رمان ادمای شرطی پارت۳

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part67

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _شيرين!

با لبخند دلبر و نازش بهم زل زد

 _سامي ! نكنه تو نميخواي؟ دستم رو كشيد و…

 *

يهو از خواب پريدم…

لعنتي، اه بازم دوش لازم شده بودم

ولي لبخند زدم ، تو خواب لمس تنش اين بود تو واقعيت چي ميشد …

اروم از جام بلند شدم

بازم خولم رو برداشتم و رفتم تو حموم و دوباره دوش گرفتم انگار سبك شده بودم

از حموم اومدم بيرون و حولم رو دور كمرم بستم رفتم تو اتاق… 

گوشيم رو برداشتم و دوربين گوشي و لپتاپ شيرين رو چك كردم هيچ كدوم تصوير نداشت

دوربين تلويزيون رو چك كردم كه كسي تو خونه نبود

صداي گوشيش رو چك كردم كه صداش رو شنيدم داشت با تلفن خونه با كسي حرف ميزد

از بين شوخي و خنده هاش فهميدم يكي از دوستاشه

لبخندي به صداي شيرينه خنده هاش زدم آخرش همه چيزت مال من ميشه

منتظرم باش كوچولوي جذاب و بي همتاي من

 

لباسام رو پوشيده بودم و داشتم با خوله اب موهام رو ميگرفتم كه يهو در اتاقم به شدت باز شد برگشتم سمت در كه قيافه ي پر از استرس ياسر رو ديدم

 _سام بايد شروع كنيم!

 

“❌زمان حال❌”

 

جلو ايينه  به تيپم نگاه كردم كه در آروم باز شد با لبخند مليحش اومد سمتم

دستاش رو روي شونه هام گذاشت و كتم رو با حركت دستاش تكوند  _كجا انقدر خوشتيپ كردي؟ اونم انقدر رسمي؟ اونم با همچين كت و شلواري!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part68

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخندي زدم و بهش چشمكي زدم

 +نظرت چيه؟

 _فوق العاده اي، با سام سه سال پيش فقط خداتون يكيه لبخندي زدم و با اعتماد به نفس يقه ام رو درست كردم كراواتم رو محكم كرد

 +نگفتي كجا؟

 _اول كه جلسه ي خيلي مهمي دارم بعد از ظهر هم با شيرين قرار دارم بعد از مدتها لبخند عميق و از ته دلي روي لبهاي ياسمن ديدم  +واقعاً؟

 

كدوم واقعاً؟ جلسه؟ يا قرارم با شيرين؟

خنده ي بلندي كرد چقدر خوب بود خنده هاش چقدر دلم براي اين خنده هاي بلندش تنگ شده بود

 +اوووم معلومه قرارت با شيرين

 _خيلي استرس دارم، ميخوام همه چيز فوق العاده باشه!

رفتم سمت سويچ ماشينهام يكي رو بايد انتخاب ميكردم صداي ياسمن رو بغل گوشم شنيدم  +اين

سويچ مدل پايين ترين ماشينم رو برداشت كه يه سانتافه مشكي بود با يكي از ابروهاي بالا رفتم نگاش كردم

 _ياسي ميگم ميخوام همه چيز بي نقص باشه بعد تو بين ٤ تا ماشين عالي پايين ترين مدلو انتخاب ميكني!

لبخند مليحي زد و سويچ رو داد دستم

 +فعلاً وقتش نيست شيرين بدونه كه صاحب اين امپراتوري بزرگ هستي، شيرين جزو آدماي شرطي نيست، يادته خودت برام تعريف كردي؟ پس تجملاتت رو به رخش نكش، انقدر هم اتو كشيده نباش، نيازي نيست، اين همون شيرينه سه سال پيشه و تو هم همون سام هستي فقط با اين تفاوت كه الان با اعتماد به نفس كامل جلوش ظاهر ميشي

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part69

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +فعلاً وقتش نيست شيرين بدونه كه صاحب اين امپراتوري بزرگ هستي، شيرين جزو آدماي شرطي نيست، يادته خودت برام تعريف كردي؟ پس تجملاتت رو به رخش نكش، انقدر هم اتو كشيده نباش، نيازي نيست، اين همون شيرينه سه سال پيشه و تو هم همون سام هستي فقط با اين تفاوت كه الان با اعتماد به نفس كامل جلوش ظاهر ميشي  پوف كلافه اي كشيدم

انقدر هميشه خواستم بهترين ها رو براش مهيا كنم الان استرس عجيبي دارم

ياسمن زير زيركي ميخنديد

 _درد نخند

 +خوب عزيزم يه نگاه به خودت بنداز ديگه چي كم داري ها؟ هيكل و ظاهر عالي، جذابيتي كه هر دختري برات سر و دست ميشكنه،  تحصيلات ،پول و ثروتي كه هر پسري تو سن تو نميتونه داشته باشه، برادر من تو هموني هستي كه دختراي كارخونه و شركت هات آرزوشونه فقط يك شبت رو بسازن اون وقت تو فقط براي يك نفر زندگي كردي، شيرين وقتي حرفات رو بشنوه ميبخشتت با ترديد به ياسمن نگاه كردم

 +فقط يه چيزي، پيش شيرين غروري كه جديداً دامن گيرت شده رو كنار بذار يادت باشه اين همون دختريه كه سه ساله به خاطرش اين زندگي رو ساختي

محكم بغلش كردم چقدر خوب بود كه برگشته بود، هيمين بودنش دلگرمي بود

سويچ ماشين رو محكم تو مشتم گرفتم و رفتم طبقه ي پايين…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part70

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

يه سر رفتم تو اتاق مامان

 _كجا مامان جان؟

 _مامان فكر كردم خوابي ٨:٣٠ صبحه ها لبخندي زد و دستش رو دراز كرد تا بگيرمش

رفتم سمتش و پيشونيش رو بوسيدم ، دستش رو اورد بالا و صورتم رو لمس كرد و انگشتش رو روي لبام كه لبخند ارومي روش بود كشيد نفس با حسرتي كشيد

دل براي ديدن خنده هات تنگ شده دلم براي پسر توپولوم تنگ شده ،سام م واظب خودت هستي مامان؟ لبم رو گزيدم و سعي كردم صدام نلرزه دستم رو روي موهاي بازش كشيدم  +حواسم هست مامانم نگران نباش دستش رو روي ته ريشم گذاشت  _مرد شدي ته ريش ميزاري؟ خنده ي تو گلويي كردم  +تازه كجا شو ديدي!

 _خوبه پس وقتش رسيذه عروسمو يرام بياري

 +مامان!

خنديد و دستم رو فشرد

 _بدو برو به كارات برسم هرچه زود ترم عروسم رو بيار

پيشونيش رو با محبت بوسيدم و خداحافظي بلندي كردم كه ياسمن سريع از آشپزخونه زد بيرون و لقمه ي بزرگي رو داد دستم  ماچ گنده اي رو لپش زدم و از خونه زدم بيرون و رفتم سمت گاراژ كه آقا حسين داشت باغ رو ابياري ميكرد با صداي بلند بهم سلام داد

لقمه تو دهنم بود براش دستم رو بلند كردم و همين كه قورتش دادم با صداي بلند داد زدم  +خسته نباشي  پيرمرد طفلي كپ كرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part71

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

از وقتي اين خونه رو خريده بودم و غرق شده بودم تو اين زندگي يادم رفته بود كه خوب رفتار كنم

 

همش ذهنم مشغول بود همش براي ساختن اين ثروت يك ساله داشتم خودكشي ميكردم

دو بار از مرگ قطعي و كشته شدن قطعي برگشته بودم خيلي وقت بود با ترس و استرس داشتم زندگي ميكردم ولي الان حالم خوبه

در گاراژ رو باز كردم و رفتم سمت ماشين ها به ماشين ته گاراژ نگاه كردم و لبخندي زدم كم مونده به دستت صاحبت برسي!

به سه تا ماشين ديگم با ناراحتي نگاه كردم  بله ياسي خانم اين رو مناسب دونستند دزدگير رو زدم و سوار ماشين شدم

اول بايد يه سر ميرفتم نمايندگي بعد بايد به جلسه ي امروز ميرسيدم امروز زياد از حد خنده رو شده بودم همه با تعجب نگام ميكردند

اون اخم وحشتناك اين چند سال رو صورتم نبود

مهران مدير اصلي نمايندگي شعبه ي اصليم بود با تعجب نگام كرد  _سام خان امروز كبكت خروس ميخونه ها!

دستي رو شونش گذاشتم

 +امروز بعد از ٣ سال خوبم خيلي هم خوبم خنده ي بلندي كرد 

 _خوبه بعد از يك سال و خورده اي شما رو خنده رو ديديم لبخند سنگيني زدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part72

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

يه جوري شده بودم همه ازم حساب ميبردند ولي هموز جاي پيشرفت داشتم

مرد سنگين و با ابهتي شده بودم ، لبخند هم سنگين و محترمانه شده بود ،نميتونستم تو جمع مثل مهران بلند قهقهه بزنم در اتاقش باز شد و صداي سلام اروم خانم نائيني كه برامون چايي اورد رو شنيدم

دخترهايي كه تو شعبه هاي من كار ميكردند بايد ساده باشند خانم نائيني هم يكي از دختران ساده و بي آلايشي بود كه تحسينش ميكردم سعي ميكردم محيط كار من براشون امن باشه به شدت از آرايش زياد و خود نشون دادن بدم ميومد دخترايي كه مانتوهاي كوتاه و شالهاي عجيب غريب ميذاشتند برام مهم بود تو محيطي كار كنند كه خطري براشون نداشته باشه

با احترام چايي رو جلوي من گذاشت كه سري براش تكون دادم كه رفت سمت مهران و براي اون هم چايي گذاشت كه رفت بيرون مهران برگشت سمتم

گذاشت كه رفت بيرون مهران برگشت سمتم

 _سام خدايي امروز كه خوش اخلاقي من حرفمو بزنم؟

يكي از ابروهام رو براش دادم بالا و منتظر موندم حرفش رو بزنه كه خيلي ريلكس گفت

 +خدايي اين چه كاريه دو تا داف بيار جاي اين دختراي مقيد اه ،نميذاري از اون دخترا هم استخدام بشن يادمه منشي قبليم رو چطوري پرت كردي بيرون، با اون خوش ميگذشت، اين خيلي خشكه بابا

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part73

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

پوزخندي به روش زدم

 _خواستي تفريح كني خارج از كار تفريح كن، نيازي نيست اينجا بهت خوش بگذره ، تو هم آدم باش ، خطايي ازت بيينم كار تو تموم ميشه من حوصله ي ادماي خوشگذرون رو ندارم

ابروهاي مهران رفته بود بالاكه با خونسردي پام رو روي پام انداختم و چاييم رو نوشيدم

مهران خودش رو جمع كرد، قشنگ مشخص بود بدجور از جواب من جا خورده بود ولي برام مهم نبود همين نظم و انضبات من بوده كه با يك سال و نيم تونستم راه صد ساله رو برم ولي اگه ياسر نبود…

بازم ياسر…

يه روز بايد برم پيشش دلم براي درد و دل باهاش تنگ شده…

مهران سرش رو پايين انداخته بود و منتظر بود چايين تموم بشه بعد از اتمام چاييم بلند شد اومد سمتم

و شروع كرديم به برسي كردن سفارشات و فروش ها و نمودارهاي فروش وسود و ضرر و…

خوب بود مثل هميشه كار مهران بي نقص بود ولي تا اخرين لحظه قيافش پكر بود

ميدونم بهش برخورده بود ولي مهران هم بايد كنترل ميشد وگرنه انقدر جدي كار نميكرد ولي واقعيتيه كه تو كارش يك پا استاد و مشتري جذب كن بود

بي خودي نبود مسعوليت شعبه ي اصلي رو بهش واگذار كرده بودم

با رضايت سري براش تكون دادم كه مثل هميشه از ديدن رضايت من ذوق كرد

از شعبه خارج شدم ولي صداهاي در گوشيشون رو ميشنيدم كه متعجب بودند از اخمهاي باز من 

كسي چه ميدونست سه ساله منتظر اين روز بودم

سوار ماشين شدم كه اونايي كه دم در بودند با ديدن ماشينم تعجب كردند خوب طبيعي بود نه به سه تا ماشين ديگم نه به اين يكي

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part74

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

مينا بهم زنگ زد و جلسه ام رو ياد اوري كرد جلسه واقعاً خسته كننده بود

خوب بود رحمان بود و با اون زبون چربش خيلي راحت قانعشون كرد كه تقريباً بالاي ٥٠٠ ميليون از ما خريد كنند

حيف حضور من اجباري بود و دفعه اول بود با اين شركت قرارداد ميبستيم وگرنه الان بايد جلو كي ايينه تمرين ميكردم چجوري با شيرين حرف بزنم بالاخره جلسه تموم شد

ساعت نزديك ١ بود كه از رحمان جدا شدم گوشيم رو برداشتم و روي اسم شيرين دست كشيدم چقدر منتظر بودم يه روزي با لمس اين اسم بهش زنگ بزنم

رو اسمش كليك كردم و به گوشم چشبوندم پشت چراغ قرمز بودم با انگشتم رو فرمان ضرب گرفته بودم استرس داشتم كه نكنه جواب نده

ولي صداي اروم ولي حرصيش تو گوشم پيچيد  _بله؟!

 +سلام

 _عليك!

بيتربيت ! من اينو بايد ادب كنم  _ها چي ميخواي؟

 +اولاً درست صحبت كن، دوماً قراره امروز همديگه رو ببينم ديشب بهت اس دادم فكر كنم پوزخند صدا داري  زد

 _متاسفانه ميدونم و دارم اماده ميشم بيام بيرون ادرس رو اس ام اس كن

واقعاً اين دختر حرص درار بود، سعي ميكردم اروم باشم ولي ورو اعصاب بود مدل حرف زدنش، هرچند ميدونم به خاطر حرصي كه داشت اينجوري حرف ميزد

 +لازم نيست ادرس بدم يك دقيقه ديگه سر كوچتونم با صداي بلند گفت

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part75

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _چيييييييي؟ برو ميخواي شهرام و بابا منو ببينن؟ به اندازه ي كافي منو تو دردسر انداختي همينم مونده كتك داداش و بايام رو هم بخورم، درضمن بگم تو كي هستي متـ.جاو زه عزيز من!؟

ميخواستم يدونه بخوابونم زير گوشش، اخه اگه خودت منو… هوف بي خيال

 +تا يك دقيقه ديگه سر كوچه هستم، هركسي هم ديد خيلي راحت توضيح ميدي كه شوهر آيندتم با صداي بلند زد دير خنده

 _شتر در خواب بيند پنبه دانه، كه گه لپ لپ خورد گه دانه  دانه با حرص نفسم رو دادم بيرون و با صداي بلند تشر زدم _ _شيريـــن!

اومدم حرفم رو ادامه بدم كه با لحن خاصي گفت  _هاااا؟ 

همش با خودم تكرار ميكردم اروم باشم سركوچشون ترمز زدم

 +سركوچم زود بيا معطل نكن!

 _نميفهي ؟ خدايي نفهمي؟

 +گفتم درست صحبت كن ، درضمن يا الان مياي يا ميام زنگ در رو ميزنم و ميگم با تو كار دارم و خيلي شيك و مجلسي…

پريد بين حرفم

 _اومدم ، از تواِ رواني هر كاري برمياد اه!

گوشي رو قطع كرد

با لبخند به گوشي نگاهي كردم، تو بايد عاشقم بشي ، تو مال مني كوچولو ،عصبانيت و حرصتم با جون و دل خريدارم

داشتم خودم رو اروم ميكردم كه يهو در خونشون باز شد واي با ديدنش كپ كردم

اين چرا اينجوري لباس پوشيده بود

به اندازه ي كافي خوشكله، با لباس و ارايشي كه كرده هم خيلي تو چشمه واي اون مانتوي بازش و ساپورت و تيشرت زيرش رو اعصابمه خيلي زياد!

 

 , [24.12.18 12:56]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part76

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

حس كردم رگ گردنم الان منفجر ميشه

دستم رو دور فرمون ماشين  محكم چسبيدم و فشار دادم انگار ميخواستم فرمون رو بين دستام خورد كنم با ناز و اروم راه ميرفت خدا رو شكر تو كوچه كسي نيست

من اخرش اون لبهاش رو كه رژ قرمز جيغ ميزد رو ميكنم حالا ببين!

زير چشمي با اون چشماي خاصش نگاهي بهم انداخت و پشت چشمي برام نازك كرد

يه لحظه خندم گرفت

اين از حرص من اين تيپ رو نزده باشه منم سام نيستم!

اخمام رو كشيدم تو هم

نه اين با ارامش رام نميشه  بايد يكم ابهت و غرور براش به خرج بدم

دختره ي سرتق ميدونم شرمندشم ولي عزيز دلم اين عاشقت رو ببخش مجبورم 

ميخواستم خيلي اروم و ملايم باهاش برخورد كنم ولي با اين تيپ و قيافش مشخصه اومده برا جنگ ولي من اون سام بچه ننه نيستم عزيزم خوب بلدم رامت كنم

 

“شيرين”

 

چشمام رو با سر و صداي شهرام و مامان باز كردم گوشيم رو برداشتم و نگاهي انداختم اِ ببين كي اس داده جناب وحشتناك!

اس رو باز كردم

 “ساعت ١ بعد از ظهر ميام دنبالت، آماده باش… آها فكر پيچوندن رو هم از سرت دور كن چون خودت منو خوب ميشناسي. .. آها حوصله تهديد ندارم مثل بچه ي آدم حرف گوش كن”!

خدايا چرا كيلو كيلو پر رويي به اين بشر تزريق كردي آخه؟

با قيافه اي پكر از رو تخت بلند شدم و خودم و رسوندم به دستشويي ساعت ١١ بود…

فقط ٢ ساعت وقت داشتم تو آيينه نگاهي به خودم انداختم… آخه چيكارت كردم كه منو عذاب دادي؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part77

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 چرا نذاشتي كيف كنم و خوش بگذرونم ها؟ الان داره كارشناسيم تموم ميشه 

همه تعريف ميكنند دوران دانشجوييشون چقدر بهشون خوش گذشته ولي من درگير ترس و استرس اين مرد رواني بودم

رفتم بيرون از اتاقم و سلام بلند بالايي دادم كه از تشر مامي بي نصيب نموندم

 _وقت داشتي ها فعلاً ميخوابيدي ، ٢٣ سالشه ها من اينو چجوري شوهر بدم

 +اه مامان باز شروع كردي! هوووف راستي من ٢ كلاس دارم …

هيچي نگفت ولي شهرام چپ چپ نگاهي انداخت نسكافه ام رو خوردم و سعي كردم به حرفاي چرت و پرت و خاله زنكي مامان و شهرام گرش ندم اه به اين برادر من هم ميگند مرد!

آخه كدوم پسري ميشينه حرفا و غيبتهاي مامانش رو گوش ميده

هيچ وقت من مثل دختراي ديگه با مامانم نمشستم غيبت اين و اون رو بكنم!

رفتم تو اتاقم و به اين فكر كردم چي بپوشم كه هم اينيارو رو حرص بدم هم نشون نده كه دارم ميرم بيرون

همون لحظه مامان اومد تو اتاق و نگاهه ي بهم انداخت

 _وا چرا جلو آيينه عين مجسمه وايسادي، من و شهرام ميريم بيرون تو هم كه ميري دانشگاه بابات هم ش ركت يكي از دوستاي قديميشه ، ما هم ميريم هم ناهار ميخوريم هم ميريم بازار بزرگ خريد

واي هر وقت ديگه بود كلي ناراحت ميشدم كه بدون من ميخوان برن ولي الان خيلي هم خوشحالم

ساعت ١٢:٣٠ مامان و شهرام رفتند بيرون منم تا اون لحظه سر خودمو گرم كردم  واي نيم ساعت وقت دارم

 

 , [24.12.18 12:56]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part78

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سريع لاك قرمزم رو آوردم و ناخونهاي كوتاه و مرتبم رو لاك زدم

متنفر بودم از ناخنهاي بلند ناخونامو در حد خيلي متوسطي بلند ميكردم و با سوهان حالت ميدادم

لاك رو مرتب زدم بعد هم لباسهاي مورد نظر رو دراوردم

قشنگ يادمه رو تك تكشون من رو برگردونده بود تو خونه تا لباسم رو عوض كنم

الان با خود نكبتش ميرم بيرون پس فكر نكنم مشكلي باشه پوشيدن اينا دلم ميخواست تمام عقده هامو خالي كنم

ساپورت كرم رنگم رو با تيشرت سفيدم كه روش نوشته داشت رو پوشيدم  جلو ايينه نگاهي به خودم انداختم موهام رو يكم از پشت جمع كردم كه اذيتم نكنه جلوش رو هم باز گذاشتم

چشمام رو ارايش مليحي كردم رژ گونه ي ملايمي كشيدم

ريملم رو روي مژه هاي بلندم كشيدم كه گيراييه چشماي رنگيم رو بيشتر كنه

و در آخر رژ لب قرمزم رو روي لبهاي قلوه ايم اووم خوبه

لبخندي زدم به روي خودم و جلو ايينه چرخي زدم نميدونم اين ذوق و استرس چي بود تو وجودم انگار قرار اولمه با دوست پسرم يهو بازم حرصم گرفت

مردتيكه ي عوضيه بيشرف، چرا نميذاشت زندگيمو بكنم؟ چرا گير داده بود به من؟

صداي ويبره ي گوشيم رو منو از افكارم جذا كرد اوه ببين كي داره زنگ ميزنه حلال زاده

دكمه ي برقراري تماس رو زدم _بله

 +سلام

 _عليك

حوصله شو هيچ رقمه نداشتم، دلم ميخواد انقدر حرصش بدم بتركه

 

 , [24.12.18 12:56]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part79

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

وقتي مكثش رو ديدم سريع گفتم 

 _ها چي ميخواي؟

حس كردم بدش اومد چون نفسش سنگين شد ، وايسا دارم برات، يه جوري بهت ضربه بزنم كه ندوني از كجا خوردي

 +اولاً درست صحبت كن، دوماً قراره امروز همديگه رو ببينم ديشب بهت اس دادم فكر كنم پوزخند صدا داري  زدم

 _متاسفانه ميدونم و دارم اماده ميشم بيام بيرون ادرس رو اس ام اس كن

 +لازم نيست ادرس بدم يك دقيقه ديگه سر كوچتونم خدايا اين بشر چقدر از خود مطمئن و پر رواِ !

ولي منم شيرينم دارم براش!

 _چيييييييي؟ برو ميخواي شهرام و بابا منو ببينن؟ به اندازه ي كافي منو تو دردسر انداختي همينم مونده كتك داداش و بابام رو هم بخورم، درضمن بگم تو كي هستي، متـ.جاو زه عزيز من!؟ سريع جواب داد

 +تا يك دقيقه ديگه سر كوچه هستم، هركسي هم ديد خيلي راحت توضيح ميدي كه شوهر آيندتم

با صداي بلند زدم زير خنده ولي از حرفش يه جور ترس تو دلم افتاد  _شتر در خواب بيند پنبه دانه، كه گه لپ لپ خورد گه دانه  دانه با حرص بهم تشر زد و اسممو صدا زد

يه لحظه اومدم بگم جووونم ولي به خودم اومدم كه جواب دادم  _هاااا؟

بله بالاخره رسيده بود سر كوچه!

هرچي گفتم يه جواب ديگه تحويلم داد

يه حس بدي از حرفهاش بهم دست داد، اين مردك واقعاً انگار منو ميخواد كه زنش بشم

يه لحظه تمام اتفاقات از جلو چشمم گذشت، خوب اون هر لحظه منو كنترل ميكرد، رو لباس پوشيدنم حساس بود دوبار هم ديدمش كه همش در مورد ازدواج ميگه

ياد اون لحظه كه قطره ي اشكمو گرفت و بوسيد،

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part80

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نكنه بخواد منو بزور زن خودش كنه! من نميتونم تحمل كنم با همچين آدمي زندگي كنم هيچ وقت نميتونم… نه نه بايد جوري رفتار كنم قيد من رو بزنه، حاضرم تا آخر عمر مجرد بمونم ولي با اين يارو نرم زير يه سقف با حرص لباسام رو پوشيدم، بايد بهش بفهمونم من اونچيزي نيستم كه اون ميخواد بلكه دست از سرم برداره…

ازدر آپارتمان اومدم بيرون

با ديدن ماشين شاسي بلندش يه لحظه تعجب كردم يعني واقعاً مال خودشه؟

با سنگيني نگاهش نگاهم رو اوردم بالا

وقتي نگاه خيرش رو روي خودم ديدم براش پشت چشمي نازك كردم رفتم سمت ماشين و رفتم جلو بغلش نشستم نفسش رو رها كرد و اروم سلام كرد 

يه بوي تلخ و سردي تو ماشين پيچيده بود ، بوي ادكلنش بود ولي زيادي برام آشنا و دلنشين بود

انگار يه صحنه هاي مبهمي از جلو چشمام رد ميشد

دقيقاً شبيه به خواب وقتي خواب ميبيني فرداش هرچي فكر ميكني ميدوني يه چيزايي ديدي ولي هركاري ميكني يادت نمياد!

اوف منم همون حس رو داشتم

بعد از مكثي طولاني برگشتم سمتم تا بهش سلام بدم ولي با ديدنش نطقم بريده شد اين ديگه چي بود؟

انگار يكي از مانكن هاي فشن ويك پاريس رو اورده بودند جلو روم ميدونستم خيلي هيكلش گندست ولي نه تا اين حد

واي كتش قشنگ بازوهاي درشت و عضله ايش رو قاب گرفته!

 

آدمای شرطی[۱۲۶:۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part81

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

برگشت و با من چشم تو چشم شد

چشماش يكم ترسناك بود زيادي مشكي بود!

يه مرد كامل بود!

زيبايي خاصي تو صورتش نداشت ولي عجيب با ابهت بود!

لبخندي اومد رو لباش كه پنهونش نكرد

اصلاً يادم رفته بود اين همون ادميه منو ٣ سال كرده بود مليجك دست خودش

با ديدنش به خودم اومدم و رومو كردم سمت جلو كه با صداي بمش كه اميخته با خنده ي ارومش بود گفت

 

عزيزم سلام كردم ولي فكر كنم انقدر محو خلقت افريدگارت شدي زبونت رو گربه خورد يادت رفت جواب سلامم رو بدي!

با حرص برگشتم سمتش

 +اولاً من عزيز تو نيستم، دوماً خدايي روزي چند كيلو اعتماد به نفس ميخوري مياي بيرون؟ يهو اوور دز نكني!

با همون لبخند و با اون غروري كه تو چشماش موج ميزد بهم نگاه كرد و لب پايينش رو كشيد تو دهنش و سرش رو اروم تكون داد

از دست خودم داشتم حرص ميخوردم و يراي كنترل ارامشم داشتم لاك انگشت شستم رو مي كندم كه گرماي دستي رو دستم نشست عين برق گرفته ها برگشتم سمتش

 _اينجوري نكن شيرينم! ببين زشت شد لاك خوشكلت!

با تعجب نگاش كردم و عين وحشيا دستمو از زير دستش كشيدم بيرون  +دستت رو به من نزن بيشعور به تو چه اصلاً !

يه گوشه نگه داشت و از ماشين پياده شد

وا اين چرا اينجوريه رفت تو يه سوپر ماركت و اومد بيرون و يه چيز گذاشت رو دستم

قبل از هرچيزي من به اندازه ي كافي تمام تنت رو لمس كردم پس خودت رو بكشي هم من ذره به ذره ي تنت رو حفظم و هرجات رو بخ وام دست بزنم

با دهن باز داشتم نگاش ميكردم كه ادامه داد

 _در ضمن با اين سنجاقا جلو مانتوت رو قشنگ ببند تا روي سگم بالا نيومده

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part82

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نطقم بريده بود، من شيرين با يه متر زبون نميتونستم با اين ادم در بيوفتم  متوجه مكثش شدم و حركت چشماش روي جزء به جزء صورتم لبش رو گاز گرفت و ادامه داد

چشمات رو برام اينجوري نكن كه ديوونه ميشم، بار آخري هم هست كه لبات رو اين رنگي ميكني

ديگه يهو منجرش شدم نفهميدم چي شد كه يه سيلي به صورتش زدن و با صداي بلند شروع كردم به جيغ كشيدن

نتونستم حرصم رو كنترل كنم و شروع كردم به مشت زدن بهش

 +به تو عوضي،،، بببه تو چه ها! تو كيه مني؟ متنفرم اذت متنفر تو يه ادم بي شرف و پستي، عوضـــي!

عين سنگ بود هرچي ميزدمش دست خودم بيشتر درد ميگرفت داد ميزدم  _متنفرم ازت متنفر

كم كم اشكم جوشيد و مشتام سست شد 

 _متنفرم ازت اخه من چيكارت كردم كه منو انقدر عذاب ميدي اخه من مگه…

يهو با صداي بلند گفت

 _ولي من برعكس تو عاشقتم، تو بدترين كار دنيا رو در حقم كردي منو عاشق خودت كردي فهميدي خفه شدم با اين حرفش چشمام

 

يكي از دستاي مشت شدم رو گرفت و گذاشت رو سينش و با اونكي دستش اشكام رو گرفت و مثل اون روز بوسيد كاراش چرا انقدر زد و نقيض بود با نفرت داشتم به چشماش نگاه ميكردم

ضربان قلبش انقدر تند ميزد كه با سكوتي كه بينمون بود صداي تپشش راحت شنيده ميشد

صداي بمش سكوت بينمون رو شكست

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part83

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _حسش ميكني كه چقدر تند ميزنه! ميدونم نبايد اين كار رو ميكردم ولي مجبور بودم، قول ميدم همه چيز رو برات تعريف ميكنم ،ذره به ذرش رو ولي مجبور بودم، چون فقط تورو ميخواستم والانم ميخوام، بهموفرصت جبران بده

از حرفاش تمام تنم ميلرزيد ولي نميدونم چرا خندم گرفته بود سعي ميكردم خودم رو كنترل كنم ولي نتونستم آخه كدوم احمقي كسي كه عاشقشه رو عذاب ميده!

خدايي اين ديگه چجور ابراز علاقه ايه! فكر كنم تو تاريخ تا حالا پيش نيومده يكي اينجوري به كسي ابراز علاقه كرده باشه!

بلند بلند ميخنديدم!

تك تك روزهايي كه همه ميرفتند بيرون خوش ميگذروندند و من به خاطر تهديداي همين به اصلاح مرد بايد تو خونه مينشستم و با تنهاييم خلوت ميكردم

چقدر دلم ميخواست همه چيزو تجربه كنم ولي همش همين ادم براي من تعين تكليف ميكرد با صداي بلند قهقهه ميزدم

حالا اومده ميگه عاشقم بوده به خاطر همين اين كارا رو كرده!

ديگه داشت اشكم با خنده هام قاطي ميشد

نميدونستم به اعتراف مسخره ي اين مردك بخندم يا به خاطر خوشي هايي كه اين ٣ سال از دست داده بودم گريه كنم

مرد عجيب غريب روبروم داشت با تعجب با اون چشمهاي مشكيش نگاهم ميكرد

لرزش تنم و قهقهه و اشكم رو نميتونستم كنترل كنم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part84

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اصلاً تو حال خودم نبودم كه يهو كشيده شدم تو يه جاي گرم تازه فهميدم چقدر تنم سرده چقدر فشارم افتاده

بوي عطرش انقدر برام اشنا بود كه حس ميكردم كسي رو كه سالهاست ميشناسم منو تو بغلم گرفته، يه آشناي دور كه بعد از سالها بهش رسيده بود ولي يهو به خودم اومدم كه كجام

انتظار نداشت يهو به خودم بيام هلش دادم كه ولم كنه كه تلنگري خورد و باعث شد يكم ازم دور باشه

 _اروم باش من…

نخواستم يك كلمه ي ديگه بشنوم

در ماشين رو باز كردم و با سرعت از ماشين پياده شدم حالم از كلمه ي عشق و اين احساس مزخرف بهم ميخورد هه! يه زماني فكر ميكردم عشق چقدر حس قشنگيه ولي الان!

صداي بلندش رو شنيدم ولي اهميت ندادم نميدونم چقدر پياده رفتم كه يهو دستم كشيده شد و با برگشتنم چشمام تو چشماي به خون نشسته اي قفل شد

 _همين الان ميري سوار ماشين ميشي وگرنه تضميني نميدم ديگه رنگ هيچ كدوم از افراد خونوادتو ببيني، به اندازه ي كافي با اين مدلت روانيم كردي، بيشتر از اين با اعصابم بازي نكن!

نفسهاي عميق ميكشيد، دروغ چرا ترسيدم ازش، جذبه اي هم كه تو گفتارش بود منو  مجور كرد دنبالش قدم بردارم دستم رو گرفت و منو كشيد تو بغل خودش و جلوي مانتوم رو چنگ زد، بازم مقاومت نكردم ، خسته بودم، خيلي خسته، به قول خودش اون كه تمام وجودم رو لمس كرده بود الان كه منو محكم گرفته بود تو بغلش به حال من فرقي هم ميكرد؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part85

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بدجور فشارم افتاده بود رزش تنم رو حس كرد

 +هركاري ميكني بكن ميخواي منو تا دلت ميخواد بزن فشم بده ولي با غيرتم بازي نكن شيرين، من خستم نمي دوني چقدر منتظر اين روز بودم كه بهت بگم چه حسي بهت دارم! بهم فرصت بده تا همه چيزو برات بگم رسيديم به ماشين نميدونم چرا لحن اروم حرف زدنش و خواهشي كه تو صداش موج مي زد من و هم اروم كرد رسيديم به ماشينش و منو برگردوند سمت خودش اكثر افرادي كه از اون جا رد ميشدند به ما نگاه ميكردند

تو سرم كلي سوال بود ولي تنها سوالي كه تو مغزم بود و داشت مثل خوره مغزمو ميخورد رو ميخورد اين بود اگه عاشقم بوده چرا نيومده جلو چرا عذابم داده

تو چشمام زل زده بود كه با ترديد و با لرزي كه تمام تنم رو در بر گرفته بود گفتم

 _اگه واقعاً عاشقم بودي چرا عذابم دادي؟ چرا نيومدي جلو؟ چرا سه سال مثل يه عروسك باهام بازي كردي

نفس عميقي كشيد و رها كرد نگاه قيافه ي جذابي داشت ولي در عين حال ابهتش باعث ميشد نتونم زياد زبون درازي كنم و به قول بچه ها وحشي بازي در بيارم

 +همه رو برات توضيح ميدم، الان افتخار ميدي امروز نهار رو مهمون من باشي؟

 

“سام”

 

در ماشين باز شد و عطر شيرينه شيرينم توي ماشين پيچيد همش داشت براي من پشت چشم نازك ميكرد تو سلام دادن بهش پيش قدم شدم

ميخوام غرورم رو به رخش بكشم با ابهت برگشتم سمتش و لب زدم  _سلام

يه لحظه برگشت سمتم وقتي نگاهش بهم افتاد چشماي درشت و رنگيش بزرگ شد

با تعجب داشت نگام ميكرد

من اين رو ميخواستم اين نگاه رو نگاهي متعجب ولي همراه با تحسين ميخواستم از ظاهرم خوشش بياد

اين براي من خيلي مهم بود، انگار خستگي اينهمه ورزش و عرق ريختن تموم شد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part86

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ميخواستم يكم سر به سرش بذارم ولي با عكس العملش نتونستم خودم رو كنترل كنم

نه من نميتونم لرزيدنش رو ببينم اشكاش رو ببينم و بي تفاوت باشم

آره ميخواستم غرورمو بهش نشون بدم ميخواستم سر به سرش بذارم ولي نتونستم

مشتهايي كه به سينم ميزد رو گرفتم ميخواستم همون لحظه داد بزنم غلط كردم جلوش خودمو به فش بكشم ولي امان از غرور مزخرفي كه كل زندگيم رو جديداً در بر گرفته بود!

من اگه سام سه سال پيش بودم الان جلوش زانو زده بودم شايد حتي به خاطرش گريه هم ميكردم

ياسمن اشتباه ميكنه من سام ٣ سال پيش كه تازه عاشق شيرين شده بودنيستم ولي انقدر عشقش تو دل من بزرگه كه بتونم به خاطرش از غرور عجيبي كه دامن گيرم شده بزنم سعي كردم ارومش كنم

تصميم نداشتم انقدر هول هولكي بهش بگم كه عاشقش شدم به خاطر همين سه سال زير نظرش داشتم و هيچ وقت هم از اين كارم پشيمون نميشم!

شيرين حق منه! زندگي منه!

اون موقع شرايطش رو نداشتم ميدونستم پسم ميزنه!

خودم هم ميدونستم زيادي براش كمم!

از هر لحاظ براش كم بودم

قاطي شدن اشكش با خنده هاش برام درد اوره چون ميدونم سردر گم شده از رفتارهاي ضد و نقيض من

بايد اعتراف كنم انقدر هولم انقدر استرس دارم كه نميدونم بايد چيكار كنم

ذوق اينكه بالاخره پيشمه و ديگه از پشت مانيتور نه ، بلكه خود واقعيش رو دارم ميبينم هيجان عجيبي تو وجودمه انقدر عصبي شده بود رنگش قرمز شده بود

يهو پياده شد از ماشين و شروع كرد به راه رفتن ميخواستم يكم تنهاش بذارم تا حرفاي من براش هضم بشه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part87

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _اوووف گند زدن به اين ميگند !

محكم كوبيدم رو فرمون يه لحظه سرم رو اوردم بالا كه ديدم هر ماشي ني كه رد ميشه با ذوق به شيرين نگاه ميكنند شيرين محكم محكم قدر برميداشت يهو ياد اون مانتوي مزخرفش افتادم

پياده شدم از ماشين و صداش زدم ولي جوابمو نداد شروع كردن به دويدن

ميخواستم بميرم ولي نگاه اون عوضي هايي كه به شيرينم نگاه ميكردندكور بشند

سريع خودم رو بهش رسوندم

تو اين بين همش سعي ميكردم كه اروم باشم و با ارامش باهاش برخورد كنم

وقتي بهش رسيدم و برش گردوندم سمت خودم محكم جلو مانتوش رو گرفتم تا ديگه كسي نبينتش

خيلي بي منظور تو بغلم گرفته بودمش ولي وقتي به خودم اومدم ديدم بي صدا و اروم داره همراهم مياد

گرماي تنش و عطر موهاش وسوسم ميكرد محكم تو بغلم بگيرمش و بچلونمش و با صداي بلند داد بزنم كه عاشقشم ولي حيف!…

جلو ماشين ايستاديم

سرش رو كه اورد بالا با ديدن چشماي سر درگمش خواستم خم شم رو چشماي رنگيش و بوسه ي اروم بنشونم ولي نه!

بايد اروم باشم

بايد اول اون رو نسبت به خودم اروم كنم بعد حسم رو تو قلبش بكارم و بعد تشنش كنم تا خودش بياد سمتم

اينجوري فكر ميكنه من فقط براي رابطه ميخوامش فكر ميكنه فقط يه ادم عوضيم 

ميخوام بفهمه كه همه چيش رو ميخوام

احساسش رو ارامشش رو، حضورش رو توي زندگيم همه چيزش رو تمام و كمال ميخوام من هيچ وقت فكرم دنبال فقط جسمش نبوده اصلاً خودم هم نفهميدم چرا عاشقش شدم؟ اصلاً مگه عشق دليل ميخواد؟!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part88

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با يك جرقه عاشقش شدم و با تك تك رفتارهاش بيشتر و بيشتر درگيرششدم

شيطنتاش، احساسي بودنش، مهربوني هاش حتي خنديدناش، دل بزرگش نسبت به ادمهايي كه بيرون ميديد و كمكشون ميكرد، حتي بعضي وقتها زبون تند و تيزش نسبت به افرادي كه ميخواستند اذيتش كنند يا زبون درازياش همه چيزش خاص بود خيلي خاص

يه سوال تو چشماش موج ميزد بالاخره سكوتش رو شكست

 _اگه واقعاً عاشقم بودي چرا عذابم دادي؟ چرا نيومدي جلو؟ چرا سه سال مثل يه عروسك باهام بازي كردي

نفس عميقي كشيدم اين سوال شامل سه سال من ميشد مسخره بود الان جوابش رو بدم پس سعي كردم كه تو چشمايي كه بي تابم ميكرد مصمم نگاه كنم

 +همه روبرات توضيح ميدم، الان افتخار ميدي نهار رو مهمون من باشي؟ يكم با ترديد نگام كرد جوابي نداد ولي رفت سمت ماشين و سوار شد

سعي كردم لبخندم رو محو كنم تا نبينه چقدر ذوق كردم از اينكه دوباره سوار ماشين شد

خودم رو جمع و جور كردم و سوار ماشين شدم

حركت كردم سمت يكي از رستوران هايي كه ميدونستم خوشش مياد

عاشق غذاهاي فست فودي بود منم بردمش رستوران يكي از بچه هايي كه جديداً باهاش اشنا شده بودم خيلي جاي شيك و عالي بود

ميدونستم تا حالا نيومده و خوشش مياد دكورش دقيقاً باب ميل شيرين بود

همه چي قرمز و سفيد و با ديزاين طلايي هاي خاص خودش

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part89

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از ماشين پياده شدم ولي شيرين ساكت نشسته بود 

انگار غرق در افكار خودش بود چقدر لذت بخش بود حضورش

در ماشين رو براش باز كردم كه از جاش پريد

انگار ترسيده بود دستم رو بردم جلو تا لمسش كنم ولي وسط راه دستم رو برگردوندم

نگاهش روي دستم بود با برگردوندن دستم بيشتر رفت تو فكر ، فكر كنم تك تك رفتار هام براش عجيب بود با ارامش از ماشين پياده شد 

در رو بستم و شونه به شونه ي هم حركت كرديم سمت رستوران همينكه در رو باز كردم نگاهي به اط راف انداخت

لبخندي كه داشت ميومد رو لباش رو به خاطر سنگيني نگاهم جمع و جور كرد

داشتيم ميرفتيم بالا كه به حميد اشاره زدم كسي نياد بالا البته قبلاً هم بهش گفته ميدم من ميام و نگذاره كسي بره بالا ميخواستم راحت با شيرين حرف بزنم

با ديدن طبقه ي بالا ديگه نتونست لبخندش رو كنترل كنه

اون محيط سفيد و قرمز با پروانه هاي طلايي كه از سقف آويزون كرده بودند حركت اروم پروانه هاي طلايي به خاطر باز بودن پنجره ها خيلي زيبا بود 

چشماي شيرين برق ميزد  _ميدونستم خوشت مياد

لبخندي كه رو لباش بود به پوزخند تبديل شد

 _آره تو همه چيزو در مورد من ميدوني، حتي خصوصي ترين چيزهامو ولي من فقط ميدونم اسمت سام هست!

لبخندي به روش زدم

چقدر خوب بود اروم داشت باهام حرف ميزد ايندفعه نتونستم دستم رو كنترل كنم 

اروم دستم رو بردم سمت طره اي از موهاش كه از جلو شالش بيرون زده بود

آروم موهاش رو دادم داخل شالش

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part90

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

آروم موهاش رو دادم داخل شالش  _بشينيم؟

پشت چشمي برام نازك كرد و  از لمس دستم فرار كرد رفت پشت يكي از ميزها نشست

دستم رو مشت كردم و پشت سرش را افتادم فرار كن ببينم به كجا ميرسي حامد يه اهنگ ملايم پخش كرد!

با اون چشماي رنگيش  دور و بر رو نگاه ميكرد و تمام سعي خودش رو ميكرد به من نگاه نكنه

ولي من از فرصت استفاده كردم و يك دل سير نگاش كردم چقدر دلم ميخواست يك دل سير نگاش كنم

با لبخند محوي كه رو صورتم بود ذره به ذره ي صورتش رو رصد كردم آخ كه چقدر منتظر ديدن اين لحظه بودم

دلم چقدر تنگ ديدن از نزديكش بود، بيشتر از ٦ ماه بود از نزديك نديده بودمش

نفس عميقي كشيدم و بوي تنش رو به داخل ريه هام كشيدم

يكي از پيش خدمت ها اومد و يكي از منوها رو داد دست شيرين و يكي رو داد دست من

همينكه رفت شيرين منو رو بست و منو رو هل داد سمت من

 _تو كه همه چيز رو در مورد من ميدوني پس به سليقه ي من هم سفارش بده

سرم رو اوردم بالا و به چشماي شيطونش كه داشت خودش رو براي يك كل كل حسابي اماده ميكرد نگاه كردم لبم رو گاز گرفتم كه بهش نخندم 

جوابي بهش ندادم ميدونستم بهترين انتخاب رو براش ميكنم!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part91

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

من از خودش هم بهتر ميشناسمش

شيرين دوست داشتني و كوچولوي من ، من با تو كل كل نميكنم، نميتوني منو تحريك كني…

 

گرمم بود كتم رو دراوردم و رو صندلي گذاشتم تو اين حين نگاهم هم مستقيم رو صورت شيرين بود

اول چشماش دوخته شده بودبه لبام بعد وقتي كتم رو در اوردم سرش رو انداخت پايين ولي اون چشماي سركشش مدام از زير داشت من رو رصد ميكرد

جوجوي هيز نگران نباش خوشكلم همه ي اينايي كه ميبيني فقط براي تواِ  “شيرين”

 

مرد ترسناك خيلي مغرور هم تشريف داشت ولي چرا دروغ بگم عين مدلها بود

حتي فكرش رو هم نميكردم همچين قيافه اي داشته باشه

هميشه فكر ميكردم ممكنه چه قيافه ي ترسنام و خشني داشته باشه ولي ايني كه روبروم بود هيچ ربطي به تصورات من نداشت

چرا دروغ بگم اگه تو يه شرايط ديگه باهاش آشنا شده بودم صد در صد بهش چراغ سبز نشون ميدادم

باشه باشه اعتراف ميكنم آره بدجور هيز شدم!

به خدا هيچ وقت انقدر هيز نبودم ولي با وجود اينكه سرم رو انداختم پايين ولي دلم ميخواد نگاش كنم برام عجيبه خيلي عجيب…

ولي هنوز هم نميتونم ترس و نفرتي كه نسبت بهش دارم رو ناديده بگيرم! گارسون اومد تا سفارشات رو بگيره

حتي اصرار هم نكرد خودم غذا رو انتخاب كنم با اعتماد به نفس نگام كرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part92

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با لبخند ارومي كه رو لبش بود اروم و با صلابت نگاهش رو از من گرفت و دوخت به گارسون

 _لطفاً يه سالاد سزار بزرگ با سس فراوون واي اخ جوون سالاد سزار

ذوقم رو پنهون كردم و همينجوري خونسرد و بي تفاوت بهش نگاه كردم زير چشمي داشت بهن نگاه ميكرد

 _بعد يدونه فتوچيني مرغ با سس آلفردو

وايييي الان داره با روحيات من بازي ميكنه عوضي!

آب دهنم تو دهنم جمع شده بود ولي ميترسيدم قورت بدم كه بيشتر اعتماد به نفس پيدا كنه

 _يدونه هم پيتزا آمريكانو لطفاً با دوتا موهيتو عوضي عوضي عوضي!

الان كدوم يكي از غذا ها براي منه؟ من هم پيتزارو ميخوام هم فتوچيني رو

واي خيلي وقت بود نتونسته بودم بيام بيرون با خيال راحت غذا بخورم با اعتماد بنفس برگشت سمتم ويكي از ابروهاش رو داد بالا  _خوب نظرت؟

منم مثل خودش بكي از ابروهام رو دادم بالا  _در مورده؟

باز با اعتماد به نفس لبخند مردونه اي نشوند رو لباش

 _البته در مورد ظاهرم نظرت رو نميخوام چون از چشمات نگاه تحسين آميزت مشخصه ، منظورم غذا هاست!

آخ من الان حرص نخورم كي بخوره

عمراً بتونم زبونم رو نگه دارم پس شروع كردم با خنده و دوتا ابروي بالا پريده گفتم

 _واي خداي من تو چقدر اعتماد به نفس كاذب داري! خدايي كي به تو انقدر پرو بال داده؟ بدون بهت دروغ گفته خواسته خرت كنه

يك كلمه هم حرف نميزد و با اون لبخندي كه براي يك لحظه هم از لبش كنار نميرفت بهم زل زده بود و من ثانيه به ثانيه داشتم بسشتر حرص ميخوردم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part93

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _خدايي روزي چند كيلو اعتماد به نفس ميخوري ها؟ بگو منم بخورم بلكه مثل تو بشم! خدايي با اين همه بي ريختي داري از ظاهرت حرف ميزني؟ اونم با اعتماد به نفس كامل

 

همين كه سكوت كردم و با حرص نگاش كردم ولي  اون دستاش رو جلوي سينش قفل كرد و با لذت بهم خيره شد

 _تو كه به اعتماد به نفس نياز نداري شيرين ترينه من! تو انقدر زياد هستي كه نيازي به تعريف كسي نداري 

با اين جوابش نا خواسته دهنم از تعجب زياد باز شد باورم نميشد لبخندش پر رنگ تر شد

دستش رو اورد جلو و رو موهام كشيد از شدت تعجب رفتارش نتونستم عكس العمل نشون بدم

 _كي مثل شيرين من موهاش ابريشميه ؟

دستش اومد سمت لبام ولي به لبام نزد زير لبام انگشت شصتش رو اروم كشيد 

كي لباش عين غنچه ي گله ر زه قرمز و براقه؟ اروم و نوازش وار دستش رو كشيد رو مژه هام _كي  چشماش عين الماس درخشانه؟ 

بازم دور شد ازم و بازم بازوهاي قلمبه اش رو تو هم قفل كرد و با دقت بهم نگاه كرد

 _آره هرچقدر من بي ريختم تو زيبايي خوشكل من پس من اعتماد به نفس لازم دارم از طرف ديگران  ولي تو نه!

چرا مور مورم شد از تعريفاش؟ چرا دلم يه جوري شد؟

شيرين حواست باشه اين همون آدميه كه…

اه دو دقيقه خفه شو مغز فندوقي

يكم لذت ببر مگه تا حالا با چند تا پسر اومدي بيرون؟ كدوم يكي ازت تعريف كرده؟

چرا حس كردم تك تك حرفاش از ته دلش بود؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part94

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

چرا مور مورم شد از تعريفاش؟ تو مغز خودم زدم پس كلم و خفه شدم

مهم نبود اين چيزا، مهم عوضي بازي و نامردي بود كه اين مردك در حق من كرده

باز به خودم ياد آ وري كردم كاراش رو و با حرص به صورتش نگاه كردم، و خيلي زود خودمو جمع و جور كردم

 _خوب به جاي مزه پروني جواب سوالات منو بده

فكر كنم خيلي بهش برخورد كه اون قيافه اي كه گرفته بود يه لحظه سست شد 

 _خوب ترجيح ميدم از اول برات بگم

 +حوصله داستان شنيدن ندارم

آخ قو ربون خودم برم باز قيافش رفت تو هم، اينه !

آفرين شيرين قشنگ بزن تو برجكش بايد از زندگيت حذفش كني، اينو يادت باشه ٣ سال بازيت داد

يكي از ابروهاش رو داد بالا و پوزخندي زد و تو چشمام دقيق شد  _ايني كه ميگي داستان، زندگيه منه!

منم مثل خودش يكي از ابروهام رو دادم بالا و تو چشماش دقيق شدم و پوزخندي به روش زدم

 +برام مهم نيست كه چيه، مهم اينه من به جواب هام برسم!

كلافه دستش رو كشيد داخل موهاش

+خوب بپرس بهت جواب بدم

پوزخندي بهش زدم، تا اومدم دهن باز كنم گارسون اومد سمتمون و سالاد رو جلومون گذاشت

واي از اون مدلهايي بود كه من عاشقش بودم بشقابها رو گذاشت جلو مون همينكه رفت سام دستش رو كشيد جلو و بشقابم رو برداشت و برام سالاد كشيد

به حركاتش نگاه كردم، رفتارهاش و كارهاش جوري بود انگار واقعاً من براش مهم بودم ولي نبايد گولش رو ميخوردم شايد هم اين بازي جديدش بود!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part95

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بشقاب رو گذاشت جلوم و اشاره زد شروع كنم با شنيدن صداش دست از افكارم كشيد

 _ميدوني شايد براي تو مسخره باشه و مهم نباشه ولي اين چيزا شامل سه سال از زندگيه منه

با حرص نگاش كردم اومدم حرف بزنم و بهش بتوپم ولي انگشتش رو جلو لباش گرفت

 _هيس هيچي نگو، اومديم اينجا كه من حرف بزنم، تو هم از غذاهات لذت ببر

اخمي كردم ولي هيچي نگفتم  و چنگالم رو زدم تو كاهوها و مرغ گريل شده ي روي سالاد و با حرص كردم تو دهنم

 _ميدوني عاشق لبخند مهربون و صورت بدون آرايشت شدم، تو يه نگاه و…

 _آره از عشق زيادت مشخصه! تو رو خدا چيزي بگو خندم نگيره اخه كي عشقش رو دورا دور زجر ميده

 +هيچ وقت از كاري كه كردم پشيمون نميشم هيچ وقت، چون تو يه دختر شهرستاني ساده بودي با كلي عقده ي خوش گذ روني ، من اون موقع اين آدمي كه الان اينجا نشستم نبودم من…

هنوز جملش تموم نشده بود كه با سيلي كه تو صورتش زدم خفه شد انگشتم رو به سمتش گرفت

 _عقده اي تويي عوضي! به تو هيچ ربطي نداشت كه من با حرص توپيد

 _ربط داشت فهميدي ربط داشت، من نميتونستم ببينم اون شايان بي شرف بياد تو خونه ي تو فهميدي ؟ غيرتم قبول نميكرد نميتونستم تو رو با يكي ديگه تقسيم كنم ميفهمي يا نه

انگشتش رو جلويم تكون دادم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part96

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _بازم بشه بازم اين كار رو ميكنم من نميزارم هيچ مذكري بهت نزديك بشه ،من به خاطر تو همه چيزمو دادم به خاطرت رفتم داخل دهن شير برگشتم به خاطر تو زندگيم رو ساختم، من نميخواستم اينجوري بشه فهميدي اون خواستگار سمجت همه چيز رو خراب كرد مجبور شدم بگم باهات بودم تا تو ن ري سمتش تو و اون افكار احمقانت كه فكر ميكردي اگه با اون يارو ازدواج كني من از زندگيت كنار ميكشم، يه لحظه اختيارم رو از دست دادم و من احمق اون اس ام اس رو بهت دادم و تو با اون خودكشي احمقانت همه ي برنامه هاي من رو به گند كشيدي، من ميخواستم بهت خيلي نامحسوس نزديك بشم ميخواستم اروم تو وجودت نفوذ كنم و بعد از يه مدت بهت بگم كه همه ي اينا كار من بوده ولي تو تمام برنامه هاي من رو…

با صداي پاي گارسون ها سكوت كرد ولي انقدر عصبي بود رگ روي پيشونيش زده بود بيرون

انقدر قيافش ترسناك شده بود و يه جوري محكم با من حرف ميزد ميترسيدم حرفي بزنم كاري كنه

گارسونها اومدند و غذاها رو روي ميز گذاشتند فكر كنم اونها هم متوجه جو متشنج بين ما شدند ولي من هيچي به روي مباركم نياوردم ترسي كه بهم وارد كرده بود رو كنترل كردم

به هرحال بلايي كه سرم لازم بود ، رو اورده بود! بالاتر از سياهي هم رنگي نيست

 _خوب كه چي؟ به توچه كه من ميخواستم چيكار كنم؟ ميدوني با هر حرفت بيشتر ازت بدم مياد؟ ميدوني حالم ازت بهم ميخوره؟ ببين يه كاري ميكنيم من خيلي راحت ميرم ترميم ميكنم، سعي ميكنم اين ٣ سال رو يادم بره فقط ديگه نميخوام ببينمت، انقدر هم حرص و جوش نخور و…

 نتونست ساكت بمونه

 _خفه شو نمي تونم بدون تو وگرنه…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part97

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پريدم وسط حرفش 

 _وگرنه چي؟ ببين اگه اونجوري كه ميگي غيرتي هستي عمراً نميتوني اون فيلمها رو حتي به بابام هم نشون بدي، پس منو تهديد نكن،ببين اين دفعه بدون فهميدن تو خودمو ميكشم و ديگه يه عمر با عذاب وجدان با سوختن يه طرف صورتم ساكت شدم چشماش ميلرزيد و قرمز شده بود وا اون نم اشك چي بود؟  اين احمق منو زد؟

 +فقط يه بار ديگه در مورد خو دكشي حرف بزني، اول تورو ميكشم بعد خودمو هر دوتامون هم از اين زندگي خلاص ميكنم، شيرين نزن اين حرفا رو با من اينجوري رفتار نكن با صداي بلند داد زدم

 _تو با من اينجوري رفتار نكن، تو كه ادعا ميكني عاشقمي تو كه عاشق سينه چاك من بودي تو كه منو نابود كردي من كه ازت متنفرم چرا باهات اينجوري رفتار نكنم ها؟

از رو ميز بلند شدم و با سرعت رفتم سمت پله ها كه  يهو مچم كشيده شد   _بهم فرصت بده!

چشمام رو ريز كردم

 +چه فرصتي؟

 _بزار بتونم تمام كارهام رو جبران كنم

نزديكيش باهام و اون صداي ضربان تند و محكمش منو ميترسوند از طرفي بوي عطر ديوونه كنندش بازم همون تصاوير گنگ رو مياورد جلوي چشمم اروم زمزمه كردم

 +تو از زندگيم برو جبران ميشه!

چشماش رو بست و از بين دندوناي كليد شدش گفت   _بگو بمير همين الان ميميرم ولي بهم فرصت رو بدهپوزخندي زدم  +پس برو بمير

يه لحظه چشماش رو باز كرد و تو چشمام نگاه كرد انگار تمام اميدهاش نا اميد شده بود و فقط لب زد   _باشه، ميرم ميميرم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part98

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +پس برو بمير

يه لحظه چشماش رو باز كرد و تو چشمام نگاه كرد انگار تمام اميدهاش نا اميد شده بود و فقط لب زد   _باشه، ميرم ميميرم

دستاش سل شد و دستم ديگه گرماي دستاش رو حس نكرد با شونه هاي پايين افتاده و نگهي كه هزاران حرف ناگفته داشت نگام كرد و ازم دور شد از پله ها رفت پايين و يه لحظه برگشت سمت بالا و نامحسوس نگام كرد  _وسايلت رو بردار برسونمت خونه ، نميخوام اين وقت ظهر تنها بري…

هه چه غيرتي؟ راستش خودم هم حوصله منتظر موندن براي تاكسي رو نداشتم

وجهه ي جالبي هم نداشت اون بره از رستوران بعد من تنهايي از اينجا برم، نميخواستم مسخرم كنند كه هه هه پسره دخت ره رو ول كرد… رفتم سمت ميز و كيفم رو برداشتم نگاهي به غذاهاي دست نخورده انداختم پوزخندي زدم، كي فكر ميكرد غذاهاي مورد علاقم يه روز دست نخورده رو ميز غذا جا گذاشته ميشه!

نگاهم رو از ميز گرفتم و رفتم سمت پله ها به ديوار تكيه داده بود و به شدت تو فكر بود قيافش يه جوري بود ، نكنه بخواد واقعاً بميره! خدايي تا حالا هر حرفي زده رو انجام داده، نكنه عذاب وجدان بندازه گردنه من!

خدا مرگم بده از دست اين پسره!

اصلاً بره بميره به درك !

به من چه ! من هيچ وقت از اون آدم هاي دل رحم نبودم از رستوران رفتيم بيرون و سوار ماشين شديم تو راه عين وحشيا رانندگي ميكرد از ترس كمربندم رو محكم بسته بودم

گوشيش زنگ خورد و رو مانيتور جلو ماشين اسم ياسمن به بزرگي نوشته شده بود

انگار گوشيش به ال سي دي ماشين با بلوتوث وصل بود

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part99

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دكمه اتصال تماس رو روي مانيتور زد  _جانم؟

 +سلام بر خوشتيپ ترين مرد دنيا، شيري يا روباه؟ تك خنده ي تلخي كرد

 _ياسمن جان بعداً باهات تماس ميگيرم!

دختره خنده ي تو صداش رفت و با ترديد گفت

 +چي شده؟ نكنه شيرين…

وا اين از كجا ميدونه؟ مرد ترسناك سريع با جديت پريد وسط حرفش  _ياسمن بهت زنگ ميزنم بعداً !

 +سام! گفتي بهش؟ از اين ٣ سال براش گفتي؟ ميدونه به خاطرش چكارهايي كردي؟ نذار تورو فقط كابوس روياهاش ببينه، ميدونم ضعيفي تو بيان كلمات، ميدونم مرد زبون بازي نيستي تا بتوني دل طرفت رو به سمت خودت بكشوني ولي اين يه بار به خاطر من كه تنها دل خوشيم هستي نزار زندگيت نابود شه

دختره كم كم حق حقش بلند شد

 _سام من تو اين دنيا فقط الان تورو دارم و به تو پشت بستم ميخوام خنده هاي از ته دلت رو بشنوم ميخوام عشق زندگيت رو تو خونت ببينم داداش خواهش ميكنم،

يهو با صداي بلند داد زد 

 _بسه!

ماشين رو با يه تيك اف كنار خيابون گه داشت

سكوت بدي تو ماشين به وجود اومد، انقدر دادش ترسناك بود كه حتي نفس كشيدن يادم رفت

شنيدن حرفهاي اين دختري كه نميدونستم كيه بد جور افكارم رو درگير كرد

يعني واقعاً   احتمال داره اين مرد ترسناك رو بروم مرد خوبي باشه؟ صداي دختره رو كه داشت حق حق ميكرد شنيدم

 

 , [24.12.18 12:57]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part100

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _زود برگرد پيشم سام، تورو خدا به من و مامانت فكر كن، خواهش ميكنم اگه نميتوني و درست نميشه بكن اين دندون لق رو ، هيچ وقت اين حرف رو نزدم چون خواستم به عشق زندگيت برسي ولي صداي الانت نشون ميده چه خبره، داداش اين همه دختر دورو برت ريختند فقط منتظر يه اشاره از سمت تو هستند وي تو حتي انگشتت به يكي شون هم نخورده، همه چيزو بر خودت حرام كردي تا تمام لذت ها رو با شيرينت تجربه كني ولي حق تو اين صداي گرفته و اين دادت با صداي خش دارت نيست، بيا خونه با هم درستش ميكنيم سام جوابش رو نداد 

يه لحظه كه برگشتم سمتش تا بهش نگاه كنم با ديدن خوني كه داشت از دماغش فوران ميكرد جيغي كشيدم

ترسيدم، يه چيزيش بشه گوشي هم از اون طرف قطع شده بود اروم دستم رو گذاشتم رو بازوش و تكونش دادم

 _پسر؟  تكونش دادم

 _هي ببينم خوبي؟

برگشت سمتم و از داشبرد دستمال برداشت

و گرفت جلو بينيش و دوتا انگشتش رو رو استخون دماغش نگه داشت استرس گرفته بودم،

اگه حرفهاي اون دختره راست باشه و من از خيلي چيزا خبر نداشته باشم چي؟

بهش گفتم بره بميره! اگه مثل فيلمها بره بميره بعد يه نامه برام جا بذاره و تمام حقيقت ها رو توش نوشته باشه بعد من مثل چي پشيمون بشم چي؟

مگه من هميشه يه عشق اسطوره اي در حد ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد نميخواستم؟

شنيدن حرفهاي اين دختر پشت خطي برام خيلي گرون تموم شد رفته بودم تو فكر و خيره خيره به مرد عجيب غريب رو بروم نگاه ميكردم!

تو كي هستي؟ چي ميخواي از من؟ آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part101

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نميدونستم چيكار كنم ولي همه ي زندگيمون مگه بر پايه ي تصميم هاي آني نيست؟

من ميخوام تو يه چشم به هم زدن يه تصميم لحظه اي بگيرم كي ميتونه جلوم رو بگيره؟

آره شايد از نظر همه احمقانه باشه ولي همين تصميم هاي احمقانه و لحظه اي زندگي هممون رو ميسازه

خيلي وقتها يك تصميم لحظه اي ميتونه خيلي بيشتر خوشبختت كنه تا يه تصميمي كه هفته ها روش نشستي و بالا پايينش كردي و همه جوانبش رو سنجيدي!

اين نظرياته منه !

كي ميتونه منو از عقايدي كه از نظر خودم درست از نظر بقيه مسخره است دور كنه

اين زندگيه منه و من تصميم گيرندم و من الان ميخوام يه تصميم احمقانه بگيرم!

 

“سام”

 

باز فشار عصبي و باز خون دماغ شدنم حرفهاي ياسمن بدجور حقيقت داشت

اره همه ي حرفاش واقعيت تلخ بود… آره شيرين گفت برو بمير اره واقعاً خواستم برم و بميرم

ولي مادرم چي؟ ياسمن چي؟ دو نفري كه پشتشون رو به من بستند، ياسمن تازه خوب شده چطوري ميتونم يه ضربه ديگه بهش وارد كنم اين زندگي فقط براي من نيست ديگه من نميتونم يه داغ ديگه رو دل مامانم بذارم

ولي شيرين رو هم از دست نميدم

تا اخرين لحظه ي زندگيم به پاش ميشينم و سعي ميكنم بكشمش سمت خودم

من به قدرت عشقي كه نسبت به شيرين دارم ايمان دارم ميدونم عشقم يه روز اونو به سمت من ميكشونه ميدونم چون عشقم پاكه

من فقط يه بار اشتباه كردم ديگه هم تكرار نشد هرچي براي شيرين حروم كردم به خودمم حروم كردم به خدا پامو كج نذاشتم، من لياقت اين عشق رو دارم!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part102

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نگاه سنگينش رو صورتم بود از چشماش و رنگ صورتش مشخص بود كه ترسيده ميخواستم دلداريش بدم و ترس رو ازش دور كنم ولي انقدر فشارم افتاده بود و اين خونريزي حال خرابم رو خرابتر ميكرد

عرق سرد از پيشونيم راه افتاده بود سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم با ترس اوند سمتم، با صداي زندگي بخشش و لحن ارومي كه من عاشقش بودم اروم لب زد

 _ميتوني تو بياي جاي من بشيني من بيام جاي تو؟ ميخوام برسونمت به يه بيمارستاني درمانگاهي چيزي

به چشماي خوشرنگش كه رنگ مهربوني گرفته بود نگاه كردم چقدر دلم اين نگاه مهربون و لحن ارومش رو ميخواست اروم لبام رو از هم باز كردم

 _الان بهتر ميشم مي رسونمت خونه، نيازي به درمانگاه نيست

بي حال چشمام رو بستم كه لمس دستش رو روي دستم حس كردم كه يهو دستش رو كشيد

 _چرا انقدر سردي! فشارت خيلي افتاده 

يهو در سمت خودش رو باز كرد و از ماشين پياده شد

تا اومدم بگم كجا و… در سمت من باز شد

 _برو اونور زود باش

با تعجب به قيافه ي جدي كه به خودش گرفته بود نگاه كردم  _سريع برو كنار ديگه اه!

اشكال نداره اگه دلم رو خوش كنم كه نگرانم شده نه؟!

تكوني به خودم دادم و خودم رو كشيدم رو صندلي كنار كه سريع ماشين رو روشن كرد ، يكي از چيزهايي كه در مورد شيرين نميدونستم اينه!

نميدونستم رانندگي هم بلده!

چشمام رو بستم چون سرگيجه گرفته بودم و باز بودن چشمام حالم رو بدتر ميكرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part103

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بعد از اون اتفاق بعد از اون شب اون فشار عصبي كه به همه مون وارد شد باعث افسردگي طولاني مدت ياسمن شد و اين خون دماغ شدن تو شرايط سخت يادگاري همون عصر بود

هيچ وقت تيرماه سه سال پيش اون عصر دلگير تابستوني رو هيچ كدوممون يادمون نميره…

باز ياد اون روز

باز جيغ هاي پارميس ، باز تشنج ياسمن و افتادنش رو زمين، باز خون دماغ شدن من باز، باز، باز…

با ترمزي كه گرفته شد متوجه شدم ايستاديم صداي شيرين رو شنيدم

 _سام! ميتوني خودت بياي يا بگم برات ويلچر بيارن؟ جون سام عمر سام ، همه كس سام الان چه وقت صدا زدن اسمم بود لا مصب

هميشه ارزوم بوده اسمم رو از زبونت با اون صداي دلنشينت شنيدن!

ولي الان كه زبونم نميچرخه كه جوابت رو بدم چرا صدام ميزني؟ به سختي لاي چشمام رو باز كردم كه دستاي كوچولوش نشست رو پيشونيم نميدونم چي حس كردد كه دستاش لرزيد و سريع از ماشين پياده شد نميدونم چرا انقدر سست شده بودم كه اين زبون چند گرمي رو نميتونم بچرخونم

يهو در سمت من باز شد و يه نفر با روپوش سفيد رو تشخيص دادم منو كشيدن پايين از ماشين و روي صندلي چرخ دار گذاشتند

نميدونم چي شد ولي وقتي احساس سر حال بودن بهم دست داد چشمام رو باز كرد كه چشمام با يه جفت چشم خوشرنگ تلاقي شد

_ خوب، بسه ديگه بلند شو سرمت هم داره تموم ميشه ساعت ٥ شده من بايد برم خونه

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن