رمان ادمای شرطی پارت۲

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part33

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _آره خود تو، چند هفته پيش يكي كه داراي سيستم امنيت سايبري بود رو با كد نويسي براش كامل منهدم كردي، تو احتمالاً فكرت هم بهش نميرسه كه كدوم رو ميگم چون تو عين آب خودن سيستم شوهراون خانم رو هك كردي هرچي فكر ميكردم نميدونم كدوم رو ميگفتند، نكنه مال همون مردي كه سيستمش فرق داشت حتي نميدونستم چي هست فقط با يه كد نگاري و كدگذاري مجدد هكش كردم ولي اين روش رو خودم هم بلد نبودم فقط به ذهنم رسيد بر اساس تجربيات قديميم و شنيده هاي سر كلاس دانشگاهم اين كار رو كرده بودم

 _يادت اومد نه؟

سرم رو اروم تكون دادم، تو سكوت نگاهش كردم  _شما چي ميخوايد از من؟

 _سام يه فرصتيه براي زندگي هممون، با من بيا امير خان رو ببين و باهاشحرف بزن خواهش ميكنم  _اين امير خان چي كارست؟

 _سام همه چيزو ميفهمي، قول ميدم همه چيز رو بفهمي فقط با من بيا

خنده ي بلند شيرين تمركزم رو بهم زد، برگشتم سمتش كه يارا از خنده قرمز شده بود و شيرين سعي ميكرد باند نخنده ولي چندان هم موفق نبود، عزيز دلم خنده هاش دنياي من بود يهوپارميس با حرص بهم توپيد  _سام باتواَم؟!

نميدونم اين اعتماد به نفس لعنتي و اين سر نترسي از كجاسر دراورده بود كه خيلي مصمم برگشتم سمت پارميس و لب زدم  _ميام!

پارميس از جوابم شوكه شد ولي كم كم لبخند اومد رو لباش 

 _خوب پس بيا بريم كه يكي ديگه هم اونجاست خوشحال ميشي از ديدنش

 

 , [24.12.18 12:56]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part34

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با بي خيالي و بيتفاوتي نگاش كردم حوصله نداشتم بپرسم كيه، فعلاً ميخواستم تا تموم شدن كيك و قهوه ام به شيرينم نگاه كنم

شيرين از نگاه هاي من كلافه شده بود اگه ميدونست من همون كسي هستم كه براش اس ام اس هاي ناشناس ميفرستم چه عكس العملي نشون ميداد؟  پارميش از مدل نفس كشيدنش مشخص بود كلافه شده 

 _سام تو كي انقدر هيز شدي؟ ميدوني اين يه توهين بزرگي به منه كه من پيشت نشستم و تو داري به يكي ديگه چراغ سبز نشون ميدي؟ خدايي يه نگاه به خودت و يه نگاه به دختره بنداز؟

لبخند تلخي زدم، آره نگاه انداختم كه هنوز نرفتم جلو و هنوز قدم جلو نذاشتم و شيرين رو مال خودم نكردم! بايد در حدي بشم كه لياقت شيرين رو داشته باشم

انقدر وت كشي كردم تا شيرين و يارا از كافه رفتند

وقتي از ديدنش سير شدم بالاخره رضايت دادم بريم رفتيم پاركينگ و سواردويست شيش پارميس شديم 

تا حالا سر نترس داشتم ولي از وقتي كه سوار ماشين پارميس شدم دلهره ي عجيبي به دلم افتاده بود اگه بلايي سرم بيارند چي ميشه؟

مامانم؟! تنها ميمونه نه؟ تنها اميدش منم، از وقتي رهام رفته فقط منم موندم و مامان،دارم با زندگيم چيكار ميكنم لعنتي، كم تو بدبختي دست و پا زدم؟ ميخواستم به پارميس بگم غلط كردم ميخوام پياده شم همين هك هاي ريز و خورد براي من بسه

گوشيم رو دراوردم و به لوكيشن شيرين نگاه كردم داشت ميرفت سمت خونه خوبه! خوبه كه يكم آروم شده ،

ميخواستم بهش اس ام اس بزنم بگم دلم آرامشت رو ميخواد كاش پيشم بودي! 

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part35

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ولي خيلي مسخره ميشد از طرف كسي كه دائم اس ام اس هاي تهديد آميز بهت ميده الان يهو همچين اس ام اسي شوكش ميكنه، نه بدار فعلاً ازم بترسه!

مسير خيلي برام نا آشنا بود فقط از روي اسم هايي كه روي تابلو ها ميديدم فهميدم شمال تهران هستيم 

پارميس راهنما زد و رفت سمت يكي از مناطق خيلي مشهوره تهران رفت تو يكي از كوچه ها و جلوي يه برج ويلا نگه داشت

توي طول مسير هيچ كدوم حرفي نزده بودم و الان فقط سعي ميكردم خونسرد باشم دقيق مثل همون لحظه كه تو كافه بوديم و با حضور شيرين من آرامش داشتم همين نگاه كردنش هم به من اعتماد به نفس و آرامش داده بود

پارميس از ماشين پياده شد و منتظر پياده شدن من موند از ماشين با ترديد پياده شدم به خودم تشر زدم

مرد باش سام به قول شيرين نر نباش مرد باش، اعتماد به نفس داشته باشنترس ترسيدن در شان يه مرد نيست

برو ببين چه خبره، تو زندگيت بايد ريسك كني، برو پسر برو… شايد حرف پارميس واقعي باشه شايد بتونم سريعتر به مقصدم برسم نميخوام شيرين رو زياد منتظر خودم بذارم رفتيم داخل ساختمان و سوار آسانسور شديم

طبقه ي سوم رو فشار داد انقدر به خودم تشر زده بودم كه كم كم آروم شده بودم

من به خاطر خودم هم شده با اين سرنوشتي كه از اول براي من رقم خورده بوده مبارزه ميكنم

در الكترونيكي بود رمز رو وارد كرد و در باز شد

رفتيم داخل كه پارميس با صداي بلند سلام كرد ولي كسي نبود پارميس_ هي اهالي محترم كجاييد بابا 

صداي مردونه اي رو شنيدم ولي صداي قدمي رو نشنيدم

در عوض صداي چرخيدن چرخي رو روي زمين شنيدم پارميس به پشت سرم نگاه كرد و لبخندي زد و با صداي بلند گفت

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part36

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سلام دايي، سام رو اوردم!

نگاهي به قيافه ي مغرور مرد ويلچر نشين انداختم، مردي خيلي خيلي با جذبه ولي خشك و يخ!

نگاهي بي تفاوت و بي حس، انگار تمام احساسات اين مرد رو كشته بودند با سر بهم سلام داد كه متقابلاً با سر بهش جواب دادم صداي با صلابتش رو شنيدم

 _پارميس زيادي لفت داد، زودتر از اينا منتظرت بودم

پارميس با شرمندگي سرش رو انداخت پايين كه از پشت سرم دستي رو شونم گذاشت و صداي خيلي آشنايي رو بغل گوشم شنيدم

 _آره لفتش داد ولي مثل اينكه خوب شغل معلميش رو به جا آورده كه ساماز اون قيافه ي بيبي فيس بودن در اومده و پخته تر شده!

شايد انتظار هركسي رو داشتم به غير از شخصي كه صداش رو شنيده بود برگشتم سمتش و با تعجب نگاش كردم

بيشتر از ٦ماه بود كه نديده باشمش با ديدن نگاه متعجبم لبخندي زد  _چيه انگار مردم و زنده شدم خودم خبر ندارم

 +تو اينجا چيكار ميكني؟

لبخندي زد و به مرد ويلچر نشين اشاره كرد

 _امير خان دايي من و پارميسه

 +يعني كار تو بوده كه منو بكشونيد اينجا؟

چشماش رو چرخوند و مثل وقتهايي كه با آرش بحسش ميشد چپ چپ نگاهش ميكرد به منم چپ چپ نگاه كرد

 _تو كارت درست بوده تقصير من نيست! تو فقط در حد يه پيشنهاد بودي از طرف من، كارت درست بود و انتخاب شدي +از كجا فهميدي من تو اين كارم؟

 

به نظرت حرفي پيش آرش ميزدي به گوش من نميرسيد؟ همون روز اولي كه به ارش گفتي پيش من گفت تو تفنني كار هك انجام ميدي ولي بعدش كه اسم تورو اوردم پيش بقيه و تحت نظرت گرفتند ديديم يه چيزي فراتر از تفننه

 +ياسمن نبايد اين كار رو ميكردي؟

 _ميدونم به پول نياز داري پس بهتره باهامون همكاري كني، سام ما كار بدي قرار نيست انجام بديم به حرفمون گوش كن و رو پيشنهادمون فكر كن پشيمون نميشي!

صداي امير خان رو شنيدم

 _ ياسمن اگه توضيحاتت تموم شده سام رو راهنمايي كن داخل تا ياسر هم بياد و بحث رو شروع كنيم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part37

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ياسمن سري تكون داد و منو به داخل خونه راهنمايي كرد، نميتونستم باور كنم ياسمن بي غل و غش الان وسط يه برنامه ي عجيب و غريب باشه و باعث اينجا بودن من باشه

پارميس تو آشپزخونه بود و امير خان سرش تو لپ تاپ بود ياسمن اومد زير گوشم

 _چه خبرا؟ 

شونه هامو انداختم بالا

 _خبرا دست تواِ، آرش هم از اين قضيه خبر داره؟ پوزخندي زد

 _شيش ماهه ازش خبر ندارم با تعجب نگاش كردم

 _يعني چي؟ 

 _آخرين باري كه مارو دعوت كردي بيرون رو يادته؟ به مناسبت تموم شدنت؟

سرم رو آروم تكون دادم

يك هفته بعد از اون با آرش تموم كردم

 _چرا؟

 _چون بي عرضه بود، سالها بود با هم بوديم ولي اون حتي زير بار يه نامزدي ساده نميرفت، چون آرش فقط حرف زدن بلد بود ، موقع عمل تمام اون حرف ها رو يادش ميرفت

نفس عميقي كشيدم، هيچ وقت فكر نميكردم اين اتفاق بيوفته ياسمن ادامه داد

 _دايي اميرم و ياسر وقتي حال منو ديدند منو هم وارد اين قضيه كردند  بعد انگار كه بخواد جلوي سوالات بعدي منو بگيره سريع گفت

 _حالا منو ول كن در مورد خودت بگو، لاغر شدي ها، راستي اون دختره رو يادته شيرين؟ هنوز هم تو كفشي؟

نميدونستم چي بگم، آدم دروغ گويي نبودم ولي نميخواستم تو اين قضيه شيرين بشه نقطه ضعفم پس

 +آره بابا يادمه ولي خوب خدايي اون كجا و من كجا اصلاً بهش فكر هم نكردم، خودت ميدوني بدبختيام به اندازه كافي زياد هست لبخند موزي بهم زد و سرش رو خم كرد زير گوشم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part38

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سام من هيچ وقت بد تورو نخواستم لازم هم نيست به من دروغ بگي ميدونم هنوز هم درگير شيرين هستي فقط بايد بهت بگم درست نيست تو شيرين رو از همه چيز دور كردي بعد خودت با يه نفر ديگه ؟

با سرش رو به سمت آشپزخونه اشاره زد، پارميس تو آشپزخونه بود و متوجه منظورش شدم ولي ياسمن اينارو از كجا ميدونست؟

همون لحظه در خونه باز شد و يه مرد خوشتيپ با تيپ رسمي از در اومد داخل

ياسمن و پارميس رفتند سمتش كه صداي امير خان رو شنيدم  _خوش اومدي دايي! چه خبرا

تا اومد حرف بزنه چشمش به من افتاد و يكي از ابروهاش رو داد بالا فعلاً كه خبرا دست شماست

برگشت سمت پارميس و عميق نگاش كرد

 _چه عجب آخرش تونستي اين بچه ننه رو بياري

پارميس با غيظ نگاهش رو از ياسر گرفت و مغرورانه روشو كرد اون ور ياسر اومد سمتم و خيلي جنتلمنانه دستش رو دراز كرد سمتم  _ياسر هستم برادر ياسمن

به احترامش بلند شدم ولي از لفظ بچه ننش اصلاً خوشم نيومد پس خيلي خشك باهاش دست دادم كه صداي امير خان رو شنيدم

 _ياسر اول يه توضيح كوتاه براي سام بده ميخوام مطمئن بشم كه باهامون همكاري ميكنه يا نه!

صلابت اين مرد عجيب بود

من نه پدرم آدم با صلابتي بود نه داداشم ولي من ميخواستم ابهت داشته باشم ميخواستم براي خودم جايگاهي داشته باشم

اصلاً نميدونستم چرا الان دارم به اينها فكر ميكنم ، ولي جالب بود از جمع روبروم اصلاً بدم نيومده بود نه از امير خان نه از ياسر و نه از ياسمن فقط يكم در مورد پارميس دچار ترديد بودم

نميدونم همينكه با نقشه به من نزديك شده بود حس ميكردم يه توهينبزرگي به من كرده نميدونم چرا تو همين چند ساعت حس خوبي كه به پارميس داشتم از بين رفته بود… پارميس خوب بود و منو ميفهميد،

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۸۱٫۲۱٫۲۴] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part39

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 سر جمع ٤بار باهم بوديم ولي وقتي منو وادار به رابطه ميكرد احساس ميكردم از من خوشش اومده ولي الان يه حس بدي بهش پيدا كرده بودم هركاري هم ميكردم سركوب نميشد از دست خودم عصباني بودم ياسمن راست ميگفت من نبايد با پارميس مي بودم، كارم اشتباه محض بود…

وقتي من شيرين رو مي خوام …

صداي ياسر رو شنيدم

 _ببينم تو چطور سيستم اون يارو رو هك كردي؟ 

 

شونه هام رو انداختم بالا

 _نميدونم فقط يادمه از يه سري از اطلاعات قديمي كه داشتم استفاده كردم و درست شد

سرش رو تكون داد وانگشتش رو روي شقيقه اش گذاشت

 _خوبه اينجات خوب كار ميكنه ما هم همين رو ميخوايم يكي كه تو مواقع خاص و پيش بيني نشده بتونه درست ترين كار ممكن رو انجام بده

 

فكر كنم از تعريفش يه ذره ديگه گذاشته شد رو اعتماد به نفسم، سعي كردم مصمم حرف بزنم تا فكر نكنند زياد شل و ول هستم، واقعيت امر هم همين بود من خيلي وقت بود از شل و ول بودن در اومده بودم و الان خيلي محكمترنسبت به سام ٦ماه پيش بودم پس سريع پريدم وسط حرفش +منظور از مواقع خاص؟

 _ببين رك باهات حرف ميزنم و ميدونم بچه تر از اينا هستي كه بخواي ما رو لو بدي پس ببين ما يكي رو سالهاست تحت نظر داريم مدتيه متوجه شديم كه قراره تا دوماه ديگه يك اختلاص بزرگي رو انجام بده  +خوب ميخوايد جلوش رو بگيريد؟

همه پوزخندي زدند كه ياسر دستش رو انداخت رو دسته ي مبل و پاش رو روي پاش انداخت

 _ابداً نميخوايم جلوش رو بگيريم، ولي نميخوايم كمكش هم بكنيم!

 +پس؟

 _ببين الان كم كم داره كاراش ميوفته رو روال تا اين كار رو انجام بده ، حتي مقدمات زندگي رو تو يكي از كشورهاي آمريكاي جنوبي هم فراهم كرده تا حدي كه دختر و پسرش رو هم فرستاده اونور آب و كم كم داره به نام دختر و پسرش و همسرش اونجا خونه ميخره و كم كم تمام اموالي كه تو ايران داره رو خورد خورد با نصف قيمت خيلي زير زيركي ميفروشه تا بتونه مقدمات زندگي در اونجا رو فراهم كنه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part40

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +خوب اين شخص كي هست؟

ياسر يكي از ابروهاش رو داد بالا و لب زد  _فعلاً دونستن اين براي تو  زوده!

سكوت كردم كه خودش ادامه داد

 _مطمئناً طرف انقدر گردن كلفت هست كه راحت بتونه ٢٠ميليارد رو بكشه بالا و يه آب هم روش

با چشماي متعجب به ياسر نگاه كردم ،

+٢٠ميليارد تومن؟ ياسر سرش رو تكون داد

 _آره پولي كه هيچ كدوممون تو اين جمع حتي براي يك لحظه هم حسابمون به خودش نديده نه تنها نديده بلكه از كنار حساب با اون پول سنگين هم رد نشده

حس عجيبي پيدا كرده بودم تركيبي از ترس، استرس ،هيجان، و يه ذوق پنهان

+خوب مي خوايد الان چيكار كنيد من نميفهمم!

 _ببين دقيقاً روزي كه اين پول كامل برداشت ميشه و قراره اين پول ازكشور خارج بشه ميره تو يه حساب بانكي تو دبي يعني مجبورند اين كار رو انجام بدند به خاطر يك سري موانع و شرايطي كه من براشون ايجاد مي كنم ، دقيقاً يك هفته اين پول تو حسابهاي يكي از بانكهاي خصوصيه دبي ميمونه بعدش منتقل ميشه به يكي از بانكهاي سوييس، ما دقيقاً يك هفته وقت داريم كه پولي رو كه تو حساب بانك دبي هست و امنيت پاييني داره رو در عرض چند روز منتقل كنيم به ٥تا حساب مختلف تو بانكهاي مختلف توي دنيا، و اين كار تواِ تو بايد سيستمشون رو هك كني و دقيق همون روزي كه پول قراره منتقل بشه همون لحظه آدرس شماره حساب تو سيستمشون رو عوض كني و بعد از اون به ٥حساب مورد نظر منتقل كني 

 

_به صورت هرمي!

ياسر بشكني زد و انگشتش رو سمتم گرفت

 _آفرين دقيقاً، ميگم خوب كارميكنه

لبخند خبيثي زدم نه نقشه شون بي نقص بود ولي خوب اخرش چي؟ فكرم رو سريع به زبون اوردم +خوب آخرش چي؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part41

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

+خوب آخرش چي؟

 _اخرش هركسي به اندازه ي تلاشي كه كرده پولش رو ميگيره

 +مثلاً چقدر؟ لبخندي زد

 _تو مسئوليت سنگيني ميوفته رو دوشت پس كم كمش روي ٤ميليارد تومن حساب كن

 

مغزم سوت كشيد ٤ميليارد تومن واااااو

 پولش انقدر زياد بود كه نميتونستم نه بگم همين كار منو هزاران هزار قدم به جلو ميبرد صداي ياسر رو شنيدم

 

 _ولي نميتوني مدتي به اين پول دست بزني حداقل يك سال تا آبا از آسياب بيوفته هركدوم 

تو يكي از بانك هاي سوييس تو حسابهايي كه به اسم خودمونه اونجا امنه با سكوت ياسر تازه متوجه نگاه سنگين ياسمن و پارميس و اميرخان شدم انگار منتظر بودند ببينند من چه عكس العملي نشون ميدم صداي مصمم ياسر رو شنيدم

 _خوب نظرت چيه هستي؟

انقدر پولش زياد بود كه ميتونستم اين ريسك رو بكنم

اگه حتي يك درصد جاي موفقيت من رو داشت من ترجيح ميدادم اين ريسك رو با جون و دل قبول كنم ولي اگه زندگيم مثل رهام بشه چي؟  من نميخوام به اين زوديا از اين زندگ برم …

ولي پولش خيلي وسوسه كننده بود خيلي زياد …

سرم رواوردم بالا و با ترديد تو چشماي ياسر خيره شدم كه صداي امير خان رو شنيدم

 

 _ببين پسر اگه الان قبول كني بايد تا اخر ماجرا باشي پس درست فكر كن… ببين حتي اگه يك نفرمون هم لو بره هممون لو ميريم اينايي كه ميخوايم پول اختلاسشون رو بكشيم بالا با كسي شوخي ندارند احتمال داره حتي يكي مون هم زنده نمونيم… ميفهمي منظورمو؟ نميدونم چي شد ولي ترديدم بيشتر شد همش اعدام رهام ميومد جلو چشمم !

همش رهام و بازي با زندگيش

اگه اينم آغاز بازي من با زندگيم باشه چي؟

اگه قبول كنم بايد بشينم دور يك ميز قمار و با زندگيم بازي كنم… تو اين بازي تك نفري بازي نميكردم،

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part42

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بايد به تك تك افراد روبروم اعتماد ميكردم… به پارميس، ياسمن، ياسر ،امير خان

فقط يك كلمه اي كه از دهن من بيرون ميومد اينده ي من رو رقم ميزد  زندگيم قرار بود به كدوم سمت بره؟

 

“❌زمان حال❌”

 

“شيرين”

 

صداي بوق بوقي خيلي رو اعصابمه ، ده بار چشمام رو باز كردم و بستم ولي بازم نميتونم چشمام رو باز نگه دارم اه لعنتي…

 اين بوق چرا قطع نميشه هر چند ثانيه يك بار يدونه بوق كوتاه ميزنه

چشمام رو اروم باز كردم كه همون پرده كشيده شد و يكي اومد داخل يه پرستار سفيد پوش با لبخند نگام كرد

 _پس بالاخره چشات رو باز كردي ، آخي چه خوش رنگ هستن!

 

پرستاره يه چيزايي رو چك كرد و سريع رفت بيرون

يكم سرحالتر شدم، چشمام رو ديگه ميتونستم باز نگه دارم صداي زمزمه اي رو شنيدم

 _ببين ده دقيقه وقت داري، براي من مسئوليت داره بعدش بايد به پدر مادرش خبر بدم 

نميدونم طرف كيه و چه جوابي به پرستاره داد كه پرده كشيده شد و من نفسم بريده شد

دستام ناخدآگاه به لرزه افتاد

با هر قدمش كه به من نزديك ميشد بيشتر متوجه هيبتش ميشدم ترسيدم از هيكلش زيادي درشت بود

قدش خيلي بلند بود چشماي مشكي مصمم و پر جذبش و يه بوي آشنا كه همراه خودش اورد داخل يه بوي تلخ و سرد

به من رسيد و بالاسرم ايستاد كه نگاش نكردم و از ترسم چشمام رو بستم ميخواستم تا جايي كه ميتونم داد بزنم و جيغ بزنم و هرچي فوش بلدم بهش بدم  صداي كشيده شدن پايه هاي صندلي رو اعصابم بود  ديگه كابوس سه سالم رو ديده بودم سه سال عذابم داد…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part43

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لرزش دستام غير قابل كنترل بود از اين ضعف خودم داشت حالم به هم ميخورد ولي ترسي كه از اين مرد داشتم غير قابل كنترل بود  صندلي رو گذاشت بغل تختم و روش نشست

داشت به من نگاه ميكرد ولي من جرأت نداشتم بهش نگاه كنم اين چي ميخواست از من  صداي بم و ترسناكش رو شنيدم

 _حرفي نداري؟

هيچي نگفتم انگار نطقم بسته شده بود ، لعنتي دستام بدجور ميلرزيد ميخواستم يه تبر بردارم و قطعشون كنم كه حال خراب و ترس من رو اينجوري به نمايش ندارند

دستام رو به سختي مشت كردم ولي تاثيري روي لرزشم نداشت كه يهو دست گرم و بزرگي گذاشته شد روي دستم و محكم دستم رو فشرد بازم همون صداي بم و ترسناك

 _نلرز كاريت ندارم ، لعنتي ازم نترس!

 

به حرفهاش پوز خندي زدم ، مرتيكه ي مريض رواني به من ميگه از من نترس ، اين عجل بالا سرمه كابوس ٣سالم بالا سرم ايستاده بعد من نترسم  تمام قدرتم رو جمع كردم و دستم رو از زير دستاي عين سنگش كشيدم بيرون و با تنفر برگشتم سمتش و با صدايي كه به زور خودم شنيدمش گفتن  _دستات رو به من نزن مردتيكه ي مريض رواني، آشغال بيشرف،

مثل سنگ بهم نگاه كرد و چشماي مشكي و وحشتناكش رو دوخت به چشمام هيچ حسي تو صورتش مشخص نيست ميخوام داد بزنم اما گلوم خشكتر از اون چيزيه بتونم حتي يكم بلند حرف بزنم ولي صداي مصمم اون جاي صداي خشكيده ي من شنيده شد

 _مامان بابات اينجان، مجبور شدم بهشون خبر بدم چون من نسبتي باهات نداشتم ، يه جو ري صحنه سازي كردم كه نشون بده افتادي رو شيشه هاي شكسته ي حموم و دستت بريده شده

 

انقدر مصمم و با تكبر و غرور حرف ميزد دهنم باز موند انگار اون كسي كه شاكي هست اونه، انگار كه منم ٣ساله زندگيشو زهر كردم ، وقتي سنگيني نگاهمو ديد صورتش رو برگردوند سمتم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part44

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ازش ميترسيدم خيلي درشت بود حس ميكردم همينكه بخواد ميتونه گردنمو قطع كنه چشماشو به چشمام دوخت

 _پيش پدر مادرت حرفي نميزني در مورد غلطي كه ميخواستي بكني ،بعدش من و تو با هم حرف داريم

تنها يك كلمه تو ذهنم داشت وول ميخورد، “پر رو”!

وقتي ديدم اون اينجوري حرف ميزنه با اب دهنم يكم گلوم رو خيس كردم و با غضب نگاش كردم و چشمام رو دوختم به چشماش و با صدايي كه ميلرزيد لب زدم

 _همين الان اينجا به پدر و مادرم ميگم كه تو با من چيكار كردي و تا آخر عمرم ديگه از دستت نجات پيدا ميكنم

خيلي خونسرد به صندليش تكيه داد و يكي از ابروهاش رو داد بالا

 _تو اين كار رو نميكني عزيزم، چون اون موقع به همه ميگم كه تو دوست دخترم بودي و به خاطر اتفاقي كه بين ما افتاده و من نخواستم به گردن بگيرم رگتو زدي و ميزنم زير همه ي صحنه سازي ها، و اون موقع با بابايي كه از تو ديدم فكر نكنم اجازه بده همينجوري واسه خودت بگردي! پس مجبور ميشم عقدت كنم، خودت هم ميدوني با يه آزمايش مشخص ميشه ما با هم بوديم نه؟

ميخواستم داد بزنم ولي از بين دندونهاي قفل شدم غريدم

 _آشغال عوضي، يه روز ميكشمت، عوضي چطور اينكارا رو با من كردي ،مگه چه كاري كردم؟

اشكم در اومده بود لبام لرزيد و اولين قطرت اشك سر خورد پايين ، اومدم هق هق كنم كه با كاري كه كرد يخ زدم

سريع دستش رو اورد جلو و اشكي كه سر ميخورد رو روي پوست صورتم گرفت و به لباش نزديك كرد و بوسه اي روش زد سرش رو اورد بالا و تو چشماي پر از بهتم دقيق شد

 _حق نداري بريزيشون، همون كارهايي كه بهت گفتم رو انجام ميدي، فكر كنم بخواي دليل كارهام رو بدوني نه؟ ميخوام آروم با هم خرف بزنيم ،باشه؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part45

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _حق نداري بريزيشون، همون كارهايي كه بهت گفتم رو انجام ميدي، فكر كنم بخواي دليل كارهام رو بدوني نه؟ نفس كشيدن يادم رفته بود اين ديگه كيه؟

 

از كاراش و حرفهاي مصممش نمي دونستم چه حرفي بزنم ياچه كار كنم هيچ جوابي بهش ندادم ولي اين بار با خواسته ي خودم ميخواستم حرفش رو قبول كنم ميخواستم بدونم چيكار كردم كه اين مرد ٣سال براي من تعيين تكليف كرده

ميخوام بدونم چرا ٣ سال منو مثل يه عروسك خيمه شب بازي از اين ور به اونور كرده!

مي خواستم بدونم چرا من دختر نيستم؟  چرا همچين نامردي رو در حقم كرده؟ پرستار پرده رو كشيد و نگاهي به مرده انداخت و با سر اشاره زد كه بره بيرون نيم نگاهي به پرستاره انداخت و برگشت سمتم و به چشمام خيره شد انگار ميخواست جواب سوال

” باشه؟ “

اي كه ازم پرسيد رو از چشمام بفهمه 

انقدر احساس ضعف ميكردم كه نميتونستم با هيچ چيزي مخالفت يا موافقت كنم پس سكوت كردم ولي يه جوري مغزم رو داشت انگولك مي كرد انگار كه يه چيزي اون وسط كم بود

من به مزاحم سه سالم كه براي من نماد يك هيولا بود هنوز هم داشتم ميگفتم اون مرد

اين مرد همه چيز رو در مورد من ميدونست ولي من هيچ!

 

حتي دريغ از اسمش 

با قدمهاي مصممي كه داشت بر ميداشت رفت سمت پرده كه به سختي گلوي خشكم رو به حرف زدن وا داشتم و اروم لب زدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part50

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _اسمت چيه؟

مكثي كرد، دستش روي پرده موند ونفس عميقش برام دومين حركت امروز اين مرد ترسناك بود

 _سام

بدون اينكه هيچ حرفي برنه از اتاق رفت بيرون

هنوز ٢دقيقه از رفتن مرد ترسناك گذشته بود كه مامان و بابا اومدند داخل و شروع كردند به سرزنش كردن من بين همه ي حرفهاشون من سكوت كردم

تا الان در مقابلش تنها بودم ميخواستم ادامه اش رو هم خودم تنهايي برم ، بالاتر از سياهي كه رنگي نيست

هست؟

اون كه همه چيز منو گرفته، داشت زندگيم هم تموم ميشد حالا كه باز زنده شدم و الان ديگه ميدونم اون كسي كه اين بلا ها رو سرم آورده يه انسانه و ديگه ميتونم ببينمش آنچنان برام ترسناك نمونده…

 

خونواده ي من جنبه ندارند بهشون بگم اگه بدونند ١٠٠٪ حمايتم نمي كنند سام راست ميگه حتماً مجبور ميشم باهاش ازدواج كنم كه البته اگه از زير دست شهرام و بابام زنده بمونم  چقدر راحت مرد ترسناك براي من شد سام!

اشتباه كردم

از اولين روز اگه به خونوادم خبر ميدادم الان انقدر تنها نبودم…

 

چرا انقدر حماقت كردم نهايتش من رو ميذاشتند خوابگاه يا اصلاً نميذاشتند درس بخونم ولي الان اين وضع من نبود مامان بابا حرف ميزدند و من تو افكارم غوطه ور بودم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part51

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

مامان بابا حرف ميزدند و من تو افكارم غوطه ور بودم حس بدي دارم، حس ضعف، حس شكست ، حس نا امني…

حالم از حس هاي مزخرفي كه درگيرش بودم خراب ميشد

ميخواستم همين الان برم و با اون مردك حرف بزنم ببينم من چيكارش كرده بودم

 

 ******

 

بالاخره مرخص شدم، شهرام احمق هم خودش رو رسونده بود

انقدر گفت و گفت كه ديگه ميخواستم با اين حالم پاشم از پنجره خونه پرتش كنم پايين

از سام مرد ترسناك هيچ خبري نبود، شبا خيلي وقتها با حس يه سايه بالا سرم تو اتاق بخش بيمارستان بيدار ميشدم ولي كسي دورو برم نبود انقدر ترس حضورش رو داشتم حتي تو خواب هام هم ولم نميكرد

همش اون قيافه ي خشن و هيكل درشتش و اون چشمهاي سياه و ترسناكش ، ميومد جلو چشمام!

اصلاً انگار مريض شده بودم

ميترسيدم باز خونه رو تحت نشر داشته باشه و هنوز دوربينهاش تو خونه باشه

در اتاقم باز شد و مامان اومد تو اتاقم و خواست لباسهاش رو عوض كنه كه يهو داد زدم

 _نه مامان اينجا نه برو تو حموم!

مامان با تعجب نگام كرد

 _خوبي مامان جان؟ جلو دخترم ميخوام لباس عوض كنم ها!

 _ميدونم ولي تو حموم عوض كنيد نكنه يهو شهرام و بابا بيان تو اتاق

 _شيرين جان مامان خوبي؟ يكيش شوهرمه يكيش هم پسرمه ، راست ميگفت ، نفس عميقي كشيدم آخه چي ميگفتم ؟

ميگفتم يه مردك ترسناك كه كابوس ٣سالمه احتمال داره نگات كنه؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part52

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

وقتي مامان قيافه ي من رو ديد بدون هيچ حرفي رفت سمت حموم 

نفس حبث شدم رو رها كردم خدا رو شكر رفت نميخوام مامانم رو هم رصد كنه!

مامان از حموم اومد بيرون و چپ چپ نگام كرد

 _الان خيالت راحت شد؟

لبخند كم جوني زدم و اروم گفتم ” مرسي”

رفت سمت در كه يهو انگار چيزي يادش اومده باشه برگشت سمتم و از كشو كمد رو برو گوشيم رو در آورد

 _بيا گوشيت فكر كنم دوستات انقدر زنگ زدند بالاخره خاموش شد، بيا به دوستات زنگ بزن!

پوزخندي نشست رو لبم ، مامان من چه دل خوشي داشت

نميدونست همه ي دوستام ازم فراري هستند و تنها دوست من يارا ست كه اونم وقتي بيمارستان بودم اومد عيادتم ولي به خاطر حضور خونواده ها نتونستيم يك كلمه هم حرف بزنيم

گوشي رو از مامان گرفتم و زدم به شارژ يكم منتظر موندم ولي حوصله نداشتم منتظر بمونم گوشي كامل شارژ بشه و روشنش كردم

چند تا اس ام اس از طرف يارا داشتم و چند تا اس ام اس تبليغاتي…

اس ام اس هاي يارا همش نوشته بود باهاش تماس بگيرم و نگارنم هست و…

چشمم به گوشي بود و داشتم تايپ ميكردم كه يه شماره اس ام اس داد كه از بالاي گوشيم شمارش و اول متنش رو ديدم شمارش رو كه نميشناختم يه شماره ي ٠٩١٢ خيلي رند ولي اول متنش باعث شد سريع كل پيام رو باز كنم

 “نگران نباش به غير از تو هيچ كس رو ديد نمي زنم، بزار مامانت موقع لباس پوشيدن راحت باشه، انقدر پست نيستم، راستي تو شمارم رو نداري اين رو داشته باش هروقت هرچيزي بود بهم زنگ بزن، هروقت فكر كردي ميتوني حرفام رو گوش بدي بهم خبر بده… سام”

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part53

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

چند بار به گوشي و پيامش نگاه كردم

اين موجود عجيب پر رو بود، ولي تصميمم رو گرفته بودم 

بدجور كنجكاو شده بودم ببينمش و بشناسمش بدونم دليل اينكارش چي بوده

انقدر محو گوشيم بودم كه با صداي شهرام زير گوشم نيم متر پريدم هوا و به خودم اومدم

عجيب از اين برادر يك سال بزرگترم بدم ميومد لبخندي مزخرفي زد

 _چيه زل زدي به گوشيت؟ دوست پسر گرفتي؟ چيه فكر كرده مردي؟ رفته با يكي ديگه؟

با عصبانيت زل زدم بهش كه خنده ي بلندي كرد و ديتش رو برد تو موهام و بهمشون ريخت از بين دندونام غريدم

 _برو گمشو شهرام يهو موهامو چنگ زد

 _آدم باش مثلاً داداش بزرگترتم، ها مراقب هم باش يه زري زدم ولي خدا شاهده بدونم دوست پسر گرفتي يا چيزي خدا شاهده زندت نميزارم من بابا نيستم ها؟ همين كه تهران تنهايي كلي به غيرتم برخورده

كتابي كه روي پاتختي بود رو برداشتم و محكم كوبيدم تو صورتش كه موهام رو ول كرد

 _غلط ميكني تو كار من دخالت ميكني برو گمشو بيرون از اتاقم تا داد نزدم بابا و مامان بيان ها!

تا اومد بياد سمتم دهنم رو باز كردم كه جيغ بكشم كه سريع گفت

 _حيف به بابا نياز دارم و فعلاً نبايد عصبيش كنم وگرنه حالتو جا مياوردم! پوزخندي بهش زدم كه از اتاق زد بيرون

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part53

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

مريض رواني عقده اي، ميدونم از چي ميسوزه

داره دق ميكنه من تونستم بيام تهران ولي اون نه! جايگاهي كه من دارم تو خونه و اعتمادي كه به من دارند صد برابر بيشتر از شهرامه بدبخت عقده اي حسود ، داره دق ميكنه يه آتو از من بگيره همون لحظه اس ام اس اومد كلافه گوشي رو باز كردم

“خودت رو عصبي و ناراحت نكن، حالش رو جا ميارم ، بيخود ميكنه دست ميكنه تو موهات و ميكشه”

آخه يكي نيست بياد به اين بگه تو سر پيازي ته پيازي

با حرص گوشي رو كوبيدم رو تخت و با صداي نه چندان آرومي گفتم ” به تو چه آخه به تو چه؟ يكي بايد بياد خودتو جمع كنه رواني، مريض” همون لحظه اس ام اس اومدم

با حرص به گوشي نگاه كردم ولي جواب ندادم رفتم سمت دستشويي كه گوشي زنگ خورد برگشتم كه باديدن شماره زير لب فش بدي نثار ارواح خاندانش كردم و رفتم سمت دستشويي كه تو همين حين صداي زنگ قطع شد

يهو دوباره زنگ خورد ولي اين دفعه صداي زنگ گوشيم رو اخر بود واي مامان اينا ميفهمند سريع پريدم سمت گوشيم كه همون لحظه مامان در رو باز كرد

_گوشيت زنگ ميخوره جواب بده ، با اون صداي زنگش بابات دراز كشيده لبخند خونسردي به صورت مامان پاشيدم  _باشه مامي ، يارا ست الان جواب ميدم

قبل اينكه مامان ازاتاق بره بيرون گوشي رو جواب دادم  _جانم عزيزم؟

صدايي نيومد، فكركردم خدارو صد هزار مرتبه شكر خفه شده، لال شده يا مرده ولي مامان عين عجل معلق منتظر بود ادامه ي حرفم رو بزنم پس مهم نبود مرد ترسناك پشت خطه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part54

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

شروع كردم بهحرف زدن با خودم  _آره عزيزم بالاخره اومدم خونه ، باز هيچي نگفت ادامه دادم

 _آره منم دلم كلي برات تنگ شده باشه حتماً ، پس فردا بريم دانشگاه استعلاجيمو بدم به اين استادان محترم كه حذفم نكنند اخر ترمي

 …

مكث كرده بودم كه اسكول پشت خط حرف بزنه ولي من فقط صداي نفسهاشو ميشنيدم كه بالاخره مامان از اتاق زد بيرون منم ديگه حرفي نزدم

هر دوتا مون سكوت كرده بوديم كه يهو صداي بم و خشكش رو شنيدم  _همه چيه تو به من ربط داره!

چشمام رو از شدت تعجب حرفش گرد كردم تا اومدم دوتا درشت بارش كنم سريع گفت

 _چشماتو اينجوري نكن لعنتي به اندازه ي كافي درشت هست ، نتونستم خودم رو نگه دارم و بهش توپيدم

 _حق نداري بهم بگي چيكار كنم چيكار نكنم فهميدي؟ نفس عميقي كشيد و سكوت كرد، از سكوتش سو استفاده كردم  _در ضمن اون دوربينتو از رو من بكش، نميخوام منو ببيني سريع جواب داد

 _هرچيزي رو بخواه ولي اين رو نه!

 _تورو خدا تمومش كن، به خدا خسته شدم از دستت ! كي ميخواي دستت رو از رو زندگيم بكشي كنار؟ به خدا اين دفعه موفق نشدم اما دوباره خودمو ميكشم و…

حرفم تموم نشده بود كه غريد

 _خفه شووو… همينه كه دوربين رو خاموش نميكنم، شيرين بذار ببينمت برات توضيح بدم نتونستم خودمو كنترل كنم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part55

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _به خدا يه جوري خودمو سر به نيست ميكنم كه اب از اب تكون نخوره …

تمومش كن اين مسخره بازي رو اين دوربين رو خاموش كن رواني شدم از دستت

انقد قاطي كرده بودم كه موهام رو چنگ ميزدم از اون طرف غريد 

 _داري چيكار ميكني؟ موهاتو ول كن، رواني شدي؟

 _آره تو منو رواني كردي سكوت كرد و چند نفس عميق كشيد

 _باشه حق با تواِ قول ميدم همين الان دوربين رو خاموش كنم ولي تو هم فردا بيا تا بيينمت

هيچ حرفي نزدم و جوابي ندادم   _باشه؟

اون كلمه ي باشه رو جوري با صلابت و محكم گفت كه يه جوري ترسيدم و يهو به خودم اومدم و سريع و درعين حال با صدايي آروم گفتم “باشه”!

نفس عميقي كشيد و اروم گفت  _از من نترس لعنتي نترس

اشك تو چشمام جمع شد و سريع گوشي رو قطع كردم خودم رو رسوندم به حموم و تو ايينه به چشمام زل زدم كو اون شيرين ترم اول؟ كو؟

فردا ميرم و تكليفم رو با اين يارو مشخص ميكنم يا از اين زندگي بازم براي من خوش ميشه يا… 

 

“سام”

 

گوشي رو قطع كردم و به فكر فرو رفتم ميخواستم كلم رو بكوبم به ديوار

داشتم چيكار ميكردم با عزيزترين آدم زندگيم؟ كسي كه ميپرستمش از دست من ميخواد زنده نمونه با گوشي محكم كوبيدم تو سرم

 “احمق هيكلت بزرگ شده ولي بازم اندازه ي فندوق ميفهمي، احمق ،احمق، ديگه حق نداري اينجوري ادامه بدي آدم باش”… 

داشتم زير لب خودمو سرزنش ميكردم كه در اتاق به صدا در اومد حوصله ي كسي رو نداشتم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part56

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

داشتم زير لب خودمو سرزنش ميكردم كه در اتاق به صدا در اومد حوصله ي كسي رو نداشتم جواب ندادم ولي در باز شد

با عصبانيت سرم رو آوردم بالا ولي با ديدن شخص روبروم لبخند اومد رو لبم

چقدر دلم براش تنگ شده بود لبخندي به روم زد و اومد سمتم و لپم رو بوسيد حس خوبي داشتم از اومدنش 

ازم دور شد كه تو چشمام نگاه كرد و آروم لب زد  _سلام

لبخندي به صورت مهربونش پاشيدم و از رو صندليم بلند شدم و رفتم روبروش خيلي بيشتر از خيلي دلم براش تنگ شده بود محكم بغلش كردم

 _سلام به روي ماهت، كاش ميگفتي ميومدم دنبالت فكر نميكردم به اين زودي بياي!

 +خواستم سورپرايزت كنم

ازش دور شدمو صورتش رو بين دستام گرفتم و پيشونيش رو بوسيدم، دو سال بود كه تغيير كرده بود

ياسر زندگي هممون رو تغيير داد، همه بعد از اون شب تغيير كرده بوديم  _خوبي؟ لبخند خسته اي زد

 _هيچ وقت خوب نميشم ، ولي بهترم !

ميدونم دركش ميكردم، منم اگه وجود شيرين نبود هيچ وقت خوب نميشدم ، خيلي درد داشت خيلي !

همه زخمي بوديم، بد كرديم خيلي بد !

لبخندي زد، خيلي وقته لبخنداش تلخه نميدونم چيكار كنم ديگه اينجوري نبينمش

اروم رو موهاش دست كشيدم كه بحث رو عوض كرد

+مامان مريم چطوره؟ كلي دلم براش تنگ شده

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part57

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخندي به روش زدم

_خوبه اونم كلي دلش برات تنگ شده، همش اسم تو رو زبونشه وقتي بهش گفتم تصميم داري برگردي كلي ذوق كرد لبخندي زد و سرش رو انداخت پايين رو مبل چرم جلو ميزم نشت منم بغلش نشستم

 +شيرين چطوره، بالاخره حرفمو گوش دادي ؟ رفتي جلو!

سرم رو تكون دادم

 _نه ياسمن! نميدوني چه اتفاقات بدي افتاده، حماقت هاي من يكي دو تا نيست، انقدر افتضاح به بار آوردم كه درست شدني نيست فقط بايد به دل بزرگ شيرين اميدوار باشم كه يه روزي منو ببخشه!

با لبخند دستش رو روي شونم گذاشت

+نگران نباش وقتي بفهمه به خاطرش پا تو چه راه هايي گذاشتي راهي كه اگه تو نبودي مرگ همه مون حتمي بود، حتماً تورو ميبخشه نم اشك تو چشماش خيلي اذيتم ميكرد

_ياسمن اون اتفاق تموم شد و تو دوباره بايد…

نذاشت حرفم كامل بشه

 _سام بذار در موردش حرف نزنيم، از فرود گاه يه راست اومدم اينجا خيلي خستم، ميخوام يه سر برم پيش ياسر بعد هم ميخوام برم پيش مامان مريم، ميخوام يه چند وقتي پيش شما بمونم، راستش دل تو دلم نيست كاخي كه همه ازش تعريف ميكنند رو ببينم،مشكلي نيست كه؟ لبخند به روش زدم

 _اونجا خونه ي خودته، اتاقت رو به سليقه ي تو دادم درست كردند تا حالا هم كسي بهش دست نزده، همه دلمون برات تنگ شده.

نفس عميقي كشيد كه يهو گفتم

 _وايسا ،راستي با چي اومدي؟ وسايلت كجان؟ سرش رو انداخت پايين و اروم زمزمه كرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part58

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +رحمان اومد دنبالم، وسايلم هم پشت ماشينه اونه

 

جان؟؟ رحمان چرا رفته دنبال ياسمن؟ ابروهام رو كشيدم تو هم  _چرا رحمان!؟

شروع كرد با بازي كردن با انگشتاش

يكي از ابرو هام رو دادم بالا و با قيافه ي خشك و بي تفاوتي كه دو سال بود باهاش عجين شده بودم بهش زل زدم،دليلي نداشت ارتباطشون رو از من پنهون كنند

 +خووب ، اوم ، چيزه، راستش…

 _نيازي نيست دروغ بگي، برو الان به رحمان بگو خودش وظيفه ي راننده بودن تو رو به عهده گرفته الان هم خودش ببرتت پيش ياسر، از اونجا هم برو خونه پيش مامان

سرش رو اروم تكون داد و با گفتن “فعلاً” زير لبش از اتاق خارج شد نبايد اينجوري ميكردم كاش اخمام رو تو هم نميكردم بعد از يكسال برگشته و من…

جديداً زيادي احمق شدم

طبق عادت هميشگي تبلتم رو برداشتم تا دوربين اتاق شيرين رو چك كنم بلكه ببينمش و اروم شم ولي ياد قولي كه داده بودم افتادم با حرص تبلت رو كوبيدم رو ميز كارم و برگشتم رو سيستم خودم سفارشات جديد رو فرستاده بودن و تو انبار بود

بايد ميرفتم و با بچه هاي تكنيك روش كار ميكرديم تا از كيفيت كار جديد مطمئن بشيم

كتم رو برداشتم و رفتم سمت در و…

 

 “❌سه سال قبل❌ “

 

_چطوري؟ اوضاع خوبه؟ برگشتم و با لبخندي نگاش كردم

+عاليه داداش، همه چيز تحت كنترله

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴۸٫۱۲٫۱] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part59

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

خنده ي بلندي كرد

 _پسر انگار فيلم سينماييه  بعد اَدام رو در اورد  _همه چيز تحت كنترله!

منم مثل خودش شروع كردم به بلند بلند خنديدن ولي بين اين خنده ها استرس عجيبي وجودم رو گرفته بود

طي همين دو هفته فهميده بودم اونايي كه ياسر باهاشون كار ميكنه و ميخواد دورشون بزنه خيلي گردن كلفت تر از اين حرفها هستند تا حدي كه آدم كشتن براشون مثل آب خوردن بود

ياسر مخ دختر اون يارو رو زده بود و تا حدودي هم شده بود مشاورش و از ط رفي هم دومادش حساب ميشد چون با دختره نامزد كرده بود و…

طرف خيلي رو ياسر حساب ميكرد و تقريباً اين نقشه رو ياسر براي طرف پياده كرده بود …

 

با صداي بلند داشتيم ميخنديديم كه در اتاق باز شد

پارميس اومد داخل

 _خوش خنده ها بيايد نهار!

لبخندي به پارميس زدم

از وقتي قبول كردم تو تيم باشم از پارميس دوري كردم و همچنين حرف ياسمن من رو به خودم آورد كه وقتي شيرين رو محدود كردم خودم غلط ميكنم با دختراي ديگه خوش ميگذرونم  پارميس هم هيچي به روي خودش نياورده ولي نميدونم مشكلش با ياسر چيه!

ياسر پوزخندي به پارميس زد و با سر به من اشاره كرد بريم بيرون ياسمن و امير خان خونه نبودند

هنوز هم از كارهاي امير خان سر در نياورده بودم ولي ياسمن هم بدون اينكه بدونند كه ربطي به ياسر داره شده بود منشي همون يارو

تازه فهميده بودم كه ياسر و ياسمن فقط از طرف مادري خواهر برادر هستند

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part60

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

فاميليشون با هم فرق داشت پس متوجه خواهر برادر بودن اين دوتا نميشند

 وابستگي عجيبي بهم داشتند ، وقتي پدر ياسر فوت ميكنه مادرش با پدر ياسمن ازدواج ميكنه و بعدش ياسمن به دنيا مياد…

از كارهاي ياسمن خبر داشتم ولي امير خان نه!

شبها ياسمن خونه ي خودشون بود

البته كمتر پيش ما بود،  ولي من كلاً تو خونه بودم 

 جميله خانم رو مامور كرده بودم مواظب مامان باشه ، گفته بودم كار پيدا كردم و ميرم شمال از روزي كه اومده بودم خونه امير خان از خونه تكون نخورده بودم

سر سفره نشسته بوديم كه پارميس بشقاب پر از ماكاروني ها رو گذاشت جلوم و چشمكي بهم زد ولي بشقاب ياسر رو با حرص كوبيد جلوش ياسر سرش رو آورد بالا و بهش توپيد

 _ميكوبيدي تو سرم

 +لازم باشه اون كار رو هم ميكنم فعلاً  بگير كوفت كن

ياسر دستاش رو روي سينش قفل كرد و يكي از ابروهاش رو داد بالا و تكيه داد به صندليش و رو كرد به پارميس

 _خداييش بگو كي تمومش ميكني؟ باز چي يادت اومده يا باز چي ديدي ها؟

پارميس نگاه خشني بهش انداخت كه ياسر پوزخندي زد

 _كي ميخواي بزرگ بشي رو نميدونم!

پارميس چنگالش رو انداخت تو بشقابش و رو به ياسر توپيد

 +تمام زندگيم رو نابود كردي احمق، بعد در مورد بچه بازي حرف ميزني ها؟ ميدوني كي دست از اين بچه بازيا برميدارم؟ روزي كه تو بميري! 

تا حالا پارميس رو اينجوري نديده بودم باورم نميشد !

دختر هميشه خنده  رو وباحال و شاد و شنگول الان اينجوري برافروخته شده

 اومد بره كه ياسر سريع بازوش رو گرفت

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part61

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _ميدوني شايد اگه با يه تلنگر من تو تلافيش رو سرم با دوست شدن با ده تا پسر ديگه در نمياوردي بازم راهي مي موند ،خودت كه ميدوني دو دسته دختر داريم دخترايي كه فقط براي خوشگذروني هستند و دخترايي كه فقط مخصوص خانم خونه شدن ، يه زماني فكر ميكردم تو شامل دسته ي دومي ولي خيلي زود به دسته ي اول ملحق شدي

پارميس كم كم داشت قيافش بر افروخته و بر افروخته تر ميشد من غذا تو دهنم مونده بود حتي يادم رفته بود غذايي تو دهنمه كه بايد بجومش و قورتش بدم

فقط يه لحظه ديدم پارميس حمله كرد سمت ياسر و شروع كرد به داد زدن و مشت زدن به سر و صورت و سينه ي ياسر

 +عوضي تو با يكي ديگه شبت رو صبح ميكردي با وجود اينكه تو گوش من ميگفتي دوستم داري ولي از اون طرف  تو ماشين اخرين مدل يه دختر ديگه تو بغلش… خيلي كثافتي ياسر خيلي، همه چيزمو پاي تو دادم ،هرچي گفتي نه نگفتم! گفتي مردي نياز داري با جون و دل به خاطر تو كه عشقم بودي جسممو روحمو در اختيارت گذاشتم ولي جواب من چي شد؟ شد نصف شبي بهت زنگ بزنم و يه دختره ديگه جواب بده و بگه ياسر تو حمومه، اره من چون زنم بايد بسوزمو بسازم! اره چون من زنم بايد قبول كنم كسي كه عاشقش با يه زن ديگه …

تو گـ.وه خوردي رفتي با يكي ديگه بعد مياي به من انگ هـ..رز بودن ميچسبوني، اره به قول تو من رفتم قاطيه اونايي كه دسته ي دوم اند ولي ميدوني چيه برا منم فقط خوش گذروني مهم مونده، برام مهم نيست خانم خونه ي كسي باشم

 

نفس نفس ميزد… هيچ وقت فكر نميكردم بين اين دوتا همچين چيزي بوده باشه

واي واي واي، من چه غلطي كرده بودم واي واي

ميخواستم خودمو خفه كنم !

حال خراب ياسر رو خيلي خوب درك ميكردم ،

منم مرد بودم غيرتش رو درك ميكردم ولي نميدونستم به كدومشون حق بدم 

ياسر بين اون همه وحشي گري پارميس حتي تكون هم نخورد،

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part62

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 پارميس حتي يك قطره هم اشك نريخت فقط انگار زلزله ١٠ريشتري درونش داشت رخ ميداد به شدت ميلرزيد

غذام رو نجويده قورت دادم و دويدم سمت پارميس كه پاهاش داشت شل ميشد تو زمين و هوا گرفتمش كه ياسر تازه به خودش اومد وقتي ديد پارميس تو بغل منه تازه به خودش اومد و پوزخند تلخي زد و رفت سمت سويچ ماشينش كه رو ميز انداخته بود و با قدمهاي بلند رفت سمت در ورودي و از خونه زد بيرون

پارميس هنوز هم تو بغلم داشت ميلرزيد…

از پوزخند ياسر تموم تنم درد گرفته بود 

آخ كه حس شرمندگي چقدر ادمو تخريب ميكنه واي نميتونستم پارميس رو هم همينجوري ول كنم

نميتونستم قضاوت كنم در مورد هيچ كدومشون ولي در مورد خودم چي!

پارميس لرزون رو بلند كردم و بردم سمت مبل ها تا آروم بگيره ولي لرزشش كنترل ناپذير بود

رفتم تو آشپزخونه و براش آب قند درست كردم

و برگشتم رفتم سمتش تا آبقند رو بهش بدم كه دستش رو جلوم نگه داشت

 _با اينا خوب نميشم سام، قرص هام تو كشو بغل تختمه برام مياري؟

سريع رفتم سمت جايي كه گفته بود و يه بسته قرص رو برداشتم و يدونه كه خيلي ريز بود رو دادم دستش

بدون اب قورت داد بغلش رو ميل نشسته بودم كه يهو خم شد سمتم و سرش رو گذاشت رو پاهام

عين مجسمه مات موندم نمي دونستم بايد چيكار كنم ولي با شنيدن صداي خش دار و داغون پارميس ترجيح دادم بذارم سرش رو پام بمونه 

 _سام ميدوني منم مثل تو يه زماني عاشق بودم، عاشق همين مرد مغرور و يك دندنه و لجباز، همين مردي كه الان تو با لذت به تك تك حركاتش نگاه ميكني و سعي ميكني مثل ياسر باشي، نگو نه چون تورو خيلي وقته ميشناسم ياسر رو هم ميشناسم ميدونم انقدر جذبه داره كه نه تنها دخترا رو بلكه پسرا رو هم مجذوب حركات پر ابهتش ميكنه، ميدوني از وقتي كه پدرش مرد ياد گرفت مرد باشه فقط ٥سالش بود ولي انقدر بهش گفته بودند تو مردي و نبايد گريه كني فقط به عروسكي كه دستش بود چنگ مي انداخت تا گريه نكنه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part63

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خنده ي تو گلوي غمگيني كرد

 _فكر نكن من اينا رو ميدونم ها، مامان بزرگمون قبل از فوتش برامون هميشه از رفتارهاي ياسر ميگفت ، ياسر هميشه مايه ي افتخار خونواده بوده حالا دلايلش بماند كه حالم از تعريف و تمجيد از ياسر بهم ميخوره ! 

ميدوني ١٩ سالم بود و ياسر ٢١سالش بود كه ياسر بهم گفت عاشقم شده …

واي سام رو ابرا بودم، نميدوني همه چيز رو صورتي ميديدم ، ميدوني انقدر عاشقش بودم هر چيزي خواست رو به پاش گذاشتم، محبت هاي ياس برام تمومي نداشت، عاشق اين بودم بهش بگم ياس، همين نقشه به زندگيمون گند زد، ميدوني دليل نقشه ي اين كار چي بود؟ 

 

نفس عميقي كشيد و با بغضي كه داشت به گلوش فشار مياورد ادامه داد _ياس هرچي كار ميكرد و تلاش ميكرد نميتونست به چيزي برسه، ميدوني؟ ياس خيلي زياده خواهه همين زياده خواهيش باعث اين نقشه شد، بهم گفت ميخوام خيلي پولدار بشيم بهش گفتم اخه چطور؟ گفت تك دختر يه مرد خيلي خيلي پولدار همون رئيس سازماني كه كار ميكنه به شدت بهش چراغ سبز نشون ميده، گفت از اين طريق ميتونم برم بالا، ترسيدم ولي همش يه نقشه بود ديگه قرار نبود كه ياسر مال كس ديگه اي بشه وقتي ذوق و شوقش رو ديدم گفتم باشه تحمل ميكنم گفتم نهايتش هفته اي يه شب باهاش ميره بيرون دو شب باهم ديگه حرف ميزنند بقيش مال خودمه كار تموم شد باهام ازدواج ميكنيم ولي… 

پوزخند صدا داري زد

 _می دونی وقتی كه زنگ بزنی به كسی كه عاشقشی ودلت برات تنگ شده باشه و تو انتظار داشته باشي با شنيدن صداش آروم بگيری ولی صداي خواب الود يه دختر ديگه تورو سورپرايز كنه خيلی سخته خيلی می دونی من تمام زندگيم رو از اون روزبه بعد باختم قرار نبود اينجوری بشه ميدونم خودم قبول كردم  كه وارد اين بازی كثيف بشيم ولي نتونستم تحمل كنم اره من قبول كردم خودم كردم كه لعنت بر خودم ولی نميتونستم اين شرايط رو قبول كنم  ميدوني يه بار دختره حامله شده بود بعد از فهميدن اين قضيه   عشقی كه داشتم نسبت به ياسر به نفرت تبديل شده نميتونم هيچ وقت ببخشمش  من رو وارد يه بازی خيلی كثيف كرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part64

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _به خاطر اينكه ياسراز يادم بره به هر چيزی چنگ زدم تا آخرش يه جوری شد كه تو آغوش اين پسر و اون پسر دنبال محبتی كه از ياسر گرفته بودم گشتم ولی دريغ از يه ذره محبت

يكيش هم خوده توبودی خودت راستي عذاب جدان نداشته باش نسبت به اينكه با من بودی يا اينكه من قبلا نامزد ياسر بودم و تو اومدی به ياسر خيانت كردی  نه اين درست نيست من خودم خواستم خواهش ميكنم اون نگاه های عجيب و سنگينت رو از روم بردار…

نميتونستم در مورد پارميس قضاوت كنم درست نبود قضاوت كنم  چون اون تو يه مرحله از زندگيم يه چيزايی خوب يادم داده بود ومن نمی تونستم بدون دليل و بدون مدرک راجع بهش قضاوت كنم

به قيافه ي خسته و داغونش نگاهي انداختم پوزخندي به خودم زدم انقدر عرضه نداشتم حتی دلداريش بدم پس بهتر بود تنهاش بذارم

آروم سرش رو از روی پام برداشتم و ازروی مبل بلند شدم و رفتم سمت كامپيوتر تا بلكه با بررسی كردن چيزايی كه ياسر بهم داده بود يه كم افكارم پراكنده بشه و ذهنم رو درگير اين دوتا نكنم به من ربطی نداشت زندگيشون بايد به خودم مسلط می شدم به خودم و زندگيم…

 رفتم تو اتاق  قبل از هر چيزی تمام وجودم پر كشيد سمت شيرين  

موبايلم  رو باز كردم و دوربين های شيرين رو چک كردم نشسته بود داشت فيلم می ديد 

گُرگُر اشک می ريخت بازم دوباره نشسته بود فيلم های عاشقانه و احساسی نگاه می كرد يه روزی اگه بهش برسم و مال من بشه نميذارم يه قطره اشك از چشماي نازش بباره محو صورت نازش شده بودم 

تنها چيزی كه تو ذهنم بود اين بود كه شيرين رو برای هميشه مال خودم كنم  ولی در حال حاضر هيچ نقشه ای تو ذهنم نبود  تنها ذهنيتی كه داشتم تنها فكری كه داشتم و تنها هدف من در حال حاضر اين بود كه بتونم پولدار بشم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part65

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

  برام اين قضيه خيلی مهم بود برام مهم بود كه به يه جايی برسم كه هيچ وقت شيرين نتونه به من نه بگه داشتم نگاش می كردم كه با حرص لب تاپ رو بست و ديگه تصويرش از بين رفت 

مي خواستم گوشی رو بكوبم تو ديوار همينقدر هم كه ديده بودمش آروم شده بودم  ولی برام كم بود برگشتم سمت مانيتور كامپيوتر تا بقيه كارا رو انجام بدم

تقريباً يك ساعتي ميگذشت از نديدن شيرين كه گوشيم رو چك كردم لپ تاپ رو روشن كرده بود خوشحال شدم از اينكه دوباره ميتونم ببينمش ولی با بالا اومدن تصوير يه لحظه شكه شدم تا حالا همچين كاری نكرده بود يه آهنگ گذاشته بود و صدای آهنگش رو بلند كرده بود لپ تاپ رو باز كرده بود و برده بود داخل حموم و روی توالت فرنگی گذاشت دقيقا دوربين روبه روش بود داشت لباساش رو در مياورد از وقتی كه با پارميس رابطه برقرار كرده بودم و اون حس اوج بهم دست داده بود می دونستم لـ.ذت رابطه چيه  ديدم نسبت به شيرين تغيير كرده بود ولی هيچ وقت فكر نمی كردم با ديدن تنش اينجوری بشم

داشت دونه به دونه لباساش رو در مياورد پشتش به دوربين بود ولی هر لحظه حال من خراب و خرابتر ميشد باورم نميشد اولين بار بود كه تويه حموم و بدونم لباس مي ديدمش 

نطقم بريده بود!

 فكرم اصلا كار نمی كرد نمی دونستم چه مرگمه نفسهام به شمارش افتاده بود تپش قلبم رفته بود بالا 

تنها چيزی كه توجهم رو جلب كرده بود  رنگ تن بلورينش بود و هيكل بدون نقصش من بايد خيلی كارای بزرگی می كردم تا ميتونستم لياقت اين دختر رو داشته باشم می خواستم چشمام رو ببندم و نبينمش تا اين تنديس بلورينی كه روبه روم بود رو نبينم تا انقدر بي قرارش نشم ولی نمی تونستم از نگاه كردنش دست بردارم عرق سرد از سر و روم می چكيد

 ميخواستم گوشی رو قطع كنم پرتش كنم سمت ديگه يا چشمای لامصبم رو ببندم تا بيشر از اين حسرت اين رو نخورم كه الان پيشش نيستم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part66

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

رفت زير دوش و شروع كرد يه شستن موهاش با آهنگ لب خونی می كرد و خودش رو تكون می داد ولی همينكه برگشت سمت دوربين لب تاپ ديگه به معنای كامل خفه شدم آره من اون حس رو تجربه كرده بودم ای كاش هيچ وقت تجربه نمی كردم 

با ديدن شيرين زير اون دوش كه چه چيزايی رو پيش خودم تصور كنم دستام خدا رو شكر شل شد و گوشي از دستم افتاد و تصوير شيرين از جلو چشمام رفت واي واي داشتم ميمردم ديووونه و كلافه شده بودم اصلاً به گوشيم دست نزدم ديگه

هركاري ميكردم هم كلافگي از سر و روم ميباريد ناچاراً رفتم زير دوش اب سرد

تو حموم ثانيه به ثانيه تصوير شيرين از ذهنم پاك نميشد ولي اب سرد يكم ارومم كرد

از حموم كه اومدم بيرون طرفهاي ساعت ٤ اينا بود لباسام رو تنم كردم و سشوار رو به برق زدم

همينجوري يلخي موهامو خشك كردم ولي باد سشوار بدجور كسلم كرد رو تخت اتاقي كه به من اختصاص داده بودند دراز كشيدم و خوابم برد…

 *

_شيرين شيطوني نكن اروم بگير قول نميدم با اين كارات منم اروم بشينم نگات كنم

 _خوب اروم نشين! مياي بريم حموم؟

 _شيرين!

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن