رمان عروس استاد پارت ۹

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

این سام بود؟دختری با چشم‌های بسته و کاملا برهنه مقابلش زانو زده بود و سام هم موهاش و توی مشتش گرفته بود و داشت می‌کشید.
می‌تونستم بفهمم این عکس قدیمیه،از تیپ سام معلوم بود اما آرمین این عکس و از کجا آورده بود؟
دوباره دستش رو کنار برگه‌م می‌ذاره و نامحسوس خم می‌شه و آروم زمزمه می‌کنه:
_بی دی اس ام،اون عاشق س*ک*س خشنه و دوست داره زنا رو برده ی جنسی خودش کنه.اگه یه سرچ توی اینترنت میزدی متوجه میشدی چون این عکس اوایل محبوبیتش پخش شد. تو با چنین آدمی چی‌کار داری؟
گوشی رو برگردوندم تا عکس و نبینم. من سه روز بود تمام وقتم رو با سام میگذرونم و حالا فهمیدم که اون…
گوشی و توی جیبش گذاشت قدم زنان به سمت آخر کلاس رفت.
سعی کردم به خودم دلداری بدم:اون فقط یه عکسه.حتی اگه واقعی هم باشه به من ربطی نداره. من فقط با سام دوستم دلیل نمیشه که…
حس موذی گری توی دلم گفت
_اگه بلایی سرت می‌آورد و وادارت می کرد که…
حتی فکرشم مو رو به تنم سیخ کرد.
دیگه کلا نتونستم فکری برای سؤال هفت بکنم نه تنها سؤال هفت که کل سؤال های بعد از اونو.
لعنت به تو آرمین چه استادی هستی که گند زدی به تمرکزم.
به هزار بدبختی حواسم و جمع کردم و هر چی تو ذهنم بود و جواب دادم دو سوال آخر رو هنوز جواب نداده بودم که اعلام کرد زمان امتحان تمومه.
پوفی کردم… سه تا سوال و که حل نکردم دو نمره هم قراره ازم کم بشه لابد باید یه صفر گنده بهم بده دیگه.
برگه ها رو تحویل گرفت و به سمت میزش اومد.
همه یکی یکی از کلاس بیرون می‌رفتن اما من از جام جم نخوردم.
بعضی از دخترا به بهانه ی سوال دور آرمین جمع شدن که اونم با یه جمله که پاسخگو نیستم همشونو رد کرد.
کم کم کلاس خالی شد و من موندم و اون.
نگاهی به قیافه ی طلبکارم انداخت و گفت
_چیه؟
_چرا انقدر تو کارام سرک می کشی؟
دستاش و لبه ی میز گذاشت و کمی به سمتم خم شد و گفت
_شاید به خاطر اینکه هنوز بچه ای و نمی تونی تشخیص بدی طرف مقابلت چه آدمیه؟
_شاید من بخوام با یه قاتل زنجیری ازدواج کنم به تو مربوطه؟
_نیست؟
_چرا باشه؟
با چهره ی متفکری گفت
_شاید چون برام مهمی.
_شاید؟هیچ دختری نمیتونه برات مهم باشه تو بی رحمی آرمین هنوز یادم نرفته سیگار و چطور کف دست ستاره سوزوندی اون دوستت داشت.
با نگاه معناداری گفت
_منم تو رو دوست داشتم مگه سیگار و رو سینم خاموش نکردی؟
نفسم از جمله ای که گفت بند اومد. فهمید و با لبخند کجی گفت
_مثل سگ عاشقمی.
_نیستم.
سر تکون داد و گفت
_هستی.
عصبی بلند شدم و داد زدم
_نیستم من عاشقت نیستم.
از اونجایی که در کلاس نیمه باز بود نگاهی به در انداخت تا کسی نشنیده باشه.
دستش و توی جیب شلوارش کرد و محکم و جدی گفت
_از اون پسره فاصله بگیر.
با سر تقی گفتم
_نمیگیرم با اون عکس مسخره چی می‌خواستی بگی؟برام مهم نیست
یک تای ابروش بالا پرید نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت
_نکنه عاشق س‌*ک*س خشن بودی و من نمی‌دونستم؟ چرا با اون پسره؟ چرا با من نه؟

با حرص نگاهش کردم که گفت
_انقدر حرص نخور شب ساعت هشت آماده باش میام دنبالت
دستم و به کمرم زدم و گفتم
_به چه مناسبت؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_سوپرایزه.
خندم گرفت
_تو و سوپرایز؟
کیفش رو برداشت،چشمکی زد و گفت
_حالا شب میبینی.
نموند که اعتراض کنم. خیلی شیک و مجلسی حرفش رو به کرسی نشوند و از کلاس بیرون رفت
* * * * *
_ببینم آرمین فیلم رمانتیک دیدی تازگیا؟ بابا ما کدوم کارمون مثل آدمیزاد بود؟آخه چرا چشمامو بستی الان میوفتم.
صدای خندش اومد
_حالا یه سوپرایز آدمیزادی که داشته باشیم؟
_ببینم صدای آتیش میاد نکنه میخوای منو بسوزونی؟ از تو بعید نیست
_تو راست راستی منو با یه قاتل سریالی اشتباه گرفتی. میخوام چشماتو باز کنم آماده ای؟
سر تکون دادم. چشمام و باز کردم و با دیدن صحنه ی روبه رو خشکم زد.
با لبخند کجی گفت
_نظرت چیه؟
مات به چادر و هیزم های در حال سوختن نگاه کردم و گفتم
_سوپرایزت این بود؟ وسط ناکجا آباد واسم چادر زدی؟
_خوشت نیومد؟
_منو مسخره کردی آرمین؟
اخماش و در هم کشید و گفت
_آدم باش از من همینش بر میاد میخواستم اینجا رو با شمع و گل برات تزئین کنم اما می دونم تو از این قرتی بازیا خوشت نمیاد.
از حرص نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم.
تصور هر چیزی و میکردم الا این.
گفتم
_خوب الان اومدیم اینجا چیکار کنیم؟
مچ دستم رو گرفت و به سمت چادر بزرگ برد.
زیپش رو باز کرد و گفت
_برو تو.
کفش هام و از پام درآوردم و وارد شدم. با دیدن صحنه ی مقابلم لحظه ای نفسم بند اومد.
یه کرسی وسط چادر گذاشته شده بود و روش انواع اقسام خوردنی ها بود.
یه سماور و قوری قشنگ هم اونجا بود.
اشک توی چشمام حلقه زد.من عاشق زندگی های قدیمی،این پشتی ها و این لیوان های قاجاری بودم. اما آرمین اینو از کجا می دونست؟
برگشتم تا چیزی بگم که توی آغوش گرمی فرو رفتم.
چه خوب که بدون جنگ و دعوا و وحشی بازی الان توی بغلش بودم.
سرم و روی سینش گذاشتم و گفتم
_ممنون.
_واسه چی؟
_واسه ی اینجا میدونی من که بچه بودم تو خونمون کرسی داشتیم خیلی دلم تنگ شده بود.
_زود شل نشو سوپرایزهای امشب هنوز تموم نشده.

چپ چپ نگاهش کردم. مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشید.
نگاهم روی خوراکی های خوشمزه ثابت مونده بود.
از انار و هندوانه گرفته تا دلمه و آش.
خندم گرفت…باورم نمیشد اینا کار آرمین باشه برای همین گفتم
_اینا رو ترانه یادت داده؟
یک تای ابروش بالا پرید و گفت
_از کجا فهمیدی؟
_چون این اواخر من راجع به اینا با ترانه حرف زده بودم از اون گذشته اون خیلی طرفدار بهم رسیدن عاشقاست.
نگاه خیرش رو که دیدم تازه متوجه ی حرفم شدم.
به پشتی تکیه داد و گفت
_که عاشقی…
خواستم بشینم که گفت
_اون‌جا نه.
آغوشش و باز کرد و گفت
_بیا اینجا.
از لجش همون جا نشستم و گفتم
_چه نسبتی باهات دارم که بیام ور دلت بشینم؟
پاهاش و زیر کرسی برد و از کنار منقل ردش کرد و روی پاهام دراز کرد و جواب داد
_زنمی.حالا لوس نکن خودتو بیا اینجا. هوس کردم مثل قدیما لش کنی روم موهای مزاحمتم بره تو دماغم پدرم و در بیاره.
خندم گرفت.پاهاش و کنار زدم که از رو نرفت و دوباره گذاشتشون رو پاهام و زل زد بهم.
نگاهم و دزدیدم اما وقتی دیدم قصد برداشتن نگاهش و نداره گفتم
_میشه این طوری زل نزنی بهم؟
_به کی زل بزنم؟ متاسفانه هیچ دافی از این ورا عبور نمی‌کنه وگرنه حتما مسیر نگاهم و عوض می کردم.
با حرص گفتم
_تو آدم نمی‌شی.
_نمیای بغلم؟
قاطع گفتم
_نمیام.
نگاهی به غذاها انداختم و گفتم
_داداشم خبر داره ترانه برای ما ضیافت تدارک دیده؟
با خونسردی جواب داد
_به نظرت اگه خبر داشت می‌ذاشت ما عین آدم دو کلوم حرف بزنیم؟
معنادار نگاهش کردم. صاف نشست و گفت
_نمی‌خوای دست از کارات برداری؟
_کدوم کارا؟
خودش و به سمتم کشید که گفتم
_ببین اگه می‌خوای بازم…
وسط حرفم پرید
_کاریت ندارم اون جعبه رو دیدی؟
به مسیری که اشاره کرد نگاه‌کردم. یه صندوقچه ی کوچیک بود. پرسیدم:
_چی هست اون؟
_بازش کن.
با تردید دستم و به سمت جعبه بردم و بازش کردم.
صدای موزیک آرومی توی فضا پیچید اما من نگاهم روی مجسمه های کوچیکی که می‌چرخیدن خیره موند.
پسری که جلوی یه دختر زانو زده بود و حلقه ای جلوش گرفته بود.
به آرمین نگاه کردم و گفتم
_دارط ازم خواستگاری می کنی؟
دست به سمت سفره برد و جعبه ی کوچیکی برداشت.
بازش کرد…حلقه ی ساده و تک نگینی رو جلوم گرفت و گفت
_باهام ازدواج کن.

انتظارش رو داشتم اما نمی‌دونم چرا این طوری ماتم برد.
نگاهم رو به حلقه دوختم و ناخودآگاه گفتم
_تو دلم و میشکنی.
قاطع جواب داد
_نمی‌شکنم البته تا وقتی پا رو دمم نذاری.
زهرخند زدم و گفتم
_عصبیت کنم لابد میخوای تحویل یکی مثل شاهرخ بدی منو.
به صورتش نگاه کردم و گفتم
_تو بی رحمی حتی نسبت به کسی که دوستش داری.خیانت میکنی. همیشه خودت اولویت داری. کارهایی میکنی که من ازت میترسم. نمیتونم آرمین نمی تونم باهات ازدواج کنم.
در جعبه رو بستم و خواستم بلند بشم که دستش و روی رون پام گذاشت و مانع شد.
_داری وادارم میکنی مجبورت کنم چون محاله من چیزی و بخوام و به دستش نیارم.
_چه جوری؟ چه جوری میخوای مجبورم کنی؟
با لبخند محوی گفت
_فعلا فکر اون راهش و نکن.
دستش و بالا آورد. شالم و از سرم در آورد و گیره ی موهام و باز کرد.
دستش رو لای موهام فرو برد و زمزمه کرد
_دلت برای شبامون تنگ نشده؟
خودش و بیشتر سمتم کشید و بدون هیچ فاصله ای بهم چسبید.
انگار هیپنوتیزمم کرد که نتونستم از جام تکون بخورم.
سرش رو توی گردنم فرو برد و به زمزمه هاش ادامه داد
_می‌دونی عادت ندارم تختم خالی باشه؟از وقتی طلاقت دادم هیچ رابطه ای نداشتم. خواستم ولی چشمای پدرسگت نذاشت.
دستش که به سمت دکمه ی پالتوم رفت با ترس گفتم
_نه… نکن.
با صدای خماری گفت
_حالیته داغ کردم؟واسه خاطر تو؟
سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_نمیشه آرمین خواهش میکنم.
_تو چشمات میخونم تو هم دلتنگی.
سکوت کردم.ادامه داد
_ببینمت.
نگاهش کردم. سرش رو جلو آورد و گوشه ی لبم رو بوسید و گفت
_هلم بده عقب… جیغ و داد راه بنداز… فرار کن یه کاری کن باور کنم دوستم نداری باور کنم دلت برام تنگ نشده.
هیچ حرکتی نتونستم بکنم. رباط نبودم… احساس داشتم.
با چشم های تب دارش منتظر بهم نگاه کرد.
عقلم پاره سنگ برداشت. سرم رو جلو بردم و این بار من بوسیدمش و مهر تایید روی خواسته ش زدم.
هلم داد که روی چند تا بالش اون جا پرت شدم.
به سمتم خم شد و این بار هیچ مهلتی برای فکر کردن به جفتمون نداد.

* * *
در حالی که به خودم میلرزیدم پالتومو پوشیدم و شالم و روی سرم انداختم.
خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت و با صدای گرفته ای گفت
_کجا؟
بدون این‌که به چشماش نگاه کنم گفتم
_نباید این طوری میشد آرمین…ولم کن.
با کج خلقی نشست و بلوزش و برداشت و با اخم های درهم پوشید و گفت
_میدونی از رابطه ی نصفه و نیمه بدم میاد.باکره نیستی که وسط راه جا میزنی.
با چشمای اشکی نگاهش کردم. دستم و از دستش کشیدم و بلند شدم…
داشتم کفشامو می پوشیدم که گفت
_حق نداری واسم قیافه بیای هانا. تر زدی به اعصابم حالا دیگه نمیتونم این قهرکردناتم تحمل کنم.
کفشامو پوشیدم و از چادر بیرون زدم…
چرا احمق؟چرا باز خودتو سپردی دست آرمین؟ کنار آتیش وایستادم و نگاهی به اطراف انداختم. تا چشم کار می‌کرد بیابون و علف و سبزه و دار و درخت بود…
یعنی اگه پیاده می‌رفتم میتونستم از اینجا خلاص بشم؟
هنوز این فکر توی سرم جدی نشده بود که صدای پاش رو شنیدم.
لحظه ای بعد بازوم کشیده شد… از نگاهش می تونستم بفهمم به خونم تشنست. اون همیشه میگفت اگه توانایی نداری همون اول بنال تا سمتت نیام همیشه یه رابطه ی نصفه و نیمه طوری اعصابش و خراب می کرد که تا چند ساعت نمیشد سمتش بری.
منتظر یه حرف ضد حال بودم که گفت
_گریه چرا؟
سریع اشکامو پاک کردم و گفتم
_از این جا بریم.
_قبلش بگو چی شد که یه دفعه هلم دادی عقب.چرا نظرت برگشت؟ چرا نخواستی؟خوب حال ندادم بهت یا…
وسط حرفش پریدم
_چون یاد بار آخر افتادم که چطور با کتک کاری عین وحشیا…
دستش و روی دهنم گذاشت و گفت
_هیشش…فراموش کن.
سرم و عقب کشیدم و گفتم
_اگه باز اشتباه کنم میخوای همون طوری کتکم بزنی و باهام رابطه داشته باشی؟
_دیگه نمی کنم.
_از کجا معلوم؟
به جای جواب دادن بغلم کرد و گفت
_قول میدم.ببین با این ضدحالی که زدی باید می‌چزوندمت اما بغلت کردم گذاشتم آبغوره هاتو بگیری حالا آدم باش و جواب بله نمیدی رو پیشنهادم فکر کن باشه؟
_بعد که فکر کردم می تونم جواب نه بدم؟
_نه نمیتونی.
خندم گرفت و گفت
_زنِ داداشه به ظاهر محترمت کلی غذا برامون پخته بریم تو چادر.گرمم هست ببین چه سگ لرزه ای میزنی.
‌_تو چرا انقدر با داداشم لجی؟
_چون که آدم نیست.
بعد انگار زیر لب با خودش حرف میزنه ادامه داد
_نشونش میدم عاقبت بازی کردن با من چیه.
سرم و از روی سینه ش برداشتم و با تعجب گفتم
_چی کار داری با مهرداد؟آرمین به خدا اگه اذیتش کنی من میدونم و تو…
موهام و از صورتم کنار زد و گفت
_نگران نباش عسلم کاریش ندارم.

با شک نگاهش کردم. دستم و گرفت و دوباره به سمت چادر کشوند.
وارد شدم و این بار هم دورترین نقطه به آرمین نشستم و پاهام و زیر کرسی بردم.
خداروشکر که دیگه اصرار نکرد سمتم بیاد.شام و کاملا دوستانه خوردیم و سعی کردم یک امشب و از فکر پیشنهاد ازدواجش در بیام فکر کردم اون هم بیخیال شده اما وقتی موقع رسوندنم گفت یک هفته وقت داری فهمیدم باید تا یک هفته فکرم رو درگیر پیشنهادش کنم.

* * * *
از دانشگاه بیرون اومدم که چشمم به سام افتاد. دستی برام تکون داد که لبخندی به روش زدم.قسم میخورم نگاه تمام دخترا بهش بود. آخر هم یه گله دختر زودتر از من خودشونو بهش رسوندن و ازش خواستن باهاشون عکس بگیره که اونم با کمال میل چند تا عکس باهاشون انداخت
به سمتش رفتم… با لبخند از جمع دخترا فاصله گرفت و گفت
_چطوری هانا؟
در حالی که نگاه دخترا روم سنگینی می‌کرد گفتم
_خوبم سام.
ابروش و به طرز بامزه ای بالا انداخت و گفت
_سام و هانا… اسمامون بهم میاد.
رو به دخترا کرد و نزدیک به من ایستاد… ازشون پرسید
_به نظرتون ما به هم میایم؟
خوب مسلما از اشخاص خوبی سؤال نکرد چون که همه یک صدا گفتن
_نه… وای اصلا به هم نمیاین…
یکیشون که پرو پرو گفت
_به من بیشتر میای.
سام هم در جوابشون خندید و گفت
_مرسی از پاسخ گوییتون بریم هانا؟
سرم و خاروندم و گفتم
_آخه ماشینم…
_بیخیال فردا هم خودم میرسونمت.
سری تکون دادم و سوار ماشینش شدم.
روشن کرد و پرسید
_دوست پسرتم تو همین دانشگاه درس می‌خونه؟اوه ببخشید دوست پسر سابقت.
با خنده گفتم
_اون استاد دانشگاهه
متعجب گفت
_واقعا مگه چند سالشه؟
_سی و دو.
بیشتر تعجب کرد.
_تو نوزده سالت و اون سی و دو سالشه؟
_با عقل جور در نمیاد؟
شونه بالا انداخت و گفت
_اون جا دختر ها با نهایت سه سال اختلاف سنی وارد رابطه میشن یا هم دخترهای خیلی جوون با مردهایی خیلی پیر راستش و بخوای ما از نظر سنی هم بهم میخوریم من بیست و دو سالمه.
چشمام اندازه ی دو تا توپ شد و افتاد جلوی پام
_با این قد و هیکل بیست و دوسالته؟
خندید و گفت
_رشدم خوب بوده
_خوب حالا چرا اومدی دنبالم؟
نگاهم کرد و بی مقدمه گفت
_اومدم ازت بخوام باهام بیای پاریس و اونجا…
چشمکی زد و ادامه داد
_دوست دخترم بشی.

قند تو دلم آب شد. چنین پسری به من پیشنهاد داده؟
آب دهنم و قورت دادم و گفتم
_من ایران و دوست دارم.
_یعنی مشکلی نداری که توی ایران دوست دخترم شی؟
سکوت کردم،دیشب آرمین و امروز سام…
بی هوا گفتم :
_یه عکسی ازت توی اینترنت دیدم که زیاد خوشایند نبود.
فوری فهمید که منظورم با کدوم عکسه…نفسش و فوت کرد و گفت
_اون برای نوزده سالگیم هست من یک سالی هست که درمان ‌شدم.
سری تکون دادم که ادامه داد
_متاسفم… امیدوارم اون عکس باعث نشه بهم جواب نه بدی… من اکثر دوست دختر هام خودشون به سمتم اومدن. شاید تو اولین دختری هستی که جذبش شدم،هم چهره‌ت هم انرژی مثبتی که داری باعث میشه دلم بخواد همش با تو باشم.می دونی کنار تو شادم، خوشحالم…می‌خندم، زمان برام بی معنی میشه. احساسی دارم که تا الان نداشتم. اگه بابت اون عکس ناراحتی من حاضرم تا وقتی تو نخوای هیچ رابطه ای باهات نداشته باشم. فقط همین که اجازه بدی باهات از حسم بگم و کمی لوست کنم برام کافیه
آخ آرمین… آخ داغت به دلم اگه دیشب یه جمله از حرف های سام و می گفتی بله رو داده بودم اما ببین،یکی دیگه با زبونش داره خرم میکنه.
خواستم چیزی بگم که گوشیم زنگ خورد. مهرداد بود.لبخندی زدم و جواب دادم
_جانم؟
_هانا کجایی؟
صداش به نظر مضطرب میومد که گفتم
_بیرونم چی شده؟
_نمی‌دونم،حال ترانه خوب نیست.منم که نزدیکش میشم حالت تهوع میگیره. میتونی بیای خونه ی ما؟
سریع جواب دادم :
_آره حتما الان خودم و می‌رسونم.
قطع کردم و تا خواستم حرفی بزنم باز موبایلم زنگ خورد.
آرمین بود،ریجکت کردم اما هنوز لحظه ای نگذشت دوباره زنگ خورد.
کلافه جواب دادم
_بله؟
با شنیدن صدای غریبه ای جا خوردم
_هانا خانم؟
_بله شما کی هستین؟
جواب داد
_من یکی از دوستای آرمین هستم راستش گفت به شما زنگ بزنم حالش اصلا خوب نیست.
در حال حاضر فقط ترانه برام مهم بود پس گفتم
_شما زنگ بزنید دکتر شخصیشون بیاد.یا اگه خیلی وضعیتش اورژانسیه میتونید با اورژانس تماس بگیرید.
_هانا خانم آرمین از زور مشروب زیادی که خورده به این روز افتاده فقط زمزمه کرد هانا. امروز صبح سردرد وحشتناکی داشت اما الان تقریبا بی‌هوش شده.
دروغ چرا نگران شدم…
پوست لبم رو کندم و گفتم
_الان کار دارم شماره ی دکترش توی گوشیش سیوه. نادری
این و گفتم و قطع کردم…سعی کردم هیچ عذاب وجدانی نداشته باشم. اون بازی جدیدشه اما فعلا ترانه مهم تره

به سام گفتم من و به خونه ی مهرداد برسونه. بیچاره پر و بالش شکست اما چیزی نگفت.
با نگرانی پشت در خونه ی مهرداد ایستادم و چند تقه به در زدم. طولی نکشید که خود ترانه درو باز کرد.
نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم
_خوبی تو؟
سر تکون داد و گفت
_خوبم مهرداد زیادی شلوغش می کنه بیا تو!
وارد شدم و نگاهی به اطراف انداختم و پرسیدم
_خودش کجاست؟
خنده ی کوتاهی کرد و گفت
_بیرونش کردم.
روی مبل نشستم و تازه متوجه قرمزی چشماش شدم و پرسیدم
_دعوا کردین؟
سری تکون داد و پرسید
_چیزی می‌خوری؟
حس کردم از جواب دادن تفره رفت.گفتم
_آب
به آشپزخونه رفت و لحظه ای بعد با لیوان آبی برگشت. کنارم نشست و بر خلاف تصورم سفره ی دلش و باز کرد
_مثلا مواظبمه اما داغونم کرده هانا خیلی بهم سخت میگیره. نه میذاره دانشگاه برم نه با دوستام برم بیرون. سر خود کل ترم و برام مرخصی رد کرده. منم اعصابم خورد شد بهش گفتم چون باهات نمی خوابم دلت پر شده و داری تلافی می کنی. میدونم این طوری نیست اما واقعا عصبی شدم.. سرم داد زد و وقتی حالم بد شد تازه یادش افتاده حاملم.
لبخندی زدم و گفتم
_همه ی اینا به خاطر اینه که دوستت داره
_می دونم اما چون حاملم نباید که برم بمیرم.
خندم گرفت. کاش درد من و آرمین هم همین بود.
یاد حرفای دوستش افتادم و اخمام در هم رفت.
یعنی الان بهتر شد؟گفت تو عالم بیهوشی اسم منو صدا زده… ترانه که دید توی فکر فرو رفتم پرسید
_چی شده؟
مختصر و مفید جریان دیشب و امروز پیشنهاد سام و براش تعریف کردم و در آخر گفتم که حال آرمین بده. نگران بهم گفت
_خوب چرا با خیال راحت نشستی؟
_چیکار کنم ترانه من هنوزم جوابم معلوم نیست دلم نمیخواد نزدیکش باشم.
ازم عصبی شد
_چه ربطی داره؟ آدم که هستی. بیچاره مریضه اصلا فکر کن غریبه ست بلند ‌شو هانا تنهاش نذار گناه داره.
با تردید نگاهش کردم که دستم و کشید و به سمت در برد و گفت
_مهرداد زیادی راجع به آرمین بد می‌گه اما تو باور نکن.برو به منم خبر بده چی شد..
سری تکون دادم… خودمم تا حد مرگ نگران شدم.
توی آسانسور برای خودم اسنپ گرفتم.. خداروشکر زود رسید.
آدرس خونه ی آرمین و دادم و تا رسیدن به مقصد فقط پوست لبم و کندم.
ماشین که جلوی خونش پارک شد حساب کردم و پیاده شدم.
چون اون پسره پای خط گفت آرمین بی‌هوشه پس زنگ نزدم و با کلیدی که داشتم در و باز کردم
با قدم های تند مسیر حیاط رو رفتم… خواستم در رو باز کنم که صدای زنونه ای نفسم و بند آورد.
با خیال اینکه اشتباه شنیدم در و باز کردم و با دیدن صحنه ی مقابلم پاهام به زمین میخکوب شد.

اون یه زن بود که زیر آرمین داشت ناله می کرد؟
چشمام و باز و بسته کردم. اصلا این آرمینه؟مگه مریض نبود؟
قدرت تجزیه ی صحنه ی مقابلم و ندارم.
دختری برهنه دراز کشیده روی میز ناهار خوری و آرمینی که داره…
با حماقت فکر کردم شاید آرمین نباشه اما صدا، صدای خودش بود. گوشام و گرفتم تا صداشون و نشنوم. یک قدم به عقب برداشتم که محکم به در خوردم.
از صدای در سر آرمین به شدت برگشت و با دیدن من رنگ از رخش پرید.
با نفرت نگاهش کردم و گفتم
_تو آدمی نیستی که لایق عشق دختری باشی. تو دلم چالت کردم،همین الان تو دلم چالت کردم.
نگاهم به دختره افتاد و تازه فهمیدم کیه! ستاره…. خوب معلومه وقتی دیشب ناکامش گذاشتم امروز میاد سراغ ستاره… به همین راحتی!
از اون فاصله گرفت و یک قدم بهم نزدیک شد و با صورتی رنگ پریده گفت
_عزیزم….
در و باز کردم و بی معطلی بیرون زدم. هنوز از پله ها پایین نرفته بودم که با همون بالاتنه ی برهنه توی این هوای سرد بیرون پرید و صدام زد
_هانا… نرو گوش بده.
حتی یک لحظه هم مکث نکردم…
هنوز چند قدمی نرفته بودم که بازوم و کشید و برم گردوند.
اشکای مزاحم و از صورتم کنار زدم و گفتم
_چیه؟
به تخت سینه ش کوبیدم و به عقب هلش دادم و داد زدم
_دارم میرم برو به عشق بازیت برس.
دستم و که روی سینش بود توی دست گرفت و چندین بار بوسید و تند گفت
_اومده بودی بهم جواب مثبت بدی آره؟آره هانا؟قسم می‌خورم من نفهمیدم چرا این حماقت و کردم ولی ما هنوز پیش نرفته بودیم…
دستام و از دستش بیرون کشیدم و جیغ زدم
_اما اگه من نمیومدم پیش می رفتی نه؟چه قدر عوضی هستی تو آرمین؟
پشتم و بهش کردم که این بار از پشت در آغوشم کشید و حریصانه گفت
_نمی‌ذارم بری…اشتباه کردم،حماقت کردم فراموش کن… خودمم نفهمیدم چی شد! من نمیخواستم هانا وسوسم کرد.
تمام تنم از برخورد تنش بهم لرزید.
همین الان این بدن چفت زن دیگه ای بود…
هر چه قدر بیشتر تقلا میکردم حلقه ی دستش تنگ تر میشد. اشکم در اومد و هیستریک داد زدم
_دست کثیفتو از دورم بردار…
دادم انقدر بلند بود که حلقه ی دستش شل شد..
با تمام توانم به عقب هلش زدم و با نفس نفس نگاهش کردم و گفتم
_دیگه تموم شدی برام آرمین.
_هانا لطفا…!
پشتم و بهش کردم و به سمت در رفتم.
گریه نمیکنی هانا. یک قطره هم به خاطر یه آدم لاشی اشک نمیریزی.
شنیدم که صدام زد اما برنگشتم.
مردی آرمین. دیگه برای من مردی.

* * * * *
سه ماه بعد.
مانتویی رو جلوم گرفتم و با دنیایی از تردید پرسیدم:
_این خوبه؟ فکر کنم اون قرمزه بهتره.
در حالی که لم داده بود روی مبل نگاهم کرد و گفت
_همش به تو میاد عزیزم بهتم میگم که اگه میخوای همش و بخر.
_اون طوری بازم باید اینا رو ببرم خونه و دوباره غصه بخورم که کدوم و بپوشم خوب یه نظر بده.
نگاهش و به سر تاپام انداخت و گفت
_اون مانتو سفیده عروسکت می‌کنه.
خوشحال از اینکه بالاخره چیزی گفت مانتوی سفید رو از بین حجم مانتو ها پیدا کردم و جلوم گرفتم.
دختر فروشنده با لبخند گفت:
_انتخاب کردید؟ اگه بخواین ستش رو هم برای آقا دارم.
ابرو بالا انداخت و گفت
_خوب بیارید.
فروشنده از خدا خواسته رفت و دقیقه ای بعد با یه کت سفید چرم دوزی شده و شلوار کتون برگشت.
اون ست مردونه رو که دیدم واقعا دلم خواست که اون مانتو رو بخرم.
پریدم توی پرو و گفتم
_بپوش ببینیم چی میشه!
اونم به اتاق پرو بغلی رفت. داشتم مانتوی تنم و در می‌آوردم که چند تقه به چوب بینمون زد و گفت
_نمیشه منم بیام اون ور؟
خندیدم و گفتم
_مسخره بازی در نیاز صدات و میشنون..
_خوب بشنون؟خر باشن اگه تا الان نفهمیدن بینمون یه چیزی هست.
_پوشیدماااا… حرف نزن بپوش!
چند دقیقه بعد در رو باز کردم و همزمان در اتاق پرو کناری هم باز شد.
با دیدنش توی اون لباس ها نفسم بند اومد.
این بشر اول جذابیت بود و بعد دست و پا در آورد.
نگاهی با تحسین به سر تا پام انداخت.هر دو مقابل آینه وایستادیم که گفت
_این لحظه یک سلفی می طلبه.
گوشیش و در آورد. لبخندی رو به دوربین زدم و درست لحظه ی آخر لبش روی گونه م نشست.
معترض نگاهش کردم که گفت
_چشماتو اون جوری نکن و گرنه یه لقمت می کنما.
فروشنده گفت
_پسندیدین؟
هر دو با رضایت سر تکون دادیم.
فروشنده که رفت با فرصت طلبی بهم نزدیک شد و سرش و کنار گوشم آورد و زمزمه کرد
_اگه مامانمم مثل من دلش و باخت و اینجا موندگار شد چی؟
خندیدم
_زبون نریز سام. اگه مامانت از من خوشش نیومد چی؟
_مگه میشه از تو خوشش نیاد عروسکم؟
_خوب مادرا معمولا پسرشون و در حد کسی نمی بینن. مخصوصا مامان تو… به خاطر اینکه اینجا موندگارت کردم قطعا به خونم تشنه ست.
خندید و گفت
_مامان منو نشناختی هنوز!
سر کج کردم و به سمت پرو رفتم.خواستم در و ببندم که پرید داخل. با چشمای گرد شده گفتم
_چی کار می کنی دیوونه؟
با شیطنت گفت
_مگه قرار نبود همه ی مکان های دنیا رو کنار هم تجربه کنیم؟ اینم یک نوعشه.

در پرو رو باز کردم و هلش دادم به بیرون و با چشم غره گفتم
_مکان های بسته نه… حالا هم لباس تو عوض کن.
در پرو رو روش بستم که صدای خندش بلند شد. لباس هامو عوض کردم و تند بیرون رفتم.
ساعت دو کلاس داشتم و هنوز در به در سام بودم. اون دیرتر از من کارش تموم شد…
دستش و دنبال خودم کشیدم و غر زدم:
_کند نباش سام به خدا دیرم شده.
در ماشین و باز کرد و با خونسردی گفت
_کند نیستم عشقم دارم از تک تک لحظات با تو بودن استفاده می‌کنم.
سوار شدم و باز نگاه به ساعت انداختم و با استرس گفتم
_امتحان دارم سام گاز بده.
سرش و خم کرد و گفت
_سفت بچسب عزیزم.
پشت بند حرفش پاش و روی پدال گاز فشار داد.. کمربندم و بستم و گفتم
_بعد کلاسم خودم میرم خونه شب بیا دنبالم.
_نیام دنبالت جلوی دانشگاه؟
_نه نیا..
سری کج کرد و چیزی نگفت. تا رسیدن به دانشگاه با حرص فقط ناخن هام و جویدم. به محض اینکه پارک کرد دستم به سمت دستگیره رفت و تند گفتم
_خدافظ.
مچ دستم و کشید و تا به خودم بیام گونه م رو بوسید و گفت
_حالا برو.
لبخندی زدم و پیاده شدم… این کلاسم رو با گند اخلاق ترین استاد دانشگاه داشتیم. پیرمرد احمق و پر حرفی که اگه یک بار سر کلاسش دیر میکردی خونت رو توی شیشه می‌کرد.
از خدا خواستم تصادف کنه و بمیره تا به جلسه ی امتحان نرسه.
جلوی کلاس با نفس نفس ایستادم. در کلاس باز بود و خداروشکر هنوز نیومده بود.
نفس عمیقی کشیدم که صدایی از پشت سرم گفت
_به موقع رسیدی خانم مجد.
با ترس برگشتم و سینه به سینه ی آرمین شدم. حتی نذاشتم نگاهم توی نگاهش ثابت بشه وارد کلاس شدم و روی اولین صندلی نشستم و با حرص لبم و گاز گرفتم.
با دیدن بچه ها که بلند شدن نگاهم و به در دوختم و با دیدن آرمین که به سمت میز رفت نفسم بند اومد.
نگاهش رو به بچه ها انداخت و گفت
_استاد تهرانی هستم،به خاطر کسالتی که برای استاد طاهری پیش اومد این ساعت رو من به جای ایشون امتحان می‌گیرم.
همه خوشحال شدن اما من رنگ به رخم نموند. این هم از اقبال من… کاش دعا نمیکردم بمیری استاد طاهری…
حالا این ساعت رو چطور بگذرونم وقتی من تمام کلاس هایی که با آرمین داشتم و حذف کرده بودم

سرم و پایین انداختم و حتی وقتی برگه جلوم گذاشته شد سر بلند نکردم.
نفسم و حبس کردم تا بوی عطرش به دماغم نخوره.اون برای من مرده بود،اون هم برای همیشه.
نگاهم و به برگه انداختم و به سؤال ها نگاه کردم. بعد از مدت ها با آرمین توی یک کلاس بودم و این حالم رو بد می کرد و به یادم میاورد که چه طور بهم خیانت کرد.
نتونستم تحمل کنم.بدون اینکه چیزی بنویسم بلند شدم و گفتم
_من باید برم.
کل سر ها به سمتم برگشت.
سنگینی نگاه آرمین و حس کردم.انگار عصبی شد که بی ملاحظه گفت
_بشین سر جات.
سری به طرفین تکون دادم و بدون نگاه کردن بهش حرفم و تکرار کردم.
_من باید برم.
صدای نفس بلندش رو حس کردم.پویا گفت
_زده به سرت هانا؟این امتحان مهمه آخر ترم گند نزن به درسات.
صدای قدم های آرمین رو شنیدم که به سمتم اومد و گفت
_انقدر ضعیفی خانم مجد که تا چشمت به سؤالا افتاد دست و پا تو گم کردی؟
فهمیدم منظورش از سؤالا،خودشه.سکوت کردم… با تحکم گفت
_بشین و خودت و ثابت کن.
لبم و گاز گرفتم و بی اراده نشستم.برات مهم نباشه هانا… آرمین برات مهم نباشه.
سرم و پایین انداختم و تمرکزم و روی سؤال ها گذاشتم. با اراده ی قوی که به خودم دادم تمام سؤال ها رو حل کردم و همزمان با اتمام وقت راضی از سؤال ها برگه م و تحویل دادم.
سام انگار که ساعت گذاشته باشه همون لحظه بهم زنگ زد.
لبخندی زدم و جوابش رو دادم.
_بله
_شیری یا روباه؟
خندیدم و گفتم
_مگه میشه روباه باشم؟
_خانم زرنگ خودمی…دم دانشگاه منتظرتم.
اصلا حواسم نبود که کلاس کم کم داره خالی میشه با تعجب گفتم
_واقعا؟مگه نگفتم نیا؟
_دلم برای عشقم تنگ شد خوب بپر بیرون که هانای خونم کم شده.
با خنده گفتم
_باشه دو دقیقه ی دیگه میام.
تماس و قطع کردم و با دیدن کلاس خالی و بدتر از همه آرمینی که تکیه زده به دیوار به من زل زده بود رنگ از رخم پرید.
معمولا کلاس به این زودی ها خلوت نمیشد.
آب دهنم و قورت دادم و کوله م رو برداشتم در حالی که جون می کندم تا دست و پام نلرزه به سمت در رفتم.درست لحظه ی آخر سد راهم شد.
با سری پایین افتاده گفتم
_برید کنار.
جوابم و با تاخیر داد
_زل بزن تو چشمام و اینو بگو
اخمام در هم رفت. پرسید
_انقدر از من متنفری؟بس نیست هانا؟خط تو عوض کردی کلاساتو حذف کردی رفتی با یه حرومی ریختی رو هم حالا حتی تحمل نداری با من توی کلاس باشی؟وقتی حرف می‌زنم به من نگاه کن میدونی خوشم نمیاد چشاتو ازم بدزدی

در جواب تمام حرفاش یک جمله گفتم
_پشت سر سام درست حرف بزن.
چون نگاهم به سینه ش بود حبس شدن نفسش رو خیلی خوب دیدم. دستش و مشت کرد و نفس عمیقی کشید.
با تحکم گفتم
_از سر راهم برید کنار استاد وگرنه مجبورم مزاحمت تونو گزارش کنم.
زمزمه کرد
_انگار منتطر بهانه بودی وگرنه به این راحتی نمیگفتی گوربابای آرمین و یه هفته ای با اون نمی ریختی رو هم… نکنه از قبل چشمت اون پسره رو گرفته بود؟ هوم…؟نکنه دست پیش گرفتی که…

اصلا نفهمیدم چی شد که دستم و بالا بردم و خواستم بهش سیلی بزنم که مچ دستم و گرفت..
از عصبانیت دلم میخواست جیغ بزنم. نفس بریده گفتم
_ت… تو… تو چه قدر می تونی عوضی باشی؟تو خیانت کردی… تو…حتی یه روز نتونستی پای حرفت بمونی. از جلوی در برو کنار وگرنه جیغ می‌زنم.
همچنان سد راهم موند و با صدای عصبیش گفت
_چند بار بگم نفهمیدم چی شد؟حق داری کارم و توجیح نمیکنم اما تو…
_اما من چی؟شب قبلش ناکام گذاشتمت و فردا تو خواستی با ستاره خانم خودت و ارضا کنی. اینه؟که من یک شب نتونم و تو فرداش…
بی اراده صداش و بالا برد
_بس کن هانا…قهر باش،سال دیگه کاری میکنم اوکی بشی اما جلوی چشم من با اون پسره دمخور نشو.
تو چشماش نگاه کردم و تیر خلاص و زدم
_اون پسره ای که میگی امشب قراره نامزد من بشه.
ناباور نگاهم کرد ادامه دادم
_حالا از سر راهم برید کنار نامزدم منتظره.
سرش و به طرفین تکون داد و لب زد
_ولش میکنی.
پوزخندی زدم
_ولش کنم؟ کسی و که به خاطر من همه کار کرد و؟متأسفم اما من کنار اون خوشبختم پس ولش نمی کنم.
بازوم و گرفت و غرید
_اگه دمخورت نشدم واسه این بود که سر عقل بیای. تو منو میشناسی هانا… بهت گفتم کنار من بدبخت میشی… ولش میکنی قبل از اینکه به سرم بزنه و بلایی سرش بیارم.. تو که نمیخوای اون بچه سوسول بمیره هوم؟
ترسیدم. از آرمین هر کاری برمیومد… بدون اینکه ترسم و بروز بدم گفتم
_اگه بلایی سرش بیاری خودم و میکشم.
انقدر مسمم گفتم که جا خورد. اما اون هم خودش و نباخت
_باشه بکش،واسم مهمه که دست کس دیگه ای به تنت نخوره هانا پس یا خودت امشب و بهم بزن،یا من به روش خودم بهمش می زنم.
چند لحظه ای به چشمام نگاه کرد تا جدیتش رو ببینم.
از جلوی در کنار رفت و در کلاس و باز کرد..
زیر نگاه سنگینش از کلاس بیرون زدم و با دست و پای یخ زده به امشب فکر کردم.

با صدای بوق ماشین سام در رو باز کردم.
از ماشینش پیاده شد و با تحسین نگاهم کرد.
چند لحظه ای مات هیکلش شدم و نتونستم جلوی خودم و بگیرم و گفتم
_عجب مانکنی شکار کردم.
پقی زد زیر خنده. تو این سه ماه بهتر فهمیده بودم که اون بی نهایت خوش خنده ست. کافی بود یه چشم غره بهش برم. از خنده ریسه می رفت.
به سمتم اومد و دستم و گرفت.با همون برق رضایتش گفت
_ماه شدی عروسکم.
چرخی زدم و گفتم
_جدی خوب شدم؟مامانت می پسنده؟
به سمت خودش کشیدتم و گفت
_کیه که تو رو نپسنده خانمم؟
زود ازش فاصله گرفتم و به اطراف نگاه کردم. حس می‌کردم آرمین همین اطراف کشیکم رو می کشه
به سمت ماشین رفتم و گفتم
_تا دیر نشده بریم.
باز خندید و گفت
_الان مثلا فرار کردی؟
سوار شدیم،پیله کرده بود و بی خیال نمیشد.
به محض بسته شدن در بازوم رو به سمت خودش کشید و لب‌هام و بوسید.
چشمام و بستم و تصویر آرمین جلوی چشمم اومد.
درست مثل هر بار به خودم لعنت فرستادم و عقب کشیدم.
نگاهم کرد و وقتی دید چشمامو ازش دزدیدم اخماش در هم رفت
صاف نشست… هر دو سکوت کردیم.
باز هم ازم دلخور شد… با صدای گرفته ای گفت
_حواست هست امشب می‌خوام حلقه ی نامزدی دستت کنم؟
هیچ جوابی ندادم.
_تا کی؟تا کی باید صبر کنم؟تا کی قراره با بوسیدن من یاد اون بیوفتی؟
لبم و گاز گرفتم که ادامه داد
_اون به تو خیانت کرد اما تو هنوز فراموشش نکردی؟
حتی نمی تونستم انکار کنم. مگه غیر از این بود؟من هر بار با بستن چشمام آرمین رو میدیدم نه سام رو…
نفس بلندی کشید و کلافه ماشین و روشن کرد..
نمیخواستم امشب با این حال خراب بریم دیدن مامانش
دستم و روی دستش گذاشتم و دلجویانه گفتم
_سام… ببخشید. باور کن اون طوری که فکر میکنی نیست من فقط امروز…
_تموم کن هانا خرم نمی فهمم؟ هنوز به اون تعهد داری؟ حداقل احمق فرضم نکن
چیزی نگفتم…حرف حق که جواب نداشت.
سرم و به سمت پنجره برگردوندم و تا رسیدن به مقصد حرفی نزدم.
ماشین رو جلوی رستوران نگه داشت و سرسنگین گفت
_همین جا وایسا برم پارک کنم میام.
ناچارا سری تکون دادم و پیاده شدم.
ماشینش که از جلوی چشمم دور شد چشمم به اطراف افتاد و با دیدن آرمین نفس توی سینه‌م حبس شد.
تکیه زده به ماشین با نگاه معناداری بهم زل زده بود.
هاج و واج بهش نگاه کردم که به سمتم اومد.زبونم از ترس اینکه سام سر برسه بند اومده بود.
با بیخیالی رو به روم ایستاد.به تته پته افتادم
_آرمین شر به پا نکن.
با همون خونسردیش گفت
_اتفاقا نیومدم شر به پا کنم.
_پس چرا اومدی؟ ببین مادر سام اون توئه اگه تو رو ببینه….
با کج خندی گفت
_می ترسی آبروت جلوی مادرشوهرت بره؟اون برادر با غیرتت نیومد که طرف فکر نکنه بی کس و کار نیستی؟
با ترس به اطراف نگاه کردم و گفتم
_تو رو خدا برو. خواهش می کنم
سری به علامت منفی تکون داد و گفت
_یا همین الان با من میای سوار ماشین میشی با هم می‌ریم و پشت سرمونم نگاه نمی کنیم یا منم میام اون داخل و سر اون میز میشینم.
چشمام از وحشت پر شد و گفتم
_مامانش نمیدونه که من قبلا…
وسط حرفم پرید
_خودش چی؟خودش میدونه قبلا تو بغل کی شب و لش می کردی؟
به جای من صدای خصمانه ای گفت
_به آقای تهرانی میدونم و برام مهم نیست.
ترس برم داشت.سام بود خونسرد تر از آرمین. دستش و دور کمرم حلقه کرد و مثل همیشه با مهربونی گفت
_خسته که نشدی خانومم؟
نگاهم به آرمین بود. نگاهش میخ دست سام دور کمرم بود و رگ گردنش بالا اومده بود.
تند سری به طرفین تکون دادم. سام رو به آرمین گفت
_تصادف جالبی بود آقای تهرانی با اجازه تون من و هانا مرخص بشیم چون امشب شب مهمی برای ماست.
فک قفل شده ی آرمین و دیدم.. رو به من کرد و به عصبانیتی ک به سختی کنترلش می کرد گفت
_بهش نگفتی منم برای نامزدی دعوت کردی؟
پهلوم توسط سام فشرده شد. ناباور نگاهی بهم انداخت…به تته پته افتادم
_م… من… م..من فقط…
سام وسط حرفم پرید
_لازم نیست نگران بشی عزیزم من مشکلی ندارم.
دلخوری و توی صداش حس کردم
به سمت رستوران رفتیم. خم شد و کنار گوشم گفت
_راجع به این مسئله برام توضیح میدی.
سری تکون دادم که بازوم کشیده شد و دست سام از روی پهلوم افتاد.
به آرمین نگاه کردم که به اخم وحشتناکی گفت
_وقتی هنوز هیچ نسبتی باهاش نداری دست بهش نزن.
سام با طعنه گفت
_شما حالتون خوبه؟هانا سه ماهه دوست دختر منه.
تیر خلاص زده شد.شعله ی خشم توی چشم های آرمین روشن شد و نگاه بدی بهم انداخت
اون فکر می کرد من از لج اون گاهی با سام بیرون میرم…اما حالا..
سام مسیری و نشونم داد و گفت
_مامانم اونجاست عزیزم.
و انگار از لج آرمین دوباره دستش و دور کمرم انداخت.
با نگرانی به آرمین نگاه کردم.شک نداشتم یک کاری میکنه…از چشم هاش خشم شعله می‌کشید
زن خوش پوش و شیکی از جاش بلند شد و سام رو در آغوش کشید.
نگاهم مدام به آرمین بود. با چشمام التماسش می کردم چیزی نگه که آبروم جلوی مادر سام بره.
زن نگاهی به من انداخت. دستم رو جلو بردم و با لبخند مصنوعی گفتم
_هانا هستم.
نگاهی به سر تا پام انداخت و دستم رو به آرومی فشرد و گفت
_پس تو پسرم و اینجا موندگار کردی.
به پشت سرم نگاه کرد و با دیدن آرمین مات موند.
اخمای آرمین به طرز وحشتناکی با دیدن اون زن در هم رفت.
سام نگاهی به دوتاشون انداخت و گفت
_شما هم و میشناسین؟
لبهای مادرش تکون خورد و تا خواست حرفی بزنه آرمین با لحن بدی گفت
_انگار شما خانوادگی رسم دارید زیگیل زندگی دیگرون بشید نه؟
رنگ از رخم پرید. سام عصبی شد و گفت
_چه طرز حرف زدن با مادر منه؟
آرمین پوزخندی زد و بی توجه به حرف سام گفت
_تو که نمیخوای اجازه بدی زن سابقم نامزد پسرت بشه؟
مادر سام با ناباوری گفت
_زنت؟ سام این چی میگه؟
با خشم به آرمین نگاه کردم.سام گفت
_مامان بشین برات توضیح میدم
آرمین گفت
_توضیح هم ندی مامان جونت فهمید چی به چیه.
سام عصبی خواست به سمت آرمین حمله کنه که مادرش مانع شد و تند گفت
_نکن سام…
رو به آرمین متاسف ادامه داد
_من نمی دونستم دختری که سام ازش حرف میزنه زن سابقته.
پوزخندی روی لب آرمین نشست
_چند سال پیشم همین و گفتی. من نمیدونستم…
هم من هم سام گیج و مبهوت به اون دو تا نگاه می کردیم.
آرمین با لحن بدی ادامه داد
_به پسرت بگو پاش و از کفش من بکشه بیرون.لقمه ی آرمین براش بزرگ تر از دهنشه تو می‌دونی من با کسی شوخی ندارم و از همون بچگی دودوزه باز بودم الانم ته هفت خط های عالمم. جون پسرت برات مهمه افسارش و بگیر.
با طعنه ادامه داد
_یادت که نرفته؟من یه پسر ایدزیم بیماریم واگیر داره
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و متعجب گفتم
_چی؟
معنادار نگاهم کرد. مچ دستم و گرفت و بعد از انداختن نگاه تحقیر آمیزی به مادر سام من و دنبال خودش کشید..
سان بالافاصله گفت
_هی کجا می بریش؟
برگشتم و ملتمس نگاهش کردم اما مادرش جلوش رو گرفت و با اخم گفت
‌_اون دختر مال تو نمیشه سام.
سرعت قدمای آرمین انقدر زیاد بود که سام تا بخواد عکس العملی نشون بده ما از رستوران رفته بودیم.
سعی کردم مچ دستم و از دستش بکشم و گفتم
_چی کار میکنی؟دستم و ول کن میخوام برم پیش سام.
جوابم و نداد.. در ماشینش رو باز کرد و با اخم گفت
_سوار شو تا این رستوران و رو سر تو بقیه خراب نکردم.
خشمش به قدری زیاد بود که لال شدم.به اجبار سوار شدم..
ماشین و دور زد و سوار شد. سیگاری کنج لبش گذاشت و استارت زد. با فندک سیگارش رو روشن کرد و پاش و تا آخر روی پدال گاز فشار داد.
پک عمیقی به سیگارش زد و اخماش در هم رفت. نمیفهمیدم چه مرگشه… نتونستم طاقت بیارم و گفتم
_اون حرفا چی بود به مامان سام زدی؟تو اونو از کجا میشناسی؟… مواظب باش چرا انقدر تند میری
جواب هیچ کدوم از سؤالاتمو نداد و تند تر رفت. ترسیده گفتم
_زده به سرت؟یواش برو.
یهو منفجر شد و چنان دادی زد که چسبیدم به در
_آره… آره زده به سرم روانی شدم. نمی‌دونی به چه سختی جلوی خودم و گرفتم که یه گوله نزنم تو سرت که بمیری و منم راحت شم.
بغض کردم و با دلخوری سر برگردوندم.
کنار یه بزرگ راه نگه داشت و پیاده شد. سیگار دیگه ای روشن کرد و پک عمیق تری بهش زد.
با پشت دست اشکم و پاک کردم و پیاده شدم.
بدون این‌که بدونم مسیرم کجاست راه افتادم.
هنوز چند قدمی برنداشته بودم که بازوم کشیده شد…نفس بریده و بی مقدمه گفت
_بهت دست زد؟
گیج پرسیدم
_چی؟
انگار داشت نفسش بالا میومد. دوباره تکرار کرد
_اون عوضی بهت دست زد؟
منظورش و نفهمیدم.مگه همین امشب جلوی چشم خودش سام دستم رو نگرفت؟
تا من بخوام به نتیجه ای برسم با رگی برآمده گفت
_باهاش رابطه داشتی؟
تازه متوجه ی منظورش شدم. تا حالا آرمین رو تا این حد داغون ندیده بودم…
یک قدم عقب رفتم و گفتم
_برات مهمه؟
اعصابش داغون شد
_جواب منو بده.
_فکر کن آره
نفسش بند اومد و مبهوت نگاهم کرد.پشتش رو بهم کرد… از حرفم پشیمون شدم و تا خواستم چیزی بگم آرمین سوار ماشینش شد و جلوی چشمای بهت زدم با سرعت از کنارم گذشت.
* * * *
با صدای راننده که گفت :رسیدیم. به خودم اومدم.
اشکامو پاک کردم و بعد از حساب کردن کرایه ش پیاده شدم.
چشمم به ماشین سام افتاد…با قدم های آهسته به سمت ماشینش رفتم که در و باز کرد.
پیاده شد و با نگرانی گفت
_خوبی عزیزم؟
از اینکه با وجود همه چیز باز نگرانم بود اشک تو چشمم جمع شد. سام عاشقم بود یا آرمینی که من و وسط بزرگراه ول کرد و پشت سرشم نگاه نکرد تا ببینه یه نفر مزاحمم شده و تو اون بزرگراه لعنتی تاکسی گیر نمیاد.
با بغض خودم و توی آغوشش انداختم و گفتم
_معذرت میخوام
دستاش دورم حلقه شد و گفت
_من معذرت میخوام عزیزم شبت و خراب کردم.
اشکامو پاک کردم و ازش فاصله گرفتم. گفتم
_مامانت گفت دیگه حق نداری با من باشی.
دستم و محکم گرفت و گفت
_من بچه نیستم که به حرف مامانم ولت کنم.من دوستت دارم هانا هر چیم که بشه تنهات نمی‌ذارم.
لبخندی زدم و گفتم
_ممنون…
با کمی من و من ادامه دادم
_میشه فردا حرف بزنیم؟خیلی خستم.
دستم و محکم تر فشرد و گفت
_هنوزم نمیذاری بیام خونت؟باهام مثل غریبه‌ها رفتار می کنی من دوست پسرتم هانا..
درمونده گفتم
_امشب راجع بهش حرف نزنیم خوب؟
دستم و ول کرد و بدون نگاه کردن به چشمام گفت
_باشه… خوب بخوابی.
اصلا حوصله ی نازکشی نداشتم روی انگشت پاهام بلند شدم و گونش و بوسیدم و گفتم
_شب بخیر.
به سمت خونم رفتم… تا آخرین لحظه سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس میکردم
* * * *
با صدای زنگ موبایلم به سختی لای پلک‌هام و باز کردم. نگهبان خونم بود
نگاهی به ساعت انداختم و وقتی دیدم سه و نیم صبحه نگران شدم و جواب دادم
_چی شده؟
صدای مضطربش اومد
_هانا خانم آقا آرمین اومدن خواستم جلوشون و بگیرم اما به زور اومدن داخل میخواین پلیس خبر کنم؟
دستی به پلک‌های خواب آلودم کشیدم و گفتم
_نه نمیخواد
_آخه خانم سر و وضعشون…
در اتاقم با شتاب باز شد.
تلفن و قطع کردم و با دیدن ریخت و قیافه ی آرمین مات موندم.
مستیش به کنار،پیشونیش خونی بود.
خودش رو به در تکیه داد و سکسکه ای کرد.
با نگرانی از تخت بلند شدم و گفتم
_چت شده تو؟این چه حالیه؟
یک قدم جلو اومد و با مستی گفت
_رفتـ ـم س.. سراغ ا.. اون یارو…
قدم دیگه ای نزدیک شد و باز سکسکه کرد
_بهـ ـش گف.. گفتم تو مال منی.گ…گفتم تو فقط مال منی.
یک قدم عقب رفتم. چشماش قرمز بود و هیچ تعادلی نداشت
_به م… من گفت باهات ا… ازدواج مـ ـیکنه منم مثل سگ زدمش.
دستم و جلوی دهنم گرفتم.یقه ی لباسم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشوند.
تمام هیکلش بوی الکل میداد.
با چشمای نیمه باز گفت
_تو…یا… مال من میشی یا می‌میری.
دستامو تخت سینش گذاشتم و به عقب هلش دادم و گفتم
_با سام چیکار کردی؟
سکسکه ای کرد و بریده بریده گفت
_ت… تو با من چیکار کـ ـردی توله سگ؟من؟واسه یه دختر احمق مثل سگ خوردم.واسه خاطر تو…
نتونست ادامه بده. داشت تعادلش و از دست می‌داد که به کمکش رفتم.
تمام سنگینی شو روی شونه هام انداخت.به سمت تخت بردمش و در حالی که حرص میخوردم گفتم
_تو هر غلطی کردی واسه خودت کردی آرمین فراموش نکردم با اون دختر بهم خیانت کردی.
به تخت که نزدیک شدیم خودش و روی تخت پرت کرد و با کشیدن مچ دستم تعادل منم ازم گرفت و تا به خودم اومدم دیدم روی آرمین افتادم.
تنم لرزید… نگاهم رو به چشم های خمارش دوختم… بعد از سه ماه من…
دوباره صحنه ی لعنتیش با ستاره جلوی چشمم اومد و خواستم بلند بشم که دستش با قدرت دور کمرم پیچیده شد و با صدایی خش گرفته گفت
_نرو…
 
نگاهم و ازش گرفتم و گفتم
_ولم کن آرمین. الان زنگ می‌زنم به مهرداد بیاد ببرتت خونه ی خودت.
دستاشو روی بازوهام گذاشت. هلم داد روی تخت و این بار اون روم خم شد و چون مست بود تمام سنگینیش روم افتاد.
معلوم بود اراده ای روی خودش نداره. زمزمه کرد
_چطور تونستی اجازه بدی یکی جز من تن لعنتی تو لمس کنه هانا؟
صورتش قرمزتر شد و ادامه نداد
_تونستی برای اونم قر و غمزه بیای و مستش کنی؟چه حسی داشت؟حس انتقامت ارضا شد؟
رگ پیشونیش بالا اومد اما ادامه داد
_وقتی من مثل لش تو تخت خوابم به تو فکر میکردم تو زیر اون بچه قرتی…
نتونستم تحمل کنم و وسط حرفش پریدم
_بس کن،اونی که خیانت کرد تو بودی نه من…
_توعه خرم نفهمیدی همش نقشه بود… ه.. همه چی نقشه بود.اون عمدا لخت کرد جلوم عمدا زنگ زد به تو
_اما تو نباید خیانت می‌کردی… من دیدم چطوری خوابونده بودیش و…
نتونستم ادامه بدم.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_برو کنار.
بر خلاف خواسته م سرش و توی گردنم فرو برد و کشدار گفت
_ازت انتقام می‌گیرم.از اینکه با اون خوابیدی مثل سگ پشیمونت میکنم. داغ اون لاشی و رو دلت می‌ذارم من…
نتونست ادامه بده.این هم از اثرات مستی زیاد… فکر کنم خوابش برد.
هلش دادم به عقب اما انقدر سنگین بود که ماشالله تکون نمی‌خورد.
نفسم داشت در نیومد تمام قدرتم رو به کار گرفتم و در آخر موفق شدم از روی خودم به عقب هلش بدم.
دراز به دراز روی تخت افتاد…نفس آسوده ای کشیدم و بلند شدم.
نگران سام بودم…نگران بلایی که آرمین سرش آورده.به سمت موبایلم رفتم و خواستم شمارش رو بگیرم که صدای خمار آرمین مانع شد
_جواب…تو نمیده میدونی چ… چرا؟چون اون مادر ج.. نده ش یه زمانی برای هم خواب شدن با من مثل سگ له له میزد.
حیرت زده به سمتش برگشتم و گفتم
_اون زن سنش خیلی ازت بالاتره.
با چشمای بسته هذیون وار گفت
_اون زنِ بابای پدر سوختم بود… بابام راضیش نمی‌کرد… تو که با اون پسره ی حروم زاده هم خواب شدی نفهمیدی باهات مثل یه حیوون رفتار میکنه؟مادر پدرسگشم همین بود…با جفتشون کاری می کنم که جلوم زانو بزنن و اون خوی ارباب بودنشون به زمین بخوره.
اون پسره ی عوضی رو که صد نفر کف پاش و لیس زدن و قلاده دور گردنش می‌ندازم و وادارش میکنم کفشام و لیس بزنه. هم اونو هم مادر هرزه شو که به خاطر اینکه باهاش راه نیومدم همه جا پخش کرد ایدز دارم. برای تو هم گذاشتم کنار. به وقتش تو رو هم به گه خوردن می‌ندازم
عمیق نگاهش کردم و چیزی نگفتم…
پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن