رمان ادمای شرطی پارت۱۸

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part561

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

_راه حلت چيه؟

شونه هاش رو انداخت بالا  _البته در قدم اول پول!

پوزخندي زدم

 _زحمت كشيدي! اينو همه ميدونيم

ياسمن_ اينو همه ميدونيم آره ولي ما پول زيادي داريم و ميتونيم…

متوجه منظورش شدم پس گفتم

 _حرفشم نزن پارميس با حرص گفت  _اون پول سالهاست اونجا خوابيده، در ضمن پول منم هست، باشه لازم نيست كل اون پول رو برداري تو فقط با سه ميليارد از اون پول ميتوني كل زندگيتو از اول درست كني با حرص گفتم

 _اون سهم من نيست!

ياسمن تقريباً داد زد

 _ياسر خودش زنده نيست پس وارث هاش براي سهمش تصميم ميگيرند ،يعني من و پارميس من به عنوان خواهرش و پارميس به عنوان دختر خالش و البته عشقش! ما اين پول رو ميديم به تو در ضمن پارميس هم ميخواد باهامون شريك بشه ما با سه ميليا رد راحت تمام كارهامون رو ميتونيم رو براه كنيم! من نميخوام اين همه زحمتي كه كشيديم بر باد بره حرفي نزدم كه پارميس سريع گفت

 

 _خواهش ميكنم سام منطقي باش تو نباشي ما نميتونيم جمعش كنيم، سام تكنو فقط تورو ميخواد، همه فقط تورو قبول دارن، پس خواهش ميكنم برگرد تا جمعش كنيم

تو فكر بودم كه صداي كامي رو شنيدم

 _منم ميخوام پيشت باشم مطمئنم از تكنولوژي زياد سر در ميارم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part562

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  ميلاد هم گفت

 _البته منم مثل هميشه هم به عنوان وكيلت هم به عنوان دوستت و هم به عنوان شريكت پيشتم پس مطمئن باش پشتت گرمه مگه ميشد به اين ٤نفر كه صادقانه همراهم بودند نه بگم شايد اين قدم اولي باشه واسه جمع كردن زندگيم  _به يه شرط!

همه نگاهشون رو به دهنم دوخته بودند تا بدونند شرطم چيه مه رو ك ردم سمت پارميس و مثل هميشه قاطعانه گفتم

 _شيرين كجاست!

با حرص مشتش رو كوبيد به ميز

 _ولي اين نامرديه!

شونه هام رو انداختم بالا

 _شما ميخوايد برگردم و باهم دوباره از نو بسازيم پس چيزي كه حقمه رو بايد بدونم زنم كجاست؟!

پارميس پوف كلافه اي كشيد و عميق بهم نگاه كرد  _شيرين منو ميكشه!

بالاخره لبخندي زدم و…

 

 ********

 

“شيرين”

 

 

_بايد بخوري تا اون كوچولو بزرگ بشه

لبخندي زدم و سرم رو انداختم پايينبايد ميدونستن من شوهرم نمرده نه؟!

البته با يكم سانسور كردن داستان لازم شد بگم كه سام زندست بعد از مدتها بودن تو خونواده چندان هم بد نيست وقتي فهميدند تمام اون اتفاقات نقشه بود هركسي تو هر سني نياز به آغوش پدر مادرش داره

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part563

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

حتي اگه اونا قاتل و جاني باشند

حتي اگه اون پدر و مادر اون بچه رو نخواسته باشند و داده باشنش به يتيم خونه يا يه خونواده ديگه ، بازم اون بچه ميگرده دنبال خونواده ي اصليش دلم براشون تنگ شده بود

انگار اين دوري ، اين طرد شدن روي اونها هم تاثير گذاشته بود

 

انگار اونها هم دلشون براي من تنگ شده بود كه وقتي با پارميس باهام تا اينجا اومد وقتي در رو باز كردند مادرم محكم بغلم كرد

يه جوري كه از بچگي يادم نميومد هيچ وقت اينجوري به من محبت كرده باشه

وقتي پدرم رو ديدم شكسته شده بود دلم لرزيد

 

از وقتي اين كوچولو تو شكممه احساس مادرانه پيدا كردم و حس ميكنم ميتونم بهتر و بهتر پدر مادرم رو درك كنم وقتي به پدرم نزديك شدم

وقتي بغلش كردم، يادم رفت ميخواست منو بكشه، يادم رفت كه بهم فوش داده بود و منو پست شمرده بود آره منم اشتباهاتم زياد بود

شايد اونم اون لحظه يادش رفت كه آبروش رو بردم 

يادش رفت كه مدتها زيون زد خاص و عام بوديم انگار اونم دلش براي دختر كوچولوش تنگ شده بود دختري كه مورد اعتمادش بود

دختري كه با وجود حرف و حديث ديگران پيش همه گفته بود خوابگاه برام گرفته درحالي كه براي راحتي من برام خونه گرفت اونم مجردي…

اون هميشه بهم اعتماد داشت ولي من از اعتمادش سو استفاده كردم ولي الان خوب بودم داشتم خوب ميشدم

داشتم آروم ميشدم، اين ديدار بعد از مدتها برام آرامش بخش بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part564

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

مخصوصاً وقتي فهميدم بدون دونستن حقايق هنوز هم ته ته دلشون منو تردنكردند

 

البته نا گفته نماند هنوز هم شهرام همون عوضي هست كه بود!

هنوز هم داره پدر مادرم رو تحريك ميكنه

ولي منم بزرگ شدم و ياد گرفتم چجوري جواب تك تك توهينا و تهمتاش رو بدم

مامان شروع كرده براي جوجه به چيدن بافتني، وقتي فهميدند حاملم 

وقتي فهميدند دارد پدر بزرگ و مادر بزرگ ميشن اشك تو چشماشون جمع شد

ميدونستم بچه ها رو دوست دارند

ولي مي دونم هنوز هم ته دلشون شك و ارديد داند نسبت به داستاني كه براشون تعريف كردم

البته پارميس اومده بود تا گواه بده كه تك تك حرفهاي من راسته

مامان داشت دونه دونه كاموا رو ميبافت ولي همش نگاهش به ظرف ميوه اي بود كه جلو من گذاشته بود كه دست نخورده بود

 _چته عزيزم!؟

چرا جديداً مامانم خيلي مامان شده؟!

هيچ وقت مامانم منو نميديد انگار يه تلنگري لازم بود تا منوببينند تا بدونند منم بچشم و بايد منم ببينه وقتي ديد جوابي ندادم گفت

 _ميدوني ميگوند از دل برود هر آنكه از ديده برفت! ميدوني كه؟ منظورش رو فهميدم ولي بازم به دستش خيره شدم كه ميل بافتني رو رها كرد و رو پاش گذاشت

 _پونزده روزه اينجايينميخواي برگردي پيش شوهرت؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part565

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

به مامان نگاهي كردم و خودمو زدم به گيجي و بلند شدم و رفتم به غذا هاسر زدم

ته دلم داشتم ميمردم از دوري سام ولي اين دوري لازم بود اون بايد با خودش كنار ميومد

شايد من فقط براش يه هوس يا عادت بودم شايد هم يه عشق واقعي

اين يك ماه دوري اين رو بهم ثابت ميكنه من خيلي دير تر از اون عاشق شدم

ولي اين رو ميدونم عشق صبر ميخواد، آرامش ميخواد ، فداكاري و گذشت ميخواد و از همه مهمتر اعتماد ميخواد كه متاسفانه سام اون آخري رو نداره!

بعضي وقتها فكر ميكنم شايد مشكل از من بوده

شايد اون موقع ها كه همش ميخواستم دوست پسر بگيرم و سام مانعم ميشد ديد بدي نسبت به من پيدا كرده

نميدونم شايد همين باعث شده عشقي كه پيدا كردم و الان ميپرستمش بهم بي اعتماده ولي اون موقع ها بچه بودم عاشق نبودم

به قول بقيه كلم بو قرمه سبزي ميداد

لعنت به اون لحظه اي كه به اون پسره اجازه دادم بياد تو خونم اصلاً الان هرچي فكر ميكنم اسم پسره يادم هم نيست

بعضي وقتها بعضي بچگي هايي كه ميكنيم در آينده وقتي به زندگي ايده آل مون ميرسيم بهمون ضربه ميزنه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part566

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

دقيقاً وقتي فكر ميكني تو اوج خوشبختي هستي پس لرزه هاي حماقت ها وكله شقي هات تازه تو زندگي خودش رو نشون ميده  مامان داد زد  _شيرين با توام سرم رو آوردم بالا

نميدونم مامان چي تو نگاهم ديد كه لبخند زد   _درست ميشه نگران نباش …

 _ميترسم مامان؟

مامان سرش رو از رو بافتنيش بلند كرد و به چشمام نگاه كرد  _از چي؟!

 _ميترسم چون سام يك سري رفتارها با من كرده كه فكر ميكنم مامان منتظر به دهنم چشم دوخت 

نميدونستم حرفم رو ادامه بدم يا اينكه مثل هميشه خفه بشم

 

ولي منم خسته شده بودم از اين خفگي نياز داشتم كسي حرفام رو بشنوه

آره شايد مامان يك عمر برام مامان نبود ولي اين ده پونزده روز عجيب برام مامان شده بود

شايد يه بار هم شده يكم درد دل مادر دختري رو نياز داشتم  _خوب نميخواي ادامه بدي؟!

سرم رو انداختم پايين و با انگشتام كه خيلي وقت بود نه سوهان زده بود نه لاكي رو ناخونام زده بودم

مثل اين چند وقت وقتي تو فكر فرو ميرفتم شروع كردم به ور رفتن

 _مامان من نميدونم چيكار كنم، ميترسم، سام بارها بهم نشون داده كه به من شك داره، مخصوصاً بعد از اون ماجرا، با وجود اينكه خودش در جريان اين داستان بود ولي بازم وقتي بعد از يه مدتميلاد رو ديد با مشت زد تو دهن ميلاد…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part567

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

مامان پوزخندي زد و سري برام تكون داد

 _پس بگو … دختر تو به كي رفتي؟ تو با غيرت شوهرت بازي كردي و بعد انتظار داري بهت شك نداشته باشه؟

 _ولي اون خودش در… 

مامان نداشت ادامه بدم و با اخم گفت

 _ميدوني در اصل تقصير تو نيست، تقصير منه، من اگه يكم برات وقت ميذاشتم  و راه و روش شوهر داري رو يادت ميدادم الان براي مجازات كردن شوهرت به خاطر بدبيني كه خودت باعث شدي پا نميشدي بياي خونه ي پدرت با بچه اي كه تو شكمته  _ولي مامان من…

با حرص گفت

 _ولي چي؟ تو  جاي اينكه بجنگي و شوهرت رو متقاعد كني  و اين بدبيني رو از وجودش ريشه كن كني پا شدي اومدي اينجا؟! راستش رو بگو شيرين، تو بخاطر اختلافت اومدي اينجا نه!!؟

پارميس گفته بود كه فعلاً نگم كه به خاطر مشكل با سام اومدم ، ولي من بازم گند زدم

سرم رو انداخته بودم پايين كه مامان ايدفعه يكم مهربونتر گفت

 _شيرين نذار شوهرت بيشتر تو بي اعتمادي نصبت به تو دست و پا بزنه ،برگرد خونت و زندگيت رو سر و سامون بده ، تو خيلي كارها رو نبايد ميكردي و كردي! شايد اون بد رفتار كرده باشه ولي تو بگذر تا زندگيت رو بتوني نگه داري بعد خنديد

 

 _چون اگه نتوني نگه داري خيلي راحت  ازت ميگيرنش، خودت خوب ميدوني شوهرت از هر لحاظ سره و تو خوش شانسي! 

لبخندي كه بي شباهت به پوزخند نبود زدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part568

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

از اونجا بلند شدم و به اتاق قديميم پناه بردم

دلم براش تنگ شده بود خيلي زياد ولي مامان خيلي چيزها رو نميدونست بايد صبر ميكردم

خيلي چيزا براي سر جا نشستنش نياز به اين زمان داشت

 

“سام”

 

مثل قديم با قدرت و صلابت از ماشين پياده شدم

در حال حاظر فقط همين لامبورگيني مشكي برام مونده بود 

اما اينم زيادي تو چشم بود بايد هرچه سريعتر يه ماشين ديگه دست و پا ميكردم

اما انقدر جديداً درگير بوديم كه وقتش رو نداشتم

وارد شركت كه شدم اولين نفراتي كه جلو در بودند طبيعتاً شاهرخ و ساسان بودند

دو تا از بهترين محافظها رو داشتم

سري براشون تكون دادم كه با لبخند سلام و صبح بخير گفتند قدم گذاشتم داخل شركت

خيلي وقت بود دور شده بودم از اين همهمه و از اين جو  يه حس خوبي بود

حس اقتدار ، البته مديون بودم ياسمن زنگ زد به گوشيم  ولي من دم در اتاق بودم

در رو باز كردم همه تو اتاق من بودند

يه لحظه حس كردم بايد خبر مهمي باشه كه همه تو اتاق من جمع شده بودند

يكي از ابروهامو انداختم بالا و رو به همشون گفتم  _قضيه چيه؟!

پارميس با جديت زل زد بهم

 _اتفاق مهمي افتاده ، فكر كنم اين جلسه اورژانسي لازم بوده

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part569

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _انفاق مهمي افتاده ، فكرركنم اين جلسه ي اورژانسي لازم بود دروغ چرا بهم استرس وارد شد ولي بروز ندادم رفتم و رو صندليم نشستم و منتظر نگاشون كردم

ميلاد_ خودت ميدوني با سهل انگاري هايي كه كرديم اون شركت چيني امتياز پشتيباني و بيمه و ضمانت نامه محصولاتش رو از ما گرفت و همچنين پروژه اي كه كلي براش زحمت كشيده بودي از بين رفت هرچند شيرين خيلي تلاش كرد ولي خوب…

سرم رو به نشونه ي آره تكون دادم 

آره يكي از بدترين شكستهامون بود كه هم بد ناممون كرد هم باعث ورشكستگي شد كامي يهو پريد وسط

 _ولي الان يه اتفاق جديد افتاده!

سوالي نگاش كردم كه ادامه داد

_  يكي از شركتهاي غول دنيا كه از هر نوع سيستم الكترونيكي داره  از گوشي و سيستم هاي صوتي و تصويري  و … 

كنجكاو شدم و با سكوت كامران سريع گفتم   _خوب؟!

 

 _قراره يه مناقصه تو ايران بين افرادي كه تو سرويس دهي گارانتي هستند  برگذار بشه و همچنين تو پروژه ي توليد سينما خانگيشون هم به يه مهندس و طراح نياز دارند طراح سيستم اينترنتي و امنيتشون!

فكري كه تو مغزم جرقه زده بود لبخند رو لبم آورد بعد از مدتها ميخواستم دل بدم به كار

من بايد خودم رو جمع و جور ميكردم با لبخند يه وري  گفتم  _خوب پس منتظر چي هستيم

همه با صورتهايي كه خوشحالي ازشون ميباريد نگام كردند پارميس با خوشحالي گفت

 _داريم برميگرديم اوج همه منتظر باشند سامتكنو داره برميگرده

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part569

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

“شيرين”

 

 

_داريم همه چي رو جمع و جور ميكنيم، شيرين سام با جون و دل داره كار ميكنه، انگار داره با خودش كنار مياد ، انگار داره آروم ميشه با لبخند دستم رو روي شكمم گذاشتم ما هم آروم شده بوديم

شايد وقتش رسيده بود كه برگردم خونه

 _به خورد و خوراكش ميرسه؟

_اوه شيرين دوباره مربي گرفته، بدنسازيشو داره ادامه ميده، عاليه باخنده گفتم

 _ميشه زندگيمون سر و سامون بگيره؟!

 _شك نكن عزيزم بهترين ها براتون اتفاق ميوفته شما انقدر سختي كشيديد لياقت بهترين ها رو داريد راستي نخود جون خاله چطوره

 _اون كه بچه ي باباشه شك نكن سرتق حالش خوبه

 _مواظب خودت باش و به هر دوتاتون خوب برس و هروقت حالت خوب شد برگرد همه منتظرتيم… 

نفس عميقي كشيدم و از پنجره بيرون رو نگاه كردم دلم براش يه ذره شده بود

ميدونم دلتنگم بود ولي چه ميشه كرد از پنجره به انعكاس خودم نگاه كردم

اون داره دوباره برميگرده به اوج ولي من دارم لحظه به لحظه افسرده تر ميشم

منم اگه اين زندگي رو ميخوام بايد از اين  به بعد يه تكوني به خودم بدم صداي پارميس اومد  _راستي شيرين

 _جانم

 _ميدوني ياسمن حاملست؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part570

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

چند لحظه سكوت كردم باورم نميشد ولي ياسمن كه با رحمان ازدواج نكرده بود

من خيلي وقت بود ميدونستم رحمان به تك تكمون خيانت كرده  ولي فكر نميكردم ياسمن انقدر درگيرش بشه كه ازش حامله بشه سكوت سنگيني بينمون حكم فرما بود كه من اون سكوت رو شكستم  _ميخواد چيكار كنه  با بچش؟!

پوزخندي زد

 _خوشبختانه سر عقل اومده ميخواد بندازتش

دستم رو روي شكمم گذاشتم، حتي فكر كردن به اينكه بچم نباشه محال بود  _كاش اين كار رو نكنه!

 _بذار واقع بين باشيم شيرين، اون بچه بزرگترين خائن گروه ماست ، هيچ وقت هيچ كدوممون نميتونيم ديد خوبي بهش داشته باشيم  _ولي اون يه بچست پارميس اون چه گناهي داره؟!

 

يكم سكوت كرد و بعدش ادامه داد

 _ولش كن، تو به فكر بچه ي خودت باش راستي برو دكتر و عكس سونوگرافيش رو برام بفرست

باشه ارومي گفتم و بعد از خداحافظي گوشي رو قطع كردم فكر كنم جديداً خيلي دل نازك شده بودم بغض كردم 

كاش ياسمن اين كار رو نكنه

يه لحظه آني تصميم گرفتم و رفتم سمت كمدم ١٠ روز ديگه دقيقاً يك ماه ميشد كه اينجا هستم شايد وقتش باشه برگردم پيش سام

در كمد رو باز كردم و چمدوني كه براي كوچولوم آماده كرده بودم رو نگاه كردم

به چمدون خالي خودم نگاه كردم وقتش بود برم

اين دلتنگي داره بهم فشار مياره بايد قبول كنم قدرت عشق خيلي بالاتر از اين حرفهاست من زودتر از اون چيزي كه فكرش رو ميكردم تك تك رفتارهاي سام رو بخشيدم

بايد برگردم تا اون زندگي كه هر دوتامون لياقتش رو داريم رو شروع كنيم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part571

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

“ميلاد”

 

 

 _چي ميگفت؟!

 _هيچي فكر كنم كم كم داره نرم ميشه كه برگرده…

از پشت سر بهش نزديك شدم و بغلش كردم اين دختر هميشه آرومم ميكرد

 _من هيچ وقت نميتونم شما زنا رو درك كنم، مثلاً چرا رفت؟ كه چي بشه؟!

تو بغلم برگشت سمتم و تو دو سه ثانتيه صورتم با اون لباي وسوسه انگيزش لب زد

 _معلومه شما مردها ما زن ها رو به هيچ وجه درك نميكنيد، ببين بعضي وقتها اگه ما زن ها جلو خودمون رو نگيريم بايد هي پشت سر هم  غر بزنيم و اون وقت شما اعصابتون خورد ميشه و ما ميشيم غرغرو،  وقتي گريه كنيم  اعصابتون خورد ميشه كه هي گريه ميكنيم، داد بزنيم جيغ بزنيم ميشيم بي حيا و … در حالي كه شما كه ناراحت ميشيد داد ميزنيد، توهين ميكنيد خوردمون ميكنيد و بعدش انتظار داريد ما هيچ عكس العملي از خودمون نشون نديم، خوب شيرين هم سام رو خوب ميشناسه، شيرين بهترين راه روامتخاب كرد براي آروم شدن هردوتاشون، كه سامي رو شرمنده كنه و هم خودش آروم بشه اون ترجيح داد كه اينجوري حال سام رو بگيره چون تنها چيزي كه شيرين صد در صد ازش مطمئنه اينه كه سام ديوونه وار عاشق شيرينه! اگه شيرين ميموند دعواشون بزرگ و بزرگتر ميشد، خوش به حالش كه هنوز هم خونه ي پدر  دارهه!

به خاطر اين حسرت آخريش لبخندي زدم و نوك بينيش رو بو.سيدم

 _هي نبينم ديگه حسرت چيزي رو بخوري وقتي من هستم لبخندي زد و عميق بهم نگاه كرد و دستاش رو انداخت دور گردنم

 _شبرين مثل من نيست، اون نازك نارنجيه، دختريه كه كم سختي كشيده ولي من از زندگي هرجور نارويي خودم پس دعواهايي كه قراره با تودر آينده داشته باشم برام چيز معمولي و پيش پا افتاده ايه بهش لبخند ميزدم كه نگاهش رو به نگاه دوخت

دستش رو نوازش وار رسوند به گردنم كه سردي زنجيري كه تو گردنم بود رو حس كرد

سوالي نگام كردو زنجير رو كشيد بيرون تا ببينتش ولي باديدن دوتا حلقه اي كه از گردنبند اويزون بود متعجب نگام كرد كه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #part572

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخندي به روم زد كه اروم لب.ش رو بوسـ.دم و نفس عميقي كشيدم  _هيچ كدوم هيچ خونواده اي نداريم، كسي رو هم لايق اين نميبينم كه تورو ازش خواستگاري كنم تو رو از خودت ميخوام چشماي درشت مشكيش برق ميزد كه مصمم گفتم

 _با من ازدواج ميكني؟!

لباش رو گاز گرفت و قطره ي اول اشكش افتاد پايين 

دستم رو كه رو كمرش بود رو برداشتم و از جيب كتم شناسنامه هامون رو در آوردم

 _بر اساس قوانين چون پدر نداري و البته قيم هم نداري نيازي به اجازه ي كسي نداري مياي امروز بريم عقد كنيم؟!

خنديد ، بلند بلند خنديد

بين خنده هاش سرش رو به معني اره تكون ميداد _اين الان يعني چي حرفت رو بزن با گريه و خنده و جيغ داد زد

 _آره ديوونه آره… باهات ازدواج ميكنم!

شايد ايندفعه خوشبختي به ما رو كرده باشه من اين دختر ديوونه رو ميخوام

كسي كه مثل زندگي من زندگي تلخي رو داشته ولي آرامشي كه به من ميده باعث ميشه يادم بره گذشتش چي بوده چي شده…

همونجوري كه اون يادش رفته من چي بودم و چي شدم

 _سريع برو آماده شو، ميخوام همه سورپرايز بشند

چشماي اشكيش رو پاك كرد و سريع رفت داخل اتاق خواب من و شروع كرد به اماده شدن

 

“شيرين”

 

 _مامان جان كاش با هواپيما ميرفتي با اين شكمت ميخواي سوار اتوبوس بشي

 _مامان خوبم من نگران نباش، رسيدم بهتون خبر ميدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part573

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بابا محكم بغلم كرد و مامان هم همينطور

كاش ميشد براي يك بار هم كه شده روي خوب و ذات مهربون شهرام رو ميديدم

اما هيچ وقت شهرام مثل داداشهاي توي داستان ها و فيلمها پشتم نبود  و نخواهد بود!

ولي من هميشه دوسش داشتم

حتي توي اوج دعوا كردنامون هيچ وقت ازش متنفر نبودم ولي اون…

شرمنده پدر و مادرم بودم

پيرشون كرده بودم با آبروريزي كه كرده بودم هنوزم كه هنوزه هركسي من رو تو خيابونهاي شهر ميديد منو به هم نشون ميدادند شهر هاي كوچيك مشكلشون همينه همه همديگرو ميشناسند تو اتوبوس بغلم يه خانم نشست يه خانم فوضول و فوق العاده نچسب

انقدر ازم سوال جواب كرد كه داشتم ديوونه ميشدم خودم رو زدم به خواب تا ديگه خرف مفت نزنه

 

به پارميس اس ام اس دادم 

 “من تو اتوبوسم صبح ميرسم تهران” چند دقيقه نگذشت كه گوشيم زنگ خورد

همينكه دگمه ي برقراري تماس رو زدم جيغ پارميس رو شنيدم  _چرا انقدر بي خبر؟!

 _يه تصميم آني بود، تو فكر كن از دلتنگي شديده!

جيغ زد

 _منم برات سورپرايز دارم، نزديك تهران شدي بهم زنگ بزن از صداي سرحالش سر حالتر شدم خوشحال بودم براش

پارميس به اندازه ي هممون سختي كشيد لياقت اين صداي سرحال رو داشت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part574

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از صفحه ي خاموش تلويزيون اتوبوس وي آي پي كه توش نشسته بودم به انعكاص تصوير خودم زل زدم

دست آرايشگر درد نكنه خوب به صورتم صفا داده بود

ولي بازم دلم نيومد به رنگ موهام دست بزنم دلم تنگ شده بود براي سام خودم رو خوشكل كنم ديوونش كنم

ما خودمش كنم، اقتدارم رو تو زندگيش به رخش بكشم

دلم تنگ شده تسخيرش كنم ببينم فقط براي من بيتابه و براي همه همون رئيس جدي و مصممه

دلم براي كوجكترين چيزها تنگ شده حتي براي با هم غذا خوردنمون شايد اشتباه شايد درست

ولي با اومدنم به اينجا بيشتر قدرش رو فهميدم

الان ميدونم حتي اگه بزرگترين ظلم ها رو هم در حقم بكنه ديگه نميتونم بدون اون زندگي كنم

من بخشيدم و فراموش كردم تمام شك هاش رو… 

ديگه با رفتارم من ، خودم نميذارم هيچ وقت به من شك كنه

 

 

“سام”

كارم تموم شده بود كه گوشيم زنگ خورد ياسمن بود

ازش ناراحت بودم ولي در حدي نبود كه جواب تماسش رو ندم  _بله؟

نفس عميقي كشيد و بدون هيچ سلام عليكي گفت

 _اومدم دكتر ، ميخوام بچه رو سقط كنم، رحمان لياقت اين رو نداره كه ازش يه ثمره داشته باشم… ميخوام پيشم باشي، به پارميس زنگ زدم جوابم رو نداد، دارم از احساس تنهايي دق ميكنم، قول ميدم ديگه هيچ وقت چيزي ازت نخوام فقط بيا

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part575

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _اومدم دكتر ، ميخوام بچه رو سقط كنم، رحمان لياقت اين رو نداره كه ازش يه ثمره داشته باشم… ميخوام پيشم باشي، به پارميس زنگ زدم جوابم رو نداد، دارم از احساس تنهايي دق ميكنم، قول ميدم ديگه هيچ وقت چيزي ازت نخوام فقط بيا

 

نفس عميقي كشيدم و چشمام رو بستم

يه آن ذهنم درگير شد كه اگه قبل از اينكه اون قرص رو به رحمان ميدادم ميدونستم ياسمن حاملست بازم اينكار رو ميكردم؟!

لبام رو خيس كردم و لب زدم  _اين كار غير قانونيه!

پوزخندي زد

 _با پول غير قانوني هم قانوني ميشه!

پوزخندي زدم و مصمم گفتم

 _آدرس بده

با گفتن آدرس از پشت ميز اومدم بيرون و به منشي جديدم كه يه دختر آروم و ساده و بي آرايش بود ، يك سري  كارها رو سپردم و از شركت زدم بيرون

وقتي به مطب دكتر رسيدم ياسمن رو رنگ پريده ديدم نميتونستم بذارم اين كارو انجام بده نميخواستم باعث و باني اين اتفاق من باشم وقتي من رو ديد نگاهش  رو از من دزديد بدون هيچ حرفي رفتم و بغلش نشستم  _نميخواي بندازيش نه؟!

 _درستش اينه بندازمش

نفس عميقي كشيدم، كاش الان ياسر اينجا بود! من نميدونم چي كار كنم نميدونم چي درسته ولي حس ميكنم اگه بر خلاف ميل ساسمن كاري كنم يا با حرفهام مجبورش كرده باشم يه عذاب وجدان هيچ وقت ولم نميكنه  _اگه دلت ميخواد اين بچه رو نگه داري نگهش دار ياسمن، قول ميدم كمكت كنم تو بزرگش كنم… نميخوام سالها بعد افسوسش رو بخوري

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part576

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همون لحظه منشي ياسمن رو صدا زد خيلي اروم از جاش بلند شد

لحظه ي آخر دستش رو گرفتم و زمزمه كردم

 _هر كاري كني هر تصميمي بگيري پشتتم تو تا آخر دنيا خواهرم ميموني …

دستم رو از دستش كشيد بيروم و با قدمهايي ضعيف رفت تو اتاق دكتر

 

آخرين مريض هاي دكتر بوديم كسي تو مطب نمونده بود دلم روشن بود كه بچش رو نمندازه

حس ميكردم زودتر از اينا بايد بياد بيرون ولي وقتي موندنش تو اتاق دكتر زياد طول كشيد بهم استرس وارد شد

يهو دكتره در اتاقش رو باز كرد و بي تفاوت نگام كرد  _خانمتون ضعف كرده لطفاً بيايد داخل سريع رفتم داخل

ياسمن داشت خودش رو جمع و جور ميكرد با نگاهي ناباور نگاش كردم

فكر كردم اگه من پشتش در بيام اين كار رو نميكنه ولي…

سريع رفتم جلو و زير بغلش رو گرفتم

به سختي به ماشين رسوندمش و  صندلي پشت درازش كردم خودم هم سوار شد ولي يه چرا تو گلوم گير كرده بود اروم گفتم

 _چرا؟ من فكر ميكردم كه ميخواي..

پريد بين حرفهام و بغض كرده گفت

 _عاشقش بودم سامي، منه احمق عاشق يه خائن شدم كه با نقشه بهم نزديك شده بود تا ازم استفاده كنه، خدا رو چه ديدي شايد اگه جاي من پارميس بود و پارميس اون وقتها حالش بد نبود  ميرفت سمت اون و منو ول ميكرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part577

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پوزخندي زد و ا.ه عميقي كشيد

 _سامي من بايد اين بچه رو بندازم نميتونم نگهش دارم، اين بچه مصداق بارز حماقتهاي منه! نميخوام بشه آيينه ي دقم! من نميتونم بچم رو دوست داشته باشم، چون مال كَسي هست كه به بدترين شكل ممكن منو بازي داد با خنده ي تلخي گفت

 _نميخوام هر روز بدونم كه چقدر احمق بودم… فكر نكن تو يا پارميس باعث اين اتفاق شديد نه! اصلاً فقط شما چشم من رو باز كرديد همين سرم رو به نشونه ي فهميدم تكون دادم و به سمت خونه رفتم بايد امشب فروغ رو ميفرستادم خونه و خودم ميرفتم پيش مامان ياسمن بيشتر به فروغ نياز داشت

ياسمن رو رسوندم خونه و بردمش اتاقش و منتظر موندم تا فروغ خودش رو برسونه خونه و بعدش خودم برم بيمارستان

خدا رو شكر مامان رو برده بودند بخش و از مراقبتهاي ويژه خارج شده بود رفتم پيشش

مامان عدسي رو خيلي دوست داشت

از فروغ پرسيدم كه گفت ميتونه غذاهاي سبك بخوره پس غذا رو گرفتم و رفتم پيشش

به خاطر كارهاي خيلي زيادم يه بار تونسته بودم از وقتي به هوش اومده بهش سر بزنم

من اصلاً پسر خوبي نبودم براش اصلاً  در اتاقش زو باز كردم  چند قدم برداشتم كه سريع گفت  _سام پسرم تويي؟ لبخند اومد رو لبم  _سلام مامان بله منم

به سختي اهم اهمي كرد تا گلوش باز بشه دستاش رو تو هوا تكون داد تا منو پيدا كنه سريع رفتم سمتش  صورتم رو بين دستاش گرفت و لمس كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part578

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

صورتم رو بين دستاش گرفت و لمس كرد لبخند خسته اي روي لباش اومد  _بي معرفت شدي پسرم!

خم شدم و پيشونيش رو بوسيدم  _ببخش مامان، خيلي درگير بودم!

با صدايي كه به زور از گلوش خارج ميشد ادامه داد

 _مامانا هميشه ميبخشند، دلم يراي هردوتا تون تنگ شده هم تو هم رهام ،رهام كه نيست ، توهم با وجود اينكه هستي ولي هيچ وقت نيستي با تموم شدن حرفش به سرفه افتاد داروها انگار تنش رو خشك كرده بودند

هرچند دكتر گفته بود حالش بهتره و بدنش به دارو ها جواب داده ولي بازم ميترسيدم

راست ميگفت من هيچ وقت نبودم با خوردن آب يكم حالش بهتر شد 

 _شيرين كجاست؟! چرا چند وقته نيست؟ !

نميدونستم چه جوابي بهش بدم سكوت كردم جوابي نداشتم بدم

هيچ دلم نميخواست بگم شيرين رفته چون از دلتنگي داشتم منفجر ميشدم اگه به پارميس قول نداده بودم تا الان هزار بار رفته بودم و برش گردونده بودم

هزار بار دستم ميرفت رو گوشيم حداقل به خونشون زنگ بزنم تا صداش رو بشنوم ولي…

شايد واقعاً خيلي بد كرده بودم صداي خسته ي مامان رو شنيدم

 _هرجا كه هست برش گردون! تو بدون شيرين نميتوني زندگي كني ،هركاري هم كردي برو و ازش معذرت خواهي كن اون دل بزرگي داره هم زود ميبخشه هم فراموش ميكنه، مغرور نباش برو دنبالش

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part579

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

جوابي براي مامان نداشتم

البته داشتم به تفاوت  فكر مادرشوهراي ديگه و مادر من نسب به شيرين فكر ميكردم لبخندي زدم!

اگه مامان تن سالمي داشت و انقدر ضعيف نبود و البته منزوي شايد رابطش با شيرين خيلي عالي ميشد كم كم مامان خوابش برد

به فروغ زنگ زدم و حال ياسمن رو پرسيدم كه به زور از زير زبونش كشيدم كه خونريزيش زياده ولي با دكترش تماس گرفتند گفته نرماله اين وضعيت و تا صبح اين خونريزي ادامه پيدا ميكنه دلم براي شيرين يه ذره شده بود

انقدر دلم گرفته بود كه گوشيم رو باز كردم و به عكسهاي تكي كه ازش گرفته بودم نگاه كردم

يكي از عكسهاش تو شمال زير نور خورشيد پوستش ميدرخشيد و اون چشماي رنگيش ديوونه كننده بود

شايد ساعتها وايميستادم و نگاش ميكردم ازش سير نميشدم نميتونستم ديگه تحمل كنم بايد ميرفتم و ميديدمش همون لحظه گوشيم زنگ خورد پارميس بود

از اتاق اومدم بيرون تا مامان با صدام اذيت نشه دگمه برقراري تماس رو زدم

 _بله؟

 _سلام سامي شبت بخير!

خوب بود حداقل يكيمون حالش خوب بود خنده ي پارميس لبخند رو روي لب منم آورد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part580

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با ته مانده ي همون لبخند گفتم  _چته كيكت خروس ميخونه!

اِم خوب يه سري اتفاقات افتاده كه البته الان بهت نميگم ولي با ميلاد يه تصميم بزرگ گرفتيم، اونم اينكه قبل از مناقصه يه جشن بزرگ ترتيب بديم تو باغ كرج ميلاد، نظرت چيه؟! دو روزه هم همه چي رو هماهنگ ميكنيم فكر بدي نبود!

يه خودنمايي براي برگشتمون به جايگاه اصليمون

كه دوست و دشمني كه از ورشكستگيمون خوشحال شده بودند بياد دستشون كه ما هنوز هم قدرتمند و پا برجاييم  _موافقم، هرجاري لازمه انجام بديد با خنده گفت

 _ميدونستم قبول ميكني ، راستي تو مهموني  برات سورپرايز دارم

نفس عميقي كشيدم، از حرفش هم مشخص بود چه سورپرايزيه با ترديد گفتم  _مياد؟!

خنده ي ريزي كرد  _نياد ميكشمش

هيچي نگفتم، يه ذوق خاص ته دلم بود، مثل همون ذوقي كه اولين بار ديدمش

اون نگاه مهربون و رنگيش

مثل همون ذوقي كه اون شب رفتم تو اتاقش و بهش نزديك شدم و براي اولين بار گرمي وجودش رو حس كردم

انگار همينكه ميدونستم تا چند روز ديگه ميبينمش هم آرومم كرده بود

به خودم همون لحظه قول دادم كه تمام سختي هايي كه كشيده رو جبران كنم

ميخواستم يه شروع جديد رو براش رقم بزنم اون هميشه عاشق اين بود مثل فيلمها ازش در خواست ازدواج كنند عاشق لباس عروس بود ولي از تور متنفر بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part581

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

به قول خودش من هر كسي بهتر اونو ميشناختم… تمام اون خونه اي كه توش زندگي ميكنيم حتي سنگ پله ها و زمين

حتي رنگ اتاقمون و معماري خونمون

همه برگرفته از خواسته هاي شيرين بوده و هست

نميخواستم زندگي مشتركمون رو اينجوري شروع كنيم ولي اينجوري شد…

با صداي پارميس به خودم اومدم

 _البته فكر نكن فقط اون سورپرايزه، دوتا سورپرايز ديگه هم ب رات دارم ،دوتا سورپرايز بزرگ

با خنده گفتم

 _ميخواي سكته كنم!

بلند خنديد كه صداي ميلاد رو شنيدم

 _نه داداش نميذارم سكته كني حالا حالا ها باهات كار داريم تك خنده اي كردم كه ميلاد ادامه داد  _ديگه بسه ولمون كن ما كار داريم

_بيشعور!

بلند خنديد

 _خوب ديگه ما بريم خداحافظ

با خنده خداحافظي كردم و گوشي رو قطع كردم بايد برميگشتم بالا پيش مامان

 

“شيرين”

 

 _فقط اين داداش ما رو سكته ندي؟

 _اگه شما دوتا سكتش نديد من سكتش نميدم

هر سه تا با صداي بلند خنديدند كه ميلاد گفت اوه اوه دير وقته اروم بخنديد بچه خوابه

منظورش نخود كوچولوي مامان بود بالشتم رو برداشتم و پرت كردم تو سرش

 _ميلاد جان زن گرفتي بي مده تر شدي ها

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part582

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ميلاد بلند خنديد و دستش رو ، رو شونه ي پارميس گذاشت و كشيدش تو بغل خودش 

ذوق كردم از خوشحاليشون

هر دوتا انقدر سختي كشيده بودند كه هر دوتا لياقت اين لبخند و اين آرامش رو داشتند

با همون لبخندي كه رو لبم بود لب زدم  _دلم براتون يه دره شده بود…

ميلاد بوسي برام فرستاد

 _ماهم دلمون برات تنگ شده بود جوجه چشم رنگي…

پارميس شاكي برگشت سمت ميلاد و اخم مصنوعي كرد  _چشمم روشن جلو چشمم داري با زن مردم لاس ميزني

اون يكي كوسني كه بغلم بود رو برداشتم و محكم پرت كردم سمت پارميس كه به سرش  خورد

 _پارميس ميام تو صورتت ها ميلادم گوش پارميس رو گرفت

 _شوهر اينو كم بود زن منم اضافه شد ، در ضمن زن مردم نيست…

و با يه حالت داش مشتيانه اضافه كرد  _آبجي خودمه به مولا

منو پارميس با ديدن اين حالت ميلاد كه البته اصلاً بهش نميومد شروع كرديم به خنديدن نگاهي به ساعت كردم

دقر وقت بود و مشكل بزرگي كه داشتم اين بود اين دوتا رسماً تازه عروس دوماد بودند و من معذب بودم باهاشون

نميدونستم هم كجا برم  مجبور بودم همينجا بمونم نميخواستم فعلاً سام از برگشتنم خبر داشته باشه

هرچند احساس كردم پارميس لو داد ولي ميخواستم سورپرايز بشه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part583

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _شيرين خوابت مياد انقدر به ساعت نگاه ميكني؟

با شرمندگي نگاشون كردم

 _بچه ها ببخشيد شما هم تازه عروس دوماديد من اومدم مزاحمتون شدم هنوز حرفم تموم نشده بود كه هر دوتاشون به همديگه نگاهي كردند و بلند زدند زير خنده

بين خندشون ميلاد بي ادب گفت

 _وا يه جوري ميگه انگار شب حجلمونه… خوب عزيزم اشكال نداره تو هم دم در وايسا تا دستمالو بهت بديم  تو هم ببري  به  بچه ها نشون بدي پارميس يدونه زد تو سر ميلاد و بي حيايي نثارش كرد با لبخندي از ته دل بهشون نگاه ميكردم ميلاد انگار يه آدم ديكه شده بود خوشحال بودم كه اين روز رو ميديدم

ميلادي كه هميشه اخم داشت الان ياد گرفته بود شوخي كنه پارميس با ته مونده ي خندش گفت

 _شيرين! درسته امروز ازدواج كرديم ولي بايد امشب متفاوت باشه پس فقط تو بغلش ميخوابم و هيچ كاري باهاش نميكنم خاك برسرتوني زير لب گفتم كه هر دو منفجر شدند

ميلاد هم گفت

 

 _آره ديگه امشب به افخار ازدواجمون هيچ كاري نميكنيم تا تو هم سر و صدا اذيتت نكنه جيغي زدم از حرصشون

 _خيلي بيتربيتيد زن و شوهر بيحياييد!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part584

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پارميس با خنده گفت 

حالا حرص نخور پوستت چروك ميشه دو روز ديگه سام تورو نميخوادت هاا “گمشيد” ي زير لب نثارشون كردم و بلند شدم و رفتم سمت اتاقي كه وسايلم رو اونجا گذاشته بودم پارميس جيغي زد

 _شيرين صبح زود بيدارت ميكنم ها، هم تو تداركات جشن بايد كمكم كني هم باهام مياي ميريم لباس ميگيريم سرم رو از در اتاقم آوردم بيرون  _خونه كلي لباس نپوشيده دارم  پوف كلافه اي گفت

 _اونا رو ول كن بابا، يدونه مزون سراغ دارم لباساش جيگرند هااا ميريم اونجا پس فردا شب بايد بدرخشيم

خنديدم و سري براش تكون دادم و باند شب بخيري گفتم كه اونا هم بلند جوابم رو دادند

لباسام رو عوض كردم و رو تخت نشستم نفس عميقي كشيدم

ميگند كسي كه عاشقه به چيزهاي الكي دلخوش ميشه الان منوم به اين دلخوش بودم كه تو يه شهر  زير آسمون يه شهر داشتم باهاش نفس ميكشيدم

حتي همين هم دلتنگيم رو كم ميكرد

 

 …..

 _شيرين بيدار شووو

ميخواستم جفت پا برم تو صورت پارميس ولي يه لحظه با فكر به اينكه فردا شب قراره سامم رو ببينم سريع از جام بلند شدم سريع رفتم سمت سمت حموم و… 

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part585

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سريع رفتم سمت حموم

يه هيجان ناب تو وجودمه كه نميتونم توصيفش كنم

بعد دوش گرفتن با حوله رو تخت نشسته بودم و تو چمدونم دنبال لباس مناسب ميگشتم كه يهو در اتاقم باز شد  _شيرين پارميس مخ منو سرويس كرد…

هنوز ادامه ي حرفش رو نزده بود كه جيغ بلندي كشيدم  _ميلاد گمشو برو بيرون…

يه لحظه ميلاد هول شد يه جوري اومد در رو ببنده كه انگشتش موند لاي در و داد بلندي زد

اولش خجالت كشيدم ولي طفلي اصلاً منو نديد ولي يه جوري جيغ زدم كه بچه ه ول شد و دستش لاي در موند بلند گفتم 

_حقته تا تو باشي يه بار ديگه بدون اجازه ي من وارد اتاقم نشي پارميس با داد و بيدا اومد

 _چخبرتونه شما دوتا، يكي از اون ور جيغ ميزنه، اون يكي از اون ور داد ميزنه

هم من هم ميلاد بلند گفتيم  _از اين بپرس!

پارميس يدونه زد به پيشونيش

 _خدا من از ديت اين دوتا چيكار كنم، با هر دوتاتونم يك ربع وقت داريد تا يك ربع ديگه پايين نبوديد من ميدونم و شما…

با اين حرف پارميس سريع لباس پوشيدم

هيچ دوست نداشتم تنهايي برم خريد پس ترجيح دادم دستور پارميس رو اجرا كنم!

البته يك ربع شد بيست دقيقه ولي خوب خدا رو شكر خودم رو رسوندم  البته با اين مشكل كه هنوز هم موهام خيس خيس بود!

به خاطر اذيت كردن ميلاد هم شده رفتم و جلو نشستم نميدونم ، شايد از هيجان زيادم بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part586

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ولي تمام شيطنت هام بيدار شده بود و عجيب دلم ميخواست اذيت كنم!

و البته يه هم پاي خوب داشتم البته كه منظورم پارميسه

ميلاد با انگشتش كوبيد به پنجره ي سمت من كه خيلي شيك و مجلسي پنجره رو دادم پايين و عينكم رو بكم آوردم پايين  _جانم داداش؟ چرا سوار نميشي؟ با حرص نگام كرد

 _خدايي خيلي پر رويي! برو عقب بچه، اون يكي كه كلاً كنترل ماشين رو تو دست گرفته تو هم… 

پارميس پريد وسط حرفش

 _مگه شما بچه ايد سر جلو نشستن داريد بحث ميكنيد، سوار شيد اه، ميلاد بشين عقب تو رو كه دو قدم ديگه پياده ميكنم!

ميلاد با حرص نگاهي بهم انداخت

انگار بعد از مدتها انقدر حالمون خوش بود كه داشتيم سر به سر هم ميذاشتيم

همينكه ميلاد سوار شد پارميس حركت كرد…

آهنگ نشاط آوري كه پارميس گذاشته بود حالمون رو بهتر هم كرد

نزديك هاي شركت پارميس ميلاد رو پياده كرد و ما هم رفتيم سمت كارهي اصلي

 _الان كجا ميريم؟

 _خوب اول ميريم شركت  تداركات مهماني، بايد بهشون بسپارم همين امروز برند باغ رو درست كنند و چندين نوع غذا سفارش بديم…

_خوب؟ 

 _من يه چند تا سورپرايز دارم بايد اونا رو حل كنيم مشكوك نگاش كردم چشكي به روم زد  _حالا ميبيني…

يه لحظه به ذهنم رسيد

 _راستي پارميس ياسمن كجاست؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part587

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پوف كلافه اي كشيد

 _خوب شد يادم انداختي ديروز يه بار تماس گرفته بود ولي همون لحظه من داشتم ميگفتم بلهههههه! پس نتونستم جوابش رو بدم گوشيش رو درآورد و با ياسمن تماس گرفت ولي جواب نداد دوباره تماس گرفت و دوباره جواب نداد زير لب زمزمه كرد

 _چرا جواب نميدي؟… كجايي ياسي از حركات پارميس مشخص بود كه استرس گرفته تا حدي كه نتونست رانندگي كنه و رو كرد سمت من  _عصبي شدم ، تو رانندگي كن! برو سمت جردن شركتي كه ميخوام اونجاست.

پياده شديم و جاهامون رو عوض كرديم

شروع كردم به رانندگي كردن و پارميس پشت سر هم شماره ميگرفت و گوشيش رو روي اسپيكر گذاشته بود

اين جواب ندادن ها به منم استرس وارد كرده بود اما يكي از شماره هايي كه باهاش تماس گرفت جواب داد

صدايي تو ماشين پيچيد كه نياز شب و روزم بود، صداي مردي كه تمام زندگيم تو اسمش خلاصه ميشد “سام”

 _بله پارميس

پارميس بدون اينكه سلام و احوال پرسي كنه گفت

 _ياسمن گوشيش رو جواب نميده ، دارم ديوونه ميشم كجاست

 _ديروز اگه جواب تماسش رو ميدادي ميفهميدي الان كجاست…

 _سام بهم جواب سر بالا نده، دارم ديونه ميشم ياسمن كجاست

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #part588

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سام خيلي خونسرد گفت

 _ديروز رفته بود براي سقت!

پارميس تقريباً داد زد

 _چي؟! پس چرا از قبل…

 _مهم نيست پارميس من باهاش رفتم راستش سهي كردم حتي منصرفش كنم ولي منصرف نشد… بچه رو سقت كرد پارميس انگار بغض كرده بود

 _كار خوبي كرد

سام جوابي بهش نداد، جوابش فقط سكوت بود

ميدونم سكوتش چه معني داشت، ميدونم مطمئن نبود كار خوبي كرده يا نه

پارميس_ الان حالش خوبه؟

 _ديشب فروغ رو بردم پيشش خونه اند الان مثل اينكه خونريزي شديدي داشته ولي دكترش گفت طبيعيه، البته امروز رفتم خونه بهش سر زدم حالش بهتره

 _همين الان ميرم عمارت!

 _نرو، تمام ديشب نتونسته بود بخوابه الان تازه خوابش برد، تو برو دنبال كارهاي جشن، اين جشن براي هممون لازمه! همه به يكم سرگرمي نياز داريم

پارميس هيچ جوابي به سام نداد و تو سكوت گوشي رو قطع كرد و تازه به اشكاش اجازه داد كه سر ريز بشه

 _تقصير من بود من زورشكردم كه بچه رو بندازه، الان ياسمن داغون شده… من … كاش،..

نزديك اونجايي بوديم كه پارميس گفته بود

ولي پارميس اصلاً تو شرايطي نبود ازش آدرس بپرسم  _منو ببين…

جوابمو نداد و به زار زدنش ادامه داد

 _پارميس منو ببين، ياسمن هيچ دختر احمقي نيست و البته با شناختي كه من ازش دارم با حرف تو يا سام يا هر كس ديگه اين كار رو نكرده اون خودش فكر داره و فكر كرده و تصميم گرفته پس خودت رو مقصر ندون

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part589

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پارميس دستاش ميلرزيد ميدونستم خودش رو سرزنش ميكنه  من تو اين قضيه دخالتي نداشتم

من هنوز بچم رو به دنيا نياوردم حس مادر بودن ذره ذره ي وجودم رو در بر گرفته

به خاطر همين ياسمن رو درك ميكنم ميدونم چقدر زجر كشيده 

ميدونم چقدر براش سخت بوده كه اين تصميم رو بگيره دستاي پارميس رو گرفتم و تفكراتم رو به زبون آوردم

 _پارميس من الان يه انسان كوچولو تو بطنم دارم پرورش ميدم، ميدونم ياسمن براي گرفتن اين تصميم چقدر زجر كشيده، بدون كه روي اين تصميم خيلي مصمم بوده كه اجراش كرده، حرف تو يا سام هيچ دخالتي تو اين قضيه نداشته با چشماي اشكي نگام كرد

 

 _بريم ياسمن رو ببينيم؟ به خدا نميتونم تحمل كنم، ميخوام اول اون رو ببينم بعد بيايم دنبال كارها

منم دلم ميخواست ياسمن رو ببينم پس بدون هيچ حرفي دور زدم

اميدوار بودم كه سام نياد خونه چون واقعاً دلم نميخواست الان باهاش رو در رو بشم

ميخوام فردا شب ببينمش…

به سمت خونه روندم

حتي پا گذاشتن تو عمارتي كه ذره به ذرش به سليقه ي من طراحي شده بود قلبم رو به تپش مي انداخت

به هيجان كل وجودم رو در بر گرفته بوددم در خونه ايستادم

كليد خونم رو از كيفم در آوردم بعد مدتها كليد رو دستم گرفتم ريموت رو زدم كه در باغ باز شد

وقتي وارد شدم عمارت سفيد رنگ وسط باغ خودنمايي ميكرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part590

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همونجا تو مسير سنگ فرش ماشين رو نگه داشتم كه پارميس سريع از ماشين پياده شد

خدا رو شكر امروز مشت رحيم )باغبون( نبود 

خونه خيلي سوت و كور بود

دنبالش رفتم ولي اون از پله ها سريع خودش رو رسوند بالا ولي من به خاطر نخود كوچولوم نميخواستم خودم رو خسته كنم

پس همينكه اسانسور رسيد خودم رو به طبقه ي دوم رسوندم صداي گريه ي اروم پارميس رو ميشنيدم

قدمهام رو بلند كردم و خودم رو به اتاق ياسمن رسوندم

ياسمن رو تخت نشسته بود خوش و خورم داشت آبميوه نوش جان ميكرد  ما هم داشتيم براش سكته ميكرديم

 _پارميس خوب حالش خوبه زار زدنت برا چيه؟ با شنيدن صداي من ياسمن سرش رو بر گردوند

 _تو كي اومدي نامرد! چرا خبر ندادي …بيا اينجا دلم كلي برات تنگ شده جوجه چشم رنگي

با لبخند رفتم سمتش و محكم بغلش كردم

 _دل منم براتون تنگ شده خل و چل ! نبودم حسابي گرد و خاك كرديد ها چشمكي زد

 

 _خوب وقتي تو منو از خونه بيرون كردي يكم خوش گذروني كردم و يه سوغاتي هم با خودم آوردم ولي ديدم سوغاتيه رو نميتونم قبول كنم فرستادمش پيش همون عوضي اخمي كردم  _ياسمن!

خنديد و با خنده گفت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #part591

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

_شوخي ميكنم بابا، خوب تقصير خودم بود، بايد انقدر احمق نميبودم و با كوچكترين اختلاف از خونه نميرفتم ، نبايد خام حرفهاي اون عوضي ميشدم ، من انقدر احمق بودم كه خودم رو در كمال عشق و احساس در خدمتش گذاشتم ولي من برا اون فقط يه هوس بودم

بغض كرده بود و نميتونست حرف بزنه يكم از اب ميوش رو نوشيد تا اروم بگيره

 _ميدوني بهت حسوديم ميشه! سام بي خبر از تو بهت نزديك شد وقتي تو رو با دارو خواب كرده بود.. ميتونست وقتي كه تو رو چشيده بزنه بره ،هيچ ردي هم از خودش نزاره ولي انقدر عاشقت بود كه… 

نفس عميقي كشيد تا بغضش نتركه يه جورايي منم بغضم گرفته بود ياسمن حقش اين زندگي نبود زهر خندي زد

 _كاش يه روز بشه يكي واقعاً عاشقم بشه، يك عشق واقعي… منو واسه خودم بخواد نه چيز ديگه اي، كسي كه ازم سو استفاده نكنه روشو كرد سمت پارميسي كه چشمها و دماغش قرمز شده بود

 _بايد اين بچه ميرفت، نميتونستم يه آيينه ي دق رو بزرگ كنم پارميس پس خودت رو سر زنش نكن

فروغ اومد تو اتاق و برا منو پارميس هم آبميوه آورد ولي هيچ كدوم ميل نداشتيم

سعي كردم جوي كه پر از سكوت شده بود رو يكم بهتر كنم پس رو كردم سمت ياسمن

 _راستي فردا شب يه جشن بزرگ داريم امروز داريم برنامه ريزيش ميكنيم ،فكر كنم همه به يكم خوش گذروني نياز داريم ياسمن با ذوق گفت

 _ولي من لباس ندارم كه يكم فكر كردم 

 _بچه ها بيايد بريم بالا، شايد اصلاً نياز به خريد نباشه اتاق لباس من پره لباسِ كه حتي هموز ماركش هم كنده نشده

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part592

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 پارميس با ذوق دست ياسمن رو گرفت  هر سه باهم رفتيم اتاق لباس من در رو باز كرديم و رفتيم داخل

از وقتي با سام ازدواج كردم حتي وقت نكردم يه دور كامل اتاق رو بررسي كنم ببينم چي دارم!

انقدر پشت سر هم بلا سرمون اومد كه…

 

هر كدوم رفتيم سمت يكي از كمدها ولي يهو با جيغ پارميس برگشتم سمتش در كمدي كه باز كرده بود پر بود از لباسهاي مجلسي شيك  از همون دور برق يه لباس كاربني چشمم رو گرفت زرق و برق دار بود

يك تور كرم رنگ كه با منجق هاي سورمه اي روش طراحي شده بود اونو كه از كمد كشيدم بيرون همون لحظه پارميس هم يه لباس مشكي كشيد بيرون واو اين عاليه

همونجا جلو همديگه هر دوتامون لباسامون رو در اورديم به ديوونه بازي خودمون ميخنديديم 

ياسمن هم يه لباس بنفش سير از كمد در آورد و گرفت سمتمون كه هم من هم پارميس تأيدش كرديم

لباس منو پارميس انگار تو تنمون دوخته شده بود خوب سايز منو پارميس دقيق يكي بود ولي ياسمن!

ياسمن انگار لباس مامان بزرگش رو پوشيده بود لباس تو تنش زار ميزد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part593

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  با حرص گفت

 _من كه مثل شما بالا و پايينم عين بادكنك نيست پارميس هم خبيث گفت

 _آره مال تو بالاتنت كه جوشه، جوش چركي! بتركونش اونم نداشته باشي سنگينتري!

هر سه نگاهي به همديگه انداختيم و زديم زير خنده… 

ياسمن كه خودش مرده بود از خنده با ته مانده ي همون خندش گفت

 _منم ميرم سيليكن ميزارم منم مثل شما بادكنكي ميشم! از حرص شما دوتا …

انقدر خنديده بوديم كه شكممون درد گرفته بود

من مطمئن بودم كه اين لباس رو ميخوام پس همين رو گذاشتم تو يه كاور و گذاشتم كه موقع رفتن ببرم پايين

پارميس هم لباس مشكي كوتاهم رو برداشت

البته فكر نكنم هيچ وقت ميتونستم اون لباس رو بپوشم چون فوق العاده كوتاه بود

من هيچ وقت جسارت پوشيدن لباسهاي خيلي كوتاه رو نداشتم پارميس_ شيرين… كجايي با توام!

 _حواسم پرت شد جانم؟

 _ميگم  ما كه لباسمون رو انتخاب كرديم ولي ياسي نداره…بيايد سه نفري هم بريم اون شركت تداركات جشن هم بريم لباس براي ياسي انتخاب كنيم با ترديد رو كردم سمت ياسمن  _ميتوني بياي لبخندي زد

 _فقط ديشب خونريزيم زياد بود ، الان خوبم مثل يه عادت هرماه خودمونِ !

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part594

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

باشه اي زير لب گفتم  و آماده شديم

لباسهايي كه تو كاور گذاشته بوديم رو گذاشتيم صندق عقب و رفتيم سمت جردن…

البته قبل از خارج شدن از خونه فروغ رو هزاران بار قسم داديم كه به هيچ وجه سام ندونه كه من اومدم خونه…

 

 

 

“سام”

 

_كجا ميري؟

 _برم خونه دوش بگيرم و يكم بخوابم و بعدش بازم برم بيمارستان پيش مامان…

ميلاد لبخندي زد و سرش رو تكون داد جديداً زياد از حد خوش خنده شده

بعد از انفجار اون سوله و جزغاله شدن تك تكشون ميلاد عوض شده نميفهممش و دركش نميكنم شايد اين انتقام سبكش كرده

شايد تازه داره خود واقعيش رو نشون ميده

كامي اون ور سرش تو سيستم بوداين پسر به جرأت يه رواني بود يه معتاد به شبكه ارتباطي _كامي؟!

_هوم؟

_من برم!

عينكش رو برداشت و بهم خيره شد

 _خوب برو منتظري من بهت اجازه بدم؟ خنديدم

 _منظورم اينه كارا دا ره چطور پيش ميره، من ديگه ناي ادامه دادن ندارم بي تفاوت شونه هاشو انداخت بالا

 _تو برو من با تو كاري ندارم، تا جايي كه بتونم پروژه رو ادامه ميدم ،دارم عيب گيري ميكنم، اين اولين كارمه با تو نميخوام نا اميدت كنم ،ميخوام بي نقص باشه

 

آدمای شرطی[۱۳۸:۰ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part594

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _تو برو من با تو كاري ندارم، تا جايي كه بتونم پروژه رو ادامه ميدم ،دارم عيب گيري ميكنم، اين اولين كارمه با تو نميخوام نا اميدت كنم ،ميخوام بي نقص باشه

لبخندي به جدي بودن كامي زدم البته اونم بعد از حرف زدنش بي تفاوت به عكس العمل من سرش رو دوباره كرد تو كامپيوتر كتم رو برداشتم و از اتاق بدون خداحافظي زدم بيرون

با منشي جديدم هماهنگ كردم كه كار تموم شده و اگه خواست اونم ميتونه بره خونه

امروز جلسه يا كار مهمي نداشتم پس بهتر بود خودم رو يكم سر و سامون بدم

بايد ميرفتم دنبال فكري كه تو سرم بود قرار نيست فقط شيرين من رو سورپرايز كنه بذار منم يكم سورپرايزش كنم!

گوشي رو برداشتم و شماره اي كه بارها خواسته بودم باهاش تماس بگيرم رو گرفتم

با پيچيدن صداي غريبه ولي آشناي طرف گلوم  رو صاف كردم و آروم سلام كردم

مطمئن بودم شيرين در مورد زنده بودن من بهشون گفته 

از سكوتش مشخص بود مطمئن نيست كه من هموني هستم كه دخترش رو كيلومتر ها ازش دور كرد و باعث آبروريزيش تو اون شهر كوچيك شد يا نه! 

ترديد رو كنار گذاشتم  _آقاي كياراد سام هستم

بازم سكوتش رو ادامه داد ولي من از موضعم كناره گيري نكردم بايد حرفهام رو ميزدم

بايد ميشنيد و بايد من رو قبول ميكرد

من نميخواستم ديگه هيچ وقت شيرين ناراحت نبودن خونوادش باشه

من خونواده اي ندارم ولي نميخوام شيرين در عين داشتن مثل من يتيم باشه

 

 ……

 

 _نظرتون در مو رد اين چيه؟ اين يه طرح كاملاً شخصيه كه دست كسي نيست، كلاً از اين مدل ١٠ تا شايد تو دنيا باشه، يه انگشتر تك و ناياب نگاهي به حلقه اي كه كف دستم بود انداختم مطمئن بودم شيرين عاشقش ميشه

سنگي كه داخل حلقه بود يه جورايي همرنگ چشماش بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part595

#آدماي_شرطي 

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن