رمان عروس استاد پارت ۸

۴٫۷ (۹۳٫۳۳%) ۳ votes

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

مهرداد متوجه ی نگاه خیرم شد گذرا نگاه معناداری بهم انداخت که لبخندم عمیق تر شد.
یاد یک ماه قبل افتادم. برای جمع کردن وسایلام به آپارتمان رفته بودم که پرچم سیاهی رو جلوی در دیدم
حالم بی نهایت شد اون جوون به خاطر من مرده بود اما پچ پچ ها به چیز دیگه میگفت.
همه حتی مادر و پدرش می گفتن که پسرشون شمال بوده و اونجا تصادف کرده. نه خبری از پلیس بود و نه…
باید باور کنم آرمین هر کاری هم که بکنه گندش در نمیاد.
* * * *
سوار ماشینم شدم و زنگی به هولیا زدم.مثل همیشه با بوق پنجم ششم جواب داد
_سلام خانم.
نگاهی به آینه انداختم و گفتم
_دیشب وقت نشد بهت بزنم چه خبر؟
صداش آروم شد و گفت
_دیشب اینجا یه اتفاق هایی افتاد.پدر ستاره خانم اومد خونه و از راه نرسیده جنجال درست کرد. اون طوری که فهمیدم پدرشون از ازدواج ستاره خانم و آقا بی اطلاع بودن مدام داد میزد و به آقا می گفت نامرد چرا دست گذاشتی رو دخترم حرف حسابت با من بود.
آقا هم با خونسردی جوابشو میداد انگار از یک معامله حرف میزدن پدر ستاره خانم ضرر بزرگی به آقا زده و آقا هم برای تلافی ستاره خانم و عقد کرده از من نشنیده بگیرین خانم… بخدا تنم لرزید آقا آرمین ستاره خانم و معتادش کرده

ناباور دستم و جلوی دهنم گذاشتم و گفتم
_چی میگی هولیا؟
_من حس میکردم حالت های خانم نرمال نیست تا این که دیشب دیدم به پای آقا افتاده و مواد میخواد تو روی باباش هم ایستاد فقط به خاطر یه قلم جنس.

لبم و گاز گرفتم یعنی آرمین تا این حد بد بود؟گفتم
_باشه قطع میکنم حواست باشه هولیا فردا زنگ میزنم.
نمیدونم جواب داد یا نه. تماس و قطع کردم و به رو به رو خیره شدم
از اونجایی که ستاره خانم تنبل بود بعد از رفتن من دنبال خدمتکار می گشتن این رو از همسایه شنیدم و روز بعدش ازش خواستم هولیا رو بهشون معرفی کنه این طوری از تمام اوضاع اون خونه باخبر میشدم.
از آینه چشمم به آرمین افتاد که داشت با تلفن حرف می‌زد به سمت ماشینش رفت و سوار شد و طولی نکشید که صدای لاستیک هاش اومد و به سرعت باد از کنارم عبور کرد

* * * * *
ماشین و توی حیاط خونه ی جدیدم پارک کردم و پیاده شدم.
خدا رو شکر که توی این خونه دو تا نگهبان و دو تا خدمتکار بود به هیچ کدومشون نیاز نداشتم و فقط برای اینکه اون اتفاق تکرار نشه آورده بودمشون.

وارد شدم و یک راست به اتاقم رفتم. گاهی احساس تنهایی میکردم اما این اواخر مدام سرم رو با کارهای مختلف گرم می کردم تا کمتر حس خلا داشته باشم با خستگی خودم رو روی تخت رها کردم. طولی نکشید که تلفن اتاقم زنگ خورد.
پوفی کردم و بدنم رو کشیدم و تلفن رو برداشتم.
نگهبان خونمون بود که گفت
_خانم یه آقایی با عصبانیت هی بوق میزنه و دعوا راه انداخته میخواد بیاد داخل
اخمام در هم رفت و پرسیدم
_کیه؟
_نمیدونم ما..
صدای داد آرمین و شنیدم
_باز کن این سگ مصبو تا اینجا رو روی سرتون خراب نکردم.
سیخ نشستم. آرمین اینجا چی کار می کرد؟
کمی فکر کردم و گفتم
_الان میام پایین.
از تخت پایین پریدم و خودم رو به حیاط رسوندم.
آرمین بالاخره موفق شد بیاد داخل
ماشین رو با حالت بدی پارک کرد و پیاده شد.
از پله ها رفتم پایین و با اخم گفتم
_چه خبره؟مگه اینجا…
با صورتی کبود به سمتم اومد و داد زد
_واسه من جاسوس میذاری؟
جا خوردم اما خودم و نباختم و گفتم
_چرا مزخرف میگی؟چه جاسوسی؟
بهم رسید و با خشم بیشتری گفت
_آمار لحظه به لحظه ی خونه ی من و می فرستاده به شماره ی تو.
با تته پته گفتم
_اشتباه می کنی شماره ی من نبوده.
_یعنی من شمارتو نمیشناسم احمق جون؟فقط یه جمله بگو با چه جرئتی؟با چه جرئتی برداشتی برای من جاسوس فرستادی؟هوم؟

خاک بر سرت هولیا این همه گفتم احتیاط کن…
بهم نزدیک تر شد و با فکی قفل شده غرید
_برات مهمم؟اون وقت ها که لی لی به لالات میذاشتم مثل سگ پاچه می گرفتی الان که طلاقت دادم برات مهم شدم؟
لبم و گاز گرفتم و اون و ادامه داد
_به تو چه که من تو خونم چی می گذره؟ به تو چه که با کیا رابطه دارم؟ به توچه که رابطم با زنم چطوره؟ تو مگه نچسبیدی به داداش تازه رسیدت و گورتو از زندگیم گم نکردی؟پس دردت چیه که هنور تو زندگیم سرک می کشی؟

یقه ش توی مشتم گرفتم و با خشم غریدم
_چی از زندگیت می‌خوام؟عوضی من همه چیزم و به خاطر تو از دست دادم.غرورم و شخصیتم و…فکر کردی میذارم کارایی که باهام کردی بی جواب بمونه؟
پوزخندی زد و گفت
_یعنی به فکر انتقامی آره؟
قاطع گفتم
_تو فکر اینم زندگیت و با خاک یکسان کنم.
خندید…بلند و از روی عصبانیت…میون خندیدن با نفس نفس گفت
_تو احمقی…خیلی احمقی.
اخمام بیشتر در هم رفت…
یقه ش و زیر دستام در آورد و گفت
_هیچ میدونی چند نفر… چند نفر خواستن من و به خاک سیاه بشونن و نتونستن؟تو که…
وسط حرفش پریدم
_من یه زنم.فرق دارم.
با همون نگاه تمسخر آمیزش جلو اومد و کشدار گفت
_آها…میخوای از مکر های زنونت استفاده کنی عسلم؟
نگاهش روی بدنم سر خورد و ادامه داد
_تهش اینه که یه شب توی تختم ازم پذیرایی کنی غیر اینه؟
این بار من پوزخند زدم و گفتم
_تو عاشقم میشی.
منتظر خندیدنش بودم اما فقط نگاهم کرد.
ادامه دادم
_دارم باخبرت می‌کنم آرمین.عاشقم میشی بعد درست تو اوج عشقت شکست میخوری.میدونی باهات چی کار میکنم؟میشکونمت… همون مدلی که تو منو شکستی.
با فکی قفل شده گفت
_من عاشق نمیشم.
فقط با لبخند نگاهش کردم که عصبانی تر فریاد زد
_خدا لعنتت کنه من عاشق نمیشم.
قدمی بهش نزدیک شدم و با لحنی اغواگر گفتم
_تو… همین الانشم… عاشق منی.
داد زد
_نیستم…عاشق چیه تو باشم آخه؟ چرا باید عاشقت باشم؟فکر کردی ی هستی؟تو هیچی جز یه دختر بچه ی احمق نیستی حالیته؟برای لذت یک شبه شاید بخوامت اما عاشقی…
_برای همینه یک ماه هیچ دختری رو به خلوتت راه ندادی؟چون نمیتونی من و فراموش کنی.تو به خاطر من یه نفر و کشتی آرمین،تو به خاطر من…

با خشم دستش رو بالا برد که توی صورتم بکوبه اما منصرف شد. دکمه های بلوزش رو باز کرد و با تهدید گفت
_پاتو از کفش من بکش بیرون.
سر کج کردم و گفتم
_باشه.
دستش پایین افتاد و با صدایی آروم تر گفت
_گور تو از زندگیم گم کن این خونه گورت و گم کن از اون دانشگاه سگ مصب گورتو گم کن هانا برو جایی که چشمم بهت نیوفته.
با همون لبخند روی لبم گفتم
_این خونه رو دوست دارم.همین طور اون دانشگاه و البته…این حال تو رو…
عمیق نگاهم کرد. یک قدم به عقب رفت و گفت
_خدا لعنتت کنه.
چیزی نگفتم، اون هم حرفی نزد.. از پله ها پایین رفت و سوار ماشین شد و خشمش رو سر پدال گاز خالی کرد و به سرعت از خونم بیرون رفت

شماره ی هولیا رو گرفتم.
به بوق آخر رسیده بالاخره جواب داد.
متعجب از سر و صدای اون ور خط گفتم
_به خاطر اخراج شدنت جشن گرفتی؟
انگار رفت توی اتاق که سر و صدا کم شد با صدای آرومی گفت
_اما من که اخراج نشدم خانم.
چشمهام گرد شد یعنی آرمین اخراجش نکرده؟
پرسیدم
_الان کجایی؟
_آقا مهمونی گرفتن مدام هم به من سخت می گیرن اگه ببینن با تلفن حرف می زنم عصبی میشن فردا براتون زنگ می زنم و همه چیز و می‌گم
قبل از اینکه قطع کنه گفتم
_وایستا ببینم ستاره هم هست؟
_ستاره خانمم هستن اما زیاد دور و بر آقا نمی گردن انگار حالشون زیاد خوب نیست.
_گوش کن ببینم طوری که کسی نفهمه یه فیلم بگیر و برام بفرست.
ترسیده گفت
_اما خانم…
نذاشتم حرف بزنه و گفتم
_همین که گفتم واسه چی حقوق می گیری؟ پس کاری که گفتم و بکن منتظرم.
ناچارا باشه ای گفت و قطع کرد
روی تخت نشستم و مشغول جویدن پوست لبم شدم.
ده دقیقه بعد بالاخره هولیا یه ویدئو پونزده ثانیه ای فرستاد
بازش کردم… اولین نفر آرتا رو دیدم و بعد چند تا دختری که نمی‌شناختم.
با دیدن آرمین فیلم رو استپ زدم و نگاهش کردم.
لم داده روی مبل در حالی که یک دستش جام شراب بود و توی بغلش دختری ریزه میزه و لوند. اون سمتش هم روی دسته ی مبل دختر دیگه ای نشسته بود.
حس بدی از حسادت به دلم چنگ انداخت. فیلم رو باز کردم. دوربین چرخید… با دیدن مهرداد نفسم بند اومد…خیلی راحت روی مبل نشسته بود و داشت با مرد کناریش حرف می زد و می خندید.
مگه نه این‌که مهرداد با آرمین مشکل داشت؟ پس توی خونه ش چی کار می کرد؟
حس بازیچه شدن داشتم.این همه از آرمین بد گفت وادارم کرد طلاق بگیرم و حالا خودش خوش و خرم توی خونه ی آرمین نشسته بود.
گوشی و روی تخت پرت کردم و با حرص گفتم
_همتون برین به جهنم.
نمی تونستم دست روی دست بذارم و دوباره موبایلم و برداشتم و بین شماره هام دنبال اسم آرتا گشتم
پیداش کردم و بدون فکر بهش زنگ زدم باید امشب به یه طریقی می رفتم اونجا.

با بوق دوم جواب داد:
_به سلام…چه چیزی باعث شده شماره ی زیباتون روی گوشی بنده ی حقیر بیوفته؟
صدام رو صاف کردم و گفتم
_خودت رو لوس نکن همین‌طوری زنگ زدم ببینم حالت چطوره.
_توپ توپ خونه ی تو… یعنی خونه ی سابق تو دور هم جمعیم.
پوزخندی زدم،باز هم به مرام این پسر که راستش رو گفت.حتی مهرداد هم….
جلوی افکارم و گرفتم و گفتم
_جدا؟پس مزاحمت نمیشم.توی خونه حوصله م سر رفته بود گفتم یه حالی ازت بپرسم.
صدای خنده ی جمع از پای تلفن اومد و پشت بندش آرتا گفت
_خوب پاشو بیا این جا دختر جون میخوای بیام دنبالت؟
با لحنی تعارفی گفتم
_وای نه مزاحم شما نمیشم بعد هم می‌دونی که از آرمین جدا شدم درست نیست بیام.
قهقهه ای زد و گفت
_چه ربطی داره؟من الان خودم سه تا از دوست دخترای سابقم توی جمع هستن به خاطر اونا نباید از جمع بزنم که تو هم الان عضوی از مایی با دعوت من بیا.
_آخه…
_آخه بی آخه دختر جون بیام دنبالت؟
جواب دادم
_نه ماشین دارم خونمم نزدیکه تا نیم ساعت دیگه میرسم.
_باشه منتظرم.
تلفن و قطع کردم و به سمت کمدم رفتم.
از لابلای لباس هام تاپ مشکی و شلوارجینی در آوردم و پوشیدم.
تمام موهام رو جمع کردم و دم اسبی بستم.
دوباره مثل سابق آرایش میکردم چون دیگه آرمینی نبود که تایین تکلیف کنه
یک ربعی آرایشم طول کشید. با یه رژ قرمز تکمیلش کردم و عطر جدیدم رو به تنم زدم.
دست کمی از عطر آرمین نداشت. هوش رو از سر آدم می پروند
مانتوی کوتاه مشکیم رو تنم کردم و شال حریرم رو روی سرم انداختم و بعد از پوشیدن کفش هاش پاشنه بلندم و برداشتن کیفم از خونه بیرون زدم.
با اینکه خونم فاصله ی کمی با خونه ی آرمین داشت اما باز هم جرئت پیاده رفتن توی این تاریکی رو نداشتم بنابراین سوار ماشینم شدم و پنج دقیقه بعد جلوی خونه ی آرمین نگه داشتم و زنگی به آرتا زدم که رسیدم.
در رو برام باز کرد. ماشین رو داخل بردم و با دلتنگی نگاهی به اطراف انداختم.چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود.
پیاده شدم که آرتا به سمتم اومد و گفت
_جذاب تر از همیشه
لبخندی زدم. دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت
_دیگه داشت اینجا حوصله م سر می رفت.آخه کسی نبود که اذیتش کنم و صدای جیغش و در بیارم.
باهاش دست دادم و چشم غره‌ای به سمتش رفتم.
اشاره ای کرد و گفت
_بریم بالا به کسی نگفتم که داری قدم رنجه میکنی
سر تکون دادم. پابه پای آرتا از پله ها بالا رفتیم
در عمارت رو باز کرد و منتظر موند وارد بشم.
با ورودم تمام کسایی که من رو میشناختن سکوت کردن.
نگاهم به مهرداد افتاد که متعجب بهم خیره شده بود و برگشت سمت آرمین که برعکس اصلا متعجب نبود انگار خوب می دونست من میام.یه حسی بهم می گفت همه ی این کارها رو کرده تا من بیام.

آرتا نگاهی به جمع انداخت و گفت
_هانای خودمونه بابا.
آرمین با اخم صورتش رو برگردوند اما مهرداد از جاش بلند شد و به سمتم اومد
با عصبانیت به آرتا گفت
_برو بشین.
_هانا رو من دعوت کردم، تنهاش نمی‌ذارم.
لبخندی به روش زدم و گفتم
_مهم نیست آرتا الان میام.
با تردید به ما نگاه کرد اما بدون حرف رفت و روی مبل نشست.
مهرداد بازوم و گرفت و گفت
_چرا اومدی اینجا؟
با لبخند محوی گفتم
_آرتا دعوتم کرد.تو چی داداش؟فکر می کردم میونه ت با آرمین حالاحالاها خوب نمیشه.
خواست جواب بده که سحر صداش و بلند کرد
_هانا حالا که اومدی بیا پیش من بشین ببین اینا مخم و خوردن.
سری براش تکون دادم و گفتم
_بگذریم،من فقط به خاطر دعوت آرتا اینجام.الانم اگه اجازه بدی می خوام از بودن در جمع لذت ببرم.
حرفم و زدم و به سمت سحر و آرتا رفتم.
اکثریت جمع از بودنم خوشحال شدن و تحویلم گرفتن.
بینشون نشستم و زیر چشمی نگاهی به آرمین انداختم.همچنان لم داده به مبل بود و اون دختر لعنتی همچنان خودش رو بهش چسبونده بود.
مانتوم رو از تنم در آوردم که فریبا گفت
_هیکلت خیلی خوبه هانا از رژیم خاصی استفاده می کنی؟
سر تکون دادم و گفتم
_بدنسازی میرم.معمولا هم غذاهای چاق کننده و پر کالری نمی خورم.
سعید خندید و گفت
_خوش به حال زیدت،من که هر چی به این افسانه میگم خانمم کم بخور چاق شدی گوش نمیده.
صدای اعتراض افسانه بلند شد. با خنده روم و ازشون گرفتم و باز نیم نگاهی به آرمین انداختم.
داشت می خندید. اما با اون دختره.خدا لعنتت کنه.
سحر کنار گوشم گفت
_برای جدایی از آرمین ناراحت نیستی؟
با لبخند محوی گفتم
_هرگز.
_اما من ناراحتم. خیلی بهم میومدین.
سکوت کردم.فکر کنم مهمونی و برای مهرداد زهر کردم که با اخم نشسته بود و فقط به من نگاه می کرد.
یکی از پسر های جمع به اسم نیما گفت
_راستی آرمین
انقدر صداش بلند بود که کل جمع به اون نگاه کردن و اون ادامه داد
_هانا خانم چطور راضی به طلاق شد؟
قسم می خورم نگاه نصف جمع با ترس به من دوخته شد..
بیشتر از همه مهرداد. انگار نیما این حرف رو عمدا زده بود.
با لبخندی موذیانه رو به من ادامه داد
_حتما می دونید که آرمین شما رو به مهرداد باخته؟سر چقدر بود شرط بندی تون؟آها… نصف اموالت زن باغروری داشتی که خودش رفت البته آسون هم نیست. شوهرت به خاطر باخت اموالش طلاقت بده.
لبخند کجی زدم و گفتم
_ما اختلاف‌مون از جای دیگه ای بود از اون شرط بندی هم من با خبرم.
نیما جا خورد… رو به آرمین کردم و گفتم
_الانم همه چی بین ما تموم شده فکر کنم درست نیست توی جمع بحث کنیم چون من همه چیز و فراموش کردم..
سحر برای عوض کردن جو گفت
_نکنه قراره کسی و جای آرمین بذاری که الان برات مهم نیست؟
به یاد فرهاد لبخندی زدم و گفتم
_همین روزها…

* * * * *

رژم رو تمدید کردم و نگاهی توی آینه به خودم انداختم و وقتی از سر و وضعم مطمئن شدم در رو باز کردم.

به محض باز شدن در کسی مچ دستم رو اسیر کرد و دنبال خودش کشوند.
برعکس اون من با خونسردی گفتم
_اگه با زبونتم می گفتی میومدم لازم نیست زورتو به کار ببری.

در اتاق رو باز کرد و پرتم کرد داخل.در رو بست و بی مقدمه گفت
_چی تو سرته؟
با لبخندی که به عصبانیتش دامن میزد گفتم
_چی باید تو سرم باشه؟
در حالی که به سختی جلوی فریادش و می گرفت غرید
_با من بازی نکن هانا.با من بازی نکن که بد می بینی.واسه چی اومدی؟
_آرتا دعوتم کرد.
صداش بلند شد
_آرتا گه خورد با تو که یک کاره بلند شدی اومدی اینجا اونم با این سر و وضع.
نگاهی به سر تا پام انداختم و گفتم
_سر و وضعم چشه؟
بی پروا گفت
_خوشت میاد نگاه همه قفل کنه روی چاک سینه ی واموندت ها؟
توقع این قدر رک حرف زدن رو ازش نداشتم.با این وجود مثل خودش بی پروا گفتم
_وقتی به قول خودت مال تو بودم اجازه نداشتم لباس یقه باز بپوشم الان مال خودمم دلم می خواد اون طوری که دلم می خواد بگردم.
و زیپ روی یقه م رو پایین تر کشیدم.
با صورتی کبود شده نگاهم کرد و غرید
_مانتو تو بپوش.
صاف صاف توی چشمش زل زدم. به سمتم اومد.دستش رو به سمت یقه م بالا آورد و روی قفسه ی س*ی*ن*ه م گذاشت و آهسته ولی عصبی گفت
_تمام تنت توسط من مهر خورده یادت رفته؟
با پشت دست گردنم رو نوازش کرد و دستش و روی نقطه ای از گردنم نگه داشت و گفت
_مثلا اینجا.چند بار لب هام و…
یک قدم عقب رفتم و گفتم
_فراموش شد.
_هیچ مردی بعد از من نمی تونه نزدیکت بشه چون تو پر از خاطرات با منی.
سر تکون دادم و گفتم
_همین طوره اما یکی دیگه می تونه اون خاطرات و کمرنگ کنه و خاطرات جدید بسازه
عصبیش کردم.اما چیزی نگفت…سر تکون داد و در حالی که سعی می کرد خونسرد باشه گفت
_اگه از اون خیال پوچت می گذره که کسی و وارد زندگیت کنی اوکی اما قبلش یا دو تا قبر بکن یا دو تا بلیط به دورترین مقصد دنیا یه جوری خودتو گم و گور کن که هیچ وقت دستم بهت نرسه
با خنده گفتم
_اگه اعتراف کنی عاشقمی ازدواج نمی کنم.
پوزخندی زد و گفت
_خودشیفته شدی.
ابرو بالا انداختم و خواستم چیزی بگم که در اتاق باز شد

مهرداد بود با دیدن من و آرمین اخم وحشتناکی کرد و رو به من تشر زد
_بیا بیرون هانا.
آرمین با طعنه گفت
_چرا؟دو آدم بالغ هستیم که داریم صحبت می کنیم.
مهرداد با تردید گفت
_گوش کن آرمین دم پر هانا نشو و گرنه…
_فعلا اونی که داره دم پر میشه خواهر جنابعالیه.به نظرم حواست بیشتر بهش باشه انگار قراره خودش و توی هچل بندازه
مهرداد به من نگاه کرد و با همون اخمش پرسید
_چی داره میگه این؟
شونه بالا انداختم و گفتم
_من فقط می خوام زندگیم و به خواست خودم پیش ببرم.
آرمین باز عصبی شد و بی توجه به حضور مهرداد گفت
_خواستت اینه که برای انتقام از من توی بغل هر سگ پدری لش کنی و…
صدای داد مهرداد حرفش و قطع کرد
_مواظب حرف زدنت باش آرمین حق نداری راجع به اون این طوری حرف بزنی.
آرمین با خشم بیشتری جواب داد
_غیرتت همینه.
بازوم و گرفت و هل داد جلو
_چرا غیرتت وقتی چشم هر کی به تن خواهرت میوفته گل نمیکنه
مهرداد نگاهی از سر تا پام انداخت که از خجالت قرمز شدم.
با سرزنش نگاهم کرد…
_تا وقتی با من بود جرئت این غلطا رو نداشت الانم نداره. خواهرت هر چند وقت یه بار نیاز به یه کتک جانانه داره تا حالیش بشه چطور رفتار کنه.برو مانتو تو بپوش هانا نذار روی سگم بالا بیاد.
با خشم نگاهش کردم و از اتاق بیرون رفتم.
لباس هام و پوشیدم و کیفم و برداشتم اصلا چرا اومدم؟
صدای مهرداد و شنیدم که مدام اسمم و صدا میزد
سوار ماشینم شدم و به سمت خونه روندم. حالا که کسی نبود جرئت کردم به اشکام اجازه ی باریدن بدم
چشمام تار میدید.شک نداشتم به کوچه ی بعدی نرسیده تصادف می کنم.
توی فکر کما رفتنم بودم که ماشینی جلوم پیچید.
فکر کردم مهرداده اما اونی که از ماشین پیاده شد آرمین بود.
به سمتم اومد در ماشین و باز کرد و بازوم رو کشید و وادارم کرد پیاده بشم.
لعنتی… باز هم اشکامو و دید بازم فهمید دارم نقش بازی میکنم.
به پهلوم چنگ انداخت و چسبوندم به ماشین و لب هاش و با خشم روی لبهام گذاشت. و لب پایینم رو گاز گرفت
هیچ لذتی نداشت فقط درد بود و طعم خونی که توی دهنم حس کردم.

هلش دادم به عقب و عصبی غریدم
_مریضی؟
دستش و کنار سرم روی ماشین گذاشت و گفت
_اومدم برت گردونم.
نفسم بند اومد…اما حرف بعدیش حالم رو بهم زد
_اینی که امشب بهش پول دادم ار*ض*ام نمی کنه.
خونم به جوش اومد دستم رو بالا بردم و با تمام توان توی صورتش کوبیدم.
خودم هم از کارم تعجب کردم زدمش… آرمین تهرانی رو زدمش.
اخماش در هم رفت.نفس هاش سنگین شد و با خشم غرید
_چه گهی خوردی؟

چشمام دو دو زد بین مردمک های لرزون و حیرونش انگار هنوز شک داشت ازم سیلی جانانه خورده حقم داشت تاحالا از این غلط های زیادی نکرده بودم یعنی اونقدر کتک میخوردم که جنم دست درازی روی هیچ مردیو نداشتم .
با لذت لبخندی زدم و گفتم
_حقت بود تا تو باشی پاتو فراتر از حدت پیش نذاری چه فکری کردی آرمین؟فکر کردی اگه بابام من و به تو نمی فروخت و مجبور نبودم حاضر میشدم یک شب کنارت بخوابم؟این کشیده رو زدم تا دیگه منو با اون ج… های دورت اشتباه نگیری حالا سر خرو کج کن میخوام رد بشم.
خواستم سوار شم که بازوم رو گرفت و کوبوند به ماشین مثل سگی که هار شد و میخواد طعمش رو بدرده غرش کرد و سمت یقه م هجوم اورد:
_نه بابا بلبل زبون شدی؟
چونه مو بین دو انگشت شست و اشاره فشار داد :
_ببین جوجه چشمت به دادش بی غیرتت افتاده شیر زن شدی؟ من هنوزم بخوام میتونم با چهار تا اسکناس بخرمت هانا حالیته؟با من بازی نکن
آب دهنم فرو بردم. که جلو کشیدم و دوباره با بی رحمی و خشم به ماشین کوبیدم. از درد نفسم رفت و اخی از دهنم در اومد. صورت مچاله شده مو ول کرد و کتفم رو فشرد و داد زد:
_با این لباس ها پا شدی اومدی خونه‌ی من چون مثل سگ عاشقمی چون اون جاسوست خبر رسوند یه دلبر تو بغلمه و از حسودی منفجر شدی و زنگ زدی به آرتا به ظاهر ناراضی بودی اما انقدر خر نیستم که نفهمم با یه حرکتم چطور شل می شدی هنوزم میشی هنوزم با یه اشاره ی دستم شل میشی اما دیگه اون قدر خر نیستم که با نوازش هارت کنم
چشمام از تعجب درشت شده. تمام حرفاش رو با پرخاش و تندی زده بود.
وقتی جوابی ازم نشنید هلم داد عقب و با دست کشیدن به چونه ش غرید اونم جوری که احساسات زنونه م زیر پاهاش له کرد و بهم فهموند یه هرزه م که براش مهم نیستم.

_ بیا برو گمشو ببینم میخوای چه گوهی بخوری! برو با هرکی عشقته حال کن… به اونم حال بده همونجوری که میدی… سگ… سگ خور!
لبمو از حرص زیر دندون جویدم. من خر… من احمق چرا عاشق این حیوون باشم؟ اصلا مگه این آدمه؟ دل داره؟
حرصی پوزخند صدا داری زدم و به حالت نمایشی رو زمین تف انداختم:
_هه… معلومه میرم هرجا که ارزشمو بفهمن… باهام کالایی برخورد نکنن اتفاق سر لج توام که شده جلوی چشمت بهش حال میدم همین الانم میرم هر چی دلم بخواد و با هر کی که بخوام عشق و حال می کنم.. به لطف تو دیگه دختر نیستم.

پشتم کردم بهش و بی توجه بهش در ماشین باز کردم اما به ثانیه نکشید که اسمم رو عربده زد. مچ دستم رو کشید اصلا نفهمیدم چی شد که با درد وحشتناکی پس سرم. پاهام بی جون شد وجلوی چشمام سیاهی رفت

ناله ای کردم و چشم هام از هم باز شد.
سرم درد می کرد.
نگاهم و اطراف چرخوندم،تو خونه ی آرمین بودم روی تخت مون همون اتاق…
بلند ‌شدم و سعی کردم اتفاقات رو به یاد بیارم من اینجا چی کار می کردم؟
کم کم صحنه های دیشب جلوی چشمم جون گرفت و خون به مغزم دوید.
اون زد توی سرم مطمئنم که زد توی سرم با آرنجش زد یه جوری هم زد که بیهوش شدم.
چطور تونست؟
در اتاق باز شد و آرمین با سیگاری کنج لبش اومد داخل.از جام پریدم و با خشم داد زدم
_ازت متنفرم عوضی دیشب…
وسط حرفم پرید
_دیشب فقط ادبت کردم. ترش نکن حقت بود.
کارد میزد خونم در نمیومد. به سمتش رفتم و محکم تخت سینه ش کوبیدم که یک قدم عقب رفت. داد زدم
_تو حق نداشتی دست روم بلند کنی.
دوباره زدمش که این بار تکون نخورد داد زدم و زدمش هر بار محکم تر از بار قبل اما اون با خونسردی بهم زل زده بود.
اشکم سرازیر شد و باز هم زدمش و داد زدم
_آخه تو چرا انقدر سنگ دلی؟چرا انقدر بی رحمی؟ کم بلا سرم آوردی؟ کم اذیتم کردی؟ ازت متنفرم از خودمم متنفرم از اینکه عاشق یه آدم شیاد و سنگ دل شدم از خودم متنفرم.
حس کردم نفسش حبس شد سیگار رو از کنج لبش کشیدم.
از اونجایی که همیشه دکمه های بلوز نیمه باز بود تخت سینه ش جلوی چشمم اومد.
سیگار رو بالا آوردم و روی سینش خاموشش کردم.
چشماش از درد بسته شد اما من دلم نسوخت.
سیگار رو بیشتر روی سینش فشار دادم و با حرص گفتم
_دیگه برام مردی حالیته؟ مردی.
سیگار رو روی زمین انداختم و برگشتم خواستم برم که بازوم و کشید و با خشونت بغلم کرد.
سرم رو درست روی سوختگی سینش گذاشت و زمزمه کرد
_بمون.
با حرص پسش زدم که حلقه ی دستش تنگ تر شد و گفت
_دوباره باهام ازدواج کن.

نفسم لحظه ای بند اومد اما زود خودم و جمع کردم و عقب کشیدم و گفتم
_دیگه بهم دست نزن.
یک قدم نزدیک اومد و گفت
_تو رو باختم همش تقصیر مهرداده که…
_همش تقصیر خودته که من و به چشم یه حیوون خونگی دیدی و هر رفتاری که خواستی باهام کردی اما تموم شد دیگه حق نداری…
وسط حرفم پرید
_برای من از حق حرف نزن همین الان هم خواسته باشم می تونم هر کاری باهات بکنم پس آدم باش و قدر بدون.
خندیدم و گفتم
_هه قدر بدونم که با بی رحمی زدی تو سرم و بی هوشم کردی؟
_بهت گفتم حقت بود باید ادب می شدی.
حرصم گرفت دستم و گرفت و با لحن آروم و بی سابقه ای گفت
_ببین هانا…من…
حرفش با صدای زنگ گوشیم نیمه تموم موند. نفسش رو کلافه فوت کرد و گفت
_دارم عین آدم ازت میخوام نری تو هم آدم باش و بمون.
پقی زدم زیر خنده و همون طور که به سمت موبایلم روی تخت می رفتم گفتم
_وای خیلی بامزه ای
موبایلم و برداشتم و با دیدن اسم فرهاد یکی توی سرم کوبیدم و جواب دادم
_الو فرهاد.
اخم های آرمین به طرز فجیعی در هم رفت. فرهاد با کلافگی گفت
_معلومه کجایی؟ببین از همین روز اول داری بازی در میاری کدوم گوری هستی؟ دم خونتم نگهبان میگه نیستی تو که میدونی من بدم میاد یکی قلم بذاره.
تند تند گفتم
_ببخشید ببین پنج دقیقه ای خودم و می رسونم باشه؟فرهاد جانم؟
قبل از اینکه فرهاد جواب بده گوشی با شدت از دستم کشیده شد و آرمین توی گوشی غرید
_سگ کی باشی که سر صبحی منتظر زن منی.
مات موندم.با فرهاد این مدلی حرف می‌زد خدایا با فرهاد.
خواستم گوشی و از دستش چنگ بزنم که هلم داد عقب نمی دونم فرهاد چی بهش گفت که رنگش بنفش شد و عربده زد
_مردی توی همون قبرستون واستا تا بیام.
تلفن و پرت کرد و به سمت در رفت دنبالش رفتم و وحشت زده گفتم
_می خوای چی کار کنی؟ آرمین تو رو جون من کاری باهاش نداشته باش.
برگشت و خشمگین نگاهم کرد
_انقدر برات مهمه؟
مهم بود مگه فرهاد چه گناهی داشت که بخواد توسط آرمین شکنجه بشه؟
سر تکون دادم گفتم
_نرو به خدا هر کاری بخوای می کنم کاری باهاش نداشته باش آرمین خواهش می کنم.

محکم زد تخت سینم و گفت
_کیه این یارو؟
لبم و محکم گاز گرفتم و گفتم
_تا شونزده سالگی همسایه ی دیوار به دیوارمون بود.
_الان چه گهی میخواد
ترسیده از دادش به تته پته افتادم
_رفته بود شیراز که الان برگشته میخواد به دانشگاه ما انتقالی بگیره امروز صبح هم اومد دنبالم تا با هم بریم دانشگاه.

فکش قفل کرد و گفت
_پس چرا زر زد که دوست پسرته؟
ساکت شدم. من باهاش راجع به آرمین حرف زده بودم و قرار شد برای تحریک کردن اون یک مدت نقش دوست پسرم رو بازی کنه تا آرمین اعتراف کنه دوستم داره اما من چه قدر احمق بودم با این که آرمین رو می‌شناختم اما فرهاد رو وارد ماجرا کردم.
سکوتم رو که دید کلافه گفت
_بهت گفتم با من بازی نکن. گفتم یا نگفتم؟
به چشم هاش نگاه کردم و جواب دادم
_می‌خوام برم…
اخم هاش رو در هم کشید و از جلوی در کنار رفت موقع عبور کردن از کنارش بازوم رو گرفت و کنار گوشم با قدرت زمزمه کرد
_بهت حق انتخاب میدم اما به این معنی نیست که هواتو ندارم بهش بگو…بگو یکی هست که پشتم دست از پا خطا کنه دستشو میشکونم.گوش بده هانا… من میخوامت ولی مثل آدم بهت مهلت میدم که انتخاب کنی اگه برگردی اینجا توی خونم مثل ملکه زندگی میکنی اما اگه نخواستی برگردی یادت باشه حرفامو چون فقط یک بار میگم. باید دست رو آدم درستی بذاری یکی که بهتر از من مواظبت باشه بهتر از من خوشحالت کنه.یکی که شش دنگ حواسش بهت با‌شه گوش میدی حرفامو؟ دست رو آدم نادرست بذاری و بخوای باهام بازی کنی به زور میشونمت پای سفره ی عقد مثل بار قبل.ازم انتظار نداشته باش بگم عاشقتم همین که میخوامت،همین که برام خاصی باید برای برگشتنت کافی باشه چون من هیچ زنی و برای دو شب نمیخوام اما تو رو برای یه عمر میخوامت

نفس بریده نگاهش کردم. اولین بار بود این حرفا رو ازش می‌شنیدم باورم نمیشد دست از فرهاد کشیده باشه و بخواد بهم حق انتخاب بده.
خیره به چشماش گفتم
_تو یه آدم عوضی هستی زندگی با تو یعنی زندگی تو دهن شیر چرا باید برگردم پیشت؟
لبخند محوی زد و گفت
_عوضش زندگی با من هیجان داره.
_زندگی با من چی؟
با نگاهی خاص گفت
_زندگی با تو آرامش داره.تو تنها زنی هستی که وقتی اومدم تو خونه میخوام ببینمش… دو هفته هانا تو دو هفته تصمیمت و بگیر می دونی که؟ آدم صبوری نیستم.
خیره نگاهش کردم و چیزی نگفتم توی اون اوضاع سکته نکردنم کار خداست

* * * * * *
خیره به مهرداد نگاه کردم.خندید و گفت
_من چی کار کنم هانا؟ نتونستم نه بگم ولی با این وجود خواستم به تو بگم ببین حتی قرار خواستگاری هم ندادم قرار شد پسره بیاد و با خودت حرف بزنه اگه پسندیدین یه جلسه برای خواستگاری میذارین.

فکر کرد مخالفت میکنم اما گفتم
_حالا کی هستن؟
_یادته اون موقع که خونه ی ما بودی یکی از استادهام اومد؟اون تو رو برای پسرش پسندیده.
فکر کردم و یادم افتاد گفتم
_آها پسرش چی کارست؟
_دانشجوی ارشد ادبیات.
صورتم جمع شد و گفتم
_ادبیات دیگه چه صیغه ایه؟
خندید و گفت
_سخت نگیر امروز ساعت دو توی کافه ی نزدیک دانشگاه منتظرته.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_تو هم که تمام قرار هاتو گذاشتی باشه فقط به خاطر اینکه استاد جنابعالی ناراحت نشه چشم.
لبخندی زد و کیفش رو برداشت و گفت
_برم سر کلاسم.
اون که رفت نگاهم به فرهاد افتاد
به سمتش دویدم و گفتم
_چی شد؟
با اخمای در هم گفت
_منو بگو با طناب پوسیده ی تو اومدم تو چاه قبولم نکردن همشم زیر سر اون استادته. هانا وقتی برام تعریف کردی فکر کردم با یه آدم پخمه طرفم که جرئت حرف زدن نداره این آدم لب باز نکرده یقه تو می گیره همینم مونده سر دامادیم به خاطر تو کتک بخورم.

خندیدم و گفتم
_آخه قبلنا سرت درد میکرد برای دعوا
_الانشم میکنه منتها به نامزدم قول دادم.
خندیدم و با نگاه انداختن به ساعتم گفتم
_من برم دیرم شده.
سر تکون داد و گفت
_منم باید دنبال یه دانشگاه دیگه باشم اینجا که نشد.
_نگران نباش درست میشه من دیگه برم فعلا.
واسم سر تکون داد.به سمت ماشینم رفتم و لحظه ی آخر نیم نگاهی به ماشین آرمین انداختم
این روزها به ظاهر کاری به کارم نداشت اما من کور نبودم و می تونستم ببینم هر لحظه حواسش بهم هست.
به سمت کافه روندم و پنج دقیقه بعد ماشین و نگه داشتم. حالا من این یارو رو از کجا بشناسم؟
برم توی کافه و داد بزنم کدومتون برای جلسه ی خواستگاری اومدین؟
وارد شدم و همون جلوی در خشکم زد.خدای من چه نیازی به صحبت هست؟من جوابم بله ست اصلا مگه خرم به این هلو جواب منفی بدم.
با دو چشمی که شبیه قلب شده بود به سمتش رفتم و روبه روش نشستم.
تعجب کرد و گفت
_مشکلی دارید؟
محو شده به چشمای آبیش زل زدم و گفتم
_آره… یعنی نه چه مشکلی؟ من هیچ مشکلی ندارم می تونید شب با خانواده تشریف بیارید.
نگاهم کرد و یهو پقی زد زیر خنده. لامصب خنده هاشم دخترکش بود.
دستم و زیر چونم زدم و خیره نگاهش کردم که بین خندیدن هاش گفت
_فکر کنم شما زیاد حالتون خوب نیست
_نه اتفاقا خوبم من میگم که…
_ببخشید خانم مجد؟
برگشتم و با تشر به مگس مزاحمی که وسط حرفم پرید توپیدم
_چیه؟
_فکر کنم سر میز اشتباهی نشستید.
لبخند روی لبم ماسید و وا رفته به شخص مقابلم نگاه کردم.

یه پسر خیلی قد بلند با هیکل معمولی و صورت معمولی تر و تیپ شاعرانه و عینک.
یعنی این بود کسی که باید باهاش صحبت می‌کردم؟خوب بدون صحبت هم جوابم معلومه نه.
نگاه ماتم رو سمت پسر خوشتیپ و هالیوودی چرخوندم.معلوم بود داره از خنده منفجر می‌شه. باید هم بشه آخه من چه قدر ندید بدید بازی در آوردم؟
اشاره ای کرد و با لحنی که خنده توش موج میزد گفت
_انگار اینجا قرار خواستگاری داشتید.
به جای من اون پسر عینکی سر تکون داد و گفت
_بله و ظاهرا خانم میز و اشتباه نشستن.
با قیافه ای وا رفته بلند شدم و سر به زیر گفتم
_بله شرمنده.
پسره که انگار داشت فیلم کمدی میدید گفت
_خواهش می کنم.

دنبال پسرک عینکی به سمت میز بغلی رفتم نشستم اما اون تا خواست بشینه پاش لبه ی صندلی گیر کرد و سکندری خورد.
ناباور نگاهش کردم این که از منم دست و پا چلفتی تر بود.
زیر چشمی نگاهی به پسره ی هالیوودی انداختم که دیدم صورتش و کرده اون طرف و از لرزش شونه هاش معلومه که داره می خنده.
چرا؟ چرا مهرداد یه خواستگار مثل اون برام پیدا نمی کنه؟
عینکی با هزار سرخ و سفید شدن نشست و گفت
_معذرت میخوام چی میل دارید؟
خصمانه نگاهش کردم و با دندون های چفت شده گفتم
_آبمیوه.
سر تکون داد و به گارسون سفارش یه آب پرتقال و یه قهوه داد.
تا زمانی که گارسون سفارش ها رو بیاره فقط جلدی روم سرخ و سفید شد و من هم فقط با قیافه ی درهم نگاهش می کردم.
اون پسر هالیوودی هم روی صندلیش لم داده بود و با یه لبخند به ما نگاه می کرد دقیقا مثل کسی که داره یک فیلم خیلی خنده دار میبینه.
وقتی دیدم اون قصد حرف زدن نداره پوفی کردم و گفتم
_چه خبرا؟
قهوه شو برداشت و خواست جواب بده که دستش لغزید و یه خورده از قهوه چپه شد روی پاش.
صدای پق خنده ی پسر هالیوودی باعث شد همه بهش نگاه کنن و فکر کنن دیوونست اما من می دونستم دیوونه نیست و داره به من می خنده.
صورتم از حرص قرمز شد کیفم و روی میز کوبیدم و بلند شدم که پسره گفت
_ناراحتتون کردم؟ ببخشید من یه کم جمع گریزم.
آبمیوه ای که گارسون برام گذاشته بود و برداشتم انقدر از خنده ی پسر هالیوودی عصبی بودم که یادم رفت پای آبروی مهرداد در میونه و تمام حرصم رو سر اون بیچاره خالی کردم و لیوان آب میوه رو روی صورتش ریختم.
دوباره صدای پق خندیدنش اومد. بی پروا و با صدای بلند می‌خندید.
پسر بیچاره با چشم های گرد شده به من نگاه کرد که گفتم
_ریختم تا بری تمرین کنی سری بعد با اعتماد به نفس باشی.. با اون عینک مسخرت.
نموندم تا حالش و ببینم حتی به اون پسر هالیوودی هم نگاه نکردم و از کافه بیرون زدم.
داشتم با قدم های عصبی به سمت ماشینم میرفتم که کسی صدام زد
_یه لحظه…
برگشتم… با دیدنش گفتم
_فیلم جالبی بود؟ فکر کنم حسابی خندیدید
باز هم خندید و گفت
_محشره واقعا دختر بامزه ای هستی

فقط نگاهش کردم که دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_من سام هستم.
نگاهی به دستش انداختم که فوری دستش و عقب کشید و گفت
_اوه عذر میخوام فراموش کردم توی ایران خانم ها و آقایون دست نمیدن.
یک تای ابروم و بالا انداختم و گفتم
_حالا خواستی خارجی بودنتو به رخم بکشی؟ لابد چند ماهم نیست رفتی خارج کشور.
پقی زد زیر خنده… چه قدر خوش خنده بود این؟
میون خندیدناش گفت
_اوه نه اشتباه فکر کردی من از چهار سالگی فرانسه زندگی می‌کنم تو این مدت این سومین سفرم به ایران هست.

تعجب کردم و گفتم
_پس چطوری انقدر خوب ایرانی حرف می‌زنی؟
_مادرم این طور می خواست ببینم نمی‌خوای خودت رو معرفی کنی؟ برای اتفاقی که تو کافه افتاد متاسفم اما واقعا..
خندیدنش اجازه نداد ادامه بده.نفسم و فوت کردم و گفتم
_چرا انقدر میخندی؟
نفس بریده گفت
_اگه خودتم اون موقع که آب پرتقال ریختی روی اون پسر خودت و می‌دیدی قطعا الان باهام میخندیدی.
ازش خوشم اومد.خاکی بود و با این ریخت و قیافه برعکس بعضیا از دماغ فیل نیوفتاده بود..
خندیدنش که تموم شد گفت
_نگفتی اسمت چیه؟
_هانا.
سر تکون داد و گفت
_هانا،امشب باهم شام بخوریم. البته اگه قرار خصوصی با کسی نداری.
می خواستم بگم نه بابا از بیکاری به دیوارا نگاه میکنم اما برای کلاس گذاشتن کمی فکر کردم و گفتم
_اووممم نمی‌دونم.فکر نکنم برنامه ی خاصی داشته باشم.
لبخند جذابی زد و گفت
_فقط من تازه رسیدم و هنوز ماشین کرایه نکردم این جا هم رستوران خوبی نمیشناسم.
خندیدم و گفتم
_باشه میام دنبالت.اگه ماشین نداری برسونمت؟
از خدا خواسته سر تکون داد و گفت
_باشه.
سوار ماشین شدیم که گفت
_اون پسر اصلا لیاقت تو رو نداشت.
راه افتادم و گفتم
_از کجا فهمیدی؟
_چون تو سرشار از انرژی مثبت هستی. از اون گذشته قیافه ی شرقی زیبایی داری.
از اینکه یکی ازم تعریف کرده ذوق زده شدم و گفتم
_تو شغلت توی فرانسه چیه؟
_من مدیر یه شرکت مد هستم.
_حدس می‌زدم.
سر تکون داد و گفت
_هیکل و قیافه ی خوبی دارم میگن که به بابام رفتم اما چشمام شبیه مادرمه.
پق زدم زیر خنده و گفتم
_چه نوشابه ای برای خودت باز میکنی.
گیج گفت
_اما اینجا نوشابه نیست که من بخوام برای خودم باز کنم.
با این حرفش خندیدنم شدت گرفت که گفت
_هی دختر مواظب باش.
اشک چشمم و پاک کردم و گفتم
_باشه حالا آدرس هتلت و بگو.
آدرس یه هتل نزدیک به همون جا رو داد.
رسوندمش و گفتم
_بفرما.
به سمتم برگشت و گفت
_شب منتظرتم… هانا.
سر تکون دادم و گفتم
_ساعت ۸ میام.
_می بینمت.
پیاده شد تا زمانی که وارد هتل بشه نگاهش کردم.واقعا از جذابیت چیزی کم نداشت اما انگار یک تخته ش کم بود.
به یاد حرفش دوباره زدم زیر خنده و پام و روی گاز فشردم.

_چی کار کردی هانا؟ میدونی استادم چه قدر عصبانی بود؟
مانتو رو جلوی تنم گرفتم و گفتم
_چی کار کنم برادر من؟ پسرش نشست جلوم هزار رنگ گرفت.عصبیم کرد.
_چون عصبیت کرد باید آبمیوه رو بریزی روش؟
خندیدم و گفتم
_جوش نزن اون حقش بود.
نفسش و فوت کرد و گفت
_آبرومو بردی هانا.اون استادم بود.
_ببخشید حالا کاریه که شده مهرداد من باید برم بیرون کاری باهام نداری؟
_این موقع؟ کجا میری؟
_با یکی از دوستام برای شام میرم.
_پس وقتی برگشتی برام پیام بذار نگران نمونم.
لبخندی زدم و گفتم
_نگران نباش داداش من خداحافظ.
تماس و قطع کردم و دودل مانتوی قرمزم و پوشیدم وقتی دیدم بهم میاد مشغول آرایش صورتم شدم و تند و تیز کیفم و برداشتم هشت و ده دقیقه بود و من هنوز دنبالش نرفته بودم.
سوار ماشینم شدم، نگهبان در حیاط رو برام باز کرد. از حیاط بیرون رفتم که ماشینی جلوم پیچید.
طولی نکشید که آرمین ازش پیاده شد.
فکم افتاد. این چه ماشینی بود لعنتی. بوگاتی!!!
به سمتم اومد و در سمت منو باز کرد و گفت
_می‌خوام باهات حرف بزنم.
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم
_من دیرم شده
حرصی گفت
_دو دقیقه اون جوجه خارجی منتظر بمونه چیزی نمیشه.
چشمام گرد شد و رفته رفته اخمام در هم رفت و گفتم
_تو تعقیبم می کنی؟ مگه قرار نبود…
وسط حرفم پرید
_بهت گفتم که مواظبتم گو‌ش کن هانا مهرداد برای ازدواج تو عجله داره برای همین هر گهی رو معرفی می کنه تا تو مبادا سمت من بیای ببین هانا به خاطر فرار از من…
وسط حرفش پریدم
_من هیچ کاری به خاطر تو نمیکنم ازدواج هم نکنم سمت تو نمیام.
_چرا؟
_بیام و زیر یک سقف با ستاره خانم زندگی کنم و اختیار پرسیدن نداشته باشم که امشب کجا بودی که تا پام و کج گذاشتم کتک بخورم که بشم یه برده ی جنسی که…
کلافه وسط حرفم پرید
_بس کن هانا کی گفته س*ک*س با من به این معنای که تو برده ی جنسی منی تو اون رابطه ما هر دو به اوج می‌رسیم.
گوش کن هانا من نمی تونم تحمل کنم داداش جونت برات خواستگار پیدا میکنه یا نمی تونم تحمل کنم امشب با یه مرد دیگه بری بیرون.
چشمام گرد شد و گفتم
_اما من میرم میدونی که؟
معنا دار و طولانی نگاهم کرد و گفت
_باشه.منم میام

خواستم حرف بزنم که گفت
_فقط از دور می بینمت.
نموند که چیزی بگم و سوار ماشینش شد. زیر لب دیوونه ای نثارش کردم و به سمت هتل سام رفتم.
وقتی رسیدم دیدم که جلوی هتل منتظرمه.
بوقی براش زدم که سر تکون داد و به این سمت اومد.سوار شد و پر انرژی گفت
_سلام هانا
نگاهش و توی صورتم چرخوند و کاملا دوستانه گفت
_زیبا شدی.
سر خم کردم و گفتم
_ممنون زیاد منتظر موندی؟
_یه کم، اما هوا خوب بود اذیت نشدم خوب کجا قراره بریم؟
چشمکی زدم و گفتم
_بماند.
باز با گیجی گفت
_چی بماند؟
خندیدم و گفتم
_یعنی نمیگم تا برسیم.
ابرو بالا انداخت و گفت
_اوه پس یعنی نمیگم تا برسیم، یعنی بماند.
سر تکون دادم و گفتم
_یه جورایی
_خوب از خودت بگو چی کار میکنی؟
شونه بالا انداختم و گفتم
_کار خاصی نمی کنم درس می خونم و می‌رم خونه.
_دوست پسر داری؟
از آینه نگاهی به ماشین آرمین انداختم و گفتم
_نه ندارم.
_جالبه دختر به این زیبایی… لابد تا امروز کسی دلت رو نبرده. ولی فکر کنم من دلت و بردم آخه گفتی جوابت بهم بله ست.

به یاد امروز داغ شدم و گفتم
_به روم نیار.
خندید و گفت
_فکر نکنم تا آخر عمرم فراموشت کنم.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
بعد از مدتی ماشین رو جلوی یه رستوران پارک کردم و گفتم
_نمیدونم به پای رستوران های اون ور میرسه یا نه اما اینجا یکی از بهترین رستوران های تهرانه.
_مسلما زیبا خواهد بود.
پیاده شدیم. نگاهم به ماشین آرمین افتاد که با فاصله از من پارک کرد.
سام دستش و روی گودی کمرم گذاشت و به جلو هدایتم کرد.
وارد شدیم. از این که کنارش بودم کمی معذب شدم هم به خاطر آرمین هم به خاطر استایل و ظاهرش آخه اون کجا و من کجا؟
میز رو از قبل رزرو کرده بودم. بعد از نشستن سام گفت
_جای خیلی قشنگیه.سلیقت عالیه
لبخندی زدم که باز گفت
_فکر کنم بتونم راضیت کنم تا زمانی که تهرانم جاهای دیدنی رو نشونم بدی.
متعجب گفتم
_کی من؟من که…
با ورود آرمین به رستوران ساکت شدم و نگاهش کردم.
سام مسیر نگاهم رو دنبال کرد و با دیدن آرمین گفت
_میشناسیش؟
تند نگاهم و ازش گرفتم و گفتم
_نه.
آرمین لحظه به لحظه به ما نزدیک میشد و من از استرس بیشتر توی خودم جمع می‌شدم. بر خلاف تصورم نزدیک ترین میز به ما رو انتخاب کرد و نشست.

سام با بی خیالی ادامه داد:
_موافقی؟منم می‌تونم اگه خواستی به پاریس سفر کنی کمکت کنم و همه ی جاهای دیدنیش رو نشونت بدم طوری که هوش از سرت بپره.
نگاهی به آرمین که با اخم های درهم به ما زل زده بود انداختم و گفتم
_البته.قبول می کنم فقط به خاطر دانشگاهم شاید نتونم زیاد بیرون بیام اما تایم های آزادم و کلا در اختیار تو قرار میدم
زیر چشمی شاهد بودم که اخمای آرمین چطور در هم رفت.
گارسون به سمتمون اومد و بعد از خم و راست شدن پرسید
_چی میل دارید؟
سام بدون نگاه کردن به منو گفت
_قرمه سبزی با پیاز.
پقی زیر خنده زدم که گفت
_دلم هوس غذای ایرانی کرده
سر تکون دادم و گفتم
_برای منم قورمه سبزی با پیاز.
گارسون که رفت سام خودش رو کمی به جلو متمایل کرد و گفت
_میدونی اونجا رابطه ها سرده آدم ها دیر با هم دوست میشن. کسی کاری به کار کسی نداره برای همین شخصیت تو برام یه شخصیت زیبا و جذابه مخصوصا لبخندت…لبات وقتی…
صدای برخورد صندلی به زمین نه تنها سام و که تمام رستوران رو ساکت کرد.
آرمین چنان از جاش بلند شد که صندلیش با صدای وحشتناکی برگشت و نگاه همه رو به خودش جلب کرد.
به سمتم اومد و بازوم رو کشید و بلندم کرد و غرید
_بلند شو
سام با تعجب گفت
_تو که گفتی دوست پسر نداری.
آرمین نگاه وحشتناکی بهش انداخت و گفت
_شوهرشم.
تند گفتم
_ما طلاق گرفتیم بازوم و ول کن آرمین آبرومو بردی.
سفت تر بازوم و فشرد و گفت
_نمی تونم ببینم روبه روی یکی دیگه نشستی و دل و قلوه میدی.
سام با گیجی گفت
_قلوه چیه؟اشتباه فکر کردید ما اینایی که شما گفتی و بهم نمی‌دادیم.
اگه هر وقت دیگه ای بود از این حرفش پقی میزدم زیر خنده اما الان با عصبانیت بازوم و از دست آرمین بیرون کشیدم و گفتم
_میرم دستام و بشورم تا وقتی میام نمیخوام تو این رستوران ببینمت آرمین.
رو به سام کردم و گفتم
_معذرت می‌خوام زود برمی گردم.
سر تکون داد.
با پاهایی لرزون زیر سنگینی نگاه همه به سمتی دستشویی بود رفتم.
به محض اینکه توی راهروی دستشویی پیچیدم باز هم بازوم کشیده شد.
عصبی برگشتم که هلم داد داخل دستشویی زنونه… از شانسش کسی اونجا نبود. در رو با لگد پشت سرش بست.
با کلافگی گفتم
_زده به سرت؟
سر تکون داد… دستش و پشت گردنم گذاشت و صورتم رو جلو آورد و حریصانه لب هام و بوسید.
دست دیگه‌ش و دور کمرم انداخت و از زمین بلندم کرد.
سرم و عقب کشیدم و گفتم
_تو حق نداری منو ببوسی.
با چشمای قرمزش نگاهم کرد و گفت
_متاسفم باید به خودم ثابت کنم تو مال من می مونی.

به عقب هلش دادم و نفس زنون گفتم
_خیلی عوضی هستی. قول داده بودی بذاری خودم انتخاب کنم.
سر تکون داد و گفت
_آره عوضیم متاسفم سعی کردم مثل عشق های افسانه ای عقب بکشم تا یکی دیگه خوشبختت کنه اما از اون جایی که یه عوضیم ترجیح میدم کنار من بدبخت بشی.میخوام کنار من گریه کنی تا اینکه یه مرد دیگه خنده هاتو ببینه حالیته؟ مدلم اینه.
فقط نگاهش کردم.یکی نیست بهش بگه تو که انقدر حسودی چرا حرفی میزنی که نتونی بهش عمل کنی؟
خواستم حرف بزنم که دستش و جلوی دهنم گذاشت و گفت
_هیش… دیگه صبرم سر اومد برگرد.
سرم و عقب کشیدم و گفتم
_با زور نمی تونی منو برگردونی
نفسش و فوت کرد و گفت
_باشه،خواهش می‌کنم.برگرد…
نفسم بند اومد. دستام و گرفت و با لحن متفاوتی گفت
_تاحالا به هیچ دختری اصرار نکردم… اگه فکر کردی به تو اصرار می‌کنم کور خوندی تو متعلق به منی یا برمی‌گردی یا برت می‌گردونم در حالت اول رمانتیک تره
با تاسف نگاهش کردم عرضه ی گفتن چهار کلمه ی عاشقانه رو هم نداشت.
خواستم از کنارش عبور کنم که بازوم و گرفت.
سرش و کنار گوشم آورد و پچ زد
_نمی‌دونم منتظری از من چی بشنوی اما من تا همین جاشم زیاده روی کردم دیگه سر میز اون جوجه قرتی نمی‌شینی برمیگردی خونه
بازوم و از دستش کشیدم و چشم تو چشمش گفتم
_برنمی‌گردم. تو هم نمی‌تونی مجبورم کنی دست و پامم که ببندی من باز از دستت فرار میکنم پس بهتره بری و با همون دوست دخترای دلبرت خوش گذرونی کنی.
نموندم تا چیزی بگه… برنمیگشتم حداقل تا زمانی که با زبون خودش بگه دوستت دارم. صداش و از پشت سرم شنیدم
_داری با بد کسی در میوفتی هانا تو منو میشناسی میدونی که به دستت میارم حالا که با زبون خوش برنگشتی به زور می‌شونمت پای سفره ی عقد و عقدت می‌کنم لازم باشه با زنجیر به تخت می‌بندمت اما نمی‌ذارم مال کس دیگه ای بشی.
حرفاش و شنیدم اما برنگشتم.تهدید نمی‌خواستم اون باید باور می‌کرد برای به دست آوردن یک زن زور و بازو فایده ای نداره

* * * * * *
قدمامو تند کردم و با عجله وارد کلاس شدم.
آرمین با دیدنم اخماش و در هم کشید و خشک و جدی گفت
_نیم ساعت از وقت کلاس گذشته خانم مجد.
نفس زنون گفتم
_معذرت میخوام با اجازتون بشینم.
_لازم نیست تشریف ببرید بیرون.
متعجب نگاهش کردم که گفت
_اگه کمی حواستون به کلاس می‌بود متوجه می‌شدید این جلسه امتحان داریم.الانم شما حواس بچه ها رو پرت میکنی.
تازه یادم افتاد. به پیشونیم کوبیدم. این امتحان خیلی مهم بود و اگه آرمین صفر میداد مجبور بودم این واحد و ببوسم و بذارم کنار.
با استرس گفتم
_خوب من از الان می‌تونم بشینم؟ لطفا استاد…
نگاه تندی بهم انداخت و گفت
_نه خیر بفرما بیرون.
لعنتی… باهام لج افتاده بود.نتونستم بیشتر از این غرورم و خورد کنم اما بدجوری خورد تو برجکم.
به سمت در کلاس رفتم که گفت
_صبر کنید.
برگشتم. اشاره ای به صندلی خودش کرد و گفت
_هر نمره ای که گرفتید دو نمره به خاطر تاخیر تون ازش کم میشه
ذوق زده رفتم و روی صندلی آرمین نشستم.
برگه ای جلوم گذاشت و خودش هم به سمت دو پسری که آخر کلاس تقلب میکردن رفت و برگه هاشون و گرفت و از کلاس بیرونشون کرد.
تند تند جوابارو حل کردم. هفتمین سؤال بودم که حضورش و بالای سرم حس کردم.
لعنتی همون سمت کلاس میموند چی میشد؟ به این خوبی تمرکز کرده بودم.
عرق کرده بودم و دستام میلرزید یک دستش و کنار برگه م گذاشت و کمی به سمتم خم شد و آروم زمزمه کرد
_کجا بودی؟
با سام برای صبحونه رفته بودم اما لازم ندونستم بهش جواب بدم.
سکوتم و که دید صاف ایستاد و نگاهی به کل کلاس انداخت.
سرم و توی برگم فرو بردم
دستش و توی جیبش کرد و موبایلش و در آورد.
حواسم به سؤال هفت بود که موبایلش و روی میز جلوی چشمم گذاشت. نگاهم که به صفحه ی گوشیش افتاد تنم یخ زد و مات موندم.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن