رمان ادمای شرطی پارت۱۶

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

با حرص پريد بين حرفهام

 _حرفهاي من هرز نيست و عين واقعيته! خوب گوشاتو وا كن … اينو بدون هرچي شده باعث و بانيش تويي، فكر ميكني نفهميدم دزدي بزرگتون رو؟!

آقاي دزد تو باعث خرابي زندگي اون دختر شدي! حالا چطور به خودت اجازه ميدي كه وقتي لباس عروس پوشيده بهش نگاه نكني در حالي كه خودت عرضه نداشتي يه لباس عروس تنش كني!  تو خودت رو چي فرض كردي ها! اگه اون دختر مجبور شده اون لباس رو بپوشه باعث و بانيش توي عوضي هستي… مگه خودش خواسته كه اينجا باشه ها، مگه خودش خواسته اون لباس رو بپوشه؟ … تو خيلي خودخواهي سام، همونجوري كه از شدت خودخواهي سالها نذاشتي شيرين از جاش تكون بخوره به بهونه ي اينكه فقط مال خودت باشه، به بهونه ي اينكه فقط تو ميتوني خوشبختش كني! كوپس؟! كو اون خوشبختي؟ تو با اين اخلاق گندت قراره خوشبختش كني؟ با اخلاقي كه ميترسي كسي بهش دست زده باشه؟ فقط يك هزارم درصد بر فرض مثال اين اتفاق افتاده باشه چي كار ميكني؟!  دليل اينكه گرفتنش و اينجا حبثش كردن تو بودي ميدوني؟!

خوب يالا بگو اگه اين اتفاق افتاده باشه چي ؟ ميخواي…

ديگه نتونستم دووم بيارم و دادي زدم  _بــــسه!

ميلاد با داد من ادامه ي حرفش رو خورد و زل زد بهم  شنيدن حرفهاي ميلاد درد داشت

چون تك تكشون واقعيت بود، من عرضه ي خوشبخت كردنش رو نداشتم ، من از روز اول عقدمون تا الان نتونسته بودم هيچ غلطي بكنم چون راه اشتباهي براي پول دار شدن انتخاب كرده بودم ، چون الان داشتم تاوان پس ميدادم!

تك تك حرفاش يك حقيقته تلخ بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part489

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سرم رو بين دستام گرفتم و رو صندلي كه اون نزديكي ها بود نشستم انقدر اعصابم متشنج بود كه نميدونستم دقيقا به چي فكر كنم!

دهنم نميتونستم رو يه چيزي تمركز كنه

سرم رو كه آوردم بالا متوجه شيرين و ياسمن و پارميس شدم بالاي پله ها ممكن بود كه حرفهاي ميلاد رو شنيده بوده باشند؟!

 

نگاهي به شيرين انداختم كه سرش رو انداخته بود پايين و نگاه خشمگين پارميس و ياسمن كه هدفشون من بودم پس قطعاً شنيده بودند!

 

شيرين لباسش رو عوض كرده بود و حالا يه تونيك آستين بلند طوسي مشكي با يه شلوار جين طوسي پوشيده بود

انگار دخترا براش مانتو اينا نياورده بودند و فقط يه شال رو سرش انداخته بود

ميلاد سريع بحث رو عوض كرد و رو كرد به دخترا

 _خودتون بر ميگرديد تهران يا لازمه بكي از پسرا باهاتون بيان؟!

هيچ كدوم حرفي نزدند 

سرم رو انداختم پايين چون قدرت نگاه كردن به شيرين رو نداشتم من دارم چيكار ميكنم؟! اصلاً نميدونم!

بالاخره پارميس با حرص گفت

_نيازي نيست كسي بياد، خدا رو شكر از هر مردي با جربزه تريم! شماها خودتون رو جمع كنيد خودمون ميريم!

ميلاد پوزخندي زد و سويچ رو گرفت سمت پارميس كه هر سه از پله ها اومدن پايين

سرم رو بلند كردم و به شيرين چشم دوختم

شايد بشه كه سرش رو بلند كنه و از نگاهم بخونه كه چقدر شرمندم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part490

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نميخواستم از فكرم چيزي بدونه!

ميدونم حرفم و رفتارم بدجور بهش برخورده بود، من يه احمقم!

 

“شيرين”

 

 

در عقب ماشين رو باز كردم و سوار شدم پارميس و ياسمن هم جلو

 

دلم بدجور به حال خودم ميسوخت

چشمام ميسوخت و هر لحظه آماده ي باريدن بود

هنوز اولين اشكم پايين نيومده بود كه پارميس داد زد

 _هوي! گريه كني من ميدونم و تو ها!

هيچي نگفتم و چند تا نفس عميق كشيدم تا خودم رو نگه دارم تا آروم باشم همون لحظه كه سام رو بغل كردم انگار يك دنيا رو دادن بهم  تمام استرس ها محو شد و دود شد و رفت و هوا

ولي وقتي نگاهش رو ازم دزديد از همون اول فهميدم يه جاي كار ميلنگه!

ولي فكر نميكردم به خاطر اينكه فكر ميكنه كسي با من…

چرا سام هميشه به من شك داره چرا؟!

من كه هيچ وقت… 

وسط فكرام يهو ياسمن گفت

 _شيرين!

از ياسمن دلخور بودم به خاطر رفتارها و حرفهاش ولي من آدم كينه اي نبودم

در ضمن اون طفلك كه تقصيري نداشت اون كه واقعيت ها رو     نميدونست  _جانم!

صداش رو صاف كرد و آروم گفت  _ميتوني منو ببخشي؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part491

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخند بي حال و خسته اي زدم و از پشت سرش دستم رو گذاشتم رو شونش

 _عزيز دلم تو كه تقصيري نداري! تو كه نميدونستي قضيه چيه… تو منوببخش كه نتونستم واقعيت رو بگم، تو ببخش كه اين همه وقت اذيت شدي

 

دستش رو روي دستم گذاش و آروم نوازش كرد 

 _خدايي خيلي گلي! خوشحالم سام زن فهميده اي مثل تو داره… بيخود اينهمه سال دنبالت نبود… يادش بخير روز اولي كه تو داشنگاه نگاه حيره اش رو روي تو ديدم و براش آمار تورو در آوردم

 

پوزخندي زدم و برگشتم سر جام تك تك لحظه هايي كه سام اذيتم ميكرد

تك تك وقتهايي كه من و ميترسوند، خجالت زدم ميكرد و صد البته بيشتر اوقات عصباني… ولي نميدونم اون حس تنفر چطور به اين عشق تبديل شد كه الان با كوچكترين حرفش انگار دنيام خراب شده پارميس اهم اهمي كرد كه توجهم بهش جلب شد

 _شيرين ميدونم خسته اي ولي نظرت چيه شام رو يه جاي باحال بريم!

خسته نگاش كردم

 _پارميس منو ببخش ولي بطارش براي يه شب ديگه… امشب فقط يه دوش داغ و تختخواب هميشگي و راحتم رو ميخوام سري به معني باشه تكون داد و راهش رو ادامه داد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part492

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

هرچند فكر پارميس فكر بدي نبود ولي واقعاً دوش گرفتم برام اولويت اول رو داشت

حس ميكردم بو ميدم انقدر كه نرفته بودم حموم بالاخره رسيديم خونه و من مستقيم رفتم سمت مامان مريم چقدر دلم براش تنگ شده بود ولي انگار حالش خوب نبود يه كوچولو تب داشت فكر كردم سرما خورده كلي بغلش كردم و بوسيدمش 

همش ميپرسيد كجا بودي كه دروغكي گفتم چند روز به خاطر كار شركت رفتم سفر كاري

كه انگار باور كرد بالاخره رفتم بالا

بعد از مدتها با خيال راحت دوشمو گرفتم و از اتاق اومدم بيرون ميدونستم اونا ديگه تو دستاي سام هستند من نميخواستم ديگه به هيچ چيز فكر كنم واقعاً خسته بودم خيلي خسته…

با همون حوله و موهاي خيس چشمام رو بستم و به خواب عميقي فرو رفتم

 

 ….

حس كردم كسي داره صدام ميزنه كه يهو از خواب پريدم  فروغ با استرسي كه آشكارا مشخص بود گفت

 _شيرين خانم،… بيايد مريم جون حالشون بده همش تب و لرز دارن و تنشون ميلرزه… ميترسم نميدونم چيكار كنم

سريع كليد چراغ خواب رو زدم و بلند گفتم _ سريع زنگ بزن اورژانس تا اومدم از رو تخت بلند بشم متوجه شدم با حوله هستم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part493

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

در عرض ٣٠ ثانيه لباس پوشيدم و با موهاي نم دار و پريشون از اتاق زدم بيرون

و خودم رو به اتاق مامان مريم رسوندم

وقتي دستم رو روي پيشونيش گذاشتم دستم سوخت…

تنش ميلرزيد و انگار هزيون ميگفت داد زدم

 _فروغ برو پارميس و ياسمن رو بيدار كن

سريع باش ، من نميدونم تو اين شرايط چيكار كنم…

هنوز حرفم تموم نشده بود كه فروغ رفت بالا نميدونم چند ثانيه گذشت ولي من همش سعي مي كردم مامان رو هشيار كنم تا بلكه بتونه عمس العمل نشون بده ولي اون با وجود گرماي تنش ميلرزيد پارميس سريع پانچو و شالي سرش كرد

 _نميتونيم به خيال آمبولانس وايسيم سريع بايد برسونيمش بيمارستان ،شيرين تو و فروغ خونه….

نذاشتم حرفش تموم شه كه پريدم بين حرفاش

 _ياسمن ميمونه من ميام…

با عجله خودم رو رسوندم بالا و يه بافت و شال يكم كلفت برداشتم هوا سوز داشت و من با اين موهاي نمدارم قطعاً مريض ميشدم

راستش اقلاً نفهميدم چي پوشيدم فقط غريضم بود كه اون انتخاب ها رو كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part494

#آدمهاي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

به سرعت رفتم پايين كه ياسمن و فروغ مامان مريم رو داشتند ميبردند سمت ماشين

دوتايي زير بغلش رو گرفته بودند اون كه نميتونست الان اينجوري بره سريع رفتم جلوشون و خم شدم

 _بندازيدش رو كولم اينجوري تا صبح نميتونيد برسونيدش ماشين…

بدون هيچ حرفي مامان رو انداختن رو دوشم

طفلي انقد ضعيف و لاغر شده بود كه انگار نه انگار يه آدم رو دوسم بود سريع مسير راهرو و ٤تا پله رو پيمودم و رسيدم به ماشين ياسمن با دو خودش رو به در رسونده بود و درو باز كرده بود

فروغ هم از در اونور وارد ماشين شده بود تا وقتي من به پشت دارم مامان رو ميذارم داخل ماشين بگيرتش

بالاخره با كمك بچه ها مامان رو روصندلي عقب دراز كرديم

سرجمع اينهمه كار ٢ دقيقه هم طول نكشيد ولي براي من كه استرس داشتم نكنه مامان چيزيش بشه اون ٢دقيقه مثل ساعتها گذشت!

خودم هم صندلي عقب پيش مامان نشستم و سرش رو روي پام گذاشتم هموز آميولانس لعنتي نرسيده بود پارميس با يك تيك آف حركت كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part495

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

جوري رانندگي ميكرد كه من ميترسيدم تو راه تصادف كنيم و نرسيم مامان رو به بيمارستان برسونيم

بالاخره رسيديم دم در اورژانس بيمارستان مورد نظر كه خدا رو شكر سريع مامان رو بردند داخل

ميترسيدم از اينكه مامان طوريش بشه اون امانت سام بود

ساعت ها بود داخل بودند كه يهو در باز شد و خانم دكتري اومد بيرون و امد سمتم

_شما دخترش هستي گلم

 _نه عروسشونم 

سرش رو به معني فهميدم اكون داد كه گفت

 _در حال حاظر شرايط حياتيشون رو به حالت نرمال در آورديم ولي بدنشون خيلي ضعيفه و همينطور سيستم ايمني بدنشون 

ميترسم ايشون دچار عفونت مضمني شده باشند ولي بهم فرصت بديد تا براي نتيجه ي نهايي جواب آزمايشاتشون رو ببينم

 

تمام تنم ميلرزيد

تودلم همش دعا ميكردم اتفاقي واسه مامان نيوفته سعي ميكردم بغضم رو قورت بدم ولي نميشد پارميس رفته بود دنيال كارهاي پذيرش و بستري كردن مامان نميدونم چقدر گذشت ولي وقتي سرم رو آوردم بالا نگاهش با نگاه مردم تلاقي شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part496

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با اينكه ازش فوق العاده دلخور بودم ولي بايد وقتشناس بود الان وقت كينه و ناراحتي نبود

اومد سمتم كه بلند شدم همينكه بهم رسيد محكم منو كشيد تو بغلش سعي كرد حال مامان رو بپرسه ولي انگار ميترسيد… با تته پته گفت  _شيرين… مامان… مامانم…

 _الان خوبه عزيزم، منتظر جواب هاي نهايي هستيم بالاخره ازم دور شد و تو چشمام نگاه كرد

شرمنده بودنش رو فهميدم ولي ديگه برام مهم نبود…

يه حسي بود كه فكر ميكردم بايد تك تك رفتارهايي كه با من داشته رو تلافي كنم

خيلي ناراحت بودم، اين چندمين بار بود بهم شك ميكرد ولي الان وقتش نبود

نگاهم رو ازش دزديدم و سرجام نشستم اونم بغلم نشست…

بازوهاش به بازوم چسبيده بود چقدر دلم ميخواستم دوباره بغلش كنم

هيچ وقت انتظار نداشتم بياد دنبالم و بعدش با من اينجوري رفتار كنه دلم يه جوري شده بود

من لياقت اينهمه شكسته شدن رو نداشتم مني كه هر مدل صبوري كرده بودم مني كه…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part497

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بي خيال  ولي بعد تمام اين قضايا منم ديگه اون شيرين صبور نميمونم!

حتي يك كلمه هم با من حرف نميزد و سرش رو انداخته بود پايين مهم بود!

سعي ميكردم برام مهم نباشه!

 

 

“سام”

 

تمام اون عوضي ها رو بستيم زنگ زدم به كامي تا رد يارا رو بزنه اين دختر به طرز عجيبي گم و گور شده بود و اصلاً حوصله ي يه داستان جديد رو نداشتم كامي داشت ردش رو ميزد

ولي انگار فهميده بود و با سرعت بالا مكان عوض ميكرد

ولي منم سام باشم اين دختره ي خراب آب زير كاه رو مثل يه موش از دمش ميگرم

ولي فعلاً يه كار مهم ديگه هم داشتم بايد بدجور حساب كسي رو ميرسيدم براي اون هم نقشه ها داشتم

اين مغز كل ها هم هيچ كدوم به هوش نيومده بودند ميلاد و ساسان رفته بودند يه چيزي گرفته بودند كه بخوريم يه لحظه تازه يادم اومد كه از صبح فقط دوتا بيسكوييت خورده بودم بچه ها همه تو گاراژ جمع شدند و  شروع كردند به غذا خوردن با باز كردن در غذا با ديدن پيتزا ياد شيرين افتادم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part498

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

الان داره چي كار ميكنه!

من در حقش بد كردم خيلي بد

ميلاد يدونه زد تو بغلم

 _تاجايي كه ميدونم پيتزا رو با چشم نميخورن با دهن ميخورن، بخور بابا انقدر لاغر شدي ديگه شيرين سمتت نمياد ها خنده ي كوتاهي كردم و شروع كردم به خوردن

قول ميدم از دلش در بيارم …بايد اين كار رو انجام بدم وگرنه ميميرم قبل از هرچيزي  بايد همه كارامو راست و ريست كنم  وسط غذا خوردن گوشيم زنگ خورد ياسمن بود

 _جانم!؟

 _سام مامان مريم حالش بد شده تب و لرز شديد گرفته ، شيرين و پارميس بردنش بيمارستان سريع خودت رو برسون! 

همون لقمه اي كه دستم بود رو سريع پرت كردم تو باكس پيتزا و سريع دويدم سمت خروجي 

صداي بچه رو پشت سرم شنيدم ولي محل ندادم

نميدونم چجوري رانندگي كردم ولي خيلي سريع  خودم رو رسوندم با ديدن شيرين كلافه اونجا بيشتر ازش خجالت زده شدم شيريني كه با هزاران مد و تيپ   ميومد بيرون الان انقدر آشفته

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part499

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پارميس بهم زنگ زده بود و ميدونستم مامان حالش بهتره و در حال حاظر تحت نظره ولي به بهونه ي مامان بغلش كردم

شيرين تنها منبع آرامشمه و من اين منبع آرامش رو بدجور رنجوندم

رفتارهام و كارهام دست خودم نبود و هنوز هم نميتونم مستقيم نگاهش كنم چون شرمندش هستم شرمنده ي خانمي و صبوريش

شايد هر زن ديگه اي بود پرخاشگري ميكرد و اصلاً سمتم نميومد و منو از خودش ميروند ولي وقتي ديد ناراحتم پسم نزد و محكم بغلم كرد

خدايا رو سياهت شدم تو اين كوه مهربوني و صبوري رو دادي به من ولي من نتونستم اونجور كه لايقشه زندگي آرومي رو تقديمش كنم بعد از اومدنش بيرون از بغلم ازم دور شد و رو صندلس نشست

انقدر محتاج گرماي آرامش بخش حظورش بودم كه رو صندلي بغلش نشستم و بازوم رو به بازوش چسبوندم

صداي نفس هاي آرومش ذره ذره من رو آروم ميكرد بالاخره دكتر اومد كه شيرين هول تر از من از جاش بلند شد هيچ لذتي بالاتر از اين مگه ممكنه براي يك مرد وجود داشته باشه كه  زنش نگران سلامتي مادرش باشه!

نه مثل عروسهاي ديگه كه چشم ديدن مادرشوهرشون رو ندارند

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part500

#آدمهاي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با دقت حرفهاي دكتر رو گوش ميكرديم 

با هر حرف دكتر انگار داشتند من رو ذره ذره زخمي ميكردند

مامان دچار  آنسفاليت مغزي از نوع حاد شده، بيماري كه ويروسي است ،ويروس وارد مغز ميشه و مغز و نخاع رو درگير ميكنه

دكتر ميگفت به خاطر فشارهاي عصبي و قرص هاي اعصابي كه مصرف كرده صطح ايمني بدنش پايين اومده  و دچار اين بيماري شده

كه علايم اوليش شبيه به سرماخوردگي و كم كم باعث به وجود اومدن تشنج مغزي ميشه

شيرين قطره قطره اشكاش پايين ميچكيد دستم رو گذاشتم رو شونش و كشيدمش تو بغلم

دكتر كه خانم دكتر سن و سال داري بود با ديدن اين حالت شيرين لبخند غمگيني زد

 _خوش بحالشون كه همچين عروس دلسوز و دل رحمي دارند، ميدونم مادرتون در براير بيماري مقاومت ميكنند و ما تمام تلاش خودمون رو ميكنيم كه در سلامتي كامل اينجا رو ترك كنند

شيرين با تشكر سري تكون داد كه دكتر تنهامون گذاشت كشيدمش تو بغلم كه هق هق ريزش رو شنيدم آروم زمزمه كردم

_ قوربون اون دل نازك و مهربونت بشم مامان خوب ميشه،  آدمای شرطی[۶۰:۱۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part501

#آدمهاي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سامي همش تقصير ماست! اگه مامان رو 

انقدر اذيت نكرده بوديم اگه از همون اول به مامان ميگفتم كه تو زنده اي ،اگه يه بار تلفني ميذاشتم صدات رو بشنوه من رو باور ميكرد و  انقدر بهش فشار وارد نميشد، سامي ما باعث شديم! من نتونستم از مامان مواظبت كنم ،همش درگير مشكلات خودمون بوديم

از دور پارميس رو ديدم كه وقتي من و شيرين رو تو اون حال ديد يا قدم هاي بلند خودش رو رسوند به ما اونم دست كمي از شيرين نداشت

پارميس هم با ساده ترين حالتش از خونه زده بود بيرون

وقتي شيرين با هق هق حرفهاي دكتر رو براي پارميس بازگو كرد پارميس هم چشماش نمناك شد ولي نه مثل شيرين اونم مثل من سعي كرد شيرين رو آروم كنه

دكتر گذاشت هم من هم شيرين يه نيم ساعتي مامان رو ببينيم

مامان رو تو اتاق مراقبتهاي ويژه بستري كرده بودند و قرار بود تا صبح تحت نظر باشه و بعد به بخش منتقل بشه و روند درمان بيماريش شروع بشه

مامان با شنيدن صداي من جوري ذوق كرده بود كه همش دستاش رو تند تند تكون ميداد تا بتونه لمسم كنه و مطمئن بشه منم

به خاطر لوله هايي كه تو دماغش بود راحت نميتونست حرف بزنه فقط از ذوق زيادتند تند نفس ميكشيد 

شيرين بغل تخت مامان نشست و دستاش رو تو دستش گرفت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part502

#آدمهاي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _مامان ببين دروغ نگفتم، شما منو باور نكردي، ببين پسرت رو صحيح و سالم آوردم تا خيالت راحت باشه اين يكي رو از دست ندادي

مامان با چشماي بسته اش گشت و دستاش رو آورد بالا و صورت ناز شيرين رو لمس كرد و به زور لب زد 

 _از خدا ميخوام هيچ وقت مرگ بچت رو پاره ي تنت رو بهت نشون نده !

شيرين دستاي مامان رو بوسيد

و منم پيشوني مامان رو بوسيدم  مامان با دستش صورتم رو لمس كرد و وقتي از صدام و صورتم و بوي تنم مطمئن شد منم نفس راحتي كشيد بهش قول دادم كه خيلي سريع از اينجا مياريمش بيرون مجبور شديم از اتاق بيايم بيرون 

پارميس رو ديدم كه از اين ور تا اةنور راهرو داشت ميپيمود  همينكه ما رو ديد اومد سمتمون

 _مامان مريم خوبه

شيرين_ بهتره، بهتر هم ميشه!

يه لحظه حس كردم سر شيرين گيج رفت چون انگار كه زلزله اومده باشه تكون تكون خورد

تا اومدم نگهش دارم دستش رو به ديوار گرفت دستم رو روي كمرش گذاشتم 

و خواستم بكشمش تو بغلم كه سريع خودش رو كشيد اونور  _خوبم!

لحن سردش نشون ميداد كه برگشته به حالت اولش  البته حق هم داشت!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part503

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

پارميس_ بچه ها شما به اندازه ي كافي خسته هستيد ، روز سختي رو پشت سر گذاشتيم، بيشتر از همه شيرين به استراحت نياز داره! سام تو شيرين رو ببر خونه من تا فردا اينجا ميمونم ، هر شب يكيمون پيش مامان ميمونيم ،ميدونم نميذارند كسي بره تو اتاق پيشش ولي همينكه تو راه رو هم بمونيم خودش يه دلگرميِ !

 

 

“شيرين”

 

انقدر خسته بودم كه توانايي مقابله كردن با حرف پارميس رو نداشتم باشه ي آرومي  گفتم و  دستم رو به سمت پارميس گرفتم كه سويچ رو بهم بده

همينكه پارميس اومد سويچ رو بهم بده سام متوجه شد و بازم رو گرفت و كشيد

 _من اينجا چيكارم پس؟ خودم ميرسونمت بازم مخالفت و بچه بازي نكردم

و باهاش همراه شدم ولي يك كلمه باهاش حرف نزدم نميخواستم مثلاً با سكوتم مجازاتش كنم!

ولي واقعاً رفتارهاش باعث شده بود كه من رفتارم سرد بشه تو ماشين هيچ حرفي نزدم

چند بار دستش منتظر دستم بود مثل قبلنا كه دستش رو ميگرفتم و تا خود مقصد ولش نميكردم ولي الان…

بالاخره به خونه رسيديم

فقط دلم ميخواست چند ساعتي بخوابم تا بلكه انرژي بگيرم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part504

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

چيزهايي كه لازم بود رو براي فروغ و ياسمن توضيح دادم و از جلو چشماي به غم نشستشون سوار آسانسور شدم ولي سام هم اومد، نه حوصله داشتم بگم كجا نه حالشو داشتم باهاش بحث كنم

مانتو و شلوارم رو جلو چشماش در آوردم و خودمو پرت كردم روي تخت چشمام رو بستم تا آروم بگيرم

تا بلكه خوابم ببره ولي حركت تخت رو حس كردم و بعد گرماي دست سام كه رو پهلوم نشست

 

درسته خيلي بي حال بودم ولي نميتونستم قبول كنم بدون هيچ تاواني اينجوري بهم نزديك بشه

با بي حالي برگشتم سمتش و دستش رو از رو كمرم برداشتم ميدونم متنفر بود از پس زده شدن  ولي الان من برام مهم نبود

 

به چشماش زل زدم و خيلي خونسرد گفتم

 _تا آزمايش نديم و مشخص نشه كه احسان نتونسته به من دست بزنه من اجازه نداري بهم دست بزني يه لحظه يكه خورد

حتي چشماش رو باز و بسته هم نكرد

با بي تفاوتي پشت كردم بهش و پتو رو كشيدم رو خودم حتي يك كلمه هم حرف نزد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part505

#آدماي_شرطي

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 بقيش هم يادم نيست چون خوابم برد يه خواب پر از آشفتگي…

ساعت ٥:٣٠ صبح بود كه از خواب پريدم

يادم نيست خوابم چي بود ولي خواب بدي بود كه از خواب پريدم بوي سيگار ميومد.. سرم رو برگردوندم سمت تراس هيكل درشت سام رو  روي تراس ديدم ولي بازم به روي خودم نياوردم

 

رفتم دستشويي و گيج خواب برگشتم رو تخت. سام هم اومد داخل

بهم زل زد انگار ميخواست حرفي بزنه ولي حرفش رو خورد و سرش رو انداخت پايين

رو تخت دراز كشيدم و بازم چشمام رو بستم

حتي اون لحظه ذهنم ياري نكرد تا از سام بپرسم از كي سيگاري شدي دوباره داشت خوابم ميبرد كه روي شقيقه ام داغ شد و زمزمه اي آروم رو شنيدم

 “خوب بخوابي شيرين ترينم”

ميخواستم چشمام رو باز كنم و به پهناي صورتم به روش پوزخند بزنم ولي خواب قوي تر از من بود و بازم وارد دنياي خواب شدم

 

يادم نيست صبح ساعت چند بيدار شدم ولي همينكه چشمم رو باز كردم به شدت هوس سالاد كردم!

دلم ميخواست بيدار بشم و سر صبحي سالاد بخورم

بسم الهي به افكارم گفتم و رفتم سرويس اتاق خودمون و دست و صورتم رو شستم 

ولي همينكه پام به جلوي در يخچال رسيد بازم دلم هوس سالاد كرد!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part506

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

نامردي نكردم و خيار و گوجه رو در آوردم و عجيبترين چيز اينبود دلم ميخواست توش حتماً پياز هم بريزم! اونم اول صبح…

بالاخره سالاد رو درست كردم و رو ميز نشستم

قاشق قاشق با اشتها سالادي كه كلي آبليمو زده بودم رو ميذاشتم دهنم كه يهو ياسمن اومد تو آشپز خونه

با تعجب به ظرفي پر از سالاد شيرازيم نگاه كرد

 _شيرين ! اول صبحي سالاد !

شونه اي بالا انداختم و به خوردنم ادامه دادم كه ياسمن هم كورن فلكس رو در آورد  و اومد پيشم اين حالت هاي من نرمال نبود

ناخداگاه دستم رفت رو شكمم ، بايد ميرفتم و مطمئن ميشدم

متوجه نبودم كه ياسمن پيشمه كه يهو ياسمن پريد تو گلوش و با سرفه و با چشمهاي متعجب به دست رو شكمم خيره شد  _شيرين، حامله اي؟!

هول شده گفتم

 _نه بابا فقط دلم بهم پيچيد! فكر كنم  به خاطر سالاد اول صبحيه سردي كردم

ياسمن لبخندي زد و دستش رو آورد سمت شكمم

 _ولي شيرين اگه بشه چه لواشكي ميشه بجه ي شما دوتا!

“سام”

 

من و ميلاد روبرو ي احسان نشسته بوديم و منتظر بوديم تا كاملاً به هوش بياد تا بتونه هضم كنه تك تك بلاهايي كه سرش اومده بود رو الان وقت انتقامه!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part507

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

تا بتونه هضم كنه تك تك بلاهايي كه سرش اومده بود رو الان وقت انتقامه!

 

كم كم احسان چشماش رو باز كرد

بازم با حالتي هيستريك و ناباور بهم نگاه كرد  _سلام احسان خان خوبي؟!

با داد گفت

 _تو ي عوضي مردي، خودم جنازت رو ديدم، خودم ديدم زير گلوت پاره شده بود

بدون ترديد رفتم جلو و گلوش رو گرفتم

 _حرف مفت نزن فقط بگو چي ميخواستي از من ؟ خنده ي بلندي كرد و بي شرف تف كرد تو صورتم با ساق دستم صورتم رو تميز كردم و پوزخندي زدم يهو گرفتم و با صندلي پرتش كردم رو زمين و ديگه هرچي بلد بودم رو روش خالي كردم مشت، لگد، سيلي

يه جوري ميزدم يه فقط تو اون سوله ي بزرگ فقط صداي داد و بيدادش اكو ميداد

وقتي خودم خسته شدم متوجه شدن صندلي كه بهش بسته بوديم شكسته با سر به بچه علامت زدم كه اينو جمع و جور كنند ميلاد بد جور داشت حال ميكرد

انگار كه داشت هيجاني ترين  صحنه ي زندگيش رو ميديد اين فعه نوبت  ايليا و فرهمند بود رفتم سمتشون

 _خوب شما ميتونيد جواب سوال من رو بديد يا اينكه ميخوايد به درد اون يارو گرفتار بشيد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part508

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

ايليا با حرص داد زد

 _كثافت تو باعث شدي عموم تمام دارييش رو از دست بده تو باعث شدي خود كشي كنه… توي بي شرف…

واينستادم و با پشت دست زدم تو دهنش لبش جلو چشمام پاره شد كه داد بلندي كشيد موهاش رو از ته كشيدم و تو صورتش داد زدم  _درست بگو شما كي هستيد؟!

 

نميخواستم سوتي بدم، ميدونم ميلاد گفته بود ولي نميدونستم اينا تا چه حد ميدونند در مورد ما

ايليا با اون چشماش كه رنگ مدخرفي داشت زل زد بهم 

 _تو همون جوجه هكري هستي كه تمام تباس ما رو نيست كردي… فكر كردي چجوري پيدات كرديم ها، حتي خودت هم نميتوني حدس بزني ،،، تو يه دزد بيشرفي با اون همكار هاي عوضيت … همتون بايد ميمرديد همتون…

شما ها يه مشت كثافت هستيد كه تمام زندگي ما رو نابود كرديد، ما هم بايد زندگي شما رو نابود ميكرديم، مخصوصاً زندگي اون زن خوشكلت كه باعث شد تو وارد اين…

نذاشتم حرفش رو ادامه بده و با مشت زدم تو دهنش كه دندوناش رو روي استخوناي دستم حس كردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part509

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

خونش رو تف كرد ولي مشخص بود از شدت درد داشت لباش ميلرزيد با خند يكثيفي گفت

 _خودت اين بازي رو شروع كردي، ما ميخواستيم پولامون رو برداريم و بريم ولي تو و اون ياسر عوضي همه زحمات ما رو برباد فنا داديد… مي دوني يكي از اونايي كه بهش شليك كرد من بودم دندونهاش كه خوني شده بود رو با خنده به نمايش گذاشت

بي تفاوت نگاش كردم

 

 _چي شد ؟ الان حاتماً پيش خودش فكرميكنه چجوري پيدات كرديم فرهمند صداش در اومد

 _ايليا خفه شو…

با حرص برگشت سمت فرهمند

 _تو خفه شو… تو هيچ سگي نيستي بخواي به من دستور بدي، اينا بايد متوجه هوش سرشار من بشن

از حرفش خندم گرفت… هوش سرشار!

ميخواستم بهش بگم اگه تو هوشت سرشار بود كه الان نا شما رو نگرفته بوديم… بدبخت اون اكيپي كه هوش سرشارشون تو باشي با خنده ادامه داد

 _ميدونم حتي حدسش هم نميتوني بزني چطوري پيدات كردم يا تمسخر گفتم

 _خوب حالا خودت رو نكش چطوري پيدام كردي؟ با افتخار زل زد به چشمام

 

ميدونستم حدال براي برداشتن جسد ياسر برميگردي، من اونجا چندين نفر رو مامور كرده بودم كه اگه لازم شد به مدت ١٠٠ سال هم كه شده اونجا رو بپان

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part510

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

دوباره خون داخل دهنش جمع شد و باز تف كرد بيرون كل بالاي پيراهنش خوني شده بود با خنده گفت

 _حدسم درست بود و زياد هم منو معطل نكردي… زود اومدي و زياد منو منتظر نذاشتي، و بعد از اون كار ما شروع شد و يواش يواش بهت نزديك شديم، از طريق فرهند، يه جوري بود اون كمكت كرد كه بلند شي بعد هم  ديگه بقيشو خودت ميدوني با تمسخر رفتم جلو و بهش زل زدم

ميدوني چرا الان جاهامون عوض شد، و شما بازنده شديد؟ با صداي بلند خنديد

 _ما بازنده نشديم به زودي  بازنده ي اصلي رو ميبينيم

 

با صداي بلند خنديدم

 _تو منو چي فرض كردي آقاي خوش سرشار! هوم؟! نكنه دلت رو به اون دختره ي لاشي خوش كردي؟ كه بره به دختر احسان بگه كه تو چه شرايطي هستيد و سريع خودش رو برسونه نه؟! … آخي طفلي يارا بدجور از بچه هاي ما كتك خورد و آخرش هم اعتراف كرد… اونم مصل تو دهنش پر خون شده بود… فقط من متوجه نشدم تو واقعاً عاشقش شدي يا شوخي ميكني؟… اخه اون خيلي سعي داشت خودشو به ميلاد بچسبونه… فكر كردم تو خبر نداري…

ديگه خبري از اون لبخند چندشش نبود و با بهت به من خيره شده بود داد زد

_ميكشمت عوضي….

خنده ي آرومي كردم

هيچ غلطي نميتوني بكني، آها راستي دختر احسان هم بايد بگم كه تصادف كرده و در حال حاظر بيمارستانه، ولي حاظرم قسم بخورم كار من نيست! دست سرنوشته

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part511

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

ايليا فريادي زد ولي برام مهم نبود به سختي احسان رو به هوش آوردند

ميلاد داشت به لذت به اين صحنه ها نگاه ميكرد هنوز وقتش نرسيده بود اون خودشو بندازه وسط بچه ها يه صندلي ديگه براي احسان آوردند و دوباره بستنش نگاهي به ساسان انداختم

اون دختره ي عوضي رو هم بياريد تا مطمئن بشند كه هيچ غلطي نميتونند بكنند… چون ميدونستند راه چاره اي دارند ولي متاسفم هيچ راهي نداريد… در ضمن جناب احسان خان فكر نكن از تركيه هم برات دعوت نامه فرستادند تا برگردي اونجا، اونجا هم در به در دنبالتون هستند آخه فكر كنم بدجور مشكل مالياتي داشتي همون لحظه كه اين حرفها رو ميزدم ساسان يارا رو كت بسته آورد جلوي ما رفتم جلو يارا و به چشماي وحشيش نگاه كردم

 _يه زماني تنها كسي بودي كه مشكلي نداشتم شيرين باهاش اين ور و اونور بره، تنها دختري بودي كه به خاطر خانمي و نحابتت حاظر بودم روت قسم بخورم، ولي تو بهم فهموندي كه ظاهر و باطن ميتونه زمين تا آسمون فرق داشته باشه… اون زني كه بزرگت كرده و اون مردي كه صادقانه برات پدري كرده حقشون نبود اينجوري بپيچونيشون يارا با بهت نگام كرد لبخند غمگيني زدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part512

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _فكر نميكردي بدونم نه؟! ولي من خيلي چيزها ازت ميدونستم ولي خوب زرنگ بودي و خوب تونستي خودتو مخفي كني كه با نقشه به شيرين نزديك شدي، ولي متاسفانه دير فهميدم چرا به اين احمقا تن دادي و خواستشون رو انجام دادي… انقد برات مهم بود از ايران رفتن؟! انقدر برات مهم بود كه حرمت پدر و مادرت رو شكستي؟! ميخواستي بري چيكار كني؟! فكر ميكردي اونجا به كجا مي رسي ها؟!

با حرص و بغض صداش رو برد بالا و بالاخره حرف زد

 _اونا پدر مادر من نبودن و نيستند؟! فهميدي نيستند… من حالم از ترحم بهم ميخوره ، اونا به من ترحم كردند و بچه ي يه زن و مرد معتاد رو برداشتند و بزرگ كردند، فكر كردند ٢ روز ديگه نميفهمم، وقتي به روشون آوردم بازم ترحمشون حالمو بهم زد… ميخواستم برم رو پاي خودم وايسم و بهشون نشون بدم به ترحم و پول اونا نياز ندارم!

حرص و بغضي كه تو گلوش بود داشت خفش ميكرد كه ديگه نتونست دووم بياره و شروع كرد به زار زدن

صداش بدجور رو اعصابم داشت خط مي انداخت…

به ساسان اشاره زدم كه اينو با خودش ببره اون يكي اتاق برگشتم سمت اون سه نفر ديگه و لبخندي زدم  _نمايش خوبي بود نه؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part513

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

هر سه با حرص و البته ترس داشتند نگام  ميكردند…

ترس از سرانجامشون…

كه قراره چي بشه و من چه تصميمي براشون بگيرم!

الان مرگ و زندگيشون دست من بود…

منم مثل فيلمهاي عاشقونه يه مرد عاشق با دلي مهربون نيستم قسم خوردم نابودشون ميكنم

اونا با قتل ياس و با نابود كردن شركتم با اذيت كردن زنم، با ناراحت كردن مادرم، با كشيدن نقشه ي قتل من.. 

با خائن كردن بهترين دوست هام زندگي كه درست كرده بودم رو از هم پاشيدن

من ازشون نميگذرم

هيچ حرفي نزدم فقط سري براشون تكون دادم و خواستم از سوله بيرون بيام كه ميلاد خودش رو بهم رسون

 _ميتونيم حرف بزنيم؟!

صرم رو تكون دادم و با هم از سوله زديم بيرون

با وجود اينكه هوا سوز داشت ولي زير آفتابي كه ايستاده بوديم گرممون ميكرد

صداي ميلاد رو شنيدم

 _قبل از هرچيزي ميخوام خودم انتقامم رو از احسان بگيرم، نميخوام هيچ كدوم از بچه ها در اين مورد چيزي بفهمه دركش ميكردم

اتفاقي كه افتاده بود قابل هضم نبود، همينكه من و شيرين و پارميس هم ميدونستيم له اندازه ي كافي زياد بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part514

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

پس سرم رو آوردم بالا و نگاه كوتاهي بهش انداختم و آروم سرم رو تكون دادم

 _هر جور راحتي، اين مسئله ي تواِ، خودت تصميم بگير… فقط اينو يادت باشه كاري نكن كه دو روز ديگه از كردن يا نكردن اون كار پشيمون بشي!

سرش رو انداخت پايين و چيزي نگفت

اومدم برم سمت ماشين كه بازم صداش رو شنيدم

 _منو بخشيدي داداش؟!

سر جام ايستادم، آيا بخشيده بودمش؟

اگه نبخشيده بودمش پس الان پيشم چيكار ميكرد؟

 

اگه نبخشيدمش پس چطور  بهش اعتماد كردم و شيرين رو بهش سپردم من ميلاد رو درك كردم ميفهميدمش

ميدونم چطور آدميه…

 

ميدونم اون توي دوراهي گير كرده بود،

اون تميخواست خيانت كنه ولي انتقام چشماش رو كور كرده بود ولي بازم خيانت نكرد

شايد اگر ميلاد نبود و اونا رو سرگرم نميكرد خيلي قبل تر ها شيرين رو ميگرفتند و  شايد من نميتونستم ازپس اينهمه نيرويي كه دم در و تو كل سوله گذاشته بودند بر بيام

الان با تمام اينا ميتونستم نبخشمش؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۱۲٫۲۴۱۸٫] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part515

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بس بود رئيس بازي در آوردن پس با قيافه اي بي تفاوت برگشتم سمتش  وقتي صورتم رو ديد هول شد

مطمئناً انتظار ظاهر ديگه اي رو داشت خودمو نباختم و بهش زل زدم

 _اگه نبخشمت چي؟

سرش رو آورد بالا و نفس عميقي كشيد

 _هيچ بعد از تموم شدن اين داستان سهامم رو به نامت ميزنم و كلاً از زندگيت ميام بيرون و درك ميكنم كه…

داشت حرف مفت ميزد با نيمچه لبخندي رو بهش گفتم

 _يكم رو شناختت نسبت به من كار كن، اگه ندخشيده بودمت الان اينجا چه غلطي ميكردي؟!

با بهت سرش رو چرخوند سمتم و بهم نگاه كرد

ولي من داشتم ميرفتم سمت ماشين ماشين رو روشن كردم و دور زدم نزديك ميلاد كه شدم با لبخند گفتم

 _داداش اون دهن وا موندت رو ببند الان گنجيشكا توش لانه درست ميكنند

تازه از بهت رفتار من دراومد

شايد بعد از سالها يه لبخند از ته دل و كم ياب رو لب اش ديدم كه آروم زمزمه كرد

 _خيلي مردي…

 

چشمكي به روش زدم و ديگه واينستادم و گاز دادم به سمت خونه وقتي به فكر شيرين افتادم دوباره انگار دلم رو ريش كردند

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part516

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  !ميشه شيرين هم منو ببخشه؟

ميشه اونم تمام دهن لقي ها و حماقت هاي رفتاري من رو يادش بره و منو ببخشه به خاطر تمام شك هاي احمقانم!؟

 

“شيرين”

ميترسيدم به  ياسمن بگم ولي با پارميس راحت بودم

بعد از صبحونه ياسمن رفت تا پارميس رو بفرسته خونه و خودش پيش مامان وايسه 

تقريباً نيم ساعت بعد پارميس اومد خونه

مشخص بود خيلي خستست پس هيچي نگفتم و ترجيح دادم ساكت باشم ولي اون پارميس بود و همه چي زو ميفهميد

در اتاق بدون در زدن آروم باز شد و نگاه خسته ي پارميس رو ديدم _شيرين؟!

با استرس به پارميس نگاه كردم كه در رو كامل باز كرد و اومد و رو تخت دراز كشيد

 _چته ؟ قيافت شبيه اون بدبختاييه كه كشتي هاشون غرق شده

_پارميس؟!

چشماش رو بسته بود كه زير لب “هومي” گفت  _هيچي بخواب!

 _زر نزن حرفت رو بزن، تو مهم تري از خواب بگو ميشنوم

اين دست و اون دست كردم و متوجه شدم وقت تعارف كردن نيست و آروم زمزمه كردم

 _ميترسم حامله باشم! مياي بريم آزمايش خون بديم؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part517

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

با لبخند عريضي چشماش رو باز كرد و با لبخند نگام كرد  _جان من؟! اي جاااااان…

با بالش كوبيدم تو سرش

 

 _زهر مار نيشتو ببند

 _به جان شيرين خيلي باحال ميشه، نميتونم بخندم

 _پارميس بهم قول بده، قول بده حتي اگه جواب مثبت شد هم چيزي به كسي نگي

پارميس از جاش يكم بلند شد و چشماي درشت مشكيش رو ريز كرد و مشكوك نگام كرد

 _مثلاً چرا؟!

شروع كردم به گفتن تمام حرفهاي دلم ديگه نميتونستم خودخوري كنم

نميتونستم بدون هيچ عكس العملي بشينم و فقط به توهينات سام گوش بدم و رو همه ب رفتارهاش چشم ببندم

هنوز هم تو دهني كه به خاطر شكش به رابطه ي من با ميلاد رو يادم نرفته بود كه بهم تهمت رابطه با احسان رو زد

اون داشت ذره ذره از عشقي كه نسبت به هش داشتم سو استفاده ميكرد و من يه جايي بايد اين رفتارش رو كنترل ميكردم پارميس چهار زانو نشسته بود و غمگين بهم زل زده بود

 

 _راست ميگي، منم جاي تو باشم عين تو رفتار ميكنم پس هر كاري بخواي انجام بدي همراهتم و پشتتم، فعلاً هم پاشو بريم ببينيم عسل خاله تو شكمت هست يا نه؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part518

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

قرار بود دو ساعته جوابمون آماده بشه

با استرس پاهام رو تكون ميدادم و منتظر بودم جوابم در بياد پارميس از من بيشتر هيجان داشت

دروغ چرا من اين بچه رو ميخواستم ولي خوب يكم تنبيه براي سام لازم بود ولي اگه حامله هم نبودم خوب بود، چون فعلاً نميخواستم خودم رو با بچه درگير كنم

كلي ميخواستم كار انجام بدم بالاخره صدام زدند

 

پارميس از من با عجله تر رفت سمت جواب

و اصلاً نذاشت من جواب رو باز كنم خودش همونجا جلو جوابدهي آزمايشگاه ايستاد و كاغذ رو باز كرد از استرس نميتونستم به پارميس نگاه كنم

كه با جيغ نسبتاً بلند پارميس و ذوق مرگ شدنش متوجه شدم دارم وارد يه مرحله ديگه از زندگي ميشم

نميدونستم از جواب مثبتي كه تو كاغذ نوشته شده بايد خوشحال باشم يا ناراحت

پارميس با لبخند ازم دور شد 

 _عزيزم تو الان تو شكمت يه جوجه داري دستم رو روي شكمم گذاشتم 

نميدونم اون حس مادري از كجا پيدا شد يهو ولي ميدونم دلم خ واست بچم رو بغل كنم…

 

يه بوي ملايم بچه زد زير دماغم يه خنده ي بچگونه تو گوشم پيچيد اون لحظه فهميدم حس ترحم و خواستن مادر بودن يعني چي!

يه لحظه دلم براي مامانم تنگ شد

دستم رو گذاشتم رو شكمم و آروم نوازشش كردم “سلام عزيز دلم… من مامانتم”

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۱۲٫۲۴۱۸٫] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part519

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  پارميس به دستم اشاره كرد

 _داري چيكار ميكني

جوابي بهش ندادم و برگشتم سمت در يه بغض به گلوم نشسته بود

سام بايد ثابت كنه كه لياقت من و بچمون رو داره

وگرنه ميخواستم هيچ وقت بهش نگم كه من حامله بودم و ميرم و خودم بزرگش ميكنم

به ماشين رسيديم و سوار ماشين شديم

پارميس_ بريم كافه اي چيزي؟! يه چيزي بخوريم و حرف بزنيم سرم رو به نشونه ي موافقت تكون دادم  بعد از چند دقيقه رسيديم به كافه اي  خيلي وقت بود كافه نيومده بودم

دلم بدجور دلتنگ گشت و گذار رفتن بود پارميس_ الان تصميمت چيه

سرم رو آوردم بالا و به چشماي پارميس عميق نگاه كردم

 _ميخوام كاري كنم سام تا آخر عمرش ديگه جرأت نكنه به من شك كنه

_ميخواي چيكار كني؟

 _دوره ي سختي رو در پيش رو دارم براش، بايد خودش  بهم ثابت كنه پارميس، من ايندفعه نميگذرم ازش، هيچ وقت تا حالا باهاش فهر نكردم، تا حالا حتي يك بار هم ازش انتظار بيجايي ازش نداشتم، حتي با رفتارها و عكس العمل هاي آني و عجيبش كنار اومدم، با وجود تمام شلم هايي كه ٣ سال در حقم كرد اما بازم خواستمش و اين دل بي صاحب من عاشق اون محبتها و مهربوني هاي  زير زيركيش شد… عاشق ابهتش، عاشق تلاشش واسه به دست آوردن من، عاشق تك تك فداكاري هايي كه كرده بود تا منو تو ناز و نعمت بذاره شدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part520

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸   پارميس دستم رو گرفت

 _همه شاهد اين بوديم كه سام براي بدست آوردن تو از هرچيزي گذشت شيرين،ولي خوب اون تحت فشار بود شيرين اون…

دستم رو آوردم بالا و جلوش نگه داشتم تا ساكت بشه

 _پارميس براي من حرفهايي رو تكرار نكن كه هزاران بار پيش خودم براي تبرعه كردن سام پيش خودم گفتم و هر بار بيشتر متهم شده پارميس سكوت كرد در مقابل حرفم و سرش رو انداخت پايين

 _پارميس هيچ فشاري اين احازه رو به سام نميده كه بهم شك داشته باشه!

اون بايد ياد بگيره به من اعتماد كنه

_نقشت چيه؟!

 _كمكم ميكني؟!

 _شك داري؟ لبخندي زدم و… ………

بعد از حرفهايي كه پارميس زده بودم بدجور بد عنق شده بود با حرص از ماشين پياده شد و رفت داخل عمارت

قرار بود امشب فروغ بمونه پيش مامان و ياسمن هم به قول خودش يكم كار داشت و قرار بود برنگرده خونه

بدون اينكه پارميس بهم توجه كنه رفت سمت اتاقش

هنوز نيم ساعت نگذشته بود كه صداي باز شدن در اصلي رو شنيدم و بعد وارد شدن ماشين سام

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part521

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

آرايش مليحي داشتم ولي رفتم جلو آيينه و رژ قرمز مخمليم رو زدم اين رژ نقطه ضعف سام بود

شلوارك جينم رو پوشيدم و تاپ حرير نازك سفيدم رو هم تنم كردم

ادكلن لانكمي كه سام بوي سرد و شيرينش رو دوست داشت رو از دور به خودم اسپري كردم كه متوجه نشه كه تازه زدم و بوش ملايم باشه صندلهاي سفيدم رو پوشيدم و سلانه سلانه از پله ها رفتم پايين همينكه به آخرين پله رسيدم سام در رو باز كرد سلام سر سري دادم و رفتم آشپز خونه

تا چند لحظه سر جاش ايستاد و بهم نگاه كرد و با قدم به قدمم چشماش رو چرخوند

ميدونم دل تنگم شده بود، ميشناسمش

حتي طرز نفش كشيدنش نشون ميده كه چي ميخواد

جاي اون قورت دادن آب دهنش نشون ميداد داره خودش رو كنترل ميكنه  ولي منم خوب ميدونستم  چطوري تشنه ببرمش لب رود و تشنه برش گردونم

بدجور گشنم بود و البته از اين به بعد هم بايد خوب به خودم ميرسيدم! 

تصميم داشتم بعد مدتها از خونه ي بزرگ و مجهزم استفاده كنم عاشق آشپزخونه ي سفيد و تميزم بودم 

شروع كردم به آشپزي كردن

البته متوجه سام هم بودم كه به چهار چوب در تكيه داده بود و با لذت داشت نگام ميكرد

پشتم بهش بود و داشتم  غذا رو هم ميزدم كه دستي دورم حلقه شد و بوي آشنا و لذت بخشي كه منو به خلسه ميكشوند تو مشامم پيچيد

 

آدمای ش رطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part522

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  سرش رو روي شونم گذاشت

و عميق بين موهاي ول شده روي شونه هام رو بو كشيد

خودم هم داشتم براش بيتابي ميكردم ولي بايد غرورم رو حفظ ميكردم بدون هيچ حرف و حركت زننده و بدي خودم رو از بغلش كشيدم بيرون و رفتم سمت يخچال و آبليمو رو در آوردم

حتي برنگشتم عكس العملش رو ببينم

چون ميدونستم وقتي ببينم كه زدم تو ذوقش و اون قيافه ي مظلومش رو ميديدم

قطعاً همون اول كاري كم مياوردم

نفسش رو با صدا داد بيرون رو از آشپزخونه رفت بيرون نميدونم كجا رفت ولي وقتي برگشت غذا آماده بود اومدم پارميس رو صدا بزنم كه بالاخره سكوتش رو شكست

 _به پارميس نگو… بذار تنها غذا بخوريم بازم بهش بي توجهي كردم و پارميس رو صدا زدم ولي طبق نقشه پارميس نيومد پايين پوزخند صدا داري زد و نشست رو ميز

انگار منتظر بود من براش بكشم كه وايساده بود و غذا نميكشيد نگاهي بهش انداختم وقتي ديدم نميكشه

خودم وايه خودم ريختم و با اشتهايي كه حاصل از نخود داخل شكمم بود شروع كردم به خوردن يكم نگام كرد

انگار حرف داشت واسه گفتن ولي انقدر مغرور بود كه سكوت و خود خوري رو ترجيح ميداد

بالاخره غذا رو كشيد و اون برعكس من آروم آروم شروع كرد به خوردن

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part523

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

انقدر تند تند غذا مو خوردم كه زود بشقابم رو خالي كردم نفس عميقي كشيدم

خيلي وقت بود انقدر درست حسابي غذا نخورده بودم

فكر كنم به خاطر اينكه بعد از مدتها با سام روي يه سفره نشسته بودم اشتهام باز شده بود

ولي خوب قرار نبود اين قضيه رو به روي سام بيارم

با سرحالي از رو ميز بلند شدم و ظرف و قاشق رو برداشتم و گذاشتمش داخل ماشين ظرف شويي

 

با دل و جون ميخواستم پيشش باشم ولي  الان وقت عشقولانه در كردن نبود يكم بايد اين سام رو ادب كنم

همينكه به در آشپزخونه رسيدم صداش رو شنيدم  _نرو… كارت دارم

برگشتم و نگاه كنترل شدم رو كه سعي در بي تفاوت جلوه دادنش داشتم رو بهش دوختم

وقتي چشماش  رو به چشمام دوخت كم مونده بود كنترلم رو از دست بدم و خودمو بندازم تو بغلش و دلتنگيم رو رفع كنم ولي با حرفي كه زد تمام معادلاتم بهم ريخت  _ديگه منو نميخواي؟ !

سعي كردم به حرفش كه عين پسر بچه هاي مظلوم بود نخندم  جوابي بهش ندادم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part524

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

اومدم برم كه سريع از سرجاش بلند شد و جلوم رو گرفت

 _تا كي ميخواي سكوت كني؟ داد بزن، خواستي فوشم بده منو بزن ، بزن همه چي رو داغون كن ولي سكون نكن

پوزخندي به روش زدم و خواستم كنارش بزنم كه با يه حركت كمرم رو گرفت و برم گردوند تا به خودم بيام لبام درگير لباش شد يه لحظه وارد يه خلسه ي شيرين شدم از لـ.ذت چشمام بسته شد  چقدر دلم براش تنگ شده بود

من حركتي نميكردم و همراهيش نميكردم و اون حريص تر داشت ادامه ميداد

سخت بود پس زدنش در خالي كه خودم له له ميزدم براي دوباره بودنش ولي يه لحظه ياد غرور شكسته شدم افتادم من مثل هميشه ضعيفم

حتي نميتونم به سام يه درس عبرت كوچولو بدم چشم پر از اشك شد ولي بازم پسش نزدم

هركاري كردم نتونستم قدرتم رو جمع كنم و پسش بزنم با اولين قطره اشكي كه از چشمام اومد پايين سام ازم جدا شد ناباور بهم زل زد

 _انقدر ازم بدت مياد؟!

اومدم حرفي بزنم كه نخود نذاشت و حالمو بد كرد با حالت تهوع رفتم سمت روشويي ولي فقط عق زدم سام ناباور نگام كرد

 _انقدر حالت از من بد ميشه كه ميخواي بالا بياري؟!

پوزخندي به روش زدم و برگشتم سمتش

هنوز هم نميخواست حتي يه معذرت خواهي كوچيك كنه پسره ي تخس  و مغرور 

به چشماش زل زدم و بالاخره حرف زدم

 _خيلي بد كردي با من خيلي زياد، حتي حاظر نيستي كارهايي كه كردي و حرف هايي كه زدي رو قبول كني

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part525

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

نگاهم رو ازش دزديدم ولي ادامه دادم

 _بعضي حرفها و بعضي كارات واقعاً من لايقش نبودم، مني كه با تمام بدي هات عاشقت شدم، لايق نبودم بارها به خيانت متهم بشم و پاكيم بره زير سوال، تو منو وارد اين زندگي كردي… ادعا كردي تمام كارهايي كه كردي از عشقت نسبت به من بوده ولي الان ببين ، ببين منو به كجا ها رسوندي؟ بهم بگو اين بود رسم عاشقي كردنت؟ هيچ جوابي نداد

فقط زل زد به كاشي هاي كف آشپزخونه

صداش رو صاف كرد و حرفي كه نميبايست بزنه رو زد

 _وقتي گير اون بي شرف افتاده بودي عهد كردم، عهد كردم اگه بتونم سالم تو رو از چنگ اونا در بيارم ميزارم بري، تمام شرايط رو برات فراهم ميكنم تا هرجا كه تورو خوشحال ميكنه بري يه لحظه نفسم رفت فقط با درد چشمام رو بستم

اومدم از كنارش رد بشم كه آروم گفت

 _من زندگيتو خراب كردم خودم درستش ميكنم

نتونستم اين دفعه بي تفاوت بمونم و با حرص برگشتم سمتش و به چشماش زل زدم

 _خفه شو سام، فقط خفه شو…

با دو به سمت پله ها رفتم و خودمو به اتاق رسوندم به پارميس پي ام دادم

“همه چي لغو شد، نقشه بي نقشه… من دارم ميرم” به ثانيه نرسيد كه در اتاقم باز شد و پارميس اومد تو اتاقم  _چي شده؟!

با بغض گفتم

 _عهد كرده اگه منو از دست اونا نجات بده بذاره برم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part526

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  پارميس اومد سمتم و بغلم كرد

همون لحظه صداي ماشين سام از داخل باغ شنيدم و بعد باز شدن دو باغ و تيك آفش

پارميس_ گريه كن عزيزم نذار بغض بشه ، به اين راحتي نيست تموم شدن رابطه ي تو سام

پوزخندي زدم كه با حرفي كه زد جرقه اي تو مغزم زد

دستم رو روي شكمم گذاشتم و آروم روش دست كشيدم و با كوچولومون تو دلم حرف زدم

“عزيز دلم ببخش ولي بايد يكم بابات رو اذيت كنم”

به پارميس كه با چشماي شيطون بهم زل زده بود  نگاه كردم و خونسرد گفتم

 _پس پاشو وسايلم رو جمع كنيم

 

“سام”

 

چرا زندگي من انقدر مزخرفه؟ چرا تا فكر ميكنم همه چي درست شد يه جايي يه گندي به وجود مياد؟

اما اين دفعه خودم كردم كه لعنت به خودم

آره من به شيرين توهين كردم راست ميگه… من احمق عهد كردم كه اگ ه بتونم نجاتش بدم بذارم بره

شيشه ي سمت خودم رو دادم پايين و با سرعت كه تو اتوبان ميروندم شروع كردم به داد زدن

لعنت به من ، لعنت به من بي عرضه

به من بي عرضه اي كه فكر كردم ميتونم اين زندگي كوفتي رو درست كنم اين زندگي كه از وقتي چشمام رو باز كردم منو  تو بدختي ها غرق كرده و همش خودم خودمو كشيدم بالا

چقدر ديگه خودمو بايد بكشم بيرون چقدر؟!

با صداي بلند فرياد زدم

“خداااااااااااااااااااااااااا”…

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن