رمان ادمای شرطی پارت۱۱

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part337

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

 _سام ببين اينا همشون…

مثل احمقا نداشتم ادامه بده و داد زدم

 _پياده شو… 

با تعجب نگام كرد و صورتش رفت تو هم و عصباني غريد  _احمق شدي؟ بذار تا…

 

با صداي سيلي كه تو گوشش بي اراده زدم به خودم اومدم

يه لحظه اون همه حس تنفر از كجا اومد؟ تنفر از تمام اين زندگي ولي نشد از شيرين متنفر بشم اون هميشه معصوم ترين منه اگه چيزي هم هست كار شيرين نيست

تنها كاري كه اون لحظه بهش فكر ميكردم اين بود ميلاد رو بكشم

 

در رو باز كردم و داد زدم

 _پياده شو تا تصميم نگرفتم تو رو هم لكشم شيرين عصبي داد زد

 _سام به من گوش كن همه ي اينا دروغه عقلت كجا رفته؟

 

سوزش قفسه ي سينم عجيب درد داشت تو چشماش نگاه كردم

 

 _فقط يك سوال ميپرسم درست جواب ميدي وگرنه خدا شاهده تو رو ميكشم اون بيشرف رو هم ميكشم و بعدش خودم رو خلاص ميكنم تا از اين عذاب رها شم

صدام بغض داشت خودم حس كردم حس كردم دارم براي اولين بار ميشكنم

به سختي حرفي كه از جوابش ميترسيدم رو به زبون آوردم

وقتي شروع كردم به حرف زدن تازه متوجه لرزش شديد صدام شدم تو چشماش نگاه كردم كه پر از غم بودكه ميخواست بباره ولي داشت خودش رو كنترل ميكرد

 _فقط بهم بگو اون كلاغي كه برات خبر مياورد كي بود

يه لحظه چشماش متعجب شد چندبار لباش رو باز و بسته كرد ولي صدايي ازش در نيومد

كاش هرچه زودتر يه اسمي بگه غير از ميلاد

ولي هيچي نگفت از سكوتش متنفر بودم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part338

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

فقط لب زدم   _برو پايين شيرين از جاش تكون نخورد كه با صداي بلند فرياد زدم

 

 _پياده شو لعنتي، تمام زندگيم رو برات گذاشتم اين نبود لياقت من!

جيغي كشيد

 

 _به خدا ميلاد داشت… 

نتونستم تحمل كنم كه اسم اون عوضي رو به زبون بياره با پشت دست نفهميدم چجوري كوبيدم تو دهنش كه دستام قرمز شد لباي قلوه اي و نازش پاره شد

با بهت دستش رو رو لبش گذاشت و به خوني كه داشت چكه ميكرد نگاه كرد

زير لب زمزمه كرد  _بي لياقت، برو بمير

بي هيچ حرفي از ماشين پياده شد و در رو محكم كوبيد مغزم قفل بود

 

حتي نميتونستم فكر كنم

اون غيرتم كل منطق و فكر و احساسم رو پوشونده بود

اون لحظه فكر ميكردم اگه ميلاد رو بكشم همه چيز تموم ميشه و آروم ميشم 

ولي كاش اين فكر رو نميكردم

 

“شيرين”

 

با لب پاره وسط خيابون مونده بودم

حتي يك دستمال هم نداشتم كه لب پاره شدم رو پاك كنم بغضم گرفته بود هزار تا ماشين برام بوق زد اعصابم متشنج بود

مغزم جوري قفل بود كه نميدونستم بايد چيكار كنم از لبم خون چكه ميكرد مجبود شدم شالم رو روش بزارم سهو فكرم به كار افتاد بايد به ميلاد زنگ ميزدم

گوشيم رو با دستايي لرزون از كيفم كشيدم بيرون

 

انگشتم خوني شده بود و جاي اثر انگشت گوشي دستم رو شناسايي نميكرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part339

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ذهنم منسجم نميشد كه يادم بياد رمز گوشيم چنده

انقدر به مغزم فشار اوردم كه بعد از ٣،٤ بار زدن اشتباهي رمز تونستم قفل گوشيم رو باز كنم سريع شماره ي ميلاد رو گرفتم گوشي رو با خوشحالي برداشت

 

 _جانم خانم زن داداش!

 _ميلاد!

 

با صدايي كه سعي ميكردم زياد نلرزه از نگراني ، از استرس، از ناراحتي ،از غم از درد سعي كردم براي ميلاد توضيح بدم ولي انگار قبل از اينكه من توضيح بدم خودش سريع از تن صدام فهميد چيزي شده

 

 _چي شده شيرين!

 

بريده بريده جوري كه هيچ كدوم از جمله هام سر و ته نداشت شروع كردم كم و زياد تعريف كردن قضيه كه فقط ميلاد بفهمه قضيه چيه

 _ميلاد عكس منو تورو كشيدن! يه جوري كه نشون بدن من و تو با هم رابطه داريم… با حرفهايي كه از من هم شنيده بود … سام الان فكر ميكنه من و تو بهش خيانت كرديم، مغزش قفل شده … ميخواد تورو بكشه با سرعت بالا گاز داد بياد … ميـ…لاد چـ..كار كنم

 

داد زد

 

 _تو الان كجايي؟

 _نميدونم

 _جي پي است رو روشن كن… لوكيشنت رو براي پارميس بفرست آجي ،نترس نلرز قوربونت برم، نترس دادي زد، انگار با من نبود

 

“پارميس سويچ تو جيبمه”

 

بعد برگشت سمت من

 _ميدونم كار اون بيشرفاست تو نگران نباش منم سام رو پيدا ميكنم خودم اگه الان بيام دنبال تو اون بد برداشت ميكنه بهتره پارميس بياد فقط تورو خدا آروم باش باشه؟ اروم گفتم “باشه”

 

واقعاً همينكه كسايي هستند الان بيان دنبالم و بتونن اين سو تفاهم رو برطرف كنند

گوشي رو قطع كردم و لوكيشنم رو براي پارميس فرستادم… ولي…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part340

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ولي هنوز اون استرس لعنتي نخوابيده بود با آروم شدنم تازه درد لبم شروع شده بود

انقدر برام بوق زده بودن و تيكه انداخته بودند گريم گرفته بود

 

نميدونم چقدر منتظر موندم كه با ديدن پورش آشناي ميلاد نفس راحتي كشيدم

با سوار شدنم پارميس هيني كشيدو  سريع  دستمال كاغذي رو گذاشت جلوم _چي شده؟ چرا اينجوري شدي؟

حرفي نزدم و فقط دسمال رو روي لبهاي ورم كردم كه بدجور ميسوخت گذاشتم

چشمام رو به پشتي صندلي تكيه دادم كه پارميس فهميد الان وقت بحث كردن نيست

 

 

 

“ميلاد”

 

بعد از شنيدن حرفهاي شيرين سريع قطع كردم و با سام تماس گرفتم بوق اول بوق دوم و…

 _چي ميخواي بيشرف؟! تو همون خونه ت بمون كه الان ميام

براي اولين بار لرزش صداش رو شنيدم سريع گفتم

 

 _سام گوش كن همه ي حرفاشون دروغه ، به خدا شيرين…

يهو داد زد

 

 _خفه شو بي شرفِ حروم زاده اون دهن نجست رو ببند و اسم زن من رو به زبون نيار

كلافه دستام رو توي موهام بردم

 

 _سام داري اشتباه ميكني، باشه زن تواِ به خدا بغير از به چشم زن داداشي هيچ وقت نظر ديگه اي نسبت بهش نداشتم خدا شاهده سام، سام اينايي كه اين كار رو كردند نميدونم كين ولي ميخوان تورو نابود كنند ،  _چرا زر مفت ميزني بيشرف دادي زدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part341

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _زر رو تو ميزني احمق، باشه تو راست ميگي من پست ترين آدم دنيا چطور به زنت كه از پر گل پاك تره و بغير از تو كسي لمسش نكرده ميتوني شك كني ها؟ اونهمه تو بهش ظلم كردي، اونهمه براش كم گذاشتي خودت تك تكشون رو برام تعريف كردي، ولي اين دختر يك كلمه هم اعتراض نكرده!

الان داري بهش شك ميكني؟ تو احمقي؟ نفهمي؟

 

صداي نفسهاش رو شنيدم كه آروم شده بود سكوت كرده بود خوب بود انگار داشت مغزش فعال ميشد صداش رو شنيدم

 _پس اون عكسا…

پريدم وسط حرفش

 _تورو خدا سام احمق نباش، ميخواستم امشب بهت بگم، اونايي كه داشتند تهديدت ميكردند يه روز يه پاكت فرستادند كه شانسي به دست من رسيد تو اونجا كلي عكس از شيرين بود! اونا ميخواستند با شيرين تهديدت كنند!

ميفهمي؟ ميدونستم اگه اين رو بفهمي ريسك نميكني و از پروژه و مناقصه دست ميكشي، من خودم با شيرين حرف زدم و ازش خواستم از خونه تكون نخوره، اونا يارا رو تهديد كرده بودند، ازش آتو داشتند و ازش خواستند تا شيرين رو تحويلشون بده، دوبار خواست اين كار رو بكنه كه من سر رسيدم و مچ يارا رو گرفتم ميفهمي…؟

 

يه نفس عميق كشيد و خالي كرد

 

خوب بود كه داشت آروم ميشد  _اون بيشرفهايي كه ميخواستند…

يهو سكوت كرد سكوتش طولاني شد صداش زدم

 _سام؟ جوابمو نداد

 _سام خوبي؟ داداش جواب بده

 _ميلاد ترمزام كار نميكنند!

 _چي؟

با حالتي ترسيده گفت

 _لعنتي سرعتم زياده… ميلاد ١٤٠ دارم ميرم ترمزام كار نميكنه بيشرفا دارند باهامون چيكار ميكنند

 _سام آروم باش، ميتوني دستيت رو بكشي؟

_ميلاد داخل شهرم نميتونم ماشين رو نگه دارم نميتونم دستي رو بكشم

 

با ترس گفتم

 _سام بزن بيرون از شهر  يه كاري كن

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part342

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يهو صدايي رو شنيدم

 _يا خدا 

 _سام از ماشين بپر بيرون صداش ميلرزيد  _نميتونم كنترلش كنم يهو داد زدم

 _بپر لعنتي بپر….

يهو صداي برخورد وحشتناكي رو شنيدم نميدونم چي شد ولي زانوهاي من از ترس شل شد فقط به اين فكر ميكردم به شيرين چي بگم

با ترديد لب زدم  _سام هستي؟

صدايي نيومد و يهو تك بوق قطع شدن تماس تو گوشم پيچيد

 

 …………..

 

“شيرين”

 

 

هفت روزه كه يه گوشه نشستم و نميتونم حتي تكون بخورم انقدر زجه زدم و جيغ كشيدم كه حتي نميتونم حرف بزنم بالشتش رو تو بغلم گرفتم و بو ميكشم كاش حداقل ميدونست كه من بي گناه بودم  كاش با فكر اينكه من بهش خيانت كردم نميرفت با صداي بلند زير گريه دوباره

مامان بابام انگار به گوششون رسيده بود دختر تازه عروسشون دو سه ماهه بيوه شده

خودشون رو رسوندند

 

ولي حتي تو چشم يكيشون هم نگاه نكردم

صداي هق هقم يه جوري بلند شده بود كه پارميس سريع اومد تو اتاق اون دسته كمي از من نداشت چشماي درشت مشكيش ورم كرده بود

 

 _شيرين تورو خدا آروم باش

 _ميبيني پارميس رفت! ميبيني؟ حتي نذاشت اولين دعوايي كه كرديم رو هم هضم كنم و رفت، به خدا ازش به دل نگرفته بودم پارميس موهام رو نوازش ميكرد مگه ميشه من بدون تو بتونم زندگي كنم

من ٤،٥ ماه پيش قبل از اينكه تو بياي تو زندگيم چطوري زندگي ميكردم ها؟

سامي جونم بيا ببين من گريه ميكنم تو كه طاقت ديدن گريه هاي من رو نداشتي؟

نامرد تو حتي برام حلقه هم نخريدي!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part343

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

لعنتي ما باهم عين ادم دوتا عكس درست و حسابي هم نداريم چرا انقدر زود رفتي؟

 

زير لب همش با سامي حرف ميزدم و هق هق پارميس بالا ميگرفت در باز شد و مامانم اومد داخل

لعنتي انقدر خوب بودي كه يادم رفته بود حتي دلم براي مامان بابام تنگ شده

سامي ميشه بياي؟ 

 

ميشه برگردي؟

نامرد ميلاد نامرد حتي نذاشت آخرين بار ببينمت فقط رحمان و ميلاد اودند داخل نامردا نذاشتند ببينمت سامي ميشه بياي تا ببينمت؟

به خدا من اصلاً يادم نيست قبل از تو قبل از حضور تو توي زندگيم من چجوري زندگي ميكردم نامرد!

 

تو هميشه نامرد و خودخواه بودي

مامانم اومد سمتم كه سريع و با لحني تند گفتم

 

 _ها چيه را هنوز اينجايي؟ چيه خوشحالي شوهرم پر پر شد ها؟ خوشحاليد كه با سبكترين و پست ترين حالت من رو فرستاديد خونه ي آدمي كه عاشقمه، آره اون رفته ولي ميدونم هنوز عاشقمه اون هميشه عاشقمه، بر خلاف شماها كه هيچ وقت من براتون مهم نبودم ! هرچي بود  و نبود فقط اون شهرام عوضي بود بريد چرا اومديد اينجا؟! من تو خونه ي شوهرم هستم اينجا خونه ي منه ! بريد نميخوام ببينمتون 

 

مامانم هيچي نميگفت فقط سرش رو انداخت پايين و از اتاق زد بيرون از ته دل جيغي كشيدم اين رفتارهاي هر روزم بود انگار دييونه شدم

آخه همه يه جوري نگام ميكنند

ولي دست خودم نيست حرفا و حركاتم، سخته نفس كشيدن  انگار تو يه كابوس دارم دست و پا ميزنم ميخوام بيدار بشم ولي… 

پارميس موهام رو كنار زد

 

 _ميخواي يه دوش بگيري؟

 

ياد اولين باري كه سام رو ديدم افتادم

شايد اينبار بتونم كار نيمه تمام اون روزم رو تموم كنم الان كه اون نيست بذار اين نبض ديگه نتپه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part344

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

به پارميس نگاه بخ زده اي انداختم و از تخت اومدم پايين با هر قدم كه برميداشتم چشمام ميجوشيد و بازم اشكام ميوفتاد پايين

 

عجيب بود كه اب چشمام خشك نميشد آروم و بي حال قدم برداشتم

نگاهم بي تفاوت ترين نگاه بود و زندگي سردترين زندگي!

 

به سمت حموم رفتم 

پارميس خواست داخل بشه كه در رو به روش بستم و قفل كردم

 

 _شيرين جان بذار بيام پيشت جوابش رو ندادم

آب رو باز كردم و جلو مانع رو گذاشتم تا وان پر بشه رفتم سمت آيينه و به قيافه ي داغون اين روزهام نگاه كردم از شدت اشك چشماي رنگي كه  عاشقش بودي گود رفته نامرد حقم بود اين همه درد كشيدن؟

 

به ژيلتي كه اخرين بار باهاش ريشش رو زده بود نگاهي انداختم برش داشتم و عميق نگاش كردم زمزمه كردم

 “ميخوام بگم ازت متنفرم ولي در حد يه گفتنه! ميدوني هيچ وقت نميتونم ببخشمت؟”

 

بازم اشكام افتاد شمردمشون يكي  دوتا سه تا

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part345

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با حرص دستم رو زير چشمم كشيدم انگار خودم هم باورم شده بود كه ديوونت شدم زير لب هي با خودم زمزمه ميكردم

چشمام رو بستم تا حالم از قيافه ي خودم بهم ميخورد

 

زير لب زمزمه كردم

 _اگه با اين قيافه منو ميديدي بازم عاشقم ميموندي؟

 

“شك نداشته باش”

 

يه لحظه به اطرافم نگاه كردم

انگار صداش رو شنيدم ولي نه اون صداي بمش بود كه هر لحظه تو گوشم اكو ميداد

مثل همون روز ژيلتم رو شكوندم و با لباسام رفتم داخل وان

 

با لبخنده به ژيلت نگاه كردم چقدر من ضعيفم!

 

مهم نيست بذار بعد سام ضعيف باشم

چشمام رو بستم و ترديد نكردم ولي  يهو در حموم  كوبيده شد

 

باور نميكردم دارم اين صدا رو ميشنوم لعنتي تورو خدا تو نباش

 

 _شيرين جان خوبي؟ ميشه اجازه بدي پارميس بياد پيشت؟ تا چند لحظه به گوشام اعتماد نكردم دور تا دور حموم رو از نظر گذروندم شوخيش خيلي بي مزه بود باز صداش رو شنيدم

 

 _شيرين جان خواهري هستي؟ عزيزم در رو باز كن پارميس بياد پيشت

 

صدلي گرم و آشنا و همدم اين روزام رو شنيدم

 _چي شده؟

صداي نحس و عوضيش رو شنيدم، كثافت آشغال بي شرف

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۴٫۱۲٫۲۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part346

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _هيچي ميترسم بلايي سر خودش بياره! به خدا نميتونم اون دنيا جواب سام رو بدم

ميخواستم برم در رو باز كنم و بكوبم تو دهنش و بگم خفه شو آشغال ولي حرفي نزدم صداي ميلاد رو شنيدم

 

 _شيرين ميشه در رو باز كني؟

 

بدون هيچ حرفي تيغ رو از دستم رها كردم بايد خونسرديم رو حفظ ميكردم

تا الان ادامه دادم بايد بازم ادامه ميدادم شيرين نيستم اگه حال اين بيشرف رو جا نيارم

نفس عميقي كشيدم و با بي حالي و ضعف از داخل وان در اومدم و رفتم سمت در

قفلش رو باز كردم و با همون نگاه مرده ام به ميلاد نگاه كردم

 

از ضعف و بي حالي يه لحظه حس كردم زير پام خالي شد كه ميلاد سريع من رو گرفت و كشيد تو بغلش

 

فقط يه لحظه ديدم اون عوضي دويد سمت پله ها

تو بغل ول بودم كه محكم منو كشيد تو بغلش و زير گوشم زمزمه كرد

 

 _خوبي؟

 _تو راست ميگفتي ميلاد

 _مطمئني؟ با بغض گفتم

 _شك ندارم ديگه! كاش اون نبود ميلاد كاش اون نبود…

انقدر يواش  زير گوش همديگه حرف ميزديم كه خودمون هم صدامون رو نميشنيدم

اون مدلي كه من و ميلاد همديگر رو بغل كرده بوديم هركسي بود فكر ميكرد واقعاً معشوقه هميم ميلاد زير گوشم زمزمه كرد

 _شيرين بهت ايمان دارم رو سياهم نكن اين رو بدون مجبورم ازش دور شدم كه تو صورت هم نگاه كرديم و…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part347

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

آروم آروم اومد سمتم با عجز نگاش كردم

 _نه ميلاد تورو خدا

 

اخم كرد

 

 _هيس شيرين 

با چشماش حرف زد كه الان با اين شرايط پيش اومده منم بايد با ميل بهش نزديك بشم ولي من

حالم داشت از خودم بهم ميخورد

چشمام رو بستم كه گرمايي رو زير لبهام ر وي چونم حس كردم

 

نفس راحتي كشيدم ولي هركسي مارو ميدي فكر ميكرد واقعاً داريم همديگر رو مـي ـبوسيم

صداي پاي ياسمن رو شنيدم

 

 _شيرين گفتن تو حموم حالت بد شده عزيزم الان خـ…

 

با ديدن من و ميلاد حرف تو گلوش خفه شد ميلاد ازم دور شد 

يك حس مشترك تو چشماي هردوتامون نهفته بود

يك حس پر از حرص و نفرت به كسي كه الان نگاهش روي ما بود

يك لحظه وقتي سرم رو تكون دادم تازه متوجه شدم كه پارميس هم داشته مارو نگاه ميكرده

ازش خجالت كشيدم ولي…

نفس هاي نا منظم و با حرصي رو بغل گوشم شنيدم

 

 _دختره ي عوضي حداقل ميذاشتي تن داداشم زير گور خشك بشه كثافت يهو دستش رو كرد تو موهام و داد زد  _گمشو از اين خونه كثافت هرزه

درد بدي تو سرم پيچيد ولي هيچي نگفتم ميلاد مچ ياسمن رو محكم گرفت و پيچوند كه رحمان سريع اومد جلو

 

 _احترام خودت رو نگه دار ميلاد دستت رو بكش

ميترسيدم ميلاد برگرده و حرفي بزنه ولي فقط پوزخندي زد و به موقع خودش رو جمع و جور كرد  _شما بايد از اين خونه گمشيد ياسمن جيغي زد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part348

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _اينجا خونه ي برادر منه من…

ميلاد پ ريد بين حرفاش و محكم و با صلابت و اخم هميشگي رو صورتش به ياسمن توپيد

 _تو با سام نه شناسنامه اي نه خوني هيچ نسبتي نداشتي پس حرف مفت نزن و با برادرم برادرم دور برت نداره!

ياسمن ناباور به ميلاد نگاه كرد

 _اين دختر با تو داداشم چي كار كرده؟  برگشت سمت من

 _اين جادوگره ، بدبخت تويي كه عهد برادري با سام بسته بودي الان بهش خيانت كردي با زنش كسي كه دنياي سام بود! اين جادوگره تو رو هم درگير خودش كرده الان كه سام مرده داره تو رو هم… 

 

ميلاد دادي زد

 _خفه شو به تو ربطي نداره

ياسمن وقتي ديد با ميلاد راهي پيش نميبره برگشت سمت من

 _تو چشام خوب نگاه كن منو ببين نميذارم از پولهايي كه سام از جون و  دل مايه گذاشت و به دستش آورد مفت مفت بخوري فهميدي بهتره هرچه زودتر تا پدر و مادرت پشيمون نشدن  برگردي همون دهاتي كه ازش اومده بودي

سكوت كرده بودم و فقط با پوزخند به ياسمن نگاه ميكردم ولي از ته دل ناراحت بودم… تو دلم صداش زدم همش تقصير تواِ نامرد 

كجايي ببيني كسي كه ميگفتي عين خواهرمه واقعاً عين خواهرته و داره رواني ميشه از كارايي كه من دارم ميكنم سام من لياقت اين همه اذيت شدن رو داشتم؟ صداي ميلاد رو شنيدم

 

 _متاسفم ياسمن سام از وقتي كه با شيرين عقد كردند وكالتنامه تام الاختيار به شيرين داده و وصيت كرده در صورت فوتش هرچي كه داره و نداره ه شيرين ميرسه

ياسمن چند لحظه هنگ به ميلاد نگاه كرد وبعد داد زد

 _توي عوضي كردي! دروغ ميگي تو بيشرف باعث شدي تو وكيلي تو اينكارو كردي ، شما  دو نفر عوضي نقشه كشيديد تا مروت داداش منو بالا بكشيد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part349

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ياسمن عين روانيا جيغ ميزد

ديووونه شده بود و پشت ير هم داد ميزد

تنها چيزي كه اذيتم ميكرد نگاه هاي بهت زده و گنگ پارميس بود ياسمن انقدر جيغ زد و داد زد كه به زور رحمان بردش پايين پارميس خيره شده بود به ما دو نفر لب زد خيلي آروم  _من يكي باور نميكنم

سرم رو انداختم پايين و لبخند محوي از اين باور پارميس اومد رو لبم خوب بود يك نفر هم شده تورو بشناسه نه!

پارميس از اتاق زد بيرون و رفت سمت ياسمني كه داد و بيداد و فش هاش كل خونه رو در بر گرفته بود

ميلاد نفس عميقي كشيد و بازم رفت تو قالب عاشق پيشش و دستم رو گرفت و كشيد سمت خودش

 _نگران نباش عزيزم همه چيز حل ميشه

منو كشيد تو بغلش و بدون اعتراض رفتم تو بغلش تو گوشش لب  زدم

 _ميلاد انقدر به من نچسب

تك خنده اي كرد و موهام رو كنار زد  _ميدوني احتمالاً الان داره سكته ميزنه؟ فا حرص مثل خودش آروم زير گوشش گفتم

 _شعور داشته باش بذار دو روز ديگه اجازه بده من و تو همديگرو ببينيم!

درضمن تو برو پارميس رو جمع و جور كن! خاك تو سرت تو بايد بهش بگي تك خنده ب ريزي كرد

 _باشه تو به گريه و زاريت ادامه بده تا من برم جوجه چشم مشكيم رو جمعو جور كنم

تا اومد ازم دور شه اين دفعه من بهش چسبيدم

 _ده بار بهت گفتم عين آدم ميري و براش توضيح ميدي فهميدي؟ بهم اخمي كرد و لب زد

 _تو بشين به گريه و زاريت برس همينكه ازم دور شد باز چشمام پر شد  باز بغض خفم كرد

از دوريت دارم دق ميكنم سام فكر نميكردم انقدر سخت باشه!

رو تختم نشستم و باز دوباره با يذره فكر كردن به نبود سام دوباره به قول ميلاد شروع كردم به زار زدن تو سرم داشتم باهاش حرف ميزدم

 _لعنت بهت سام ! لعنت بهت! بذار دستم بهت برسه قيمه قيمت ميكنم 

بازم شروع كردم به زار زدن و گريه كردن كه يهو در اتاق باز شد و بابام اومد داخل اتاقم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part350

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با  حرص و چشماي گريون بهش زل زدم بهش كه با حرص و عصبانيت اومد سمتم

 _اين دختره داره چي ميگه ها؟! پاشو وسايلت رو جمع كن ببرمت شهرستان، چشمم كور دندم نرم مجبورم نگهت دارم چيكار كنم بچه اي هستي كه من باعث به وجود اومدنش شدم ، فكر نميك ردم انقدر پست تو رو بزرگ كرده باشم، اشتباه كردم بهت اعتماد كردم كه فرستادمت به شهر ديگه درس بخوني، مايه ي آبرو ريزيم شدي !

 

دستش رو روي قلبش گذاشته بود و داشت با دردي كه تو چهرش نمايان بود باهام حرف ميزد

ولي اصلاً برام مهم نبود درد كشيدنش ميخواستم هيچ كدوم نباشند

ميخواستم تنها باشم

تنهام بذارند مثل اين دو ماهي كه گذشت كلاً نباشند

 با بي تفاوتي كامل بهش زل زده بودم كه مامان هم اومد داخل اونم با استرس و نگراني اومد پيش بابام كه نكنه اتفاقي براش بيوفته

تنها چيزي كه بهش فكر ميكردم اين بود كه  وقتي سام هكم كرده بود و من با ترس و لرز به بابام زنگ زدم و خيلي تابلو بعدش به خاطر تهديد سام دست به سرش كردم

چرا حواسش به من نبود چرا دنبال قضيه رو نگرفت؟ چرا من رو تنها گذاشت؟

 

چرا مادرم هيچ وقت ننشست پاي حرفام؟

چرا بابام يه بار دست به سرم نكشيد بگه ببينه دردم چيه مرگم چيه؟ اون وقت كه تو اون جهنم دست و پا ميزدم چرا همه به غير از شهرام نميدونستن يه بچه ديگه دارند؟!

چرا هيچ وقت…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part351

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سكوت كردم در مقابلشون و فقط نگاشون كردم بابام رو به مامانم لب زد  _آمادش كن ببريمش پوز خندي زدم

 

 _اينجا خونه ي منه و از جام تكون نميخورم، و البته شما هم هرچه سريعتر از خونه ي من بريد هركسي هم گفت بگيد شيرين با شوهرش مرده و ما ديگه دختري به اسم شيرين نداريم

مامانم شروع كرد و ناله و نفرين كردن و دست بابام رو گرفت و كشيد همراه خودش

سكوت كردم و چيزي نگفتم.

 

چشمام رو بستم و باز تو فكرم با سام خلوت كردم لباسهام هنوز خيس بود…

 

به سختي بلند شدم و از كمد لباسهاي راحتيمون يه شلوار ورزشي مشكي با تيشرت مشكي درآوردم دستم رفت سمت ست ورزشي سام

با دستام گرفتمش و كشيدمش سمت خودم و عميق و تمام وجود بوكشيدمش نامرد روزگاري سام !

تنهام گذاشتي با اين همه مشكل

 

لباسم رو عوض كردم و رو تخت دراز كشيدم و به سقف زل زدم بيرون پر از سر و صدا بود

 

برام مهم بود؟…

البته كه نبود…!

 

زندگيم پر از شكست شده بود داشتم ديوونه ميشدم من آدم ضعيفيم لعنت به ضعف من!

 

داشت كم كم صداها ميخوابيد كه در اتاق آروم باز شد سريع چشمام رو بستم تا كسي رو نبينم

واقعاً نه حوصله داشتم با ميلاد نقش بازي كنم نه چرت و پرت هاي كسي رو تحمل كنم

واقعاً دلم بهشتم رو ميخواست صداش رو شنيدم

 _ميدونم خيلي فشار روته آروم موهام رو نوازش كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part352

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _ولي وقتش رسيده كارها رو به دست بگيري با بغض زير لب لعنتي گفتم

 _اينهمه بهش گفتم بذار ور دستت كار كنم هووووف… من كه چيزي رو بلد نيستم

نفس كلافه اي كشيد

 

 _ميدونم ولي من بهت ايمان دارم كه رو سياهم نميكني بايد شروع كني

 _اگه بدوني چقدر خستم ، ميلاد واقعاً من…

 

نذاشت حرفم رو تموم كنم و رفت سمت در

 _اعتراض نكن شيرين… راهيه كه توش پا گذاشتيم پس تحمل كن …

خودت قبول كردي راستي مامان مريم  بهت نياز داره، ياسمن رو هم فرستادم و مزاحما رو كلاً دك كردم، برو پيشش خيلي بي تابه

 

با حال داغونم رو تخت نشستم حق با ميلادِ بايد برم پيش مامان مريم

تنها كسي كه بهم محبت ميكنه و من عجيب الان به يك محبت خالصانه نياز دارم

 

از رو تخت بلند شدم و پشت سر ميلاد رفتم پايين

٣ روز بود از اين اتاقي كه انگار گرد مرگ روش پاشيده بودند اومدم بيرون

و از پله ها رفتم پايين پارميس از آشپزخونه زد بيرون

بازم گريه كرده بود چشما و بينيش قرمز بود ميلاد لعنت بهت 

ميدونم باز به پارميس نگفتي!

 

نميدونم چه اصراري داره به پاوميس اعتماد نكنه!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part353

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

در اتاق مامان مريم رو بدون در زدن باز كردم صداي ناله هاي آرومش رو ميشنيدم

لعنت به من كه مجبور شدم بهش بگم سام ديگه پيشمون نيست

 

از حالتهاي مامان مريم بغض كردم

فروغ با چشمهاي نمناك نگام كرد كه همينكه به مامان رسيدم متوجه شد و دستم رو گرفت و كشيد تو بغلش

 

 _چرا اين پسرم هم رفت؟ تو بگو شيرين ترينِ سام تو بگو! من چه گناهي به درگاه خدا كردم كه هر دوتا جگر گوشم رو گرفت! من چراانقدر بدبختم ؟ آخه چه گناهي كردم؟ 

بغض داشت و گريه ميكرد ولي چشماش خشك بود لعنت به اين سرنوشت سرم رو روي سيـنش گذاشتم و به مويه هاي مادرانش گوش دادم قلبم عجيب بيقرار بود

 

بعد از چند روز بالاخره هم من هم مامان يه چيزي خورديم و مامان داروهاش رو خورد و خوابيد

 

شب شد و يه روز بيهوده ديگه گذشت يه روز ديگه بدون تو مرد زندگيم تو همون جا تو اتاق مامان حموم كردم ترسيدم بازم برم تو اتاق خودم و من رو ببينند وقتي تيغ رو آوردم رو دستم من رو ديدند

مطمئناً حتي دستشويي كردنم هم اين چند وقت زير نظر داشتند كثافتا هرچند ميدونم تك تك اينا ريشه اش تو افراد خوديه

 

اگه اون كثافت بي شرف نبود اونا نميتونستند به داخل ما نفوذ كنند

تو حموم مامان مريم هم زياد راحت نبودم ولي البته بازم ترجيحش ميدادم به اتاق خودمون،

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part354

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

فروغ لباسها و حوله ام رو آورد بعد از تموم شدن كارم بازم به اتاقمون پناه بردم

 

باز رو تختي كه تو دراز كشيدي دراز كشيدم

باز از دلتنگي ندونستم كدوم قسمت تخت رو بو بكشم و عطر تنت رو به ريه هام بكشم

باز اشكام سرازير شد

چشمام رو بستم و غرق شدم تو خاطرات كوتاهمون دلم برات تنگ شده سام زود باش!

پوزخندي به خودم شدم

اگه يكسال پيش اين صحنه رو ميديدم باورم نميشد 

كسي كه ٣ سال عذابم داد انقدر برام عزيز بشه و تمام دنيام بشه و هدف زندگيم

“اين معجزه ي عشقه كه نفرت رو با عشقي عميق تبديل ميكنه نه؟”!

نميدونم چند دقيقه گذشت كه بانور كم سوي سبزي كه از رو پاتختي از زير اتكلنم بهم تابيد   چشمام رو باز كردم صداش تو گوشم زنگ خورد

“خوب گوش كنيد هروقت نور سبز رو ديديد بدونيد تونستم هكشون كنم…

لعنت بهشون بدجور غافلگيرم كردند”…

نور سبز يعني بازم مخ فعال و با استعدادش كار خودش رو كرده بعد از يك هفته خودم شدم و ديگه دست از نقش بازي كردن برداشتم اين دفعه از خوشحالي بود نمناك شدن چشمام

در اتاق باز شد و لبخند از ته دل ميلاد رو بعد از ٧ روز ديدم  _نور رو ديدي؟

بعد از يك هفته خنديدم و سرم رو با ذوق تكون دادم  _بدو بايد بريم

سريع از سرجام بلند شدم و رفتيم تو اتاق لباسها

اتاقي كه سام با جون و دل  برام پر كرده بود از لباس برام  در كمد لباسهاي خودش رو باز كردم

ميدونم الان دوربين ها از كار افتادند و همه چيز تو حالت نرمال هست

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part355

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از ذوق زياد قلبم شروع كرده بود به تند زدن

لباسها رو كنار زدم و با دست به قسمتي كه بيتابانه منتظر باز كردنش بودم فشار وارد كردم كه اون قسمت تكون خورد و اومد جلو با انگشت بازش كردم و رمز رو وارد كردم

 

قسمت چوبي پشت كمد مثل يك در باز شدو كنار رفت و دالان سياه و تاريك مشخص شد

با ميلاد هر دو وارد شديم و تو قسمت رمز نگار پشت در رمز رو دوباره وارد كردم كه در بسته شد

همينكه در بسته شد نور روشن شد تازه متوجه راهرو طولاني شدم

با قدمهاي بلند سريع از راهرو كوتاه رد شديم با هر قدم كه بر ميداشتم حرفهاش تو گوشم اكو ميداد

 

 “تو شيرين مني، ميتوني، بايد بتوني، به خاطر زندگيمون براي هر دوتامون … قول ميدم زود تموم بشه اي”!

 

صداي هق هق اون شبم هنوز هم تو گوشمه

لعنتي وقتي ديدمش با اون وضعيت و بريدگي عميق روي بازوش و اون كبودي زير چشمش بدترين شب عمرم بود

هنوز هم بغض اون شب تو گلومه

حتي از روزي كه پليسا ما رو باهم گرفتند سخت تر بود حتي از اون ٣ سال محدوديت هم عذاب آور تر…

بايد تنهايي طو ري نقش بازي ميكردم كه توي اين مدت كسايي كه به دوربينها نفوذ كردند قانع بشند كه سام مرده!

 

درسته ميلاد هست ولي هيچ كس جاي سام رو نميتونه پر كنه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part356

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لعنتي با اون به گريم وحشتناكي كه رو صورتش و تنش زدند واقعاً فكر ميكردي يك طرف صورتش از بين رفته! تا حدي كه وقتي رحمان رفت داخل مردشور خونه بعد از چند دقيقه اومد بيرون بالا آورد! واقعاً دست اون گريمور درد نكنه،

من هنوز نفهميدم چطوري اين كار رو كرد ولي واقعاً خيلي حرفه اي بود وقتي ميلاد بهم زنگ زد و خودم رو رسوندم تمام تصميمات در عرض  نيم ساعت گرفته شد

تصميمي  كه آينده ي ما رو رقم ميزد

 

آخه كدوم آدم عاقلي در عرض نيم ساعت بزرگ ترين تصميم زندگيش رو ميگيره؟

 

قيافه ي سام ديدن داره وقتي بدونه حرف و شك ميلاد واقعيت داشته!

 

سخت ترين تصميم اين بود كه سام مجبور شد قبول كنه كه ميلاد به من نزديك بشه كه همه فكر كنند من دارم به سمت ميلاد كشيده ميشم چون…

 

با صداي باز شدن در آسانسور تنگ و كوچيك از مرور خاطرات چند وقت پيشم دست برداشتم

 

سوار آسانسور شديم 

توي اون سكوت صداي ضربان تپنده ي قلبم اكو ايجاد كرده بود ميلاد خنديد

 

 _خوش به حالش چه هيجاني داري!

 

نگاه خسته اي بهش انداختم و چشمام رو بستم حس ميكردم داريم ميريم تو اعماق زمين

 

كم كم حس خفگي داشت بهم دست ميداد از اين پايين رفتن زياد حالت تهوع بهم دست ميداد بالاخره در آسانسور باز شد و بازم يه راهرو طولاني

با قدم هاي بلند و سريع راه رو رو طي كردم

كه با باز شدن برقي در بعد از چند هفته نفس آسوده اي كشيدم آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part357

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از ديدنش نفس آسوده اي كشيدم كه با ديدنم لبخندي زد و لبش رو گاز گرفت

ژست هميشگيش ديوونم كرد

تا اومدم برم سمتش از پشت سرم ميلاد هم بهم رسيد قدم برداشتم به سمتش برم

اون هم قدم برداشت سمتم ولي همينكه بهش رسيدم از كنارم رد شد  با تعجب سر جام ايستادم  باورم نميشه!

چرا اينجوري كرد؟

تا اومدم برگردم پشت سرم رو ببينم صداي آخ ميلاد بلند شد چند لحظه صحنه ي روبروم برام غير قابل باور بود

اصلاً نفهميدم چي شد ولي قيافه ي عصباني هر دو خيلي اذيت كننده بود

 

ميلاد_ انگار مردن بهت نساخته؟ پوزخندي زد

 _رو دلم مونده بود بكوبم تو ملاجت، آخ كه وقتي شيرينم رو بغل ميكني ميخوام گردنت رو بشكنم!

ميلاد با حرص گوشه ي لبش رو پاك كرد و از رو زمين بلند شد ميلاد_ خيلي خري!

از پشت يقه ي ميلاد گرفت و رفت سمت يه اتاقي و درش رو باز كرد

 _تو برو تو اون اتاق اون چيزهايي كه در آوردم رو بررسي كن، ما سر خر نميخوايم

ميلاد شيطون لبخندي زد  _كلاً ميخواي برگردم بالا ضربه اي به تخت سينش زد

 

گمشو تو اون اتاق يك ساعت فقط وقت داريم

هلش داد داخل و در رو روش قفل كرد و رمز در رو زد كه در با صدي جيكي قفل شد

 

نفس راحتي كشيد و برگشت سمت من كبودي ها و زخماش بهتر شده بود

انگار كه اولين بار بود ميديدمش قلبم داشت از جاش كنده ميشد چقدر دلم براش تنگ شده بود لعنتي چرا انقدر عاشقش شدم

بهم رسيد و دستش رو زير چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part358

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نفسهاي داغش پوست صورتم رو سوزند چشمام رو ملتهب از اين نزديكي باز كردم

همينكه چشمام به سياهي مطلق چشماش افتاد ديگه نفهميدم چي شد فقط يه لحظه به ديوار پشت سرم كوبيده شدم آخم بين لباي گره خوردمون خفه شد زير گوشم زمزمه كرد

 

 _ديوونتم

لاله ي گوشش رو بوسيدم

 _ديوونتم

هر دو از هيجان اين نزديكي نفس نفس ميزديم  عاشق نفسهاي گرمشم كه پوستم رو بي پروا نوازش ميكنه

دستم رو روي بازوهاش كشيدم و زير گردنش رو بوييدم و زمزمه كردم لعنت بهت كه عاشقم كردي

 

موهام رو چنگ زد و سرم رو ازبين گردنش كشيد بيرون و با غم زل زد تو چشمام چشماش نمناك شد  _ميتوني من رو ببخشيدي؟ لبخند پر از عشقي به نگاه پر از غمش پاشيدم و آروم زمزمه كردم  _عشق همه چيز رو ميبخشه!

چشماش روبست و با لذت نفس عميقي كشيد

 _تو لياقتت بيشتر از ايناست

لبخندي زدم و از چشماي بستش سو استفاده كردم و به تنها جاي سالمش كه گردنش بود حمله كردم و گازش گرفتم

آخي گفت كه ازش دور شدم و زير گوشش زمزمه كردم

 _بايد قبل از اينكه من رو عاشق خودت كني به ميزان لياقت من فكر ميكردي جناب!

از زمزمه هام زير گوشش گردنش رو كج كرد و با اون نگاه خاصش كه اون گوي هاي مشكي شب زده نيمه باز و خمار شده بود بهم زل زد و باز داغم كرد و لبام رو مهر كرد

دستهامون بي اجازه داشت وجود همديگر رو كشف ميكرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part359

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دستاش رو زير تنم انداخت و من رو كشيد تو بغلش كه منم پاهام رو دورش حلقه كردم

ازم دور شد و زير گوشم زمزمه كرد

 _وقتمون كمه ولي نميتونم ازت دل بكنم، من زنمو ميخوام زير گوشش زمزمه كردم

منم دلم براي شوهرم تنگ شده

 

 ….

 

سرم گيج ميرفت و نياز داشتم بخوابم ولي با صداي معترض سام كه گفت امكان نداره به خودم اومدم و خودم رو جمع و جور كردم قبل از اينكه ميلاد جوابي بهش بده من پيش قدم شدم

 _من هم مطمئن شدم سام! اونا حتي تو حموم اتاقمون هم دوربين گذاشتن يهو پلك سام پريد

 _چي؟

هم من هم ميلاد سكوت كرديم

سام_ به خاطر همين تو اتاق مامان حموم كردي و با لباس از حموم در اومدي؟

سرم رو آروم تكون دادم

كه با حرص و عصبانيت محكم كوبيد رو ميز پرش پلكش بيشتر شد

 _بيشرفهاي حروم زاده، سام نيستم مادرشون رو به عذا ننشونم،  تو رو ديد ميزنن كثافت هاي… 

 

فوشهاش جوري ركيك بود كه جلو اين دوتا گردن كلفت خجالت ميكشيدم اهم اهمي كردم كه سام بالاخره سكوت كرد با نفسهايي عصبي و كلافه عرض سالن رو طي ميكرد

 

 _فقط ميخوام بدونم اين بيشرفها كيا هستند، چي ميخوان؟!

ميلاد دستش رو روي شونه ي سام گذاشت و فشرد

 _نگران نباش داداش همه چيز حل ميشه تو فقط تمركز كن، تو مهره ي اصلي اين بازي هستي، تو بايد بدوني كي هستند، از استعدادت استفاده كن، به خاطر همسرت و به خاطر زندگيتون از تمام استعدادت تو اين زمينه استفاده كن

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 

 #Part360

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

“سام”

 

 تك تك سلول هاي بدنم پر شده بود از خشم داشتم رواني ميشدم

نگاهي به ساعت انداختم بايد ميرفتند و دوربين ها رو به حالت عادي در مياوردم وگرنه شك ميكردم دستم رو به سرم گرفتم و لب زدم

 _بايد بريد داره دير ميشه

شيرين آروم اومد پشتم وايساد و من و كشيد تو بغلش لعنت به من كه زندگي رو اينجوري براش تلخ كردم چي فكر ميكردم چي شد

خوبه كه صبوره خوبه كه   گلايه نميكنه

خداقل مثل زناي ديگه پشت سر هم غر نميزنه زناي زيادي دورو برم ديدم ولي شيرين من…

چونش رو روي سرم گذاشت و سرم رو به سينش تكيه داد ضربان قلبش  رو ميشنيدم كه بالا رفته بود دستش رو بين موهام كشيد

بدون توجه به ميلاد سر خر داشت بهم محبت ميكرد

 

عجيب خوشم اومده بود انگار ميلاد رقيبم باشه !

خوشم اومد جلو چشماي اون بهم عشق ميورزيد

شيرين_ فقط آروم باش و با عقلت تصميم بگير، تصميم اوليه مون براي اين كار خيلي هول هولكي بود، من  بهت ايمان دارم ميدونم زندگي مون رو دوباره مثل اول ميكني! باشه؟

چشمام رو باز كردم و با تمام وجود  تمام عشقم رو تو نگاهم جمع كردم و به چشمهاي رنگيش  خيره شدم  فهميد!

 

مثل هميشه همه چيز رو از نگاهم خوند 

دستش رو گرفتم و رو لبام گذاشتم و عميق بو كشيدم و ـبوسـدمش

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part361

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

مگه ميشه با دو تا حرف و شنيدن ضربان قلب كسي انقدر آروم بشي؟!

انقدري كه بازم مغزت به كار بيوفته!

غرق نگاه هم بوديم كه يك اهم اخم شنيديم

 _ميگم كه احياناً بد نباشه من اينجام؟ در ضمن عاشقان محترم داره دير ميشه

مجبور بودم بذاره بره

لبخندي به روم زد و خم شد و محكم لپم روماچ كرد

 

 _كاري كن ديگه مجبور نباشيم دوري هم رو تحمل كنيم… منم قول ميدم به خاطرتو هم شده قوي باشم و در حد اسكار نقشم رو خوب بازي كنم سرم رو با لبخند تكون دادم

همين ديدار كم هر دوتامون رو آروم كرده بود بلاخره دل كنم و نظاره گر رفتنشون شدم

 

سرحال شده بودم ولي از الان دلم براش تنگ شده

 

رو مبل راحتي خودم رو پرت كردم و به سه تا مانيتوري كه روبروم بود خيره شدم و تمام صحنه هاي اونشب اومد جلو چشمم

تقريباً از شهر خارج شده بودم  و با سرعت بالا ميرفتم و نميتونستم ماشين رو كنترل كنم لعنتي ترمزا كار  نميكردم

با صداي ميلاد كه ميگفت از ماشين بپرم  تو يه تصميم اني پريدم

حتي نميدونستم گوشيم كجا افتاد فقط ميدونم خودم رو پ رت كردم كه افتادم پشت تخته سنگي و بعد پر از سنگريزه و خاك  تا چند لحظه انگار تو اين دنيا نبودم

 

تازه با صداي داد و بيداد به خودم اومدم  سرم رو كه آوردم بالا ديدم ماشين رفته ته دره

كسايي كه لبه ي جاده وايساده بودند شروع كرده بودند به جيغ و داد

 

بازم ترس و دلهره ي اون شب به وجودم تزريق

واقعاً باز هم به اون قدرت مطلق به اون خداي بالا سرمون ايمان آوردم

 

 , [24.12.18 13:04]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱 #Part362

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن