رمان ادمای شرطی پارت۱۷

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part527

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

انقدر با سرعت رفتم كه بالاخره رسيدم به  سوله مزخرف

همينكه رسيدم دك در سوله صدايي كه از درد داد ميزد رو شناختم صداي احسان بود

پس ميلاد بالاخره تصميمش رو عملي كرد بوق زدم كه شاهرخ در رو باز كرد 

رفتم داخل

صداي عربده هاي احسان تو سوله اكو ميداد از ماشين پياده شدم كه شاهرخ و ساسان اومدن سمتم شاهرخ_ ميلاد داره احسان رو شكنجه ميكنه، چرا؟ پوزخندي زدم

 _از قديم باهاش خورده حساب داشت، شما نگران نباشيد بزاريد به كارش برسه…

ايليا اشك تو چشمام جمع شده بود همينكه من رو ديد داد زد

 _اون دوست عوضيت داره با پسر عموي من چيكار ميكنه كثافت، بگو ولش كنه

به بچه ها نگاهي كردم و رفتم زير گوش ايليا و آروم زمزمه كردم  _داره همون كاري رو ميكنه كه وقتي بچه بود احسان باهاش كرده ايليا با بهت بهم نگاه كرد  _اين امكان نداره پوزخندي زدم

 _نگو كه تو نميدوني و ازش چيزي نديدي!

حرفي نزد و سكوت كرد پوزخندي زدم

 _آفرين خفه شو ، بذار ميلاد انتقام همه رو بگيره

 

“ميلاد”

 

تصميمم رو گرفتم

من سالها به اميد اين انتقام به اينجا رسيدم الان وقتش بود

تو يه تصميم آني پشت صندلي احسان رو گرفتم و دنبال خودم كشوندمش و بردمش اتاق سرد پشت سوله

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part528

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تو يه تصميم آني پشت صندلي احسان رو گرفتم و دنبال خودم كشوندمش و بردمش اتاق سرد پشت سوله  زياد ير حال نشده بود هنوز

ولي اونقدر سر حال بود كه  بفهمه چي به چيه خسته نگام كرد

 _ميدوني اين وضع فلاكت بار تورو  من از همه بيشتر ميپسندم! نميدوني چقدر دلم ذره ذره خنك ميشه وقتي ميبينم داري زجر ميكشي، كه يه پايان برات رقم خورده…

با بيحالي گفت

 _خفه شو خائنِ مادر… ، بي شرفِ… اگه تو خار… نبودي الان تو اين وضعيت نبوديم! نميدونم چطور مغز اون علي بي شرف رو شستشو دادي كه انقدر بهت اعتماد داشت كه… 

 

حوصله ي زر زرش رو نداشتم  پس با پشت دست زدم تو دهنش كه خون تف ك رد

پوزخندي زدم

 و باز سكوت كردم، از يوق اين لحظه حتي نميدونستم از كجا شروع كنم و چجوري بهش بگم اومدم اومدم به پست ترين نقطه ي دنيا بكشونمش لباي دردناك و پاره شدش رو تكون داد

 _تو كه آشناي قديمي پدرم بودي ، تو كه پدرت با پدرم…

پوزخندي زدم و رفتم نزديكش  _ميدوني من كيم؟

 

عميق تو چشمام نگاه كرد كه شمرده شمرده گفتم

 _آره همه ي حرفام راست بود، پدرم با پدرت دوست بود اما دورادور!

البته يه دوستي منفعت طلبانه براي پدرت!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part529

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

آخ كه چقدر لذت داشت اين لحظه

از خوشي لبم رو گاز گرفتم و به چشماي كثيفش نگاه كردم

يهو ياد اون شب افتادم ، با همين چشمهايي كه به من ٧ساله رحم نكرد با تنفر بهش زل زدم

_آره درسته من پسر همون آدمي هستم كه تو ماه ها تحقيق كردي تا از وجود من مطمئن بشي… تا مطمئن بشي دوستي ديرينه ما باعث نزديك شدنم به تو شده ولي يه مشكل بزرگ داشتي، تو يه حافظه ي معيوب داري ،قشنگ به چشمام نگاه كن، ميخوام يه چيزي رو بهت ياد آوري كنم… كلاس تكواندو… باشگاه لُرد، يادته، نه؟

 

با شنيدن اسم باشگاه نفسهاش تند شد و ناباورانه نگام كرد

 _نميدونم چند تا پسر بچه رو بردي تو رختكن پشتي و بهشون تـ.*جـا*وز كردي كثافت…

نفسهاش سنگين شده بود ، انگار داشت جون ميداد، انگار داشت روحش از بدنش در ميومد

چوبي كه گوشه ي ديوار گذاشته بودم رو برداشتم و بردمش جلو و آروم آروم تو دستم بهش ضربه ميزدم  پوزخند تلخي زدم

 _من يكي از اونا بودم…

سرش رو انداخت پايين كه چوبه رو گذاشتم زير چونش و سرش رو آوردم بالا

 

 _نگووووو… يعني الان خجالت كشيدي از كار گذشته؟! تنها كسي كه اين رو دونست پدرم بود ولي اون پدر بي شرف و كثافتت با قدرتي كه داشت باباي من رو كه يه قاضي بود رو خفه كرد، حتي خودش به روي پسر دسته گلش نياورد كه با يه پسر بچه ي ٧ ساله چيكار كرده…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part530

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

چشماش دو دو ميزد نميدونم از استرس بود يا ترسيده بود بلايي سرش بيارم

خنديدم

 _نترس من با اون كار تو بازم خودمو جمع كردم و سعي كردم بازم مرد بشم، مثل هزاران پسر بچه ديگه بعد از كثافت كاري تو به جنس موافق تما.يل پيدا نكردم، تو بد منو تحقير كردي و الان وقت انتقامه…

 

اومد حرفي بزنه،  دهنش رو باز و بسته كرد ولي حرفي نتونست ازش در بياد

آروم و خونسرد گفتم

 _آفرين، درست حدس زدي… دقيقاً ميخوام همون بلا رو سرت بيارم با ترس بهم زل زد كه من بلند شروع كردم به خنديدن

 _نترس ولي من انقدر چندش نيستم كه از خودم مايه بذارم، بنظرم لياقتت اينه با همين چوب تنبيه بشي

كم مونده بود از ترس چشماش بزنه بيرون كه خنديدم

 _شروع كنيم؟

 

 

“سام”

 

سرم داشت از درد منفجر ميشد

صداي عربده هايي كه احسان ميكشيد رو  اعصاب داشت رژه ميرفت ديگه صبرم تموم شد و رفتم در اتاق پشتي رو زدم

 _ميلاد بسه سرمون رفت، بسه ديگه  

بعد از چند دقيقه ميلاد خسته از اتاق اومد بيرون يه لبخند رو لبش بود انگار سبك شده بود!

انگار اون چيزي كه رو دلش سالها بود سنگيني ميكرد و هميشه باعث اخمها و نگاه بي تفاوتش ميشد از بين رفته بود

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part531

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

نيمچه لبخندي زدم و رو بهش گفتم

 _انگار بار بزرگي از رو دوشت برداشته شده!

خنده اي كرد و اومد بغلم نشست

 _شك نكن

دستم رو روي شونش گذاشتم  _الان حالت خوبه؟!

تك خنده اي كرد

 _شك نكن! … بذار يكم تو اون سگ دوني بمونه بعد ميرم جمعش ميكنم ،بچه ها كه…

سرم رو به نشونه ي نه تكون دادم كه خيالش راحت باشه بچه ها چيزي از گذشتش نفهميدند

خيلي دردناكه… پسر بچه هايي كه مورد اذيت و آزار قرار ميگيرند خيلي زياده

و اين يعني فاجعه…

حقش بود احسان

ولي ما ديگه بيشتر از اين نميتونستم ابنا رو اينجا نگه داريم…

رو به ميلادي كه رفته بود تو فكر كردم 

 _باهاشون چيكار كنيم

شونه هاشو به نشونه ي نميدونم انداخت بالا 

_قسم خوردم بكشمشون ولي دستم به كشتن نميره…

ميلاد پوف كلافه اي كشيد

 _ما اونا رو نكشيم اينا بازم خودشون رو جمع و جور ميكنند و دوباره ميان سمتمون و اين دفعه قطعاً ما رو ميكشند بدون نقشه و  ايندفعه با يك تك تير اداز كارمون رو يك سره ميكنند

سرم رو بين دستام فشردم كه ميلاد دستش رو روي شونم گذاشت  _چته؟!

جوابي ندادم…سوالي گفت

 _شيرين؟

سرم رو به نشونه ي آره تكون دادم

دستش رو چند بار به كتفم كوبيد

 _پاشو برو زندگيتو جمع و جور كن و يادت نره هنوز يك نفر مونده حسابش رو برسي

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part532

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  پوزخندي زدم

 _هيچ كدوم رو نكشم اون رو حتماً ميكشم، چون خائن اصلي اون بود، اگه اون تو خونم دوربين نميذاشت، اگه اون تمام اطلاعات من رو نميداد، اگه اون با احساسات يكي از عزيزترين هام بازي نميكرد شايد ازش ميگذشتم ولي نميتونم… نميتونم ميلاد…

 

ميلاد دستش رو تو جيبش كرد و قرصي رو در آورد

 _بيا بگيرش… همون سفارشيته قرص رو ازش گرفتم

 _مطمئني بي رد و نشونه؟!

 _شك نكن، اوني كه ازش گرفتم مطمئنه، همون لحظه كه بخوره تا يك ساعت بعدش پمپاژ قلبش متوقف ميشه و يه سكته ي قلبي ساده و بعد خداحافظ زندگي…

داشتم فكر ميكردم، مرگ حقشه نه؟ !

تا روزيمه اون باهاشون همكاري نكرده بود جوري محيط خونوادم سالم بود كه كسي نتونسته بود بهم نزديك بشه نتونسته بودند اونا بهم نزديك بشند

ولي از وقتي اون بهشون كمك كردهمه ي زندگيم شروع كرد به ريز ريز ريختن

تمام زندگي كه ساخته بودم آروم آروم داشت به آوار تبديل ميشد

ولي خوب بود حداقل بقيه ي انتخاب هام درست بود كه الان همه پيشم هستند…

ميلاد با قاطعيت گفت  _نگران اينجا نباش…

فردا جمعست

يه روز تعطيل  كه خدمات هم نيستند اينجا نشتي گاز ميكنه و خيلي راحت كل اين سوله با مخلفاتش ميره هوا تو برو به زندگيت برس، به شيرين برس اون به بودنت نياز داره پوزخندي زدم

 _عهد كرده بودم اگه از اينجا بتونم نجاتش بدم بذارم از پيشم بره و هر جايي خواست بره جلوش رو نگيرم ميلاد بهت زده گفت

 _اينو كه به خودش نگفتي؟ سرم رو به نشونه ي آره تكون دادم كه يدونه زد تو پيشونيش

 _خدايي تا كي ميخواي گند بزني، چرا تو بلد نيستي با زنا حرف بزني؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (Deleted Account)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part533

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پوف كلافه اي كشيدم

_خوب ميخواي چيكار كنم؟

 _پاشو پاشو برو به زندگيت برس

اينجا همه چي رو به من بسپار، من درستش ميكنم … فقط زندگيتو جمع و جور كن و اون بي شرف رو هم كه داره شمال خوش ميگذرونه و فكر ميكنه ما احمقيم و از هيچي خبر نداريم تا ميتوني بچزون سرم رو به نشونه ي باشه تكون دادم و از رو مبل بلند شدم

به سمت ماشين رفتم و به بچه ها سپردم كه حرف ميلاد عين ح رفهاي منه و مو به مو دستوراتش رو اطاعت كنند از سوله زدم بيرون

حتي كوچكترين فكري هم نداشتم كه بايد چي كار كنم

چند روزي به كر كردن نياز داشتم اما اول بايد به مامان زنگ ميزدم تا رسيدن به بيمارستان بي وقفه روندم و فكر كردم ولي دريغ از كوچكترين راهي كه دل شيرين رو بدست بيارم

حالم از آهنگهاي تكراري داخل ماشين داشت به هم ميخورد آهنگ رو قطع كردم و راديو رو باز كردم

صداي يه گيتار رو شنيدم و بعدش صداي رضا يزداني

 

اينجا تا به بندر خيلی راهِ … 

دريا پرِ موج و بمبک زياده….

 

بين #آدمای #شرطی زندگی كردمو باختم  دلمو زدم به دريا خودمو بی تو شناختم

 

كسی كه با ديدنِ تو رو به رو شد با حقيقت از همين فاصله حالا كُت ميشه رو شقيقت

 

من برای كسی به جز تو شهر رو زير و رو نكردم  به چی بايد ميرسيدم وقتی آرزو نكردم

 

هاول ولی هاول ولی….

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (Deleted Account)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part534

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

شونه های تو دليلِ گريه های آخرم شد پيشِ تو پهلو گرفتم دستای تو لنگرم شد

 

من گذر نامه نخواستم زندگيم بی حد و مرزِ قلبی كه تو سينه دارم ديگه آسون نميلرزه…

 

اينجا تا به بندر خيلی راهِ دريا پرِ موج و بمبک زياده

 

 ********

اين همون بود، همين… شيرين آدم شرطي نيست راست ميگه 

بين آدماي شرطي، زندگي كردم و باختم!

من ديگه هيچ كسي رو كه يه آدم شرطيه تو زندگيم نميخوامش

پس اولين كاري كه بايد بكنم اينه كه كسي بدون هيچ شرط و شروطي من رو خواسته رو پيشم برگردونم

ولي قبل از هرچيزي بايد با دست پر جوري كه هيچ چيزي نتونه به زندگيمون آسيب برسونه برم پيشش شايد اين بكي دو روز دوري به نفعمون باشه خودم رو به بيمارستان رسوندم رفتم بالا كه ياسمن رو ديدم

با شنيدن صداي قدم هاي من برگشت سمتم

 

چشاي معصومش اشكي بود… بهم نگاه كرد سريع خودم رو بهش رسوندم  _چي شده؟

 _هيچي فقط دلم گرفته

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (Deleted Account)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part535

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

_دلت از چي گرفته؟

 _از زندگي… از اينكه هميشه فكر ميكنم اين دفعه ديگه حالم خوبه، اين دفعه ديگه موفق ميشم، ايندفعه ديگه خوشبخت ميشم ولي…

نفس عميقي كشيدم از بغلم جداش كردم و صورتش رو بين دوتا دستام نگه داشتم

 _همه چيز درست ميشه عزيزم، بهت قول ميدم…

اشكاش رو با دستم پاك كردم

كه لبخندي زد و نفس عميقي كشيد و خودش رو يكم جمع و جور كرد بيشتر و بيشتر مصر شدم كه آخرين دندون لق رو هم بكنم  ديگه بس بود

رفتم بالا سر مامان   يكم بهش نگاه كردم خوب  بود نفسهاش آروم بود

از دكترش در مورد حالش سوال پرسيد روند بيماري رو برام توضيح داد مامان بايد مراحل بيماري رو طي ميكرد بالاخره از بيمارستان اومدم بيرون بايد ميرفتم سمت شمال

تو جيبم دستم رو روي قرص گذاشتم

وقتش بود

بايد تموم ميشد

٣ ساعت در حال رانندگي بودم كه بالاخره به متل قو رسيدم ديگه شب شده بود نور ويلاش مشخص بود

امكاناتي كه من با دست خودم براش  خودم كردم كه لعنت بر خودم تو خونس پر بود  انگار مهموني بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part536

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

به ويلا نزديك نشدم و از دور به خوشگذرونيشون نگاه كردم منتظر موندم ويلا خالي بشه…

چطور ميتونست انقدر بي خيال باشه؟!

نزديكاي صبح بود كه موزيك قطع شد  منتظر موندم تا كسي توي اون خراب شده نمونه

 

تقريباً همه رفته بودند هيچ ماشيني اون اطراف نبود فقط چراغ اتاق خودش روشن بود بالاخره رفتم سمتش

قرص تو دستم بود و داشتم لمسش ميكردم به سمت خونه قدم برداشتم

تبلتم رو درآوردم و خيلي راحت تمام دوربين هاي اطراف خونش رو هك كردم

نميخواستم اثري از اومدن من موجود باشه

از گوشه ي ديوار خودم رو كشيدم بالا و خودمو پرت كردم داخل حيات ويلاً 

هوووم ويلاي خوبي بود!

با كدوم پول اين كا را رو داشت انجام ميداد؟ نميدونم

ا روم قدم برميداشتم و از گوشه ي ديوار اروم اروم ميرفتم جلو كه اگه احياناً كسي هم به غير از خود بي شرفش داخل خونه باشه منو نبينه به قسمت پذيرايي رسيدم

 

كسي اون اطراف نبود سكوت محض بود

حتي كوچكترين صدايي هم شنيده نميشد

حتي صداي نفس كشيدن موجود زنده لي هم به گوشم نميرسيد نه به يك ساعت پيش كه اينجا عين يك بار و ديسكو شلوغ بود نه به الان خوشبختانه كسي تو خونه نبود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part537

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خودم رو به همون اتاقي كه چراغش روشن بود رسوندم در رو اروم باز كردم ولي كسي تو اتاق نبود

ولي صداي دوش نشان از اين بود كسي حمومه

از لباسهايي كه اينو و اونور افتاده بود مشخص بود شب شلوغ و خسته كننده لي داشته

با لگد لباسها رو به يه سمت پرت كردم

انگار بعضي از لباسا رو يادشون رفته بود جمع كنند يكم اطراف رو بررسي كردم

كشو ها رو يكم باز و بسته كردم كه يه كُلت مشكلي نظرم رو جلب كرد احساس خطر كردم

پس خشاب كُلت رو در آوردم و فشنگ ها رو ازش در اوردم به سمت تخت رفتم

رو تخت آشفته اي كه جا گذاشته بودند نشستم و منتظر موندم كه از حموم بياد بيرون صداي سوت زدنش رو داخل حموم شنيدم انگار خيلي سر خال بود

مشخص بود تنهاست چون فقط صداي خودش ميومد صاحب لباسهاي جا مونده انگار رفته بود دستم رو زير چونم گذاشتم و به در حموم زل زد

 

با حوله اي كه فقط دو ر كمرش رو گرفته بود از حموم اومد بيرون

همينكه در رو باز كرد تو اون روشنايي اتاق اولين چيزي كه ديد البته كه من بودم

يه جوري از ديدن من جا خورد كه چند قدم رفت عقب حاضرم شرط ببندم نميدونست من زندم

البته نميدوست چون اگه ميدونست قطعاً به كمك احسان و بقيه ميومد با بهت لب زد _سام؟ !

چند بار چشماش رو باز و بسته كرد تا مطمئن بشه خواب نيست و روح نميبينه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part538

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸   با پوزخند گفتم

 _سلام داداش، هميشه به خوشي شادي! پارتي ميدي يادي از دوستاي قديم نميكني؟ با لكنت گفت

 _سام …تو … ولي… ولي … تو… مرده…

نذاشتم زياد به خودش فسار بياره پس پريدم وسط حرفش _مرده بودم؟

دهنش رو بست و خفه شد

 _خوب تقريباً بايد بگم زنده شدم ، اوم تو چيكار ميكني؟ خوش ميگذره؟!

شنيدم مقدار زيادي از پول هاي من رو هاپولي كردي فكر كنم با همونا هم داري اينجوري بريز بپاش ميكني نه؟  _من … نه … سام… چيزه…

كلافه گفتم

 _تو كه انقدر ترسويي مه در برابر من حتي نميتوني يك جمله درست حسابي بگي غلط ميكني لقمه هاي بزرگ تر از دهنت بر ميداري اخم كرد و يكم به خودش اومد اها منم همين رو ميخواستم

 _تو مرده بودي و زنت داشت با ميلاد…

نذاشتم حرفش رو تموم كنه كه غريدم

 _خفـــه شو مردتيكه كثافت آشغال، فكر ميكني نميدونم چه گـ.*وه هايي خوردي، كثافت تمام زندگيم رو به باد دادي از روزي كه با اون احسان كثافت هم دست شدي اون تونست وارد زندگي من بشه، اون تونست تا مرز كشتن من بره جلو ، توي آشغال بي شرف با زندگي خواهر من بازي كردي كثافت… ازش سو استفاده كردي براي اينكه بيشتر بتوني به ما نزديك بشي

در قبال حرفهاي من سكوت كرده بود و با خشم زل زده بود بهم

يكم به ميزش نزديك شد و كشويي كه من از قبل ديدش زده بودم و يه چيزاي كوچيكي رو ازش كش رفته بودم رو خواست در بياره كه انقدر بي تجربست حتي از سنگيني اسلحه نتونست تشخيص بده كه اسلحه فشنگ داره يا نه

اسلحه رو مستقيم به سمتم گرفت و بدون مكث ماشه رو كشيد با خنده گفتم

 _اوپس فكر كنم خاليه!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part539

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _اوپس فكر كنم خاليه!

دستاش شروع كرد به برزيدن… با دقت داشتم نگاش ميكردم

با سر به مبلي كه روبروم بود اشاره كردم كه اونجا بشينه با تمأنينه نزديك شد و رو مبل روبرويي نشست

 

يه ميز عسلي بغلش بود با خونسردي قرص رو از تو جيبم درآوردم و گذاشتم رو پاتختي و برگشتم سر جام

 _وقتيهايي كه اولين هك ها رو انجام ميداديم بهت اعتماد كرده بودم و از داشتن دوستي مثل تو خوشحال بودم ولي وقتي ديدي پول زيادي به دست آوردم و بعد يه مدت اومدم بهت پيشنهاد دادم كه بياي با هام تو كاري كه ميخوام راه اندازي كنم همراهم باشي يه لحظه از چشمات متوجه حسادت درونت شدم ولي به روي خودم نياوردم، تو يه عوضي و بدبخت بيشتر نبودي… ميدوني بعد از شناختن تو به اين نتيجه رسيدم كه كسي كه ذاتش كثيف و پست باشه حتي اگه دنيا ها رو بهش بدي بازم تغير نميكنه!

تو به خاطر حسادتت خواستي كه من نابود بشم! خواستي از من بيشتر پول داشته باشي، انقدر حروم خور بودي كه به درآمدي كه ده برابر درآمد اون پدر بدبختت تو اون پاساژ بود ، گفتي كمه، وقتي بهم ميگفتي شريكت كنم و من رد ميكردم كه از سهامم بهت بفروشم ميديدم چقدر حريص ميشي ولي بازم فكر نكردم بتوني نقشه ي قتلمو بكشي!…. ميدوني لياقت تك تك چيزهايي كه برات مهيا شد رو نداشتي

 

گوشيم رو درآوردم و براي كامي يه تك انداختم كه به لحظه نرسيد صداي گوشي رحمان بلند شد بلند شدم از جام و گوشيش رو دادم دستش سوالي نگام كرد كه پوزخندي زدم

 _بگيرش و پيامي كه برات اومده رو باز كن

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part540

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸   …خندم گرفته بود

يكي نيست بهش بگه اگه تو انقدر ميترسي چرا همچين غلطي رو ميكني گوشي رو گرفت و اس ام اس رو باز كرد هر لحظه چشماش بيشتر و بيشتر بزرگ ميشد…

 

 _اين امكان نداره!

خنديدم و شونه هامو انداختم بالا  _براي من غير ممكن ، غير ممكنه!

با حرص و ترس و دلهره داد زد  _نميتوني اين كا رو انجام بدي!

شونه هام رو انداختم بالا كه همون لحظه بازم گوشيش زنگ خورد با ترس به گوشيش نگاه كرد پوزخندي زدم 

 _چرا ميترسي؟! جواب بده

حرفمو گوش نكرد و رو مبل نشست و نفسهاي عميق عميق نيكشيد كه من دست بردم سمت پا تختي و دگمه ي برقراي تماس رو زدم و صداي شخص مقابل رو روي اسپيكر گذاشتم

 _سلام آقا كجايي؟ آقا خونه سوخته، آتيش گرفته، به سختي خودمو از خونه انداختم بيرون آقا،،، الان آتشنشاني داره خواموشش ميكنه ولي همه چي پريد آقا،  خونه جزغاله شده…

 

احساس ميكردم نفسهاي رحمان داره قطع ميشه خنديدم و سرم رو تكون دادم

 

 _اون يك و خورده ميلياردي كه از حساب شركت اختلاص كرده بودي بر گردوندم به حساب شركت… و تمام چيزهايي كه از من داشتي رو همه رو ازت گرفتم، اها البته بگم قبل از اينكه خونت رو به آتيش بكشم كل اون گاو صندوق عظيمت رو خالي كردم، هرچي كه داشتي…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part541

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

تمام تنش ميلرزيد باورش نميشد پوزخندي زدم

 _ميتونستي زندگي عالي داشته باشي، زني داشته باشي مثل ياسمن كه زندگيت رو برات بهشت كنه، خونواده و دوستاني مثل من و شيرين ،

پارميس، ميلاد… داشته باشي كه تو هر شرايطي پشتت باشند! ولي تو خيانت و حسادتت رو ترجيح دادي…

 

ميدونم باور اين كار براش سخت بود ولي من رو اين پسر خيلي دسته كم گرفته بود

يه لحظه يه چيزي يادم اومد

شايد هنوز به اون اميدوار بود كه هنوز داشت نفس ميكشيد بايد از داستان با خبرش ميكردم

 _ها راستي احسان و دار و دستش تو دستاي ما هستند و احتمالاً چند ساعت آينده جزغاله ميشند آخه ميدوني سوله اي كه اونا توش مستقر بودند نشتي گاز داده و همين مه ميلاد يه كبريت بزنه ميره هوا!

 

چشمكي بهش زدم

 _ميدوني كه تو اين شرايط فكر نكنم كسي زنده بمونه! آها دست بر تقدير الهي هم دختر احسان كه همه براي نجاتشون بهش اميدوار بودند طفلي تصادف كرده و خيلي وقته تو كماست، خواستم بدوني رو اون هم حساب نكني

مردمك چشماش از شدت ترس گشاد شده بود

 _بدكردي رحمان ، بد كردي، نبايد با زندگي من و نزديكترين هاي من بازي ميكردي… سزاي كساني كه به من نزديك ميشند ميدوني چيه؟ !

مكث ي كردم و در لدامه ي حرفم آروم زمزمه كردم  _مرگه!

سعي كرد خودش رو قوي نشون بده اين رو من يادش داده بودم كه ترسو نباشه و الان داشت رو در روي من از تكنيك خودم استفاده ميكرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part542

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

آب دهنش رو  قورت داد و با تحكم گفت  _تو كه نميتوني منو بكشي!

زدم زير خنده، بلند بلند زدم زير خنده سرم رو به نشونه ي تاسف تكون دادم

سعي كردم خندم رو جمع كنم

 _چرا نميتون؟

با لرزشي كه كاملاً مشهود بود ولي سعي در محكم بودن داشت ادامه داد _دور تا دور خونه دوربينه! همينكه منو بكشي ميدونن تو اومدي تو اين خونه

باز زدم زير خنده بازم بلند بلند يه لحظه به خودم شك كردم

يعني اين انقدر منو احمق ميبينه كه من همچين ريسكي كنم؟

خندم رو اروم اروم جمع كردم و اخر سر به لبخند موند كه با ته مونده ي خندم گفتم

 _تو منو احمق فرض كردي؟! يعني من انقدر احمقم به اينجاش فكر نكنم؟!

درضمن انگار يادت رفته من هكرم رحمان و هر دوربي ني كه بخوام تحت فرمان خودم درش ميارم!

 

ايندفعه قطعاً سكته ميكرد…

ولي ادامه دادم

 _در ضمن قرار نيست من تو رو بكشم

با سر به قرصي كه بغلش گذاشته بودم اشاره زدم  _قراره خودت خودت رو بكشي ناباور نگام كرد و با حرص گفتم  _هيچ وقت اين كار رو نميكنم سرم رو مطمئن تكون دادم

 _ولي من يقين دارم تو اين كار. رو ميكني، ميدوني چرا؟ چون ديگه هيچ پولي نداري، چون كل پولت اون صد هزار تومن ته جيبته، چرن ديگه كسي رو نداري، چون بعد از كتك زدن مادرت پدرت عاقت كرد، چون هيچ خواهر برادر ، عمو، خاله يا دايي نداري تو رو بخوان، چون الان تو يه هيچ كاملي… چون تو يه آدم بي عرضه هستي، جون تو ديگه الان هيچي نيستي

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part543

#آدماي_شرطي 

 نفسهاش سنگين شده بود🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

حتي يه لحظه هم به اون مغز كوچيكش خطور نميكرد كه احتمال داره من زنده باشم و بيام سراغش…

ديگه حرفي براي گفتن نداشتم و فقط با لبخند نگاهي به قرص انداختم  _فقط اينو بدون وقتي از اين در زنده بياي بيرون تو يه كارتون خوابي بيشتر نيستي چون ديگه هيچي نداري!

اين من بودم كه بازم قدمهام محكم شده بود با قدمهاي استوار و سري بالا از اتاقش اومدم بيرون و به سمت در قدم برداشتم

از ساختمان كه دور شدم دوباره دوربين هاي مدار بستش رو فعال كردم سوار ماشين شدم الان هدفم چي بود؟!

بايد ميرفتم خونه

بايد ميرفتم و دوباره شيرين رو به دست مياوردم

 

ديگه بس بود

ديگه بعد از اون همه سختي ما به آرامش نياز داشتيم برام مهم نبود رحمان چيكار ميكنه

چه اون قرص رو ميخورد چه نميخورد اون ديگه يه مرده بيش نبود

توي گرگ و ميش اول صبح با خستگي كه طي ٤٨ ساعت نخوابيده بودم داشتم رانندگس ميكردم

ولي شوق اينكه غرورم رو كنار بذارم و به شيرين برسم  منو ترغيب ميكرد كه هرچه سريعتر خودم رو به خونه برسونم

نميدونم چقدر رانندگي كردم ولي هوا بدجور منو دلتنگ كرده بود شيشه رو دادم پايين و از هواي مه آلود شمال لذت بردم

اون رطوبت و خيسي مه وقتي به صورتم ميخورد من رو دوباره زنده ميكرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[🔱

 #Part544

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  ديگه نبايد اشتباه ميكردم

به قول ميلاد بايد ياد ميگرفتم چجوري رفتار كنم بايد ياد ميگرفتم معذرت خواهي كنم

 

 

“ميلاد”

 

بعد از اروم شدن صداي نعره هاي احسان به اون اتاق رفتم گوشه ي اتاق جنين وار از درد به خودش پيچيده بود

ليوان آبي كه دستم بو رو روي صورتش خالي كردم كه يهو بهوش اومد چشماش رو باز كرد و بهم زل زد ضعف و ناتوانيش به من لذت ميداد يه لذت وصف ناپذير

نميدونم چرا تو فيلمها و داستان ها همه دل رحم و با مروت ميشند! ولي من نه دل رحم بودم نه با مروت

قلبم انقدر از اين زندگي مشكي شده بود كه رحم و مروتي برام نمونده بود و از ديدن اين صحنه دلخراش كه شايد دل خيلي ها رو به درد بياره ، ولي من خوشحال بودم

خوشحال بودم كه مردي كه يك روزي با سنگدلي و پست و رزلي به بدترين شكل ممكن من رو خار كرد و بعد با لبخندي رو لبش كه نشونه ي لذتش بود از كنارم بلند شد و خودش رو جمع و جور كرد 

منم تو اون رختكن سرد دقيقاً اينجوري بغل ديوار سنگر گرفتم و جنين وار به خودم پيچيدم

با اين تفاوت كه من يه پسر بچه ي ٧ساله بودم و اون…

كاش پدرم اون قدري كه حواسش به دوتا خواهرام بود و ازشون مواظبت ميكرد به من هم فكر ميكرد…

هرجايي كه قرار بود ملينا و مينا برند از قبل بايد در موردش تحقيقات كامل ميشد و بعد اجازه رفتنشون صادر ميشد

ولي از نظر اونا من پسر بودم و مگه تو جامعه هيچ خطري هم پسرا رو تهديد ميكنه!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[🔱

 #Part545

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

عقيده اي كه ٩٠٪؜افراد جامعه دارند كه پسرا چقدر راحتند كه پسرا هميشه در امانند

ولي كسي نميدونه، اونقدري كه براي دخترا خطرات هست همون قدر براي پسرا هم خطرات هست

خطراتي كه اگه خونواده ها مواظب پسر بچه هاشون نباشند مثل من گرفتار ميشند

پسرا هم مثل دخترا به حمايت شدن نياز دا رند پسرا هم بايد برلسون محدوديت گذاشته بشه

بايد اونا هم تحت كنترل باشند، چون اونا هم آسيب پذيرند… اونا هم ميتونند درد داشته باشند اونا هم ميتونند مورد آسيب هاي جامعه قرار بگيرند

 

چند نفر از اون پسر بچه هايي كه آسيب ميبينند ميتونند اندازه ي من خوش شانس باشند تا بتونند انتقام بگيرند؟ چند نفرشون دچار انحرافات ميشند؟ كسي نميدونه نه!

چون وقتي خونواده هاشون ازبلايي مه سرشون اومده مطلع بشند ترجيح ميدند سكوت كنند و پسرشون رو هم خفه كنند كه كسي باخبر نشه

مثل پدر من ، كه نذاشت كسي چيزي بفمه و به قول خودش آبرومون رو حفظ كرد…

با بي حالي نگام ميكرد كه بالاخره لب زدم

 _نگران نباش تو از من خوش شانس تري… عدابي كه كشيدي زياد دووم نداره… امشب ميميري، ولي من يك عمر با عذابي كه تو بهم القا كردي بارها مردم و زنده شدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part546

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

با اون حالش هم دست از كثافت بودن بر نداشت

اولش فكر ميكردم شرم زده شده كه نگاهش رو از من ميدزديد حتي چند لحظه فكر كرده بودم كه شايد از كارهاش پشبمون شده ولي الان ميدونم كه اون لحظه از ترسش بهم نگاه نميكرد چون اون خوب ياد گرفته نبايد ترسش رو نشرن بده

با لبهاي پارش كه اولش دسته گل سام بود و بعدش من تشديدش كرده بودم به سختي لب زد

 _كاش بيشتر بهت ميرسيدم، الن كه يادم ميام پسر بچه ي… 

نذاشتم حرفش رو تموم كنه كه لگدي به شكمش زدم و تف كردم تو صورتش

 

 _تو لياقتت مرگه… هم تو هم اونايي كه تو بي شرف رو همراهي كرده بودند

 

با قدمهاي محكم و در عين حال عصبي از اتاق خارج شدم زياد نمونده بود به وقت موعود

به پسرا اجازه نداده بودم برند تو اتاق احسان نميخواستم بدونند چه بلايي سرش آوردم

 

به پسرا اشاره دادم كه شروع كنند

اون خدمه ها رو چشماشون رو بستيم و از سوله خارج كرديم

پول زيادي بهشون داديم و با يه تهديد عالي اونا رو برگردونديم تهران و شروع كرديم به صحنه سازي كردن فرهمند بدجور ترسيده بود ولي برام مهم نبود اونم آشغالي بود عين احسان ايليا ميلرزيد 

همه از مرگ ترسيده بودند

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part547

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 همه از مرگ ترسيده بودند چند ساعتي طول ميكشيد تا آماده بشند

نميخواستم زنده زنده بسوزوند پس همه رو بيهوش كردم ولي ميخواستم اجازه بدم يكيشون زنده بمونه حتي نميخواستم سام از اين قضيه خبر داشته باشه رفتم تو اتاقش

 

رو تخت جنين وار تو خودش جمع شده بود رفتم سمتش كه با اون چشماي سبزش زل زد بهم  _ميخوام بهت يه شانس بدم براي زندگي كردن بي تفاوت نگام كرد

پاكتي مه براش آماده كرده بودم رو جلوش گذاشتم

 _بليت مستقيم براي استانبول و نزديك به١٠ هزار دلار پول تو حساب ارزيت ريختم فكر كنم براي شروع خوب باشه… برو و زندگيت رو بساز و ديگه هيچ وقت بر نگرد، فكر كنم اين همون فرصتيه كه دنبالش بودي بازم عكس العمل نشون نداد كه بدون نگاه كردن بهش از جام بلند شدم

 

 _تا سه ساعت ديگه اين سوله با تمام مخلفاتش منفجر ميشه پس فقط سه ساعت وقت داري از اينجا بياي بيرون و تصميمت رو براي زندگي كردن يا مردن بگيري

همينكه به در رسيدم صداش رو شنيدم  _ممنون

صداش پشيموني توش موج ميزد

شايد خودش به اين نتيجه رسيده بود اين همه كله شقي و لج بازي باعث حال امروزش بوده لبخندي زدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part548

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  از اتاق اومدم بيرون

شايد يارا بتونه خوش بخت بشه و تمام اين ماجرا ها براش يه درس عبرت بشه

بچه ها داشتند كارها رو تموم ميكردند و الان منتظر زمان مناسب بوديم هنوز يك ساعت نگذشته بود كه يارا از اتاقش كه ديگه كسي به عنوان محافظ اونجا نبود اومد بيرون

مانتوي خاك خورده و شال كثيفش رو سرش بود اومد روبروم ايستاد  _ميخوام برم

سرم رو براش تكون دادم و رو كردم سمت ساسان

_ساسان تو رو اول ميرسونه خونت تا وسايلهاي لازمت رو برداري بعدش هم مستقيم ميبرتت فرودگاه ،٦ساع ديگه پرواز داري

بدون حرفي سرش رو انداخت پايين و دنبال ساسان راه افتاد لحظه ي آخر برگشت سمتم

 _شايد نه دردي رو از من دوا كنه نه دردي رو از اون ولي اگه تونستي به شيرين بگو منو ببخشه، شايد يكم حس بهتري پيدا كردم سرم رو به معني باشه تكون دادم  كه ديگه از سوله زد بيرون

 

 

“سام”

 

استرس داشتم براي ديدن شيرين

با يه نفس عميق ريموت رو زدم كه در باغ باز شد و ماشين رو بردم داخل چراغ هاي عمارت خاموش بود  يكوت عجيبي خونه رو گرفته بود انگار كسي خونه نبود

يه لحظه دلم ريخت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part549

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

اگه اون حرفم رو باور كرده باشه چي؟ من غير مستقيم يه جوري گفته بودم بره شبرين حساسه

خيلي هم حساس، اگه حرفم رو جدي گرفته باشه چي؟ هول شده از ماشين اومدم پايين سريع وارد عمارت شدم خونه گرم نبود

اون بوي نرم و آرامش بخش شيرين تو مشامم نپيچيد  خودم رو به اتاقمون رسوندم

اونجا نبود ساعت ٧صبح بود غير ممكنه جايي رفته باشه تمام اتاقها رو رفتم اتاق لباس اتاق ياسمن، پارميس، اتاق مامان حتي بالا پشت بوم اون رفته بود دستم رو به سرم گرفتم لعنت به من

كاش جاي اينكه ميرفتم ترتيب رحمان رو ميدادم برميگشتم و اول شيرين رو آروم ميكردم…

برگشتم تو اتاقمون و در رو بستم رو تخت نشستم ذهنم ، قلبم همه چيز وجودم تهي بود از هر حسي حتي نميدونستم بايد چي كار كنم نگاهم به ايينه ي ميز توالت افتاد

“سلام عزيز دلم، ميدونم الان خسته اي و الان تو خونه دنبالم ميگردي ،ولي من نيستم، گوشيم رو هم خاموش كردم و سيم كارت رو گذاشتم جلو آيينه كه نتوني منو پيدا كني… خيلي از دستت ناراحتم، خيلي زياد ،جوري كه اول نياز دارم با خودم كنار بيام و بعد با تو… سام من عشقت بودم ، هستم و خواهم بود ولي تو منو بارها شكستي، هنوز هم دلم درد ميكنه از اينكه بهم اعتماد نكردي و با دوتا عكس فكر كردي من با ميلاد  رابطه دارم، هنوز هم لبام درد ميكنه وقتي ياد تو دهني ميوفتم كه بهم زدي، هنوز هم تمام سلولهاي وجودم از ش ِّكِت به من نسبت به رابطه با  احسان زجر ميكشه….

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part550

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

سامي من با وجود تمام كارهايي كه ٣سال در حقم كردي نميدونم چي شد كه عاشقت شدم، اونم از نوع ديوونه وارش

سامي نميدونم شايد تو انتخواب اشتباهي كردي و منو انتخاب كردي، شايد مشكل از منه و من با رفتارهام باعث اين افكار تو شدم، ميترسم سام ،ميترسم وقتي زمان بگيره اين قضيه ادامه پيدا كنه، ميخوام هر دوتامون به اين زندگي فكر كنيم، يك ماه بدون هم ديگه زندگي كردن فكر خوبيه ،بذار بدونيم چقدر ميتونيم بدون همديگه دووم بياريم، دنيالم نيا چون اين دفعه من تمام حيله هاي تو رو بلدم و ديگه نميذارم هكم كني … براي يه بار هم شده دركم كن و خودخواه نباش و بهم اعتماد كن ،برميگردم قول ميدم بر ميگردم ولي ازت وقتي برگشتم اگه تو اين يه ماه فهميده بودي بدون من زندگيت بهتره خيلي عاقلانه جدا ميشيم اينو بدون كه خيلي خيلي دوست دارم”

 

چي شد؟ 

بازم كه چشمام خيس شد

من همون مرد مغروري كه حاي از شبرين معذرت خواهي نكردم الان به خاطر اينكه رفته داشتم گريه ميكردم

نامه ي مزخرف رو مچاله كردم و گوشه اي انداختم تو ي اتاق دور خودم ميچرخيدم

بايد چيكار ميكردم كجا رفته؟ لعنتي

 

داد زدم …كجا رفتي لعنتي!

خودم رو تخت پرت كردم

فوي تنش كه روي ملافه ها پخش شده بود باعث شد ملافه رو به دماغم بچسبونم و عميق بو بكشم از الان داشتم ديوونه ميشدم چطور ميتونم يك ماه بدون تو باشم

از شدت خستگي و بي خوابي خودم نفهميدم چم شد ولي انگار بي هوش شدم و نفهميدم كجام

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part551

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  الان سه روزه بدون شيرينم

يا ميرم خونه يا بيمارستان پيش مامان بخار  روي آيينه رو  با دستم پاك كردم

اگه شيرين الان اينجا بود دست روي صورتم ميكشيد و با لبخند و اون نگاه جذاب رنگيش ميگفت ” ته ريش بهت مياد ، دوست دارم” حوله م هنوز بغل حولشه

حوله ي قرمزش رو به دماغم ميچسبونم عجيب دلتنگشم

حوله ي خودم رو ميپوشم و بدون هيچ انگيزه اي مثل تمام اين سه روز مثل يه مرده متحرك حركت ميكنم رو تخت خودم رو رها ميكنم

بعد سه روز تازه حموم كردم ولي هنوز سبك نشدم چون تو زندگيم خيلي چيزا كمه

من چطور تونستم اين سه روز  رو بدون تو دووم آوردم

خودم هم در عجبم

 

ميلاد سوله رو منفجر كرد و همه شون نابود شدند ديگه دغدغه ي بلاي گذشته رو نداشتم

تا اومدم زندگيم رو جمع و جور كنم هدف زندگيم از پيشم رفت صداي در رو شنيدم ولي بهش اهميت ندادم

چند لحظه بعد در آسانسور باز شد و صداي تق تق كفشهاي پاشنه بلندش ازش متنفرم چون ميدونه شيرين كجاست و بهم نميگه در رو باز كرد

احمق انگار در زدن رو پاك يادش رفته

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part552

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _باز كه حال و روزت اينه

جوابش رو نميدم، عين كنه بهم چسبيده بوي ميلاد رو روي تنش از اونجا حس ميكنم 

 _تو فعلاً برو دوش بگير اون بوي مردونه از تنت پاك بشه پوزخندي ميزنه

 _من كه مشكلي ندارم تو مشكل داري دماغت رو بگير، هنوز اون روزهايي كه از ده متريت رد ميشدم بوي شيرين رو حس ميكردم رو يادم نرفته!

 _شيرين زنمه!

شونه هاش رو انداخت بالا

 _ميلاد هم عشقمه!

يه لحظه انگار به گوشام باور نكردم چي شنيدم

تو جام نيم خيز شدم زل زدم به چشماش تا صداقت حرفش رو بسنجم  _چيه چرا اينجوري نگام ميكني؟!

 _با ميلاد ميتوني؟! تو از مشكلات ميلاد…

پوفي كشيد

 _ميدونم سام همه چي رو ميدونم ولي من با ميلاد آرومم با اون خوبم …

ميلاد ميتونه مرهم تك تك تنهاييام بشه خمونجوري كه من ميتونم و ميخوام پيشش باشم بلكه بتونم زندگي رو براش راحت تر كنم

بعد از سه روز بالاخره يه خبر خوش حال كننده ميشنوم ولي انقدر خستم نميتونم ب روزش بدم بازم روي تخت دراز ميكشم بازم به سقف خيره ميشم و بازم شيرين رو تصور ميكنم

اگه ميدونست ميلاد و پارميس تصميم گرفتند باهم باشند چقدر قرار بود ذوق كنه!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part553

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _پاشو سام، جلسه ي اضطراري داريم، تا ده دقيقه ديگه پايين باش به سري اتفاق افتاده همه بايد جمع بشيم جوابي بهش ندادم كه رفت

ده دقيقه بعد با يه دست لباس درست حسابي اومد تو اتاق

 _پاشو از اتاق لباساتون برات لباس اوردم، ديگه حالم از تيشرت و جينهات بهم ميخوره تو رئيسي و بايد رئيس بموني ، پاوشو تا يه ربع ديگه پايين منتظرتم 

با قدم هاي محكمش رفت  پس مثل اينكه همه اومده بودند پوفي كشيدم و با بيحالي بلند شدم

خودم رو خشك كردم و لباسهايي كه پارميس برام اورده بود رو پوشيدم  حتي زير پيرهني و لباس  زير هم برام گذاشته بود دختره پر رو، از هيچ چيز خجالت نميكشه كمربندم رو بستم و از اتاق زدم بيرون حال نداشتم از پله ها برم پايين بيحال سوار آسانسور شدم

خيلي وقت بود اين خونه سوت و كور شده بود ولي الان ٤تا مهمون داشتم و همشون تو آشپزخونه نشسته بودند دور هم و داشتند چايي ميخوردند در آسانسور پذيرايي رو به در آشپزخونه بود

اونجا وايساده بودم و به اقن فكر ميكردم چقدر جاي شيرين بين اين جمع خاليه

اولين نفري كه متوجه من شد كامي بود

كامي_ ميخواي تا كي اونجا بايستي و ما رو نگاه كني بالاخره قدم برداشتم و وارد آشپزخونه شدم

پارميس و ميلاد و كاني شروع كردند به مزه پروني ولي ياسمن اصلاً حالش خوب نبود پارميس باحرص گفت

 _ياسمن به خدا به خاطر اون عوضي بخواي عذا دار بشي من ميدونم و تو…

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part554

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

سوالي به بقيه نگاه كردم كه ميلاد گفت

 _رحمان  رو تو ويلايي كه تو شمال اجاره كرده بودند مرده پيدا كردند پارميس_ كاش بدن تيكه تيكه شو پيدا ميكردند عوضي بيشرف پس حرفمو گوش كرده بود

پس قرص رو خورده بود… هِه ميدونستم تحمل نداره بازم ب رگرده به سگ دوني قديمش، مخصوصاً با تيپ و رفاهيتي كه الان بهش عادت كرده بود ياسمن زد زير گريه جوري كه پارميس و ميلاد نميتونستند آرومش كنند حس كردم قضيه يه چيزي بالاتر از مرگ رحمان هست اين مدل گريه كردن  معني هاي ديگه اي داشت من حتي به هيچ كدوم سلام هم نداده بودم ولي بالاخره يكوتم رو شكستم

 _ياسمن چي شده؟ 

سرش رو آورد بالا به چشمام نگاه كرد

مردمك چشماش لرزيد

از طرز نگاهش ترسيدم، چي رو داشت پنهون ميكرد

 _هيچ كدوم از همديگه اينجا چيز پنهوني نداريم حرفت رو بزن مشكوك به كامي نگاه كرد كه كامي انگار خودش متوجه شد  _من برم يه سيگار بكشم داش سامي ميام…

دستم رو روي دستش گذاشتم

خوب بود يه عضو جديد داشتيم و انگار اين يكي قابل اعتماد تر بود پس وقتش بود به جمع ما اضافه بشه

 _ياسمن كامي به اندازه ي كافي خودش رو بهمون ثابت كرده ، همه با هم حرفت رو ميشنويم

سكوتي بين هممون حكم فرما شد تا اين كه ياسمن با بغض لب باز كرد و حرفي كه نبايد ميزد رو زد  _من حاملم!

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (Deleted Account)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part555

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 يه لحظه شنيدم پارميس هيني كشيد حس كردم گوشام اشتباه شنيده فرام غير قابل باور بود

اين امكان نداشت، مستقيم زل زده بودم به ياسمن  ياسمن با گريه زمزمه كرد

 _من نميدونم با اين بچه چيكار كنم من… من …

داشتم خفه ميشدم تا سوالي كه مثل خوره به جونم افتاده بود رو بپرسم ولي از جواب سوالم ميترسيدم

سوالي كه تو ذهنم بود رو پارميس پرسيد  _ياسمن… اِم… پدر بچه… رحمانِ؟

ياسمن دماغش زو بالا كشيد و سرش رو به نشونه ي مثبت تكون داد ميخواستم  با تمام وجود فرياد بزنم

با خشم سرم رو آوردم بالا و به ياسمن نگاه كردم

نتونستم جلوي خودم رو بگيرم

با صدايي كه سعي ميكردم از يه حدي بلندتر نشه لب زدم  _اون بچه به دنيا نمياد ياسمن!

يه لحظه ياسمن انگار يادش رفت گريه كنه سرش رو آورد بالا و به چشمام خيره شد ناباور نگام كرد  _ولي… من…

با حرص گفتم

 _نگو كه اون نطفه ي حروم رو كه مال يه حروم .زاده ي ديگه هستش رو ميخواي، نگو كه بچه ي يه خيانت كار كثافت و فرصت طلب رو ميخواي اشكهاش دونه دونه اومد پايين حتي پلك هم نميزد

خودش هم ميدونست حرفهام حرفهايي بود كه خودش نميتونست به خودش اعتراف كنه با بغض آروم گفت

 _ولي من اين نطفه رو هرچقدر هم حروم باشه ولي دوسش دارم

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (Deleted Account)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part556

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  پارميس بالاخره لب زد

 _احمق نشو ياسمن، يكم منطقي باش، با يه حس زود گذر تصميم نگير، هر غلطي خواستي كردي الان هم داري سر همه مون يه بلا مياري …ميخواي چيكار كني ها؟ ميخواي وقتي بچت به دنيا اومد بگي پدرش كي بوده ها؟!

ميخواي بگي پدرش به تك تكمون خيانت كرد همه مون رو تا مرض مردن برد؟! تو هنوز سني نداري بازم ميتوني اين حس رو تجربه كني با يه آدم درست نه يه عوضي كه…

هق هق هاي ريز ياسمت سكوت بينمون رو شكسته بود ميلاد و كامي حتي بك كلمه هم حرف نميزدند تمام تنم ميلرزيد

فكر نميكردم ياسمن به خواسته هاي رحمان تن بده البته مدتها بود پيش اون زندگي ميكرد

و اين اتفاق يه جورهايي دور از انتظار نبود

ولي اين يه واقعيت بود كه ياسمن تا دنيا دنياست خواهر منه حتي بدون هيچ پيوند خوني

اون يادگار صميمي ترين دوست و همراهم و الگو زندگيمه يه چيزي هست به اسم رگ غيرت

فكر كنم اون رگ بايد تو گردن مردها باشه چون من حس ميكردي يه چيزي داره خفم ميكنه

يه چيزي كه از وقتي فهميدم ياسمن با رحمان بوده و الان يه نطفه ي حروم تو شكمشه داره خفم ميكنه

چيزهايي كه تو مغزم بود رو به زبان آوردم

 _اگه واقعاً دوست داشت، اگه پشتت ميموند، برام مهم نبود بدون ازدواج تو شكمت بچه داري ولي اون كثافت فقط از روي هو*س به تو نزديك شده، شايد از نظر تو ميوه ي عشق تواِ اما براي اون كثافت كه حتي آوردن اسمش دهنم رو نجس ميكنه فقط ثمره يه شب هو*سشه پس نظار ثمره ي اون كثافت پا رو زمين بذاره

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (Deleted Account)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part557

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

سكوت كرده بود ولي من يه لحظه به خودم اومدم

مگه من كي بودم و به چه حقي داشتم براي ياسمن تعيين تكليف ميكردم مگه خودم كم كثافت كاري كرده بودم

مگه من هموني نبودم كه تو خواب دخترانگي شيرين رو گرفته بودم؟ مگه پارميس هموني نبود كه با جون و دل خودش رو تقديم ياسر كرد؟ مگه پا ميش هموني نبود كه با من هم… 

يه لحظه فكر كردم

ماها چقدر گند زديم و الان داريم براي ياسمن تعيين تكليف ميكنيم

يه لحظه فكر كردم كه ياسمن چقدر خانمه كه شروع نكرده به داد و بيداد و نگفت به ما چه ربطي داره تازه من احمق دارم غيرتي هم ميشم

اه سام ، تو كي هستي كه به خودت اجازه ميدي براي ياسمن تعيين تكليف كني؟!

چطور ميتوني بگي بره بچش رو بندازه

 

او حس خفگي هنوز هم بود

يه لحظه ياد كلمه ي مشهور شيرين افتادم منم يه آدم شرطيم؟

اگه شرطي نبودم الان از ياسمن بدم نميومد و بي قيدو شرط بازم حمايتش ميكردم چند نفس عميق كشيدم 

ياسمن هنوز هم با شرمندگي سرش رو انداخته بود پايين و دونه دونه اشكاش ميوفتاد پايين فضا خيلي سنگين شده بود

اين دفعه آروم تر و خونسرد تر گفتم

_ميدونم شايد من يا پارميس يا هركدوم كه تو اين جمع هستيم ، انقدر تو زندگيمون كثافت كاري داشتيم كه آخرين نفر هايي هستيم كه ميتونيم بهت بگيم كه چيكار كني و چيكار نكني، مخصوصاً من و پارميس انقدر گند زديم به زندگيمون كه حق نداريم برات تعين تكليف كنيم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part558

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  پارميس تلخ خنديد

انگار اونم به اين نتيجه رسيده بود با اهم اهم ميلاد نگاهمو برگردوندم سمتش

 

 _ببخشيد نميخواستم دخالت كنم ولي بهتره به ياسمن وقت بديد، نميخوام كسي رو سرزنش كنم ولي دليل اصلي پناه آوردن ياسمن به رمان همه مون هستيم

اگه از اول واقعيت رو بهش ميگفتيم اون از حرص نميرفت پيش رحمان زندگي كنه ، همه مون هم سني ازمون گذشته بايد قبول كنيم كه ياسمن نميتونست در حالي  عاشق مرديه و باهاش زندگي ميكنه مثل يه قديسه يا راهبه بشينه و دست از پا خطا نكنه، اونم مثل هر كدوممون آدمه، الان هم يه چيزيه كه شده، اين بچه تو شكم ياسمنِ ، شما حق نداريد براش تعيين تكليف كنيد، اون حرفهاي شما رو شنيد، بذاريد فكر كنه و بعد تصميمش رو بهتون بگه

 

تك تك حرفهاي ميلاد راست بود 

پارميس پوزخندي زد و با حرص به ميلاد نگاه كرد

 _از كي وكالت ياسمن روبرعهده گ رفتي

ميلاد با شيطنتي كه جديداً زياد ازش ميديدم چشمكي به پارميس زد

 _از اون روزي كه دختر خاله ي ياسمن جوجه ي من شده

پارميس خندش گرفت و به دور خودش رو جمع و جور كرد و يه “خر “نثارش كرد

ذهنم پر از افكار جورواجور بود كه كامي اهم اهمي كرد همه بهش نگاه انداختيم كه معذب گفت

 _فكر كنم برا يه قضيه ي ديگه اينجا جمع شديم!

هنوز مونده بود به ما عادت كنه طفلي هنوز اولاش بود ميلاد يهو گفت

 _راست ميگه ما براي يه كار ديگه اومده بوديم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part559

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

ياسمن خودش رو جمع و جور كرد و از سرجاش بلند شد و برا خودش اب ريخت

انگار نياز داشت يكم اروم بشه براي ياسمن از همه مون سخت تر بود فكر نميكردم ياسمن اين كار رو بكنه! با نشستن ياسمن سرجاش پارميش شروع كرد به حرف زدن

 _من زياد به شركت نميومدم و كارهاي اونجا هم به من ربطي نداشت ولي سام شركت خيلي وقته تعطيل شده

كارمندا همه دنبال يه كار ديگه دارند ميگردند، حقوق دو ماهشون مونده و پروژه اي كه با چنگ و دندون از چيني ها به دست آورده بودي پريد ، بايد اعلام بحران كنم، سامي رسماً ورشكسته شدي!

برام مهم نبود بود؟!

يه لحظه فكر كردم

من تمام اين كارها رو كردم تا شيرين تو ناز و نعمت باشه تا اون رو بتونم به اونچيزي كه لايقشه برسونم ولي الان كجاست؟!

نيست كه!

ميدونم تو نامه اي كه هزار برام خوندم نوشته بود برميگرده ولي هنوز برنگشته

زل زده بودم به پارميس و منتظر بودم ادامه بده ولي اون حرفي نزد

ياسمن جاي اون شروع كرد به حرف زدن

 _سامي اوضاع اصلاً خوب نيست، كم مونده طلبكارا بيان دم در خونه، چك هاي كاري كه برلي خريد انواع قطعات و هزاران خورده فرمايش ديگه داديم همه برگشت خورده

٣تا از نمايندگي هامون با كمبود قطعات و موجودي برخورد كردند، نميشه دست رو دست بذاريم و ببينيم داريم غرق ميشيم ميلاد و كامي حرفي نميزدند با خونسردي نگاشون كردم  _شما نميخوايد چيزي بگيد؟ كامي شونه هاش رو انداخت بالا

 _من ميتونم كمكت كنم، راستش ميخوام از اين به بعد براي تو كار كنم البته اگه بخواي

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part560

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

خونسرد و بدون بروز كوچكترين حسي نگاش كردم و بعدش روم رو برگردوندم سمت ميلاد كه ميلاد شونه هاش رو انداخت بالا

 _منم ميتونم فقط راه حل نشون بدم كه وقتي حل شد تازه با كمك كامي و البته خودت ميتونيم دوباره از اول شروع كنيم انگيزه داشتم براي شروع مجدد؟!

انگار پارميس حرف درونم رو شنيد

پارميس_ خواهش ميكنم سام، خواهش ميكنم الان وقتش نيست كم بياري ،به خاطر شيرين، به خاطر زندگيتون به خاطر…

حرفش رو خورد و سكوت كرد

داشتم له له ميزدم براي ادامه ي حرفش ولي به روي خودم نياوردم  چون ميدونم اين نامرد ميدونه شيرين كجاست و بهم نميگه ولي ته دلم يه اميد به وجود اومد اميد برگشتن شيرين

ولي اگه برگرده من خيلي بهش مديونم

بيش از حد  شرمندم ميكنه 

اون تا سر حد مرگ  از خودگذشتگي كرده

چرا بايد بازم ناراحت و افسرده و عصبي باشم وقتي كه خواسته بره و يكم ازم دور باشه

تازه خوبه براي هميشه نرفته

و باز خانمي كرده و ازم متنفر نشده كهگفته بودم اگه بخواد ميتونه بره من اصلاً درك نميكنم كه چرا عاشق من بي عقل شده مني كه فقط بلد بودم عاشقش باشم

و فكر كردم با مهيا ساخت يه زندگي پر از پول ميتونم تو آرامش قرارش بدم

ولي الان وظيفمه زندگيمون رو نجات بدم همونجوري كه اون ميخواد نجات بده همونجوري كه اون ازم انتظار داره 

ميدونم رفته تا من خودمو جمع كنم تا توي اين اعصاب خوردي اجازه نده كاري كنم و از چشاش بيوفتم پس روكردم به ميلاد و مصمم گفتم

 _راه حلت چيه؟!

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن