رمان ادمای شرطی پارت۱

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

 #Part1

#آدمهاي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اميدوارم اگه ازدواج كنم دست از سرم برداره 

مامان إصرار ميكنه ازدواج كنم ، ولي يارا ميگه فكر خوبي نيست   همين يه راهم مونده ، اونم امتحان ميكنم شايد ولم كرد   

يادم اومد از ترس شنيده شدن صدام گوشيم روخاموش كردم  آخه همينكه گوشيم پيشم باشه بسه ميدونم با وجود اينكه   هيچ تماسي برقرار نيست ولي اون ميتونه منو بشنوه !

گوشي رو از كيفم در اوردم و روشن كردم يه پيام برام اومد  بازم شماره صفر نكنه حرفهاي منو يارا رو شنيده باشه !

 

ولي نه گوشيم خاموش بود كه …

زندگيم شده يه كابوس همش ميگم بايد بيدار بشم ولي سه ساله   تو اين كابوس دست و پا ميزنم  با ترس و لرز اس ام اس رو باز كردم 

 “به نظر من ازدواج نكن… چون وقتي بفهمه با كسي كه دختر   نيست داره ازدواج ميكنه صد در صد طلاقت ميده و آبروي خونوادت   ميره… در مورد فيلمهايي كه ازت دارم هم اصلاً حرف نميزنم ”  

تنم شروع كرد به لرزيدن 

اين داشت چي ميگفت… كي دختر نيست؟  من كه تا حالا با كسي هيچ رابطه اي نداشتم …

شوكه وسط خيابون ايستاده بودم 

بازم صداي گوشيم اومد سريع پيام رو باز كردم 

“اون وسط خيابون واينستا همه دارن نگات ميكنن، راستي   ميدوني كه هيچ وقت دروغ نميگم، باور نميكني ميتوني بري دكتر ”  

بازم لرزش دستام شروع شد 

نكنه راست ميگه… ولي من كه تا حالا با كسي نبودم  ، نميشه دروغه… امكان نداره 

ولي اون همه كار تا حالا كرده اگه اينكار رو هم تونسته باشه چي؟  رفتم سمت خيابون و براي اولين تاكسي دست بلند كردم سريع سوار   شدم و ادرس مطب دكتر زنان رو دادم 

تا رسيدم از شدت استرس ميخواستم بالا بيارم… امكان نداره آخه مگه ممكنه؟ 

خدا رو شكر مطب خلوت بود خيلي سريع رفتم داخل 

به خانم دكتر گفتم كه معاينم كنه، اومدم تا فقط خيال خودم راحت باشه  وگرنه ميدونم اين امكان نداره  منو راهنمايي كرد سمت اتاق معاينش   رو تخت دراز كشيدم از شدت استرس داشتم ميمردم  نكنه راست ميگه! ولي چطور ممكنه ؟  دكتر شروع كرد به معاينه  

 _خانم دكتر قضيه چيه؟ من دخترم درسته

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part2

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دكتر يكم مكث كرد … يكم ديگه برسي كرد و بعد پوزخندي زد   _عزيزم شما حداقل ٣بار رابطه داشتيد! هيچ اثري از هايمنتون باقي نمونده چطور مي پرسيد هنوز دختريد؟  لرزش تنم غير قابل كنترل بود 

نه اين امكان نداشت… امكان نداره نه نه امكان نداره  دكتر از لرزش تنم شوكه شد 

 _عزيزم خوبي؟ بگم برات آب قند بيارن؟  تمام توانم رو جمع كردم و از رو تخت بلند شدم   _نه خوبم  …

خودم رو جمع و جور كردم 

از مطب اومدم بيرون 

بازم برام پيام اومد ، سرم گيج ميرفت سوزش و سرمايي رو حس ميكردم  بي هوا گوشي رو باز كردم   “ديدي من دروغ نميگم “!

زانو هام خم شد بسه لعنتي بسه 

چقدر ديگه ميخواي تو اين كابوس دست و پا بزنم چقدر؟  مگه من چيكار كردم كه دارم تاوان پس ميدم  ، زانوهام محكم رو زمين افتاد 

صداي ماشيني كه بغلم با سرعت بالا توقف كرد تو گوشم اكو داد   صداي مردي رو شنيدم 

 _حالت خوبه؟  

چشمام سياهي مي رفت برام مهم نبود كيه ولي هركي هست خيلي   پر رواِ انگار پسرخالشم نه خانمي نه جمع بستني 

مرد رو پس زدم برام مهم نبود كيه و اومده مثلاً كمكم كنه اصلاً بهش نگاه هم نكردم    

تصميم قطعي رو گرفتم 

بايد هرچي سريعتر خودم رو از اين زندگي نكبت بار پاك كنم  بيشتر از اين با شرط و شروط و تهديد نميتونم زندگي كنم  نميدونم چه بلايي سرم آورده ولي اين كارش ديگه تير اخر بود   …بيشتر از اين نميخوام نقش يه اسباب بازي رو بازي كنم   ديگه خسته شدم 

هر ثانيه با استرس و ترس زندگي كردن پيرم كرده  سه ساله من اختيار زندگي خودم رو ندارم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part3

#آدماي_شرطيه 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لب پياده رو ايسادم براي يه تاكسي دست نگه داشتم 

وقتي سوار شدم با صدايي كه انگار از ته چاه بيرون اومده آدرس رو دادم 

چشمام رو به بيرون دوختم به منظره ي بيرون به اتوبان وخيابونهاي بزرگ و پر ماشين    به روزهاي اولي كه اومده بودم اينجا فكر كردم  اين شهر باتلاقم شد  

وقتي تهران قبول شدم و بابام ب رام خونه گرفت كه دختر كوچيكه و   ته تغاري خونه بهش بد نگذره تو شهر غريب ، چقدر خوش بحالم شد  يه زندگي مجردي 

٤سال عشق و صفا… به خاطر ظاهرم هميشه خيلي تو چشم بودم   وقتي هم كه دانشگاه امير كبير تو يكي از رشته هاي مهندسي قبول شدم ،  شدم مركز توجه 

تو گلوي خيلي از پسراي فاميل گير كرده بودم ولي هيچ وقت تو  شهر خودمون شيطوني نكردم  

ميدونستم اگه كاري بكنم با پسري دوست بشم حتماً به هفته نرسيده كل شهر ميفهمند 

تو دانشگاه بازم به خاطر ظاهرم و جديد بودنم بازم مركز توجه   قرار گرفتم و پيشنهاد پشت پيشنهاد بود كه بهم داده ميشد   همين هم باعث سردرگميم و مغرور شدن شديدم شد 

 وقتي شاخ ترين پسر دانشگاه كه معماري ميخوند و همه ميشناختنش   و ترم ٦بود بهم پيشنهاد داد حتي لحظه اي هم فكر نكردم و قبول كردم  اون اولين و اخرين دوست پسر من شد   

وقتي براي اولين بار به خونه دعوتش ك ردم 

وقتي نشستيم باهم فيلم ديديم و دست اون كم كم پيشروي كرد صورتم   رو برگردوندم سمتش كم كم بهم نزديك شد وقتي به يه سانتيه صورتم   رسيد گوشيش زنگ خورد  هه چقدر خجالت اور! 

اين شد تجربه ي اول نزديك شدنم به يه پسر  

وقتي شايان گوشيش رو جواب داد لبخند رو لبش ماسيد بدون اينكه   به من نگاه كنه بلند شد كت و سويچش رو برداشت و از خونه زد بيرون آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

Part4# آدماي_شرطي#

 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

 

بعد از اون شب نحس هر پسري بهم نزديك ميشد حتماً بعد از يك   هفته بلايي سرش مياد…اسمم شده دختره نحس  

حتي دوستايي كه باهاشون ميرفتم بيرون ، شوخي ميكرديم شيطوني   ميكرديم خيلي يهويي ازم دور شدند و من موندم و تنهايي !

 

تنها دوست و همدمي كه برام مونده يارا هستش 

اونم فكر كنم چون دختر اروم و سربه زيري بوده كاري به رابطم با اون نداره …

نميدونم دقيقاً اس ام اس هاش از كي شروع شد ولي يادمه اولاش چقدر ميخنديدم 

برام مسخره بود و جديش نگرفتم 

ولي وقتي حرفهاش بهم ثابت شد كم كم ترسيدم  همش حس ميكردم دارم توسط كسي تعقيب ميشم …

يه بار كه داشتم با بابام حرف ميزدم بهش گفتم حس ميكنم يكي داره   تعقيبم ميكنه بابا سعي كرد آرومم كنه ولي نگران شد قرار شد يكي دو روزه  

خودشو برسونه تهران ولي همينكه گوشي رو قطع كردم بهم اس ام اس داد و  

تهديدم كرد كه ميتونه كاري كنه كه از دانشگاه اخراجم كنند 

ترسيدم منه بچه منه احمق ترسيدم و فرداش به بابام گفتم شوخيه دوستام بوده 

 فهميدن تنهام خواستن اذيتم كنند متساسفانه بابام باور كرد  كه بعد كلي نصيحت گوشي رو قطع كرد !

 

آخه دانشگاه مهمتر بود يا زندگيم يا دخترانگي كه نميدونم چطوري از   بين رفته اونم با بارها رابطه !

 

يه بار وقتي با اس ام اس هايي كه داده بود مخالفت كردم و تهديدم كرد كه نرم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part5

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يه بار با اس ام اس هايي كه داده بود مخالفت كردم

تهديدم كرد كه نرم پارتيه يكي از دوستام كه پسر دختر قاطي بود

بعد از ٥ماه كه منو هرجور خواسته بازي داده بود، تصميم گرفتم جرأت به خرج بدم و حرفش رو گوش ندم… گفتم به درك چرا ازش ميترسم!

 

لباس پوشيدم و ارايش كردم تا ميتونستم به خودم رسيدم ولي همينكه در رو باز كردم از وايبر يه ويديو برام اومد )اون موقع همه وايبر داشتند نه تلگرام(

همون بودخودش بود …

ويديو رو كه باز كردم خشكم زد

اين فيلم مال يك ساعت پيش ،همون لحظه اي  كه از حموم بدون حوله اومده بودم بيرون   باورم نميشد!

 مشخص بود از كجا فيلم برداري شده

به سرعت رفتم تو اتاقم اونجا دقيقاً تو اون نقطه لپ تاپم بود يعني از دوربين لپتاپم ازم فيلم گرفته بود؟ همون لحظه برام پيام اومد

 “خوشم مياد زرنگي، نترس تا وقتي كه دختر خوبي باشي كاريت ندارم …

از اين مدل فيلم يه كلكسيون دارم پس مواظب باش”

 

نميدونم چه موجودي بود ولي از طرق دوربين لپ تاپم راحت ازم فيلمبرداري كرده بود

وقتي تو خونه بدون لباس بودم و دائم داشتم ميومدم و ميرفتم و به خيال اينكه تو خونه ي خودمم كسي منو نميبينه

ولي اون با هر دوربيني كه تو خونه بود ازم فيلم گرفته بود همه ي وسايلم رو هك كرده بود

گوشيم ، لپ تاپ، حتي تلويزيون كه دوربين داشت رو هم هك كرده بود

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part6

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بعد از يك عالمه بلايي كه سرم اومد فهميدم اون هكم كرده ميخواستم بازم به بابام بگم قيد درس و دانشگاه و همه چي رو بزنم  ولي وقتي با تلفن خونه داشتم با بابام حرف ميزدم به خيال اينكه اوننميشنوه ولي شنيد!

 قبل از اينكه حرفي به بابام بزنم اس ام اس داد و تهديد به پخش كردن فيلم ها كرد 

زندگيم برام غير قابل تحمل شده بود

لپ تاپو ديگه روشن نكردم ، گوشيم رو عوض كردم و با يه سيم كارت جديد ولي همينكه گوشي و سيمكارت جديد رو روشن كردم برام اس ام اس اومد “هيچ وقت نميتوني ازم فرار كني”

با ديدن پيامش گوشي تازه و نووم از دستام افتاد و جيغ بلندي كشيدم و مثل رواني ها شروع كردم به كندن موهام

 

باورم نمي شد 

چطور انقدر سريع پيدام كرد؟

 

تمام دوربين هايي كه تو خونم بود اعم از لپ تاپ، تلويزيون، گوشي همه رو پوشونده بودم جلوشون رو كه منو نبينه ولي بعد يك هفته بازم اس ام اس داد

“بازم دارم ميبينمت نميتوني در بري، الان هم اون تاپ قرمز و شلواركسفيدت خيلي بهت مياد”

اون شب تا صبح از شدت گريه و استرس يك ثانيه هم خوابم نبرد

تمام سواخ سنبه ها رو گشتم تا بدونم چه دوربين ديگه اي تو خونه هست كه تونسته هكش كنه ولي هيچ دوربيني نبود

يه جوري شدم تو خونه هم لباس پوشيده و بسته ميپوشيدم اون حتي وقتي كه ميرفتم شهرستان هم منو ميديد بهم اس ام اس ميداد

 “اين چه لباسيه پوشيدي ، اين چه رژ لبيه زدي”

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part7

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

٣ساله عين عروسك داره باهام بازي ميكنه خسته شدم ، رواني شدم رواني تاكسي جلوي در آپارتمان نگه داشت كرايه رو پرداخت كردم و از ماشين پياده شدم

ميدونم بايد چيكار كنم اومدم داخل و قفل رو بستم و نگاهي به در انداختم

اخه چطور ممكنه اومده باشه داخل؟  ممكنه اومده باشه داخل؟ 

يعني تو خونم اومده و با من بوده؟ 

من حتي زنجير هم مينداختم هرشب در رو قفل ميكردم، چطور ممكنه آخه؟

 

من خوابم سبكه با صداي بوق ماشين ها بيدار ميشم چه بريه به اينكه… 

به جنون رسيده بودم

باورم نميشد بيخبر از خودم يكي باهام بوده حالم از خودم بهم ميخورد

اون حتي به دختـ.رانگيم هم رحم نكرد لامصب من چيكار كردم مگه … 

مانتو و شالم رو در اوردم و رفتم تو حموم تيغ خالي نداشتم

 يكي از ژيلتام رو با نوك چاقو باز كردم و يه لايه ي نازك تيغ رو برداشتم لپ تاپم رو باز كردم و بردمش داخل حموم و برچسب جلو دربينش رو برداشتم

رو سكو ي بغل وان گذاشتمش تا از روبرو بتونه منو ببينه

رو بهش لباسام رو كامل در آوردم اصلاً ازش خجالت نكشيدم اصلاً ! 

 

اينهمه منو ديده تا كجاها پيش رفته ولي من حتي سايش رو هم نديدم منه احمق نفهميده بودم و ديگه هم مهم نيست چطوري اينكار رو كرده!

آب رو باز كردم و منتظر موندم تا وان كوچيك حموم پر بشه  اميدوارم منو ببينه… و متوجه باز بودن دوربين بشه

 

 , [24.12.18 12:56]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part8

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

رفتم تو وان دراز كشيدم هووم اب داغ شده بود…

اروم شروع كردم به حرف زدن انگار كه حرفهاي آخر زندگيم رو دارم ميگم، همين هم بود حرفهاي آخرم رو داشتم براي كسي ميزدم كه زندگيم رو نابود كرده

 _نميدونم كي هستي و چكاره اي ولي كاش ميگفتي من چيكارت كردم كه انقدر منو عذاب ميدي، نه ميدي نه دادي! چون تموم شد دارم ميرم ،  بغضم شكست 

_لعنتي من تا حالا هيچ ضرري به كسي نرسوندم آخه چرا؟ من چيكار كردم… اين تقاص كدوم گناه نكردمه؟

اين همه با من بد كردي اينهمه عذابم دادي تمام خوش گذرونيم رو گرفتي به خاطر چي؟ به خاطر كي؟ زندگيم رو جهنم كردي بس نبود؟ اينكار آخرت نهايت حيوون بودنته! تو آيندمو گرفتي، منو مريض كردي من آلان يه آدم روانيم عوضي چرا آخه

با صداي بلند حق حق زدم، زل زدم به دوربين لپتاپ

 _منو ببين، الان خوبه؟ اين حالمو دوست داري؟ نميدونم هدفت چيه بيشرف ولي نميذارم به هدفت برسي داد زدم

 _نميذارم به هدفت برسي عوضي، من با هزار تا آرزو پا مو تو اين شهر گذاشتم ولي تواِ بيشرف نابودم كردي، ميدوني اگه يه شب ميومدي تو زندگيم فقط يه شب بهم تـ.جاوز ميكردي آرامشم خيلي بيشتر بود از الان ،حداقل يه شب بود ولي تو منو نابود كردي ميدوني ٣سال از عمرت اونم اوج دوران جوني و نشاطت از بين بره يعني چي؟  تيغ رو گرفتم بالا و مچم رو روبه دوربين نگه داشتم  _اينو ميخواستي نه؟

يه خط عميق عرضي دقيقاً رو شاهرگم كشيدم

 

آدمای ش رطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part9

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

انگار رواني شدم اصلاً درد رو حس نكردم كه فقط يه لحظه بود  شروع كردم به خنديدن و بلند بلند قهقهه زدن 

 _واي ببين خيلي خوب بود، دردش كمتر از اون چيزي بود كه فكر ميكردم، اوووم ميخواستم اون يكي دستم رو هم بزنم م ولي دستم نا نداره اون يكي رو هم ببرم ميخوام تا از هوش ميرم باهات حرف بزنم

 

به دوربين نگاه انداختم

 _ميدوني به نظرم تو يه عقده اي هستي، اصلاً شايد پسر نيستي دختري!

شايد دوست پسرت عاشقم شده و تورو  ول كرده و تو خواستي انتقام بگيري و يه پسرم اجير كردي تا منو نابود كنه! البته شايدم پسري ، از اون عقده اي هايي هستي كه بهم پيشنهاد دادي  و من جوابتو ندادم، ميدوني روانيم كردي دارم چرت و پرت ميگم، اخه من تا حالا با كسي رفتاري نداشتم كه انقدر بد بوده باشه كه بخوام تاوان پس بدم 

سرگيجه داشتم خون عين ابشار داشت ميزد بيرون لبخندي به رنگ خونم زدم

 _واي ببين چقدر قرمزه خوشرنگيه… خودت ميدوني عاشق رنگ قرمزم ،در اصل تو همه چيز منو ميدوني ، تو حتي تاريخ و روز عادتهاي ماهانه ي منم ميدوني حتي تعداد پدهايي كه استفاده كردم هم، يادته پارسال وقتي عادت شدم يه بار پد تموم كرده بودم و داشتم حرص ميخوردم كه الان چطوري برم پد بخرم يهو صداي زنگ خونه رو شنيدم وقتي در رو باز كردم يه كيسه جلو در بود كه توش دو سه تا بسته پد بود و يه بسته مسكن ،تو حتي دُز درد من رو هم ميدونستي ، يادمه به سرعت با اون دردم رفتم پيش نگهبان و گفتم كه الان كسي از ساختمان خارج شده ولي اون گفت نه كسي رو نديده 

 

با تعجب به دوربين نگاه كردم

 _نميدونم چطور اينكارو ميكردي ولي وقتي اصرار كردم كه فيلم هاي مال اون تايم رو ببينم تو بازم پيام دادي كه بيخودي تلاش نكنم و كاري نكنم اونا مسخرم كنند آخه گفتي دوربينارو هك كردي تا تورو نبينند ترسيدم چون ميدونستم تو راست ميگي… مثل هميشه راست ميگي

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part10

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اشكهام دونه به دونه چكيدندچشمام داشت سياهي ميرفت

 _هيچ وقت نميبخشمت كه اينجوري بازيم دادي، الان ديگه ميتوني دنبال يه عروسك ديگه براي خودت ب…

صداي كوبيده شدن در ورودي رو شنيدم ، ترسيدم ولي توانايي اينو نداشتم حتي تكون بخورم

صداي قدم هاي محكمي رو كه سريع برداشته ميشد رو شنيدم و صداي داده مردي،

 

در حموم با شدت باز شد و قيافه ي چهار شونه و گنده اي كه با ديدن من اومد سمتم

پس سه ساله اين. مرد منو عذاب ميده اين مردي كه سه برابر من بود ولي من كه نميشناسمش پس چي شد كه منو نابود كرد؟ من حتي يك بار هم نديدمش

اومد سمتم ولي انگار يه چيزي يادش اومد رفت و وقتي برگشت پتوم دستش بود

 با يه حركت منو از وان كشيد بيرون رفتم تو بغل كسي كه زندگيم رو با خاك يكسان كرد 

منو گذاشت لاي پتو و پيچيد و با يه حركت بازم بغلم گرفت براي اولين بار صداش رو شنيدم

 _دوم بيار شيرينم، دوم بيار زندگيم، نميزارم چيزيت بشه، اين كارو با من نكن قول ميدم تمومش كنم به خدا ميخواستم تمومش كنم ، 

با صداي بغض داري لب زد، به خدا ميخواستم تمومش كنم ،تو فقط دووم بيار ،

لبخندي زدم براي اولين بار كارم رو درست انجام دادم، پس حدسم درست بود 

صداش زيادي مردونه و بم بود خيلي بم

ولي اون بغض و لرزش تموم تنش براي چي بود ؟

امروز با جونم بازي كردم تا بالاخره خودش رو بهم نشون بده، ميدونستم دلش نمياد عروسكش رو از دست بده  هه بايد دليل كاراش رو بدونم چشمام رو نيمه باز كردم

 

_دعا كن بميرم وگرنه ديگه دستت رو شده و نابودت ميكنم با صداي بلند داد زد

 _خفه شو… احمق تو هيچي نميدوني هيچي

اومدم جوابش رو بدم كه چشمام تار شد و لبام رو نتونستم از هم باز كنم و…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part11

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

)❌سه سال قبل❌(

 

روز اول امتحانات ترم آخر بود، بالاخره داشت تموم ميشد، از اين به بعد ميتونم بيشتر كار كنم و وقت بيشتري بذارم براي مامانم

برگه ي ورود به جلسم رو گرفتم و دويدم سمت ساختموني كه امتحان برگذار ميشد با سرعت داشتم ميرفتم كه به يه دختري بر خورد كردم  _هوي جلوتو بپا!… 

با تعجب به دختره نگاه كردم، كه با ديدنش اخمام رو كشيدم تو هم اومدم جواب اون دختره ي بي ادب رو بدم كه از قيافه ي بچگونش زير يك من آرايش مشخص بود از اون ترم يكي هايي هست كه احساس شاخ بودن ميكنند كه يهو صداي رو شنيدم

 _آقا ببخشيد دوست من زيادي پر رواِ ، من شرمندم!

اومدم جوابش رو بدم كه با ديدنش ، نطقم بريد نفس كشيدن يادم رفت ، اين واقعي بود؟

نه آرايشي نه چيز خاصي كه نشونه ي خودنماييش باشه ولي سرخي گونه هاش و لب هاش با رنگ عجيب چشماش عجب هارموني داشت 

لعنتي چشماش جادويي بود، اين چه رنگي بود، با ديدن نگاه خيره ي من روي دختره دوستش بازوش رو كشيد

_تو به من ميگي پر رو اين يارو كه پر رو تره زل زده به صورتت داره قورتت ميده در ضمن شيرين خانم لازم نكرده جاي من شرمنده باشي… بيا از قيافش ميباره از اون خرخوناست با اين خر خوناي عقده اي بايد همينجوري رفتار كرد…

دستش رو كشيد و از من دور شدند  صداي آرومش رو شنيدم

 _ديوونه گناه داره طفلي از قيافش مشخص بود از اوناييه كه كاري به كار كسي نداره اعصابت از امتحانت خرابه داري سر يكي ديگه خالي ميكني ها به خدا مشكل داري

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part12

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ديگه دور شده بودند و من نشنيدم چي گفتند

لبخند دختره تو ذهنم نقش بست تن صداي آروم و مهربونش رو نميتونستم باور كنم تازه يادم اومد به لبخندش لبخند بزنم 

نفس عميقي كشيدم سرم رو تكون دادم تا از فكرش بيام بيرون

تا حالا تو صورت هيچ دختري انقدر بي باك و نترس نگاه نكرده بودم چون هيچ وقت هيچ اعتماد به نفسي نداشتم !

هميشه دخترا منو مسخره ميكردند تنها دليل برخورد دخترا با من به خاطر جزوه هام بود كه كلي برام عشوه خركي ميومدند تا بهشون جزوه بدم ولي انقد تحقير هاشون رو توي طول ترم ميديدم ، بعدش محل سگ براي هيچ كدوم نميذاشتم

رسيدم سر امتحان و برگه رو گرفتم ولي باز ذهنم در گير گذشته شده بود ،با اعدام شدن رهام زندگيمون نابود شد

بعد از مرگ پدرم كه يك كارگر ساختماني بود و بدون دادن يك قرون ديه به ما زندگي مون متزلزل شد، مامانم با خياطي و سبزي پاك كني و كلاه شال گردن بافتي درست كردن بري اين و اون خرجمون رو ٣سال داد رهام اون موقع تازه رفته بود دانشگاه، يه مدتي بود با دست پر ميومد تو خونه و نزديك به ٦ماه بود نذاشته بود مامان دست به سياه و سفيد بزن

يك بار نپرسيديم اين پولا از كجاست، يك بار نپرسيديم چجوري اينهمه پول مياري كه هم اجاره خونه رو ميدي هم خرج خورد و خوراك خونه رو هم پول تو جيبي من كه دو برابر شده بود و هم پول قبض اب و برق و…

فقط يه روز شد كه رهام نيومد خونه، اون يك روز شد سه روز كه كم كم شروع كرديم به گشتن دنبالش ،موبايلش كلاً در دسترس نبود

بعد از يك هفته فهميديم كه با ١٠كيلو مواد مخدر گرفتش و اعدام رو شاخشه نميدونم چند ماه طول كشيد ولي بالاخره حكمش اومد اعدام!

نه پولي داشتيم وكيل بگيريم نه فايده اي داشت…

رُهام داداش بزرگم و پشت و پناهم خيلي راحت اعدام شد بدونه اينكه آب از آب تكون بخوره

ولي مادرم شد مثل حضرت يعقوب از دوري جگر گوشش انقدر گريه كرد انقدر بيتابي كرد كه يه شب تشنج كرد و بهش حمله ي عصبي دست داد آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part13

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

وقتي ديدمش لال شدم نميدونستم چيكار كنم، مامان رو زمين افتاده بود و از دهنش كف ميزد بيرون  با عجله خودم رو بهش رسوندم  اون روز دقيقاً فرداش كنكور داشتم

مامان رو با هزار بدبختي رسوندم بيمارستان، جميله خانم همسايمون كه يه زن بيوه و مهربون بود كمكم كرد. مامان رو برده بودند اتاق مراقبت هاي ويژه و من فقط تا چند ساعت ديگه كنكور داشتم

جميله خانم من و فرستاد خونه كه حداقل كارت امتحانم رو بردارم و برم سر جلسه همين كار رو هم كردم، ساعت ٤صبح بود كه برگشتم خونه كارت امتحانم رو برداشتم و پياده رفتم سمت جايي كه كنكور برگذار ميشد پول نداشتم تاكسي بگيرم كه

خدا رو شكر حوزه ام پياده تا خونه ٤٠دقيقه راه بود ولي ضعف و بي خوابي خيلي اذيتم ميكرد

از خدام بود برسم سر جلسه و كيك و آبميوه اي كه برامون ميذارند رو بخورم كه يكم حالم بهتر بشه

يكم اضافه وزن داشتم و پياده روي كردن رو برام سخت ميكرد، چه روزي بود اونروز

يكي از سخت ترين روزهاي زندگيم آره درسته كنكور رو خوب دادم ولي سوي چشم مامانم رو از دست دادم 

تشنج مغزي مامانم رو چشمهاش كه به خاطر گريه ي زياد ضعيف شده بود اثر گذاشته بود

و من شدم نان آور خونه و شاگرد ممد حقه باز بازارِ پايتخت…

اونجا گوشي ، تبلت يا كامپيوتر هايي كه اطلاعاتشون گم شده بود رو بر ميگردوندم البته ناگفته نماند كارمم خيلي خوب بود و خوب در مياروردم به نسبت…

با صداي مراقب بالا سرم تازه متوجه تموم شدن تايم امتحان شدم

كلافه برگه رو دادم به دستشون و از ساختمون زدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part14

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

گند زده بودم به امتحانم ولي پاس ميشدم

 رفتم رو صندلي هاي فلزي نشستم و دستام رو به سرم گرفتم ، ذهنم درگير فكر كردن به زندگيه نكبتم بود كه يكي از پشت زد تو سرم  _چيه پكري نكنه خر خون كلاس امتحان اول رو ريـ..ده

 _درست حدس زدي خوب نبودم

 _سام داداش بي خيال، حالا همه ي ترم ها با معدل ١٩ پاس شدي ايشالله اين ترم با معدل ١٢پاس بشي مهم اينه پاس بشي ديگه!

ديوونه ترين پسري كه ديده بودم ، تنها دوستي كه داشتم همين آرش خل و چل بود

 _حالا پاشو بريم يه ساندويچ بزنيم تو رگ آروم شي

 _بيخيال آرش ، اصلاً حوصله ندارم چپ چپ نگام كرد

 _اگه مهمون من باشي چي؟ لبخندي زدم

 _اون رو نميتونم نه بگم

 _بيا بچه خيكي بيا كه من نباشم  جانت در عذاب است

انقدر بدم ميومد بهم بگن خيكي ، خودم ميدونستم اضافه وزن دارم و اصلاً خوشم نميومد ديگران بهم بگن، همه پسرا تو سن من ميرفتند باشگاه ولي من بايد دنبال پول در آوردن و هزار تا كار ديگه ميبودم و اين اضافه وزن بيخيالم نميشد

رفتيم ساندويچي روبروي در دانشگاه كه هميشه انقدر پر بود كه جاي سوزن انداختن نبود مخصوصاً تايم ناهار كه ديگه هيچي…

ولي الان ساعت ٣:٣٠ بعد از ظهر يكم بهتر بود

رفتيم داخل و از همون اول آرش دوتا بندري سفارش داد و اومد سمتم رو يكي از ميزصندلي ها نشسته بوديم و داشتيم حرف ميزديم كه ميز بغل ما ٤تا دختر اومدند نشستند

عادت نداشتم به كسي نگاه كنم ، سرم رو انداخته بودم پايين كه يهو آرش گفت

 _اوه اوه سام اينجارو، باز ما دير اين ترم يكي ها رو ديدم ها، دخترا رو نگاه ماشالله هزار ماشالله اوف چه…

پريدم وسط حرفش

 _ياسمن پشت سرته

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part15

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _من و با ياسمن ميترسوني؟ صدتا ياسمنم بياد ازشون نميترسم خدايي خيلي جيگرن نگا كن يهو صداي ياسمن اومد  _كه  خيلي جيگرن آره؟ زدم زير خنده

آرش با گيجي به ياسمن نگاه ميكرد يهو به خودش اومد

 _خانمم تو اينجا چيكار ميكني كي اومدي؟ الهي فداتشم چقدر دلم واسط تنگ شده بود دورت بگردم عروسكم ، ملوسكم!

ياسمن نيشگوني ازش گرفت و گفت

 _خفه شو آرش دارم برات بزار بريم خونه ببين چكارت ميكنم

 _آخ جون بريم خونه؟ مامانت خونه نيست؟ پاشو پاشو بريم خونتون عشقم ،من جون ميدم واسه اينكه باهات بيام خونه

ياسمن_ به خدا آرش يه جوري بزنمت چپ و راست بشي، اخه تو مگه خودت دوست دختر نداري كه داري دخر مردمو ديد ميزني خجالت نميكشي؟ يه ذره از اين سام ياد بگير بيشعور، خدا ميدونه من نيستم چه غلتهايي ميكني

كم كم ياسمن بغضش گرفت

 _از وقتي كه يادمه با تو هستم ولي تو هميشه چشت جاهاي ديگه ميپلكه چي كم گذاشتم برات آخه آرش، با همه چيت ساختم ولي بازم تو…

نفس عميقي كشيد تا بغضش نشكنه، نميدونم حق داشت يا نه ولي خوب آرش هم در حد شوخي و نگاه اين حرفها رو ميزد وگرنه هيچ وقت به غير از ياسمن به بودن با هيچ دختر ديگه اي حتي فكر هم نكرده بود

آرش هم شرمنده بود از حرفش هم اينكه تعجب كرده بود از اينهمه ناراحت شدن ياسمن

ياسمن يه ترم از ما پايين تر بود  اكثر مواقع با من و ارش بود، تنها پسري كه باهاش راحت بودند من بودم شايدم چون اصلاً حرف نميزدم  اونا راحت بودند…

آرش دست ياسمن رو گرفت و شروع كرد به دلداري دادن و غلط كردم هاش كه يه لحظه صداي خنده ي بلندي رو از ميز بغلي شنيدم نميدونم چرا تن صداي اون خنده برام آشنا بود سرم رو كه برگردوندم با ديدنش بازم قفل شدم روش

 

 , [24.12.18 12:56]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱 #Part16

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

انقدر خوشگل ميخنديد كه دلم يه چيزي توش تكون ميخورد يهو يه چيزي خورد به بينيم 

 _هي عمو كجايي؟

برگشتم سمتش و با اخم به آرش نگاه كردم

 _چيه دختر مردمو قورت دادي؟ وات دِ فاز؟ زن داداشه؟

لبخند تلخي زدم و سرم رو انداختم پايين آخه اين دخترو چه به منه …

هووف ولش كن

سر و وضعش مشخصه كه ندار نيست، از لحاظ رفتاري يه شخص كاملاً اجتماعي ولي اوني كه شروع كرده به تپيدن چي ميگه…  بايد باهاش چيكار كنم رو نميدونم

 ياسمن_ آرش اذيت نكن اِ! به تو چه سام خودش بهتر ميدونه در ضمن خوبه حداقل اگه اون به كسي نگاه ميكنه به كسي تعهد نداره ولي تو…. آرش_ غلط كردم ياسي يعني ادمو به چيز خوردن ميندازي

غذاهامون اماده شده بود و ياسمن چون قبل از ما با دوستاش نهار خورده بود چيزي نخورد

نگاهم گاه و بي گاه سر ميخورد روي دختري كه داشتم بال بال ميزدم كه موقعيتم خوب بود و مال من ميشد

بالاخره از بچه ها خداحافظي كردم و از ساندويچي اومدم بيرون

به سختي رفتم پاساژ و سفارش هايي كه برام اومده بود رو انجام دادم و ذهن و قلب لامصبم با لبخندهاي دختري كه با يه نگاه درگيرم كرده بود عجين شده بود 

يكي اسمم رو صدا زد كه از افكارم پرت شدم بيرون، رحمان پسر مغازه بغلي ، اومد توو اومد زير گوشم  _سام داداش نونمون رفت تو روغن

 _چي شده؟

 

 , [24.12.18 12:56]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱 #Part17

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _داداش چقدر ميگيري يكي رو هك كني؟  چپ چپ نگاش كردم

 _خودت ميدوني تفنني اين كار رو كردم وگرنه اين كار رو نميكنم اين كار فرقي با دزدي نداره

 _داداش طرف پول خوبي ميده

_چقدر؟

 _١٠ميليون

با تعجب سرم رو آوردم بالا

 _چقدر؟؟ 

 _از اون پول ٣ميليونش سهم من ٧ تومنش براي تو

 _مگه قراره چيكار كنيم كه انقدر ميده

 _بابا طرف از اون خر پولاست، ميخواد مچ شوهرشو بگيره، يه كار تميز ميخواد، ببين اين كارو انجام بديم تو ميتوني اون لپتاپي كه ميخواي رو بخري كلي كمكت ميشه اين پول ها!

 

وسوسه شدن خيلي بده ولي من به شدت وسوسه شدم، شايد هركسي كه هيچ پولي نداشت با اين پول بدجور وسوسه ميشد يكم فكر كردم و بدون اينكه به سرانجامش فكر كنم قبول كردم

رشتم كامپيوتر نرم افزار بود و با اون لپتاپ فكستني كه يه زماني مال رهام بود ، هنوز هم تا جايي كه ميتونستم باهاش كار ميكردم 

اين لپتاپ رو دسته دوم خريده بود مال اون زماني بود كه خوب پول در مياورد و…

علاقه ي خاصي به كار با وسايل الكترونيكي داشتم، و كم كم علاقه به مبحث هك پيدا كردم، يه جوري كه خودم و به صورت خود آموز ياد گرفتم حيف وسايلي كه تو دست و بالم بود خيلي ابتدايي بود وگرنه خيلي بيشتر ميتونستم تو اين عرصه پيشرفت كنم هركسي هم از اين قضيه خبر نداشت يكي همين رحمان بود، يكي هم آرش

فقط به صورت تفريحي تا حالا انجامش داده بودم ولي الان اين يه فرصت بود كه با اين پول خيلي كارا رو انجام بدم بالا خره روز موعود رسيد

رفتم تو يه كافي نت، برنا مه هايي كه نياز داشتم رو تو يه فلش ريخته بودم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part18

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تمام مشخصات طرف دستم بود، اسم ، فاميل شماره تماس، ايدي اكانت هاي مجازيش ادرس ايميل پس كارم زيادي سخت نبود

طرف يه شخص معمولي بود پس بعدش نميتونست زياد پا پي ام بشه خودم ميدونستم اينكارا حكم قضايي داره پس ميترسيدم از لو رفتنم ترس و دلهرم رو كنار گذاشتم و شروع كردم به كار تقريباً يك ساعت بود داشتم كار ميكردم بي وقفه كه يهو يكي سمتم از ترس تمام صفحات رو مينيمايز كردم و يه جوري وانمود كردم انگار دارم دنبال يه چيزي ميگردمخدا رو شكر طرف با من كار نداشت و من بازم برگشتم سر كارم نميدونم چقدر ديگه طول كشيد كه با يه ايـنتر همه ي اطلاعات شروع كرد به لود شدم

از پيشونيم عرق ميچكيد ، همه ي اطلاعات ، عكسها، اس ام اس هايي كه براش اومده بود و فرستاده بود

همه ي اطلاعات مجازيش با كيا چت كرده با كيا عكس رد و بدل كرد همه و همه رو ريختم رو همون فلشي كه همرام بود كل برنامه ها رو از رو فلش پاك كردم

از رو سيستم uninstall كردم و وسايل رو برداشتم و از كافي نت اومدم بيرون

ميدونستم كارم خلافه از نظر وجداني هم وجدانم راحت نبود ولي براي خواسته هام به اون پول نياز داشتم كار منم بي شك كمتر از يك دزد نبود

من حتي ميتونستم به حسابهاي بانكيش هم نفوز كنم ولي تا اين حد هم دزدي اطلاعاتي بس بود خودش و همين هم براي مني كه دم از درست كاري ميزدم خيلي زياد بود ولي مجبور بودم منم مثل هر جوون ديگه اي خواسته هايي داشتم منم ميخواستم گوشي اندرويد داشته باشم و از شر اين مبايل نوكيا ٠٠٧ نجات پيدا كنم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part19

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

منم ميخواستم با وجود اينكه رشته ام كامپيوتر نرم افزاره يه سيستم درست حسابي داشته باشم تا مجبور نباشم براي درسهاي سنگينم برم كافي نت و ساعتها علاف باشم ميخواستم منم تو خونه با سيستم خودم كار كنم لعنت به نداري!

رفتم سمت پاساژ همينكه رحمان رو ديدم فلش رو بهش دادم كه سريع از پاساژ زد بيرون

هنوز يك ساعت هم نشده بود كه برام اس ام اس اومد 

وقتي بازش كردم نطقم بريد واقعاً ٧ميليون وارد حسابم شده بود انقدر باور نكردني بود كه ١٠بار تعداد صفرهاشو شمردم واي خداا ممنون خدا ممنون

نميدونم چرا تو اين هير و وير ياد اون دختره افتادم عين يه رويا شده بود برام

با ياد لبخندش  لبخند زدم، خدا رو چه ديدي شايد مال من شد

 ……..

 

آخرين روز امتحانال بود و من يه بار ديگه هم يكي ديگه رو هك كردم پولي كه گرفتم كمتر بود ولي بازم خوب بود يكم خودم رو جمع و جور كرده بودم

از كار اين دفعم ٢ميليون درآورده بودم و براي خودم قبل از هرچيزي يه گوشي قوي خريده بودم

به مناسبت آخرين امتحان هم آرش و ياسمن رو به ساندويچي هميشگي دعوت كردم

با شوخي هاي مسخره ي آرش و خنده هاي بي غل و غش ياسمن داشتيم نهار ميخورديك كه يه اكيپ دختر اومدند و دقيق پشت سرمون نشستند

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part20

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يه لحظه يه نيم نگاه انداختم ، بعد از چند هفته بالاخره بازم ديدمش

چرا هرسري با ديدنش بيشتر درگير ميشدم يا خودم اين حس رو ميكردم ؟نميدونم!

دقيقاً پشت به پشت من نشسته بود از اينجا هم بوي عطرش رو حس ميكردم چه خوش بو!

نگاه خيره ي ياسمن رو روي خودم حس كردم كه اشاره داد برم جلو  _ببين داداش ته وتو شو برات در آوردم اين دختره كه چشت همش ميره سمتش اسمش شيرينه، ترم اول … و از روزي كه اومده تو گلوي خيلي از پسرهاي دانشگاه گير كرده، يه دختر شهرستانيه كه مثل اينكه باباش وضعيت خوبه، خيلي خوب و توپ نه ها ولي خوبه، بچه ها ميگفتندباباش براش تنهايي خونه گرفته تا حالا خيلي از پسرها بهش پيشنهاد دادند حتي استاد فراهي ، ميشناسي كه اونم بهش پيشنهاد داده ولي دختره خيلي خونسرد فقط با لبخند مليح به همشون گفته نه، بچه ها ميگفتند خيلي مغرور شده

متفكر نگاش كردم خودم هم از حرفي كه ميخواستم بزنم دلم لرزيد ،اميدوار بودم واقعيت نداشته باشه

 _خوب شايد دختره يكي رو تو شهرستانشون داره وايه خودش

 _والله دخترا كه چيزي در اين باره نگفتند، حالا كي ميخواي پاپيش بذاري داداش، دختره هرچقدر هم مغرور باشه خوب يه دختر شهريتانيه و راحت گول گرگهاي اين جا رو ميخوره

لبخند تلخي زدم، ياسمن هم دلش خوش بود ها با نگاهم بهش فهموندم كه اين دختر كجا و من كجا ولي نميدونم چه صيغه اي بود يه وسوسه كه ميگفت ميتونم به دستش بيارم، ميتونم مال خودمش كنم  ولي چه جوري…

مادر ياسمن زنگ زد و با آرش رفتند ، حالا كه شيرين پشت سرم نشسته بود نميخواستم به اين زودي ها از اونجا برم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part21

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

شيرين ،! چقدر اسمش به قيافش مياد، اسمش به تك تك رفتارهاش مياد ،نفسهاي عميقي ميكشيدم كه بوش به تك تك سلولهاي ريه ام بچسبه ديدم با هم حرف ميزدند و طبق معمول در مورد پسرا داشتند حرف ميزدند يكي اسمشو صدا زد

 _شيرين، تو شرايطت چيه؟  شيرين_ من شرايطي ندارم بكي از دخترا _ يعني چي؟ شيرين_ به منظر من تك تكتون آدماي شرطي هستيد يكي از دخترا_ يعني چي؟ تك خنده ي ارومي كرد 

شيرين_ يعني با شرط و شروط طرف مقابلتون رو انتخاب ميكنيد، مثلاً يكيتون ميگه هيكل ورزشكاري داشته باشه طرف، يكيتون ميگه خيلي پولدار باشه، يكيتون ميگه خيلي خوشكل باشه ، همه ي اينا شرط و شروطه كه ميذاريد و به كساني كه براي برگزيدن آدمهاي اطرافشون شرط ميذارند من بهشون ميگم آدمهاي شرطي

يكي از دختراگفت_ اگه اينجوري باشه كه هممون آدماي شرطي هستيم شيرين_ آره متاسفانه ! من فقط يه شرط دارم اونم اينه كسي كه باهاش هستم فقط نر نباشه مرد باشه، هر نري مرد نيست!

يكي از دخترا_ اوه جمله رو لعنتي خيلي سنگين بود،  حالا خانم غير شرطي بين اينهمه نر يه مرد پيدا نشد بهش جواب مثبت بدي؟

شيرين_ نميدونم والله فعلاً حوصله نداشتم، هيچ كدوم منو ترغيب به جواب مثبت نكردند

همون دختر قبلي _ خوب الان تصميم نداري يه تكوني بخوري يه دوست پسري چيزي بگيري؟

شيرين _ ايشالله از ترم بعد همه با هم گفتند _ ايشالله از حرفهاش لبخند اومد رو لبم چه طرز فكري داشت… آدماي شرطي!

راست ميگفت هممون تو زندگي با شرط و شروط كنار هم ميمونيم همينم هست كه من كسي رو دورو برم ندارم، فكر كنم ارش و ياسمن بي شرط ترين آدما هستند

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part22

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اگه من تمام ايدآل ها و شرط ها رو داشته باشم چي؟ ميتوني منو نخواي شيرين ترين؟

اگه من همون مردي بشم كه تو ميخواي؟

تو چي داري لعنتي كه داري منو وسوسه ميكني كه…

لعنتي من چيكار كنم كه تو مال من بشي ها!

 

 …

 

تابستون گذشت و من هر روز با خيال بودن با شيرين سپري كردم، لپتاپي هم گرفته بودم و زده بودم تو كار هك

تو ماه اگه يه كيس هم جور ميشد نونم تو روغن بود ولي از ترسمون پيش هر كسي نميگفتيم و كار هركسي رو قبول نميكرديم

با اين لپ تاپ جديدم ديگه لازم نبود برم كافي نت، اكثر مشتري هام يا زنايي بودند كه ميخواستند مچ شوهرشون رو بگيرند يا شوهرهايي كه مچ زنشون رو

برام مهم نبود كه بعدش چي ميشه و فقط تو فكر پولش بودم هر شب با فكر شيرين چشمها مو مي بستم…

شروع كرده بودم به رژيم گرفتن و با رحمان رفتيم باشگاهه پسر داييش كه من هم لاغر كنم هم يكم رو فرم بيام

٥كيلويي كم كرده بودم و يكم جمع و جورتر شده بودم

پاييز شده بود ، نميدونم تاريخ چند بود ولي بايد ميرفتم دنبال كارهاي اخري دانشگاهم اميد داشتم شيرين رو ببينم حتي يك نگاه 

 دقيق دم در بودم كه از ماشين شايان يكي از شاخترين پسرهاي دانشگاه پياده شد

باورم نميشد يعني دوست پسر گرفته اونم شايان يعني اون به دلش نشسته؟ شايان نه خيلي خوشكل بود نه خيلي خوشتيپ نه آنچنان پولدار ولي جذبه ي خاصي داشت، پرستيژ خاصي داشت !

با وجود گشت وگذار و خوش گذروني هاش شاگرد اول دانشكده معماري بود و يك جنتلمن به تمام معنا، تا حالا نديده بودم شايان خودش به هيچ دختري پيشنهاد بده ولي مثل اينكه شيرينِ من شاخش رو شكسته بود …

ميخواستم بميرم … احساس ميكردم دارم خفه ميشم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part23

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

هه شيرينِ من !

لعنتي چند ماهه مال من شدي

نميذارم شايان بهت دست بزنه نميزارم تو مال مني دختره ي ساده فكر ميكنه الان شايان باهاش چيكار ميكنه قول خودم به خودمي ،

با خشمي كه درونم رو داشت ميسوزوند رفتم سمت قسمت اداري و كارهايي كه داشتم رو انجام دادم تقريباً دو ساعتي طول كشيد كه وقتي اومدم بيرون ديدم شيرين شونه به شونه ي شايان دارند ميرند تو ساندويچي هميشگي لبخند تلخي زدم

از اون روز به بعد يه حسي بود كه ميخواستم اين دوتا رو بپام، هرجايي با هم ميرفتند، پارك ، سينما، رستوران هرجايي كه ممكن بود خوش ميگذروندند و من پشت سرشون سايه به سايه دنبالشون

داشتم ميمردم كه شايان دست شيرين رو ميگرفت ميدونستم شايان پسر بدي نيست ولي اون لحظه چشمام كور شده بود و نميدونستم بايد چي كار كنم

انقدر شيرين رو دنبال كرده بودم ديگه خونش رو بلد شده بودم نميدونم چي شد سر كوچه زير تير چراغ برق وايساده بودم و به واحد شيرين چشم درخته بودم كه يهو ماشين شايان پيچيد تو كوچه شايان اينجا چيكار داشت؟ 

خيلي راحت از ماشين پياده شد و با يه دسته گل رفت سمت خونه  باورم نميشد اصلاً نميتونستم باور كنم شيرين شايان رو به خونش راه داده دختره ي احمق، آره اون بچست و نفهم ولي نميذارم شيرينم آلوده بشه نميذارم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part24

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سريع با يك دربست رفتم خونه 

نه تصميم بود نه چيزي كه از قبل تعين شده، انگار يه واكنش بود و پناه آوردم به حرفه اي كه داشتم تو چشم بهم زدني كل گوشي شايان رو هك كردم

شروع كردم به گشتن بين عكسهاش و پيام هاش بلكه يه چيز به درد بخور پيدا كنم

بالاخره پيدا كردم، شايان مامان باباش جدا بودند تو صفحه ي مجازيش يه چت داشت با يه عكس يه عكس كه با يه دختر تقريباً سن و سال دار تو تخت بودند زيرش كلي چت بود از چتا متوجه شدم طرف دوست دختره باباشه و در عين حال به اينم سرويس ميده ،

حالم بهم خورد حس عق زدن داشتم الان همچين پسر بي شرفي دستش رو دست شيرينِ منه

شمارم رو هك كردم و مخفيش كردم به شايان زنگ زدم

با ته خنده اي جواب داد

 _بله؟

 _اگه نميخواي بابات بدونه كه با دوست دخترش رابطه داري خيلي خونسرد پاشو از اون خونه بزن به چاك

 _يعني چي؟

 _يعني اينكه اون اطراف ديگه نبينمت، فقط يكبار ديگه هم اطراف اون دختر ببينمت نابودت ميكنم

صداي كوبيده شدن در خونه ي شيرين رو شنيدم  _، فقط تو كي هستي؟باشه اومدم بيرون صداي دزدگير ماشين روشنيدم

 _باشه ديگه هم اين اطراف پيدام نميشه بدون اينكه حرفي بزنم گوشي رو قطع كردم

لبخندي از سر رضايت زدم و گوشي رو با لبخند به لبم چسبوندم

از سر خوشي بشكني زدم و خودم و رفتم پايين تا يه چيزي بخورم كه مامانم رو ديدم از سر خوشي رفتم لپ هاي گليش رو ماچ بزرگي كردم كه صداش در اومدم

 _صدبار گفتم نكن پدر سوخته

 _حالا من يه شب خوشم ها مامان خانم!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part25

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _حالا بگو چي شده؟

ميخواستم حداقل يه نفر بدونه چمه پس لب زدم  _مامان عاشق شدم

مامان با دستش گشت و دستش رو به سرم رسوند و سرم رو كشيد جلو و موهام رو بوسيد

 _خوشبخت باشي ته تغاريم، مامان جان مادر نابينات رو ببخش كه تنهايي مجبوري هم بار من رو به دوش بكشي هم خودت رو كه تازه يادت اومده عاشقي كني منو ببخش ته تغاريم

بغضم گرفته بود از حرفهاي مامان

 _مامان خانم اومديم دو دقيقه خوش باشيم ها 

 _ببخشيد مامان جان ببخشيد ته تغاري سر به زيرم

پيشوني مامان رو بوسيدم و. نفس عميقي كشيدم، همه چيز رو درست ميكنم ، درستش ميكنم!

 ************

 

بعد از اون شب هر پسري كه به شيرين نزديك ميشد رو يه جوري محو ميكردم كه خودش نميدونست از كجا خورده

دختره ي شيطون از حرصش يه جوري شده بود هر پسري بهش پيشنهاد ميداد قبولش ميكرد تا ببينه چه خبره ولي تك تكشون رو پَر ميدادم بدون اينكه بذارم شيرين روحش خبر دار بشه

حتي خيلي از اون دوستاي مزخرفش كه باهاشون ميرفت دور دور و خوشگذروني رو بلايي به سرشون مياوردم كه صد كيلومتري شيرين هم نزديك نشند

تنها دختري كه قبول كردم كه باهاش معاشرت كنه يارا بود، خيلي خانم و سر به زير بود يك هزارم شيطنت شيرين رو نداشت

شيرينم تموم زندگيم شده بود، شيرينترين اتفاق زندگيم حاظر بودم به خاطرش هركاري بكنم

نميتونستم فعلاً قدم جلو بذارم ولي اين دليل نميشد بذارم شيرين از دستم بره

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part26

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بايد اولينش من باشم بايد باشم!

نتونستم به وسوسه ي هك كردنش غلبه كنم

گوشيش ، لپتاپش حتي تلويزيونش هرچيز الكترونيكي داشت رو هك ميكردم

تازه بيشتر فهميدم چه لعبتيه تازه فهميدم بي خودي عاشقش نشدم واي هوش از سرم ميپروند

واي واي كه چقدر اين دختر شيرين بود

تو خونه اهنگ ميذاشت و براي خودش ميرقصيد و من به شيطنتاش قهقهه ميزدم

ثانيه به ثانيه با ديدنش با كارهايي كه ميكرد بيشتر منو عاشق خودش ميكرد و من پشت مانيتور عاشقانه ساعتها بهش زل ميزدم

مخصوصاً وقتهايي كه تنهايي خونه بود و لباسهاي عجيب غريب ميپوشيد و رو به ايينه ي قدي كه تو اتاقش داشت اهنگ ميذاشت و برس رو به دستش ميگرفت و انگار يه سوپراستاره و اون برس يه ميكروفونه شروع ميكرد به آهنگ خوندن

لباسهايي كه ميپوشيد ديوونه كننده بود

واي هيكلش نابودم كرده بود، نفس گير بود اين لعنتي!

لعنتيه خوشكل وخوش قلب و مهربونِ من انقدر دلش نازك بود كه با ديدنيه فيلم عاشقونه تا صبح مينشست گريه ميكرد

اون لحظه ميخواستم برم گردن اون سازنده ي فيلم رو بشكنم واي واي ميمردم وقتي لپتاپ رو پاش بود و با ديدن فيلم اشك ميريخت

مامانش وقتي يه خبر بد بهش ميداد ساعتها به خاطر اون خبر بد گريه ميكرد

هزار تا كار داشتم ولي نمي تونستم بدون ديدن شيرين كارام رو انجام بدم يه سيستم كامل هم خريدم و رو سيستم كارام رو انجام ميداد رو لپ تاپ هم تصوير و صداي شيرينم بود

اين دختر همه ي دنيام شده بود، سه ماه بود ثانيه به ثانيه دنبالش بودم ولي ديگه كم كم دوست پسر گرفتناش رو اعصابم بود شروع كردم با شماره مخفي اس ام اس دادن بهش

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part27

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اولاش به حرفهايي كه ميزدم ميخنديد و مسخرم ميكرد

به خنديدناش ميخنديدم ولي يه جوري بهش اس ام اس ميدادم كه يكم ازم بترسه نميدونم با كدوم حرفم بود كه ترس رو تو چشماش ديدم با دوربين سلفي گوشيش وقتي پيام ها مو ميخوند عكس العملش رو راحت ميتونستم ببينم

كم كم داشت دور پسر ها رو خط ميكشيد يه جوري افسرده شده بود ولي به اون ميگن شيرين تا حالا بدون خنده و لبخند نبوده

ديگه فقط با يارا ميرفت بيرون و خوش ميگذروند به همين هم اكتفا ميكرد منم سعي ميكردم زياد بهش گير ندم

ولي وقتهايي كه رژ لب قرمزش رو ميزد ميخواستم اون لباي قلوه ايش رو از ته بكنم و فقط واسه خودم تو يه كريستال بزارمش واي اون لباسهاش چقدر رواني كننده بود

به اندازه اي هيكلش تو ديد بود حالا با اين لباسهاش هووووف…

هر روز باشگاه ميرفتم ولي فقط خدا ميدونه چه جوري ورزش ميكردم اونچند ساعت تايم ورزش رو جوري تنظيم كرده بودم كه با كلاسهاي شيرين هماهنگ باشم تمام وجودم شده بود اين دختر يك روز نديدنش تموم استخون هامو به لرزه مينداخت دقيقاً مثل يك معتاد كه مواد بهش نميرسه

كارم خوب شده بود ولي براي اينكه جلب توجه نكنم نبايد زياد خرج ميكردم

هيچ وقت شبي كه با بچه ها رفتيم مهموني يكي از بچه هاي خرپول باشگاه رو يادم نميره

هميشه قيافم بچگونه نشون ميداد كسي باور نميكرد ٢٥ سالم باشه

سامان همون پسرپولداره انقدر زير گوشم گفت و گفت تا اينكه همون شب انقدر مست كردم و با يكي از دخترايي كه به قول بچه ها بهش ميگفتند داف همراه شدم اسمش پارميس بود

به قول خودش قرار شد بهم آموزش بده چجوري با جنس مخالف رابطه برقرار كنم!

يه دختر بانمك و شاد و شنگول

رواني كننده بود، باعث شد يه حس جديد رو تجربه كردم

حين رابطه فقط حس ميكردم با شيرينم لعنتي انگار شيرين بود همراهيم ميكرد

وقتي براي اولين بار حس اوج رو پيدا كردم تازه خيلي چيزا رو فهميدم و…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part27

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بعد از اون شب ديدم به شيرين عوض شد

لعنتي همش فكر ميكردم با اون هم اين حس رو تجربه كنم

هرچي بيشتر ورزش ميكردم و از مواد بدنسازي مثل كراتين و امينو اسيد و غيره استفاده ميكردم ميلم بيشتر و بيشتر ميشد انگار بيشتر منو به سمت شيرين ترغيب ميكردند

يكي دو شب ديگه پارميس منو برد خونه ي همون دوستش كم كم تو رابطهبه قول پارميس حرفه اي شده بودم

انقدر كمبود شيرين رو داشتم همه ي حرصم رو سر پارميس خالي ميكردم رابطه مون درحد هفته اي يه شب بود و بس!

تا اينكه يه روز گوشيم زنگ خورد

داشتم به شيرين كه داشت خودش رو براي بيرون رفتن با يارا آماده ميكرد نگاه ميكردم كه جواب دادم

 

 _بله؟

 _سلام پسر كوچولو

 _سلام پارميس، كاري داري؟

 _اووم سام بايد ببينمت

 _پارميس اصلاً حسش نيست ها

 _نه بايد بيرون بيينمت، ميتوني منو تو يه كافي شاپ مهمون كني؟ يكم فكر كردم و به ساعتم نگاه كردم ٦عصر بود

پس وقت داشتم ميتونيتم برم جايي كه شيرين ميره يكم هم از نزديك ببينمش

 _باشه ادرس رو برات اس ميكنم ساعت ٧:٣٠خوبه؟

 _عاليه ! حتماً تا اون موقع گرسنم ميشه

 

از رو صندلي بلند شدم و كش و قوسي به خودم دادم و يه دوش ١٠دقيقه اي گرفتم و رفتم جلو ايينه

جديداً به لطف پارميس ياد گرفته بودم موهام رو ژل بزنم و به خودم برسم قيافم زمين تا آسمون فرق كرده بود از خودم خوشم ميومد اون پسر حال بهم زن و بچه ننه ي خرخون قديم نبودم ديگه…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part29

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اومدم بيرون ازخونه و تا سر خيابون پياده رفتم 

گوشيم رو باز كردم و با اينترنت سيمكارتم به مكان شيرين نگاه كردم پس واقعاً رفته بودند پاساژ… 

يه آژانس دربست گرفتم و رسيدم دم در پاساژ كه پارميس رو از دور ديدم با لبخند اومد سمتم و خواست دستم رو بگيره ولي من دستم رو گذاشتم تو جيبم

نميخواستم پارميس دور برداره

ميدونم اون خيلي با جنبه تر از اين حرفها بود ولي خوب نميخواستم بغير از شيرين كس ديگه اي تو زندگيم باشه

پارميس از كارم جا خورد ولي سريع خودش رو جمع و جور كرد

 

 _خوشتيپ شدي جناب سام!

 

لبخندي به روش زدم كه ادامه داد

 

 _نه خوبه به خودم اميدوار شدم معلم خوبي هستم برات

 +بر منكرش لعنت

 _بريم داخل؟ تو كافه ي طبقه ي پايين بشينيم؟

 

سرم رو اروم به نشونه ي موافقت تكون دادم

 تو سكوت راه افتاديم سمت كافه ،پشت يكي از ميزها نشستيم، دلم ميخواست براي يك لحظه هم شده شيرين رو ببينم… تو اين افكار بودم كه صداي پارميس رو شنيدم

 

 _سام؟ 

 _بله؟

يهو گارسون اومد و پارميس دوتا كاپوچينو و چيز كيك سفارش داد همين كه گارسون رفت پارميس باريز بيني نگام كرد

 _نميپرسي كارم باهات چيه؟

 _چرا راستش رو بخواي خيلي هم كنجكاوم بدونم

 _اووم سام من بايد يه چيزهايي رو بهت بگم، اوووم ببين من، يعني ما ،يعني فقط من نيستم يه نفر ديگه هم هست…

پريدم وسط حرفش

 _هووف پارميس چقدر مِن مِن ميكني، بگو حرفت رو ديگه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part30

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تو چشمام خيره شد و يك ضرب گفت

 

 _سام اون مهموني يه نقشه بود تا تو با من آشنا بشي، يكي بهم دستور داده كه بهت نزديك بشم

انقدر حرفهاش يهويي بود كه چند لحظه نفس كشيدن هم يادم رفت چندين حس با هم ديگه قاطي شد ترس، استرس، تعجب!

چرا بايد يكي منو تحت نظر داشته باشه، كلمه اي پيدا نميكردم كه به پارميس بگم فقط لب زدم  _چرا؟

 

با شرمندگي سرش رو انداخته بود پايين كه صداي ارومش رو شنيدم

 

 _چون امير خان ميدونست شما يك هكريد و ميخواست شرايط زندگيت بياد دستش

_امير خان ديگه كيه؟

 _كسي كه منو اجير كرد تا بيام سمت تو!

 

ترس تموم تنم رو گرفت ، من نميخواستم كسي از هكر بودن من سو استفاده كنه

اره پول خوبي در مياوردم جديداً ولي همش رحمان باهاشون طرف ميشد من ترسو تر از اين حرفها بودم

هيچ حرفي نميزدم و منتظر پارميس بودم

_سام امير خان ميخواد تو يه كاري با تو همكاري كنه

 _چه كاري؟

 _نميدونم به خدا! اون كه اينا رو ديگه به من نميگه فقط خواست كه ته و توي زندگي تورو بهش گذارش بدم الان هم از من خواسته كه تو رو ببرم پيشش

 

يكم فكر كردم يكم مكث كردم ترديد و دو دلي كه تودلم بود بدجور آشوبم كرده بود سريع پارميس گفت

 

 _ميدونم مرددي ولي واقعاً امير خان از اون آدماي مافيا و اينجور چيزا نيست باهاش حرف بزن، از اون آدم بدهاي تو فيل و سريالا نيست آدم منطقي هستش، مياي باهام؟ امشب منتظرته

سرم رو كه اوردم بالا ديدمش شيرينترين اتفاق زندگيم رو ديدمش داشت دست يارا رو ميكشيد تا بيارتش تو اين كافه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part31

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پارميس_ سام كجايي؟ با توام مياي يا نه؟

 

اخمام رو كردم تو هم، انگار ديدن شيرين بهم روحيه و انرژي و اعتماد به نفس داده بود

 

 _نه تا وقتي كه ندونم چه كاري باهام داره!

 

پارميس از جواب قاطعم تعجب كرد، خوب اون منو يه آدم ترسو ميديد لعنتي دقيقاً اومد ميز بغل ما نشست

صورتش دقيقاً روبروي من بود، ميخواستم زمان وايسا و تا ابد من تو همون حالت نگاهش كنم… باز دوباره اون مانتو باز مزخرفي كه خيلي بهش ميومد رو پوشيده بود يه لحظه سرش رو چرخوند وقتي نگاهش بهم افتاد لبخند رو لبش ماسيد ولي اخم هم نكرد، خودش رو جمع و جور كرد و نگاه جادويي ش رو ازم گرفت

 

پارميس_ سام ميشه عين اين پسراي هيز به دختره چشم ندوزي قورتش دادي بابا دارم يه ساعته باتو حرف ميزنم

كاش همين الان قورتش ميدادم تا نگاه اون پسره عوضي كه اونطرف تر نشسته بود رو از روش بردارم

الان اگه ميرفتم گردن اون پسره رو ميشكستم چي ميشد؟  حواسم نبود كه كي سفارشات ما رو اوردند پارميس با حرص بهم توپيد

 

 _سام ميخواي برم شمارتو بهش بدم، آخه يه نگاهم به خودت بندازي بد نميشه، اين دختره يه لعبته مياد توي چلغوزه نگاه ميكنه؟ به من توجه كن دارم در مورد يه چيز جدي باهات حرف ميزنم

نگاهم رو از شيرين گرفتم و كاپوچينوم رو يكم چشيدم و به پارميس نگاه كردم ،آره فعلاً بهم نگاه نميكنه اما يه روزي همه ي زندگيش ميشم

 بايد خودمو جمع جور ميكردم، فعلاً بايد به پارميس توجه ميكردم تا هدفش رو بدونم

پارميس_ خوب مياي باهام؟ +فكر كنم جوابت رو دادم با قاطعيت و محكم زل زد به چشمام

 

 _اگه يه فرصت استثنايي باشه تو زندگيت چي ها؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۶ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part32

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بازم يه ذره از قهوم چشيدم و خونسرد جوابش رو دادم وجود شيرين من و اروم كرده بود…

+اين امير خان چه فرصت استثنايي ميتونه در اختيار من بذاره؟

_پول!

سكوت كردم و متفكر به پارميس نگاه كردم 

 +تو مگه نگفتي هيچي نميدوني؟ پس چطور الان داري با قاطعيت از فرصت استثنايي و پول حرف ميزني خانم معلم؟ پارميس هول شد فكرش رو نميكرد كه مچش رو بگيرم

 _ام خوب من، نميدونم، يه حدسه، در همين حده، نميدونم كه

پوزخندي زدم، مرسي شيرينم كه اينجايي باعث آرامش فكرمي، همينكه الان اينجايي و جلو چشم خودمي براي آرامش افكارم كافيه تو چشماي پارميس خيره شدم

 +پارميس منو نپيچون، قضيه چيه؟ من تا نفهمم قضيه چيه با تو هيچ جا نميام

پارميس كه ديدراه فراري نداره سرش رو بين دستاش كه رو ميز بود گرفت  _اين روي مچ گير و خونسرد تورو نديده بودم من همون پسر بچه ننه ي حين رابطه رو ميشناسم خندم گرفت

+خوب ديگه هركسي تو يه جايي حرفه اييه، تو هرجايي نميتوني كه معلم من باشي نه؟!

نفس عميقي كشيد

 _ببين سام امير خان نياز به يك هكر حرفه اي داره و تنها كسي كه تو ايران با سيستم مورد نياز ايشون ميتونه كار كنه تويي؟ با تعجب نگاش كردم

+من كه تا حالا هيچ سيستم خاصي رو هك نكردم، من فقط براي مچ گيري زن و شوهرا كار ميكنم…

_نه تو نميدوني، تو حتي خودت هم نميدوني سام كه چه قفلي رو تونستي بشكني؟

بازم با تعجب بهش  زل زدم ،  _من؟

پارت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن