رمان ادمای شرطی پارت۱۳

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

وقتي ديد جوابي بهش ندادم اومد دوباره حرف بزنه كه تو چشماش زل زدم سريع  پريدم بين حرفهاش

 _حوصله خودت و تفكرات مسخرت رو ندارم، برو بيرون باز دهنش رو باز كرد تا چيزي بگه كه باز نذاشتم  _ميگم برو بيرون 

 

لعنتي خودم هم داشت از اين شخصيت جديدم حالم بهم ميخورد

مني كه هميشه مسالمت آميزانه و با مهرباني و روي خوش با همه حرف ميزدم الان يه آدم نكبت شده بودم با حرص رفت بيرون و در رو كوبيد 

لپتاپم رو جمع كردم و رفتم بالا تو اتاق خودم بايد خودم رو قوي ميكردم بايد از اين چند وقت استفاده ميكر م و چيزهاي زيادي ياد ميگرفتم

 …

سرم رو كه آوردم بالا   ساعت ٥:٣٠ شده بود

 

تازه يادم اومد اصلاً نهار هم نخوردم به نسكافه سرد شده بغل دستم نگاهي انداختم

دهنم ترشيده بود و بغير از اين قهوه چيز ديگه اي نداشتم جرعه اي خوردم 

لپتاپ رو جمع كردم و  رفتم پايين

ميلاد هدار بار تاكيد كرد كه اگه رفتم خونه بهش خبر بدم

انقدر دورو بريهام من رو با ميلاد ديدند و اون رفتارهاي عاشقونش و اون لبخندهاي زوري كه تحويلش ميدم، فكر ميكنند واقعاًخبريه بين ما ميلاد يك دوست واقعيه ولي واقعاً اين رفتارهاش حالم رو داره بد ميكنه  از طرفي هم هنوز دليل صد درصد رفتارهاش رو نميدونم

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part395

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

اومدم تو پاركينگ و سوار سانتافه سامي شدم دلم نميومد ماشينهاي فوق العاده ديگش رو بردارم

مخصوصاً اون لامبورگيني زرد رنگ رواني كنندش كه هيچ وقت نصيب نشد با هم سوارش بشيم

ماشين رو روشن كردم و اومدم از پاركينگ بيام بيرون كه فقط يه لحظه يكي رو ديدم كه پريد جلو ماشين به شدت ترمز زدم و چشمام. و بستم

وقتي صداي برخورد چيزي رو حس نكردم آروم چشمام رو باز كردم خره احمق!

شيشه پنجره رو دادم پايين و با حرص داد زدم

 _خري؟ ميدوني احتمال داشت نتونم ماشين رو كنترل كنم

 

يكي از ابروهاش رو انداخت بالا و بدون هيج حرفي اومد سمت ماشين و در رو باز كرد و خيلي شيك و مجلسي حركت كرد آروم لب زد

 _نگرانم شدي خانمم

واي ميخواستم با پشت دست بكوبم تو دهنم تا خون فوران كنه ولي جلو خودم رو گرفتم ولي نتونستم نقش بازي كنم فقط “اوهوم” آرومي از بين لبام خارج شد

يه جيبه مستطيلي دراز و بلند از جيبش در آورد و گرفت جلو من و باز اداي عاشقا رو در آورد

 _اين رو امروز براي تو گرفته بودم بلكه يكم خوشحالت كنه، ميخواستم يه شام عاشقونه با هم بخوريم ولي نشد ميزارم تو جيبت رفتي خونه بازش كن ،ميدونم خسته اي پس ترجيح ميدم بري خونه استراحت كني چيزي نگفتم و رفتم سمت خونه

دم در خونه از ماشين پياده شد و رفت سمت ماشين خودش

صبح هم اومده بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part396

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

اومد سمتم و لپم رو بوسيد و زير لب خداحافظي كرد

با حرص ماشين رو بردم داخل باغ و همونجا تو حياط ولش كردم صداي فروغ ميومد كه برا مامان مريم داشت داستان ميخوند ميترسيدم مامان مريم سكته كنه يه شب حالش خيلي بد بود

مجبور شدم وقتي بردمش بيمارستان زير گوشش آروم بگم كه سام نمرده و به زودي برميگرده ازم قسم خواست

به جون سام براش قسم خوردم، بهش گفتم حاي نبايد فروغ هم بدونه چون دشمن زياد داريم نميدونيم كي دوسته كي دشمن

از اون شب بهتر شده ولي بازم بعضي وقتها فكر ميكنه من دروغ گفتم و شروع ميكنه به گريه كردن!

 

امشب از اون شباست كه مامان مريم آرومه

نرفتم تو اتاقش و بهش سر نزدم بر خلاف شباي ديگه كه همينكه ميومدم ميرفتم پيشش و باهاش شام ميخوردم امشب مستقيم رفتم تو اتاقم به اندازه كافي خسته بودم

رفتم بالا و كيفم رو پرت كردم رو تخت كه از لاش همون جعبه بلند و باريك رو ديدم

بهش توجهي نكردم و بغل كيفم رو تخت دراز كشيدم با همون مانتو و شال جعبه دقيقاً بغل دستم بود

برش داشتم و نگاه اجمالي بهش انداختم

بازش كه كردم يه دستبند ظريف طلايي رنگ ازش افتاد پايين

جلوه اي زيبايي داشت با اون نگين هاي ريز و درشت سرمه اي رنگش

يه نگاهم به قسمت داخل در جعبه افتاد كه يه كاغذ روش چسبونده شده بود و درشت روش نوشته شده بود

 _يه جوري باش كن دوربينها نبينند كه داري اين برگه رو ميخوني استرس گرفتم همه خونه تحت نظر بود

چجوري بازش ميكردم و ميخوندمش؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part397

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نگاهي به كتابهايي كه چند وقت از كتابخونه سامي كش رفته بودم و يكيشون در مورد نكات كيفيتي قطعات سخت افزاري بود ، انداختم كتاب قطور و چند صد صفحه اي رو برداشتم ولي باز كردن يهوييش خيلي ضاع  بود

 

از رو تخت بلند شدم و شروع كردم به عوض كردن لباسام

البته از ترس دوربين ها معمولاً پشت پاراواني كه تو اتاق گذاشته بودم لباسام رو عوض ميكردم

اميدوار بودم اونجا دوربيني نداشته باشه!

لياسهام رو عوض كردم و بازم رفتم سمت جعبه ي دستبند

اين دفعه با لبخند جعبه رو باز كردم و با آرامش دستبند رو تو دستم كردم و با لذت بهش نگاه كردم

 

وقتي داشتم دستبند رو بر ميگردوندم داخل جعبه،  ناخونم رو بردم لاي كاغذ و از جعبه فاصلش دادم كه كنده شد با استرس و تو يه حركت كشيدمش تو مشتم و مچالش كردم احساس ميكردم مشتم داره عرق ميكنه!

به خاطر همين وقتي بلند شدم كه جعبه رو بذارم داخل كمدم دستم روكردم داخل جيب شلوار راحتيم و كاغذ رو گذاشتم داخل جيبم

 

بعد از دستشويي رفتن و مسواك زدن اومدم رو تختم  بالاخره رو تختم دراز كشيدم و كتاب رو برداشتم

انگاركه ميخوام مطالعش كنم

به بهونه جراغ خاموش كردن رفتم سمت پريز برق و كاغذ رو نامحسوس از جيبم دراوردم و برگشتم رو تخت و بعد از روشن كردن چراغ خواب بغلم كتاب رو باز كردم و كاغذ رو گذاشتم لاي كتاب و خيلي نا محسوس بازش كردم

با خوندن هر جملش ديوونه شدم

تا حدي كه ميخواستم سرم رو بكوبم تو ديوار حس ميكردم بند بند وجودم درد ميكنه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part398

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

چرا انقدر ظلم تو اين دنيا هست؟ چرا؟!

چرا هميشه يه نفر بايد قرباني بشه؟

چيزهايي كه ميلاد برام نوشته بود بغض رو مهمون گلوم كرده بود در حدي كه داشتم خفه ميشدم اين چه دردي بود لعنتي!

هرچي آب دهنم رو قورت دادم اين بغض لعنتي كنار نرفت آخر نامش رو خوندم

 

 “ميدونم ازم حالت بهم ميخوره وقتي لبخندهاي عاشقانه به روت ميزنم ،ميدونم چون خودم هم حالم بهم ميخوره! ولي ازت خواهش ميكنم شيرين بهم كمك كن، ميخوام انتقامم رو بگيرم ، نتونستم به زبون بيارمشون و نتونستم تحمل كنم ترحم نگات رو ، پس ازت خواهش ميكنم وقتي من رو ديدي به روي خودت نيار… فقط يكم ديگه صبر كن لطفاً… ها راستيكاغذ رو بعد از خوندن بسوزون با يه كاريش كن”…

 

به آب نياز داشتم تا اين بغض لعنتي رو بشوره و ببره پايين

با كلافگي كتاب رو بستم و از اتاق زدم بيرون كه با قيافه ي دپرس پارميس چشم تو چشم شدم

هيچ وقت به پارميس نگفتم بره يا بمونه تواين خونه خودش تا الان مونده

و الان چقدر خوشحالم از بودنش

حداقل ميتونم تو اين خونه بزرگ تنها نيستم رو مامان مريم و فروغ هم كه نميشه حساب كرد… 

پارميس به چشمام نگاه كرد

 _چرا چشات نم داره؟!

شونه هام رو انداختم بالا و با بغض گفتم

_دلم برا سام تنگ شده

لبخندي زد و آغوشش رو برام باز كرد

چرا به گرماي آغوش بي شيله پيله و بي قصد و غرض يكي نياز داشتم با تمام وجود بغلش كردم كه زير گوشم زمزمه كرد

_منم حالم خيلي بده … خيلي زياد تازه بغض صداي اون رو هم متوجه شدم

 

 , [24.12.18 13:04]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part399

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ازش دور شدم و به چشماي مشكيش خيره شدم كي غم نگاه همه مون تموم ميشه؟!

كي شرايط مزخرف كنار ميره  هر دو به يكم درد و دل نياز داشتيم

 ….

 

 

 

“سام”

 

 

چشمام ميسوخت، دو سه روز بود انقدر پشت مانيتور بودم   و هرچيزي رو بررسي كرده بودم خسته شده بودم در باز شد

كامي با دوتا ظرف يكبار مصرف غذا تو دستش اومد داخل  _چيزي پيدا كردي؟

پوفي كشيدم و شقيقه هام رو ماليدم  _نه!

بوي غذا به دماغم خورد تازه يادم اومد چقدر گشنمه

از پشت سيستم بلند شدم و رفتم پيش رحمان نشستم

لقمه ي اول رو كه تو. دهنم گذاشتم چشمم به مانيتور افتاد غذا رو كنار زدم و سريع خودم رو بهش رسوندم

اون علامتي كه داشت بهم نشون ميداد دو هفته بود دنبالش بودم با صداي كامي به اين دنيا برگشتم

 _چي شده؟ بالاخره لبخندي زدم

 _فكر كنم بالاخره اون بي شرف رو پيدا كردم!

كامي هم غذاش رو كنار زد و با نيشي باز خودش رو بهم رسوند  _اي ول دادا… حالا بايد چي كاركنيم؟ رفتم سمت كتم و چنگش زدم

 

 _به اين لوكيشن ميرم تا اول طرف رو ببينم ببينم كيه… چي ميخواسته! بعد تصميم ميگيرم

خيره شده بود به من و مردد داشت نگام ميكرد

سرم رو آوردم بالا و كلافه از اين نگاه هاي مرددش گفتم  _ها چته؟!

 

 , [24.12.18 13:04]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part400

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

مردد گفت  _منم ميام!

يكي از ابروهام رو دادم بالا و دست از آماده شدن برداشتم و جدي نگاش كردم

 _ببين خواستي كارهاي هيجاني انجام بدي دادي تمو م شد! از اينجا به بعدش احتمال داره زياد از حد هيجاني بشه… ببين نميدونم برسم اونجا چي در انتظارمه ، هيجان اونجا در حد تفنگ و تير اندازي و … 

ميفهمي؟

 

سكوت كرده بود و بهم خيره شده بود

رفتم سمت وسايلم و به آماده كردن خودم ادامه دادم تك تك چيزهايي كه احتمال داشت لازم باشه رو برداشتم

 

كلتي كه براي شرايط اضطراري گرفته بودم تو قسمت پشتي شلوارم قائم كردم

 

 _ميام!

برگشتم سمت كامي و پوفي كشيدم

 _آخه عقل كل كجا مياي؟ !

دستش رو تو جيب شلوارش گذاشت و گفت

 

 _ببين من تو كل زندگيم ترسو بودم… ميخوام جسارت و شجاعتم رو پيدا كنم

خنديدم …بلند خنديدم

 _ميدوني ترس لازمه، كسي كه نترس باشه احمقه! ببين اينجا فيلم سينمايي اكشن نيست كه، تا اينجاش اومدي كلي شاهكار كردي… از اينجا به بهد من نميتونم زندگيت رو تضمين كنم

 

نذاشتم حرفي بزنه و كتم رو چنگ زدم و از در پشتي زدم بيرون

موتوري كه به زور كامي خريده بوديم رو به سمت لكيشني كه سيستم به من داده بود حركت كردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part401

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با موتور از بين ماشينا راحت تر تونستم عبور كنم هرچند ساعت ٩شب اطراف خلوت تر بود

تبلتم رو به قسمت جلويي موتور فيكس كرده بودم و اطلاعات لوكيشن  رو براي تبلتم فرستاده بودم

با موتور تقريباً ١ساعت و ٤٠ دقيقه تو راه بودم

بالاخره رسيدم به يه جاي دور افتاده، شبيه يه سوله يا انباري بزرگ دو سه مرد هيكلي رو تو حيات اونجا ديدم لعنتي شب بود و هيچ جا ديده نميشد

تجهيزات زيادي هم نتونسته بودم با خودم بيارم

 

منتظر موندم تا بلكه كسي رو ببينم كه از اونجا بياد بيرون ولي دريغ از يك نفر

نا اميدانه دوباره رفتم سمت موتور ، موتور رو خيلي دور تر نگه داشته بودم

خواستم برگردم كه از قسمت پشتي سوله متوجه نور شدم ميدونم تنها بودم و خطرناك بود

ولي من تو اين راه پي همه چي رو به تنم ماليدم

 

مصمم رفتم سمت نور

صداهاي آرومي شنيدم ولي قوه تشخيصم پايين بود  ولي از لاي پنجره تونستم يه چيزايي ببينم مردي نشسته بود و پشتش به من بود

اون يكي مردي كه داشتم ميديدمش قيافش عجيب آشنا بود چشمام رو بستم و تمركز كردم كجا ديدمش؟!؟!

 

صداي پايي رو شنيدم مجبور شدم سريع خودم رو گم و گور كنم نگهبانها بودند چيز زيادي دستگيرم نشد

ولي همينكه جاشون رو پيدا كردم برام زياد بود فردا شب با تجهيزات بيشتر ميام

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part402

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بعد از پياده روي نسبتاً طولاني به موتور رسيدم پايه ي موتور رو دادم بالا

همينكه اومدم گاز بدم انگار تو مغزم جرقه خورد بر گشتم به گذشته

 

 “مواظب خودت باش پسر، من از اوناش نيستم دوبار شكست رو قبول كنم ،آخرين باريه كه شكستم ميدي منتظ رم همين امروز منتظر سورپرايزي كه برات دارم باش”

 

يدونه زدم تو پيشونيم

روز مناقصه من همين يارو رو ديدم

اوووم اسم شركتش هم  اها مهر دانش!

لعنتي تهديدش رو جدي نگرفتم مشتي به دسته ي موتور زدم لعنتي…

عوضي…

 

حاظرم شرط ببندم به خاطر من وارد اون مناقصه شده بود

حاضرم شرط ببندم تهديدهايي كه در مورد شيرين بود و اون همه عكس كه بهم ثابت ميكرد شيرين با ميلاد رابطه داره همه كار اين بوده ولي چرا!؟

من چه مشكلي براش پيش آورده بودم يه حس هايي داشتم كه عجيب من رو ميترسوند

ميترسيدم گذشته و كارهايي كه كرديم به قضيه ي الانمون ربط داشته باشه ولي غير ممكنه من رو پيدا كرده باشند مگه ميشه؟!

با حرص موتور رو روشن كردم و به سمت مغازه كامي حركت كردم تو راه منصرف شدم و به كامي زنگ زدم كه نميرم پيشش مسير موتور رو به سمت پناه گاه زير زميني خونه منحرف كردم

ورودي اون پناه گاه دو خيابون اونور تر  داخل يه كوچه و داخل مغازه ي متروكه

اصلاً اونجا كلاً عمدي متروكه شده بود

نه تنها خونت ي من بلكه خونه ي ٥ نفر ديگه هم به اونجا راه داشت كه همه تونل زير زميني براي فرار داشتند ولي اونها كي بودند؟ !

البته كه نميدونم!…

 دير وقت بود و خيلي راحت در اونجا رو باز كردم و داخل شدم و در رو بستم

رمز در مربوط به خودم رو زدم و وارد شدم موتور برقي كه جا گذاشته بودم اونجا بود اينجا واقعاً خفگي آور بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part403

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

سوار موتور شدم و و از دالان تنگ و طولاني رد شدم

انقدر مسير طولاني بود كه تقريباً يك ربع ٢٠ دقيقه تو راه بودم رسيدم به در امنيتي

با اثر انگشت بازش كردم و وارد راهرو سفيد شدم

 

اينجا هواش خيلي بهتر بود از موتور پياده شدم و زدمش به برق

سيستم امنيتي رو چك كردم و البته دوربين هاي خونه رو  شيرين هيچ جا نبود مامان خوابيده بود

فقط از اينجا ميتونستم خونه رو چك كنم چون وقتي ميخواستم از مغازه كامي خونه رو چك كنم بايد دوربين ها رو هك ميكردم كه كسي كه هكشون كرده متوجه يه بيگانه ديگه ميشد و رد من رو ميزد مامان رو ديدم كه خوابيده بود

دفعه آخر خودم از شيرين خواستم كه به مامان بگه من زندم وگرنه نميدونم چه اتفاقي براش ميوفتاد

نميدونم بعد از مرگ رهام مرگ من رو هم ميتونست هضم كنه؟!

اتاقهاي ديگه رو چك كردم

من تو حموم دوربين نداشتم ولي از اين سمت نور در حموم مشخص بود چراغاش خاموش بود پس مطمئناً كسي داخلش نبود

 

نميدونستم چيكار كنم

استرس گرفته بودم… اگه رفته باشند سراغ شيرين چي؟

خواستم دوربين ها رو ثابت كنم و خودم برم بالا كه يهو به فكرم رسيد دوربين ها رو برگردونم عقب

 

دوربينها رو برگردوندم عقب تا ببينم كجاست كه با پارميس ديدمش باز اين دوتا با هم خلوت كردند لبخندي زدم ولي الان كجان؟

ديدم شيرين دستش رو گرفت رفت سمت بار مشروبات من تو اتاق…

اوه ببين شراب ٦٠ ساله منو برداشت توله….

دست پارميس رو گرفت و رفتند سمت راه پله ها ي بالا پشت بوم آخه جوجه من چطوري اونجا ببينمت؟

اتاق لباس فقط من و شيرين اجازه و توانايي ورود داشتيم ميدونستم تو اتاق لباسامون دوربين نيست سوار اسانسور شدم و رفتم بالا به اتاق لباس كه رسيدم

يه مسافت خيلي كم بود كه به راه پله ها ختم ميشد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉h҉e m҉ i҉ ҉ )]رمان اسيرِ  توهم[Forwarded from 🔱

 #Part404

#آدمهاي_شرطي  

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

اينجا دوربين نداشت ولي اگه اون عوضي دوربين اضافي نصب كرده باشه نويز انداز رو در آوردم و روشنش كردم

طول موجش رو كم كردم تا فقط دوربين اضافي اون اطراف رو بگيره از در اتاق لباس خارج شدم و رفتم داخل راه پله

در پشت بوم هم فقط من و شيرين كليدش رو داشتيم مطمئن بودم اونجا هم دوربين نيست

 

با خيال راحت رفتم بالا در لاش باز بود سر و صدايي شنيدم

يه اهنگ عجيب غريب و قهقهه ي بلند دوتا دختر

ميدونستم پارميس تو اين قضيه ها دست نداره پس نميترسيدم بفهمه كه من هنوز زندم

با لبخندي كه از حالت اون دوتا مست و پاتيل رو لبم بود در رو باز كردم و رفتم پيششون

اولين نفري كه من رو ديد پارميس بود يه لحظه استاد و سكسكه اي كرد و با تعجب نگام كرد 

اون دوتا چشم مشكيش اندازه ي دوتا توپ شده بود  _شيرين…

شيرين كه تو حال و هواي اهنگ بود و رقص هاي عجيب غريب ميكرد زير لب گفت “هووم”

 _من فكر كنم… زياد… ميت كردم دارم روح سام رو ميبينم

با اين حرف شيرين خيلي خونسرد برگشت سمت من با ديدن من لبخند بزرگي زدولي بعدش اخم كرد

 _آره منم دارم ميبينش ولي ازش  ناراحتم،  همش من و عذاب ميده بعد رو به پارميس ژستي گرفت و با اون حالت مستي گفت

 

 _خدايي اخه من رو ببين، اين هيكل، اين خوشكلي… من بايد انقدر بد بختي بكشم؟ اه يه كاري كرده باهام كه حالم داره از همه به هم ميخوره ،از زندگي هم بهم ميخوره…

پارميس هاج و واج داشت ما رو نگاه ميكرد كه شيرين تلو تلو خوران اومد سمت من

 _ولي عاشقشم ها، عوضي تو هر شرايطي دوست داشتني منه بعد يدونه زد رو دماغم

عجيب اين حالتهاش دوست داشتني بود بايد بگم فوق العاده هات شده بود

مخصوصاً با تجربه اي كه سري قبل تو شمال داشتيم وقتي مست ميكنه واقعاً لذيذ و خوردني ميشه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part405

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پارميس تو همين حالت زل زده بود به من و داشت سكسكه ميكرد كه يهو گفت

 _شيرين خره زياد خورديم ها داريم توهم ميزنيم انگار سام اينجاست يهو شيرين مستانه زد زير خنده و اومد سمتم و بغلم كرد

 _خره جون توهم نيست واقعاً سامه

پارميس يهو عين ديوونه ها زد زير خنده و اومد سمت من با انگشتش ميزد به سر و صورتم

اعصابم از اين انگولك خورد شد كه دستش رو گرفتم  _اه بس كن ديگه

پارمين عين گيج و منگ ها زل زد بهم  _واي واقعاً سام توي

 _خنگي پارميس

همونجا نشست رو زمين و سرش رو بين دستاش گرفت

 

 _چرا هممون رو عذاب دادي؟ همه ميدونستند نه؟! فقط من رو خر كردي؟ چشماش به اندازه ي كافي قرمز بود و الان قرمز ترم شده بود

تو حالت مستي شروع كرده بود به چرت و پرت گفتن و شيرين…

 

لعنتي باز داشت ديوونم ميكرد همسر سرتق و هميشه داغ من

انگشت شستش رو زير گوشم ميكشيد و زير گوشم زمزمه هايي ميكرد كه اگه الان پارميس اونجا نبود مطمئناً كار دست هر دوتامون داده بودم آروم انگشتش رو گرفتم و رو لبم گذاشتم و بوسيدم

 _شيرينم شيطوني نكن خوشكلم با اون چشماي مستش به چشمام خيره شد

 _سامي من ميخوام…

حرفهاش غير قابل گفتن بود

قشنگ حس ميكردم آمپر چسبوندم ولي شيرين بي خيال نميشد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part406

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

خودش ميدونه با شنيدن حرفاي منحرف كنندش كنترلم رو از دست ميدم اين دختر تو وقتهايي كه مست ميكنه واقعاً ديوونه كننده ميشه؟

تمام افكاري كه به فكرم اومده بود تا بهش بگم پارميس رو راضي كنه تا كمكم كنه از مغزم پريده بود

ديت شيرين رو گرفته بودم بين دستم چون داشت جلو پارميس زياده روي ميكرد

يه لحظه كه دقت كرده بودم رو حرفهاي پارميس در مورد ياسر در مورد گذشته دستش رو از دستم كشيد بيرون و يهو حس كردم داغ تر شدم

همون لحظه پارميس سرش رو آورد بالا و به دست شيرين نگاه كرد كه جاي حساسي بود

با عصبانيت به ش توپيد دو دقيقه خودت رو كنترل كن

شيرين عجيب وقتي مست ميكرد اخلاقش غير قابل كنترل ميشد البته از نظر من فوق العاده ميشد جوجه رنگي

جوجه خيلي رليكس و با لحن كش دار مستانه گفت

 _شوهرمه دوست دارم باهاش باشم تو هم اينجا مزاحمي با اونهمه ناراحتي و ننه من غريب بازيت

 

پارميس دمپاييش رو درآورد و با دستاي شل و ول دمپاييش رو پرت كرد سمت شيرين اون با جنبه تر از شيرين بود زياد مست نكرده بود واي خدا چقدر ديدن دوتا دختر مست خنده داره  _همش تو فكر تختي

لا قيد شونه هاش رو انداخت بالا

 _تو بدون اينكه شوهر كني تو فكر تختي

 

بعد هر دوتا بهم زل زدن و پق زدند زير خنده پارميس بين قهقهه هاش يهو تلو خوران پاشد

 _باشه من تهاتون ميذارم فقط شيرين جيغ جيغت در نياد كه مجبورم كني شبونه بزنم بيرون از خونه مستانه خنديد و كشيده گفت

 _به نظر من از همين الان بدو برو پيشه ميل ميل جونت پارميس لبخند لوندي زدو چشمكي بهمون زد تا اومد بره گفتم  _پارميس كسي نبايد بدونه زندم ها

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part406

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با خماري برگشت سمتم و مثل سربازها دستش رو گذاشت كنار شقيقش و سلام نظامي داد 

 _اطاعت ميشه سرورم… حله

 

خيلي حرفها داشتم با پارميس ولي رام كردن اين جوجه رنگي شيطون فعلاً اولويت داشت

هنوز پارميس نرفته بود كه باز دستش رو تنم قرار گرفت

خوب شد شلوارم جين بود وگرنه شلوار پارچه اي بود الان آبروم رفته بود مچ دستش رو گرفتم و با اخمي مصنوعي برگشتم سمتش  _شيرين!

لباي قلوه اي و صورتيش رو گاز گرفت و با اون چشاي قرمز شده از مستيش بهم زل زده بود

 

اين منظره رو تك تك سلول هاي عصبيم داشت تاثير ميذاشت لعنتي من چجوري ميتونم پيشش باشم ولي بهش دست نزنم؟

يه لحظه به خودم اومدم متوجه شدم اگه كنارش نزنم كل گردنم كبود ميشه

دستم رو كردم تو موهاي افريشميش و سرش رو ازم دور كردم

 

 _توله بايد باهم حرف بزنيم

مستانه خنديد و زير گوشم طوري كه نفسهاي گرمش بهم ميخورد زمزمه كرد

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part407

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _باشه عزيزم حرف هم ميزنيم ، از اون حرفهايي كه توخوشت مياد

دستم رو گرفت و برد يه جايي كه سري قبل به خاطر شلوغي كردن من تا چند روز نتونست بره دستشويي

 

دستم رو گذاشت روش, لعنتي نميخواستم بهش آسيب بزنم، ميدونم وقت مستي خودش عاشق اينه ولي ميترسيدم از درد بعدش، مخصوصاً من نبودم نازش رو بكشم

 

 _نميخوايش؟ خودت ميگفتي كه…

چشمام رو بستم و تو خلسه ي حرفاش فرو رفت  كم كم داشتم از كوره در ميرفتم حرفهاش مستم كرده بود

يه جوري مست كرده بودم انگار يه بطري كامل رو خودم خورده بودم بازوهاي نرم و لطيفش رو بين انگشتام گرفتم و كوبوندمش به ديوار پشت سرمون

 _لعنتي نيومدم كه… 

انگشتش رو روي لبم گذاشت و آروم اومد پايين و رو سيكس پكم از رو لباس حركت داد

 

 _يعني اومدي همينجوري بري؟ من دلم برات تنگ شده كه… يعني زنت رو نميخواي؟

لعنتي چرا انقدر ملوس بود

اون بوي تنش كه با بوي گس شراب قاطي شده بود چرا انقدر خوشمزه شده بود؟!

نتونستم دووم بيارم

واقعاً فكر نميكردم به اينجا برسيم ولي…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part408

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بهش نزديك شدم و لب زدم

 _عاشقتم، ديوونتم، ديوونم كردي ، لذيذ كوچولوي من، شيريني خوشمزه ي من

زير زيركي و شيطون خنديد

 _اگه انقدر شيرينم پس چرا مزه ام نميكني

 

اين حرفش ديگه ديوونم كرد نتونستم تحمل كنم و…

 

 ……………….

 

“شيرين”

 

با سردرد چشمام رو باز كردم 

نسيم صبحگاهي بدجور تنم رو لرزوند ولي تو بغل عشقم جام گرم بود بازم سرم رو بازوش بود

چند ماه بود رو اين بازوها خوابم نبرده بود؟!

چرخي زدم سمتش و سرم رو به سينش چسبوندم كه اونم بيدار شد و منو بيشتر به خودش فشرد

با صداي بم و خوابالوش زير گوشم گفت

 

 _چه روزي شود روزي كه با صداي نفسهاي تو صبح شود

 

_اينا رو الان از خودت در آوردي؟!

تك خنده اي كرد

 _اوم يادمه شعري بود تو اين مايه ها ولي يادم نيست چي بود دستم رو گرفت و گذاشت رو قلبش جايي كه فقط و فقط براي من ميتپه

 

 _از اينجا در اومد… 

لبخندي زدم و سرم رو از سينش جدا  كردم 

آرنجم رو روي متكايي كه شب با پارميس بالا آورده بوديم و الان ما روش خوابيده بوديم گذاشتم و پنجه ي دستم رو زير سرم گذاشتم و روش خيمه زدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part409

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _صبحت بخير وجودم…

موهام رو كنار زد و با لذت بهم زل زد

 _لعنتي تو چي هستي؟ چرا بيشتر و بيشتر ديوونم ميكني؟

 

خم شدم و آروم بوسيدمش

يه بوسه كه از ته دلم بود، با وجود اين همه سختي بازم عاشقش بودم و هستم، هم قديم عذابم داد هم الان ولي نميتونم بدي هاش رو ببينم

 

ميگند عشق آدم رو كور ميكنه ولي واقعاً كورم من بدي ها رو نميبينم من فقط دارم خوبي هاي مَردَم رو ميبينم كه كيلو كيلو از بدي هاش بيشتره هيچ مردي براي من سام نميشه

سام_ ديشب اومده بودم باهات مضورت كنم

 

چه خوبه شوهرت انقدر بهت بها بده با تو مشورت كنه، انقدر تو رو قبول داشته باشه كه از تو نظر بخوا

دستم رو روي ته ريشش كشيدم

 

 _بگو عزيز دلم

 _پيداشون كردم

سوالي نگاش كردم كه ادامه داد

 _اونايي كه خواستند من بميرم رو پيدا كردم مكانشون رو با خوشحالي نگاش كردم

 _اين خيلي عايه ميتونيم به پليس…

دستش رو گذاشت رو لبام

 _نه عزيزم… من مطمئن نيستم، نميخوام پليس يا كلاً بگم قانون درگير اين قضيه بشه، من همه چيم غير قانونيه، نميتونم ريسك كنم سكوت كردم و حرفي نزدم

راست ميگم اگه قانون رو درگير ميكرديم خودمون هم پامون گير بود ترجيح دادم به بقيه ي حرفاش گوش بدم  كه ادامه داد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part410

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _يكي از ما بايد بين اونا باشه تا بتونيم تو اين جنگي كه راه انداختند پيروز بشيم …ميخوام پارميس به يكيشون نزديك بشه ولي نميدونم كارم چقدر درسته…

 

سكوت كرده بودم و به حرفهاش گوش ميدادم

نميدونستم اون چيزهايي كه از ميلاد ميدونستم  رو بايد به سام بگم يا نه؟!

سام داشت به حرفهاش ادامه ميداد ولي خيلي نا اميد بود كم كم داشت خورشيد طلوع ميكرد و وقتمون كم بود

نتونستم جلو خودم رو بگيرم و پريدم بين حرفهاش و هول زده گفتم

 

سام ما كسي رو بين اونا داريم ولي هنوز به بالايي ها دست پيدا نكرده…

 

سام كه حرف هنوز تو دهنش مونده بود با دهن باز بهم نگاه كرد

 

_چي؟!

لبخندي زدم

 _ما هم دستمون پره عزيز دلم، يكي از ما هم بين اوناست؟!

سوالي نگام كرد

 _سامي، ميلاد اجير شده ي اوناست ولي طرف ماست عزيز دلم اونا اون رو اجير كردند و وعده دادند كه كل شركت ما رو به اون ميدند و اون هم تو ظاهر قبول كرده

 

با دهن باز و چشماي متعجب بهم خيره شده بود

 

ميلاد با بالا دستي اين گروه خورده حساب داره و دنبالشه ولي هموز پيداش نكرده 

 

به يه نقطه خيره شده بود و رفته بود تو فكر… چند دقيقه اي سكوت بينمون حكم فرما شد كه يهو برگشت سمتم  _تو اينا رو از كجا ميدوني؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part411

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخندي به اين قيافه ي مشكوكش زدم و بهش نزديك شدم و چونش رو بوسيدم

خودت ميدوني اون موقع كه ميلاد گفت بايد جوري رفتار كنه كه انگار من با اون رابطه دارم هر دوتا قبول كرديم… ولي واقعاً رفتارهاي ميلاد اول از همه تو رو و ب البته بعد يه مدت من رو هم كلافه كرده بود حتي به خاطر لبخند زدن بهش داشت حالم از خودم بهم ميخورد ، جديداً بهش بي محل شده بودم و داشتم گند ميزدم به نقشه كه برام يه نامه نوشت و همه چي رو برام توضيح داد، البته خيلي زير زيركي و مخفيانه بهم نامه رو داد ولي من حرفهاش رو باور كردم

 

سام رفته بود تو فكر و كلافه سرش رو بين دوتا دستش پنهون كرده بود يهو كلافه سرش رو ازبين دستاش كشيد بيرون و سرش رو تكون تكون داد

 _نميدونم ، لعنتي نميدونم بايد به كي اعتماد كنيم، حس ميكنم تمام افرادي كه دورو برمون هستند دارند بهمون خيانت ميكنند، ميترسم، از ميلاد هم ميترسم… اگه يك درصد خائن اون باشه چي؟ اگه عمداً ما رو به سمت اون يكي شخص سوق بده چي؟  دستي روي موهاي مشكي پريشونش كشيدم

 _من به ميلاد اعتماد دارم سامي سرش روآورد بالا و با عصبانيت بهم توپيد رو چه حسابي بهش اعتماد داري؟! ها؟ پوفي كشيدم

 _اگه سمت ما نبود چرا سعي ميكرد تورو نجات بده؟ چرا تورو پنهون ميكرد؟ چرا،..

يهو بر صداي نسبتاً بلندي پريد بين حرفهام و گفت

 

_بسه…! نميدونم به اندازه ي كافي كلافم و الان اين حمايت تو از ميلاد بيشتر داره عصبيم ميكنه

نا باور بهش زل زدم و كم كم منم عصباني شدم 

از جام نيم خيز شدم و نشستش كه درد بدي تو لگنم پيچيد ولي اين درد از درد دفعه ي قبل كه شمال بوديم كمتر بود ولي بازم درد ، درد بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part412

#آدمهاي_شرطي 

 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با عصبانيت به چشماش نگاه كردم و براي اولين بار تو زندگي مشتركمون نذاشتم با بالا بردن صداش بازم من رو بي جهت متهم كنه

 _سام فقط يك باره ديگه ، يك بار ديگه من رو متهم به يه كار ناكرده كني خدا شاهده ميرم و پشت سرم رو هم نگاه نميكنم، كاري نكن مثل دفعه ي قبل كه زدي تو دهنم به غلط كردن بيوفتي، مني كه با اون گذشته ي درخشان بازم پات موندم ، مني كه به خاطر بودن باتو كل خونوادم طردم كردند ، برگشتند خواستند برگردم پيششون ولي هرچي از دهنم در اومد بهشون گفتم تا از من متنفر بشند تا من رو از پيش تو نبرند ،مني كه حتي به يكي از آرزوهاي دخترونم نرسيدم مني كه عاشق تويي شدم كه تو خواب بدون دونستن نودم باهام خوابيدي ، من لياقت اين همه شك رو ندارم …

مني كه با اون همه ظلمي كه سه سال در حقم كردي ولي بازم عاشقت شدم حقم نيست اين مدل حرف ها رو شنيدم

 

صدام پر از بغض شده بود و نگاه سام پر از غم و بهت حق داشتم! نداشتم؟

يهو كشيده شدم تو بغلش وتو جايي كه بهشت منه گير افتادم

 

 _راست ميگي شيرينم، منو ببخش خانمم عزيز دلم عميق داخل موهام رو بو كشيد

 

 _واقعاً اعصابم متشنجه، راست ميگي دارم در حقت بي انصافي ميكنم، نميتونم انتظار داشته باشم كه دركم كني و تحمل كني اين رفتارم رو چون تو هم درگير اين ماجرايي و تو هم اگه بيشتر نباشه كمتر ذهنت متشنج نيست

 

دستم رو از دو طرف تنش رد كردم و به پشتش رسوندم و منم محكم بغلش كردم

ما دوتا فقط همديگر زو داشتيم

ما فقط عاشق همديگه ايم و فقط ما دوتايي كه قراره به پاي هم پير بشيم  پس نبايد ازش كينه به دل بگيرم

همينكه سام اشتباهش رو قبول كنه براي من كافيه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part413

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

من خيلي ها رو ديدم خيلي مردها كه انقدر مغرور هستند كه اشتباهاتشون رو به هيچ وجه قبول نميكنند حتي اگه بهشون ثابت بشه كه حق با تواِ ولي…

ولي سام انقد عاشق من هست اين حس انقدر قويه كه براي همه كوه غروره ولي براي من غرورش رو ميشكنه و با تمام احساس خالصانش از غرور و ابهتش ميگذره و رفتاري كه با من داره با همه فرق داره…

 

آره هميناست باعث بزرگ شدن عشقش توي وجودم شده زير گوشش آروم زمزمه كردم _سامي؟! دير ميشه بايد بري زير گوشم رو بوييد و عميق بوسد

 _باشه عزيز دلم ، منتظرم باش به زودي همه چي تموم … بايدباميلاد حرف بزنم به يه نقشه ي خوب نياز داريم آروم سرم رو تكون دادم

هوا كاملاًروشن شده بود كه بالاخره از هم دل كنديم

 

منتظرموندم سام بره پايين كه من هم شيشه شرابي كه تهش يه ذره مونده بود رو برداشتم و متكا رو تا كردم و جام بلند شدم لعنتي بازم ميسوخت

ولي از يادآوريش لبم رو گزيدم واقعاً شب عالي بود…

 

بعد از مدتها احساس ميكردم سبك شدم

مطمئن بودم كسي نميتونه توحمون اتاق لباس دوربين گذاشته باشه پس از وقتي فهميدم دوربين تو خمومم جا سازي شده يا تو حموم مامان مريم يا تو حموم اتاق لباس حموم ميكنم

وان رو پر كردم از آب گرم و توش دراز كشيدم

عجيب آرامش بخش بود

ميدونم بايد منتظر بمونم ولي بي صبرانه منتظر تموم شدن اين بازيم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part414

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خودم رو خشك كردم و از داخل كمد يه دست لباس معمولي در آوردم و پوشيدم

از اتاق اومدم بيرون و رفتم تو اتاق خودم و شروع كردم به خشك كردن موهام

خيلي خوابم ميومد ولي بايد ميرفتم شركت بايد ميلاد رو ميديدم

 

به سختي موهاي پر پشتم رو مثل هميشه خشك كردم و بازم بدون آرايش و با يه دست لباس تيره از اتاق خارج شدم

نميخواستم همه فكر كنند كه سام براي من بي ارزش بوده و بعد از گذر يك ماه و نيم من اونو فراموش كردم…

 

بازم سويچ سانتافه رو برداشتم  ياد روز اولي كه ديدمش افتادم وقتي اومد دنبالم چقدر ازش بدم ميومد

اگه يكي ميومد و بهم امروزمون رو نشون ميداد اون لحظه مطمئناً كلي بهش ميخنديدم ولي الان با عشق چه ميشه كرد…

خودم رو رسوندم شركت  هنوز ميلاد نرسيده بود

 

مطمئنم دوباره به خاطر تنها اومدنم از ميلاد سرزنش ميشم ولي من حوصله ندارم يكي بشه له له ي من…

يك ساعت از اومدنم به شركت گذشته بود كه در محكم باز شد

 

 _حداقل يه اس ام اس بدي بگي خودت داري تش ريف مياري خيلي وقت گران مايت رو نميگيره شيرين بانو!

لبخندي به روش زدم و با تشر گفتم

_سلام جناب صبحتون بخير… اول صبحي كبكت خروس ميخونه ها…

با حرص نگام كرد

 _ها چيه؟

كم كم اون عصبانيت اوليش رفت و جاش لبخندي موزي زد و رو مبل راحتي رو بروي ميزم ولو شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part415

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

_هيچي فقط به خاطرديشب ممنون

ابروهام رو انداختم بالا و موزيانه نگاش كردم و زير لب گفتم _عوضي!

 

حتي ميترسيدم كامل در مورد خودمو سام و  در مورد ميلاد و پارميس حرف بزنم

ميترسيدم باهاش بخندم و بفهمند هنوز دوستيم دوتا دوست صميمي نه عاشق و معشوق

 _ميلاد كلي حرف دارم برات بزنم

 _بگو ميشنوم

 

به مكان نياز داشتيم يه مكان به دور از مكانهايي كه هميشه در آنجاها حظور داريم

پس لبخند مليحي زدم و انگار كه ميخوام ميلاد رو تحت تاثير بذارم چندشوار حرف زدم

 

 _تو چرا هيچ وقت من رو براي شام دعوت نميكني؟

تك خنده اي كرد ، متوجه شد  دارم  سعي ميكنم نقشمو بازي كنم پس اونم  همرهيم كرد

_شما امر كنيد خانم… شما كجا رو ميپسندي؟ من در خدمتم خودكار رو تو دستم چرخوندم و  رو چونم گذاشتم

 

 _اوم خيلي وقته نرفتم فرحزاد  چشمكي به روم زد

خودش فهميده بود يه نقشه اي تو سرم دارم پس با كمال ميل گفت  _رو چشمم خرف حرف شماست بانو شيرين من درخدمتم

 …..

 

خودم رو جمع و جور كردم كه گوشيم به صدا در اومد

نگاهي بهش انداختم

خوب طبق قرارمون اون الان تو ماشين دم در شركت منتظرم بود از شركت اومدم بيرون و سوار ماشين ميلاد شدم كه اي كاش نميشدم…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part416

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از شركت اومدم بيرون و سوار ماشين ميلاد شدم چشمكي بهم زد و با لبخند گفت

 _چطوري خشكله!

لبخندي به روش زدم  _فعلاً كه شما بهتري!  _بايد هم بهتر باشم من با يه خانم خوشكل ميرم شام… 

به بيرون نگاه ميكردم و آروم خودم براي حرفهايي كه ميخواستم به ميلاد بزنم آماده كرده بودم

بايد بهم اجازه ميداد كه به سام درمورد گذشتش بگم و در عوض من هم در مورد مكان اونها ميخواستم بگم بهش

بالاخره به يكي از رستوران هاي فرحزاد رسيديم بيشتر شبيه به سفره خونست البته تا رستوران

خواستيم از ماشين پياده بشيم كه دستم رو گذاشتم رو دست ميلادوخيلي ناز نگاش كردم

 

 _ميشه گوشي هامون رو بذاريم داخل ماشين عزيزم؟ نميخوام كسي مزاحممون بشه، براي اولين بار تنهايي اومديم بيرون بذار تكنولوژي مانعمون نشه 

زود گرفت كه منظورم چيه و با نگاه موزي نگام كرد و با همون لبخند موزيش گفت

 _امشب هرچي شما بگي… چشم

 

سري براي هم تكون داديم كه من كلاً  كيفم رو نياوردم و ميلاد هم فقط يكي از عابر كارتهاش رو از كيف پولش در آورد و پياده شد اومد سمت من و دستم رو گرفت و رفتيم داخل سفره خونه شاممون رو سفارش داديم كه ميلاد خيره نگام كرد

 

 _خوب منتظرم…

نفس آسوده اي كشيدم

 _بعد از مدتها حس آزاد بودن دارم هر دو خنديديم و سرمون رو انداختيم پايين

 _خبراي زيادي برات دارم سوالي نگام كرد كه ادامه دادم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part417

#آدمهاي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سام اصل كاري ها رو پيدا كرده… چگونش رو نميدونم ولي ميدونم پيداشون كرده… ميلاد لازمه سام همه چي رو بدونه…

يكي از ابروهاش رو انداخت بالا   _منظورت از همه چي چيه؟!

تو چشماش نگاه كردم تا منظورم رو بفهمه كه خيلي سريع فهميد و نگاهش رو ازم دزديد

 _فكر كنم گفتم نميخوام چيزي به روم… 

نذاشتم حرفش رو ادامه بذه و پريدم بين حرفهاش

 _ميلاد به سام اعتماد كن… اون دوست چندين و چندساله ي تواِ… در ضمن لازمه همه با هم نقشه ي خوبي رو بكشيم سرش رو آروم تكون داد

 _شيرين در اين مورد نميخوام چيزي بشنوم سكوت كردم

حق داشت شايد منم بودم نميخواستم چيزي بشنوم

ميلاد سام ازم خواست يه چيزهايي رو بهت بدم

 

برگه رو از داخل لباس زيرم دزدكي كشيدم بيرون و دادم دست ميلاد  _مثل اينكه شخصي كه سام اونو ديده هر دو ميشناسيدش،

ميلاد با دقت داشت نوشته هاي سام رو ميخوند و لحظه به لحظه ابروهاش از تعجب ميرفت بالا و بالاتر يهو سرش رو آورد بالا

 _شيرين سام داره اشتباه ميكنه اون مهره ي اصليه نه اوني كه نديده، با تعجب نگاش كردم

 _مطمئني؟

كلافه دستي تو موهاش كشيد كه همون لحظه غذاهامون رو آوردند

ميلاد اصلاً تو اين دنيا نبود و من با سر و لبخند مصنوعي از گارسونها تشكر كردم

 _بايد يه كاري كنم

خيره نگاش كردم كه به يه نقطه خيره شده بود

 _ميخواي چيكار كني؟ به چشمام خيره شد و لباش رو خيس كرد

 _منو ببخش شيرين…

با تعجب نگاش كردم نفهميدم منظورش چيه ولي دلهره ي بدي به وجودم افتاد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part418

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سوالي نگاش كردم كه لبخند هولي زد و به غذا اشاره كرد  _غذاتو بخور عزيزم

يه حس بدي به وجودم سرازير شده بود

اصلاً از اين تغيير رفتارهاي آني ميلاد خوشم نميومد

از اين لبخند مزخرف مصنوعي ميلاد متنفر بودم

سرم رو انداختم پايين و شروع كردم به بازي كردن با غذام

 

يه تيكه مرغ به سر چنگالم زدم و با استرس كردم داخل دهنم از استرس شديد دلم به هم پيچيد ولي جلوي خودم رو گرفتم 

نفس عميق كشيدم و يه ذره از نوشابم رو نوشيدم تا حالت تهوعي كه گرفتم بر طرف بشه

 

 _به سام كه نگفتي مشكلات من رو؟

 

سرم رو نياوردم بالا و به فكر فرو رفتم

درسته كه بهش در مورد مشكل ميلاد و دليل انتقامش نگفتم ولي گفتم كه ميلاد با اوناست

بهش گفتم كه ميلاد كسيه كه باهاشون در ارتبطه ولي نميدونم چرا نخواستم ميلاد بدونه كه به سام  گفتم

شايد اين رفتارهاي عجيب امشبش اينجوريم كرد

خيلي قاطعانه گفتم “نه”

كه سرش رو به معني فهميدم تكون داد ديگه حرفي بينمون رد و بدل نشد  اين سكوت بدجور اذيت كننده بود

وقتي ديد دارم با غذام بازي ميكنم خونسرد گفت  _خوبي؟

اين خونسرديش خيلي مشكوك بود

بعد از اون همه خنده، بعد از اون همه اخم و كلافه شدن باز دوباره خنده هاي مصنوعي… الان اين خونسردي داد ميزد كه دروغه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part419

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اهم اهمي كردم و منم مثل خودش لبخند مصنوعي زدم و آروم گفتم “خوبم،چطور؟”

خونسرد و بي تفاوت نگام كرد

 _هيچي ، آخه غذاتو نميخوري به خاطر همين

سرم رو به معني فهميدم تكون دادم… و ديگه حرفي نزدم كه يهو گفت   _پاشو بريم!

گنگ نگاش كردم، اين حالت هاي ميلاد اصلاً نرمال نبود نگاهش كردم كه داشت دورو بر رو ديد ميزد

انگار منتظر يك نفر بود يا از بودن كسي ترديد و نگراني داشت تو يه لحظه تصميم گرفتم و بلند شدم

 _من ميرم دستشويي تو برو ميزو حساب كن منتظرم باش

باشه ي زير لبي گفت كه بلند شدم و به سمت دستشويي رفتم همونجا يه خانمي رو ديدم كه باهام وارد دستشويي شد  _خانم ببخشيد

 

زنه با لبخند برگشت سمتم، هميشه روابط عموميم خوب بوده، پس يه جوري حرف زدم كه از من خوشش بياد و بهم اعتماد كنه

 

 _شرمنده خانمي گوشيم و كيفم رو تو ماشين جا گذاشتم اجازه ميديد با گوشيتون يه اس ام اس بزنم به همسرم؟ 

خانمه كه خيلي شيك و امروزي بود با سر خوشي گوشيش رو درآورد و گفت  _آره عزيزم حتماً 

گوشيش رو داد دستم و خدا رو شكر كردم آدم دل پاكي رو با هام رو برو كرده

آخه كي امروزه به كسي اعتماد ميكنه؟!

شماره اي كه سام مجبورم كرده بود حفظ كنم رقم به رقمش تو مغزم حك شده بود  رو تايپ كردم، اين شماره براي مواقع ضروري بود و الان اين رفتارهاي ميلاد يه وضعيت اضطراري ايجاد كرده بود اس ام اس رو نوشتم و فرستادم

حتي پاكش هم نكردم… هول هولكي از خانمه خداحافظي كردم و اومدم بيرون از دستشويي

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part420

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

به سمت ماشين ميلاد كه دم در نگه داشته بود رفتم و سوار شدم بازم دل پيچه گرفتم، با ۲ نفس عميق  خودم رو جمع و جور كردم و به رو برو خيره شدم و به فكر فرو رفتم يهو به خودم اومدم تو مسيرخونه نبوديم دلم ريخت پايين

با نگاهيي كه ميدونستم داره چيكار ميكنه به ميلاد زل زدم فرمون ماشين رو بين مشتش گرفت و فشرد…

 

بالاخره به خودم جرات دادم و لب زدم  _داري چيكار ميكني؟

سرش رو برگردوند سمت من و به چشمام زل زدچشماش يه كاسه خون بود

يه لحظه يه ون مشكي پيچيد جلومون  لبخند تلخي زدم

مغزم قفل بود حتي نميتونستم فكر كنم

فقط يه لحظه در سمت من باز شد و دستي منو كشيد پايين 

خودم ميدونستم قراره چي بشه نگاهي به دومردي كه اندازه ي فيل بودن انداختم يكيشون محكم بازوم رو فشار ميداد به جلو بايد واقع بين ميبودم و با پاي خودم ميرفتم 

بازوم رو به شدت از بين دستاي زمختش كشيدم بيرون و با حرص تو چشماي مرده نگاه كردم

 

 _خودم ميام، راه رو بلدم

 

همه جا خوردند از اين حركت من

حتماً فكر ميكردند مثل فيلمها و داستان ها جيغ جيغ ميكنم و داد ميزنم كه ولم كنن

با كفشهاي پاشنه بلندم رفتم سمت ون و سوار شدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۵ ۲۴۱۸٫۱۲٫] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part421

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اولين صحنه اي كه ديدم جگر سوز بود يارا روبروم بود

آدمي كه ساليان سال فكر ميكردم دوستمه لبخند چندشي زد

 

 _از كي انقدر جسور شدي؟!

ميخواستم تف كنم تو صورتش ولي خودم رو نگه داشتم و لبخند يه وري زدم  _از وقتي كه زن سام شدم از وقتي كه خائنا دورم رو پر كردن

 

دستش رفت هوا تا بزنه تو گوشم ولي چون تقلا نكرده بودم و با پاي خودم سوار شده بودم دستام رو نبسته بودند   پس دستش رو گرفتم و پرتش كردم

 _مثل هميشه ضعيفي، حتي اگه آدم بده باشي بازم ضعيفي همون لحظه ون مشكيه شروع كرد به حركت كردن

 

پوزخندي زد

 _من ضعيف ولي تو چي؟ تو يه احمق كه سالها تحت نظر يك نفر زندگي كردي حتي انقدر عرضه نداشتي كه خودت باشي بعد اونقدر احمق بودي كه عاشق كسي شدي كه در حد مرگ ازش بدت ميومد و ٣ سال زندگيتو حروم كرد، آخ كه چقدر دلت ميخواست با پسراي مختلف بلاسي، الان تازه شوهرت مرد وقت كردي با ميلاد بهت خوش بگذره خنديدم ، بلند خنديدم

 

 _تو هنوز تو كف ميلادي؟ واقعاً برات متاسفم… ها راستي من با اينا كاري ندارم، مامانت ميدونه وضعيتت رو؟ طفلي با چه اميد و ارزويي بزرگت كرده بود ميخواست بفرستت انگليس تا كسي بشي

ابروهاش رفته بود تو هم، اينه… پا گذاشته بودم رو نقطه ضعفش پلكش پريد

انگار از حالت چهرش يه چيزهايي فهميدم

هر لحظه صورت سفيدش قرمز و قرمز تر ميشد، مخصوصاً اون چشماي سبزش قرمز قرمز شده بود

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن