رمان ادمای شرطی پارت۱۵

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part455

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

به قيافش خيره شده بودم

مردي نسبتاً جهار شونه با قدي متوسط و موهاي جو گندمي و صورتي پهن وچشماي ريز 

يكم شل ميزد ولي كاملاً سرحال بود

آروم آروم اومد سمتم و صندلي خالي پلاستيكي كه اونجا بود رو يكي از اون گردن كلفتها براش آورد جلو كه خيلي شيك و مجلسي روش نشست زير چشمي نگاش ميكردم

كه لبخندي زد و خيلي شمرده شمرده شروع كرد به حرف زدن

 

 _تو از چيزي كه تو عكسات هم ديدم زيباتري…

 

از نگاه چندشش حالم بهم خورد ولي سكوت كردم

تو اين جنگ كسي برنده بود كه ميتونست قدم بعدي دشمن روپيشبيني ميكرد پس سكوت و فكر كردن بهترين گزينه بود منتظر نگام كرد

 _نميخواي چيزي بگي عزيزم؟

بازم سكوت كردم و بي تفاوت بهش زل زدم

 _شيرين ! الحق كه شيريني… حتي با قيافه ي بي تفاوتت هم انقدر شيريني كه خوردني هستي… حالا بگو ببينم، ميخواي عروسيمون چجوري باشه

ايندفعه نتونستم خودمو كنترل كنم و گنگ و متعجب نگاش كردم شروع كرد به خنديدن

 

 _خوشم اومد كه زود واكنش نشون دادي ولي بذاربگم خوشكلم به زودي شرعي ، رسمس و قانوني زن من ميشي

 

اين مردك چي بلغور ميكرد

ولي بازم چيزي نگفتم كه اومد نزديك و انگشت شصتش رو نوازش گونه روي صورتم كشيد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part456

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _واقعاً خواستني هستي… خوب شد نذاشتم ميلاد بهت نزديك بشه و خودم قراره عقدت كنم… ميدوني اگه دختر خوبي باشي و هرچي خواستم رو انجام بدي شايد شكنجت نكنم، ولي ميدوني چيه؟ دلم به حالت ميسوزه كه قراره تو تاوان كارهاي شوهرت و بقيه رو بدي

با ناباوري بهش زل زدم كه بازم چندش خنديد

 

 _خودت رو نزن به كوچه ي علي چپ، نگو كه نميدوني سام تمام زندگيش رو روي ثروتي كه قرار بود براي من باشه پايه گذاري كرده؟ باورم نميشد

اين داره چي ميگه؟! يعني اينا… 

 

 _ميدوني شيرين سام اشتباه كرد وصيت كرد كه بعد مرگش همه چي به تو برسه… ميخواستم ورشكستش كنم و بعدش خيلي راحت همه چي رو از چنگش بكشم بيرون

خيلي راه ها داشتم كه تمام داراييش رو بگيرم ولي خوبخودش سرتق بازي درآورد و عاقبتش به چيزي كه لايقش بود رسيد… اون از اول بايد ميرفت زيرخاك…

خودت ميدوني كه شوهرت يه دزده؟!

با حرص دندون قروچه اي كردم كه بلند خنديد

 _باور كن من آدم بدي نيستم… ولي منم ثروتم رو ميخوام… بهم بگو كي ميتونه بشينه نگاه كنه كه پولي كه حق اون بوده تو دستاي يك نفر ديگست؟ الان فهميدم اينا كي هستند

ميترسيدم… اونا دليل خوبي داشتند براي انتقام گرفتن اگه سام نياد و منو مجبور كنند تا زن اين مرد بشم چي؟ حاضرم همه چي رو دو دستي تقديمشون كنم ولي زنش نشم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part457

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

براي اينكه حال خرابم رو نفهمه سرم رو انداختم پايين

سعي ميكردم به چرت و پرتهاش توجه نكنم چشمام رو بستم و تو ذهنم براي خودم شروع كردم به آهنگ خوندن از درون هق هق كردم

اين مدت درسهاي بز رگي به من آموخته بود، داشتم كم كم قوي ميشدم خوب به خودم مسلط شده بودم

خوب خودمو كنترل كرده بودم تا  احساسم رو بروز ندم

 

بعد از اون همه سختي و اونهمه به اجبار نقش بازي كردن ياد گرفتم تو مواقع اجباري نقش بازي كنم صداش رو نزديك به خودم شنيدم 

 _شيرين كوچولو؟! چرا سرت رو نمياري بالا هووم؟ دو روز ديگه مال من ميشي ها

سرم رو آوردم بالا… اين يكي رو خيلي خوب از ميلاد ياد گرفته بودم در هر حال بي تفاوت باش!

 

بي تفاوت به چشماش نگاه كردم كه با ديدن حالت بي تفاوتم يه لحظه ترديد رو از نگاهش خوندم انگار واقعاً فكر كرد برام مهم نيست تو دلم پوزخندي زدم ميلاد خيلي نامردي

لعنت بهت كه ازت انتظار نداشتم

لعنت بهت كه مقابل سامي پشتت در اومدم…

بي لياقت

من تورو دوست خودم ميديدم احمق

چرا هميشه اين حرف بايد درست باشه كه دوست چرك كف دسته؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part458

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نميدونم چي شد كه ديگه خرفي نزد و به فكر فرو رفت نگاهي به غول تشن ها انداخت و گفت

 _دستاش رو باز كنيد ببريدش اون يكي اتاق رو تخت دراز بكشه… براش هم آب و غذا بياريد…

از تعجب داشتم شاخ در مياوردم…

اين غير ممكن بود…

ميدونم يه نقشه اي تو سرشه …

اين رفتار از آدمي كه چند روزه منو عذاب داده غير ممكنه…

از در رفت بيرون كه دو دقيقه بعد يكي از اون  دوتا گنده بكه بو گندو اومدن داخل

از رو صندلي بلند شدم كه بعد از چند روز راه نرفتن نتونستم يه لحظه رو پام وايسم

پاهام بدجور خواب رفته بود

يه لحظه زانوهام خم شد كه گنده بك نگهم داد…

اين يكي يكم رفتارش با اون يكي فرق داشت

 

كمكم كرد از اتاق بيام بيرون كه با حرفي كه زير گوشم زمزمه كرد شوكه شدم

بعد از دو روز يه لبخند ريز اومد رو لبم…

پس اونقدرا هم تنها نيستم

پس هنوز هم اميدي براي آينده دارم…

نميدونم پيش اومده از شدت ذوق چشات پر از اشك بشه؟

 

آره اون لحظه به اين ايمان آوردم، هنوز هم كسي هست كه بهش بگم دوستم!

 

 

“سام”

 

 

با تمام شدن عمليات هك بالاخره تونستم وارد سيستم باشگاه بشم اسناد و مداركهاي بيست سال پيش…

هرچي گشتم نبود

تمام مدارك و اسناد از ١٠ سال پيش موجود بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part458

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

“لعنتي”

پارميس مضطرب گفت حالا چي ميشه از گوشه ي چشم نگاهي به  پارميس انداختم  _هيچي فردا حضوري ماجرا رو درستش ميكنم

 _چجوري؟

 

 …….

 

موتور رو بغل باشگاه نگه داشتم… و كلاه كاسكت رو از روسرم برداشتم جديداً خيلي از موتور خوشم اومده 

يادم باشه بعد از اين ماجراها يدونه واسه خودم بگيرم با قدمهاي بلند خودم رو به در باشگاه رسوندم و رفتم داخل همينكه رفتم داخل مرد هيكلي اومد جلو  _بفرماييد آقا … ميخوايد ثبت نام كنيد؟!

خونسرد و خوش اخلاق گفتم

 _خسته نباشيد… با صاحب اصلي باشگاه كار داشتم ، اگه بتونم ملاقاتشون كنم ممنون ميشم

پسره چند دقيقه بهم زل زد و گفت

 _چند لحظه منتظر بمونيد سرم رو تكون دادم و منتظر موندم

باشگاه شلوقي بود و الحق پر بود از انواع لوازم ورزشي دوتا اتاق ديگه هم بود كه يكي نوشته بود كاراته و يكي تكواندو يكي از آرزوهاي پسر بچه ها

كه كمربند مشكي ببندند و بتونند حريف رو زمين بزنند چند لحظه بعد پسري خوش استايل اومد سمتم   _با من امري داشتيد آقا؟

_شما صاحب باشگاه هستيد؟ پسره سري تكون داد كه گفتم

 _راستش كارم درمورد جرياني مال بيست سال پيشه! نميدونم ميتونيد كمكم كنيد يا نه؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part459

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پسره يكم فكر كرد و گفت  _پس بهتره بريم اتاق من

سري تكون دادم و پشت سرش راه افتادم به اتاقش كه رسيديم زنگ زد و سفارش چاي داد يكم بهم خيره شدو گفت

 _نميخوايد دقيق بگيد چه چيزي از ٢٠ سال پيش شما رو كشونده اينجا؟

 

لبم رو تر كردم و با اعتماد به نفس گفتم

 _در مورد يكي از مربيهاتون ميخواستم اطلاع كسب كنم… ايشون تقريباً بيست سال پيش اينجا مربي تكواندو رده سني ٥الي ١٠ سال بوده …

اسمشون هم احسان بياتي بوده

 

با آوردن اسم احسان يه لحظه رنگش عوض شد تغير حالتش قشنگ مشخص بود

متعجب و گنگ نگاش كردم ولي سريع خواست خودش رو جمع كنه ولي خيلي تابلو بود اهم اهم ي كرد و گفت

 _اين باشگاه قبلنا مال عموم بود كه بعداً من ازش تحويل گرفتم، سالهاست داريمش راستش با اكثر افرادي كه اينجا بودند هم دورادور آشنا بوديم و بعضيا هنوز هم هستيم ولي خوب

حرفش رو خورد و نگاه عميقي بهم انداخت و دقيق گفت

 _دقيق بهم بگو احسان رو از كجا ميشناسي و براي چي دنبالشي؟ پوزخندي زدم، راه ديگه اي جز گفتن حقيقت ميلاد رو نداشتم پس..

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part460

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

پوزخندي زدم، راه ديگه اي جز گفتن حقيقت ميلاد رو نداشتم پس..

 ….

 

هوا يكم سرد شده بود طرفهاي پاييز بود…

حتي متوجه گذر فصل نبودم

نگاهي به آسمان انداختم كه مثل من حالش گرفته بود…

رواني شدن فقط حال يك لحظه ي من بود

نميتونستم تصور كنم اتفاقهايي كه افتاده رو ميلاد تك تك حرفهاش راست بوده

نميدونستم خوشحال باشم از صادق بودنش يا…  

داشتم ديوونه ميشدم بايد دركش ميكردم نه؟!

بايد صادق ميبودم… آره ميلاد رو درك ميكردم

 

شايد يك درصد اگه جاي اون بودم منم ميخواستم انتقام بگيرم از پسش برميام من همه مون رو از اين جهنم ميارم بيرون

رفتم سمت موتور كه همون لحظه گوشيم زنگ خوردكه از جيبم درش آوردم و به صفحش چشم دوختم

 

مگه ميشه  اين شماره رو نشناسم گوشي رو به گوشم چسبوندم  _سلام

با شنيدن صداش دلم گرم شد من ديگه تنها نيستم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲٫۲۴۱۸٫۱] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part461

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با شنيدم حرفهاش سريع آدرس رو بهش دادم و آروم گفتم “منتظرتم” بازم تيم شديم!…

به سرعت خودم رو به پناهگاه رسوندم

تو راه به ميلاد زنگ زدم كه گوشي رو برداشت و با حرص گفت  _خوبه بابا، حواسم بهش هست

_چته، باهات يه كار ديگه دارم سكوت كرد ومنتظر بود من حرفم رو بزنم

 _من ميخوام بازم بهت اعتماد كنم، نظرت چيه؟

سكوت طولاني كرد

صداي پاش رو ميشنيدم كه داره راه ميره!

 _چطور شد بدون تهديد و زدن تو دهنم تصميم گرفتي اين حرف رو بزني؟ قرار بود به روش نيارم ولي لازم بود بدونه كه بهش اعتماد نداشتم و براي دونستن حقيقت رفتم دنبال حقيقت حرفاش…

 پس آروم  گفتم

 _منم اگه جاي تو بودم انتقام ميگرفتم چند لحظه مكث كرد و بعد صداش رو صاف كرد  _منظورت چيه؟

 

 _چند دقيقه قبل باشگاه لرد بودم

هيچي نگفت… حتي صداي نفس كشيدنش هم نشنيدم

 _كمكت ميكنم انتقامت رو بگيري، قول ميدم

گلوش رو صاف كرد تا حرص و خشم و از همه مهم تر بغضش رو نفهمم و خيلي مصمم گفت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part462

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _و در عوضش چي ميخواي؟

 _كسي رو ميخوام كه سالها بهش اعتماد داشتم و تمام درد دلام پيش اون بود، پسش بده… ميخوامش و لازمش دارم نفس كشيدنش آروم شد

ميدونستم چي ميكشه، درد داشت، لعنتي خيلي زخمش عميق بود

 

منم مردم، دردش رو درك ميكنم لعنت به زندگي كه سكوت توش باشه

مجبور باشي خفه بشي ، خفت كنن تا چيزي نگي… تا آلرو ريزي نكني…

 

نميدونم چقدر گوشي همينجوري به گوشم چسبيده بود كه آروم گفت  _خيلي مردي! به خاطر همين سالها پيشت بودم! با رفتارت شرمندم كردي ولي قول جبران ميكنم…

ديگه حرفي نزدم فقط گفتم

 _شب منتظرتم فكر كنم نياز به جلسه داريم نذاشتم ديگه چيزي بگه

صداي بغض دارش داشت رو اعصابم خط مينداخت، بدون توجه به اينكه ميخواد چي بگه  گوشي رو قطع كردم تا شب خيلي وقت داشتم

پس وسايلي كه لازم داشتم رو بايد ميگرفتم شماره ي رومان رو گرفتم

يه پسر ارمني خيلي خوش اخلاق و در عين حال يه آدمي كه جنسهاي فو قالعاده اي داشت  با دومين بوقم گوشي رو برداشت و با اون لهجه ي شيرين ارمنيش گفت  _بله جانيم

 _سلام رومان…

چند لحظه سكوت كرد و به ارمني زير لب يه چيزهايي زمزمه كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part463

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بعد آروم گفت

 _پناه بر روح القدوس، اين صدا خيلي آشناست… ولي…

خنديدم

 _منم رومان، نگران نباش خودمم

 _باورم نميشه ولي تو كه مردي…

خنديدم، رومان يه جوري بود، راستش يكم اِوا خواهر!

 _سريع بيا اينجا سامي… سريع بدون فوت وقت رفتم سمت خونه ي رومان يه محله ي قديمي تو مركز شهر سمت فردوسي اونم الان تو اوج شلوغي

دقياً يك ساعت و بيست دقيه تو راه بودم اين ترافيك تهران بدجور كلافه كننده بود

خوبه موتور دارم وگرنه فكر كنم ٣ ساعت بايد اين مشير مزخرف و پر از دود رو تحمل ميكردم

تو راه بارها قيافه ي شيرين ميومد جلو چشمم

صداش… نگاهش … دلم براش يه ذره شده بود ولي بايد صبر ميكردم همش خودم خودم رو دل داري ميدادم 

 _آروم باش سام، تو ميتوني، بايد صبر كني، به خاطر شيرين! بايد كاري كني اين مشكل از ريشه حل بشه

 

نزديك كوچه ي باريك خونه ي رومان نگه داشنم و رفتم جلو خونه ي قديميش در رو زدم

تقريباً با رومان هم سن و سال بودم اون هنوز هم با مامانش زندگي ميكنه يهو در باز شد و بي وقفه كشيده شدم تو بغلش

 _اوه سامي، عزيزم، چقدر به خاطر مردنت گريه كردم عزيزكم…

به زور خودم رو از بغلش كشيدم

 _رومان هزار بار گفتم از اين كارها خوشم نمياد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part464

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خنده ي ريزي كرد و پشت چشمي برام نازك كرد لا اله الا اله  پسره ي… 

عين دخترا ناز ميكرد ميكرد برام

رفتم داخل خونه كه مستقيم رفتيم اتاق زير زمين رومان_ خوب جانيم، چي ميخواي؟ چي لازم داري  _رومان چندتا بيسيم ميخوام كه اصلاً ديده نشند، دو تيكه هم گوشي هم ميكروفون

 

لبخندي زد و گاوصندق ابي رنگش رو باز ك رد

البته گاوصندوقهاي متعددي داره  ولي خوب هركدوم از وسايل  يه جايي جا سازي شده

وسايلي كه لازم داشتم رو درآورد يك سري وسايل جاسوسي!

خيلي وقت بود از اين وسايل ها نخريده بودم  وسايلها رو برداشتم و رو به رومان گفتم

 _الان وضعم خوب نيست رومان، قول ميدم تا يكي دو هفته ديگه دوبرابرش رو به حسابت ميريزم

خنده ي ريزو دخترونه اي كرد و با عشوه دستش رو گذاشت رو شونم

 _سامي جون! من كه تو رو ميشناسم آقا، تو حرفت معتبره… هروقت داشتي بده

وسايل رو گذاشتم تو كوله پشتي و كلافه سري براش تكون دادم و از خونش زدم بيرون

 

از اونجا دور شدم  از صبح چيزي نخورده بودم يدونه ساندويچي اون اطراف بود خوب اينجا ها رو بلد بودم

يادش بخير زماني كه مركز شهر براي من بالا شهر حساب ميشد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part465

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از سانديچي يه بندري گرفتم و همونجا نشستم

مغزم پر بود از انواع نقشه ها

 

بايد تمومش ميكردم اين بازي كثيف رو  پول رو دادم و حركت كردم سمت خونه ساعت٨ بود

جديدا زود هوا تاريك ميشه

هوا گرگ و ميش شده برد كه وارد در پشتي پناهگاه شدم و بعد از بيست دقيقه رسيدم به سالن اصلي

 

صداهاي اروم جر و بحث رو ميشنيدم كه در رو باز كردم

پارميس با چشمهاي گريون به چشمام نگاه كرد و نگاه سردرگمي به ميلاد انداخت و با بغضي كه سعي ميكرد مخفيش كنه اروم گفت

 

 _راست ميگفت نه؟!

سرم رو به نشونه ي آره تكون دادم كه با غم چشماش رو بست و تو يه حركت جلو چشم همه مون به  ميلاد نزديك شد و محكم بغلش كرد _ببخشيد، ببخشيد باشه؟

ميلاد لبخندي اومد رو لب ميلاد و دستش رو گذاشت دو طرف تن پارميس و محكم بغلش كرد

شايد ميلاد هم به اين همدردي نياز داشت

شايد با دردهايي كه دارند جفت خوبي براي هم باشند

پوزخندي  رو پشت سرم شنيدم كه با برگشتنم و ديدنش چشماي پف كردش رو ديدم

شونه هاش رو بالا انداخت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part466

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 -خدا رو چه ديدي ، يه عشق مي ميرد يكي تازه جون مي گيرد اروم لب زدم و آغوشم رو براش باز كردم

 _خوش اومدي

لبخند غمگيني زد و خودش رو انداخت تو بغلم

 _سخت بود ترك كردنش دستم رو روي موهاش كشيدم _همه چي درست ميشه ازم دور شد

 _من ميخوام انتقام بگيرم سام! انتقام مرگ داداشم! انتقام مرگ احساسم …

نفس عميقي كشيدم و مصمم به چشماش زل زدم  _قول ميدم همه با هم انجامش بديم صدايي رو شنيدم

 _اهم اهم ببخشيد مزاحم ميشم ولي كسي نميخواد معرفي كنه!؟ كامي بود كه يه ظرف بزرگ ذرت بوداده جلوش گذاشته بود و انگار داشت يه فيلم مهيج ميديد به ما نگاه ميكرد بعد با لبخند گفت

 _خوشم مياد از زندگيتون جوون باو چه انتقام تو انتقامي شده! خوب از كجا شروع كنيم؟

نگاهي به بچه ها انداختم و اشاره زدم بشينن با غيض به ميلاد چشم دوختم كه يه لحظه يكه خورد

بازم سنگ و جدي شده بودم و با اخم بهش زل زدم

 _شايد تمام داستاني كه گفتي راست باشه ولي اين دليل نميشه من ببخشمت! تو شيرين رو زن من رو دو دستي تقديمشون كردي!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part467

#آدمهاي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

باز اون نگاه بي تفاوت و خونسردش رو دوخت به چشمام و حق به جانب گفت

 _اگه من با زبون خوش شيرين رو بهشون نميدادم شبانه ميومدن تو  خونه و به زور ميبردنش!

پوزخندي زدم

 _اونوقت چه فرقي داشت با دودستي تحويل دادن تو؟ هيچي نگفت و سكوت كرد

بدون رو دربايستي به چهره ب هر ٤ نفرشون خيره شدم

 _اين دفعه از كسي نميگذرم، جون زنم درميونه! كوچكترين خيانت و دو دره بازي ببينم از هركسي ديگه دنبال دليل نميگردم ، اين دفعه با كسي شوخي ندارم! ميكشمش ياسمن لبخند رضايت بخشي زد

و پارميس هم لبخند مليحي زد و كامي اروم زمزمه كرد  _جونم ابهت!

ميلاد هم پوزخندي زد چون ميدونست روي اصلي حرفم با اونه

شروع كردم به زدن حرفهام

وسايل رو ريختم رو ميز و هركدوم كه مختص كسي گرفته بودم رو بهش دادم و نحوه ي استفاده از اينها رو باد دادم و از رو ميل بلند شدم و رفتم سمت مانيتون سيستم ها كروكي و مختصات ساختمان رو نشون دادم  _تو به عمليات انتحاري وارد اون خونه…

ميلاد سريع پريد وسط حرفم  _نه سام اينجوري نميشه پوزخندي زدم 

 _خوب جناب شما بفرماييد

لبخندي زد و با دست اشاره كرد بشينم كه شروع كرد…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part468

#آدمهاي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

حرفاش رو به دقت گوش دادم راست ميگفت

برنامه اي كه من داشتم خيلي احمقانه بود حرفهايي كه كامي زد هم خيلي منطقي بود…

پس…

شروع ميكنيم

 …..

 

“شيرين”

 

الان يك هفتست اينجام

اون عوضي كه فهميدم اسمش احسانه بايد هموني باشه كه ميلاد ميخواد ازش انتقام بگيره

از نگاهش ميخونم كه حالا حالا ها با من كار داره

ولي منم حالا حالا ها باهاش كار دارم مسخره 

ديگه از اين انتظار خيته شده بودم ميترسيدم از دير رسيدن سام ميترسم …

ميترسم از اينكه براي همه چي دير بشه

روي تخت نشسته بودم و به منظره ي روبروم خيره شده بودم بيرون تاريك تاريك بود

تو پنجره خودم رو ديدم چند روزه نرفتم حموم!؟ نميدونم

حساب روزها از دستم در رفت متنفرم از اين وضعيت

يهو در باز شد و خانمي اومد داخل لبخندي به روم زد

جعبه ي بزرگي تو دستش بود

اومد روبروم و لبخند موزيانه اي زد

 _سلام گلم خوبي؟

بدون هيچ حرفي فقط بهش زل زدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴۸٫۱۲٫۱] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part469

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

وسايلي كه تو دستش بود رو گذاشت رو ميز و شروع كرد به باز كردن وسايلش حين كار گفت

 _قراره امروز عروس بشي! خوش به حال داماد

 

از درون در در حال انفجار بودم

پس بي شرف عوضي داره كارش رو انجام ميده از درون داد ميزدم “سامي تورو خدا بيا” داشتم ديوونه ميشدم حتي يك كلمه هم حرف نميزدم لبخندي زد و اومد سمتم

 _اوف چند روزه نرفتي حموم خوشكل كوچولو

 

حتي سرم رو بر نگردوندم نگاش كنم دستم رو گرفت و كشيد

 _پاشو ببينم جوجه كوچولو… پاشو يه دوش بگير خودت رو برا دوماد آماده كن تا امشب حسابي ازت فيض ببره با حرص دستم رو از بين دستش كشيدم بيرون  از چشمام داشت آتيش ميباريد با حرص گفت

 

 

ببين اشتباه گرفتي ها من اوني نيستم برام ناز كني پاشو حوصله ندارم …

يا عين ادم پاشو برو حمومت رو بكن يا با يه زبون ديگه حاليت ميكنم، انگار دختر دست نخورده ي ١٨سالست، اين ادا اصولا رو برا من نيا ها دختره ي هـ…

هنوز توهينش كامل از گوشش خارج نشده بود كه يه سيلي خوابوندم زير گوشش

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part470

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با حرص برگشت سمتم و داخل موهاي چرب شدم چنگ انداخت  _هي جوجه فوكلي ميدوني زدي تو گوش كي؟  آخرين باري كه غذا خوردم كي بود؟!

يادم نيست

بدجور بي حال بودم ولي بازم انقدر توان داشتم تا اين زنيكه رو بشونم سرجاش

منم كه كلا دنبال اين بودم با يكي دعوا كنم و خودمو خالي كنم

با نوخونهايي كه بلند شده بود سه جوري به ساق دست برهنش چنگ زدم كه  قشنگ خراشيده شد كه از سوزشش جيغي زد و دوتا غول دم در رو صدا زد

 

كه هردو سريع اومدن داخل 

يه جوري عوضي موهام رو كشيده بود كه تار موهام تو مشتش خود نمايي ميكرد

رو كرد به غول تشن ها ي محترم !

 

 _بريد به احسان بگيد اين هار شده! رام شدني هم نيست… يا بياد اينو بشونه سر جاش يا يه آرايش گر ديگه  بياره واسه عروسك جديدش همون لحظه صداي نحس احسان رو شنيدم

چي شده سلطان!

زنيكه با اون آرايش غليظش پشت چشمي برام نازك كرد و رو كرد سمت احسان

 _اينو از كجا آوردي خيلي هاره كه!

احسان با غيظ نگام كرد

 _تا حالا كاري كردم بهت بد بگذره خانمم از لفظ خانمم گفتنش ميخواستم بالا بيارم

انگار يادم رفته بود حرف بزنم كه بازم سكوت كردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part471

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ميخواستم بزنم تو گوشش ولي الان وقتش نبود خونسرد و بي تفاوت بهم زل زد و. دست تو جيباي شلوارش گذاشت و اومد سمتم

 _فكر كنم اون شوهر بي هرضت كه خيلي ادعاي عاشقيش ميشد حتي يه حلقه هم نداد دستت چه برسه به اينكه لباس عروس و عروسي و اينجور چيزا… من الان دارم آرزوهاي يك دختر جوون رو برآورد ميكنم!

 

نفس هاي عميقي با  خرص ميكشيدمانقدر از شدت حرص خوردن تنم داغ شده بود كه مثل كوه آتشفشان هر لحظه ميتونستم منفجر بشن

ميخواستم دادبزنم و بگم اگه توي آشغال نبودي هم  عروسي ميگرفت هم…

با سرش اشاره زد به اون زنه كه بهش ميگفت سلطان…

هِه سلطان  !

 

 _خانم نازم رو برام آماده كن سلطان ولي حق نداري اذيتش كني ها!

سلطان با حرص سرش رو تكون داد و پشت چشمي هم برام نازك كرد و منتظر بود تا احسان از در بره بيرون

 

الان مثل بچه آدم پاشو برو حموم من مو به اين چربي رو نميتونم شينيون كنم

من عمراً به اينها اعتماد نداشتم

نميخواستم تو حموم دوربين باشه و منو ببينن پس با حرص رفتم تو حموم كه با دستشويي يكي بود

از قفسه ي شامپوها يه شامپو برداشتم و آب گرم رو شويي  رو باز كردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part472

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

موهامو داخل رو شويي شستم

كه بماند البته فوق العاده كار سختي بود اينهمه مو رو زير روشويي شستن البته شستن نه

 

رسماً فقط در حد گربه شور كردن بود

تند تند موهامو چنگ زدم  و بالاخره  ابكشيدم و با حوبه ي دست و صورت كه اونجا بود  پيچيدمش تو آيينه به خودم نگاه كردم لاغر شدم  …

ميترسم از آخر اين بازي از ته دل سام رو صدا ميزنم

 “كجايي عشق من! باشه اصلاً نيا نجاتم نده ولي بيا حداقل چند ثانيه ببينمت”!

 

بغض كردم و رو به آيينه اشكام اومد پايين تو دلم سام رو فش دادم

 “لعنتي چرا منو عاشق كردي؟ چرا منو درگير اينهمه استرس كردي!؟ ميترسم سامي، نستي ميترسم!… ميدوني از انتظار متنفرم، بيا ديگه همه كسم بيا”

 

 

فعلاً بايد به اين بازي ادامه بدم…

پس الان كه ياد گرفتم مقاوم باشم بايد مقاوم باشم

با دستم اشكهام رو پاك كردم و نفس عميقي كشيدم تا بتونم خودم رو جمع و جور كنم…

با قدم هاي محكم از حموم اومدم بيرون

سلطان با اومدن من دست از كاري كه ميكرد كشيد

وقتي ديد فقط موهام رو شستم اول متعجب شد ولي بعد اخمهاش رو كشيد تو هم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part473

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _دختره ي احمق! ما رو ايسگاه كردي ؟! گفتم حموم ، بذار شب احسان خواست بهت دست بزنه حالت تهوع نگيره

خيلي خونسرد نگاش كردم  و بدون هيچ حرفي رفتم رو ميز نشستم. تا كارش رو شروع كنه

انقدر غر زد كه بالاخره لب باز كردم

 _يا كارت رو بكن يا ميرم به احسان ميگم گورت رو گم كني انقدر هم زر نزن زير گوشم

پوزخندي زد و از تو آيينه نگام كرد

 _خوبه پس زبون هم داري من فكر ميردم لالي

حرفي نزد و چشمام رو بستم تا اونم خفه شه و كارش رو بكنه موهام رو سشوار كشيد

ياد لحظه هايي ميوفتادم كه سامي موهامو سشوار ميزد موهامو شونه كشيد

ياد لحظه هايي افتادم كه به زور شونه رو ميدادم دستش تا موهامو شونه بزنه

دلم داشت ميتركيد

لبخند تلخي اومد رو لبم چي شده بود كه خاطرات بودنمون با هم از جلو چشمام رد ميشد از اولاش كه سرتق بودم از مانتو باز هايي كه ميپوشيدم از رژ لب قرمزم

راستي چند وقت بود رژ لب قرمز نزده بودم؟ يادم نيست…

سامي مي گفت رژ قرمزتو فقط برا خونه بزن، نميخوام كسي با ديدن لبهات وسوسه بشه

چشمام رو بستم و فكر كردم چجوري بود عاشقت شدم؟

 

من ازت كه متنفر بودم

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part474

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ولي الان دلم داره از جاش كنده ميشه از شدت دلتنگي و استرس بيا دارم ميميرم

چه نذر هايي كه براي اومدنت پيش خدا نكردم

 

قول ميدم اين مشكلات تموم بشه ميرم و دست بابام رو ميبوسم تا حلالم منه يه لحظه فكرم رفت سمت خونوادم دلم براشون تنگ شده حتي براي شهرام احمق!

يهو صداي سلطان رو شنيدم

 _چشمات رو باز كن بابا، خوابش برد! پاشو كار مو و صورتت تموم شد ،پاشو لباس رو بپوش

چشمام رو باز كردم و به خودم توي آيينه نگاه كردم

خدايي خوب بود

يه آرايش مليح و در عين حال جذاب فكر نميكردم عرضش رو داشته باشه به رژ قرمز مخملي لبهام نگاه كردم بغض كردم

دلم ميخواست پاكشون كنم ولي ميدونستم اين باز قشقرق به پا ميكنه پس كاري نكردم

رفتم سمت لباس عروسم كه سلطان رو تخت گذاشته بود يه لباس عروس پرنسسي 

بالا دكلته و پايين يه دامن بزرگ پفي و پر چين از اين مدل تكراري اصلاً خوشم نميومد  خوبه كه خوشم نمياد!

ميخوام هرچيزي كه خوشم مياد براي سام باشه لباس رو برداشتم و به سختيتيكه تيكه پوشيدم سلطان رو رواني كردن

هركاري كرد كامل لخت نشدم و تيكه تيكه لباسام رو در آوردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part475

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

و بالاخره پوشيدمش

تو آيينه نگاهي به خودم كردم، حالم از خودم بهم ميخورد

ميدونستم با اين لباس دست تو دست سام نميذارم حالم بدتر و بدتر داشت ميشد

احساس خفگي كه داشتم به حالت تهوعم دامن ميزد مدتها بود اين حالت تهوع رو داشتم به خاطر غذا نخوردن و ضعيف شدنم بود ميدونم 

ولي نه!

يه لحظه صبر كن

الان چند وقته اين اتفاقات افتاده؟!

از روزي كه نقشه كشيدم كه سام رو مرده نشون بديم تا الان چقدر گذشته؟ تقريباً دو ماه و نيم!

آخرين باري كه ماهانه شدم؟!

بعد از مراسم سوري كه براي سام گرفتيم تقريباً دو روز بعدش  كه ٤ روزه تموم شدم خوب ماه بعدش

فكر كن شيرين درست فكر كن نه!

نه ماه قبل دوره نداشتم اين ماه؟!

الان ١٢ روز از دوره ام گذشته

خوب شايد استرس و ناراحتي هايي كه اين چند وقت بهم وارد شده باعث شده كه عقب بيوفتم

نه!

من هيچ وقت از اون دسته ها نبودم كه دورم نا مرتب باشه يدونه زدم تو پيشونيم كه سلطان با اخم برگشت سمتم

_هوي چته رم كردي؟! من دارم ميرم احسان هم تا چند دقيقه ديگه مياد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part476

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دستم رو روي شكمم گذاشتم من دو بار آخر اصلاً بعدش قرص نخوردم لعنت به فراموش كاري من!

هم وقتي كه تو پاركينگ پاساژ با هم بوديم هم وقتي كه بالا پشت بوم… يه هيجان ، يه حس قلقلك اومد تو وجودم و لبخندي كه بعد از مدتها اومد رو لبم ولي نه اين درست نيست

الان تو اين شرايط نه نه وقت خوبي نيست با بغض تو دلم صداش زدم

 

 “سلام… ميشه خواهش كنم اونجا نباشي؟!… الان وقتش نيست باشه!

بذار با بابايي به آرامش برسيم بعد بيا … كوچولو الان وقتش نيست تورو خدا حدسم اشتباه باشه اونجا نباش باشه؟”

 

بغضم رو قورت دادم كه در بدون زده شدن باز شد احسان با كت و شلوار مزخرفي اومد تو اتاق نميدونم شايد هم خوب بود

ولي من انقدر ازش متنفر بودم و هستم كه نميتونم هيچ چيز در مورد اون رو خوب بببينم

با نگاه تحسين آميزي سرتاپام رو نگاه كرد

 _خوب شد سام مرد، خوب شد ميلاد بي عرضگي به خرج داد

با تنفر بهش چشم دوختم كه لبخند جندش و حال بهم زني بهم زد و اومد جلو و بازوش رو نگه داشت تا دستم رو بندازم دورش

با لحن آرومي كه فكر ميكرد خيلي بحنش جذابه كه البته فقط حالت تهوع منو تشديد ميكرد گفت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part477

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _بفرماييد عروس خانم ، درخدمتتون هستم

حتي بهش نگاه هم نكردم و راه افتادم و رفتم سمت در  از كنار غول تشن ها رد شدم  

همون لحظه صداي غول تشن مهربونه رو شنيدم

با حرفي كه زد تعجب كردم ولي چيزي به روم نياوردم و منتظر موندم احسان بياد

 

كه خيلي آروم پشت سرم سلانه سلانه اومد

اومد سمتم و از پشت دستش رو گذاشت رو كمرم كه سريع خودمو كشيدم كنار

كلاً وحشي شده بودم و هيچي هم برام مهم نبود

 

بازم خونسرد خنديد ولي زير گوشم آروم نجوا كرد

 

 _يه بار جستي ملخك دو بار جستي ملخك…

 

يه جوري برگشتم سمتش و با حرص بهش نگاه كردم كه ادامه ي حرفش فقط يه لبخند مليح بود با دستش راه رو بهم نشون داد

به اين فكر ميكردم كه چجوري ميخواد عقدم كنه؟!

من به اجازه ي بابام نياز داشتم

يكم از استرسم كم شد ولي چيزي به روي خودم نياوردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part478

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

رفتيم سمت اتاقي كه با باز شدن درش سفره ي عقد كوچيكي ديدم پوزخندي زدم…

با ورود ما زمزمه ها آروم شد و همه ساكت شدن

سلطان و اون دوتا زني كه برام غذا مياوردن يا ميومدن اتاق رو تميز ميكردند هم اونجا بودند

بد تر از همه ميلاد بود اونجا ايستاده بود  از نگاه خونسرد و بي تفاوتش هيچي مشخص نبود فقط هم يه نيم نگاه بهم انداخت

 

احسان هلم داد جلو كه قدم بردارم با حرص رفتم جلو

هنوز هم دليل حرف غول تشن مهربون رو نفهميده بودم چرا اين حرف رو زد؟!

 

رسيدم به سفره ي عقد

همه جام هاي مشروب دستشون بود و سرخوش ميخنديدند

دلم ميخواستم سرم رو بكوبم به ديوار ولي ته دلم خوشحال بودم كه داره به اتفاقاتي ميوفته همه منتظر عاقد بودند

يه لحظه متوجه يه چيزي شدهمه مشروب رو ميخوردند ولي ميلاد فقط به لبش نزديك ميكرد!

واقعاً نميفهميدم قضيه چيه ولي هرچي كه بود ته دلم روشن بود

فقط يه چيزي رو نميفهميدم اون كه ميخواست منو زجر بده اينهمه نمايش و لباس عروس و دنگ و فنگ واسه چي بود؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part479

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

كم كم داشتم آروم ميشدم كه عاقد اومد بازم استرس گرفتم سامي…

كجايي؟

بيا تورو هدا بيا…

احسان دستم رو گرفت و برد سمت صندلي هاي معمولي و چوبي كه گذاشته شده بود

رو كرد بهم و آروم گفت

 _لابد ميخواي بدوني چرا لباس عروس تنت كردم و دارم برات جشن هم ميگيرم

آره واقعاً برام سوال بود

ولي اصلاً به روي خودم نياوردم و انگار كه برام مهم نيست به روبرو زل زدم

 _ميدوني سامي نتونست برات عروسي بگيره، خواستم اين مراسم رو برگذار كنم تا روحش رو عذاب بدم، كاش نميكرد ميتونستم بيشتر عذابش بدم ،اون تمام زندگي من رو گرفت، ميخوام الان بهت بگم، دختر شوهرت يه دزد عوضي بود … يه دزدي كه تمام ثروت پدر منو برد و يه آب هم روش با لبخند مليحي برگشتم سمتش و به چشماش زل زدم

 _مطمئني ثروت پدرت بود!… يا اختلاس عظيم و بزرگ چند صد ميليارد تومني كه از سرانه مملكت بود كه داشت باهاش فرار ميكرد

وقتي داشتم اين حرف ها رو بهش ميزدم چشاش داشت از حدقه ميزد بيرون با لكنت گفت  _تو… تو. ت…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part480

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نخواستم زياد عذاب بكشه طفلي گفتم

_آره … من… من… ميدونستم! چي شد زيادي سورپرايز شدي ؟ پدر تو يه آشغال دزد و قاتل بود!

 

 عمراً فكرش رو نميكرد من از اين داستان خبر داشته باشم

فكر ميكرد اون ميخواد با اين حرف سركوبم كنه و عذابم بده و مثل فيلمهاي احساسي با گريه داد بزنم بگم “نه دروغه شوهر من دزد نيست… تو دروغ ميگي”

ولي اين يه حقيقت بود و شوهر من دزد بود و يه چيزايي بين يه دزد خبيث و يه رابين هود!

اون نه پول رو به مملكت و مردم بر گردوند  نه گذاشت از حلقوم اون عوضيا بره پايين عوضش فرصت اشتغال تو ايران ايجاد كرد براي صد دختر و پسر جوون و بيكار

 

حداقل پول مملكت رو نبرد كه كشور هاي لاشخور ديگه بندازنش تو چرخ اقتصادشون

 

ميدونم شايد همه ي اينا دلايل خوبي براي پوشاندن جرمش نباشه ولي اون شوهر منه

و نميتونم اداي دختراي ساده و دل رحم رو در بيارم و بگم  واي شوهر من يه دزده و من نميتونم ديگه باهاش زندگي كنم!

يا اينكه برم به سام بگم بايد بره خودش رو تحويل پليس بده و…

هر روز تو همين كشور خودمون هزاران دزدي ميشه

ميلياردها پول مملكت به جيب كشورهاي ديگه ريخته ميشه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part481

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

حالا بذار چند ميلياردي رو شوهر من دزديده باشه با اين تفاوت كه پول دزديش به نفع مملكتش تموم شده باشه!

بعد از گفتن اين حرفهام با حرص بهم زل زد ولي انگار داشت يه چيزيش ميشد انگار نميتونست منو راحت ببينه همش چشماشو باز و بسته ميكرد يهو گفت 

 _لعنتي چرا تار ميبينم؟!

پوزخندي زدم … منم وحشي شده بودم و خوب بلد شده بودم كه چجوري تيكه بندازم و زخميش كنم

 _احتمالاً تاثير صابونهاي تو حمومته! زياد زدي و زياد كثافت كاري كردي زده به چشمت

با خرص و خشم برگشت سمتم و ديگه علناً داد زد  _خفه شو زنيكه هر.زه!

حرفاش و فوشهاش مهم بود؟!

البته كه نه

ولي با فرسادش تازه متوجه اطرافم شدم اكثراً گيج ميزدن اينجا چخبر بود؟

نگاهم به نگاه ميلاد افتاد  كه با لبخندي كه خيلي نادر رو صورتش ديده ميشد چشمكي  بهم زد  و آستين  كتش رو به لباش نزديك كرد

 

در عرض چند ثانيه در بزرگ و قهوه اي رنگ اتاق باز شد

تنها كسي كه اونجا گيج شده بود و نميدونست چه خبره عاقد بدبخت بود كه داشت سكته ميكرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part482

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

البته منم كم گيج نميزدم

با باز شدن در و ديدن قامت بلند و درشت سام از آرامشي كه بهم تزريق شد زانوهام شل شد

پشت سرش دونه دونه بچه ها اومدن داخل

نگاه مطمئني بهم انداخت و اومد سمت احسان و گردنش رو گرفت و بلندش كرد و زل زد به چشماش

احسان با حالت گيجي هي سرش رو تكون ميداد 

انگار تاري ديدش برا چند لحظه خوب شد و  براي اينكه بهتر ببينه چشماش رو ريز كرد و  با دقت زل زد به سام بعد شروع كرد به زير لب زمزمه كردن  عين ديوونه ها ميگفت

 _نه! نه … اين امكان نداره! نه! نه! نه! اين … اين مرده! دارم توهم ميزنم، من چي خوردم، كي چي بهم داده! لعنتي نه نه نه  عين يه ضبط خراب نوارش رو نه گير كرده بود يهو داد زد

 _ايليا … كجايي؟ علي) فرهمند(… تو كجايي، كي اينجاست؟!

نگاهي به ايليا انداختم كه انگار كور شده بود و گيج ميزد ولي سهو از كمرش يه كُلت در آورد و شروع كرد به تكون دادنش تو هوا با حرص گفت  _دايي بهمون خيانت شده … دايي نميبينمشون درست كيا هستند، انگار كور شدم دايي! نميبينم! اينا كين؟

يهو ميلاد از پشت رفت سمت ايليا و كُلت رو از دستش در آورد  همون لحظه صداي سام رو شنيدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part483

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همون لحظه صداي سام رو شنيدم

 _مشتاق ديدار احسان !

احسان دور خودش ميچرخيد كه يهو انگار زير پاش خالي شد و… 

 

 

“سام”

 

به تك تكشون نگاه كردم

قبل از هرجيزي سه تا مهره ي اصلي  احسان، علي فرهمند و ايليا

هر سه بيهوش شده بودند

البته يه تعداد ديگه همراه داشتند كه نميشناختمشون تمام محافظهاي دم در بيهوش شده بودند

و اونايي هم كه خيلي متعهد بودن به كارشون و مشروب نخورده بودند تا بيهوش بشند توسط بچه ها بيهوش شدن!

بچه ها كي هستن؟!

خوب معلومه محافظهاي شركت و دوتا از محافظهاي نمايندگي هام به همشون اعتماد كامل دارم و همه افراد باوفا و صادق اند

 

انقدر نا اميد بودم كه هيچ كدوم از بچه ها يادم نبود كه ازشون كمك بخوام

ولي بازم ذهن ياسمن ياريمون كرد

وقتي ياسمن بچه ها رو جمع كرد تو انبار پشتي كارخونه هيچ وقت فكر نميكردم انقدر از ديدن من خوشحال بشند

درسته به خيلياشون كمك كرده بودم ولي بدون چشم داشت بود و از هيچ كدومشون انتظار همچين شوق و ذوقي رو نداشتم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part484

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خوب بود

حس زيبايي بود، حس دوست داشته شدن حس اين كه بدوني براي بعضي ها مهمي حتي اگه غريبه باشند!

انقدر هول بودم كه همه چي رو درست كنم متوجه شيرين نشدم همينكه سرم رو برگردوندم متوجهش شدم نفسم بريده شد!

چشمام رو بستم

متوجه لباس عروس و تورش نشده بودم

لبام رو محكم گاز گرفتم  تا به خودم مسلط بشم كه يهو كسي از گردنم آويزون شد

و لبام بود كه داغ شد

محكم كمرش رو چنگ زدم و با حرص باهاش همراهي كردم چقدر دل تنگش بودم ، چقدر نگرانش بودم نفس كم آورديم كه از هم دور شديم  به چشماي رنگيش نگاه كردم نياز به حرفي نبود

از نگاهمون حسمون منتقل ميشد

چقدر ترسيدم از اينكه خدايي نكرده دير برسم…

محكم بغلش كردم  انگار دلتنگيم كم نميشد

با اهم اهمي كه شنيدم از هم دور شديم

ميلاد رو ديدم كه سري تكون داد و به تن لش هايي بيهوش كه رو زمين بوند اشاره كرد

 

سرم رو برگردوندم و به شاهرخ علامت دادم كه تك تكشون رو ببره

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۸۱٫۲۱٫۲۴] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part485

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

برا همه برنامه داشتم رو به شاهرخ گفتم 

_اون دوتا خدمتكار تو همين خونه ميموند تا كاراي ما تموم بشه تو يكي از اتاقا مهمونمون ميمونند!

 

دوتا خدمتكار با استرس نگاهم كردند كه جدي گفتم

_نگران نباشيد كاري به شما نداريم ولي چون شما رو نميشناسم نميتونم اعتماد كنم و بذارم بريد…

شاهرخ با ملايمت اون دوتا رو همراهي كرد كه به ساسان و امير اشاره كردم كه اين تنه لشا رو ببرن و بندازن تو ون من حالا حالا ها با اونا كار داشتم

شيرين كه به بازوم چسبيده بود زير گوشم گفت

 

 _سامي اون زنه هم كه گيج ميزنه

به زني ميانسال كه آرايش زيادي داشت و زياد قيافه ي مثبتي نداشت اشاره كرد و ادامه داد

 _فكر ميكنم باهاشون هم دسته ، به احسان ميگفت رئيس و… نميدونم فكر كنم بهتره اونم اونم باشه!

سري براش تكون دادم و پيشونيش رو بوسيدم ولي عجيب داشت حالم از اون آرايش و لباسي كه پوشيده بود بهم ميخورد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part486

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بي پرده و رك و البته بدون اينكه بهش نگاه كنم گفتم برو و لباسات رو عوض كن 

برگشت سمتم و لبخندي زد از گوشه ي چشم بهش نگاه ميكردم

 _چرا عزيزم ؟ آخه لباسام خيلي كثيف شده ١٠ روزه اينجا با اون لباسهام

… الان اين تميزه، بو نميده و سواي همه خوشكلم هست نه!

 

با حرص برگشتم سمتش

اعصابم به اندازه ي كافي خورد بود الان شيرين هم داشت روش پياده روي ميكرد

با حرص از بين دندوناي قفل شدم غريدم  _برو اين لباس چندش رو عوض كن!

لرزش مردمكش رو ديدم

 

ولي ذهنم بدجور درگير بود، خيلي در گير انگار مريضي رواني گرفته بودم

ميدونم ميلاد ٤چشمي مراقب شيرين بوده 

ولي همش حس ميكردم اين احسان يه كارهايي كرده يه كارهايي كه… 

نه نميخواستم بهش فكر كنم

 

داشتم له له ميزدم براي بودن كنارش ولي الان با اعصاب منشنجي كه داشتم درست نبود…

بايد با خودم كنار ميومدم

به بچه ها كمك كردم تا از اونايي كه لازمشون داشتيم رو با خودمون ببريم كه پارميس و ياسمن رفتند سمت شيرين

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part487

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

واينستادم و تا شيرين رو بيشتر با اون لباس نگاه كنم و دنبال بچه ها رفتم بيرون

 

بالاخره همه چي ميخواست تمون بشه ولي من حالا حالا ها با اين عوضيا كار داشتم

ديگه قرار بود استرس تموم بشه و زندگي عادي داشته باشيم

تو يه لحظه تصميمم رو عوض كردم و ترجيح دادم همه شون رو تو گاراژ پشتي همون سوله نگه دارم

صندلي هايي كه تو اتاقهاي پشتي بود رو آورديم و روي صندلي دست و پاشون رو بستيم

وقتي برگشتيم بالا خبري از دخترا نبود

اين ور و اونور سرك كشيدم كه  دستي رو روي شونم گذاشته شد

با برگشتنم متوجه ميلاد شدم

 

 _داري كار اشتباهي ميكني!

سوالي به ميلاد نگاه كردم كه بي تفاوت نگام كرد

 _من ميفهمم تو اون مغز مريضت چي ميگذره! كسي اينجا دستش به شيرين نخورده ، درضمن اگه هم خورده باشه….

 

تا اون لحظه آروم بودم ولي با اين حرف ميلاد نتونستم خودم رو كنترل كنم و كوبيدم تو دهنش از درد چشماش رو بست و با حرص بازشون كرد

 _سامي حواست باشه! جديداً دستت خيلي هرز شده

 _تو هم حواست باشه چون دهن تو هم…

 

 , [24.12.18 13:06]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part488

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن