رمان ادمای شرطی پارت۱۴

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part422

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خندم گرفت يهو پكيدم و زدم زير خنده

 _توروخدا نگو الان مامانت فكر ميكنه تو انگليسي …

هيچي نگفت و سكوت كرد،…

حتماً اينطور بود وگرنه غير ممكن بود يارا بتونه تا اين ساعت خارج از خونه باشه

مامانش عمراً اجازه نميداد…

 

با همون ته خنده گفتم

 _واو يارا تو ديگه كي هستي؟ دختر تو چي تو زندگيت كم داشتي؟ يه پدر مادر فوق العاده كه همه ي زندگيشون تو بودي، كيانقدر هرز شدي كه پدر مادرت رو پيچوندي؟!

 

رنگش زده بود به كبودي كه خيلي يهويي سيليش كوبيده شد تو صورتم خيلي يهويي بود و نتونستم جلوش رو بگيرم لبخندي زدم و دستم رو گذاشتم رو صورتم

 

 _مثل هميشه ضعيف… همينقدر يعني؟ خنده ي آرومي زدم و ديگه چيزي نگفتم

دورو برمون خيلي تاريك بود  و نميدونستم داريم كجا ميريم تقريباً يك ساعت تو راه بوديم كه بالاخره ون ايستاد در ون باز شد كه خودم ميدونستم بايد پياده شم

از پنجره ون نگاهي به بيرون انداختم كه يهو يه عالمه چراغ روشن شد يه سوله ي خيلي بزرگ بود كه چندتا دستگاه قديمي و خاك خورده رو زمين انداخته شده بود 

 

چيز ديگه اي ديده نميشد

از ماشين پياده شدم كه يارا پوفي كشيد 

تا اومد دوتا درشت بارم كنه يه صداي كه دور و نزديك آشنا بود گفت  _سلام خانم زيبا

 

 , [24.12.18 13:05]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱 #Part423

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با بر گردوندم صورتم قيافه اي كه از روز اول ديدارم باهاش ازش متنفر شده بودم جلو چشمم اومد

 

پوزخندي زدم كه يكي از ابروهاش رو انداخت بالا و نگاهي به دستهاي بازم انداخت و رو كرد به يارا

 _چرا دستاش بازه؟ يارا لبخند دلبرانه اي زد

 _سرتق بازي در نياورد خودش با پاي خودش سوار ماشين شد لبخند موزي و يه وري زد

 _از روز اول ميدونستم زن عاقلي هستي همون لحظه ماشين ميلاد هم وارد سوله شد حتي بهش نگاه هم نكردم، نميتونستم اين كارش رو هضم كنم ازش در حد مرگ متنفر شده بودم عوضي بيشرف منو دو دستي تقديم اين عوضيا كرد كثافت لاشي، به هر حال كه چي؟ 

سام منو از اينجا ميكشونه بيرون، از اون موقع بترس ميلاد، بترس ميدونستم حالا حالا ها از اينجا راهي براي  بيرون اومدن ندارم پس ترجيح ميدادم به سازشون برقصم ميلاد از ماشين پياده شد و اومد سمت فرهمند فرهمند لبخند يه وري به صورت ميلاد زد

 

 _آفرين پسر، هرچند زياد ازت راضي نيستيم ولي اين كار هم خوب بود…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part424

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

مطمئنم بودم صورتم از شدت حرص خوردن قرمز شده  بود

داشتم ميتركيدم تا جيغ نزنم و هرچي لايقشونه نثارشون نكنم ولي سكوت كردم

 

فرهمند برگشت سمت يارا 

 _ميدونم با پاي خودش اومده ولي دلم ميخواد دستاش بسته باشه به اون دوتا گنده بك اشاره زد

 _ببندينش

اون دوتا غول اومدند سمتم

بازم بدون هيچ حرفي اجازه دادم دستام رو ببندند حتي يك كلمه هم حرف نميزدم كلاً تصميم داشتم يك كلمه هم حرف نزنم

فقط تنها اميدم به اس ام اسي بود كه براي سام فرستاده بودم بود “سام”

 

وسايل ورزشيم هيچ كدوم اينجا نبود

و من با مشت و لگد زدن به كيسه بوكسي كه كامي فقط براي اينكه خوشش ميومد از سقف آويزون كرده بود، انرژيم رو تخليه ميكردم انرژيم رو ، حرصم رو ، عصبانيتم رو…

نميدونستم چيكار كنم

تصميم داشتم امشب بازم به اونجا سر بزنم لعنتي كسي دور و برم نبود…

اون عوضي دورش پر بود از آدم

حتي مورد اعتماد ترين افراد زندگيم رو در ازم گرفته بود جزء سگهاي خودش كرده بود

من بازم از هميشه تنها ترم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part425

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تنها كسي كه از ماست ميلاده…

البته به گفته ي شيرين…

 

ولي خوب راست ميگه اون اينهمه به ما كمك كرده چرا بايد بهمون خيانت كنه…

 

مشت محكمي به كيسه زدم و با يه برگردون تو هوا يه لگد محكم زدم تو كيسه

از تمام تنم عرق داشت ميريخت

پارچه هايي كه دور مچم بسته بودم رو باز كردم و حوله رو برداشتم و رفتمتو حموم 

كه البته حموم چه عرض كنم تو دستشويي يه دوش نصب كرده بود  اونم بازم جاي شكر داشت

 

سرپا دوشي گرفتم و حوله رو دور كمرم محكم كردم و اومدم بيرون كامي تو مغازه بود…

همونجا لباسهام رو عوض كردم و با حوله موهام رو خشك كردم ساعت طرفهاي ٩ ، ٩:٣٠ شب بود

بدجور گشنم بود ميخواستم برم بيرون و چند خيابون بالاتر يه ساندويچ بخورم و بازم برم به همون سوله…

 

اونجايي كه خارج از تهران بود بايد بيشتر ميفهميدم

گوشي كوچيكي كه برا خودم گرفته بودم تا مواقع نياز ازش استفاده كنم رو ميز چراغ بغلش داشت چشمك ميزد    كه معنيش اين بود برام اس ام اس اومده

 

چون شماره ايرانسل بود فكر كردمحتماً يكي از اس ام اس هاي تبليغاتيه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part426

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ولي نا خداگاه رفتم سمتش،وقتي به صفحش نگاه كردم يه شماره ي همراه اول بود…

جمله ي اول رو كه رو صفحه ديدم دلم ريخت

 

باز كردن صفحه ي گوشي و رفتن تو باكس اس ام اس ها برام اندازه ي يهقرن گذشت

من اين شماره رو به شيرين داده بودم تا در مواقع ضروري باهام ارتباط برقرار كنه

اس ام اس رو باز كردم

 

“سلام عزيز دلم….. سامي امشب با ميلاد اومدم رستوران … تو فرحزاد ، ميخواستم باهاش حرف بزنم ولي رفتارهاش زياد از حد عجيبه، يه ترسي افتاده تو وجودم، عزيزم شايد تو راست ميگي! شايد من اشتباه ميكنم و ميلاد با ما نيست…. دوربينهاي اصلي  خونه رو چك كن، اگه خونه نبودم بدون كه بلايي سرم اومده ، بيا دنبالم…  پيدام كن سام من ميترسم”

 

گوشي رو بين دستام فشردم نه!

تا اين حد ميلاد قرار نبود پست باشه اگه ميخواست از اول اين كار رو كنه اين بازي احمقانه چي بود راه انداخته بود؟ چرا چندين ماهه داره پا به پاي من نقش بازي ميكنه؟!

 

يه جاي كار ميلنگه…

 

سريع رفتم پشت سيستم

ميخواستم دوربين هاي خونه رو چك كنم ولي اگه وارد ميشدم به دوربين هاي خونه هكر هاي اونا متوجه ميشدند

هوفي كشيدم… يه لحظه يه فكري به ذهنم رسيد…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part427

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سريع به دوربين تلويزيون بالا و پايين وصل شدم

دوربين لپتاپ شيرين، هر دوربيني كه فكر ميكردم ميشه ازش استفاده كنمولي هيچي نديدم لعنتيييي

تا خونه و طبقه ي زيري خيلي مسير طولاني بود

تو يه تصميم آني وارد دوربين مدار بسته ي همسايه ها شدم دوربينهاشون رو از خيلي وقت پيش هك كرده بودم

تصاوير ذخيره شده دوربينهاي مدار بسته همسايه ها رو برگردوندم عقب طي يك ساعت اخير كسي برنگشته بود سريع گوشي ميلاد رو بررسي كردم تو راه خونه نبودند نه ميلاد نه شيرين…

يهو فركانس گوشي شيرين از بين رفت احتمالاً  گوشي ضربه ديده حتماً ميلاد گوشي رو انداخته دور

ولي اون نميدونه من ميتونم همه جوره گوشي اون رو تحت تعقيب داشته باشم

اين سيستم كامي حرف نداره

 

لوكيشن گوشيش يهو ايستاد

مختصات رو كه بررسي كردم خندم گرفت اين همون سوله است بدون معطلي كت چرم مشكيم رو برداشتم و زدم بيرون  موتور رو روشن كردم حتي يادم رفت غذا بخورم

هوا سوز داشت و با سرعتي كه ميرفتم هواي شرد مثل يه سيلي ميزد به صورتم

حتي فكر كردن به اينكه شيرين الان تو دست اون عوضياست داشت روانيم ميكرد

حرصم رو داشتم روگاز دادن به موتور خالي ميكردم…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part428

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همش لبخندهاي شيرين جلو چشمم بود

ترس اينكه الان كسي داره اذيتش ميكنه داشت روانيم ميكرد

 

همش صحنه ي قتل ياسر ميومد جلو چشمم همش روز قصاص رهام مثل يه فيلم ميومد جلو چشمم بعد از سالها چشمام پر شد از اشك

من احمق باعث شدم عشقم وارد اين بازي بشه من نتونستم از عزيزترينم محافظت كنم من نتونستم… 

منه احمق زندگيش رو داغون كردم قول ميدم

قسم ميخورم، نذر ميكنم اگه تمام اين ماجرا ها تموم بشه بذارم بره و هرجور دوست داشته باشه زندگي كنه

قول ميدم نميذارم ديگه پيش من عذاب بكشه،…

هق هق ميكردم و زير لايه اي از اشك اطرافم رو ميديدم شب بود و خلوت وگرنه نميدونم قرار بود چه بلايي سرم بياد

 

به خاكي پايين رسيدم

و موتور رو نگه داشتم وآروم رفتم به سمت بالا

خودم رو جمع و جور كرده بودم تا ضعيف نباشم و بتونم كاري كنم ولي تنها بودم از هميشه تنها تر

آروم رفتم بالا و بازم رفتم سمت همون پنجره، بازم يه گوشه از پرده كه اون شب چجوري بود همينجوري مونده بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part429

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

انگار كسي به پرده دست نزده بود تعداد زيادي آدم اونجا بودند ،  باورم نميشد!

چه گرد همايي؟ از شدت تعجب و حرص داشت سرم ميتركيد

 

يارا، فرهمند عوضي، همون يارو كه دفعه قبل ديده بودمش و باز چهره اي كه بازم موفق نشدم ببينمش

ولي كسي كه اونجا ايستاده بود بدجور جگرم رو سوزوند

كسي كه نگاه نفرت انگيزش روي مردي بود كه داشت حرف ميزد و پشتش به من بود

 

چرا ميلاد؟! چرا داداش؟

نگاه ميلاد سردر گم بود يهو نگاهش رو اون فاصله ي كم پنجره ثابت موند منو ديد!

ولي يه جوري چشم تو چشم شده بوديم كه تمام حرصم رو تو چشمام جمع كرده بودم تا بفهمه زندش نميذارم از جاي كه ايستاده بود اومد سمت پنجره

از ترس اينكه بقيه متوجه من بشند كشيدم كنار ولي…

 

“ميلاد”

 

بازم به چند نخ سيگار براي آرامش نياز داشتم

 

سيگار رو گوشه ي لبم گذاشته بودم و به تاريكي مطلقي كه از پنجره مشخص بود خيره شده بودم كه لمس دست كسي رو پشتم من رو به خودم آو رد

 _تو كار عاقلانه اي كردي ميلاد ، مطمئن باش جايگاه رفيعي پيدا ميكني سرم رو انداختم پايين تا يارا پوزخندم رو نبينه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part430

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تا نفهمه من براي جايگاه و مقام به بهترين دوستم و زنش كه با درك و شعور بالاش و عشق بي نظيرش نسبت به همسرش قابل تحسين و احترام بود ، خيانت نكردم

بلكه به خاطر انتقام خودم اين كار رو كردم امروز روز بزرگي بالاخره اون بيشرف رو ميديدم بعد از سالها ميتونستم انتقامم رو بگيرم

 

ولي در عوض چي؟

در عوض فروختن سام و شيرين؟ يه چيزي تو وجودم داشت سركشي ميكرد به حس مزاحم

من تا دوماه پيش كسي برام مهم نبود  فقط و فقط خودم و انتقامم برام مهم بود

اما الان يه سوال بزرگ تو وجودم داشت من رو به چالش ميكشيد دارم راه درست رو ميرم؟!

 

از اول رد فرهمند  رو زده بودم ميدونستم اون دست راست احسان هست

با زدن رد فرهمند متوجه شدم داره ميره سمت كسي كه هيچ ربطي به اونا نداشت

اون سام بود

تازه شركتش رو زده بود كه فرهمند خودش رو به سام نزديك كرد

 

منم به خاطر اينكه بتونم راهي و بهانه اي داشته باشم تا به فرهمند نزديك باشم خودم رو به سام نزديك كردم يه آدم فوق العاده جدي تو كار و زندگيش تنها نقطه ضعفش كسي بود كه عاشقش بود

دستي رو روي چونم حس كردم 

از گذشته خارج شدم و به چشماي سبز رنگ يارا زل زدم  _داري به چي فكر ميكني؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part431

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

آخرين پك رو به سيگارم زدم و از پنجره سيگار رو پرت كردم پايين زير لب زمزمه كردم “هيچ”

 

دستش رو گذاشت رو بازوم و خواست حرف بزنه كه نذاشتم و از كنارش رد شدم

داشتم از راهرو رد ميشدم كه فرهمند صدام زد  _ميلاد بيا پسر، وقتشه با رئيس بزرگ روبرو بشي

نفس عميقي كشيدم و سعي كردم آشوب درونم رو با قيافه ي بي تفاوت هميشگيم پنهون كنم

 

اون نميدونست من كيم

حتي نميدونست اسم و فاميلم چيه…

عوضي بيشرف حتي باباش به روش هم نياورد كه چه گهي خورده

برگشتم و بي تفاوت به قيافه ي ذوق زده ي فرهمند خيره شدم و قدم هاي محكمم رو برداشتم جوري قدم بر ميداشتم كه انگار ميخواستم  حرص و استرسم رو زير پام له كنم

 

پيش فرهمند رسيدم كه راهنماييم كرد داخل اتاقي كه پنجره ي بزرگي داشت

چشمم كه به احسان افتاد تك تك جيغ هايي كه كشيدم تو گوشم اكو داد يه بغض مزخرف به گلوم سرازير شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part432

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

حتي از معرفي شدنم توسط فرهمند چيزي نفهميدم فقط سكوتي كه به وجود اومد نشونه ي تموم شدن معارفه ي فرهمند بود

كه مجبورن سري به نشونه ي سلام تكون دادم كه مثل خودم سري تكون داد پوزخندي زدم

 

از اون مرد هيكلي و چهار شونه و ورزش كار چيزي نمونده بود خوشم مياد زندگي خوب روي واقعي شو به همه نشون ميده حقشه تمام اين بدبختيا

ولي من هنوز هم دليل واقعي اينكه چرا دنبال سام هستند رو نفهميدم و به خاطر اينكه از هدفم دست نكشم و فكر نكنند فضولم هيچ وقت سوال نپرسيدم

سام هم هيچ وقت با وجود اينكه وكيلش بودم در مورد چيزي به من نگفته ولي ميدونم يه چيزهاي مبهمي تو زندگيش هست

 

حتي يه بار فهميدم كه نام خانوادگيش واقعي نيست و شناسنامه الانش جعليه

ولي بازم سرك نكشيدم ولي الان برام مهم شده بود خيلي هم مهم شده بود

سرم رو انداخته بودم پايين و به نقشه هاشون گوش ميدادم

 

شك كرده بودند كه سام زندست به خاطر همين هم در اين چند ماه منتظر مونده بودند و شيرين رو اينجا نياورده بودند

اونا از من ميخواستند كه بهش نزديك بشم كاري كنم بعد از مرگ سام عاشق من بشه و شايد خيلي چيزا رو پيش من لو بده

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part433

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ولي چيزي نتونستنيم گيرمون بياد هِه!

البته من نداشتم چيزي گيرشون بياد

نميدونم انگار يه چيزي مانعم ميشد تا سام و شيرين رو لو بدم درست رفتار كرده بوديم

جوري كه باورشون شد سام واقعاً زندست

اما با بي ميلي هاي شيرين و همكاري نكردن هاش همه فهميدند كه نتونستم خودم رو بهش نزديك كنم همون لحظه صداي احسان رو شنيدم

 

 _كارت اولا خيلي درست بود، ولي قرار بود دختره رو عاشق خودت كني… فكر ميكردم عرضش رو داري

 

حتي از اينكه من رو مخاطب قرار ميداد براي حرفهاش داشت حالم بهم ميخورد ولي مجبوري خودم رو كنترل كردم 

 _دختره زيادي درگيره سام شده 

همينكه گفتم سام يهو قاطي كرد و مشتش رو كوبيد رو ميز  _اسم اون كثافتِ مادر… حرومزاده رو جلو من نيار

 

تو دلم بهش پوزخندي زدم

كسي نيست بگه صفات خودت رو چرا به بقيه نسبت ميدي ولي سكوت كردم…

داشت ميگفت كه به زور ميخواد شيرين رو به عقد خودش دربياره و بعدش كه تمام ثروت و زيبايي و تنش رو گرفت ميندازتش دور تو دلم به تصميماتش پوزخند زدم

ميخواستم جلوش بزنم زير خنده و بگم زر نزن تا من و سام هستيم عمراً بتوني دستت به شيرين برسه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part434

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يه لحظه به خودم اومدم

چي دارم ميگم؟ من اومدم اينجا تا احسان روبكشم نه از شيرين حمايت كنم يه لحظه سرم رو آوردم بالا و گوشه پنجره رو ديدن هاله ي كوچكي از سام رو ديدم

نه نبايد ببيننش

سريع رفتم و جلو پنجره ايستادم  تا نبيننش فرهمند نگاهي سوالي بهم انداخت ولي من از اول هم تصميمم همين بود

يا از طريق سام يا از هر ذريقي احسان رو پيدا كنم

از اول نميخواستم اين بازي رو شروع كنم ولي نميدونم چرا اين كارا رو كردم

سام خيلي مرد تر از اين حرفهاست كه من بخوام بهش خيانت كنم از اول هم ميخواستم به عنوان طعمه ازش ايتفاده كنم

 

ولي اين پشيموني چيه؟

شيرين خوب حس كرده بود كه شايد خائن من باشم آره منم جزء خائنام

فرهمند و احسان با هم داشتند بلند بلند ميخنديدند 

با خنده هاشون يرم رو آوردم بالا كه متوجه نگاه مرموز ايليا شدم يه مردي تقريباً همسن و سال خودم

هموني كه ميخواست از طريق شركت الكي كه زده بود پشت سام رو به زمين بزنه ولي نميفهمم چي شده كه اينهمه دشمن سام دور هم جمع شدن

 

راستي مگه منم دشمنشم؟ من چرا از پشت بهش خنجر زدم خودم تو دهن خودم جواب دادم چون از اول هم همين تصميم رو داشتم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part435

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

به احسان خيره شدم…

من يه زندگي واسه خودم ساخته بودم ولي الان بازم دارم گند ميزنم دوباره به زندگيم

ايليا چشماي نافذش رو دوخته بود به من…

نگاهش اذيت كننده بود، جوري كه نميذاشت فكر كنم…

تمام حرفهاشون حول و حوش اين ميچرخيد كه با شيرين مي خوان چيكار كنند…

 

احسان از سرجاش با اقتدار بلند شد

 _صبح ميرم سر وقت دختره و خودم ميبينمش، ميخوام ببينم اندازه ي عكسهايي كه ازش ديدم زيباييش منحصر به فرده؟ اگه خيلي خوب باشه شايد نگش داشتم واسه خودم تو يكي از دخمه هام ميخواستم سرم رو بكوبم به ديوار من چيكار كردم!…

 

داشتم رواني ميشدم… نميدونستم هنوز وقت پشيمون شدم دارم؟ احساس لعنتي عذاب وجدان نسبت به شيرين حالم رو بهم زده بود از اتاق اومدم بيرون كه گوشيم زنگ خورد پارميس! هِه جواب اينو چي بدم لعنتي تو از كجا تو زندگيم خيمه زدي يه لحظه دلم آرامشش رو خواست

رفتم تو يكي از اتاق ها و گوشي رو برداشتم  _الو

 _ميلاد… كمكمون كن، ميلاد شيرين از صبح كه رفته شركت بعدش نيومده خونه، مامان مريم نگرانشه منم دلم آشوبه… از شيرين خبر داري كلافه دستي تو موهام كشيدم  _نه خبر ندارم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part436

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

يه لحظه مكث كرد و چيزي نگفت

اين دختر چرا منو انقدر شناخته بود كه از لحن حرف زدنم فهميد چيزي شده كه سكوت كرد   _كجايي ميلاد؟ بي تفاوت گفتم

 _بيرون

پوزخندي زد و خيلي قاطعانه گفت

 _ميخوام ببينمت

 _الان ميخوام ببينمت ميلاد

از اين مدل حرف زدنش حرصم گرفت، اون كيه كه رو من صداش رو بلند ميكنه! تا اومدم حرف بزنم صداي پر از حرص و بغضش رو شنيدم

 _ميلاد از كسي كه تو زندگيش هيچي براي از دست دادن نداره بترس ،سام تنها تكيه گاهم بود، شيرين خيلي زود شد راز دار و سنگ صبورم و تو…

نفس عميقي كشيد و طولاني خالي كرد

 _و تو خيلي دود شدي منبع آرامشم، با وجود بي تفاوتي هات بازم بودنت آرامشه، ميدوني من از بچگي كسي رو نداشتم

كم كم بغضش كاملاً آشكار شده بود و هق هق هاي آرومش نشون از گريه كردنش بود كه ادامه داد

 

 _به ياسر و دايي امير و ياسمن دلخوش بودم كه يكي مرد ، يكي افتاد يه گوشه يكي هم سرش به عشق بازي خودش گرمه … من شما سه نفر رو دارم، اگه شما ها رو هم نداشته باشم حاظر خودم هم نباشم، اون دوتا الان نيستند و نميخوام فكر كنم تو دخالتي تو اين كار داري ، من بازم هر سه تاتون رو ميخوام… ميلاد كاري نكن بزنم به سيم آخر و خودمو خودت رو بندازم تو آتيش ، پس  بيا ميخوام ببينمت

حرفاش به اندازه اي قانعم كرد كه از اتاق زدم بيرون و رفتم سمت در كه ايليا رو ديدم عجيب آدم مرموزي بود صداي گيرا و محكمش رو شنيدم

 _كجا؟

بي تفاوت نگاش كردم و از بغلش رد شدم

تو جايگاهي نبود بهش جواب پس بدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part437

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸   …صداش منو سر جام متوقف كرد

ميدوني … خيلي بده يهو يه اتفاق ناگوار برات بيوفته و يهو خودت رو  تو قبر ببيني… پس عاقل باش

با خنده ي كاملاً آشكار برگشتم سمتش

 _زيادي فيلم ميبيني نه؟ باو ديالوگات خيلي كليشه اييه بعد يه حالت متفكرانه به خودم گرفتم

 _راستي اون كار احمقانه گرفتن عكس هاي من و شيرين و بردنش  و دادنش به دست سام هم كار مغز نابغه ي تو بود نه؟!

با حرص بهم زل زد كه خنده ي تمسخر آميزي به روش زدم و سري براش تكون دادم

 _كم مثل اين خاله زنكا پاي فيلمهاي جم تي وي بشين، يكم خلاق باش لبخند خونسردي زد

 

 _ولي خوب سام مرد نه؟ لبخند از رو لبام كنار رفت

پس اينم كار خود نابغش بود، تو دلم بهش پوزخند زدم ولي تو ظاهر سري تكون دادم و  بي تفاوت گفتم  _خيلي خوب مرد!

 

سري براش تكون دادم و از ساختمون زدم بيرون به پارميس اس ام اس زدم

_دارم ميرم خونه يك ساعت ديگه اونجا باش

 

 

“سام”

 

در بزرگ گاراژ باز شدكه از دور ديدمش ميلاد داشت ميومد بيرون سريع خودم رو با راه خاكي رسوندم و منتظر ميلاد موندم

داشت از جاده ي خاكي ميومد پايين كه تو شب همينكه از پيچ پيچيد من رو ديد

محكم زد رو ترمز و…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part438

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با عصبانيت با چشمايي كه از شدت قرمزي به خون نشسته بود به چشماي بي تفاوتش نگاه كردم

وقتي ديدم منتظر ايستاده رفتم سمت ماشين و سوار شدم بدون هيچ حرفي حركت كرد

نفسهاي عصبي من بود كه سكوت داخل ماشين رو ميشكست  _ببين سام من…

 

همينكه صداش رو شنيدم اينهمه كنترل كردن خودم پريد دست مشت شدم رفت تو دهنش كه دادش تو ماشين پيچيد و زد رو ترمز

همينكه ماشين رو نگه داشت اسلحه ام رو كه چند وقتي بود تو دستم نگهش ميداشتم رو در آوردم و زير چونش گذاشتم و به صورتش كه از درد جمع شده بود زل زدم

صدام از شدت عصبانيت ميلرزيد

 

_يك دليل، فقط يك دليل بگو تا ماشه رو نكشم نفس عميقي كشيد

 

 _احمق نشو سام…

دادي كشيدم  _فقط يك دليل…

نفس عميقي كشيد و صورتش رو برگردوند سمت من  _تنها كسي كه ميتونه شيرين رو نجات بده منم…

دستم شل شد و  اسلحه رو آوردم پايين با دهانه ي كلتم زدم تو صورت و زير لب گفتم

 _برو سمت خونه خودت

سرش رو به معني باشه تكون داد و حركت كرد سمت خونه ي خودش

 

وقتي رسيديم رفت تو پاركينگ  _خونت كه تحت نظر نيست؟ آروم زير لب زمزمه كرد “نه”

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part439

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از ماشين پياده شديم و سوار آسانسور شديم و رفتيم بالا

همينكه از در آسانسور اومديم بيرون پارميس دم در با چشمايي كه داد ميزد چقدر گريه كرده رو برومون بود

نگاه گنگي بين به من و ميلاد انداخت و روي من نگاهش رو نگه داشت و آروم و كمي هم با تعجب گفت

 _ميلاد ميدونه؟

سرم رو به معني آره تكون دادم

كه با تعجب به ميلاد خيره شد كه لباش پاره شده بود

 

ميلاد بدون هيچ حرفي رفت سمت در واحدش و بازش كرد كه همه رفتيم داخل همينكه پامون رو گذاشتيم داخل پارميس پريد بغلم

 

 _دلم برات تنگ شده بود 

بغل كردن يه آشنا و كسي كه بدوني اون خيانت كار نيست خيلي آرامش بخشه

محكم بغلش كردم و آروم زير گوشش گفتم

 _برام دعا كن پارميس، دارم كم ميارم، شيرين الان تو دست اون بيشرفهاست

ازم دور شد و ناباور به چشمام زل زد و با حرص برگشت سمت ميلاد  _تو كردي نه؟

ميلاد هيچي نگفت و پيك مشروبي كه ريخته بود رو يه سره خورد  و مثل هميشه خونسرد گفت  _آره

 

نتونستم خودم رو كنترل كنم و گلدوني كه روي ميز بغل دستم بود رو برداشتم و پرت كردم سمتش

مطمئناً اگه جا خالي نداده بود صورتش با زمين يكسان ميشد

 

 , [24.12.18 13:05]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part440

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

وقتي ديدم بهش نخورد با حرص رفتم سمتش كه با حرفي كه زد سرجام ايستادم

ناباور بهش نگاهي كردم نميذارم اين اتفاق بيوفته…

پاهام شل شد و….

 

 ….

 

جليقه ي ضد گلولم رو پوشيدم و  و سويشرتم رو روش پوشيدم كلتم رو برداشتم و تو كمرم قائم كردم

جديداً بدون تجهيزات بيرون نميرم

صداي كامي كه داشت شامش رو ميخورد شنيدم

 

 _يه چيزي ميخوردي بعد ميرفتي بدونه برگشتن به سمتش زير لب گفتم

 _به دوربيني كه وصل هستي به دقت نگاه كن، كوچكترين اتفاقي ديدي به من خبر بده، بدونم كامي خوابيدي يا كوچكترين اتفاقي واسه زنم پيش اومده من ميدونم و تو ها

 

باشه بابايي گفت كه در رو بستم زدم بيرون

امروز وقتشه يك نفر ديگه هم از زنده بودنم باخبر بشه ميدونم تنها تو خونست

هم شب بودن هم تنها بودنش بهم فرصت ظاهر شدنم رو داد

 

سوار تاكسي شدم و رفتم نزديك خونه ي اون عوضي

نزديك پارك يه تلفن عمومي بود كه از سوپر ماركت كارت خريدم و ازش استفاده كردم

شماره اي كه سه سال بود همون بود رو از حفض گرفتم بوق اول بوق دوم بوق سوم و…

الو…

 

دروغ ميگم اگه بگم نسبت بهش بي تفاوتم و دلم براش تنگ نشده

چقدر دلم براي صداي مهربون و محبت هاي خواهرانه و دوستانش تنگ شده بود

 

 , [24.12.18 13:05]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part441

#آدمهاي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

آروم سلام كردم كه با همون سلامي كه كردم خشكش زد هيچي نگفت بايد راضيش ميكردم بياد بيرون تا باهاش حرف بزنم  _ياسي منم… ميشناسيم نه

 

بازم سكوت عايدم شد هيچي نميگفت …

حتي صداي نفس هاش به سختي شنيده ميشد كه همون هم باعث ميشد بفهمم تماس قطع نشده

 

 _ياسمن بهت نياز دارم، پارك بالاتر از خونه رحمان منتظرتم، خواهش ميكنم بيا…

بالاخره سكوت رو شكست و آروم گفت

 

 _تو… تو….

 

نميتونست جمله تشكيل بده، آره اون فكر ميكرد واقعاً مردم

 

متاسفم خواهري كه اذيتت كردم سكوت بدي بينمون حكم فرما بود… آروم گفتم

 

 _ياس منتظرتم، ميدوني از انتظار متنفرم خندش تو گوشم پيچيد يه خنده ي تلخ نذاشتم چيزي بگه و گوشي رو قطع كردم رفتم روي نيمكت نشستم بلكه بياد…

دلم براي آرامش دوماه پيشم تنگ شده دلم بودن شيرين رو ميخواد

دلم بوي خونمون رو ميخواد، عطر مادرم دلم ميخواد با مامان بريم سر قبر رهام دلم براش بدجور تنگ شده حتي براي ياسر

 

كاش بودي داداش، اگه بودي من تنها نبودم

شايد من آدمهاي اشتباهي رو براي اعتماد كردن انتخاب كردم ولي تو…

تو منو انتخاب كردي!

 

 , [24.12.18 13:05]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part442

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

بهم اعتماد كردي ولي من خيانت نكردم با تمام وجود از بازمانده هات مراقبت كردم تو آدمشناس خوبي بودي

ميدوني همه چي رو ازت ياد گرفتم ولي آدم شناسي رو…

پوووف

به ساعت نگاه كردم

٤٠ دقيقه بود منتظرش بودم

دورو برم خلوت بود

 

كسي تو پارك نمونده بود پارك كوچيكي بود ولي خوب بود

انتهاي پارك دوتا پسر بودند كه شونه به شونه ي هم نشسته بودند و داشتند سيگار دود ميكردند …

شايد اگه رهام بود يا ياسر بود منم يكي رو داشتم كه اينجوري بيخيال بشينم باهاش سيگار دود كنم و درد دل كنم ولي ميلاد… من كه بهش اعتماد كردم من كه ازش هيچ محبتي رو دريغ نكردم چرا با من اين كار رو كرد يه لحظه ياد چند روز پيش افتادم وقتي به باد كتك گرفتمش

حقش بود، نتونستم بكشمش چون كارم گيرش بود ولي يه روز ميكشم حتماً ميكشمش

بازم به ساعت نگاه كردم

يك ساعتي بود منتظر بودم اگه قرار بود بياد تا الان اومده بود از جام پاشدم تا برم 

ياسمن هم باورم نكرد… هنوز يك قدم برنداشته بودم كه صداي قدمهاي سريعي رو شنيدم دقيقاً پشت سرم صداي آشنايي كه پر از بغض بود رو شنيدم

 

 _ديگه هيچ وقت وقتي پيشم نيستي بهم نگو ياس، ياد ياسر ميوفتم اون موقع دلم داداش ميخواد، دلم يه بغل گرم برادرانه ميخواد ، هروقت خودت پيشم وايساده بودي بگو ياس تا بتونم محكم بغلت كنم و حسرت برادرم رو دلم نمونه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part443

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخندي زدم و برگشتم سمتش كه محكم خودشو پرت كرد تو بغلم يه جوري گريه ميكرد كه جيگر من داشت ميسوخت

 

 _خيلي نامردي، ميدوني چند وقته خواب و خوراك رو ازم گرفتي؟ ميدوني بدون محبتهاي برادرانت چقدر زندگي سخت بود، ميدوني ديگه كسي پشتم نبود بزنه به شونه ي رحمان و بگه پاشو بيا خواستگاري خواهرم بعد حرف بزن، كجا بودي كه زنت باعث شد از خونه برم… كجا بودي وقتي شيرين داشت با ميلاد بعد از فهميدن مرگت…

نذاشتم حرفش رو تموم كنه كه سريع گفتم  _همه چي نقشه بود ياسي همه چي…

با بهت از بغلم اومد بيرون و ناباور بهم نگاه كرد كه لبخندي زدم و سرم رو انداختم پايين

 _يعني همه ميدونستن تو زنده اي و فقط من…

 _فقط شيرين و ميلاد ميدونستند لبخند تلخي زد و سرش رو انداخت پايين  _داداش حس غريبي ميكنم، كي من برات غريبه شدم اون زماني كه ما ها باهم نقشه ها ميكشيديم نه شيرين بود نه ميلاد حالا اونا براي تو… 

بغضش نذاشت ادامه بده و لبخند تلخي زدو رو نيمكتي كه بغلمون بود نشست وبه يه نقطه خيره شد

پيشش نشستم و بدون مقدمه شروع كردم هرچي بود رو براش گفتم

 

هرچي كه بود و نبود…

همه چي رو… 

 

و اينكه الان به خاطر اينكه مطمئن شدن من مردم شيرين رو گرفتند  ياسمن سرش رو بين دستاش گرفت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part444

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سامي من با شيرين چكردم؟ كلي توهين و تهمت… من نميدونستم…

دستم رو انداختم رو شونه هاش و كشيدمش تو بغل خودم و به خوم فشردمش

 _تو نشون دادي يه خواهر واقعي هستي، اگه نبودي اين جوري بهت بر نميخورد رفتارهاي ميلاد و شيرين…

با حرص برگشت سمتم

 _تو چطوري اجازه دادي ، تو بي غيرتي؟ احمقي؟ نفس عميقي كشيدم و لبخندي زدم

 

 _چون هم به شيرين هم ميلاد اعتماد كامل داشتم كه هيچ حسي به هم پيدا نميكنن يا كار خطايي انجام نميدن… تا حدي كه شيرين انقدر خودش رو نسبت به ميلاد سرد نشون داد كه شيرين رو گرفتند تا خودشون كار نيمه تموم ميلاد رو تموم كنند _ميخوان چيكار كنند؟

سكوت كردم و به  يه نقطه خيره شدم

از درون غوغا بودم حرفهاي ميلاد تو گوشم و تو مغزم بود

 

ترسي كه داشتم بيشتر شده بود ميدونستم بايد به اون قضيه ربط داره  ولي چطور من رو پيدا كرده بودند ياسمن برگشت سمتم و با ترديد گفت  _احتمال ميدي كار كي باشه ؟ 

نگاهم رو بر گردوندم سمتش و به چشماش دوختم تو سكوت بهم زل زده بوديم كه چشماش پر اشك شد  _نه امكان نداره، نه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part445

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _نميدونم ياسمن مطمئن نيستم ولي ما كه دشمن ديگه اي نداريم يه لحظه رواني شد و از رو نيمكت بلند شد و شروع كرد به قدم زدن

 _نه سام نه! اگه اونا باشند كه ما بدبخت ميشيم، سام شيرين دست اوناست ،همونجوري كه ياسر پيششون بود… سام اگه شيرين رو هم مثل ياسر…

 

نذاشتم حرفش رو تموم كنه، حتي يك لحظه هم فكر كردن به اين قضيه برام غير ممكن بود، من نميذاشتم كه بلايي كه سر ياسر اومد سر شيرين بياد

ميلاد احمق رو هم فرستاده بودم اونجا تا از جاش تكون نخوره و هواي شيرين رو داشته باشه دادي زدم

 _ياسمن خفه شو، همچين چيزي اتفاق نميوفته فهميدي، اجازه نميدم …

الان هم اينجام تا از تو هم كمك بخوام، بازم به هم نياز داريم

يه لحظه ايستاد و بهم زل زد و كنار پام روي چمنا زانو زد و لبخند اومد رو لباش

 _آره بهتره باز دست به يكي كنيم من ، تو، پارميس ، تازه الان ميلاد و رحمان هم هستند…

 

نتونستم به چشماش نگاه كنم

به دستاش كه روي دستاي من گذاشته بودم خيره شدم و آروم گفتم

 _رحمان نه ياسمن، رحمان نبايد از هيچ چيزي باخبر بشه، نه زنده موندن من نه همكاري تو با من

يه لحظه جا خورد ، سعي ميكرد به چشمام زل بزنه ولي من از نگاهش فرار ميكردم

بالاخره جرأت كرد و آروم گفت  _چرا؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part446

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  زير لب زمزمه كردم

 _چون از اول رحمان بود تمام اطلاعت ما رو داد بهشون، چون از اول اون بود كه تو تمام خونه ي من حتي تو حمومي كه زن من حموم ميكرد دوربين گذاشت، چون اون بود كه همه ي ما رو فروخت، نا باور گفت

 _شوخي ميكني سام، سام داري در مورد رحمان حرف ميزني نه؟ غير ممكنه رحمان… 

 

اين  دفعه براي اينكه مطمئن بشه مستقيم زل زدم به چشماش

 _يه سوال ازت ميپرسم راستش رو بگو، وقتي تو حموم شيرين داشت خودكشي ميكرد كي اولين نفر رفت تو اتاق ما و در حموم رو زد؟ كي بقيه رو صدا زد؟

نا باور داشت بهم نگاه ميكرد و هيچي نميگفت، چشماش پر از اشك شده بود

 

 _ميدونستند اگه شيرين بميره تمام داراييم وقف ميشه، چون من وصيت نوشتم كه در صورت نبودن من تمام داراييم به زنم برسه و بعدش در صورت نبودن نه من نه زنم تمام داراييم وقف بشه و مادرم هم تو يكي از بهترين خانه هاي سالمندان ازش مراقبت بشه! پس اونا به زنده ي شيرين نياز داشتند نه به مردش… اونا وقتي ديدند شيرين ميخواد خودكشي كنه سريع رحمان رو فرستادند تا جلوي شيرين رو بگيره ناباور تو چشمام نگاه كرد وزمزمه كرد

 

 _سامي نگو… نه رحمان من و ميخواد، اون دوست صميمي تو بود از قديم با هم بوديد تك خنده اي كردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part447

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _منم نميدونم چرا اين كار رو كرده، نميدونم ياس، ولي اين رو ميدونم نميذارم يكيشون هم زنده بمونند، نميذارم! از هر راه ديگه اي ميخواستند بهم آسيب برسونند ولشون ميكردم به امون خدا ولي بد جايي دست گذاشتند ياس من تك تكشون رو نابود ميكنم حتي رحمان رو هم نميذارم زنده…

 

به چشماش زل زدم تا عكس العملش رو ببينم

 _بعد از اين چيزهايي كه شنيدي يك روز بهت وقت ميدم.. يا با من باش مثل هميشه پشتم باش  يا همه چي رو فراموش كن و بمون با رحمان و هرچيكه الان بود رو فراموش كن

گوشيش رو گرفتم و  شمارم رو توش سيو كردم و بهش پس دادم

 

 _منتظرتم

 

نگاهش رو از نگاهم گرفت دلم نميومد غم تو نگاهش رو ببينم ميخواستم  هر كاري كنم تا به اين روز نرسيم و مجبور نشم بهش خبر بدم ولي مجبور شدم

اون از آرش بيشعور كه وقتي با هم ديگه بودند  دائم تو فكر چشم چروني و خوشگذروني خودش بود بعدش هم كه به خاطر شرايط پيش اومده و ناراحتي ياسر كه سالها عذا دار بود و حالا رحمان…

ازش نميگذرم به هيچ وجه نميگذرم از جام بلند شدم    خواستم يكم تنهاش بذارم به فكر كردن نياز داشت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part448

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

رفتم سمت پناهگاه پايين خونه

به كامي زنگ زده بودم تا كل سيستم رو منتقل كنه اونجا به يه مكان باز تر نياز داشتيم يه جاي امن تر

رفتم به در ورودي زير زمين و وارد شدم  بعد از يك ربع بيست دقيقه به راهرو اصلي رسيدم

 

وقتي در رو باز كردم پارميس برگشت سمتم

هنوز هم نتونسته بود چيزهايي كه ميلاد بعد از سالها بالا آورده بود رو هضم كنه

من پارميس رو ميشناسم اون يه گيري نسبت به ميلاد داره فقط خدا بخير بگذرونه

 

پارميس خيلي راه هاي اشتباهي رو رفته ولي اگه كسي پيشش باشه ميتونه راه درست رو پيدا كنه

راستش شايد ميلاد گزينه ي مناسبي باشه

از وقتي حرفهاي ميلاد رو شنيدم تو دوگانگي گير كردم

هنوز هم از دستش به شدت عصبانيم ولي بعد از حرفهاش كه البته با توجه به سابقش هنوز باورش نكردم ، اگه بدونم حرفهاش راسته كاري ميكنم انتقام ميلاد هم گرفته بشه  نميذارم همينجوري قسر در برند پارميس لبخند غمگيني زد   _چيزي خوردي؟

 

سري به نشونه ي نه تكون دادم كه رفت آشپزخونه و با يه بشقاب برگشت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part449

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _اينو بخور بيكار بودم درست كردم به ماكاروني كه جلوم بود نگاه كردم

آخرين بار كي دست پخت پارميس رو خورده بودم!؟ اونم ماكاروني!

ياد وقتي افتادم كه با ياسر دعواش شد و تمام حرفهاش رو از ته دل داد زد ياد وقتي كه پشيموني رو تو چشماي ياسر ديدم ياد وقتي كه پاي درد دل پارميس نشستم

هنوز هم از بودنم با پارميس خجالت ميكشيدم

 

هنوز هم نميدونم چجوري يه روز به ياسر جواب پس بدم

اگه يك بار تو زندگيم بهم وقت بدن تا برگردم عقب بر ميگردم به اون شبي كه با پارميس آشنا شدم

چند قاشق خوردم ولي بغضم اجازه نداد صداي پارميس رو شنيدم

 _سامي اگه ميلاد راست بگه چي اون وقت…

نگاهي به كامي كردم كه مشغول كار خودش بود

 

همينمون مونده بود كامي هم در مورد دزدي مون بدونه ديدم خيلي از ما دوره و درگير سوار كردن سيستم رو همديگست برگشتم سمت پارميس

 _ميدونم چي ميگي پاي هممون گيره… ولي چطور ممكنه پيدا مون كرده باشند؟

پارميس_ با ياسمن حرف زدي سرم رو به نشونه ي آره تكون دادم 

دلم آرون نگرفت و بازم به ميلاد اس ام اس دادم “چخبر… شيرين خوبه؟” به ثانيه نرسيد جواب داد

 “اگه همينجوري ادامه بدي منم ميكشن اونم ميكشن خيالت راحت ميشه ،آره خوبه حواسم هست”

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part450

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

پوف كلافه اي كشيدم و گوشي رو با حرص كوبيدم رو ميز

پارميس سوالي نگام كرد كه حرفي نزدم و خودمو با غذا مشغول كردم برعكس اولش كه از گلوم پايين نميرفت الان با حرص ميخوردم همش رو تا آخر خوردم

آخر غذا بودم كه صداي كامي رو شنيدم

 

 _داداش پس من چي؟ تك خوري؟!

 

انقدر عصبي بودم كه جوابشو ندادم

پارميس رفت تو آشپزخونه و با يه ظرف بزرگ ماكاروني برگشت و جلو كامي گذاشت

كامي با نيش باز به پارميس نگاه كرد كه با عصبانيت بهش توپيدم  _كامي سرت تو كار خودت باشه ها

من حوصله ندارم چشات نچرخه تا از كاسه درشون نياوردم با تعجب بهم نگاه كرد

ميدونم خيلي بد ياهاش حرف زدم

اما هم حرص خودمو خالي كردم هم يه كاري كردم ديگه سرش رو نياره بالا

پايين يه سالن بزرگ بود يه كف سفيد با دوتا اتاق و يه آشپزخونه و يه سرويس و حموم با هم

 

يكي از اتاقها قبلا خودم توش سيستم نصب كرده بودم ولي اين سرويس كامي به قدري بزرگ بود كه نياز داشت تو فضاي بزرگتري باشه پس تو سالن كه سرجمع دوتا كاناپه و يه تلويزيون بود نصبش كرديم تازه مانيتورهاي من رو هم بهش اضافه كرديم من ميدونم باهاشون چيكار كنم  رفتم پشت سيستم و لبخندي زدم

تو دل خودم گفتم

 

“كار بدي كردي كه برگشتيد”…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part451

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نميدونستم كيا هستند و چه ربطي به اونا دارند ولي بايد مطمئن ميشدم با صداي بلند گفتم   _كامي سيستم آمادست؟

 _آره، فقط پسورد رو وارد كن و شروع كن سرم رو به نشونه ي باشه تكون دادم رمز رو وارد كردم و اينتر رو زدم

لبخندي اومد رو لبم كار اول؟

خوب پيدا كردن اگه شده يك سرنخ درمورد اتفاقي كه براي ميلاد افتاده…

خوب بايد چيكار ميكردم و كجا رو ميگشتم؟

نمي دونم چرا نميتونستم تمركز كنم كه يهو  صداي پارميس رو شنيدم  _چرا انقدر دست دست ميكني؟ شروع كن ديگه…

 

استرس تو صداش مشخص بود

ميترسيد تك تك حرفهاي ميلاد راست باشه منم ميترسيدم از راست بودن حرفهاي ميلاد…

اگه راست بود يه جور عذاب وجدان ميوفتاد رو گردنم

كه چرا حتي يك بار هم ازش نپرسيدم دليل اين كارات چيه؟ از اول انقدر درگير بودم و ذهنم آشفته كه يادم رفت ازش بپرسم چرا تو بايد به زنم نزديك بشي

چرا بايد با اون باشي؟ 

چرا ميخواي نقش بازي كني

حتي نپرسيدم اصلاً تو جايگاهت تو اين ماجرا كجاست دستم رو روي كيبرد ناخداگاه حركت دادم اسم باشگاهي كه ميلاد ميرفت رو يادم بود باشگاه لُرد…

 

اوه خدا رو شكر هنوز هم داير بود اون باشگاه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part452

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يه باشگاه معتبر و مشهور تو منطقه ي زعفرانيه!

خوب من بايد سيستمشون رو هك ميكردم 

ببينم تو آگهي هاي تبليغاتيشون سايت مخصوص باشگاه يا شماره مبايل زدند؟

خوب هر دوتاش هست…

از طريق سايت وارد ميشم

 

سايت هك كردن خيلي راحت تره

وارد آدرسشون شدم و شروع كردم به تعريف كردن كدها قسمت اول تمام شد قسمت دوم يكم طول ميكشيد…

پارميس با استرس پاهاش رو تكون ميداد كه عصبي بهش نگاهي انداختم كه حودش رو جمع و جور كرد

اين دفعه شروع كرد به جويدن ناخوناش نگاهي بهش انداختم و با اخم گفتم

 

 _پاشو برو چايي بيار جاي اينكه با اعصاب من بازي كني

 

بدون اينكه بهم نگاه بندازه با هول از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه

منتظر بودم كه اطلاعات لود بشه ولي خودم ذهنم درگير شد درگير شيرين!

الان چيكار ميكنه!؟  حالش خوبه؟  بده؟

لعنت به من و زندگي كه براش درست كردم…

اعصابم به شدت متشنج بود، ولي مجبور بودم صبر كنم و به اندازه ي سر سوزن به ميلاد اعتماد كنم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part453

#آدمهاي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  ايندفعه من

پاهام رو به شدت تكون ميدادم تا سريعتر لود بشه ولي لعنتي داشتم كم مياوردم

انقدر ذهنم درگير شيرين بود كه متوجه نشدم پارميس برگشته  _سامي؟

يهو از افكارم پرت شدم بيرون و به پارميس نگاهي انداختم بوي نسكافه تو بينيم پيچيد

اول صبحا هميشه شيرين نسكافه درست ميكرد نا خداگاه دلم پر شد ، چشمام پر شد دلم براي شيرين داشت پر ميزد من كردم من لعنتي

دست پارميس رو روي گونم حس كردم

نفهميدم كي شد و چي شد ولي مرد برا عشقش گريه ميكنه نه؟! به چشماي مشكي پارميس زل زدم كه اونم حالش از من وخيم تر بود هيچ چيزي بدتر از صبر كردن نيست هيچ چيزي…

 

اونم صبر و تحمل براي وقتي كه آرامش زندگيت تو خطر مرگ باشه كاش عرضه داشتم و محيط بي خطري براش فراهم ميكردم با شنيدن صداي بيب سيستم متوجه شدم لود شدنش تموم شده سرم رو تكوني دادم و خودم رو جمع و جور كردم الان وقت مقاوم بودن بود مثل همه ي اين سالها

بايد شيرين رو از اونجا بيارم بيرون، بعدش آزاده هر جا بره حتي بدون من

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part454

#آدمهاي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“شيرين”

 

با درد گردنم چشمام رو باز كردم

نميدونم چند روز بود كه تو اين وضعيت دارم به سر ميبرم روي يك صندلي نشسته ام حداقل منو دراز كش هم ، نميكنند يهو خوابم ميبره و گردنم اين ور و اونور ول  ميشه …

 

تمام لگنم درد ميكنه … دستم خواب ميره

خود به خود خوب ميشه دوباره پاهام خواب ميره…

اين دو روز جز هروعده يك ليوار آب چيزي بهم ندادند

البته اگه به اندازه ي يك كف دست نون رو بتونم بگم غذا بله غذا هم خوردم

هنوز اون كسي كه اصل كاري هستش نديدمش بايدبگم از روزي كه اومدم كسي رو نديدم

فقط دوتا نگهبان گردن كلفت كه هر وقت برام آب يا نون ميارن حس ميكنم ميخوان منو بخورن

 

بازم به اطراف نگاه كردم به شدت حوصلم سر رفته بود

كلاً روزي يك بار هم اجازه ميدادند برم دستشويي

 

از اين حالت به شدت داشتم رواني ميشدم

انقدر به خودم به الانم به گذشتم به آيندم فكر كرده بودم فكري هم برام نمونده بود

اميد داشتم سام بياد سراغم ولي… 

حتي خيلي وقتها دلم رو به ميلاد خوش ميكردم ولي وقتي يادم ميومد با من چيكار كرده رواني ميشدم در اتاق باز شد

انتظار داشتم بازم يكي از دو گردن كلفت رو ببينم ولي نه اين دفعه يه قيافه ي خيلي غريبه تر رو ديدم

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن