رمان ادمای شرطی پارت۱۲

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

اگه فقط دو ثانيه بيشتر داخل ماشين مونده بودم ديگه نفس نميكشيدم 

 

از يه ماشين كه يه بنز سياه بود دو نفر پياده شدند

انگار مطمئن شده بودند كه من مردم  يكم اين ور اونور رو نگاه كردند و سري براي هم تكون دادند و رفتند

همون لحظه يكي از كارگرهاي راهسازي اومد  پايين انگار ميخواست بره منو چك كنه ولي گوشه ي تخته سنگ اون سمت يه لحظه با ديدن من ترسيد

 

اومد داد و بيداد كنه كه سريع از جيب شلوارم كيف پولم رو دراوردم و چندتا اسكناس ازش در آوردم و با درد زياد قانعش كردم كه داد و بيداد نكنه فقط گوشيش رو بهم بده

اون لحظه بغير از شيرين شماره ي كسي رو حفظ نبودم

چند بار تماس گرفتم ولي جواب نداد لعنتي

 

يكم ذهنم رو متمركز كردم شماره ي ميلاد رو يادم اومد با بوق اول جواب داد  _تورو خدا سام تو باش لبخندي زدم  _داداش منم نفس راحتي كشيد

 _نصف عمر شدم كجايي تو؟

 

 همه چي رو پشت تلفن براي ميلاد تعريف كردم كه گفت اميدواره تا قبل از رسيدن پليس برسه آدرس رو براي ميلاد گفتم كه سريع خودش رو رسوند ولي يه چند تا نوچه  هم با خودش آورد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part363

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

هنوز نيروهاي امدادي و نرسيده بودند و تعداد كمي مردم جمع شده بودند

ميلاد تو راه زنگ زده بود به يكي از دوستاش همه چي صحنه سازي ميلاد بود

 

تو يكي از اون كاورهاي حمل جسد يكم سنگ و خاك ريختند و به عنوان يه جسد نيمه سوخته آوردنش بالا

من رو با بي حالي تو پشت ماشين خودش جا داد

 

با بچه هاي پليس هم دست به يكي كرد و خيلي راحت كارها رو در عرض چند ساعت انجام داد نميتونستم به شيرين خبر ندم

 

ميدونستم ديوونه ميشه وقتي بهش بگند من مردم ميلاد به شيرين زنگ زد و گفت بياد خونه ي اون

از ترس اينكه نكنه گوشيش شيرين تحت كنترل باشه هيچي بهش نگفت

 

وقتي شيرين اومد با ديدن لب پارش جيگرم آتيش گرفت ولي هيچي نگفت حتي يك ذره هم به روي من نياورد كه اين بلا رو سرش آوردم و بهش اعتماد نكردم

فقط وقتي سر و وضع من رو ديد نگراني از تمام وجودش باريد دستم رو روي لبش آروم كشيدم زير لب زمزمه كردم  _دستم بشكنه

 

دستم كه رو لبش بود رو بوسيد و با چشماي نم نام بهم خيره شد

 

 _خوبي؟ چي شده؟

ميخواستم بغلش كنم ولي نميشد تمام استخون هام درد ميكرد

ميلاد جاي من شروع كرد به تعريف كردن و شيرين ريز و بي صدا و آروم اشكهاش پايين ميومد

 

 _بايد چيكار كنيم

ميلاد_ شيرين به كمكت نياز داريم

_بايد چي كار كنم، من مگه عرضه ي كمك كردن به شما رو دارم يكم لبم رو خيس كردم

 _تو زن مني، از همه با عرضه تري! بايد بتوني شيرين سرش رو كلافه بين دستاش گرفت

 _بگيد بايد چيكار كنم

ميلاد شروع كرد به تعريف كردن نقشه اي كه تو سرش بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part364

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

هر كدوم هرچيزي كه به فكرمون ميرسيد رو گفتيم

يك تيم شديم و تو اين حين من مجبور شدم زنم رو به كسي بسپارم كه ميترسيدم به مهرباني  و زيباي و دل بزرگ زن من خو بگيره ترسيدم

ولي سعي كردم بهش اعتماد كنم چون فقط ميلاد برام مونده بقيه همه عوضي بودند و هستند

حتي فكرشم نميكردم اون از دارو دسته ي ارنا باشه

تنها چيزي كه نميتونم دركش كنم اينه كه ميلاد چرا بايد جوري رفتار كنه كه انگار داره شيرين رو عاشق خودش ميكنه

 

ميدونم گفت دليل خودم رو دارم 

سعي ميكنم به خاطر اين همه كمكي كه به ما كرده بهش اعتماد كنم ولي هيچ وقت از قضيه هاي مبهم خوشم نيومده

در عرض نيم ساعت تصميم گرفتيم كه راهمون رو چه جوري بريم

راهي كه بايد نشون ميداد كه من مردم و يه جور طعمه بود كه دوست رو از دشمن جدا كنيم

تنها راهي كه داشتيم تا بتونيم كرم هايي كه باعث خرابي ميشدن بيان بالا تا شناساييشون كنيم

ميدونستم ذاتش يكم خورده شيشه داره ولي فكر نميكردم بتونه به تك تكمون خيانت كنه هه چقدر راحت آدماي نزديكمون بهمون خيانت ميكنند لعنت به شرايطي كه توش هستيم

بدتر از همه هم اعتماديه كه شيرين به ميلاد داره ميگه اون آدم خوبست

 

منم اگه مطمئن نبودم كه سمت ما هست هيچ وقت مهم ترين آدم زندگيم رو نميدادم دستش ولي نگاهش پاكه

 

ميدونم اون تو ذاتش خورده شيشه نداره هرچي باشه بيشتر از ٢ساله ميشناسمش

 

به خاطر خودمون هم شده بايد تمركز ميكردم  به دوربينها نگاهي انداختم

شيرين و ميلاد برگشته بودند سرجاهاشون و چراغ سبز رو قطع كردم

دوربين ها رو مثل اول كردم و رو به رو دوربين ها نشستم و به شيرين چشم دوختم

 

 …….

 

_ميتوني جورش كني يا نه؟

 _داداش اين نرم افزار اصلاً تو ايران وجود نداره، نسخه ي اصلش هم نباشه كه كارآيي نداره پوفي كشيدم 

 _خودم ميدونم منم ميخوام بزام جورش كني! ميدونم دستت ميره… برام بيارش رضا لازم دارم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part365

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با حركتي نمايشي قرصي رو انداخت بالا و بدون آب قورت داد نفس عميقي كشيد

 _خوب اومد و من برات اوك كردم چي دست من رو ميگيره؟!

پوزخندي زدم

درد و مرگش فقط يه چيز بود پول!

 

يه دسته پول نقدي كه تو جيبم لوله كرده بودم رو درآوردم  و براش رو ميز قل دادم

 _اين يك سومش، اوردي دوتا ديگه از اينا ميدم دستت با اون چشمهاي نئشه شدش نگام كرد و تك خنده اي كرد

 _هميشه از كار كردن با تو خوشم مياد زيادي دست و دلبازي! از زير سنگم شده برات پيدا ميكنم داداش

سري تكون دادم و بلند شدم و از اون كافي نت زير زميني اومدم بيرون كلاه سويشرتم رو كشيدم رو كلاه لبه دارم و شروع كردم به  راه رفتن تو خيابونهاي انقلاب

بعد از روزها زده بودم بيرون 

ياد روزهايي كه با آرش ميومدم اين سمت ها افتادم دوران دانشجويي…

دوراني كه كسي حتي نميدونست من هم هستم سوار يه تاكسي شدم و رفتم ونك

عجيب دلم براي اون روزهايي كه تنها فكرم پولدار شدن بود تنگ شده بود رسيدم ونك

 

جايي كه يه زماني بيشتر وقتم توش سپري ميشد آروم آروم به سمت پاساژ قدم برداشتم جايي كه يه زماني فقط اينجا شاگرد بودم

الان جاييه كه هر محصولي رو ميفروشند با ضمانت نامه ما ضمانت نامه سام  تكنو بيرون مياد

 

وقتي تو بازار پايتخت و بازار هاي علاءدين تهران چيزي ضمانت نامه ي سام تكنو داشته باشه ديگه اون چيز حرف اول رو ميزنه

كسي چه ميدونه من يه ضماني يه بدخت بيچاره اي بودم كه براي خرج خودم و مادرم داشتم اينجا شاگردي ميكردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part366

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از ترس اينكه كسي منو بشناسه از دور فقط زل زدم به پاساژ

يهو يكي از فروشنده هاي زير زميني كه كارش وارد كردن بازي هاي عجيب غريب پلي ستيشن كه مجوز وارد كردن نداشت رو ديدم انگار به جرقه به مغزم زده شد

احتمال داره كامي اين نرم افزار رو داشته باشه

يادمه افراد عجيب غريبي  ميومدن پيشش و يك سري نرم افزارهاي عجيب ازش خريداري ميكردند

مطمئناً بعد اينهمه سال من رو ديگه نميشناسه ولي لازم بود يكم رعايت كنم 

كلاه سوييشرتم رو بازم كشيدم رو سرم و بدون استرس وارد پاساژ شدم دقيق ميدونستم كجاست

بدون پرس و جو سريع از پله ها رفتم پايين و مستقيم رفتم تو مغازش سرش رو از زير ميز آورد بيرون و خيره بهم نگاه كرد  _سلام

يكي از ابروهاش رو انداخت بالا

 _عليك!

 _كامي تويي؟

يه جوري رفتار كردم انگار دفعه اوله ميبينمش كامل از زير ميز اومد بيرون و دقيق بهم نگاه كرد  _فرمايش؟

با اعتماد بنفس زل زدم بهش

 _يه سري نرم افزار ميخوام گفتن ميتونم از تو بگيرم لبخندي زد

 _دقيقاً چه نرم افزاري؟ خيلي ريلكس گفتم

 _براي هك

تك خنده اي كرد و عميق نگاه كرد

 _مگه تو توي كار هك بودي و ما نميدونستيم ؟

با حرفي كه زد چند لحظه ندونستم  چه جوابي بهش بدم!

تك خنده اي كرد

 

 _سام فكر كردي نميشناسمت؟ درسته لاغر شدي فيتنسي شدي ولي من كسي كه ٢٠سال پيش هم ديده باشمش قيافش يادم ميمونه !

چند لحظه به حماقت خودم فش دادم

نميدونستم چي بگم خودم رو بزنم به كوچه ي علي چپ يا…

اصلاً چرا فكر كردم كه امكان داره منو نشناسه تك خنده اي كرد

 _چي شده رفيق بعد سالها اومدي اينجا ولي قيافت چرا شبيه گرخيده هاست؟

لبم رو خيس كردم و واقعيت رو بهش گفتم  _فكر نميكردم منو بشناسي

ابروهاش رو انداخت بالا و چند لحظه سكوت كرد  _نميخواي كسي بدونه اينجا اومدي نه؟!

سرم رو به معني آره تكون دادم

 

 , [24.12.18 13:04]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part367

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخند صميمي زد

 _نگران نباش من غريبه ها رو لو نميدم چه برسه به آشناهاي قديمي! حالا بگو ببينم چي ميخواي

وقتي اسم نرم افزارهايي كه ميخواستم گفتم ابروهاش رفت بالا

 _سام ، تو اين نرم افزارها رو از كجا ميشناسي؟

نگاه عاقل اندر سفيهي بهش انداختم

كه سرش رو انداخت پايين و بعد از چند لحظه سرش رو آورد بالا  _چقدر ميتونم بهت اعتماد كنم پوزخندي زدم

 _بي ختر تر از من تو اين دنيا پيدا نميشه چون در حال حاظر مرده حساب ميشم

نگاه گنگي بهم انداخت

 _من همه ي اين نرم افزارها رو دارم ابروهام پريد خوا با شنيدن اين حرفش چرا بايد همش رو داشته باشه نگاه عميقي بهم انداخت

 _خودم هكرم

حتي فكرش رو هم نميكردم كامي اين كاره باشه يه پسر لاغر و بلند

به قول رحمان نردبون جهنم

يه پسري كه ماهي يه بار هم به زور ميره حموم

كسي كه با كسي گرم نميگرفت با وجود دو سه تا برخورد اونم چند سال پيش  الان سه سوت من و يادش اومد يه نابغه!

جالبه لبخند كجي زد

 _بهم نمياد هكر باشم؟

 

مثل هميشه راستش رو گفتم

 _نه!

ساكت نگام كرد

 _ميتوني اين نرم افزار ها رو بهم بدي؟ لبخندي زد و خيلي خونسرد جواب داد

 _نه!

نا اميد نگاش كردم كه لباش رو تر كرد

 _يه شرط داره!

سوالي نگاش كردم كه خودش شروع كرد چشم چپش پريد

_واسه چي ميخوايش؟

يكي از ابروهام رو انداختم بالا

_يه بازي راه انداختم و بايد اين بازي رو ببرم ،  كلافه شده بودم

به اندازه ي كافي به گوه خوردن افتاده بودم كه اومدم پيش اين، من حتي باهاش سلام عليك هم نداشتم، لعنتي چطور ممكنه  با صاف كردن گلوش سكوت رو شكست و گفت

 

 , [24.12.18 13:04]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ  توهم[Forwarded from 🔱

 #Part368

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _ميخوام منم وارد بازي كه توش هستي كني، لازم نيست همه چي رو بدونم فقط از اين يك نواخت بودن زندگيم خسته شدم، منم نياز به ديده شدن دارم شايد لازم باشه يه افراد ديگه هم از اين هنرم خبر دار بشند ، خسته شدم انقدر تو اتاقم قايم شدم پوزخندي زدم

 _كامي تو راه خطر ناكي ميخواي پا بذاري! اونجايي كه من پا گذاشتم آدماي خوبي وجود ناره، اللبته اگه بخواي منم همراهي كني بايد مدتها قايم بشي و كسي تورو نميشناسه

از پشت ميز اومد بيرون و رفت سمت در و در رو بست

 

و به پشت مغازه اشاره زد

رفتم اونجا كه ديوار رو هل داد البته ديوار نبود يه در شبيه ديوار بود بازش كرد و دعوتم كرد داخل لعنت به زندگي هكر ها همه چيمون مخفي كاريه !

اينم دست كمي از من نداره

ولي اين پسر مشخصه يه آنرمال نابغست وقتي رفتم داخل فكم ريخت پايين

حتي فكرش هم نميكردم به همچين صحنه اي رو برو بشم با ذوق بهم نگاه كرد

 _ببين همه ي اينا رو خودم ساختم، همشون رو من سر هم كردم… تو رو خدا سام منم ميخوام تو كاري كه انجام ميدي باشم كلافه سرم رو تكون دادم عجب گيري افتاده بودم

من به چه اعتماد و اعتباري اونو وارد اين بازي ميكردم؟  _نه كامي…

اومدم برگردم عقب كه يهو گفت 

 _يه لحظه بهم وقت بده يه چيزي بهت نشون بدم، اگه بعد از ديدن اين بازم نخواستي من باهات باشم باشه ديگه سمتت نمياد

يكي از ابروهام رو انداختم بالا كه رفت سمت سيستم عظيمي كه درست كرده بود و شروع كرد 

يه لحظه حس كردم دارم اشتباه ميبينم مگه ممكنه؟

واقعاً اين پسر يه نابغست

 _اينا چيه كامران

لبخند هولي زد، با تته پته گفت

 _خوب اينا مختصات و لوكيشن تمام افراديه كه در حال حاظر تو تو ي گوشيت داريشون

دروغ چرا فكم چسبيده بود به زمين  _چطوري اين كار رو كردي باز هول هولكي خنديد  _خودم طراحيش كردم

درست نبود كامي رو وارد اين بازي كنم ولي اگه اين پسر با من باشه مطمئناً چندين قدم از اون عوضيا جلوتر ميشم

 

 , [24.12.18 13:04]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part369

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ولي دلم نميومد درگيرش كنم

با لبخند و منتظر زل زده بود به من كه تو سكوت زل زده بودم به زمين و داشتم فكر ميكردم

ريسك بود همينجوري ولش كنم

چون اون منو ديده بود ولي از طرفي هم نميتونستم اين پسرو درگير ماجرا كنم

بايد با چشم باز وارد اين بازي ميشد ولي چقدر ميتونم بهش اعتماد كنم ؟ خودش سكوت رو شكست

 _سام من سالها منتظر يه هيجان بودم ، مثل فيلمهاي اكشن مثل فيلم سخت جان ٤! ديدي اون پسر هكره به پليسه كمك ميكنه؟! هميشه دام ميخواست تو يه ماجرا قاطي بشم خوب منم يه هكرم خواهش ميكنم بذار منم باشم اين پسر فكر كنم مغزش معيوبه

ولي نميخواستم وبالش گردنم بيوفته

با سانسور يه سري چيز براش تعريف كردم تا دستش بياد با چه آدم هايي طرفه

البته در مورد گذشته و دزدي مون حرفي نزدم

از اونجايي گفتم كه من الان يه شركت دارم و يك سري افراد از من خوششون نمياد و ميخواستند من رو از سر راه بردارند و الان همه فكر ميكنند من مردم و من بايد پيدا كنم باعث و بانيش رو

 

تو كل تعريفات با ذوق داشت به من گوش ميداد

منتظر بودم بگه باشه فكر ميكنم يا پشيمون بشه ولي همينكه حرفهام تموم شد گفت

 _اوك كي شروع كنيم به پيدا كردنشون؟ با تعجب نگاش كردم قطعاً مغزش معيوب بود اين به نفع من بود

وجود كامي من رو چندين قدم جلو مي انداخت يكي از ابروهام رو انداختم بالا

 _كامي هيچ كدوم از حرفهايي كه زدم رو جايي نميگي و منتظرم باش ٢ روز ديگه كلاً ميام پيشت… 

با ذوق اومد جلو و دستش رو دراز كرد  _پس همكاريم؟ لبخندي زدم

 _آره پسر همكاريم

سري براش تكون دادم و از مغازه اومدم بيرون سوييشرتم رو كشيدم رو كلاهم و حركت كردم سمت خونه

وقتي با كامران آشنا شدم فقط ١٨ سالش بود و تو مدرسه كار و دانش كامپيوتر نرم افزار ميخوند

تنها اطلاعاتم در مورد اين پسر در همين حد بود يه نابغه بغل دستم بود و من نميدونستم چه سرنوشتي 

هر روز ذره ذره به حكمت اون بالايي بيشتر ايمان ميارم مخلصتم خدا! اين مشكلات تموم شه قول ميدم جبران كنم آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part370

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“شيرين”

 

 

كت بلند و شلوار پارچه اي بلندم رو پوشيدم و رو سريم رو محكم دور گردني بستم

خيلي ساده آرايش مليحي كردم و با قدرت به آيينه نگاهي به سر تاپام انداختم من زن سام هستم من ميتونم  بايد بتونم

من قويم

در اتاقم آروم باز شد ميلاد مثل هميشه كت و شلوار پوشيده و مرتب دم در ايستاد

 _خانم رئيس آماده ايد به شركتتون شرف ياب بشيد خنده ي كوتاهي كردم

 

 _ميلاد دلم آشوبه

 _ميدونم دركت ميكنم… آروم باش تو ميتوني سرم رو آروم تكون دادم و كيف دستيم رو برداشتم

 

سوار ماشين ميلاد شديم و حركت كرديم

نگاه هاي مزخرف عاشقانه اي كه بايد بهم مي انداخت خيلي رو اعصابم بود

زير لب زمزمه كردم

 

 _ميشه يه امروز رو بي خيال بشي؟

سرش رو آروم تكون داد و سكوت كرد رسيديم شركت كه پياده شدم 

اومد دستم رو بگيره مجبوري دستم رو تو دستش گذاشتم  زير گوشم گفت

 _آروم جوجه كوچولو، من و ببخش شيرين به خاطر اين نگاه هام، مجبورم دليلش رو هم برات توضيح دادم 

راست ميگفت، من دليلش رو ميدونم ولي جاي اينكه همكاري كنم داشتم گند ميزدم

حرفهاش و صحنه ي اون شب بازم تو سرم اكو ميداد وقتي از سام دور شديم و سوار آسانسور شديم وقتي هيچ دوربين و ميكروفوني دورمون نبود وقت خوبي بود براي حرف زدن

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part371

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تو آسانسور بوديم كه ميلاد خيره خيره داشت نگام مي كرد سرم رو آوردم بالا و با اخم نگاش كردم كه خنديد  _ميدونم با كارام اذيتت ميكنم ولي مجبورم يكي از ابروهام رو  انداختم بالا

 _من بهت حس يه دوست صميمي رو دارم اكثر وقتها هم از تو يه همچين حسي  ميگيرم، ولي ميدوني حالم از نگاه هاي خيرت بهم ميخوره، بهم گفتي مجبوري، به سام گفتي ميخواي اين بازي رو راه بندازي ولي وقت نداشتيم هيچ كدوم بپرسيم چرا؟! الان كه هيچ نگاهي روي ما نيست الان بگو چرا بايد به اين بازي ادامه بدم؟ چرا بايد جوري وانمود كنم كه انگار داريم همديگه رو ميبوسيم يا بايد لبخند هاي عاشقانه رد و بدل كنيم پوزخندي زد و سرش رو انداخت پايين آسانسور رسيد بالا

پياده شديم ولي اومد راهش رو بگيره و بره ولي جلوش رو گرفتم 

 

 _با تو بودم ميلاد، تا وقت داريم بگو ، من نميتونم تحمل كنم، كاري نكنم بزنم زير قولي كه بهت دادم و…

 

با غيظ نگام كرد نفس عميقي كشيد  و محكم با كف دست كوبيد تو ديوار بغل

 

 _چي ميخواي بدوني؟ ميخواي جلو تو هم خودم رو تحقير كنم، بس نيست سالها با اون حس مزخرف و منزجر كننده هر روز شكستم و حالم از خودم بهم خورد؟ اونا نميدونند من كيم ولي من ميدونم اونا دار و دسته ي كي هستند، اونا از من خواسته بودند كه مخ تورو بزنم و باهات رابطه برقرار كنم تا اينم بشه يه ضربه براي سام ولي من هيچ وقت اين كار رو نكردم پوز خندي زدم

 

 _نميتونستي هم اين كار رو بكني!

زير چشمي نگاهم كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part372

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _زياد مطمئن نباش چون من ميخواستم هر جور شده حتي از كثيف ترين راه ها هم صحنه سازي ميكردم و سام رو نابود ميكردم پس با من كل ننداز شيرين

 

سرم رو تكون دادم و پوزخندي زدم

 

 _اوك گيريم اونا از تو خواستند اين كار رو بكني حالا كه همه فكر ميكنند سام مرده چرا داري اين بازي رو ادامه بدي؟ اصلاً از كجا معلوم خود خائن تو نباشي؟

 

با حرص چشمش رو دوخت با چشمام

 _داري ديوونم ميكني! لعنتي من اگه خائن بودم چرا به تو اون شوهرت كمك ميكردم ها؟ احمق دشمناي شما دشمناي منم هستند با صدايي كه سعي ميكردم نره بالا با حرص توپيدم بهش

 

 _تو از كجا ميدوني دشمناي سام كي هستند؟ آخه نفهم اگه تو خائن نباشي چطوري اينا رو ميدوني؟ با كدوم شرط و شروط تو رو فرستادند سمت ما ها؟ چي ميخوايد از زندگي ما؟

تو چشمام زل زد و بين دندون هاي كليد شدش تقريباً غريد

 

 _يك بار ديگه به من بگي خائن يه جوري ميزنم تو دهنت كه صداي …

جملش رو كامل نكرد جاش حرفش رو خورد

 _ميخوام همه چيزو در مورد تو بدونم! همين الان

 

محكم با حرص كوبيد تو ديوار چشماش سرخ سرخ شده بود نگاهش رو از من ميدزديد  _با من اين كار رو نكن شيرين! قول ميدم همه چيز رو برات بگم قول ميدم ولي الان نه خواهش ميكنم لعنتي خواهش ميكنم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part373

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

عجز رو تو چشماش ديدم

نميدونم چي تو چشماش بود ولي يه درد عميق رو به وجودم تزريق كرد نفس عميقي كشيدم

 

 _باشه فقط بهم يه دليل قانع كننده بده كه بازي اين نگاه هاي عاشقونه و مزخرف رو ادامه بدم

لبخندي زد و با محبت بهم نگاه كرد

 

 _خره سام عين داداشمه محبتي كه از اون ديدم حتي از داداش خودم نديدم… من چطوري به عشقي كه بين تو و سام هست خيانت ميكنم؟ 

قول ميدم به شرافتم قسم من خائن نيستم  ولي يه سري دلايل دارم كه ميگم كسايي كه من دنبالشونم با كسايي كه  اون بلا رو سر سام  آوردند يكي اند! الان ديرمون ميشه شيرين قول ميدم  ميگم…

چشمام رو بستم و به صداقتي كه تو چشماش بود ايمان آوردم اگه تمام كاراش فيلم باشه چي؟

 

لعنت به اينهمه دشمن دور و بر كه باعث شده به نزديكترين آدمهاي زندگيمون هم شك پيدا كنيم

حرفي نزدم و راه افتادم سمت انتهاي راهرو

قبل از اينكه برسيم به اتاقمون بازوم رو كشيد و تو گوشم زمزمه كرد  _فرهمند رو يادته؟

 

سرم رو آروم تكون دادم

 

 _فرهمند پسر داييه همون آدميه كه من دنبالشم و البته كسيه كه تو فعاليت هاش چيزهاي 

مشكوكي تثبيت كردم  و مطمئنم دور و نزديك با اونهايي كه اين بلا رو سر سام آوردند در ارتباطه

تو چشماش نگاه كردم  كه ادامه داد

 _شيرين تو مثل سام براي من يك دوست خوبي، يك دوست صميمي، بعضي از دوستها هستند كه از برادر و خواهر آدم به كسي نزديكترند، بعضيا حرفهاي مفتي كه ميزنند و ميگويند تو عين خواهرمي يا تو عين برادرمي  رو قبول ندارم !تو دوست مني و هميشه هم دوستم ميموني جوجه رنگي

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part374

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  لبخندي زدم

طرز فكرش عجيب خوش آيند بود برام  راست ميگه ، ميلاد از شهرام خيلي بهتره

مني كه معناي داداش داشتن رو فقط تو داد و بيداد بي جا بالا سرم و زور گويي الكي و فرقي كه خونواده بين ما ميذاشت ، ديدم و شناختم  ، حسي كه نسبت به ميلاد داشتم خيلي بالاتر و قابل اعتماد تر از شهرام هست

حرفاش رو قبول داشتم

آره تك تك حرفاش به دلم نشست

ولي عجيب دلم ميخواست بدونم كه چي به سر اين پسر عاصي و اخمو آورده بودند كه هنوز هم وقتي به ني ني چشاش دقت ميكني كوهي از غم ميبيني

 

 _قول ميدي يه روز برام تعريف كني؟ لبخند تلخي زد

 

 _نمتوني حتي حدث بزني وقتي بخوام تعريف كنم چقدر ممكنه زجر بكشم ولي يه روز ميگم هم براي تو هم براي سام ، هم براي پارميس، لازمه اونم بدونه مثل اون آدم زجر كشيده اييم، شيرين من تنها كسي كه اين قضيه رو ميدونست باباي خدا بيامرزم بود ،نذاشت بشكنم اين قضيه رو از همه مخفي كرد، قاضي بود، ميتونست خيلي كارا انجام بده ولي به خاطر شأن و مقامش كاري نكرد فقط … 

 

بغضش گرفت سعي كردم آرومش كنم با آرامش چشمام رو باز و بسته كردم  _بذار مجبور نباشي تنهايي اين غم رو به دوش بكشي به ما بگو بلكه بتونم مرهمي رو زخمات بشيم

 

 …

 

دستم گرم شد و برگشتم به زمان حال نگاهي به دستم انداختم و متوجه دست ميلاد رو دستم شدم

 _كجايي تو؟

شونه هام رو بالا انداختم و با بيخيالي جواب دادم

_هيچي بريم داخل؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part375

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سرش رو خونسرد تكون داد

 _خوشم مياد زود خودت رو مسلط ميكني، ميدوني رفتيم داخل كسا رو قراره ببينيم؟ لبخند تلخي زدم

 

 _قراره معصوم ترين آدم و در كنارش كثافت ترين آدم روي زمين رو ببينيم نفس عميقي كشيدم و منتظر نموندم ميلاد حرفي بزنه

 

محكم در رو باز كردم و وارد اتاق شدم اتاق بزرگ و سفيد رنگ با پنجره هاي نور گير

و ميز و صندليهاي مشكي و شيشه اي كه تنها وسايل داخل اتاق بود و دوتا گلدون بامبو كه تنها دكوراسيون اتاق بود كه يكنواختي تركيب مشكي سفيد رو از بين ميبرد

انقدر استرس داشتم فعلاً وقت داشتم اتاق رو آناليز ميكردم كم كم خونسرديم رو بدست آوردم 

خودم رو نباختم و قبل از اينكه حرف بزنم ميلاد رو به افرادي كه سر جمع تقريبا ١٥ نفر ميشدند گفت

 

  _همسر مرحوم برزگر خانم كياراد از امروز به بعد مدير عامل شركت خواهند بود و بر صندلي رياست مينشينند

 

لبخندي زدم كه پوزخندي سكوت اتاق رو شكست  خوب طبيعي بود اين پوزخند منم جاي اون بودم پوزخند ميزدم

سخت بود براش من رو جاي سام ببينه…

 

تك تك رفتارش رو درك ميكنم

آره اگه منم جاي اون بودم حتي الان تو اين جلسه شركت هم نميكردم!

 

پوزخندش اذيتم نكرد

برعكس باعث شد بفهمم خوب نقشم  …، در اصل بايد بگم خوب نقشمون!

رو بازي كرديم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part376

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با خونسردي با نگاهي بي تفاوت بهش زل زدم

 

سرم رو برگردوندم سمت جمع و شروع كردم

 _از امروز من اينجام، هيچ جايگاهي تغيري نميكنه، مي دونم همسرم چيزي ميدونسته كه تك تك افراد رو سر چه پستي قرار بده، تك تك قوانين بازم پا برجاست، تك تك دستورالعمل ها عيناً اجرا ميشه، دقيقاً عين زماني كه همسرم رو اين شركت رياست داشت نميخوام چيزي از حالت روتين و شرايط هميشگي خارج بشه

همه سرشون رو تكون دادند و حرفم رو قبول كردند

چند تا از مردهايي كه نشسته بودند و به ظاهر خيلي جنتلمن بودند ولي نگاه هاشون داشت حالم رو بهم ميزد

 

 رو صندلي كه بالاترين قسمت ميز بود نشستم كه حرفها شروع شد

ميلاد بغل دستم نشسته بود و بعضي چيزهايي كه متوجه ميشد نميفهممش زير گوشم برام توضيح ميداد كلافه كننده بود!

 

دفعه ي ديگه ديدمت مطمئن باش يه تاره مو هم رو سرت باقي نميذارم ،اينهمه گفتم بذار يادبگيرم اه!

 

وقتي ميلاد ميومد زير گوشم  ياسمن به جوري نگام ميكرد كه واقعاً حس يه خائن بهم دست ميداد

بالاخره خواسته ها و بررسي وضعيت بازار و پروژه ي اخير كه يك كلمه هم نفهميدم تمام شد

همه با لبخند خدا حافظي ميكردند ولي يكي از مردها عجيبچندش بود

ديد كه با هيچ كدوم از آقايون دست ندادم ولي بازم لحظه ي خداحافظي دستش رو آورد جلو 

لبخند مصنوعي زدم و نگاهي به ديتش انداختم و دستام رو تكون ندادم و با همون لبخند مصنوعي نگاهم رو كشيدم بالا

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part377

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

و به چشمهاش دوختم و سعي كردم حرصم رو از نگاه هاي مزخرفش تو لحنم سركوب كنم

وقتي ديد دستم رو نبردم جلو بالاخره دستش رو كشيد عقب و لبخندي كه بي شباهت به پوزخند نبود، زد!

 

 _ما هيچ وقت نميدونستيم سام ازدواج كرده! اونم با همچين خانم با كمالاتي؟

تو دلم بهش پوزخند زدم، ميخواستم داد بزنم و بگم ” مردك كما لات از نظر تو فقط ظاهر آدماست؟ كمالات تو يه چشم رنگي و پوست سفيدو “…

وليخردم رو كنترل كردم 

 

 _متاسفانه ازدواجمون خيلي هول هولكي بود ، ميخواستيم مراسم بزرگي بگيريم ولي تقدير الهي به ما اين فرصت رو نداد از حرفهايي كه ميزدم انگار بازم خودم باورم شد 

متنفر بودم كه حتي اين حرف رو بزنم

بغض كردم كه بغضم حتي تو جمله اي كه گفتم هم مشهود بود

 

حتي خود مرده هم متوجه شد چشمام نمناك شد

لعنتي حتي نميخوام به زيون بيارمش كه حتي يه روز سام نباشه

 

بك هفته نديدمش مردم و زنده شدم

حتي فكر كردن به اينكه مرده و اون وضعيت سام كه مجبور بودم با اون وضعيت دست و پاش و صورتش ولش كنم به اندازه ي كافي عذاب آور بود

 

به اندازه ي كافي يك هفته خون گريه كردم

من حتي نميتونم تحمل كنم كه وانمود كنم سام اتفاقي براش افتاده اون وقت

مرده از ديدن قيافه ي من سريع اون حالت چندش و مزخرفش رو جمع و جور ك رد و سريع خداحافظي سر سري كرد

ياسمن پوزخند رو لبش بود ولي با ديدن چشمهاي اشكيم نگاهش سر در گم شد و بدون هيچ حرفي سرم رو انداختم پايين بالاخره سالن خالي شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part378

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 و من با اعصابي متشنج روي صندلي نشستم

ميلاد بعد از بدرقه  يك سري از سهام دارهاي خورد خورد برگشت داخل نگاهش كردم

 _ازت يه خواهشي دارم؟ سوالي نگام كرد

 _جلو ياسمن و بقيه همكارها به هيچ وجه به من نزديك نشو، نميخوام دو روز ديگه در مورد من

انگشتش رو روي لبش گذاشت به معني اينكه سكوت كنم و متفكر بهم زل زد

 

خوب مغزم رو ميخونه

اگه اين حركت رو نمي كرد امكان داشت حرفهاي غير قابل برگشتي بزنم ولي خوب حرفم رو تو گلوم خفه كرد 

 

سريع قضيه رو جمع كرد و با يه لبخند عاشقانه بهم نزديك شد و نشست صندلي رو بروم و يك تار از موهام رو كه از رو سري مشكيم زده بود بيرون رو لمس كرد و زير چشمي نگام كرد

 _چشم هرچي تو بگي قول تا مدتها فقط تو خلوت خودمون باشه 

 

از حرص شروع كردم به جويدن لبم ولي لبخند مزخرفي زدم ميخواستم بميرم بهتر بود از اين نگاه ها و لبخند  ها

 …

 

بعد از كلي سر و كله زدن با پرونده هاي مختلف از رو ميز بلند شدمو از شركت زدم بيرون

حتي به ميلاد هم نگفتم دارم ميام بيرون به نگهبان گفتم كه به آژانس زنگ بزنه 

 

ده دقيقه منتظر موندم كه تاكسي رسيد با خستگي و قيافه اي كلافه سوار ماشين شدم با بي حالي آدرس رو گفتم

چند دقيقه از سوار شدنم نگذشته بود كه ديدم راننده دستش رو آورد عقب  با تعجب بهش نگاه كردم كه يهو ديدم دستش رو روي رونم گذاشت و… 

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part379

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اومدم جيغي بزنم كه كاغذي كه متوجه كاغذي كه تو دستش بود شدم  “سريع كيفت رو بده به من و بگو مسيت عوض شده و ميري مجتمع تجاري

 … “

سرم رو آوردم بالا و متعجب به پشت سر راننده نگاه كردم تازه يادم اومد عميق بو بكشم عجيب اين بو آشنا بود قلبم شروع كرد به تند تند زدن با هول گفتم

 

 _آقا نظرم عوض شدم من رو مجتمع تجاري … پياده كنيد زير لبي چشمي گفت كه با شنيدن صداش ديگه مطمئن شدم

بدون فوت وقت كل كيف كوچيك و جمع و جورم رو از فاصله ي دو صندلي جلو رد كردم 

دور زد و از عمد خودش رو درگير ترافيك كرد

نگاهي به اين ور و اونور انداخت و كيفم رو كشيد رو پاي خودش و شروع كرد به گشتن تو كيفم

اخر سر از كيفم فقط گوشيم رو در آورد  و كيفم رو پرت كرد عقب

 

يك نفر پياده از بغل ماشين رد شد كه پنجره ي ماشين رو كشيد پايين و تو يه حركت لحظه اي گوشم رو داد دست او رهگذر تا اومدم اعتراضي كنم

 

پوف كلافه اي كشيدو آروم لب زد

 _سلام همه كَسم

چشمام رو بستم و با آرامش لبخندي زدم

 _سلام وجودم، اگه بدوني چقدر دلم برات تنگ شده بود بغض گلوم اذيتم ميكرد، بدجور هم اذيتم ميكرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part380

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  نا خواسته اشكام سرازير شد

دستش رو كشيد عقب كه سريع دستش رو گرفتم بين دستام

_سامي دلم برات يه ذره شده، من دارم كم ميارم تورو خدا…

 

كم كم راه باز شد و از بين ماشينها رد شديم رفتم به سمتي كه خيلي خلوت تر بود

سريع رفت داخل يه مجتمع و رفت داخل پاركينگش

به سرعت رفت داخل يه جايي شبيه به گاراژ و ريموتي كه بود زد كه در از بالا باز شد و كل اون قسمت رو گرفت

صندليش رو كشيد عق و دستش رو گذاشت رو رونش 

 

 _بدو بيا كه دلم برات يه ذره شده سريع خودم رو انداختم تو بغلش و رو پاش نشستم

با تمام وجود تنش رو بو ميكشيدم و بغلش كردم عجيب اين دلتنگي چيز مزخرفيه!

روسري مشكيم رو برداشتم و كليپس موهام رو باز كرد و سرش رو برد داخل موهام و شروع كرد به ناز دادنم نا خداگاه نميتونستم اشكام رو كنترل كنم عجيب امروز رفتارهاي مزخرف ديده بودم عجيب امروز به اين بغل به اين تكيه گاه نياز داشتم همش به خودم ميفشردمش فكر ميكردم بلكه با هم مخلوط بشيم و بشيم يه جسم

 

چرا اين عشق انقدر بي رحمه؟ يه جا شنيدم كه ميگويند

 “همون اندازه خوبه عشق ، همون اندازه هم بي رحمه ” لعنتي الان افتاده رو دور بي رحمي!

تك خندش رو زير گوشم شنيدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part381

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

_يادته وقتهايي كه به خاطر لباسات بهم گير ميدادم؟ مخصوصاً اولين باري كه اومدي باهم بريم بيرون، اون مانتوي بازت و اون رژ لب قرمز ديوونه كنندت پدر من رو درآورد بين گريه به ياد گذشته لبخند زدم

 _الان كه ميبينم اينجوري لباس پوشيدي نا خداگاه فكر ميكنم مگه چقدر گذشته كه تو از اون دختر بچه سرتق فاصله گرفتي و انقدر سنگين و متين شدي؟

 

زير لب زمزمه وار جوابش رو دادم

 

 _عشق تو آرومم كرده، ديگه شيطنتام گوش فلك رو كر نميكنه، ديگه سرتق نيستم، من تغيير كردم سام، به همين راحتي عشق تو منو تغيير داد، ميترسم بعضي روزها فكر ميكنم پير شدم… گلايه نميكنم سام، پيش كسي گلايه نميكنم ولي نامرد قرار بود خوشبختم كني ، اين بود رسمش آقايي؟ درستش كن سام، همه چيو درست كن، بدجور به بودنت عادتم دادي، حتي بعد از اون اتفاق بعد از ترد شدنم از طرف پدر مادرم تو  همه كسم شدي ،سامي دارم ديوونه ميشم بدون تو برگرد نامرد ضربان قلبش عجيب رفته بود بالا

سرم رو آوردم بالا و تو چشماش نگاه كردم كه سردر گم بود و شرمندگيش رو حس كردم كه نگام نميكرد…

 

نميخواستم مردم رو اينجوري ببينم

ده دقيقه جور كرده همديگرو ببينيم ولي من داشتم شرمندش ميكرد تو يه تصميم آني سرم رو يه انگشتي صورتش گذاشتم و لب زدم  _چقدر وقت نداريم نگام نكرد و چشماش رو بست

 _تقريباً نيم ساعت

 

لبخندي زدم و آروم زير گوشش لب زدم

 _پس نظرت چيه ذهن هر دوتامون رو با يه ماراتون سرعتي خالي كنم با چشم هاي بسته لبخند غمگيني زد

 _نميخوام به خاطر من…

نذاشتم حرفش رو ادامه بده وبا لبام خفش كردم…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part382

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اكسيژن كم آورده بوديم

مانتوم افضاح چروك شده بود ولي عجيب هر دو سكوت كرده بوديم و داشتيم به ضربان قلبمون كه صداش بدجور كوبنده بود ، گوش ميداديم نگاهي به ساعت كردم

به سرعت عملمون خندم گرفت، دقيقاً ٢٠ دقيقه طول كشيده بود داخل موهام نفس ميكشيد

و بازدم داغش داشت كم كم آروم ميشد

 

 _ديوونه كننده اي 

 

دور از چشمش خنديدم

 

 _خيلي تلاش كردم تا خدا تورو به من بده بالاخره داد، قول دادم زندگي پر از آرامشي برات فراهم كنم ولي ندونستم زندگي كجا پا پيچم ميشه، منو ببخش شيرينترينم ببخش

 

ازش دور شدم و تو چشماي به رنگ شبش خيره شدم

 

 _اگه گلايه ميكنم حرفهام رو به دل نگير چون من گلايه ي تورو به خودت ميكنم، هيچ وقت پيش كسي حرفي نميزنم، من از خودت به خودت پناه ميارم آقايي… وقتي دلم پر ميشه ديوار كوتاه تر ازتو پيدا نميكنم و تمام تقصيرا رو ميندازم گردن تو… ميشه يكم منو تحمل كني؟ چيكار كنم نميتونم زبونم رو كنترل كنم با وجود اينكه بعدش پشيمون ميشم لبخند خسته اي زد

 _اگه قرار باشه هر دفعه پشيمونيتو اينجوري  نشون بدي تا از دلم در بياري من حاظرم هر دفعه اين همه حرف رو نوش جان كنم دماغم رو به دماغش كشيدم و آروم زمزمه كردم  _عاشقتم چشماش رو بست

 _عاشقتم زندگيم

 

“سام”

 

 _نميخواد كه ديگه دوباره برات توضيح بدم

 

با حرص نگام كرد و روشو كرد اونور و درگير روسريش شد توله سگ شيرينِ من!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part383

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

 _شيرينم يادت نره چيزهايي كه بهت گفتم مواظب باشي ها  يهو با حرص چنگ زد به موهام و كشيدشون  _شيرين وحشي شدي اي موهام ولم كن دستش رو از بين موهام. بالاخره كشيد بيرون

 _سام فهميدم ديگه چقدر ميگي اه

 

خم شدم سمتش كه با غيض بوسه ي كوتاهي بهم داد و با حرص پياده شد

 

بالاخره ازش دل كندم و فرستادمش طبقه ي بالا و مشخصات كامي رو بهش دادم تا بره تو يه مغازه

 

كه كامي تو يه لحظه گوشي رو بندازه تو جيب مانتو يا كيف شيرين ماشين رو از گاراژ در آوردم و منتظر خبر كامي بودم

كه با تك زنگي كه بهم زد مطمئن شدم كه شيرين در امانه ولي نميتونستم ريسك كنم و تنها ولش كنم

منتظر موندم تا از پاساژ اومد بيرون

با ديدن دستاش لبخندي زدم و سرم رو با تاسف براش تكون دادم خوشم مياد تو بدترين شرايط هم بياد تو يه پاساژ دست خالي خارج نميشه!!

دوتا پلاستيك بزرگ دستش بود و خيلي شيك و مجلسي اومد دم در كه يه ماشين شخصي وايساد شيرين هم خيلي راحت سوار شد ميدونم زنگ زده بود اسنپ ولي ترسيدم 

خيالم راحت نبود مجبور بودم به كامران رو بندازم

 

 _كامي داداش ماشين رو بردار و دنبال اين دويست شيش مشكي برو  چپ چپ نگام كرد

 _آخه تابلوتر از اين پرايد يشمي پيدا نكردي؟ بذار  الان درستش ميكنم نگران نباش

از ماشين پياده شد و براي يه موتوري سوتي زد

نميدونم بهش نزديك شد چي گفت ولي ٣٠ ثانيه نكشيد نشست ترك موتور و دنبال ماشيني كه شيرين سوارش شده بود راه افتاد اميدوارم پيداش كنه

با احتياط روندم سمت جايي كه دو روز بود شده بود پناهگاه من و كامي روز به روز  به نخبه بودن اين بشر بيشتر ايمان ميارم

نزديكهاي خونه بودم كه گوشيم زنگ خورد  كامران بود با استرس جواب داد كه سريع گفت  _يه سمند مشكي دنبال دخترست!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part384

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ميدونستم ول كنشن نيستند! 

 _كامي مواظب باش اون سمند متوجه نشه تو هم دنبالشي با باد بدي كه تو گوشيش ميخورد داشت كر ميشدم بين اون همه صداي باد صداي كامي رو شنيدم  _باشه درستش ميكنم

 _ها يادت باشه حواست به اينم باشه موقع برگشت كسي دنبالت نكنه كامي… الو…

قطع كرده بود

لعنت به اين زندگي بايد غيرتم رو ناديده بگيرم و خودم مراقب زنم نباشم اينجوري فايده نداشت

من نميتونستم دست روي دست بذارم

از در پشتي وارد پاساژ شدم و در كوچيك و كهنه كه ميشد پشت مغازه كامي رو باز كردم

 

كامي خودش نميدونه ولي با سيستم خود ساخته اون خيلي كارهاي بيشتري ميشه كرد

 

حتي وصل شدن به چراغ هاي راهنما دوربين هاي مدار بسته خيابون ها

من نميتونم به كسي اجازه بدم انقدر زنم رو همه كسم رو اذيت كنند

ولي همه كارها رو بايد خيلي نا محسوس انجام ميدادم چون اگه پشت سر هم با چراغ راهنما ها بازي ميكردم شك ميكردند به يه هكري كه مراقب شيرينه و صد در صد شك ميكردند به زنده بودن من

 

به خاطر نفسم پشت سيستم نشستم و ذهنم رو متمركز كردم اين سه سال من فقط يه مدير عامل پر مشغله نبودم

هر روز خودم رو از لحاظ وارد شدن به سيستم هاي امنيتي تقويت كردم اين چيزيه كه من دوسش دارم اين علاقه منه!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part385

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

وقتي پا بذاري رو علاقت چه ذوقي ميمونه براي زندگيت؟!

 

هيچ وقت پا نذاشتم رو علاقم رو علاقه اي كه من رو سر ذوق مياره يه جوري با هك انگار خودِ خودم ميشم شروع كردم به ران كردن سيستم يه چند تا دستور  بهش اضافه كردم حالا اينتر  (enter ) و سيستم بالا اومد اصلاً انگار تو اين دنيا نبودم

 

فقط اون نيمه فعال هكر بودنم تمام وجودم رو در بر رفته بود حالا وقتش بود

يه سيستم ميخواستم كه ايپيش رو داشته باشم گوشي شيرين رو چك كردم

اوم اوك نزديك چند جهار راه نزديك خونمونه

خداكنه فاصله براي ارسال فركانس و هك دوربين هاي مدار بسته اون اطراف كافي باشه لوكيشن رو چك كردم

خوبه تو اين ترافيك دو دقيقه ديگه به فاصله ي مورد نظر مي رسيد فقط يه مشكل داشتم

بيشتر از نيم ساعت موندم تو كوشي شيرين احتمال نمايان شدم رو داشت مخصوصاً اگه باهكري كه شيرين رو تحت نظر داشت از يك پروتال وارد شده باشيم سه دو يك 

و… 

درست شد همه كدها نمايان شد فركانس ارسال شد تصاوير ٥ دوربين رو داشتم چون ٥ مانيتور داشتم

ولي ميتونستم مانيتور ها رو نصف كنم پس چطوره ١٠ تا دوربينش كنم ٥ تا دوربين ديگه رو پيدا كردم لبخندي زدم و… 

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part386

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

حالا تصوير ١٠ تا از دوربين ها جلو چشمم بود خوب الان بذار پيداتون كنم جوجه تو كه اينجايي ،،،

خوب اين از ماشيني كه شيرين به عنوان اسنپ سوارش شد خوب!

كو سمند مشكي…

سه تا سمند مشكي بود اطراف شيرين لعنتي كدوم يكيتونيد!

انقدر ترافيك بود كه كامي با موتوريه هم نتونسته بودند از بين اون ترافيك تكون بخورند زنگ زدم كامي با دومين برداشت

 _كامي پلاك سمند مشكي رو بگو بدون هيچ حرف اضافه اي گفت

 _٩٢ ط ٢٢١ -ايران ٧٧ گشتم بين سه تا سمند مشكي پيداش كردم خوبه

بذار زوم كنم داخل ماشين لعنتي شيشه ها دودي بود  _كامي هستي؟

 _آره دادا

 _برگرد مغازه با تعجب گفت  _مطمئني؟ لبخندي زدم

 _هيچ وقت انقدر مطمئن نبودم

 _اوك چراغ سبز بشه ديگه نميرم حله، فقط من پول اين موتوري…

 _رسيدي نيا تو كوچه خودم ميام سر كوچه باهاش تسويه حساب ميكنم بدون خداحافظي تماس رو قطع كرديم

خوب حالا بذار ببينم چطور به سيستم چراغ ها ميتونم نفوذ كنم اوه اوه

 

بايد وارد سيستم پليس راهنمايي رانندگي بشم

ريسك!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part387

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

زمان رو در نظر گرفتم

كل كاري كه من بايد انجام بدم در عرض كمتر از يك دقيقه تمومه ولي اگه بيشتر از اون يك دقيقه تو سيستم پليس باشم آيپي آدرسم ميوفته و ميتونند رديابيم كنند خوب ؟!

دو بار ديگه چراغ سبز شد ولي اينا نتونستند از اون ترافيك در بيان فكر كن سام فكر كن

بايد يه بار هم شده ريسك ميكردم

همه كارهاي ورود به سيستم چراغ رو انجام دادم

 

سمند مشكي با ماشين شيرين فقط ٣ ماشين اختلاف داشت

من بايد سه سوت ميرفتم داخل سيستم و چراغ رو قرمز ميكردم و به همون سرعت از سيستم لفت ميدادم همه كارها رو كردم و منظر سبز شدن چراغ و حركت ماشين شيرين شدم نفس تو سينم حبس شده بود يك دو سه

و اينتر

 

وارد سامانه كنترل چراغهاي راهنمايي پليس راهنمايي و رانندگي شدم لعنتي حركت كن

داشتم به ثانيه شمار نگاه ميكردم بيست ثانيه گذشت

لطفاً رد شو برو ديگه برو

٤٠ ثانيه حركت كرد

همينكه از چراغ سبز رد شد قرمزش كردم و  لفت….

 

از سيستم خارج شدم

يه تجربه فوق العاده موفق شدن تو كاري كه فقط خودت ميتوني به خودت افتخار كني

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part388

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبم رو گزيدم و با لبخندبه مانيتورها خيره شدم

اوه اوه سمنده فكر كنم بوقش سوخت انقدر برا جلوييش بوق زد ولي شرمنده چراغ قرمزه!

 

 …….

 

با ضربه ي يهويي كه به بازوم خورد يهو بيدار شدم كاني رو بالا سرم ديدم

 _چته باو رواني!

 _تو به من ميگي نابغه لامصب تو كه از من جونور تري

لبخندي زدم و با لحني كه اون زمانها بلد بودم حرف بزنم حرف زدم  _جونور خودتي ، يه بار ديگه جفت پا بياي تو خوابم منم جفت پا ميام تو صورتت

لبخندي به لحنم زدم

عجيب دلم براي حرف زدن با لحن بچه هاي پايين شهري تنگ شده بود به ساعت مچيم نگاه كردم احمق ساعت ٣:٣٠ صبح چي ميخواست تا اومدم حرف بزنم پريد بين حرفام

 

 _حالا زياد به خودت فشار نيار از يه جاها ديگت ميزنه بيرون ما اينجا جانباز ميشيم

پاشو بيا بايد يه چيزهايي رو ببيني با حرص و صداي خواب آلود بهش توپيدم

 _برو بابا، تازه دو ساعته خوابيدم

 _خوب عقل كل تازه ٢ ساعته به من اجازه دادي از اين شاهكارت استفاده كنم، بيا يه چيزهايي كشف كردم پاشو بيا  با خستگي چشمام رو ماليدم و رفتم بالا سر سيستم

_بيا اينجا رو ببين… من امروز يكم باد به كلم خورد تونستم فكر كنم، ببين مطمئناً يكي از نزديكات با اونايي كه خواستن بكشنت دست داره خواب آلود و كسل گفتم

 _خوب خودم ميدونم و خودمم اونو تحت نظر گرفتم حتي متوجه شدم واقعاً داره با اونا كار ميكنه خوب كه چي؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part389

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

لبخند حق به جانبي زد و بدون هيچ حرفي رفت پشت مانيتور

از رو كاناپه فكستني كه روش خوابيده بودم چرخيدم سمتش كه با صداي بلند گفت

 _ببين ايني كه تو ميشناسيش و مطمئني خيانت كاره خيلي راحت ميتونه مارو به شخص اصلي برسونه

حرفي نزدم كه يه اينتر زد كه يه صفحه باز شد و چندين نقطه نمايان شد  _ببين اين الان اطرافيان اون هستند، ما حتي ميتونيم از ذرق ايميل يا پيام هايي كه از تلگرام يا هر اپليكيشن ديگه براي كسي ارسال ميكنه رو پيگيري كنيم، حتي اون اگه يه گوشي ديگه هم داشته باشه بازم ميتونيم پيگيري كنيم، بعد ميتونيم تك تك وارد گوشي اونها بشيم، ميتونيم پيام هاي اونا رو هم ببينيم ببينيم كدوم با كي حرف زده يا چه چتي با هم داشتند

با كنجكاوي از رو كاناپه نيم خيز شدم و با دقت بيشتر به حرفهاش گوش دادم

 

 _ببين عين يه معادله ي رياضي فيزيك، تو فراي دستيابي به يه مسئله ي پيچيده اول بايد جواب هاي اوليه رو به دست بياري بعد از جواب اولي براي بدست اوردن جواب دومي و در آخر ميرسي به جواب اصلي مسئله …

درسته سخته و شايد يكم زمان بر و شايد هيچ كدوم رو نشناسيم ولي شانس زيادي داريم وگرنه بايد مثل سايه اون رو دنبال كنيم تو كوچه حخيابون ببينيم به كجا ميره ولي اگه به سيستمش نفوذ كنيم ميتونيم به سيستم بقيه هم نفوذ كنيم

 

وقتي به خودم اومدم بالا سر كامي بودم عجيب حرفهاش جالب بود

خنديدم از اون خنده هاي خبيث كه انگار پيش اون آدم ها حضور دارم و دارم براشون كوري ميخونم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part390

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تئوريش حرف نداشت 

ولي اگه عملي هم ميشد عالي ميشد

با ليخند برگشت سمتم و با اون لبخند كج و كولش و چشماي ريزش نگام كرد

 _چطوره داداش لبخندي زدم

 _جا داره روش كار كنيم

ديگه بهش نگاه نكردم ببينم چقدر ذوق ميكنه و برگشتم رو كاناپه و بهش پشت كردم خوابيدم

 

 

“شيرين”

 

 _خانم مهندس اين پروژه رو نميشه نگه داشت اگه هر چه سريع تر استارت كار رو نزنيم ممكنه امتيازش رو ازمون پس بگيرند

 

من كه ميدونستم تمام هيئت مديره رو كي پر كرده ولي سكوت كرده بودم خوشم ميومد كه ميلاد هم استرس گرفته بود

ولي من با خونسردي داشتم به قيافه هاي تك تكشون خيره ميشدم

رسيدم به ياسمني كه با خيال راحت نشسته بود و داشت با يه لبخند يه وري من رو نگاه ميكرد

 

تو دلم بهش پوزخند زدم

 “كاش بدوني اوني كه بايد زمينش بزني من نيستم”…

نفس عميقي كشيدم و به تك تك چرت و پرت هاي هيئت مديره گوش دادم جالب بود در عرض اين يكي دو هفته بدجور ياد گرفته بودم قيافه بگيرم مثل يه رئيس واقعي

يادم باشه بعضي وقتها جاي سام بيام شركت ، لذت خاصي داره قدرت داشتن

وقتي ديدند جواب حتي يكي از حرفهاشون رو هم نميدم

 

 , [24.12.18 13:04]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part391

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يكي از مديران كه تا جايي كه يادمه اصلاً تا حالا نديده بودمش  با لحن تندي شروع كرد به داد و بيداد كردن

حتي حوصله نداشتم  جوابش رو بدم

ولي با توهين هايي كه داشت ميكرد ديگه كم كم داشت عصبيم ميكرد  _خانم رئيس كه اومدي بالا سر شركت تو اصلاً عرضه نگه داشتن همچين شركتي رو داري؟ اصلاً به غير از خودت رو خوشكل كردن و ظرف شستن چيز ديگه اي هم بلدي؟ تو رو چه به رئيس شدن انقدر هيچي نميفهمي كه يك ساعته همه دارن برات حرف ميزنند يك كلمه جواب كسي رو ندادي تو اصلاً …

 

ميلاد يهو پريد وسط حرفش

 _درست و با فرهنگ صحبت كنيد، شما اجازه توهين به ايشون رو نداريد مرد با لحن چندشي گفت

 _بله ديگه شما بايدم همچين حرفي بزني

نذاضتم مسلاد جوابش رو بده و با خشم به م رده نگاه كردم

 

 _شما تو كدوم بخش كار ميكنيد؟

از قيافش مشخص بود ميخواد گنده تر از دهنش حرف بزنه  كه پريدم توحرفش

 _يك كلمه اينور اونور تر از جواب سوالم مستقيم اخراجتون ميكنم، سمت؟!

 

با اخم زل زد و به اجبار گفت

 

_مدير بخش واردات قطعات يدكي

 

پوزخندي زدم

 _بر اساس شناختم از ساير نيروها از همسرم بعيده كه همچين آدم بي شخصيتي رو استخدام كنه ولي چون به مصلحت انديشي همسرم ايمان داشتم و دارم  شما رو اخراج نميكنم تا اومد حرفي بزنه سريع ادامه دادم و نذاشتم حرفي بزنه

 _و اما در مورد اينكه چرا به حرفهاي هيچ كدوم گوش ندادم!

به چشماي منتظر ياسمن و. حمان نگاه كردم و لبخند خونسردي زدن و نگاهم رو ازشون گرفتم و با خونسردي ادامه دادم

 _چون ميدونم يك سري افراد شما ها رو با حرفهايي كه سر و تهش معلوم نيست پر كردند، البته من به بزرگي خودم تك تكتون رو ميبخشم

 

 , [24.12.18 13:04]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part392

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همه با تعجب داشتند من رو نگاه ميكردند كه يهو لپ تاپ رو به پرو ژكتور وصل مردم و از رو صندليم بلند شدم و خودم رو به پريز برق رسوندم كه صفحه بهتر نشون داده بشه

 تو اون تاريكي نتونستم زياد نگاه تكتكشون رو بخونم البته اصلاً هم مهم نبود!

 

اسلايد ها رو رد كردم و شروع كردم به توضيح دادن روال كار

سكوت محض تو اتاق حكم فرما بود و صداي پر از اعتماد به نفس من بود كه با تحكم داشت مرحله به مرحله پروژه رو توضيح ميداد

 

تقريباً ٣٥ دقيقه بود بدون وقفه داشتم حرف ميزدم  با تموم  شدن حرفهام چراغ رو روشن كردم آخ كه چقدر خوبه پوزه ي بعضيا رو به خاك بمالي

با لبخند و اقتدار رفتم و سرجام نشستم و خيلي خونسرد نگاهم رو بين جمع گذروندم

 _سوالي هست؟ سكوت شد

سكوتي كه نشونه ي يه آفرين بزرگ براي من بود

 

بالاخره اتاق خالي شد و صداي بهت زده ميلاد

 _واقعاً فوق العاده بود كارت عجيب زدي تو دهـ….

نذاشتم حرفش رو تموم كنه و زير لب زمزمه كردم  _ميشه تنهام بزاري؟

چشمام رو بسته بودم و سرم رو به پشتي مبل صندلي چرخ دارم تكيه دادم نگاه نكردم ببينم عكس العمل ميلاد چيه!

ميدونستم بازم ميخواد نقش يه عاشق پيشه رو بازي كنه ولي واقعاً حرصله نداشتم

با صداي در فهميدم كه به حرفم گوش داد صداي سام تو گوشم اكو ميكرد

 “شيرين از تو ارائه پروژه رو ميخوان كل پروژه آماده شده تو گاو صندوق هست برش دار و بشين مطالعش كن، ازت يه مدير با ابهت ميخوام، ميخوام خودت رو نشون بدي… مو به مو همه چيز موجود هست، حاضرم شرط ببندم يكيشون هم حتي فكر نمي كنند  كه من پروژه رو كامل كرده باشم تو فقط بايد بتوني خوب و با اقتدار وايسي و رو همشون نظارت كني تا خودم برگردم،… قول ميدم برگردم قول”!

 

 , [24.12.18 13:04]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part393

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

چقدر سخته ماسك آدم قوي رو به صورت زدن و وانمود كني زنديگيت بازم خوب شده ولي واقعيت اينه كه تا سام نياد هيچ وقت زندگيم خوب نميشه با باز شدن يهويي در چشمام رو با خستگي باز كردم

خدا ميدونه چندين شبه دارم رو اين سخنراني كردن  جلو اين همه آدم حق به جانب و معترض كار ميكنم  نميتونستم 

چشمام رو باز كردم و به قيافه ي ياسمن خيره شدم چقدر اين دختر ساده بود

همين بود كه بچه ها ترجيح ميدادند از هيچ چيزي خبر نداشته نباشه  

با حرص در رو بستم  چشماش گوله آتيش شده بود با عصبانيت بهم نگاه ميكرد 

 

 _مي دوني يه زماني تحسينت ميكردم كه سام عاشق تو شده و تو وارد زندگيش شدي ولي الان حالم داره از بودنت بهم ميخوره، تو نه تنها يه خائن كثيفي بلكه دزد هم هستي، فكر ميكني نفهميدم همه اين كارا و طراحي اين نقشه ها كار سام بوده و تو با ارائه اش خوب خودت رو تو دل همه جا كردي، ولي تا كي ميتوني از رو دوش برادرمن زندگيتو پيش ببري دو روز ديگه سر يه پروژه ديگه سام نيست و نخواهد بود ميدوني چرا چون مرده و تو تنها يي عرضه اين كارها رو نداري

 

هيچي نگفتم و جوابي ندادم چون به غير از قسمت اول حرفهاش بقيه حرفهاش عين حقيقت بود

آره من بدون سام عرضه اين كارها رو نداشتم يه لحظه چشمام رو بستم و تصور كردم واقعاً سام نباشه چطوري ميتونستم از پس كارهاي شركت بربيام

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۴ ۸۱٫۲۴٫۱۲] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part394

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن