رمان ادمای شرطی پارت۱۰

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

 , [24.12.18 13:03]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part310

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _چي ميگي يارا؟

 +تو آماده شوو بابا ميايم دنبالت

 _دقيقاً با كي

 

خنده ي ريزي كردم

 

 +با هموني كه بهت حبس خونگي داده

 

سكوت كردم حرفي نزدم كه يهو صداي يارا قطع شد و صداي خشك مردي تو گوشي پيچيد

 _فكر نميكردم تو خونه انقدر زياد دووم بياري، داري سام رو مشكوك ميكني، من اومدم دنبال يارا تو هم بياي يه دوري بزنيم بد نيست، خودم هستم مراقبتم

لبخندي زدم فكر خوبيه ، ميشه ميلاد هم باشه و بريم بيرون حداقل هم من هوايي ميخورم هم اينكه اون ميتونه مواظبم باشه بلايي سرمون نياد  _زود بيايد كلي تو خونه پوسيدم صداي خنده ي ريزشون رو شنيدم

ميلاد_ دم درخونه ايم بزن بيرون جوجه رنگي سام خنديدم كه يهو صداي زنگ فر بلند شد  _باشه ١٠ مين ديگه تو ماشينتونم

 

گوشي رو سريع قطع كردم و كيك رو از فر در آوردم و سريع از  آشپزخونه اومدم بيرون و سوار آسانسور شدم و رفتم اتاق خودمون

داشتم سريع سريع خودم رو آماده ميكردم كه گوشيم رو برداشتم و شماره ي سام رو گرفتم و باخوشحالي به سام زنگ زدم  _جانم جوجه رنگي

يه لحظه از حركت ايستادم، صداي خستش بدجور دلم رو سوزوند كاش كاري از دستم بر ميومد

 _سلام زندگيم تك خنده ي آرومي كرد

 _سلام خانم خوشكل و مهربون من

_خسته نباشي آقاييم

 _مرسي خانم خشكله جانم عزيز دلم بگو

 _اجازه هست با يارا برم بيرون بازم خنديد

خوبه كه تو خستگيش باعث خنده هاش ميشم نه؟ حس خوبيه بتوني شوهرت رو بخندوني نه؟ !

 

كسي كه تنها كسيه تو اين دنيا داري و بقيه بهت پشت كردن

 

 _از كي براي بيرون رفتن از من اجازه ميگيري تو، چرا كاري ميكني لحظه به لحظه بيشتر عاشقت بشم  خنديدم خيلي ريز

 

 , [24.12.18 13:03]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part311

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _قوربون خنده هات بشم شيرينم، من هركاري ميكنم براي ديدن خنده ها و خوشي تواِ عشق من

 

ضربان قلبم بالا رفته بود از حرفاش انگار هرچي حس بده از وجودم رفته بود چقدر دلم بغلش رو ميخواد

 

 _ســـام بيشتر از اينا منو دوونه نكن، شب اومدي حرفات جبران ميشه يكم با انرژي بيا خونه دارم برات

خنده ي بلندي كرد انگار كل خستگيش پريد چون سرحال تر حرف زد  _باشه فعلاً برو بهت خوش بگذره شب در خدمتتونم شيرين خانم خنده ي آرومي كردم 

 _عاشقتم

 _من بيشتر عاشقتم برو مراقب خودت باش

از پشت تلفن براش بوس فرستادم و گوشي رو قطع كردم

سريع شالم رو روي سرم انداختم، اصلاً حوصله ي آرايش نداشتم اصلاً وقتش هم نبود 

سريع كالج هاي سفيدمو هم پوشيدم و كيفم رو برداشتم و بدون اطلاع به مامان مريم از خونه زدم بيرون بچه ها دم در منتظرم بودند  سوار ماشين شدم جالب بود ديدن يارا و ميلاد با هم  _اوخيش آزادي!

هر دو خنديدن

ميلاد_ كجا دوست داري بري جوجه رنگي؟

 _كوفت ميلاد اون حرف رو فقط سام ميتونه بهم بگه لطفاً تو استفادش نكن سكوت كرد و لبخند يه وري بهم زد

عجيب بود پيش يارا بود ، فكر ميكردم ازش خوشش اومده ولي از رفتاراش اصلاً مشخص نبود، بيشتر با من گرم ميكرفت و طرف خرفاش من بودم تا يارا رفتيم سمت توچال

جيغ خفه اي كشيدم

 _اي ول ميلاد، توچال تو اين هوا عاليه

لبخندي زد و فقط سرش رو تكون داد، من و يارا انقدر فك زديم تا رسيديم توچال

واقعاً يه هواي تميز و عالي داشت سه نفري راه افتاديم تا پياده بريم تا بالا

مثل هميشه مسخره بازي هاي من و يارا به راه بود انقدر خنديده بوديم كه ميلاد هم با نگاه كردن به ما خندش گرفته بود

ولي يه لحظه كه برگشتم عقب يهو تا ميلاد رو پشت سرمون ببينم پشت سرش همون مرد و زني كه چند هفته پيش تو پاساژ ديده بودم رو ديدم س رجام متوقف شدم از ترس نميدونستم چيكار كنم كاش نميومدم بيرون من احمق

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part312

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نميدونستم تو اين شرايط چجوري بايد رفتار كنم

خدا رو شكر دورمون شلوغ بود و مطمئناً نميومدن دستم رو بكشن و وسط مردم منو بدزدن ميلاد متوجه نگاهم شد

و برگشت پست سرش رو نگاه كرد و زود فهميد

 _بچه ها فكر كنم برگرديم بهتره

دستش رو نگه داشت سمتم تا دستش رو بگيرم ولي نميدونم چرا يارا فكر كرد كه ميخواد دست اون رو بگيره

 

يك قدم مونده بود كه يارا بهش برسه كه ميلاد مكثي كرد و مثل هميشه رك رو به يارا گفت

 _عزيزم دستم رو براي شيرين نگه داشتم ، الان اون واجبه دست من رو بگيره نه!

 

قيافه ي جا خورده و متحير يارا رو ديدم ولي نميدونستم چيكار كنم ترس و امنيت خودم مهم بود يا احساسات يارا؟!

ميلاد مجالم نداد كه كه خودم تصميم بگيرم با يه قدم اومد سمتم و دستم رو گرفت و زير گوشم گفت

 

 _از بغل من تكون نميخوري بعد با صداي بلند افزود

 _يارا بدو بايد بريم

يارا اخم وحشتناكي رو صورتش بود

من حتي نميدونستم دليل نزديكي ميلاد و يارا چيه تا بتونم دليل اخم يارا رو كشف كنم

ميلاد سريع سريع قدم برداشت كه يه لحظه از بغل اون دوتا رد شديم

 

صداي مرده رو بغل گوشم براي يه لحظه شنيدم

 

“بالاخره ميگيرمت”

 

با شنيدن حرفش محكم دست ميلاد رو فشردم كه متعجب برگشت سمتم من لعنتي مثل هميشه ضعيف بودم

كي ميخوام يه بار هم شده يكم قوي باشم كي؟

يارا با ناراحتي جلومون سريع قدم برميداشت البته سرعت ما هم كمتر از يارا نبود

ولي از ترس عجيب ضعف كرده بودم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part313

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _شيرين آروم باش دستات سرد سرده، نترس من هستم ، نميذارم همسر بهترين دوستم آسيبي ببينه، مطمئن باش

 

 +كاش نميومديد دنبالم

 _مجبور بودم سام هي ميگفت نميدونم چي شده شيرين اصلاً از خونه نميره بيرون ميترسم اين عوضيا اونم تهديد كرده باشن !

با تعجب برگشتم سمت ميلاد كه پوزخندي زد

 _البته اون فكر ميكنه هرچي بشه حتماً تو بهش ميگي از لحن حرفش اصلاً خوشم نيومد حس كردم دارم به سام خيانت ميكنم با حرص گفتم

 _ببخشيد نه نه ي من بود گفت پيش سام هيچي نگو!

 

بازم همون زهر خند مزخرفش رو زد  _تو چرا انقدر زود منو باور كردي

اون لحظه از حرص ميلاد ترسم يادم رفته بود

 _چون فهميدم حرفات دروغ نبوده، چون تو از من چيز بدي نخواستي!  

چون اونقدر عقلم ميكشه كه مثل دختراي احمق توي فيلما به خاطر خوب بودن حال شوهرم تن به هر حرف مزخرف تو ندم،. ميفهمم  كه حرفت به خاطر خود سام و به خاطر خوبيه اونه چون از حماقت من ميترسي، چون تو هم از سر به توايي هاي من خبر داري، چون درسته تو گفتي ولي خودم هم ميدونم با عشقي كه من و سام به هم داريم نقطه ضعف همديگه هستيم

 

اون پوزخند و زهرخند مزخرفش از رو صورتش كنار رفته بود و جاش يه لبخند نامحسوس و خيلي نادر گرفته بود ولي خيلي آني و سريع از رو صورتش پاك شد

انگار خوشش اومده بود از اينكه داره حرص منو در مياره ولي با اين كارش ذهنم رو از اتفاقاتي كه قرار بود بيوفته دور كرد بالاخره رسيديم به ماشين كه يارا با حرص در عقب رو باز كرد و نشست نگاه متعجبي به ميلاد و يارا انداختم كه با اخم ميلاد و اشاره سرش    كه ميگفت سوار بشم سوار شدم و جلو نشستم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (Deleted Account)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part314

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سكوت عجيبي داخل ماشين حكم فرما بود ولي انقدر اعصابم در گير بود و مغزم قفل كه  نميخواستم بدونم اينا از كي صميمي شدن كه با همديگه ميان دنبال من يا از كي انقدر صميمي شدن كه ميلاد وقتي دست من رو ميگيره يارا بهش بر ميخوره

فين فين يارا كه نشون از گريه هاي يواشكيش بود بد جور رو مخم بود كه يهو ميلاد نتونست ساكت بمونه و با صداي بلندي گفت

 

 _يارا يا خفه شو با همينجا از ماشين پياده شو اعصاب ندارم من 

 

با سرعت بالا بين ماشين ها ميروند تازه به خودم اومدم و از آيينه ي بغل يه دويست شيش مشكي با پنجره هاي دودي ديدم كه دنبال ما بودن

خدا رو شكر پورش ميلاد انقدر شتاب و سرعتش بالاتر بود كه راحت از بين ماشينا در رفت و رسيد دم در خونه ي يارا و ترمز بدي گرفت

يارا بدون هيج حرفي پياده شد ولي لحظه ي آخر نگاه بدي به من انداخت و اومد بغل پنجره ي من

 _يادت باشه شوهر داري شيرين، سام اينهمه جمعت نكرد كه بشي زنش دست از كنترل كردنت برداره و تو تازه يادت بيوفته گند كا ري كني و كسي كه مال منه ازم بگيري

 

از حرف يارا لال شدم

هيچ وقت اما هيچ وقت فكر نميكردم روزي برسه كه يارا همچين حرفي به من بزنه

كلاً خفه شده بودم كه صداي داد ميلاد رو شنيدم

 _خفه شو دختره ي احمق، دوبار باهات رفتم بيرون فكر ميكني خبريه ،خوب خودت رو نشون دادي، تو كه به بهترين دوست خودت وفا نداري چه انتظاري ميره نسبت به من وفا داشته باشي

 

بغضم رو داشتم قورت ميدادم… يعني من نتونسته بودم يارا رو بشناسم كه اونهمه تعريفي كه از يارا ميكردم اونهمه ايماني كه به خانمي و محترم بودن يارا داشتم يهو اينجوري بشه

 

 , [24.12.18 13:03]آدمای  شرطی 🔱 (Deleted Account)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part315

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دستام ناخداگاه ميلرزيد باورم نميشد حرفاش

سعي كردم به خودم مسلط بشم حالم از ضعف خودم داشت به هم ميخورد

 

 _منو ميتوني برسوني خونه؟

 

ميلاد با اخم هاي درهم برگشست سمتم

 _نه بهتره بري پيش سام، مطمئناً پيش اون حال و هوات بهتر ميشه، راضيش كن براي شام ببرتت بيرون، يكم هوا به كله ي هر دوتون بخوره خوبه واقعاً ممنونش بودم خيلي خوب دركم ميكرد

ميدونم وقتي دستم رو ميگرفت يا نگاهم ميكرد چيزي به غير از حمايت نبود، ميدونم حرفهاي يارا مزخرف محضه ولي نميدونم چرا حس بدي پيدا كرده بودم 

 

انگار كه با بودن بيخبرم با ميلاد دارم بهش خيانت ميكنم

 

ميلاد با همون صداي جدي و قيافه ي اخمالوش و صد البته كلافه از ترافيكي كه توش گير كرده بوديم  لب زد   _چي تو اون مخ فندقيته؟

 _از خودم بدم مياد با تعجب برگشت سمتم  _نگو حرفهاي اون به اصطلاح دوستت برات مهمه زير زيركي نگاش كردم كلافه هوفي كشيد

 _سام راست ميگه خيلي دل نازكي ها با حرص نگاش كردم

 _من زبون سام رو كوتاه كنم در مورد من پيش تو چيزي نگه تك خنده اي كرد

 

 _شيرين بهت قول ميدم ،قول ميدم ، تو براي  من يه زن داداشي نه بيشتر نه كمتر فهميدي؟ 

سرم رو به معني آره تكون دادم

 

 , [24.12.18 13:03]آدمای  شرطی 🔱 (Deleted Account)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part316

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 سرش رو با حرص و اخم تكون داد

 

 _ميفهمي!

سرم رو كلافه به معني نه تكون دادم

 

 _نه نميفهمم ، نميفهمم چرا هرچي بدبختي و بدبياريه براي منه، نميفهمم چرا من بايد  تاوان پس بدم؟ آخه تاوان چي؟ مگه من چيكار كردم؟ اون از سالها محدود شدنم با سام كه سه سال آب خوش از گلوم  پايين نرفت بعد خونوادم كه با گرفته شدنم با سام بهم پشت  كردند، ماه هاست ندارمشون ،اون از مدل ازدواج كردنم

 

دست چپم رو آوردم بالا

 

 _ببين من حتي يه حلقه ي خشك و خالي هم ندارم،  من حتي لباس عروس هم نپوشيدم، گفتم اشكال نداره مهم آرامشي كه دارم ولي اونم دارن ازم ميگيرين،  ديگه به چي دل خوش كنم؟ تو بگو به چي دلم رو خوش كنم؟

 

سكوت كرده بود و به ماشين جلويي مون خيره شده بود حس سبك شدن ميكردم

 

خدايا من چرا انقدر تنهام كه حتي يك نفر رو ندارم حرفهاي دلم رو بهش بزنم پوزخندي زدم

دارم پيش بي احساس ترين آدمي كه تا حالا شناختمش دارم از بدبختي هام ميگم

وقتي كسي رو نداشته باشي همين ميشه ديگه از ترافيك خلاص شديم و حركت كرديم سمت شركت

ازش ممنون بودم كه حرفي نزد، قضاوتم نكرد، تو سرم نزد كه خودم اشتباه كردم

ولي هرچي فكر ميكنم من بيگناهترين بازيگر اين فيلمم به شركت رسيديم كه نگه داشت و بالاخره لب گشود

 

 _برو پيش شوهرت كه فقط اون ميتونه آرومت كنه، و تو هم ميتوني اون رو

، برو كه هر دوتاتون بهم ديگه نياز داريد، قول ميدم به زودي اين دندون لق رو ميكنيم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part317

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از ماشين پياده شدم و رفتم طبقه ي بالا

ميلاد راست ميگفت الان فقط با آغوش سام آروم ميشدم خودم رو رسوندم اتاق سام منشي خيلي خانمانه به روم لبخند زد

ولي من اصلاً حوصله نداشتم كه جواب لبخندش رو بدم فقط سري تكون دادم

بدون در زدن در اتاق سام رو باز كردم كاش اين كار رو نميكردم

آقاي فرهمند هموني كه سري قبل كه براي كار كردن پيش سام اومده بودم پيش سام بود

از نگاه هاي مزخرف اين مرد اصلاً خوشم نميومد سام با تعجب نگام كرد

خودش هم فهميد كه از بودن فرهمندجا خوردم به خاطراينكه بيشتر معذب نشم لبخندي به روم زد

 _خوش اومدي زندگي!

با لبخند و رفتار آروم مردم اعتماد به نفس پيدا كردم خودم رو جمع و جور كردم و لبخندي به روش زدم  _سلام آقايي، خسته نباشي

نگاهي به فرهمند انداخت و سلام سر سنگيني به روش زدم

سرش رو آروم تكون داد و با اون نگاه درنده و مزخرفش من رو نشونه گرفت 

دهن باز كرد تا حرفي بزنه ولي نذاشتم بيشتر نگام كنه و حرفش رو تو گلوش خفه كردم و به سمت اتاق استراحت سام از اين اتاق جدا بود و يه اتاق كوچيك بود قدم برداشتم

 _من ميرم اتاقت تا تو كارات تموم شه عزيز دلم لبخند دل نشيني به روم زد

كه بالاخره از تير رس نگاه مزخرف اون مرد رها شدم

رو تخت سام دراز كشيده بودم و به سقف زل زده بودم و توي افكار غمگين خودم غرق بودم كه يهو در اتاق باز شد

سرم رو برگردوند سمت در كه سام با قيافه اي در هم اومد سمتم و كنارم دراز كشيد و من و كشيد تو بغلش

 _ميدوني هيچ از نگاه فرهمند نسبت به تو خوشم نمياد لبخندي زدم و بيشتر تو بغلش خودمو جا دادم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part318

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _منم كلاً از خودش خوشم نمياد

برم گردوند سمت خودش قفل شدم و حل شدم تو گرماي تن همسرم تنها كسي كه ميتونه آرومم كنه

كسي كه براي داشتن من تمام اين بدبختي ها رو با جون و دل خريده نميتونستم ازش دور بشم نميخواستم اتصال لبهامون از بين بره عجيب اين كام گرفتم وحشيانه رو دوست داشتم ولي با كربيده شدن در مجبور شديم از هم دور بشيم

 

چند روز بود كه اينجوري نرفتيم سمت هم؟

 

همش كار و گرفتاري و خستگي سام همش استرس و ذهن پر از استرس من

نميدونم چي شد و بالاخره سام كسي كه اومده بود رو دك كرد و اومد بالا سرم و با همون ژست خاص خودش با همون ماهيچه هايي كه وقتي اينجوري شق و رق مي ايستاد ميزد بيرون و من دلم ميرفت براي اين هيكلي كه فقط مال من بود

خيلي هيزانه نگاش كردم كه لبخندي زد و لبش رو گاز گرفت  _خانم صاحب داريم اينجوري نگاه نكن خنده ي كوتاهي كردم

 

چرا ما انقدر احمقيم اين چند روز درگير هرچيزي بوديم الا همديگه؟!

درحاليكه فقط خودم و خودش ميتونيم زندگي رو به كام هم شيرين كنيم دستم رو گرفت و كشيد سمت خودش

 

 _حتي اگه بگن فردا ورشكسته ميشي هم امشب رو نميخوام از دست بدم ميخوام دربست در خدمت خانمم باشم تو بغلش خودم رو جا كردم و اون بازوي سفتش رو يه كوچولو گاز گرفتم  _دلم براي زن و شوهر بازي تنگ شده شيطون خنديد

 _دقيقاً براي كدوم قسمتش؟ تك خنده اي كردم

 _گمشو منحرف، براي بيرون رفتن و به شام توپ خوردن و بعد

لبش رو گاز گرفت و هلم داد سمت ديوار و بين خودش و ديوار محصور كرد و دستاش شروع كرد به گرم كردن من  _و بعدش خونه، اتاقمون و…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part319

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“سام”

 

 

با نوري كه مستقيم ميخورد تو چشمم بيدار شدم چند تا فش نثار در و ديوار كردم

يادمون رفته بود پرده رو بكشيم و الان آفتاب دقيق ميخورد به چشمام موهاي شيرين رو بالش پخش شده بود و ملافه ي نازك بژ رنگ تا قوس كمرش رو پوشونده بود

زير نور آفتابي كه مستقيم به روي تخمون ميخورد ، پوست بلوري و موهاي قهوه اي روشن و براق شيرين بدجور ميدرخشيد

 

فكر كنم زيباترين منظره اي هست كه تا حالا تو عمرم ديدم

دوربين حرفه ايم رو كه زماني براي گرفتن عكس هاي يهويي از شيرين استفاده ميكردم رو درآوردم

 

چه روزهايي بود وقتي تو خيابونا دنباش ميكردم تا بلكه دوتا عكس ازش بگيرم تا وقتهايي كه كار دارم و نميتونم دنبالش كنم حداقل ببينمش ولي الان دقيقاً هموني كه همه ي وجودمه رو تختمه ، زنمه،

 

ازش چندتا عكس از زاويه هاي مختلف گرفتم فرشته كوچولوي من با لبخند بهش خيره شدم 

بعد از اينكه از ديد زدنش سيرآب شدم رفتم تو حموم 

 

دوش رو باز كردم و رفتم زيرش

واقعاً به فعاليت ديشب نياز داشتم به اين تخليه ي ذهني بدجور نياز داشتم زير دوش ايستاده بودم و چشمام رو بسته بودم كه صداي در حموم اومد برگشتم پشت سرم كه با قيافه ي خواب آلود شيرين كه ملافه ي روي تخت رو دور خودش پيچيده بود  ، مواجه شدم

زير زيركي با اون چشماي رنگي خواب آلوش نگام كرد

 _منم بيام؟!

من چرا از اين دختر سيراب نميشم؟ شيطون نگاش كردم و آروم لب زد

 _بيا ولي حق نداري شيطوني كني، من بايد برم شركت جوجه!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part320

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

شونه هاش رو انداخت بالا و لبخند مرموزي زد و ملافه رو ول كرد و اومد سمتم

اومد زير دوش و زير گوشم لب زد

 _من كاري نميكنم عزيزم فقط ميترسم شما نتوني خودت رو نگه داري، من اومدم فقط حموم كنم

 

برگشت و بهم پشت كرد و شامپوش رو برداشت فكر كنم راست ميگه

مشكل از منه كه نميتونم خودم رو نگه دارم در مقابلش

انگار تمام وجودم برخلاف عقلم عمل ميكرد و فقط احساساتم نسبت به شيرينترينم به مغزم فرمان ميداد كمرش رو گرفتم و كشيدمش تو بغلم

 _راست ميگي تو فقط حموم كن ، منم كه نميتونم خودمو كنترل كنم

 

 …….

 

شيرين وسط تخت بي حال دراز كشيده بود و زير زيركي به آماده شدن من نگاه ميكرد

با لبخندي كه از رو لبم پاك نميشد داشتم خودم رو آماده ميكردم ولي نگاه هاش بدجور ذوبم ميكرد

داشتم كمربند شلوارم رو ميبستم كه سنگيني نگاهش رو حس كردم

 

با خنده و تشر آميز صداش زدم

 _شيرين!

با صداي بي حالش جوابم رو داد

 _جوووووونم آقايي

لعنت به اين لحن صداش، لعنتي ديـونه كنندست زير زيركي نگاش كردم  _توله بسه ديگه!

 

با بي ميلي پشت چشمي برام نازك كرد و روش رو ازم گرفت كه از ته دل خنديدم بعد از چند روز از ته دل خوب بودم از وقتي كه شيرين زنم شده بزرگترين منبع آرامش رو دارم

 

مگه ميشه شيرين بهم برسه من خوب و سرحال نباشم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part321

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ميدونم كه ميتونم تك تك مشكلات و تك تك تهديد ها رو پشت سر بذارم دگمه ها ي پيراهنم رو بستم و كتم رو پوشيدم اين جن كوچولو هنوز هم زير زيركي نگام ميكرد

اتكلنم رو برداشتم و خواستم مثل هميشه رو خودم خالي كنم كه دادش در اومد

 _كم بزن، به اندازه ي كافي بوش قويه نميخواد دخترا رو بكشوني سمت خودت

تو آينه چشمكي بهش زدم و زير لب حسودي گفتم

 

بالش رو برداشت و پرت كرد سمتم كه اصلاً به من نخورد

بلند خنديدم

 

 _جوجه رنگي رو نشونه گيريت بيشتر تمرين كن جيغي زد

 _من نميخوام تو بري خوب!

 

رفتم رو تخت و روش خيمه زدم و موهاي ابريشميش رو زدم كنار از رو صورتش

 

 _فدات بشم ميدونم منم دلم نميخواد بعد اون همه فعاليت برم شركت ولي يه مدت كوتاه مجبوريم يه چيزايي رو تحمل كنيم باشه؟

با بي ميلي سرش رو تكون داد كه روي نوك دماغش رو آروم بوـسيـدم كه دماغش رو چين داد

ازش دور شدم و رفتم سمت در

 

 _مواظب خودت باش عشق من سعي ميكنم زود بيام

سرش رو تكوني داد كه از اتاق زدم بيرون

مامان و فروغ داشتن صبحونه ميخوردند كه لپ مامان رو محكم بوسيدم و يه تيكه نون برداشتم و يكم پنير روش گذاشتم و پرش كردم از گردو با دهن پر خداحافظي كردم و از خونه زدم بيرون با سرحالي رسيدم شركت

پيچيدم تو راه روي كه اتاقم اونجا بود كه ميلاد رو ديدم آروم قدم برميداشت و با تلفن حرف ميزد

كم پيش مياد با كسي اينجوري صميمي حرف بزنه  _خوب جوجه رنگي ديشب خوش گذشت؟ يه لحظه مكث كردم

جوجه رنگي اسميه كه من رو شيرين گذاشتم ميلاد به كي داره ميگه جوجه رنگي؟!

خنده ي آرومش رو شنيدم و ادامه ي حرفش رو

 

 , [24.12.18 13:03]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part322

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _نيازي نيست خودت رو انقدر نگران كني من 

مواظبتم ، بهت گفتم رو من حساب كن نگران چيزي نباش زياد طول نميكشه نگران نباش يهو جدي شد

 _به تو ربطي نداره!…. يارا بي خود ميكنه يه بار ديگه به من زنگ بزنه ،

…. باشه برو مواظب خودت باش از خونه هم بيرون نيا، مثل اينكه بيرون اومدنت با من هم خطرناكه… يه مدت ديگه صبر كن تا ببينيم چي ميشه

 

ناخداگاه ابروهام رفت بالا ميلاد اصلاً متوجه حضور من نشده بود و پيچيده بود  تو راهرو بغل ولي من تا لحظه ي خداحافظيش صداش رو داشتم ميشنيدم يارا؟

يعني منظورش همون يارايي كه دوست شيرينه؟

كلافه سرم رو تكون دادم فكر كنم داشتم توهم ميزدم

تمام افكار مزخرفي كه براي يك لحظه به مغزم خطور كرده بود رو كنار زدم و رفتم سمت اتاقم فردا يك روز خيلي بزرگ بود

روز مناقصه و من بايد به بهترين نحو ممكن آماده باشم

نميخوام تا اينجا كه اومدم و همه چيز باب ميل من هست رو از دست بدم با اعتماد به نفس و حالي خوب پشت ميزم نشستم

مانيتور لپتاپ رو روشن كردم و به عكس شيرينترينم زل زدم و با انرژي كه از عشق شيرينم ميگرفتم كارم رو شروع كردم

 

 

“شيرين”

 

گوشي رو قطع كردم و بالاخره از رو تخت بلند شدم فكر كنم هنر پيشه ي خوبيم

خوبه كه استرسم  رو به روي سام نياوردم حرف زدن با ميلاد تا حدي آرومم كرد حس خوبي بهش دارم

البته اميدوارم حسم درست باشه جلو آيينه نگاهي به خودم انداختم

با اون حرله قرمز بدجور سفيدي پوستم خودش رو نشون ميداد مخصوصاً كبودي هايي كه رو ترقوه ام بود

لبخند به وحشي گري هاي آقاي شوهر زدم و حوله رو در آوردم و با بيحالي رفتم سمت كمد

لباس هام رو نصفه نيمه پوشيده بودم كه در اتاقم يهو باز شد از قيافه ي موزي پارميس اخملم رو  كشيدم تو هم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part323

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _يادت ندادن در بزني بري داخل اتاقي

لبخند مرموزي زد و يه بشقاب بزرگ آورد رو ميزتوالتم گذاشت كه يه ليوان بزرگ شير هم داخلش بود چشمكي به روم زد

 

 _گفتم ديشب و امروز صبح بد جور انرژي خرج كردي يه چيزي بيارم تقويت شي

زير زيركي يكم هم با خجالت نگاش كردم كه يهو زد زير خنده

 

 _جووون بابا خجالت هم بلدي، واي بيشعورا ديشب منم دلم خواست از خونه زدم بيرون

صبح برگشتم بازم با سر و صداتون بازم دلم خواست ولي فكر كنم متاسفانه طرف مثل سام قوي نيست ديگه نميتونست صبح هم ياري برسونه

 

با تعجب به حرفهاي بي پرواش گوش ميدادم و با چشماي گرد شده بهش زل زده بودم

نميدونم يهو چي شد كه هر دوتا زديم زير خنده

انقدر خنديديم بيشعور بي پروا داره در مورد رابطش به من ميگه  _خاك تو سرت پارميس يكم خجالت هم خوب چيزيه چپ چپ نگام كرد

 _نه كه تو همسر جانت خيلي خجالت ميكشيد

بازم زديم زير خنده كه يهو برگشت سمتم و بشقاب رو آورد جلو و به تبكه از املت سلزيجاتي كه درست كرده بود رو گذاشت دهن من ة به تيكه رو هم دهن خودش

ازش نپرسيدم با كي بوده

زندگي خصوصي پارميس به من ربطي نداره

همينكه لبخند رو لبشه همينكه خوشحاله ، همينكه ديگه با بغض به من زل نميزنه همينكه نميدونم كي باهاش انقدر صميمي شدم براي من بسه نميدونم دليلم چيه

ولي پارميس رو دوست دارم خيلي زياد يه حس عجيب يه حسي كه دركش ميكنم

درك ميكنم شايد اگه منم جاي پارميس بودم اينكارها رو ميكردم ، سخته داشتن زندگي بي ثباتي مثل زندگي پارميس

 

همينجوري كه غذا ميخورديم گفت

 _يه چيزي بگم

با لبخند سرم رو تكون دادم

 _به ميلاد اعتماد كن، اون آدم خوبست

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part324

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يه لحظه يكه خوردم

تو يه لحظه يه عالمه سوال از مغزم رد شد

يعني پارميس ميدونه كسي سام رو با من تهديد كرده؟ يعني پارميس با ميلاد رابطه داره؟ پارميس از چه چيزهايي خبر داره؟ با تعجب نگاش ميكردم

حتي فكرش هم نميكردم پارميس تو اين قضيه نقشي داشته باشه لبخندي به روم زد و يدونه زد تو لپم

 

_غذات رو بجو جوجه رنگي!

 

بعد چشمكي به روم زد تعجبم بيشتر شد

فكر كنم نجويده املت رو قورت دادم

پارميس شروع كرده بود به مسخره بازي و حرفهاي خنده دار و+ ١٨ زدن كاملاً ذهنم رو دور كرد از اين قضيه

ولي وقتي ميخواست از اتاقم بره بيرون يهو بازم يادم اومد وسريع بين حرفاش پريدم

 

 _پارميس؟

 _جونم شيرينك؟

 _يه عالمه سوال تو مغزمه بشين ميخوام ازت بپرسم چشماش رو باز و بسته كرد و آروم  گفت  

 _فكر كردم انقدرآدم رلكسي هستي كه هيچ وقت نميخواي بپرسي با ترديد لبخندي زدم

 _يعني جواب سوالام رو ميدي؟ لبخندي زد و اومد زير گوشم

 

با تك تك حرفهايي كه زير گوشم گفت ابروهام بيشتر و بيشتر رفت بالا باورش برام سخت بود ولي بدجور باور كردم حرفهاش رو

وقتي ازم دور شد لبخندي زد

 _باشه؟!

خيلي آروم سرم رو تكون دادم كه بدون هيچ حرفي از اتاق رفت بيرون و باز من و باز نا آرامي كه اين دفعه از طرف پارميس هديه گرفتم

 

“سام”

 

با لاخره كارها رو به نحو احسن كامل كردم  نگاهي به ساعت انداختم اوف ٩:٣٠ شب! 

كتم رو ازرو رخت آويز برداشتم و از ساختمون خارج شدم فردا روز بزرگي در انتظار دارم

 

 , [24.12.18 13:03]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part325

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با خستگي رسيدم خونه

مثل هميشه صداي فروغ رو شنيدم بازم داشت براي مامان كتاب ميخوند از لحن خوندنش خوشم ميومد صداي آروم و دلنشيني داره…

از بغل اتاق به مامان نگاه كردم كه لبخند رو لبش بود

 

خوبه كه ديگه رهام رو فراموش كرده

فكر كنم هيچ حسي بهتر از اين نيست كه آدم از خودش راضي باشه از خودم راضيم كه مادرم الان تو آرامش و آسايشه

از خودم راضيم كه اون چيزي كه ميخواستم شدم و از هيچي براي شيرين كم نذاشتم

البته خيلي چيزا هست كه هنوز نتونستم براش انجام بدم يه عروسي

لباس عروسي كه عاشقشه و از فرانسه براش آوردم ولي هنوز نتونستم بهش بدم

همون حلقه ي طرح اشكي با برليانهاي اصل روش

 

يه حلقه ي تك

كه خاص خودش براش سفارش دادم ولي هنوز نتونستم تو دستش بندازم قول مردونه ميدم تك تكشون رو به نحو احسنت براش انجام ميدم كتم رو در آوردم و انداختم رو شونه ي راستم حوصله ي آسانسور رو نداشتم

آروم از پله ها رفتم بالا كه صداي شيرين رو شنيدم

 

 _من نميخوام صداتو بشنوم يارا، الان هم كه گوشي رو برداشتم فقط به حرمت دوستي چندين سالمون بوده…. اون لحظه كه اون حرف رو به من زدي برام مردي

مكثش طولاني شد كه يهو عصبي با صداي تقريباً بلندي گفت

 _خفه شو از اول هم نبايد گوشي رو برميداشتم بي لياقت

 

نميدونم چي شد ولي صداي پارميس رو شنيدم

 _خودت رو عصبي نكن ، اگه احمق نبود اين حرفها رو تحويلت نميداد صداي شيرين ميلرزيد

 _باور نميكنم اين همون ياراي خانم و با محبت باشه انگار جادوش كردن انگار

بغض داشت صداش

دلم سوخت براي صداي پر از بغض عزيزترين چي شده بود كه صداش اينجوري شده بود؟ در رو باز كردم و آروم رفتم تو اتاق

با ديدن شيرين تو بغل پارميس خندم گرفت و با لبخند به پارميس تشر زدم  _هي خانم ايشون صاحاب داره بكش كنار

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲٫۲۴۱۸٫۱] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part326

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ببينم، زن من رو چرا بغل ميكني؟ هر دو برگشتمد سمت من

كه شيرين از بغل پارميس اومد بيرون و دستاش رو باز كرد  _بيا زود باش بغلم كن رفتم جلو و محكم پريد بغلم زير گوشش آروم لب زدم  _چي شده جوجه ي من ؟

هيچي نگفت و تو بغلم نفس عميقي كشيد لبخند آروم پارميس برام جالب بود چشماش خالي از حس هاي قديمي بود انگار آروم شده

با چشماي خندون اهم اهمي كرد كه ما از هم دور شديم  _آقا سينگل اينجا نشسته ها

شيرين براش زبوني در آورد و بازم خودش رو انداخت تو بغلم  _حرف نزن لازم داشتي تو هم برو بيرون منتظرته!

پارميس حرصي به شيرين تشر زد

 _شيرين!

شيرين خودش رو به سينم چسبونده بود و نميديدمش پارميس از رو تخت بلند شد

 _آقا من برم نميخوام شاهد صحنه هاي مثبت هيجده شما بشم

تا شيرين اومد از بغلم بياد بيرون  يهو  پارميس از اتاق رفت بيرون و صداي كوبيده شدن در اتاقمون بلند شد شيرين رو از خودم دور كردم

 _تا ٥ دقيقه پيش داشتي گريه ميكردي ها!

خنده ي آرومي كرد

از همونا كه دلم رو آروم ميكنه

 _يهو تصميم گرفتم به خاطر چيزهاي مزخرف كامم ن رو تلخ نكنم عشق من كم كم بهم نزديك شد

 _درضمن من صبح بهت گفتم بازم ميخوامت، فكر نكن يادم رفته با عجب نگاش كردم كه هلم داد رو تختمون يكي از الروهاش رو انداخت بالا

 _دلم ميخواد ايندفعه همه چي رو بسپاري به من باشه؟ شيطون نگاش كردم

 _ولي من ميخوام باهات حرف بزنم درمورد اينكه چرا با يارا…

دستش رو گذاشت رو لبم و رو شكمم نشست

 _سام! من الان جوابت رو دادم فقط سكوت كن و لذت ببر آقاي همسر

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part327

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تو تخت نشسته بودم

براي اولين بار بعد از فعاليت خسته كنندمون خوابم نبرد…

به چهره ي آروم سام نگاه كردم منظم نفس ميكشيد

از وقتي كه صبح پارميس اون حرفها رو بهم زده تمام وجودم درگيره من بايد چيكار كنم؟ چقدر ديگه پنهون كاري كنم سرم داشت ميتركيد

اما اگه سام بدونه قطعاً از اين كار دست ميكشه از ديروز صبح ذهنم درگيره

البته كلافگيم با زنگ زدن يارا قوز بالا قوز هم شده دختره ي نفهم

اول زنگ زده معذرت خواهي ميكنه بعد هم تشر ميندازه

 

واقعاً فكر كرده مزخرفاتش رو باور ميكنم

ميگه ميلاد عاشق منه

داره هركاري ميكنه كه من رو از سام دور كنه!

اون هركاري كه ميكنه به نفع منه خوابم نميبره!

 

ساعت ٤ صبحه و هنوز ذهن متشوشم نميذاره آروم بگيرم با خرص از رو تخت بلند شدم

شلوارك كوتاه شيري رنگم و تاپ سرخآبيم رو از رو زمين برداشتم و تنم كردم

از اتاق اومدم بيرون كه نوري كه از زير در پارميس ميزد بيرون توجهم رو جلب كرد

دلم خواست باهاش حرف بزنم حرفهايي كه حتي نميتونم به سام بگم آروم در زدم كه صداي گرفته اي گفت “بله؟” در رو آروم باز كردم

 _منم عزيزم

 

به چشم هاي به خون نشستش نگاه كردم كه سريع يه چيزي رو زير بالش پنهون كرد

و خودش رو جمع و جور كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۸۱٫۲۴٫۱۲] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part328

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

_بيا تو عزيزم

لبخند غمگيني رو لبش بود  _گريه كردي؟

سرش رو به معني آره تكون داد، من اومده بودم با پارميس درد و دل كنم ولي فكر كنم اون بيشتر احتياج داشت دستم رو روي موهاي نرمش كشيدم

 _دختر كوچولو تا كي ميخواي براي عكسي كه زير اون بالش قايم كردي گريه كني؟

پوزخندي زد و شونه هاش رو انداخت بالا و با صدايي گرفته و بغض دار گفت

 _تا وقتي كه بتونم فراموشش كنم!

لبخندي زدم كه خم شد و سرش رو روي پام گذاشت

 

 _مگه ميشه فراموشش كني؟ با بغض جواب داد

 _تو بگو چيكار كنم؟ هنوز حسرت خيلي چيزا رو دلم مونده! مي دوني همش ميگم كاش وقتي فهميدم با اون دختره رابطه داره هم باهاش ميموندم

 

نتونست بغضش رو نتونست نگه داره و بازم اشكاش چكيد

 _ميدوني الان حاضرم باشه ولي مال يكي ديگه باشه ولي كاش ميبود شيرين! كاش حسرت روزهاي خوبي كه داشتيم رو دلم نميموند، كاش مثل اون يا بهتر از اون پيدا ميشد، كاش لبخند همه مثل لبخند ياس آرامش بخش بود، نيست شيرين! مثل اون نيست، هرچي ميگردم انگار گم شدم ،انگار يه چيزي كم دارم، كم دارمش از وقتي رفته تازه فهميدم كم دارمش ،من احمق هم اشتباه كردم، پا گذاشتم رو غيرتش، به بدترين شكل مجازاتش كردم، اشتباه كردم !

تو چشمام نگاه كرد

 

 _يعني فكر ميكني بشه يه روزي تو چشماش نگاه كنم و بگم غلط كردم ياس منو ببخش!

بدجور دلم براش تنگ شده

هق هقش بلند شده بود ولي به هق هق آروم و مظلومانه دلم براش سوخت

انقدر گريه كرد كه بالاخره خوابش برد پوزخندي به خودم زدم

چرا كسي رو ندارم باهاش درد و دل كنم رفتم تو اتاق و گوشيم رو برداشتم سام هنوز خواب بود

راه بالا پشت بوم رو در پيش گرفتم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part329

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

در پشت بوم رو باز كردم آخراي تابستون نزديكاي مهر ماه

هوا سوز داره ولي من برام مهم نيست

گوشي رو به دستم گرفتم و سماره اي كه نبايد زنگ ميزدم رو گرفتم بوق اول  بوق دوم بوق سوم

 _شيرين! خوبي؟ چي شده؟ خندم گرفت از هول شدنش

 _پارميس بهم گفت پوف كلافه اي كشيد

 _خوب نميتونستي فردا زنگ بزني بگي؟ با سرتقي جواب دادم 

_نه!

يكم مكث كردم  _خواب بودي؟

 _اصولاً آدما ساعت ٤ صبح خوابند!

تك خنده اي كردم

 _ولي من ميخوام باهات حرف بزنم! خنديد

 _چيه داداشمو خسته كردي خودت خواب از سرت پريده ميخواي اين دفعه هم مخ منو كار بگيري؟

اين ديگه كي بود! ماشالله پر رو و بي تر بيت!

 

 _ميلاد؟

 _هوم

 _خيلي بيتربيتي ها!

بلند خنديد

 _چي شده شيرين!

 _همه چي كلافم كرده؟ ميدوني بعد از چند باري كه باهات حرف زدم به اين نتيجه رسيدم گوش خوبي هستي!

تك خنده اي كرد  _از چه لحاظ؟  _از لحاظ اينكه وقتي به حرفام گوش ميدي بعدش قضاوتم نميكني، بعدش حرفام رو به روم نمياري، يا نصيحتم نميكني، بي خودي بهم پر و بال نميدي! بهم اعتماد به نفس كاذب و بي خودي هم نميدي بازم خنديد

_من الان نقش چي رو برات بازي ميكنم؟

 _تو يه گوش شنوا باش! ميشه؟ نفس عميقي كشيد

 _آره جوجه رنگي! بگو ميشنوم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part330

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

وقتي به خودم اومدم خورشيد داشت ميومد بالا حس ميكردم ذهنم خالي شده

و الان آرامش داشتم حرف زدن با ميلاد خوب بود فقط گوش داد 

باز هم بدون قضاوت ، بدون نصيحت ، بدون سرزنش

 

 يه حس خاص داشتم نسبت به ميلاد، حسي كه هيچ وقت شهرام به من نداد

يكي كه تو شرايط بحراني بتونم روش حساب كنم! 

 

كاري كه برادر واقعي خودم هيچ وقت برام انجام نداد عجيب اين دوستاي جديد رو دوست داشتم ميلاد، پارميس، ياسمن، رحمان همشون خوب بودن خيلي خوب

كاش زودتر باهاشون آشنا ميشدم

٥ دقيقه بود سكوت كرده بودم

اصلاً حواسم يه جوري پرت شد كه فكر نكردم كه سكوت كردم با نفسهاي منظمي كه تو گوشي پيچيد فهميدم ميلاد بيهوش شد

 

بدون خداحافظي گوشي رو خاموش كردم از لبه ي ساختمون بلند شدم و برگشتم داخل خونه

 

سوز صبحگاهي تنم رو به  لرزه انداخت آروم رفتم تو اتاق

سام بدون لباس تو تخت بود و فقط ملافه تا رو كمرش اومده بود لباسهام رو با لباسخواب حرير ليموييم عوض كردم و خزيدم تو تختمون

بــوسه هاي آرومي به بازوهاي عضلاني كه عاشقشم زدم كه نيمه بيدار شد و سريع من رو كشيد تو بغلش و محكم منو فشرد تازه آرامشم كامل شد

 

 “بهشت كجاست؟” 

“فاصله ي بين دو بازوان معشوق براي عاشق”

 

آره بهشت من امن ترين جاي دنيا همينجاست

 

آدمای شرطی[۳:۱۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part331

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

با بوسـه اي كه روي شقيقه م نشست چشمام رو آروم باز كردم ولي هنوز خوابم ميومد انقدر زياد خوابم ميومد كه نتونستم چشمام رو باز كنم

 

 _جوجه رنگي من، ماه شب تارم ،روشنايي روزم، چشات رو باز نميكني؟ با صدايي گرفته گفتم

 _خوابم مياد

خنده ي كوتاه و مردونه اي كرد و داخل موهام عميق نفس كشيد

 _امروز روز خيلي مهميه، دل پاك من برام دعا كن اين مناقصه رو بگيرم كلي براي اين پروژه كار كردم

 

يهو چشمام رو باز كردم و  خودم رو انداختم تو بغلش خنده ي بلندي كرد  _ديوونه اين چكاريه؟

ازش دور شدم و لبخند خواب آلودي زدم  _هيچي انرژي دادم بهت خوب!

تك خنده اي كردم چشمكي به روم زد

 

 _ديشب به اندازه ي كافي بهم انرژي دادي!

 _بهت انرژي دادم يا ازت انرژي گرفتم

 

نوك دماغم رو بـوسيـد 

و بلند شد و جلو آيينه خودش رو مرتب كرد

و برگشت سمت من

 

 _چطورم؟

_مگه ميشه شما بد باشي آقاي رئيس!

 

لبخندي زد و زير لب زمزمه كرد “عاشقتم”

لبخندي زدم و اين كلمه رو با جون و دل مزه مزه كردم تو هوا برام بوسي فرستاد و از اتاق رفت بيرون

 

كاش اون روز هيچ وقت از اون اتاق خارج نميشد كاش هيچ وقت اين اتفاق نميوفتاد كاش هيچ وقت اون روز نميومد كاش اون آخرين عاشقتم گفتنش نميبود كاش كاش كاش….

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part332

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

“سام”

 

 

استرس امونم رو بريده بود ولي مجبور بودم خونسردي خودم رو حفظ كنم من و ميلاد و رحمان و ياسمن

 

استرسم رو داشتم سر خودكاري كه تو دستم بود خالي ميكردم

 

يكي از شركتها از وقتي وارد سالن شدند مديرشون از روم چشماش رو حتي براي ثانيه اي بر نداشته

كلافه شدم از  اون چشماي خيره اش

مدير هاي اون شركت چيني داشتند پروژه ها و قيمت هاي اعلامي رو بررسي ميكردند

من مطمئن بودم ازشون بالا ميزنم

قيمت پيشنهادي و پروژه ي نهايي فقط تو دست من بود حتي نذاشتم رحمان و ميلاد هم بدونند البته اين پيشنهاد ميلاد بود گفت ابداً حتي به من هم نشون نده!

فكر كنم بهترين راهنمايي بود!

 

حتي وقتي رحمان و ياسمن  پرسيدند من گفتم فقط  خودم ميدونم بهشون برخورد ولي به روي خودشون نياوردن

ياسي تو خونه هم بهم گير داد حتي كلي هم ازم ناراحت شد كه بهش شك دارم ولي هركاري كرد هيچي نگفتم

با استرس داشتم به حرفهاي مترجم مدير اون شركت چيني گوش ميدادم كه با شنيدم سام تكنو از زبون مترجم تازه فهميدم نفسم حبس شده بود همون شركتي كه روبرومون بود با حرص  خودكارش رو انداخت رو ميز و از رو ميز بلند  شد

با خيال راحت برگشتم سمت بچه ها  كه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ  توهم[(🔱 (M.R

 #Part333

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ياسي خودش رو انداخت تو بغلم ميلاد چشمكي بهم زد و باهام دست داد كلاً ميلاد با تماس فيزيكي مشكل داشت از بغل كردن كسي خوشش نميومد رحمان هم بغلم كرد مثل هميشه صميمي! شركتهاي ديگه همه وسايلشون رو جمع كردند و سالن رو ترك كردند بعضيا با خوشرويي و بعضيا…

 

هموني كه از اول چشمش رو من بود يه لحظه از بغلم رد شد و آروم جوري كه فقط من بشنوم گفت

 _مواظب خودت باش پسر، من از اوناش نيستم دوبار شكست رو قبول كنم ،آخرين باريه كه شكستم ميدي منتظرم همين امروز منتظر سورپرايزي كه برات دارم باش

تا اومدم جوابش رو بدم از بغلم سريع عبور كردو يه نيمچه لبخند رو لباش نشوند و با مدير شركت چيني دست داد و خداحافظي كرد

 

خواستم برم يقش رو بگيرم و بگم منظورش از حرفاش چي بود ولي نه مكانش مناسب بود نه وقتش رفتم زير گوش ميلاد و آروم گفتم

 _فردا اطلاعات كاملاً دقيقي از اين شركت مهردانش ميخوام ميلاد پوزخندي زد

 _خيلي رو اعصابت بود؟

 

چرا اين پسر انقدر تيز بود؟!

سرم رو آروم به معناي آره تكون دادم كه زير گوشم گفت

 _فردا آمار كاملش رو ميزته!

 

بالاخره بعد از يك ساعت حرف زدن قرارداد رو آوردند

امضا كرديم ولي دقيقاً يكساعت ما رو به حرف گرفتند بالاخره رضايت دادند بعد از نهار مرخص بشيم واقعاً بعد از همچين روزي حرصله كار كردن نداشتم

بعد از مدتها ميخواستم با خيال راحت بدون درگيري ذهني پيش شيرين باشم

ميخوام ببرمش خريد!

سوار ماشين شدم

 يه پاكت سفيد رو صندلي كمك راننده بود يادم نمياد همچين چيزي رو اينجا گذاشته باشم!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part335

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پاكت رو برداشتم و به نگاهي به اينور اونورش كردم همون لحظه پنجره ي سمتم چند تا تق خورد برگشتم و ميلاد رو ديدم پنجره رو با لبخند دادم پايين ميلاد

 _شب بيايد كابين..به افتخار امشب  ميخوام يه پرواز شبانه بريم همگي با لبخند سرم رو بالا پايين كردم

 _فكر خوبيه، شيرين هم بيارم فكر ميكنم از پرواز شبونه خوشش بياد ميلاد لبخندي زد

 _مطمئناً خوشش مياد !

يه لحظه يه جوري شدم ولي زود خودم رو جمع كردم سرم رو تكوني دادم و ماشين رو روشن كردم

 _شب منتظرمون باش

خداحافظي كردم و پام رو روي گاز گذاشتم گوشيم رو روشن كردم و  به جوجه رنگيم زنگ زدم  _جوووووونم آقايي

 _سلام

صدام رو از همد كمي ناراحت و دپرس كردم

يه كلك كليشه اي ولي اين جوجه زرنگ تر از اين حرفها بود

 _هي آقا گولم نزن ميدونم پروژه مال شما شده، زود بيا خونه شيريني بده خنده ي بلندي كرد  _از كجا ميدوني توله

تك خنده ي شيريني كرد

 

 _حالا! منم كلاغ هاي خبر چين خودمو دارم

 

 _حالا بگو ببينم اون كلاغ كيه؟!

 _نميشه بذاري يه بار يه چيزي فقط برا من راز بمونه؟ لبخندي زدم

 _از كي پنهون كاري داريم؟

مكثي كرد، يه مكث طولاني ازمكثي كه كرد اصلاً خوشم نيومد يهو به خودش اومد

 _حالا شيريني اين موفقيت رو چجوري تسويه ميكني

فكرم پرت شده بود… يه حس بدي به وجودم تزريق شده بود، يه جوري شيرين انگار  داشت از چيزي فرار ميكرد

 _آماده شو تا نيم ساعت ديگه خونم خودم هم از لحن خشك خودم تعجب كردم انگار داشتم با يكي از كارمندام حرف ميزدم ولي به روي خودم نياوردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part336

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

وقتي رسيدم خونه ريموت رو زدم و رفتم داخل باغ

شيرين با يه تيپ خيلي شيك تو حيات رو صندلي هاي حصيري نشسته بود وقتي ماشين رو ديد با ذوق بلند شد وقتي ديدمش همه چي يادم رفت

همين لبخندش و اون ذوقي كه از ديدن من پيدا كرد حالم رو باز خوب كرد

همينكه در ماشين رو باز كردم صورتم رو ـبوسه بارون كرد  _بهت افتخار ميكنم جناب همسر

از اين حرفش غرق لذت شدم احساس كردم مزد تمام كارهامو گرفتم محكم تو بغلم چلوندمش اين دختر عجيب دوست داشتني بود بوي تنش پيچيد تو دماغم و آرومم كرد همه ي حس هاي بد پريد با اون چشماي جادوييش بهم زل زد  _حالا كجا ميريم؟

 _هرجا تو بگي؟

با ذوق و خوش حالي ازم دور شد و تو چشمام نگاه كرد  _هرجا؟

به نشونه ي آره سرم رو تكون دادم

 _بريم براي من خريد كنيم؟

 _بپر بالا بريم جوجه ي  رنگي من سوار ماشين شد و  منم رفتم تو ماشين يهو خم شد و زير پاش رو نگاهي كرد  _اين چيه سامي؟ مداركي چيزيه؟ تازه ياد اون پاكت افتادم از در باغ اومدم بيرون

 _نميدونم عزيزم منم تازه ديدمش به شوخي گفت  _نكنه بمب باشه؟!

تك خنده اي كردم

 _جوجه بمب انقدري داريم؟

تك خنده اي كرد و شروع كرد به باز كردن پاكت

 _هي جوجو بي اجازه با خنده شونه هاشو بالا انداخت

 _شايد يكي نامه ي عاشقانه برا شوهرم نوشته تك خنده اي كردم كه شروع كرد به باز كردن پاكت

پاكت رو سر و ته گرفت تا جيزايي كه داخلشه بياد بيرون كه يهو يه دسته عكس رها شد رو پاهاش

با گوشه چشم چشمم افتاد به عكسا

با ديدن دستاي شيرين تو دست كسي كه من نبودم زدم نفهميدم چجوري زدم كنار

ماشين رو با يك تيك آف نگه داشتم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part336

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دستم رو سمت عكس ها ب ردم

لبخندي كه رو لب شيرين ميديم وقتي داشت به چشماي مردي كه من نبودم  لبخند ميزد

عكس بعدي قيافه ي همون مرد بيشتر مشخص بود لبخند اومد رو لبم!

بايد خنديد به اين صحنه اي كه رو لبم بود يه كافي شاپ دست دوتاشون تو دست هم لبخند رو لبشون عكس بعدي رو نگاه كردم

بازم دستشون تو دست هم يه جايي تفريحي شونه هاشون بهم چسبيده بود تنهايي ، دو نفره

 

خنديدم!

 

اينا غير ممكن بود بيشتر دقت كردم واقعاً مگه ميشد همچين چيزي؟ سوزش بدي رو تو قفسه ي سينم حس كردم ولي دستم رو سمتش نبردم

سرم رو آوردم بالا كه نگاهم با نگاه بهت زده ي شيرين تركيب شد سوزش قفسه ي سينم بيشتر شد هيچ كدوم حرفي نزديك كاش زودتر سكوت رو بشكنه ولي شيرين حرفي نميزد

خيلي چيزا تو گوشم شروع كرد به اكو كردن صداي ميلاد كه پشت تلفن به كسي ميگفت جوجه رنگي!

 

سكوت تلخ شيرين وقتي گفتم اون كلاغ كه برات خبر مياره كيه؟ يه چراي بزرگ تو سرم بود نميخواستم حتي فكر كنم  شيرين، شيرين ترين من !

 

اين دختر چشم رنگي فقط مال منه آره مال منه ميلاد رو ميكشم

ميكشمش تا نتونه دستش ديگه به شيرين برسه ميكشمش كه دستش به دست زن من خورده ميكشمش تا نتونه ديگه چشماش لبخند زن من رو ببينه صداي شيرين رو شنيدم

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن