رمان ادمای شرطی پارت آخر

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

بدون فكر كردن  به قيمت يا هرچيز ديگه اي حلقه رو برداشتم

هنوز هم بيشتر از اون چيزي رو داشتم كه بتونم بهترين ها رو براي زنم مهيا كنم

چه برسه به يه انگشتر كوچيك ولي چند صد ميليوني تا حالا شيرين هيچ وقت از ثروت من هيچ استفاده اي نكرده 

در حالي كه تمام اين ثروت رو فقط و فقط براي اون جمع كردم كه اون نهايت لذت رو ببره

با رضايت كامل حلقه رو برداشتم و از مغازه زدم بيرون به سمت خونه رفتم 

بعد از مدتها با لبخند وارد عمارت شدم

عمارتي كه حتي تعداد اتاق هاش دستم نبود ولي تا حالا خيلي از اتاقهاش حتي درش رو هم باز نكرده بودم وارد خونه شدم

و يه راست رفتم سمت اتاق ياسمن كه صداي فروغ رو شنيدم  _آقاي برزگ ياسمن خانم خونه نيستند با تعجب برگشتم سمت فروغ

 _كجا رفته؟

 _پارميس خانم اومدند دنبالشون و با خودشون بردندشون

يكي از ابروهام رو انداختم بالا 

 _با اون وضعيتشون؟!

لبخندي زد و شونه هاش رو انداخت بالا

 _ظاهراً ميخواستند براي مهموني آماده بشند،

_حالش چطور بود؟

_بهتر بودند، خيلي هم بهتر و كاملاً هم سر حال بودند

باشه اي زير لب گفتم و رفتم تو اتاق دوش گرفتم  و حوله ي تن پوشم رو پوشيدم

مثل هميشه رو حوله ي شيرين دست كشيدم

عجيب دلم ميخواست هر دو حوله هامون رو بپوشيم و از اين حموم خسته بيايم بيرون

حتي فكرش هم داغم كرد

 

 , [24.12.18 13:08]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part595

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 🌸

 

حتي فكرش هم داغم  كرد

ولي خودم رو نگه داشتم و آب سردي رو به صورتم زدم از حمام زدم بيرون و روي تختمون خودم رو رها كردم فنرهاي تخت  بالا پايين شد

چشمام رو بستم سعي كردم به خودم مسلط باشم  بعد از چند دقيقه كمي آرومتر شدم از رو تختمون بلند شدم و از اتاق زدم بيرون ميخواستم براي فردا شب لباس آماده كنم

همينكه در اتاق لباس رو باز كردم بوي شيرين و ملايم و آرامش بخشي بينيم رو نوازش كرد

حاضرم شرط ببندم كه اين فقط و فقط بوي شيرينه منه با همون حوله رفتم سمت پله ها و داد زدم  _فروغ، فروغ

فروغ هول شده اومد جلو پله ها و بر و بر نگام كرد  _امروز كي اينجا بوده؟ فروغ با تته پته گفت

 _گفتم كه آقا سام، پارميس خانم اومدند به ياسمن خ…

پريدم وسط حرفش

 _فروغ پارميس با كي اومده بود

بدون جواب بازم همينجوري بر و بر نگام كرد

نا خوداگاه لبخندي زدم و به فروغ نگاه كردم و اروم لب زدم  _اومده بود؟!

جوابم رو نداد و سرش رو انداخت پايين نامرد!

مياي تهران مياي خونمون واينميستي منو ببيني؟!

فروغ سرش رو انداخت پايين 

ديگه شك نداشتم

فروغ رو تهديد كرده كه نگه اينجا بوده

 

 , [24.12.18 13:08]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part560

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃  بدون حرفي بر گشتم بالا

رفتم سمت كمدم ولي فاصله ي كمد لباسهاي مجلسي شيرين توجهم رو جلب كرد

من خودم اين كمد رو براش آماده كردم

غير ممكنه ندونم اين چه كمديه و چي داخلش هست!

در كمد رو باز كردم

جاي خالي دوتا از لباسها به چشمم اومد

ولي هرچي فكر كردم مدل لباسها رو نتونستم يادم بيارم

پوفي كشيدم

و برگشتم سر كمد خودم

يه دست كت و شلوار مشكلي انتخواب كردم با كراوات سورمه اي و توسي انگار بهم ميومد!

 

 

“شيرين”

 

_اوف بسه… خسته شدم

 _زياد غر نزن تازه بايد بريم آرايشگاه وقت بگيريم

 _من نميام!

پارميس چپ چپ نگاهي بهم انداخت ياسمن با كلافگي گفت

 _به خدا ديگه داره دردم دوباره شروع ميشه، يه جايي بشينيم حداقل يه چيزي كوفت كنيم

بالاخره پارميس ولمون كرد و سريع رفتيم فوت كورت پالاديوم نشستيم! انقدر گشنه بودم كه توجه نكردم الان عصر شده و الان وقت غذاي سنگين نيست

ولي يه ظرف بزرگ پاستا سفارش دادم

بچه ها نگاهي بهم تندتختند ولي جوجه ي مامان گشنه بود دلم نميومدبه ياسمن بگم حامله هستم حس ميكردم شايد حس بدي پيدا كنه اون تازه بچش رو از دست داده بود

 

 , [24.12.18 13:08]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part561

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  اون تازه بچش رو از دست داده

غذا ها رو  وقتي آوردند با اشتها شروع كردم به خوردن انگار چند روز بود هيچي نخورده بودم

جوري ميخوردم كه اصلاً سرم هم نياوردم بالا الحق هم خوشمزه بود!

با سنگيني نگاهي سرم رو آوردم بالا ياسمن و پارميس با تعجب نگام كردند

لقمه اي كه تو دهنم بود رو قورت دادم و ترسيده و يكمم خجالت زده گفتم  _خوب گشنمه!

پارميس لبخندي زد ولي ياسمن مشكوك نگام كرد ياسمن_ خبريه شيرين؟!

نميخواستم بهش دروغ بكم ولي خوب نميخواستم هم راستشو بگم و ياسمن رو ناراحت كنم ولي خودش جواب خودش رو داد  _تو حامله اي ، حاظرم قسم بخورم حامله اي سرم رو آوردم بالا و لبم رو گزيدم با لبخند و ذوق گفت

 _سام ميدونه؟!

سرم رو به نشونه ي نه تكون دادم كه جيغ خفه اي كشيد و خودش رو انداخت تو بغلم

 _خيلي خيلي خوشحال شدم ميترسيدم فقط ظاهر سازي باشد

ميترسيدم از اين قضيه از درون افسوس بچش رو بخورد كه…

ولي بايد باهاش كنار اومد

آبي كه ريخته شده  روديگه نميشه جمع كرد غذا تا تموم شد هزارتا سوال ازم پرسيد

ولي من دلم نميومد زياد از ذوق و شوق نشون بدم يه جورايي پكر شده بودم بالاخره خريدمون تموم شد

همه چيز رو هم با شركت تداركات هماهنگ كرده بوديم

_خوب بريم آرايشگاه وقت…

نذاشتيم حرف پارميس تموم بشه كه هردوتامون جيغ كشيديم _نــــــــــه پارميس پكر گفت

 _باشه زنگ ميزنم ميگم آرايشگر بياد باغ

با خيال راحت تو  ماشين نشستم تا بلكه ما رو ببره خونه ولي يه مسير ديگه رو رفت و كلاً پارميس از تهران خارج شد

 

 , [24.12.18 13:08]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part562

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _دقيقاً اين دفعه چه فكري برا ما داري؟ جوري كه دندوناش رو نشون ميداد خنديد

 _دارم ميدزدمتون

ياسمن_ پارميس اذيت نكن به خدا يك قدم ديگه باهات نميام پارميس اخماش رو كرد تو هم

 _اسكولا ميبرمتون باغ، امشب رو اونجاييم قشنگ رلكسيشن ميكنيم بعد فردا صبح  آرايشگرمون مياد و خوشكل ميكنم و شب ميتركونيم بعد از اين روز خسته كننده خيلي تصميم عاقلانه و خوبي بود

هرچند چشمام رو بسم و زير لب گفتم

 _رسيديم بيدارم كن پارميس جيغي كشيد 

 _هركدوم بخوابيد من ميدونم و اون!

ضبط رو روشن كرد و آهنگ فيلم تيك آف از رضا يزداني رو گذاشت اين سومين بار بود اين آهنگ رو ميشنيدم مخصوصاً اون قسمتش كه ميگه

 “بين آدماي شرطي، زندگي كردم و باختم دلم رو زدم به دريا،خودم رو بي تو شناختم” يك شعر فوق العاده داره

با پارميس و باسمن جيغ ميزديم و با اهنگ همخواني ميكرديم اون جاهايي كه رضا يزداني حنجرش رو پاره ميكرد ما هم جيغ ميزديم

بالاخره رسيديم ويلا كه يه نفري شبيه به نگهبان يا باغبون اومد سمتمون همينكه پارميس رو ديد با لهجه ي ناز شماليش شروع كرد به خوش آمد گويي

 _سلام خانِم جان خوش آمدي، صفا آوردي قدمتون رو تخم چشام، شما خانم آقا ميلاد هستي؟ پارميس لبخندي به روش زد

 _بله مش حمزه اگه بشه در رو باز كني ما بيايم داخل خسته ايم نگهبان سريع دويد سمت در و بازش كرد

باغ خيلي با صفا بود و واقعاً جون ميداد براي مهموني بالاخره رفتيم داخل هلاك بوديم

ياسمن سريع رفت دستشويي تا وضعيتش رو چك كنه مشخص بود طفلي ضعف كرده

لباسم رو از ماشين در آوردم و تويكي از اتاقا كه براي موندن انتخاب كرده بودم آويزون كردم كاش هرچي سريعتر فردا بشه…

 

 , [24.12.18 13:08]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part563

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

پارميس توي يكي از اتاقها كه يه شومينه داشت برامون جا انداخت و داد زد

 _امشب همه مون رو زمين ميخوابيم، قراره مجردي حال كنيم!

ياسمن زبوني براش در آورد

 _يه جوري ميگه مجردي انگار خودش سه تا شوهر داره! عزي زم تو هم سينگلي ها!

پارميس نيشخندي زد  _تو به همين خيال باش!

ياسمن مشكوك نگاش كرد

 _منظورت چيه؟

پارميس شونش رو انداخت بالا و رفت زير لحاف كه ياسمن رفت رو شكمش نشست

پارميس جيغي زد

 _راستش رو بگو قضيه چيه؟!

پارميس_ آي وحشي بلند شوو واي الان ميگوزم!

با اين حرف پارميس هر سه زديم زير خنده اين دوتا يه دلقك به تمام معنا بودن

پارميس جيغ ميزد و ياسمن هم رو شكمش بالا پايين ميشد

 _وحشي بلند شووو عوضي! واي ياسي به سختي دارم جلو هودمو ميگيرم ياسمن_ خخخ يا ميگي قضيه چيه يا تا نگوزي ولت نميكنم!

پارميس جيغي كشيد

از خنده روده بر شده بودم كه يهو پارميس داد زد

 _بابا با ميلاد عقد كرديم ولم كن

ياسمن يه جوري شكه شده بود كه وقتي رفته بود بالا يهو شل شد و محكم افتاد رو شكم پارميس

همون لحظه يه صداي ويز كوچولو اومد و با صداي “چييييي” ياسمن قاطي شد

كه من ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم

زدم زير خنده

پارميس با حرص جيغي زد و ياسمن رو از رو خودش كنار زد

ياسمن هم نميدونست به صدايي كه از پارميس اومد بخنده يا از عقد يهوييش عصباني باشه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part564

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  قيافش واقعاً خنده دار بود

پارميس قرمز شده بود و با حرص برگشت سمت من

 _ها به چي ميخندي؟ تو هم من بيام رو شكمت ببينم انقدر محكمي خودتو نگه داري

اينو كه گفت بيشتر زدم زير خنده كه بيشتر خندم گرفت و رسماً پوكيدم!

خودش هم خندش گرفته بود

يهو صداي خنده ي هر سه تامون با هم قاطي شده بود شايد وقت خنديدن ما رسيده بود

 ……

 

با جيغ بلند پارميس چشمام رو نيمه باز كردم

 _پاشيد بابا چقدر ميخوابيد يه ساعت ديگه آرايشگر مياد شما هنوز خوابيد ياسمن_ آرايشگر اومد بيدارم كن

پارميس محكم بالشت رو كوبيد تو سر ياسمن

 _حيف تو سقط كردي و اونم بچه تو شكمشه وگرنه رو شكمتون مينشستم و

 …

زير لب گفتم

 _با من كه اين كار رو نكن من مثل تو مقاوم نيستم، همون لحظه ي اول صدام در مياد

پارميس با صداي بلند زد زير خنده

به سختي چشمام رو باز كردم و از زير لحاف اومدم بيرون داشتيم صبحونه ميخورديم كه زنگ در رو زدند

از شركت تداركات اومده بودند تا شروع كنند هر لحظه هيجانم بيشتر و بيشتر ميشد

جوجه تو شكمم انگار هيجان زده بود كه هي حس ميكردم دارم بالا ميارم داشتيم روي ديزاين باغ نظر ميداديم كه آرايشگر اومد

روي صندلي نشستم كه آرايشگر كه يه دختر جوون و تا حدودي مهربون بود لبخندي به روم زد

 _لباست رو ميذاري ببينم گلم؟

سرم رو تكون دادم و همينكه خواستم بلند بشم پارميس اومد داخل اتاق و لباسم رو آورد داخل

آرايشگر_ واو لباست فوق العادست

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part565

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

آرايشگر_ واو لباست فوق العادست

لبخندي زدم و زير لب ” ممنوني” زمزمه كردم كه با مهربوني گفت  _خودت رو بسپار به من قول ميدم پشيمون نشي… من كارم رو بلدم

“باشه” اي گفتم كه شروع كرد

قبل از همه كل موهاي من رو بابليس زد

و بعد از بابليس كردن موهاي من رفت سراف موهاي پارميس تو همون حين هم دستيارش داشت موهاي ياسمن رو سشوار ميكشيد رسماً غلغله بود

گوشي پارميس زنگ خورد كه بعد از چند دقيقه جيغش رفت هوا  _كامي يا گورت رو گم ميكني مياي اينجا يا من ميدونم و تو! بدبخت پوسيدي پشت اون سيستم! …. به من ربطي نداره، يا به اين جشن مياي  يا من نميذارم با منو ميلاد و سام بياي مناقصه….. حوصله ندارم بشنوم كامي، فعلاً 

با خنده بهش نگاه كردم  _چي شده؟

 _هيچي به ميلاد گفته من نميام ميلاد هم گفته خودت به پارميس زنگ بزن بگو نمياي!

 _و تو هم دهنشو سرويس كردي!

پوفي گفت

 _آخه من ميدونم آخرش خل ميشه به خاطر همين! پسره رسمن آنرماله!

داشتم به حرفهاي و كارهاي پارميس ميخنديدم كه همون دستيار آرايش گر اومد سمتم

 _خانم نوبت شماست لطفاً رو صندلي بشينيد تا زير ساز آرايش رو انجام بدم

تو عمرم فكر كنم انقدر رو صورتم كار نكرده بود

انقد بهم رسيدند انقدر انواع و اقسام كِرِم رو صورتم خالي كردند كه حس ميكردم مثل ديوار شدم وقتي يه بار روش سيمان ميزنند بعد گچ و بعد صاف كاري و بعد رنگ!

دقيقاً اين حس رو داشتم حس ميكردم صورتم سنگين شده

همينكه زير سازي تموم شد دوباره ارايشگر اصلي اومد و شروع كرد به باز كردن بي گودي ها

بعد جلو موهام رو صاف كرد و كشيد عقب و شروع كرد به خالي كردن چسب و تافت و هزارتا كوفت و زهر مار ديگه به سرفه افتاده بودم

بالاخره اجازه داد يكم استراحت كنم و رفت سراغ آرايش ياسمن آخي اون موهاشو مثل هميشه لخت ول كرده بود 

چشماي ياسمن درشت نيست ولي با آرايشي كه آرايشگر انجام داد انگار يه نفر ديگه شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part566

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

با لذت داشتم به دخترا نگاه ميكردم كه اين دفعه اوند سمت من و شروع كرد به آرايش صورتم

چشمام رو بسته بودم و هيچ فكري در مورد چطور بودن آرايشم نداشتم زياد طول نكشيد خدا رو شكر  كه صداي آرايشگر رو شنيدم  _پاشو گلم لباست رو بپوش ، فكر كنم امشب رسماً ميدرخشي!

پارميس يه لحظه برگشت سمتم  دهانش از هم باز موند

 _اوه ماي گاد، شيرين فوق العاده اي

برو بابايي  گفتم و همونجا جلو هر ٤ تاسون لباسم رو در اوردم و عوض كردم

كه جون جون گفتنشون شروع شد البته كار ياسمن و پارميس بود اون دوتا ارايشگر طفلي چيزي نميگفتند كه  _زهر مار ! عين مرد هيز ميمونيد ياسمن_ شيرين بپا داداشم نخورتت بلند خنديدم 

 _داداش كلاً تو كار خوردنه! اون منو نخوره امشب من اونو ميخورم، دارم از دوريش ميميرم

جون كشداري كشيدند كه بالاخره با كمك دستيار آرايشگر لباسم رو كامل پوشيدم

جلو ايينه ي قدي ايستادم فوق العاده شده بودم لباس كاربني و ارايش كرمي  حتي فكرش هم نميكردم انقدر بهم بيان زرق و برق لباس عجيب چشم گير بود ياسمن و پارميس هم لباساشون رو پوشيدند ياسمن مثل هميشه مليح و آروم بود ولي پارميس يه دختره فوق العاده داغ !

به جرئت تنها دختري بود كه تحسينش ميكردم

يه لحظه ياد قديم افتادم وقتهايي كه ميترسيدم پارميس رقيبم بشه خدا نياره روزي كه پارميس رقيب كسي بشه چون قطعاً لهش ميكنه!

از اتاق اومديم بيرون تا بريم سري به باغ بزنيم باغ معركه شده بود

تك و توك مهمونا اومده بودند البته از بچه هاي شركت! همه با ديدنم با لبخند برام سر تكون ميدادند و اروم سلام و احوالپرسي ميكردند

شايد خيلي ها از بس منو نديده بودند فكر ميكردند كه من و سام ديگه با هم نيستيم

حتي جا خوردن بعضياشون رو هم ديدم!

البته دختر بودند!

ايش!

از دور متوجه ماشين سام شدم كه وارد باغ شد هنوز همه ي مهمون ها نيومده بودند

نميخواستم سريع منو ببينه پس رفتم سمت گوشه ت رين ميز باغ و منتظر موندم از ماشين پياده بشه ولي همون لحظه يه فكري به ذهنم رسيد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part567

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 همون لحظه يه فكري به دهنم رسيد از پشت دور زدم

همينكه از ماشين پياده شد رفتم سمتش و با قدمهاي محكم خودم رو بهش رسوندم

 

 

“سام”

 

نفس عميقي كشيدم و تو آيينه ي ماشين نگاهي به خودم انداختم ميخواستم خونسرد باشم ، نميخواستم زياد خودم رو ذوق زده نشون بدم شايد يكم سنگيني و صلابتم رو براي شيرين بكار ميبردم بد نبود ولي عجيب اين قلب واموندم به تپش افتاده بود

ميترسيدم هيجاني بشم  ولي من سام برزگرم، بايد مثل هميشه خونسرديم رو حفظ كنم

محكم و با ابهت از ماشين پياده شدم

سرم رو بلند نكردم و بين جمع نچرخوندم تا شيرين متوجه نگاه منتظر و پر از دوق و شوقم نشه حالا منو تنها ميذاره؟ نامرد…

آقاي تنهايي كم كم اومد سمتم 

تنهايي بزرگ رئيس شركت گلد ايران، يه رقيب سرسخت ولي خوش اخلاق و  با كمالات كه از رقابت باهاش نهايت لذت رو  ميبرم بهم نزديك شد و با لبخند گفت

 _برگشتنت به اوج رو بهت تبريك ميگم جناب برزگر !

لبخندي زدم و ممنونمي گفتم كه با همون لبخندش همسرش رو معرفي كرد كه در كنال احترام باهاشون دست دادم كه آقاي تنهاي برگشت سمتم  _تا جايي كه يادمه گفته بودند ازدواج كردي؟ پس كو اون بدبختي كه مجبوره تورو تحمل كنه

تا اومدم حرف بزنم صدايي رو پشت سرم شنيد

 _اختيار داريد جناب، بدبخت نه از قضا خوشبختي هستم كه با كمال ميل تحملش ميكنم

نفس عميقي كشيدم تا قلبم آروم بگيره اين حقم بود انقدر منو از خودت دور كني كمت داشتم

حتي صدات رو هم كم داشتم

تا اومدم برگردم نگاش كنم گرماي دستش رو روي بازوم حس كردم سرش رو آورد بالا

با ديدن چشماش دلم براي ميليونومين بار لرزيد

جوري غرق نگاه هم بوديم كه با صداي اهم اهم آقاي تنهايي ارتباط چشمامون قطع شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part567

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 _بچه ها بزاريد برسيد خونه

بعد زد زير خنده و رو به همسرش گفت  _يادته ما هم اينجوري بوديم خانم؟!

خانمشون لبخند مليحي زد و گفت

 _ايشالله كه خوشبخت باشيد، و هميشه نگاهتون به هم مثل الان پر از عشق و احترام و دوست داشتم باشه بعد رو كرد سمت همسرش

 _آقا بريم پيش همسن و سالهاي خودمون جوونا رو تنها بذاريم آقاي تنهايي سري تكون داد و ازمون دور شد صداي شيرين رو شنيدم

 _سلام!

برگشتم سمتش

ولي ايدفعه مصمم تر و با ابهت تر نگاش كردم

صحبت هاي خانم تنهايي بهم وقت داد خودم رو جنع و جور كنم با تحكم زير لب سلامي كردم كه يه جورايي شيرين وا رفت  _سامي؟

نتونستم ، لعنتي لحن صداش رامم ميكنه، خامم ميكنه آروم گفتم  _جانم؟

لبخندي زد و دستش رو روي صورتم گذاشت

 _ميخوام ببوسمت ولي نميدونم تو جمع چقدر درسته لعنتي داشتم له له ميزدم براي بوسيدنش

مخصوصاً با اين قيافه اي كه براي خودش درست كرده بود

با اين آرايش و لباس خيره كننده ولي با فكر كردن با آخر شب كه ميخواستم سكتش بدم خودم رو جمع و جور كردم

 _اصلاً درست نيست الان با تعجب ابروهاش رفت بالا

 _سامي؟ خونسرد جوابش رو دادم

 _جانم؟ 

نميتونستم بهش بگم ها يا چي يا هرچيز ديگه اي اون با هر بار صدا زدن اسمم منو بيشتر عاشق اسمم ميكرد  _بچه ها منتظر نگامون ميكنند بريم پيششون

شيرين با حرص از جاش تكون نخورد ولي همينكه حرف زد متوجه بغضش شدم

 _من كه كار بدي نكردم، به خدا سامي رفته بودم خونه ي بابام، نكنه بازم بهم شك داري كه…

الهي قوربون اون بغض صدات بشم

چقدر اون لحظه جنگيدم كه محكم بغلش نكنم و نگم ” من غلط بكنم به تو شك داشته باشم ولي در كمال نامردي گفت

 _بعداً در مورد كاري كه كردي حرف ميزنيم نميخوام امشب زهرمون بشه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part568

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با نفسهاي عميق شي رين سعي ميكرد خودش رو آروم نگه داره

دستاش رو از دور بازوم باز كرد و اومد ازم جلو بزنه و بره سمت بچه ها كه سريع دستش رو بين دستام گرفتم

انقدر عصبي شده بود كه دستاي هميشه گرمش سرد شده بود اعتراضي نكرد و دستش رو از دستم نكشيد بيرون خودم رو بيشتر بهش نزديك كردم

ميخواستم با تمام وجود نفس بكشم تا هرچي بوي شيرين دورو برم هست رو به ريه هام منتقل كنم  پيش دوستامون رسيديم

خوشحال بودم لبخند رو لباي ياسمن ميديدم

 

بغلش كرد و پيشونيش رو بوسيدم

سرم رو كه آوردم بالا حسرت و حسودي رو تو چشمهاي شيرين ديدم تو دلم لبخند زدم و از اينكه اونو نبوسيدم و ياسمن رو بوسيده بودم حسودي كرده بود يه جورايي ذوق كردم تا حالا حسادتش رو خيلي كم ديدم ياسمن زير گوشم زمزمه كرد

 _زيادي با شيرين سرد نيستي؟ جوابش رو ندادم و ازش دور شدم مهمونا دونه دونه ميومدن و به تك تكشون خوش آمد ميگفتيم موقعيت خوبي بود براي خود نشون دادم موزيك ملايمي در حال پخش بود

سرگرم حرف زدن با يكي از مسئولين يكي از شعبه ها بودم كه يهو صداي ياسمن رو شنيدم

 _بچه ها اين كامي نيست؟

با گفتن واو از زبون ياسمن برگشتم سمت ورودي چند لحظه باورم نشد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part569

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اين كامران بود؟

اصلاً حاي فكرش رو هم نميكردم با يه لباس عوض كردن و يه كم به خودش رسيدن اون پسر نابغه كه اون چيزي كه براش مهم نيست  قيافه و ظاهرشه اين بشه

خوشم اومد و ناخودآگاه لبخند اومد رو لبم

 

پارميس و ميلاد رفتند سمتش و با خودشون آوردنش پيش ما

ميلاد_ دوستان معرفي ميكنم اين همون كامي چلمنگ خودمونه ها! با يكم كار كردن من و پارميس رو قيافش، اين خوشتيپ به وجود اومد دستي رو پشت كامي گذاشتم

 _بعضي وقتها ظاهر خيلي در ها رو باز ميكنه، نه خوشم اومد كار پارميس و ميلاد خوب بوده طفلي خجالت ميكشيد

عينكش رو برداشته بود و لنز طبي گذاشته بود ولي البته رنگي نه!

موهاي هميشه ول و شلختش خيلي خوب كوتاه شده و مرتب شده بود و با ژل زده بودشون بالا

قيافش باز شده بود و اون صورت شيش تيغ شدش  همه و همه عالي بودند جمع گرم شده بود موزيك بالاتر رفته بود

جمع افرادي كه بهشون اعتماد داشتم دورو برم بودند

البته بعد از ماجراي رحمان هيچ وقت نميخواستم به هيچ كسي اعتماد كامل رو داشته باشم تا سورپرايز نشم

شيرين پيشم نشسته بود ولي خودش رو با چيزهاي ديگه مشغول ميكرد سعي ميكرد با دخترا حرف بزنه يا سر خودش رو گرم كنه

ولي دستش كه روي رونش بود عجيب وسوسم كرده بود كه دستم رو روي دستش بذارم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part570

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ساسان  رو گوشيم تك انداخت متوجه شدم همه چيز رو اوكي كرده

صرف نظر كردم از اينكه دست شيرين رو بگيرم و از جام بلند شدم

شيرين از گوشه ي چشم بهم نگاهي انداخت ولي من سعي كردم خونشرد باشم و هيجان درونيم رو كنترل كنم

اومدم قدم بردارم سمت ساختمان كه يهو همه برقها قطع شد موزيك هم قطع شد

فقط يه نور دايره اي يه قسمت از باغ رو روشن كرده بود كه اونجا هم پارميس و ميلاد وايساده بودند

پارميس لباسش رو عوض كرده بود و يه لباس سفيد ساده و بلند پوشيده بود

يه مدتي بود خودش رو برنزه كرده بود واين لباس سفيد خيلي بهش ميومد

منظره ي خوبي بود ديدن اين دوتا كنار هم ولي برام عجيب بود چرادارند اين كار رو ميكنند خواهر هاي ميلاد هم دعوت بودند

حتي عموهاش كه دور و نزديك رابطه ي كاري باهم داشتيم شايد ميخواست نامزديش رو با پارميس اعلام كنه

ولي همينكه شروع كرد به حرف زدن فهميدم قضيه جدي تر از اين حرفهاست

ميلاد_ بزرگترين دليل اينكه امشب دور هم جمع شديم اينه كه سام تكنو دوباره به دوران اوج خودش برگشته و البته مثل هميشه تلاش و پشت كار رئيسمون سام عزيز بود كه دوباره شركت رو سر پا كرد،…

همه تشويقش كردند كه ادامه داد

 _ولي يه دليل ديگه هم داره كه امشب دور هم جمع شديم اونم اينه كه اعلام كنيم ما با زندگيمون رو باهم پيوند داديم و تصميم گرفتيم تا آخر عمر با هم باشيم و پاي يه تعهد نامه رو امضا كرديم

شايد براي بعضي ها كه تو اين جمع هستند مفهومي نداشته باشه ولي براي خيلي از افراد كه از نزديكان ما هستند مهمه كه بدونند ما ازدواج كرديم و از همينجا عذر خواهي ميكنم كه سه جورهايي بي خبر بود ولي بعضي وقتها ديوونگي كردن باعث يك عمر خوشبختي ميشه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part571

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ذوق و تعجب دوتا حس متفاوت بود كه وجودم رو پر كرده بود با لبخند داشتم نگاشون ميكردم شايد خوشحالترين فرد من بودم اين دوتا ليلقت خوشبختي رو دارند دوتا زخم خورده كه بتونند دواي هم باشند

از وقتي كه با هم هستند آرامش رو تو ني ني چشاي هر دوتاشون مي بينم همه براشون دست ميزدند كه ديدم شيرين به يكي علامت داد ولي تااومدم ببينم كي بود يهو بالاسر پارميس و ميلاد پر شد از كاغذهاي رنگي و بادكنك

و آهنگ شادي كه كل سالن رو در بر گرفت

شيرين برگشت سمتم و از رو صندليش بلند شد و زير گوشم گفت  _همراهيم ميكني؟ !

سوالي نكاش كردم كه دستش رو دوباره دور بازوم حلقه كرد و منو كشيد كه ناخودآگاه با يه لبخندي كه هنوز رو لبم بود همراهيش كردم

با رسيدنمون نزد ميلاد و پارميس كه قيافشون پر از تعجب بود از اين كار شيرين ، شيرين هر دوتاشون رو بغل كرد  محكم هر دوتا رو بوسيد هم پارميس رو هم ميلاد رو

اين دفعه هيچ حس بدي نسبت به اين قضيه نداشتم يه جورايي ديگه شكي تو دلم وجود نداشت

شايد شيرين راست ميگفت اين دوري  باعث شده بود كه آروم تر بشم و بهتر فكر كنم و بهتر مسايل رو درك كنم

شيرين جعبه ي سرمه اي رنگي كه دستش بود رو باز كرد

 _اين كار رو معمولاً پدر مادر عروس ميكنند ولي خوب دوست داشتم ما  اين كار رو براش ما انجام بديم، اميدوارم خوشتون بياد با باز شدن جعبه و ساعت ست فوق العاده عالي و برند شوكه شدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part572

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ميلاد دوباره محكم شيرين رو بغل كرد پارميس هم منو بغل كرد زير گوشم زمزمه كرد

 _مرسي به خاطر همه چي، مرسي كه با وجود اونهمه عوضي بازي هام بازم رهام نكردي، مرسي كه منو ننداختي تيمارستان و بهم وقت دادي تا حالم خوب بشه، مرسي كه هيچ وقت به روم نياوردي كه چقدر عوضي بودم كه تورو با چه ترفندهايي تورو كشوندم بين خودمون

با هر كلمه اي كه از دهن پارميس ميومد بيرون تمام صحنه هاي گذشته جلو چشمام جون ميگرفت چقدر عمر كوتاهه

چقدر طرل كشيد از شروع تا الان؟ تقريباً ٤سال

خيلي ها از بينمون رفتند ياسر چقدر اينجا جاش خاليه

يهو دوباره صداي سوت و جيغ بلند شد كه با برگشتنمون يه كيك ٥طبقه رو يكي از پيش خدمتا آورد داخل 

پارميس با ديدن كيك از ذوق زياد جيغي كشيد و برگشت سمت شيرين  _تو ديوونه اي ! كي اين كارارو كردي نامرد شيرين شوته هاشو انداخت بالا

 _فكر كردي فقط تو بلدي مردم رو سورپرايز كني؟

كيك رو آوردند جلو كه اون سر سالن ياسمن رو ديدم كه با ريتم آهنگ چاقو رو آورد و داد به ميلاد و پارميس

شيرين بازم اومده بود پيشم و خودشو انداخته بود بغلم

تو اين خوشي كه دورمون بود نميتونستم پسش بزنم كمرش رو گرفته بودم كه تو بغلم خيلي آروم با ريتم آهنگ تكون ميخورد يه جورايي عين عروسي شده بود با بريده شدن كيك همه ريختند وسط

انگار نه انگار اين همه آدم شيك و هاي كلاس كه يك ساعت پيش براي همديگه خودشون رو ميگرفتند الان جو يه جوري شده بود كه همه اومده بودند وسط

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part573

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

الان جو يه جوري شده بود كه همه اومده بودند وسط

ميدونستم رابطه ي ميلاد با خواهراش خيلي سرده ولي انگار خواهراش يه قدم به سمتش برداشتند و با خوشرويي بهش تبريك گفتند نگاهي به ساسان انداختم و با سر بهش علامت دادم فهميد كه وقتش رسيده

 

رفت سمت ساختمون كه تا اومدم حرفي بزنيم شيرين چرخيد سمتم خودش رو بهم چسبوند و دستاش رو دور گردندم حلقه كرد  تو چشمام نگاه كرد

مگه ميشد شيرين تو چشمام نگاه كنه و من نگاهم سرد و بي تفاوت باشه؟!

وقتي ديد منم با عشق نگاش ميكنم لبخندي زد و خودش رو كشيد سمتم لعنتي لعنتي نتونستم پسش بزنم

خيسي و گرمي لباش و مزه ي  شيرين رژ لبي كه زده بود داشت ديوونم ميكرد

ميخواستم همين الان تمومش كنم

ولي به خاطر شيرين هم شده نبايد كوتاه ميومدم لعنتي خيلي خوشمزه ست دوري ازش در حد مرگ عذاب آوره ولي

ميخواستم تا سر حد مرگ سورپرايزش كنم

بر خلاف ميل داخليم پسش زدم و ازش فاصله گرفتم كه بازم با لبخند نگام كرد

و آروم زير گوشم زمزمه كرد

 _كلي حرف دارم برات ، خيلي چيزا هست بايد بدوني

بازم نگاهم رو به سختي بي تفاوت كردم و همينكه نگاهم به ساسان انداختم فهميدم كه الان وقتشه

دست شرين رو گرفتم و دنبال خودم كشيدم هيچ اعتراضي نكرد و با كمال ميل دنبالم اومد آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part574

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بردمش پشت بوم با تعجب نگام كرد كه شروع كردم به حرفهايي كه براش آماده كرده بودم…

 

 

“شيرين”

 

چرا منو آورده بود پشت بودم رو نميدونم ولي يه ترس و دلهره ته ته قلبم بود

به در راه پله تكيه دادم كه سام دستم رو ول كرد و كم كم عقب و عقب رفت و شروع كرد به حرف زدن

 _ميدوني وقتي بياي خونه و ببيني هدفت ، انگيزت، دليل زندگيت تورو رها كرده رفته يعني چي؟!

بغض كردم

 _من تو نامه نوشته بودم كه  پريد بين حرفم

 _خيلي نامردي! چون تو نامه ي مزخرفي كه بالاي ٢٠٠ بار خوندمش و خط به خطش رو حفظ كردم ، نوشتي برميگردي بايد حس بهتري داشته باشم؟!

شيرين ٣سال خودم مواظبت بودم قدم به قدمت حواسم بود چي كار ميكني

تا از جلو چشمام دور شدي اون كثافت تو رو گرفت  سرش رو با حرص تكون داد و هي عقب عقب ميرفت رسماً داشت چرت و پرت ميگفت انگار حاش خوب نبود

 _هر انساني رو يه موضوعي حساسه! تو نقطه ضعف مني چطور انقدر بي خبر رفتي

از حرفهاش حرصم گرفته بود داشت منو بازخو است ميكرد با حرص گفتم  _تو هر لحظه به من شك داشتي هر دفعه منو…

يه لحظه متوجه شدم رسيده لبه ي پشت بودم حرفم رو قطع كردم و با ترس بهش زل زدم  _سام بيشتر نرو عقب ميوفتي دقيقاً روي لبه ايستاده  بود با ترس داد زدم

 _احمق بيا اينور داري چيكار ميكني؟

شونه هاش رو انداخت بالا و بي تفاوت بهم زل زد

 _همه چي رو به نامت زدم، شايد زندگي آرومتري رو داشته باشي با تموم شدن حرفش يه لحظه ديگه سام جلو چشمم نبود _نـــ ـــ ـه

جيغي كه كشيدم طعم گس خون رو توي دهنم حس كردم و…

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part575

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

جيغي كه كشيدم طعم گس خون رو توي دهنم حس كردم دوويدم سمتش

تا شايد مثل فيلمها دستش به لبه ي پشت بوم نگه داشته باشه ولي احساس خفگي ميكردم

انقدر جيغم بلند بود كه گوشم از جيغ خودم سوت ميكشيد  سرم گيج ميرفت زندگيم تمام شده بود

انقدر شكه بودم حتي يادم نبود چرا اومديم اين پشت بوم لعنتي

شايد اين فكر ها دو ثانيه طول كشيد كه رسيدم لب پشت بوم و بدون هيچ تصميمي و بدون ترديد پايين رو نگاه كردم

پاييني كه احتمال ٩٩٪؜ بدن غرق خون رو در برگرفته بود

هنوز كامل مغزم آناليز نكرده بود كه چي شده فقط تصميم گرفتم منم خودم رو بندازم

چون زندگي بدون سام مگه معني هم داشت يعني نبودن من انقدر…

ولي همينكه ديدم كامل شد تمام تفكراتم متوقف شد تازه متوجه سكوت تو كل باغ شدم چند بار چشمم رو باز و بسته كردم مغزم هنگ بود

شايد از شك زياد داشتم توهم ميزدم

سام شاد و خندون افتاده بود رو يه چيز قرمز بالشت مانندي و روش دراز كشيده بود و با لبخند داشت به من نگاه ميكرد از شدت اين همه شك حالت تهوع گرفتم

تازه ياد نخود كوچولوم افتادم و دستم رو روي شكمم گذاشتم كه يهو آسمرن روشن شد

يه آتش بازي خيلي خوشكل بالا سرم بود

بعدش يه بالون هايي بالا سرم به پرواز در اومدن و يهو دونه دونه پشت سر هم شروع كردند به تركيدن

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part576

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

گل برگ هاي قرمز گل رز رو سرم شروع كرده بود به رقصيدن با رفتن يه گلبرگ تو دهنم متوجه شدم كه  از اون موقع  دهنم بازه 

برگشتم نگاهم رو به سمت پايين سوق دادم كه ديدم يه بنر بزرگ باز شده بود و روش نوشته شده بود  “با من دوباره ازدواج ميكني؟” با ديدن بنر جيغي از خوشحالي كشيدم  از شدت هيجان،  استرس، ترس دلهره

سرم سوزن سوزن شده بود

يه جوري شده بودم حالم زياد جالب نبود تازه متوجه سام شدم كه از اون بالش بزرگه!

اومده بود پايين و رو زمين رو به ساختمون زانو زده بود و سرش رو آورده بود بالا و حلقه رو تو دستش گرفته بود

تازه به خودم اومدم و از بين اون همه گلبرگي كه مثل يه رويابود رد شدم و خودم رو به در راه پله ها رسوندم و با تمام سرعت خودم رو به در اصلي ساختمون رسوندم

زير دلم تير ميكشيد ولي با كوچولوم تو دلم خرف ميزدم كه يه امشب رو تحمل كنه كه قول ميدم بعد از امشب ديگه باهاش با ملايمت رفتار ميكنم  همينكه در رو باز كردم دقيقاً سام با يه حلقه جلوم بود نفس نفس زنان روبروش بودم

هيچ كس رو نميديدم و هيچ چيزي رو نميشنيدم

فقط ميدونم اين پيشنهاد ازدواج فراتر از روياهاي من بود به چشمام زل زد

  _ميدونم ازواجمون خيلي آني بود، نه بهت پيشنهاد ازدواج دادم، نه برات عروسي گرفتم نه يه ماه عسل نه هيچي، تازه اين كارها رو نكردم هيچ باعث شدم از طرف خونوادت طرد بشي ، تو روزهايي كه بايد ماه عسلت ميشد مجبور شدي سخت ترين روزهاي زندگيت رو تحمل كني، ميخوام از اول شروع كنيم، از جايي كه من بايد به تو پيشنهاد ازدواج ميدادم و تو…

حرفش رو ادامه نداد كم كم لبخند جاي بهت رو گرفت و آروم گفتم  _و منم بايد ميگفتم آره تا آخر عمرم باهاتم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part576

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _و منم بايد ميگفتم آره تا آخر عمرم باهاتم يهو كل سالن رفت هوا

لعنتي زير دلم عجيب تير ميكشيد و حالت تهوع داشتم سام همونجوري كه دانو زده بود بهش نزديك شدم كه حلقه اي كه تو دستش بود رو انداخت دست چپم

بعد از ٦ ماه زندگي مشترك بالاخره تو دستام حلقه ي كه نشانه اي از زندگي عاشقانم بود نشست سام بلند شد و محكم بغلم كرد حتي نذاشت به حلقه نگاه كنم!

ميخواستم تو بغلش حل بشم عشق و آرامش  با تمام وجود حسش ميكردم

صداي جيغ و هورا همه و اينكه ما عروسي ميخوايم تو كل سالن پيچيده بود!

همه بهمون تبريك ميگفتن ولي من همچنان حالت تهوع داشتم زير گوش يام لب زدم

 _خيلي خري!

با چشماي متعجب و لبخندي كه از رو لبش پاك نميشد بهم زل زد  _بي تربيت شدي؟!

خبيث نگاش كردم

 _شب رفتيم خونه حسابت با كرامل الكاتبينه! ديگه منو سر كار ميذاري نامرد؟ نميدوني مردم وقتي اينجوري رفتار كردي بين موهام رو عميق بوسيد

 _هميشه دلم ميخواست براي پيشنهاد ازدواجمون سورپرايزت كنم دلپيچه داشتم و عجيب زير شكمم بهم ميپيچيد

ميخواستم همونجا بالا بيارم ولي نفس عميق ميكشيدم تا بهتر بشم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part577

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

يعني دهنت سرويس سام با اين سورپرايزت كم مونده بود بچم از دست بره 

نتونستم سر پا وايسم يهو حالم بد شد و چشمام سياهي رفت يه لحظه تنم شل شد و سام سريع منو گرفت  _شيرين ترينم چي شده؟ بعد با لبخند و شيطنت ادامه داد  _شوك زياد حالت رو بد كرد؟ احساس كردم سوزشم داره زياد ميشه  _سامي خوب نيستم منو ببر داخل!

با ترس سريع دستش رو انداخت زير پام و من كو كشيد تو بغلش كه حس كردم زير دلم مايع لزجي ازش خارج شد انقدر غليظ كه به دستهاي سام رسوند جيغي كشيدم

 _سلمي منو ببر بيمارستان زود باش

سام هاج و واج به خون روي دستش نگاه ميكرد كه گفتم

 _سامي بچمون، تورو خدا بدو، سامي بچمون هق هقم بالا گرفته بود كه جيغ پارميس رو نشيدم و…

 ……

صداهاي نامفهمومي رو ميشنيدم يكي انگار سام رو سرزنش ميكرد

 _آخه نه به اينكه كاري نميكني، نه به اينكه زنت رو سكته دادي! آخه اين چه مدل سورپرايز كردنيه!

 _من از كجا بايد ميدونستم!

 _هيچ وقت ياد نگرفتي متعادل رفتار كني لباي خشك شدم رو با زبونم خيس كردم دوست نداشتم سام رو سرزنش كنن  _هوي دست از سر شوهرم بردار سريع هر دو خودشون رو رسوندند به من

دستاي گرم و مهربون زندگيم رو روي موهام حس كردم و بعد لبهاي گرمش كه مهر  محبت رو روي پيشونيم زد  _جوجه ي چشم رنگيم، خانمم، نفسم، به خدا نميدونستم پريدم وسط حرفش

 _ميخواستم سورپرايزت كنم ، ولي تو پيش قدم شدي خنده ي جذابي كرد و زير گوشم زمزمه كرد

 _من كه الان دارم له له ميزنم برات جوجه هنوز نيومده باباشو ميخواد از رده خارج كنه  اين دكتر نامرد هم رابطه رو ممنوع كرده! 

چشمام رو تا آخرين حد باز كردم و ناليدم  _اه…. نه…. من ميخوام

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part578

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _اه نه من ميخوام يهو اهم اهمي شنيدم

 _آقا بذاريد من بزم بيرون بعد حرفهاي ١٨ + بزنيد، باضه فهميدم دلتون براي هم تنگ شده

 

برگشتم و با ديدن ميلاد كه داشت فر ميزد و سمت در ميرفت خندم گرفت  _به چي ميخندي جوجه ي من

 _جوجت ديگه مرغ شد داره به جوجه ي ديگه به دنيا مياره دستش رو برد زير لباسي بيمارستاني كه تنم بود حتي نميدونستم لباس عزيزم رو چجوري در اوردن  _لباسم كو؟ پيشونيم رو بوسيد

 _بهترش رو برات ميگيرم زندگيم دستش رو نوازش وار رو شكمم حركت داد

 _دكتر گفت ١٠ هفتشه تقريباً 

سرم رو به نشونه ي تاييد تكون دادم و لبام رو خيس كردم

 _آخرين بار تو همون گاراژ مجتمع تجاري رو يادته؟ !

سرش رو به نشونه ي آره تكون داد و دستاي گرمش رو بيشتر رو شكمم سُر داد

 _بعدش يادم رفت قرص بخورم ديگه اينجوري شد پيشونيم رو دوباره بوسيد و بين موهام عميق نفس كشيد  _ديگه نميذارم كسي به آرامشمون آسيب برسون

 

خيلي به اين قضيه فكر ميكردم كه آخر اون قضيه چي شد ولي جرئتشو نداشتم از كسي بپرسم

نوازش هاي آروم سام تنم رو كرخت كرده بود يكم رو تخت جا بجا شدم كه اونم بياد بغلم دراز بكشه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part579

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

كنارم دراز كشيد و من بالاخره تو بازم بهشتم رو پيدا كردم

 

بهشتم همين بغل پر از عشق و آرامشه با اين قلب تپنده كه براي من ميتپه

سام به پشت دراز كشيد و بازوهاي بزرگ و با ابهتش كه عاشقش بودم و هستم رو برام نگه داشت تا سرم رو روش بذارم 

همينكه سرم رو روي بازوش گذاشتم يه عادت هميشه دستم رو بين شكاف هاي سيكس پكش كشيدم

و بازم كنجكاويم بهم غلبه كرد

 

 _سام؟

 _جانم شيرين ترينم

يكم من من كردم ، نميدونستم چطوري شروع كنم كه سام خنديد  _چي تو سرته جوجه رنگي؟

 _قول ميدي عصباني نشي؟ يا فكر بد نكني تشر آميز صدام زد

 _شيريــن! بگو عزيزم چي ميخواي

 _ميخوام بدونم اونا چي به سرشون اومد؟ نفس عميقي كشيد  _لازمه حتماً بدوني؟

_اوهوم

 _هچي سوله نشتي گاز كرده بود و كل سوله منفجر شد كسي نتونسته بود از اونجا سالم بياد بيرون از رو بازوش يكم نيم خيز شدم

يكم زير دلم تير كشيد ولي اهميت ندادم  _يعني تو و اون ميلاد خبيث دستي تو  اين ماجرا نداشتيد؟

 

 

“سام”

 

نگاهم رو ازش دزديدم و به ديوار نگاه كردم

اصلاً دلم نميخواست شيرين فكر كنه شوهرش يه قاتله يا…

ولي در كمال تعجب گفت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part580

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _فقط كاش قبل اين اتفاق ميلاد تونسته باشه انتقامش رو بگيره

 

لبخندي زدم، اينم كمال همنشيني با ما روش تاثير گذاشته و خبيث شده لبم رو خيس كردم و آروم گفتم

 

 _به بدترين نحو ممكن!

 

صورتش رو نميديدم ولي لبخندش رو حس كردم زير لب “خوبه” اي گفت ولي احساس كردم هنوز سوالاتش تموم نشده 

 _هر سوالي داري الان بپرس چون تا آخر عمرمون ديگه نميخوام در اين مورد حرفي بشنوم

نفس  عميقي كشيد  _يارا چي شد؟

پوزخندي زدم و موهاش رو آروم نوازش كردم

 _بهش يه بليت دادم و مدارك جعلي، خواستم از ايران بره بلكه به اون چيزي كه ميخواست و به خاطرش من و تو و ميلاد و… رو فروخت و رو قلب زن و مردي كه با جون و دل بزرگش كرده بودند پا گذاشت ، برسه! ولي نميدونم سوار هواپيما شد يا نه حس كردم بغض كرده

اين دختر از وقتي يادمه دل نازك بوده و هست الان با وجود اين جوجه بيشتر هم حساس شده انگار هموز هم باورم نميشه دارم پدر ميشم

از پدر خودم مگه چي ديده بودم؟ وقتي كه خيلي بچه بودم حين كار از بالاي ساختمون پرت شد پايين

نهايت محبتش به ما اين بود عيد ها يه پنج تومني به من ميداد يكي هم به رهام كه ميرفتيم باهاش پفك ميخريدم اين تنها محبتي بوده كه من از پدرم ديدم واژه ي پدر زياد از حد براي من غريبِ !

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part581

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

شيرين طبق عادت هميشگيش انگشتش رو روي سيكس پكهام حركت ميداد ولي با اين تفاوت كه اينجا خونمون نبود و بيمارستان بود و از رو پيراهنم انگشتش رو نوازش وار ميكشيد

ميخواستم دستش رو پس بزنم چون داشت اون حس هايي كه نبايد بيدار ميشد رو بيدار ميكرد ولي از طرفي كه دلم نميومد دستش رو پس بزنم  ولي بدجور داشت ذهنم رو از استرس پدر شدنم دور ميكرد دستش رفت پايين و پايينتر با لمسش فهميد چه خبره كه گفت  _اوه سامي! من كه كاري نكردم تك خنده ي كردم 

 _انقدر دلتنگته كه با حركات انگشتت هم قد علم ميكنه خنديد، يه خنده ي از ته دل و شيرين دستش رو روش گذاشت و لبش رو گاز گرفت

 _سامي ما چطوري دووم بياريم!؟ دكتر گفت همه راه ها بستست يا فقط راه اصلي؟

بلند به شيطنت كلامش خنديدم با ته مونه ي همون خندم 

 _عزيزم والله برا دكتر توضيح ندادم دقيقاً كدوم راه ها رو مسدود كرده شيرين نيم خيز شد و با چشماي گستاخش كه دنياي منه بهم زل زد

 _انگار تو دلت نميخواد ها ولي عالي جناب يه چيز ديگه ميگه! بيا ببين من به فكر كيم

با گفتن كلمه ي عالي جناب پوكيدم از خنده تا حدي كه اون حس گرما و داغ كردن از سرم پريد اين دختر آرامش زندگيمه

همون لحظه چند تا تقه به در خورد و خانم دكتري كه لحظه ي اول شيرين رو ويزيت كرده بود وارد اتاق شد 

 _به به مامان باباي نو پا، هميشه لبتون خندون

با كلمه ي بابايي كه از لبهاي دكتر دراومد باز هم اون استرس پدر شدن منو به شدت درگير كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part582

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با كلمه ي بابايي كه از لبهاي دكتر دراومد باز هم اون استرس پدر شدن منو به شدت درگير كرد

براي اينكه دكتر بتونه راحت تر شيرين رو معاينه كنه از تخت اومدم پايين  بغل پنجره ايستاده بودم كه صداي شيرين رو شنيدم وقتي برگشتم سمتش متوجه شدم دكتر رفته  _مي ترسي؟

اين دختر چرا بهتر از همه منو ميشناسه؟! چرا تك تك رفتارهام رو ميتونه آناليز كنه

سرم رو به نشونه ي تاييد تكون دادم و رفتم سمتش و لبه ي تخت نشستم دستش رو بين دستام گرفتم

شايد تنها كسي كه سنگ صبورمه زنمه ، تنها كسي كه واقعاً تو اين دنيا دارم و بي چون و چرا بهش اعتماد دارم 

 _فكر ميكني زوده براي اينكه بچه داشته باشيم؟ اگه اينجوري فكر ميكني ميتونيم فعلاً دست نكه داريم، ميتونيم سقـ…

هنوز حرفش تموم نشده بود كه سريع و با يه اخم غليظ سرم رو آوردم بالا تو چشماي معصومش كه نگاه كردم از لحن تندي كه ميخواستم تو حرف زدنم بكار ببرم منصرف شدم

خودم رو به صورتش نزديكتر كردم و صورتش رو آروم و نوازش وار لمس كردم

و دست ديگم رو گذاشتم رو شكمش وآروم شكمش رو نوازش كردم

 

 _هيچ وقت حتي به فكرت هم نرسه كه همچين كاري كني، از لحظه اي كه فهميدم حامله اي قلبم از شدت استرس و هيجان يك ثانيه هم آروم نتپيده ،اين جوجه زندگي منه، ثمره ي عشق بين منو تواِ از اين زيبا تر توي دنيا مگه ميشه

فقط تمام استرس من اينه چطوري براش پدري كنم، من نهايتش تا ٥،٦ سالگي پدرم بالا سرم بود، نهايت محبت پدرم نسبت به من اين بود كه عيد كه ميشد پنجاه تومن بيشتر بهمون پول ميداد تا يه پفك بيشتر بخريم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part583

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _تمام محبتي كه به عنوان محبت پدرانه ميبينمش همين بوده، الان ميترسم نه به خاطر اون چيزايي كه تو اون كله ي كوچيكته، ميترسم براش كم بذارم، ميترسم اونجوري كه بايد و شايد نتونم الگوي خوبي براي زندگي بچم باشم، ميترسم حتي ندونم به چي نياز داره و به چي نداره، ميترسم

هيچ وقت نتونم دركش كنم، من هيچ وقت بچگي نكردم هميشه با رهام يا درس ميخونديم يا كار ميكرديم ، ميترسم نتونم درست تربيتش  كنم!

 

به چشماش نگاه كردم، چشماي شيرين ترين زندگيم نمناك شده بود بوسه اي به پيشونيش زدم

 _ميدونم تو هستي، ميدونم تو مادر فوق العاده اي ميشي، ميدونم تو كمكم ميكني، ولي بازم نميتونم جلو خودم رو بگيرم و نترسم، بهش فكر ميكنم، يه چيز كوچيك ، حتي كوچيكتر از بازوهام رو ميدن دست من و تو ميگن بيا بزرگش كن، ميترسم بي عرضه باشم و نتونم اون جوري كه بايد و شايد كمكت كنم ،

تازه متوجه شدم چشماي خودم هم مرطوب شده، يه لبخند آروم اومد رو لبم

 _من رهام مرد، ياسر مرد، تو از پيشم رفتي ولي هيچ وقت نترسيدم ،ناراحت شدم، غصه خودم، حتي شكستم ولي هيچ وقت چشام خيس نشد ،الان اين كوچولو باعث اين حالم شده

خم شدم و عميق شكم شيرين رو بوسيدم و صورتم رو آروم روي پوست نرم و صاف شكمش كشيدم

 

 _ميخوام برات باباي خوبي باشم، ميخوام هرچيزي كه من نداشتم تو داشته باشي و هرچيزي كه از محبت كم داشتم تو از محبت بي نياز باشي، دروغ نميگم ميترسم نتونم برات باباي خوبي باشم و با تمام وجود قول ميدم تمام سعي خودم رو بكنم تا بهترين باشم

شيرين دستش رو توي موهام حركت داد و آروم زمزمه كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part584

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 “بهت افتخار ميكنم مرد من”

اوج خوشبتي شايد همين لحظه و همين ثانيه باشه مگه فراتر از اين هم داريم؟

 

وقتي كه عزيز ترين زندگيت بهت افتخار كنه، مگه بالاتر از اين هم داريم سرم رو از روي شكمش برداشتم و رفتم سمتش و دراز كشيدم  شيرين هم اومد بغلم توي موهاش عميق نفس كشيدم

 

موهاش هنوز تافت داشت ولي هنوز هم بوي خود موهاش رو ميشد حس كرد و اون آرامشي كه حتي قوي ترين مسكن ها هم نميتونست بهم بده رو عزيزترينم با كمال ميل اين آرامش رو در اختيارم ميگذاشت

 _قول ميدم تا آخرين نفسي كه بكشم، حتي تو سخت ترين شرايط قسم ديگه هيچ وقت نميرم و اين رو بدون از هيچي نترس، همون جوري كه بهتر مرد دنيا براي مني و من به وجودت افتخار ميكنم… 

دستم رو گرفت و رو شكمش گذاشت و آروم حركت داد

 

 _براي جوجه مون هم بهترين پدر دنيا ميشي و بهت افتخار ميكنه

گوشش رو گاز ريزي گرفتم

 _كسي نميتونه براي من جوجه بشه، جوجه فقط تويي  لطفاً لقب خودت رو به كسي نده جوجه رنگي ناز من خنديد و تو بغلم يكم خودش رو لوس كرد سرش رو برگردوند سمتم 

چون از من يكم پايين تر بود و سرش رو سينم بود يكم كه خودش رو كشيد بالا لباش به گردنم رسيد كه با عشق و عميق بـوسه ي نرمي رو گردنم زد و آروم و با عشوه زمزمه كرد

 

 _راستي از دكتر پرسيدم گفت فقط راه اصلي مسدود شده اونم تا اطلاع ثانويه و راه هاي فرعي كاملاً بازه و ميتونيم براي رسيدن به مقصد ازشون استفاده كنيم!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part585

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _راستي از دكتر پرسيدم گفت فقط راه اصلي مسدود شده اونم تا اطلاع ثانويه و راه هاي فرعي كاملاً بازه و ميتونيم براي رسيدن به مقصد ازشون استفاده كنيم!

بلند بلند خنديدم و به چشماي شيطونش نگاه كردم محكم تو بغلم چلوندمش 

اين شيريني رو به ارزشمند ترين چيزهاي دنيا نميدم اين دختر فوق العادست

 

 

“شيرين”

 

 

 _پس خوش ميگذره

 _اوووف عاليه … يعني جاتون خالي شيطون گفتم

 _مطمئني جامون خاليه؟ بلند خنديد 

 _الان كه فكر ميكنم نه اصلاً هم جاتون خالي نيست مخصوصاً تو اصلاً جات خالي نيست!

صداي قدمهاي سام رو شنيدم كه گفتم

 _بسه ديگه دلم رو آب كردي انقدر تعريف كردي، بذار اين جوجه از جاش در بياد منم با شوهرم مجردي ميريم جزاير مالديو بلند خنديد

 _بدبخت تو تازه بايد گريه و جيغ هاي بچه رو تحمل كني، اين تازه ساعت

٣ صبح بيدار ميشه ميخواد با شما بازي كنه، هفت صبح كه شما بايد بيدار بشيد اون تازه خوابش ميبره، تازه ميخواي اون موقع بياي ماه عسل؟!

جيغي كشيدم

 _به تو چه اصلاً! در ضمن خوبه ٣ روز ديگه بر ميگردي اون موقع وقتي تمام كارهاي عروسي رو روي دوش تو ريختم ميفهمي يه من ماست چقدر كره ميده

 _خوشم مياد با بچه تو شكمت تصميم داري عروسي هم بگيري

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part586

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همون لحظه سام در رو باز كرد و اومد داخل

با خستگي كراواتش رو باز كرد و به قيافه ي آويزون من خنديد و سوالي نگام كرد و با سرش اشاره زد كيه؟ منم با صداي بلند گفتم

 “پارميسه! كي ميتونه باشه بغير از اين ور  ور جادو؟”

با خنده اومد نزديكم و گوشي رو ازم گرفت و در حالي كه پارميس داشت حرف ميزد  كه صداش رو زد رو اسپيكر

 _تو شوهر هم كردي آدم نشدي؟ چي ميخواي از اين زن من ها؟

پارميس_ دوست خودمه دلم ميخواد سر به سرش بذارم! تو چي ميگي گوريل؟

سام پوزخندي زد و گفت

 _عزيزم من اوني كه بايد بپسنده پسنديده نيازي نيست شما برا هيكل من لقب بزاري!

 

چشمكي بهم زد كه خندم گرفت

الحق سامي خوب بلده جواب پارميس رو بده پارميس با حرص گفت

 _اصلاً اون كت و شلوار دومادي كه سفارش داده بودي رو هم نميذارم ميلاد برات بياره!

 _تو باز كم آوردي؟

 

سام به اين حرف من بلند بلند خنديد  دو نفري حسابي حالشون رو گرفته بوديم

سام با دستش علامت سكوت رو بهم نشون داد كه چيزي نگم

اارميس هم داشت جلز و ولز ميكرد و چرت و پرت ميگفت سام لپتاپش رو آورد و بازش كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ  توهم[(🔱 (M.R

 #Part587

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

شروع كرد به بازي كردن با كيبرد لپتاپ و به ثانيه نكشيد كه قيافه ي حرصي لارميس جلو روم بود

واي خدا با يه لباس خواب صورتي حرير رو تخت نشسته بود  فقط بالا تنش مشخص بود داشت با تبلت باهامون حرف ميزد هندسفري تو گوشش بود  اثري از ميلاد نبود

به روي خودمون هم نمياورديم كه داريم ميبينيمش و همچنان به حرفاش گوش ميداديم كه يهو صداي دري رو شنيديم و بعدش ميلاد 

البته اولش فقط از كمر به پايينش تو تبلت ديده مي شد  ولي بعد خم شد سمت پارميس  

 

بغلش نشست و صورتش  رو بوسيد

منم به خاطر اينكه پارميس حرفش رو قطع نكنه بيشتر حرصش دادم كه اونم ماشالله به يه تلنگر بنده سريع جوابم رو ميداد

 

من و سامي به دور جلو خودمون رو گرفتيم كه منفجر نشيم

ميلاد شروع كرده بود به بوسيدن هاي ريز ريز پارميس و داشت رسماً شيطوني ميكرد

توله سگ اي واي ببين داشت چي كارش ميكرد كم كم رسيده بود به گردن پارميس اين صحنه ها دقيق جلو چشم ما بود

پارميس يهو گفت

 _اصلاً به من چه هر غلطي دلتون ميخواد بكنيد من رفتم يهو سام داد زد

_ پارميس بابا الان از حموم اومده بيرون ولش كن پارميس يهو چشاش گرد شد و اينور اونور زرو نگاه كرد

ميلاد داشت يه جيزايي به لارميس ميگفت كه ما نشنيديم فقط حركت لباش رو ديديم كه پارميس ميكروفون هندفري رو اورد جلو دهنش و خودش رو جمع و جور كرد وگفت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part588

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _چي ميگي بابا

ميلاد بازم داشت شيطوني ميكرد كه ايندفعه من با خنده گفتم

 _هيچي ميگه الان از حموم اومده بيرون بهش بگو انقدر خودش رو گربه نكنه و خودشو مثل گربه به تو نمـ.الـه، وگرنه باز حموم لازم ميشه ها!

يهو ميلاد رو از خودش دور كرد ، پارميس ديوونه شده بود بازم نگاهي به دور و بر انداخت و يهو چشمش به دوربين تبلت افتاد چند لحظه زل زد به دوربين

اين دفعه صداي ميلاد رو شنيدم كه ميگفت ” چي شده؟ چرا اينجوري ميكني؟ خوبي”

يهو پارميس جيغي زد و رو به دوربين انگشتش رو تو هوا تكون ميداد  _بذار برگردم، ميكشمتون بازم جيغي زد

 _سام ميكشمت عوضي ميلاد ايندفعه متعجب گفت

 _چته تو

لارميس با حرص گفت اين دوستت ما رو هك كرده و از اون موقع داره تو رو ميبينه داره چي كار ميكني؟

ميلاد وقتي پارميس حرفش تموم شد زد زير خنده پارميس بيشتر ديوونه شد و ميلاد رو با حرص هول داد

اومد با حرص تماس رو قطع كنه كه ميلاد ميكروفون هندفري رو گرفت و گفت

 _داداش داشتيم؟ بايا خوب ديدي حالم بده ول كن گوشي رو قطع كنيد ديگه

من و سام صداي قهقهه مون بلند شد كه همون لحظه گوشي قطع شد و نميدونم تبلت رو كجا گذاشتند كه فقط يه تصوير سياه ميديديم محكم لپ اين شوهر شيطونم رو بوسيدم

 _عاشقتم عاشق!

ارووم كش داري گفت و دماغش رو روي دماغم كشيد  _منم ميخوام

بدون اينكه حرفي بزنم از خدا خواسته دو طرف يقه ي پيرهنش رو به خودم نزديك كردم و لبـ.ام رو روي لـبـاش گذاشتم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part589

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بدون اينكه حرفي بزنم از خدا خواسته دو طرف يقه ي پيرهنش رو به خودم نزديك كردم و لبـ.ام رو روي لـبـاش گذاشتم اين مرد زندگي منه 

من بدون سام نميتونم حتي زندگي كنم زندگي من پر از آرامشه و اين آرامش از طرف سام روي تخت دراز كشيدم كه روم خيمه زد

مثل قبلنا خودش رو ننداخت روم تا به شكمم فشار نياد ولي اين باعث نميشد از خشونتش كم كنه داشتم ديوونه ميشدم براش

بعد اينهمه مدت يه جسم شدنمون باعث ميشد به اوج احساسم برسم لبش رو گاز ريزي گرفتم كه اخي گفت و ازم دور شد

نفس نفس زنان ازم دور شد و به چشمام زل زد  _داشتيم؟

شيطون نگاش كردم و لبم رو گاز گرفتم و اروم و خيلي هـات زمزمه كردم   _چرا كه نه؟

سرش رو برد زير گردنم و گاز آرومي گرفت كه اخـي گفتم

 _پس مشكلي نداري با كبود شدن هوم؟

اخم مصنوعي كردم ولي اون اهميت نداد و به كارش ادامه داد با حركت لبهاش رو پوستم كم آوردم و زير گوشش گفتم 

 _بسه خودت رو ميخوام

خنديد و دامن كوتاهم رو داد كنار و بعد از مدتها بودنمون تو بغل هم بيشتر از قبل عشقمون رو شعله ور كرد

هر بار نزديك شدنمون به هم اين عشق  رو بيشتر و بيشتر ميكنه درد داشتم و سامي واقعاً باهام خيلي آروم رفتار كرد

 

تمام تنش عرق شده بود ولي يهو دست كشيد و با ناراحتي بهم زل زد

 _ترجيح ميدم اين ٧ ماه رو منتظر بمونم نميتونم تحمل كنم درد بكشي ،دوست ندارم، درد كشيدنت به من لذت نميده بلكه عذابم ميده

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part590

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخندي زدم و كشو پشت سرمون رو باز كردم و پماد بي حسي رو بهش دادم

 _اين رو بزن و ادامه بده، بايد اين راه باز بشه من نميتونم ٧ ماه كامل ازت دور بمونم،

 

لبخندي زد و خم شد سمت لـ.بام و با عشق به چشمام نگاه كرد  _اين رو ميذاريم واسه فردا امروز روش دوست دختر دوست پسري باشه؟ متعجب نگاش كردم كه شيطون خنديد و كم كم رفت پايين و پايين تر اين پسر بلد بود منو ديوونه كنه با لبخند رضايت بخشي اومد بالا

و به صورتم نگاهيي انداخت و لبخندي زد و بوسي برام فرستاد چشمام از شدت خـ.ماري داشت بسته ميشد زمزمه كردم  “خيلي بدي”

 

اروم خنديد

 _تو هم خيلي خوشمزه اي 

با اين حرفش خندم گرفت و يكم ححالم اومد سرجاش

چشمام رو باز كردم و با لبخندنيم خيز شدم و هلش دادم كه افتاد رو تخت  _خوب حالا من تورو مزه كنم ببينم هنوز هم بد مزه اي يا جديداً خوش مزه شدي

همينكه اومد باهام كل كل كنه 

خندش تو گلوش خفه شد و جاش رو داد به ا.ه خفه اي كه تو گلو كشيد مگه بهتر از اين هم هست كه شوهرت از حركات تو لذت ببره  اين يعني قدرت يه زن كه بتونه شوهرش رو رام خودش كنه جوري كه فقط تنش اون رو بخواد و بيذار باشه از بقيه حرف مفته كسايي كه ميگن همه ي مردها يكي هستند خوب از ديد مرها هم همهي زنها يكي هستند

ولي بعضي وقتها اين خودمونيم كه تضادها و تفاوت ها رو ايجاد ميكنيم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part591

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بالاخره از سام دور شدم كه نفس نفس زنان نگام كرد اين دفعه سام به حال من افتاده بود 

تو هوا بوسي براش فرستادم و خودم رو انداختم تو بغلش سرم رو روي بازوش گذاشتم و به بغل دراز كشيدم و يكي از دستام و يكي از پاهام رو انداختم رو تن سام

 

دستم رو به عادت هميشگيم بين سيكس پكاش كشيدم و بعد از مدتها رها شدن و به اوج رسيدن با يه آرامش چشمهام رو بستم هيچ چيزي از يكي شدن با شوهر آدم به اكسي آرامش نميده از هزاران آرام بخش و مسكن هم قوي تره

انگار بچمون هم از اين شيطنتهاي مامان باباش راضي بود انگار اونم خوابيده بود

با نوازش موهام چشام رو باز كردم  _جوجه چشم رنگيم گشنت نيست اووومي كشيده گفتم تقريباً يك ساعتي بود تو اون حالت كرختي و تو بغل هم بوديم  _بريم شام بخوريم؟

 _چيزي نداريم كه!

 _ميخواي يه چيزي بپوش بريم بيرون

 _نوچ تو خسته اي

مردونه خنديد و پيشونيم رو بوسيد و زير لب زمزمه كرد

 

_عاشقتم، در ضمن براي تو هيچ وقت خسته نيستم بازوش رو گازي گرفتم كه دادش در اومد  _منم عاشقتم

 

با حرص بهم زل زد

 _پاشو آماده شو تا تلافي اين گازت رو سرت در نياوردم

با لبخند از جام بلند شدم و لياسهايي كه اينور اونور پرت شده بود رو برداشتم و همونا رو تنم كردم

رفتم جلو ايينه ولي با ديدن كبودي لبهام و گردنم جيغي كشيدم  _ســـام

بلند خنديد و جوابم رو نداد البته خودش ميدونست چه گندي زده آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part592

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 البته خودش ميدونست چه گندي زده بود

 

“سام”

 

_بخواب شيطوني نكن بسه!

 _ببين الان حالم خوبه ميتونم بي حسي بزنم، ببين رفتيم شام خورديم  الان حالم خوبه ،   بيا ديگه 

چشام رو بستم ميدونستم بهش فشار  مياد و اصلاً نميخواستم اذيتش كنم

من سالها براي رسيدن بهش منتظر بودم حالا چند ماهي  دور بودن و تحمل كردن به جايي بر نميخوره

در ضمن همينكه يه جورايي همديگه رو ميتونيم به اوج برسونيم و اون فشار نياز رو كم كنيم بهتره…

با حرص بلالشت رو كوبيد تو سرم كه يهو مچش رو گرفتم و كشيدمش تو بغلم

و محكم تو بغلم قفلش كردم

 

 _بخواب جوجه ي چشم رنگيم، من امشب سيرم، اين شير رو گشنه نكن، در ضمن بذار اين فسقل بابا بياد بيرون براش پرستار ميگيرم كه شبا در بست مال خودم باشي اون موقع همه ي اينا رو دوبل حساب ميكنم تو بغلم آروم گرفت

لبخندش رو نديدم ولي حسش كردم

مثل گربه ي ملوس خودش رو تو بغلم لوس كرد و دماغش رو روي پوستم كشيد

انقدر موهاش رو نوازش كردم تا بالاخره خوابش برد

پيشونيش رو عميق بوسيدم و منم با خيال راحت چشمام رو بستم زندگي يعني اين 

يعني با عشق زندگي كردن يعني آرامش

 …….

 

همون خانم كره اي كه اخرش هم اسمش رو نفهميدم با يه پاكت تو دستش كه جواب نهايي مناقصه داخلش بود اومد سمت ميكروفن همه ي شركت ها با استرس منتظر نتيجه ي نهايي بودند

من، ميلاد ، ياسمن و كامي هر ٤تامون با استرس پامون رو تكون ميداديم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part593

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 كامي رسماً داشت ناخونش رو ميخورد نگاهي بهش انداختم و دستش رو از دهنش در اوردم و محكم گذاشتم رو پاش

 _زشته اين چه كاريه!

 _اگه اين پروژه رو نگيريم…

برگشتم سمتش و با اخم بهش زل زدم  _زر مفت نزن، ميگيريم!

 _از كجا مطمئني؟ جوابي بهش ندادم

خودم هم از حرفم مطمئن نبودم ولي اميد كه داشتم…

شروع كرد به حرف زدن و مترجمش شروع كرد به ترجمه كردن

اصلاً حوصله ي چرندياتش رو نداشتم و منتظر بودم ببينم چه اسمي از دهنش در مياد كه بين كلمات چيني كه حتي يك كلمش رو هم نميفهميدم فقط كلمه ي سامتكنو رو فهميدم

كه با جيغ ياسمن به صحت حرفش پي بردم جيغ هاي ياسمن  از بردم ن مطمئنم كرد همينكه برگشتم كامي و ياسمن تو بغل هم بودن اين دوتا از خوشحالي زده بود به سرشون

يكي از ابروهام رو انداختم بالا كه ياسمن همينكه منو ديد به خودش اومد و از كامي دور شد و هردو خونسردي خودشون رو حفظ كردند ولي من با ابهت و خيلي متشخصانه فقط يه لبخند ژكوند زدم ميلاد هم همينطور

با همه دست داديم و تشكراتشون رو با جون و دل قبول كرديم همينكه تمام شد بازم با ابهت رفتيم سمت ماشين و سوار شديم

همينكه راه افتاديم نيم نگاهي با ميلاد بهم انداختيم و تازه بلند داد زديم از خوشحالي بلند بلند ميخنديديم ميلاد يه آهنگ گذاشت

همون اهنگ آدماي شرطي از رضا يزداني مثل ديوونه ها تو اتوبان لايي ميكشيدم

شيرين زنگ زد، به ميلاد اشاره زدم اهنگ رو خاموش كنه همينكه گوشي رو برداشتم خودم رو زدم به ناراحتي ميخواستم شيرين رو اذيت كنم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part594

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

ميخواستم شيرين رو اذيت كنم با حالتي دپرس و ناراحتي لب زدم  _سلام عزيزم

سكوت كرد و ترجيح داد حرفي نزنه منم به خاطر اينكه بيشتر حرفم تاثير گذار باشه اه عميقي كشيدم

ولي انگار اون خيلي زرنگ تر از من شده و خيلي هم باهوش تر

 _ديگه اين جوري شده منو دست ميندازي ، من همينكه دهن باز ميكني ميدونم دروغ ميگي يا راست ميگي با دهن باز به حرفهاش گوش ميدادم

اين از كي انقدر راحت عكس العمل هاي منو ميتونه تشخيص بده يهو صداش رو شنيدم

 _عزيزم حواست به رانندگيت باشه  در ضمن با ميلاد بيايد خونهي ما، من و پارميس آماده شديم كه شام ما رو ببريد بيرون از تعجب چشمام گرد شد 

اين امكان نداره با ته خنده اي ادامه داد

 _سام چش گرد اصلاً بهت نمياد چشاتو اينجوري نكن!

ناباور گفتم

 _از كجا ميتوني منو ببيني تك خنده اي كرد

 _نميبينمت آقايي، فقط دارم حدث ميزنم

سرم رو دور تا دور ماشين چرخوندم كه متوجه يه چيز خيلي خيلي كوچيك بغل آيينه ماشين شدم توله ببين چيكار كرده

يه جوري هم جا سازي شده بود اگه من نبودم و اين قطعه مال خودم نبود عمراً متوجهش نميشدم رو به دوربين گفتم  _ميكشمت!

بلند خنديد

 _عاشق كشته شدن با دستهاي تواَم، زود بيايد. خونه ما گشنمونه

 _چطور اين كارو كردي…

 _خوب من نميتونم هكت كنم ولي ميتونم برات دوربين كاربذارم حالا يه بار من تو رو تحت نظر داشته باشم چي ميشه؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part595

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

بلند خنديد از اون ور صداي پارميس هم اومد

بدون خداحافظي قطع كردم و به ميلاد متعجب نگاه كردم ميلاد_ چي شده؟

 _هيچي شيرين داره تلافي روزهايي رو در مياره كه من هكش كرده بودم ميلاد بلند خنديد و با همون ته مونده ي خندش گفت

 _انگار خونه ي شما منتظرند تا ببريمشون شام بيرون چشمكي به ميلاد زدم

 _ميبريمشون يه جاي فوق العاده ميلاد مشكوك نگام كرد كه چيزي نگفتم

به كامي و ياسمن هم اس ام اس دادم كه بيان اونجا ميخواستم همه دور هم باشيم

رسيديم خونه كه شيرين و پارميس مجال ندادند كه بريم داخل خستگي در كنيم

هر دو با كفشهاي پاشنه بلند و شيك و پيك اومدند و سوار شدند اگه ميدونستند ميخوام كجا بريم كلم رو ميكندند

 ………

انقدر حرف زده بوديم و سرشون رو گرم كرديم اصلاً حواسشون نبود كه داريم كجا ميريم

پارميس يه لحظه به خودش اومد

 _هي ما داريم كجا ميريم؟ شيرين هم نگاهي به اطراف انداخت  _چرا از تهران خارج شديم!؟

من و ميلاد سكوت كرديم كه شروع كردند به داد و بيداد ولي ما تقريباً رسيده بوديم ماشين رو نگه داشتيم

انگار كام ان و ياسمن زودتر رسيده بودند

وقتي پياده شديم انتظار داشتم شيرين عصبي بشه ولي با لبخند نگام كرد  _يادش بخير!

لبخندي زدم كه سريع دستش رو دور بازوم حلقه كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part596

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸  با هم رفتيم بالا

پاتوق ميلاد … همونجايي كه جزء اولين خاطرات مشترك ما بود

اولين چتر بازيمون تو بغل هم

آتيش روشن كردنمون و دور هم بودنمون

وقتي رسيديم بالا بغل ساختمون كوچيك ميلاد ياسمن و كامي داشتند چوبها رو ميداشتند تا آتيش روشن كنند ياسمن اين كار ها رو خوب بلد بود يه لحظه فكر كردم كاش بهش نميگفتم بياد اينجا پر خاطره بود براش

ميلاد مثل هميشه جوجه هايي كه سر راه گرفته بوديم رو به سيخ كشيد و آو رد سمت آتيش

شيرين مثل هميشه رو پاهاي من نشسته بود و من با تمام وجود عطر موهاش رو ميبلعيدم

همه غرق افكار خودمون بوديم سكوت شب رو صداي ميلاد شكست وقتي كه شروع كرد به خوندن

“آدما با هم و تنهان هر كدوم يه جور معمان”

“بعضی واژه ها يه رازن بعضی واژه ها بی معنا”

“آدما نقشای رنگی گاهی شادن گاهی غمگين”

“آخه زندگی بنا نيست كه سراسر باشه شيرين”

“زير اسمون اين شهر چرا دشمنی چرا قهر”

“وقتی كه ميشه تهی كرد جام زندگی رو از زهر”

“جام زندگی رو از زهر”

“آدما خوابن و بيدار ادما راضيو بيزار”

“آدما قصه ی جاری قصشون قصه ی تكرار”

“چی حقيقت چی سرابه چی گناهه چی ثوابه”

“چهره های اشنايی صورتی پشت نقابه صورتی پشت نقابه”

“آدما با هم و تنهان هر كدوم يه جور معمان”

“بعضی واژه ها يه رازن بعضی واژه ها بی معنا”

 

 , [24.12.18 13:08]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part597

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 ……..

 

مامان بالاخره برگشت خونه و خدا رو شكر به گفته ي دكتر ها خطر رفع شده ولي نميدونيم چقدر بيناري روي مغزش تاثير گذاشته

و به خاطر سن بالاش شامس زيادي هم نداره و احتمال زياد سالهاي كمي مونده تا بتونه با ما سپري كنه امروز رفتيم دكتر 

پسر كوچولوم رو تو مونيتور ديدم

شيرين دوست داشت دختر باشه ولي بعد از شنيدن صداي قلبش ديگه براش مهم نبود جنسيتش چي باشه منم همينطور

قول دادم، به خودم قول دادم بهترين زندگي رو براش محيا كنم كه هيچ وقت مثل من مثل تو مثل رهام مجبور نباشه از راه هايي كه درست نيست وارد عمل بشه

كاش بودي پيشمون

ديروز ياسمن رو راهي كردم، راستش ديروز ميخواستم بيام پيشت ولي وقتي اومدم ديدم با هم خلوت كرده بوديد  دلم نيومد خلوت خواهر برادرانتون رو بهم بزنم منو ببخش نتونستم خوب براش برادري كنم هركاري كردم قانع نشد اي ران بمونه ميگفت ميره پيش امير خان 

ميخواست روزهاي آخر امير خان رو پيشش باشه ، انگار روزهاي آخر امير خانه

پارميس…. حالش خوبه خيلي خوب

هر دوتاشون حالشون خوبه

شايد زندگي اونا بر پايه ي عشق نباشه

ولي محبت و دوست داشتم و آرامش از ني ني چشماي هر دوتاشون ميباره ميدونم بخيل نيستي و ميدونم خوشحالي كه پارميس الان خالش خوبه سرم رو برگردوندم و به شيرين كه بغل ماشين منتظرم ايستاده نگاهي ميكنم دستم رو روي سنگ قبري كه تازه شستمش و روش گلاب ريختم ميكشم

 _ديدي، آخرش مال من شد، آخرش هم با تمام بدي ها و خوبي ها آخرش  به تمام چيزهايي كه ميخواستم رسيدم ولي حسرت اينكه كاش تو ميبودي هنوز رو دلم هست، تو از برادم بيشتر بودي هميشه، تو منو وادار كردي اين راه رو برم، تو بهم نشون دادي تا براي عشقم تو هر راهي لازمه قدم بذارم حتي مرگ !

الان خوشحالم داداش الان خوبم ياس بالاخره همه خوبيم

 روي سنگ قبرش رو بوسه اي زدم و بغضم رو پس زدم و رفتم سمت شيرين بهش رسيدم و عميق پيشونيش رو بوسيدم كه زمزمه كرد  _خوبي؟

به چشمهاي مهربون و رنگيش نگاه كردم و صورتش رو آروم نوازش كردم  _تو باشي من هميشه خوبم لبخند نازي زد

 _من تا آخر عمرم هستم 

 

🌸پايان🌸 .

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن