رمان عروس استاد پارت ۷

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

در ماشین و باز کرد و گفت :
_سوار شو.
_آخه…
تقریبا داد زد
_سوار شو بهت میگم
با اخم گفتم
_مگه من زیر دستتم که بهم دستور میدی؟
_اول خواهش کردم هانا تو مگه بهم نگفتی آرمین اذیتت می کنه؟خوب من می خوام نجاتت بدم دختر…سوار شو !

با تردید نگاهش کردم و طی یک تصمیم آنی سوار شدم.ماشین و دور زد و خودش هم سوار شد.
پاشو روی گاز گذاشت و با سرعت راه افتاد…
کمربندم و بستم و گفتم
_نمی خوای بگی دلیل کارای تو و آرمین چیه؟تا دیروز دوست بودین امروز…

وسط حرفم پرید:
_دنبالمونه.
سری برگشتم و با دیدن ماشین آرمین رنگ از رخم پرید.
مهرداد سرعتش رو بیشتر کرد و در همون حال تند تند گفت:
_بابات کجاست؟
متعجب از سؤالش گفتم
_واسه چی می پرسی؟
با کلافگی بوقی زد و گفت
_خواهش می کنم چیزی نپرس هانا بابات کجاست؟
با اخم گفتم
_نمیدونم لاشخور منو همزمان به دو نفر فروخت و در رفت.
نگاهی از آینه به عقب انداخت،آرمین هر لحظه بهمون نزدیک تر میشد.باز هم گاز داد و گفت
_من اون سیصد میلیون رو به آرمین میدم،تقاضای طلاق بده
حیرت زده نگاهش کردم و گفتم
_چرا؟
ماشین آرمین جلوش پیچید و مجبور شد ترمز کنه. برگشت سمتم و گفت
_اگه میخوای از دستش نجات پیدا کنی کاری که گفتم و بکن.
آرمین از ماشینش پیاده شد و با چهره ای کبود شده به این سمت اومد.
مهرداد هم پیاده شد،تا این دو رو مقابل هم دیدم مثل برق پایین پریدم.
همون طوری که حدس می زدم با هم دست به یقه شدن و آرمین غرید:
_بهت گفتم تا من نخوام نمی تونی به زنم نزدیک بشی.
مهرداد با خشونت دست های آرمین رو از یقه ش جدا کرد و گفت
_بهت گفتم حق نداری اذیتش کنی توئه نارفیق چیکار کردی؟کتکش زدی.
با این حرفش داد آرمین بلند شد:
_به تو چه؟ زنمه دلم میخواد بزنمش صدا سگ بده.کی می خواد جلومو بگیره؟ تو ؟

_من جلوتو میگیرم،ببین کی بهت گفتم آرمین اون امپراطوری که برای خودت ساختی و با خاک یکسان می کنم.
آرمین با همون پوزخند معروفش گفت
_زیاد این حرفو شنیدم،از گنده تر از تو هم شنیدم..ولی تو منو خوب میشناسی می دونی اهل بلوف نیستم.یه بار دیگه پا تو کفشم کنی و بخوای دور و بر زن من بپلکی بعدش باید چهار چشمی مواظب باشی زن حاملتو لولو نبره می دونی که چی میگم؟

در آن واحد کبود شدن چهره ی مهرداد و دیدم.با خشم مشت محکمی به آرمین زد و عربده کشید:
_تو گه می خوری به ترانه نزدیک بشی.

جیغ خفه ای کشیدم و وسطشون ایستادم و داد زدم:
_زده به سرتون؟چرا به جون هم افتادین؟
آرمین با خشم غرید:
_برو تو ماشین.
_نمیرم،خسته شدم از دستت…هر حرفی داره بذار بزنه.
مهرداد با طعنه گفت
_معلومه که میترسه چرا نمی ذاری خودش انتخاب کنه؟
آرمین خواست حرف بزنه اما انگار جلوی من نتونست.با غیظ بازوم و گرفت و دنبال خودش به سمت ماشینش کشوند و گفت
_اگه همین طور به پر و پام بپیچی رفاقتمونم زیر پا می ذارم و پشیمونت می کنم.
در ماشینش و باز کرد،ناچارا سوار شدم.خودش هم ماشین و دور زد و سوار شد…
تمام عصبانیتشو سر پدال گاز خالی کرد و با سرعت به راه افتاد.بین دو تا دیوونه گیر کرده بودم و نمی دونستم چی کار کنم.
طاقتمو از دست دادم و داد زدم:
_حق با مهرداده تو باید بذاری من به حرفاش گوش کنم نه اینکه سر خود…

وسط حرفم پرید:
_اون میخواد طلاقت بدم ولی من آرزوشو به دلش می ذارم.
یک تای ابروم بالا پرید:
_این وسط من مهم نیستم؟
برگشت و طولانی نگاهم کرد،با لحن عجیبی پرسید:
_تو طلاق می خوای؟
برخلاف خواسته ی دلم گفتم
_آره،طلاق می خوام.
نگاهش رنگ تأسف گرفت اما هیچی نگفت فقط سرعتش رو بیشتر کرد .. از حرفم پشیمون شدم،حس می کردم آرمین زیادی در مقابلم کوتاه میاد.
هنوز یادم نرفته با وجودی که ستاره رو دوست داشت چطور سیگارش رو کف دستش خاموش کرد.
اگه هم کتکم زد به خاطر لجبازی های خودم بود.
غرورم اجازه نداد حرفی بزنم… ماشینو جلوی خونه پارک کرد و گفت:
_برو پایین امروز نمیخواد بیای دانشگاه.
دو دل گفتم
_من…
نذاشت حرفمو بزنم و سرد گفت
_پیاده شو
چند لحظه ای نگاهش کردم ولی در نهایت پیاده شدم. به محض بستن در صدای جیغ لاستیک هاش بلند شد… آهی کشیدم و به مسیر رفتنش خیره موندم

 

با سر و صدایی که از پایین شنیدم از خواب بیدار شدم.
کش و قوسی به بدنم دادم و به ساعت نگاه کردم… یازده شب بود،لابد آرمین اومده…
پتو رو روی سرم کشیدم و غریدم:
_یه شبم که من زود خوابیدم باید حتما بیدارم کنن.
با اینکه صدای ستاره رو می شنیدم اما خیالم راحت بود اون پایین اتفاقی نمیوفته.
آرمین طبق قولی که بهم داده بود به ستاره نزدیک نمیشد حتی با وجود لباس های بازی که اون می پوشید
می دونستم دیر یا زود سر و کله ش پیدا میشه…
چشمامو بستم و کم کم داشت دوباره خوابم میبرد که در اتاق به شدت باز شد

با عصبانیت سر جام نشستم و تا خواستم چهار تا فحش بدم با دیدن سر و وضع آرمین مات موندم.

ژولیده و بهم ریخته با چشم هایی قرمز و یقه ای پاره…روی پهلوی پیراهنش رد خون بود.

با ترس از جا پریدم و گفتم
_چی شده؟
درو بست و تلو تلو خوران به سمتم اومد و با صدایی کشیده گفت
_تـــو کی هستی هان؟کی… هستی که مــن… مــــن آرمین تهرانی به خاطرت بجنگم و ضرر کنم؟؟

دستم و روی پهلوش گذاشتم که صورتش در هم رفت.
هلم داد که چند قدمی رفتم عقب…با همون حال خراب و چشم های قرمزش ادامه داد
_من…امشب…به خاطر تو… برای اولین بار باختم. به خاطر تو…من.… به خاطر یه دختر بچه…

هیچی از حرفاش نمی فهمیدم.
بهم نزدیک شد،با ترس قدمی به عقب برداشتم که گفت
_از زندگیم گورتو گم کن…به درک که میخوای بری پیش اون دوست پسرت یا می خوای بچسبی به مهرداد فقط از زندگی من گمشو بیرون.

اشک تو چشمم جمع شد،به سمت تخت رفت و خودش و روی تخت انداخت.معلوم بود انقدر خورده که مسته مسته
بغض کرده خواستم از اتاق برم که با دیدن سر و وضعش دلم نیومد.
به سمتش رفتم و کنارش نشستم،یکی یکی دکمه هاشو باز کردم.با خماری زمزمه کرد:
_یه دختر…هیچ وقت ار…ارزشش… رو نداره.ازت…ازت متنفرم
اشکم سرازیر شد اما با این وجود بلوزش رو از تنش در اوردم پهلوش زخم شده بود.
یه جعبه ی کمک های اولیه توی کمد داشتیم،دلم بد از حرفاش شکسته بود اما نمی تونستم این طوری ولش کنم.
زخم پهلوشو پانسمان کردم.کنار ابروش هم خونی بود…ضد عفونیش کردم و در آخر بلوز رو از تنش در آوردم و ملافه رو روش کشیدم.

نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم. نمی دونم چی باعث شده بود این رفتار و باهام بکنه اما می دونم با وجود مستی راست گفته.
ازم متنفره.
چمدونم و برداشتم و تمام لباس هایی که مال خودم بود و توش چپوندم.خودم یک قرون پول نداشتم اما کارت های بانکی و گوشی موبایلی که برام خریده بود و روی میز گذاشتم و اشکامو پاک کردم
مگه همینو نمی خواستم ؟ این هم موقعیت.
با چمدون از پله ها پایین رفتم.ستاره با دیدن چمدونم چشم هاش برقی زد اما خودش رو بی تفاوت نشون داد.
با طعنه گفت:
_داری میری ؟
حتی جوابشم ندادم اما اون انگار دست بردار نبود که باز گفت
_بهت گفته بودم یه روز تو هم دور انداخته میشی راستشو بخوای با اون همه ادعا فکر می کردم تاریخ انقضات بیشتر باشه

دهنمو باز کردم تا چهار تا لیچار بارش کنم اما منصرف شدم،هرگز نمی خواستم جلوی ستاره اشکم در بیاد.

از خونه بیرون زدم،نیمه شب بود اما اهمیتی نداشت،انقدر به غرورم برخورده بود که نمی خواستم یک دقیقه ی دیگه اینجا بمونم.

در حیاط رو محکم به هم کوبیدم و تازه فهمیدم چقدر بی کسم.حالا باید کجا می رفتم؟
با ترس نگاهی به کوچه ی تاریک انداختم و به راه افتادم.

انگار امشب رو باید توی پارک سر کنم،فردا چی؟
دیگه نتونستم مقاومت کنم و اشکم سرازیر شدم.با قدم های سست و بی حال می رفتم که کسی اسمم و صدا زد.

برگشتم و با دیدن مهرداد مات موندم،لبخند کوتاهی زد و گفت
_ سوار شو

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:
_شما اینجا چی کار می کنین؟
_حدس می زدم ممکنه از اون خونه بیای بیرون،سوار شو
سری به طرفین تکون دادم
_نمیخوام،شما برید.
نفسش رو فوت کرد و گفت
_می دونی که نمی ذارم تنها تو خیابون بمونی پس سوار شو
_آخه.…
با تحکم گفت
_هانا… سوار شو
با دو دلی سوار شدم که گفت
_خوبی؟اون که بلایی سرت نیاورد؟
خودم و به در چسبوندم…فکر می کردم آدم خوبیه ولی معلومه اینم یکی هست عوضی تر از آرمین اونقدر عوضی که بی توجه به زنش دنبال من راه افتاده.

با اخم گفتم
_منو برسونید دم یه مسافر خونه.
خیره نگاهم کرد اما چیزی نگفت ماشین و به راه انداخت
سرم و به شیشه چسبوندم و در کمال بدبختی تصویر آرمین جلوی چشمم اومد.
نکنه باز از مستی زیاد سردردش شدید بشه؟یا زخمش عفونت کنه؟اصلا اگه ستاره بره پیشش و…

حس کردم قلبم برای لحظه ای از کار افتاد…کاش امشب همون جا می موندم…
صدای زنگ موبایل مهرداد بلند شد،جواب داد و گفت:
_جانم عزیزم؟
صورتم با انزجار جمع شد…بیچاره ترانه.
با حرف بعدی که زد رسما مات موندم:
_هانا باهامه تا ده دقیقه ی دیگه می رسم

یعنی زنش انقدر لارجه که براش مهم نیست شوهرش دوازده شب با یه دختره؟
_باشه عزیزم نگران نباش
تماس و قطع کرد و با لبخند گفت
_ترانه منتظرمونه

مثل جن زده ها بهش نگاه کردم،به قیافم خندید اما چیزی نگفت.
ده دقیقه ی بعد جلوی یه برج بلند بالا توقف کرد،یکی درو باز کرد و مهرداد ماشین رو توی پارکینگ برد.

با دو دلی پرسیدم:
_اینجا کجاست؟؟
_خونه ی من و ترانه،نگران نباش و پیاده شو
حتی نذاشت بپرسم چرا منو اینجا اوردی اینجا… خودش پیاده شد و چمدونم رو برداشت… در سمت منو باز کرد و منتظر ایستاد .

پیاده شدم،هرچی که بود بهتر بود تا خوابیدن توی پارک.حداقل فردا یه فکری به حال خودم می کردم.
سوار آسانسور شدیم.معذب یک گوشه ایستاده بودم.نمی دونم چرا انقدر احساس بدبختی می کردم.

آسانسور که نگه داشت اول من پیاده شدم..در واحدی باز شد و ترانه رو دیدم.
با لبخند گفت
_بالاخره مهرداد موفق شد بیارتت،بیا تو!
نگاهش کردم…از اخرین باری که دیدمش تپل تر شده،شکمش کمی بالا اومده و صورتش پر شده.

ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم
_بچه ت دختره؟
متعجب گفت
_از کجا فهمیدی؟
خندیدم و ابرو بالا انداختم.
از جلوی در کنار رفت،وارد شدم و نگاهی به خونشون انداختم
مهرداد در حالی که با عشق به ترانه نگاه می کرد گفت
_ما که فعلا اجازه ی نزدیکی نداریم،خوبی خانمم؟
ترانه پشت چشمی نازک کرد و گفت
_از احوال پرسی های شما
خندم گرفت…انگار من اشتباه قضاوت کردم.این مهرداد عاشق پیشه چشمش جز زنش کسی و نمی بینه.
روی مبل نشستم تا اونا تو حال خودشون باشن اما انگار ترانه رسما به مهرداد ویار کرده که خیلی زود اومد کنارم نشست و با خوش رویی گفت
_خوبی؟اگه گرسنته شام گرم کنم؟
با لبخند محوی گفتم
_شام خوردم ولی خستم یه امشب و بخوابم فردا صبح زود…
مهرداد وسط حرفم پرید:
_اینجا دیگه خونه ی تو هم هست.
از گوشه ی چشم نگاهش کردم.انگار خوشی زده زیر دلش که خونشو به یه غریبه پیش کش می کنه.
ترانه بلند شد و گفت:
_پس بیا اتاق مهمون و نشونت بدم.
سری تکون دادم.به سمت یکی از اتاق ها رفت و من هم دنبالش راه افتادم
درو باز کرد و گفت:
_وقتی مهرداد گفت میای اتاقو برات آماده کردم.لباس هم روی تخت برات گذاشتم چیزی خواستی منو حتما صدا بزن.

با لبخند سری تکون دادم و وارد اتاق شدم. اون هم بعد از شب بخیری رفت.
خسته خودم رو روی تخت رها کردم و بدون در آوردن لباس هام چشمامو بستم.با وجود استرس ولی باز هم پلکام نتونستن مقاومت کنن و روی هم افتادن

* * * *
با صدای مشت و لگد هایی که به در میخورد از خواب پریدم.
نگاهم روی ساعت رفت،پنج و نیم صبح بود.با ترس در اتاق رو باز کردم و همزمان مهرداد هم از اتاق روبه رو بیرون اومد.
وحشت زده پرسیدم:
_کیه؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_برو تو اتاق درم ببند!
کاری که گفت و انجام دادم…چند لحظه بعد صدای بلند آرمین به گوشم رسید:
_زنم کجاست؟
مهرداد درست مثل خودش جواب داد:
_سراغ زنت و از من میگیری؟شرط بندی دیشب رو یادت رفته؟تو باختی پس ادعایی روش نداری.

گیج شدم.شرط بندی؟
_تو گه خوردی مستم کردی و باهام شرط بستی.هانا کجاست؟هانا…بیا بیرون!
قلبم تند تند می زد.مهرداد گفت:
_تو قانون بازی این نبود که بزنی زیرش،یا هانا رو بیخیال میشی یا ضرر می کنی و مجبوری هفتاد درصد از اموالتو بذاری وسط.کاری که تو همیشه با بقیه می کردی رو من این بار با تو کردم.

چند لحظه صدایی از کسی نیومد،می تونستم حدس بزنم آرمین از عصبانیت کبود شده. پس ماجرا این بود،اما مهرداد چرا باید سر من با آرمین شرط بندی کنه؟
همون طور که حدس می زدم،صدای خشن آرمین بلند شد:
_برو صداش من بیاد،نذار این خونه رو روی سرت خراب کنم.
یه دفعه با صدای خیلی بلندی فریاد زد:
_هـــانا…
یک قدم عقب رفتم و طولی نکشید که در اتاقم به شدت باز شد و آرمین در حالی که نفس نفس می زد اومد داخل.
مچ دستم و گرفت و غرید:
_راه بیوفت.
مقاومت کردم،مهرداد وارد اتاق شد و با تحکم گفت
_اون با تو هیچ جا نمیاد.
نگاهم بین دو تاشون چرخ میخورد.رو کرد به من و گفت
_تو دختر واقعیه اون عوضی که تو رو به این فروخت نیستی،بابای تو…
با داد آرمین حرفش قطع شد:
_ببند دهنتو!!!
نفسم بند اومد،چی داشت میگفت برای خودش؟
مهرداد بی توجه ادامه داد:
_بابام وصیت کرده دختر گمشده شو پیدا کنم،تو مجبور نیستی با این آدم به خاطر سیصد میلیون زندگی کنی چون اون دختر گمشده ی بابام تویی هانا تو اونقدری داری که مجبور نباشی واسه خاطر سیصد میلیون هر روز زیر دست این آدم له بشی.تصمیم با خودته،می خوای باهاش برو و یه عمر زیر دست پاش له شو،یا که طلاق بگیر و اون طوری که حقته زندگی کن

نفس کشیدنمم از یاد بردم،این چی داشت میگفت؟نکنه داشت منو مسخره میکرد؟
شاید هم با آرمین دست به یکی کرده بودن که منو دست بندازن…
اما نه قیافه ی کبود شده ی آرمین این و نمی گفت
با تته پته گفتم
_تو چی داری میگی؟من… بابام…
وسط حرفم پرید:
_بابای تو اون عوضی نیست…هر چند پدر واقعیتم چندان آدم خوبی نبود اما حداقل اگه پیدات میکرد تو رو نمیفروخت…به یه جاهایی نزدیک شد که عمرش قد نداد و مرد.من تو رو پیدا کردم،از ارثیه ی بابام چیزی نمیخوام تقریبا تمامش متعلق به توعه…

نگاهی به آرمین انداختم،مچ دستم زیر فشار دستش داشت له میشد.یه جوری نگام میکرد که انگار داشت می گفت اگه قبول کنی پوستت رو میکنم.

به گذشته که برمیگردم یادم میاد بابام هیچ وقت در حقم پدری نکرد.آخه کدوم پدری همزمان دخترشو به دو نفر میفروشه و فرار میکنه؟
اگه یک درصد حرف های مهرداد راست باشه…
این بار رو به آرمین کرد و گفت
_از همون راهی که اومدی بزن به چاک…اون خودش برای زندگیش تصمیم میگیره.

فشار دستش دور مچم بیشتر شد…انگار برای آرمین هیچی مهم نبود. با خشم غرید
_تا وقتی من شوهرشم بدون اجازه ی من هیچ غلطی نمیتونه بکنه

دستم و دنبال خودش کشید و تند گفت
_راه بیوفت.
انقدر گیج بودم که دنبالش راه افتادم…
دکمه ی اسانسور و چندین بار زد و وقتی در باز شد تقریبا پرتم کرد داخل.تو آینه به خودم نگاه کردم.اصلا شبیه بابام نبودم…یعنی ممکن بود مهرداد راست بگه و…

صدای خشن آرمین وسط افکارم پرید:
_دیشب دوازده شب از خونه زدی بیرون…با اجازه ی کی؟
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم
_خودت گفتی برو
بازوم و گرفت و وادارم کرد روبه روش وایستم…
غرید
_من مست بودم احمق،بگم گورتو کم کن نباید بری با لگدم که پرتت کردم بیرون تو نباید بری.

چپ چپ نگاهش کردم.چقدر پرو بود این بشرررر؟
خواستم حرفی بزنم که بی هوا بغلم کرد.نفس توی سینه م حبس شد…اولین باری بود که آرمین بغلم می کرد.
فشار دستاش دور کمرم حس عجیبی بهم داد…
کنار گوشم با لحن حریصی گفت
_هر چی که شد تو نباید بری.
چشمامو بستم،ازم فاصله گرفت و همزمان در آسانسور باز شد.
مثل مات برده ها دنبالش بیرون رفتم.
سوار ماشینش شدم…قبل از اینکه ماشین و روشن کنه به سمتم برگشت و با دو دلی خواست چیزی بگه که پشیمون شد .
ضربه ای به فرمون زد و با کلافگی راه افتاد

کل راه رو مثل منگ ها بودم…جلوی خونه نگه داشت و خشک گفت
_برو حاضر شو کلاست دیر می‌شه
به سمتش برگشتم و با دو دلی پرسیدم
_مهرداد…راست میگه؟
سرش چنان به سمتم برگشت که یک لحظه ترسیدم.
با فکی قفل شده غرید
_راست بگه یا دروغ چه فرقی به حال تو داره؟
به فکر فرو رفتم و زمزمه کردم
_اگه راست بگه یعنی من یه برادر دارم پشتمه…
_لابد فکر کردی منم طلاقت میدم؟
اخمام و در هم کشیدم
_من پول تو بهت برمی‌گردونم دیگه دلیلی نداره بخوام باهات بمونم.

حس کردم به نقطه ی انفجار رسید.از ماشین پیاده شد و در سمت منو باز کرد…
مچ دستم و محکم گرفت که دادم بلند شد
_چی کار میکنی روانی؟
بی اعتنا از ماشین پیادم کرد و هر چه تقلا کردم موفق نشدم خودمو از دستش نجات بدم.
به اتاقمون که رسید پرتم کرد داخل و داد زد
_موبایلت و بده.
حیرت زده گفتم
_تو پاک زده به سرت…
با اعصابی داغون به سمتم اومد و جیبامو گشت جیبامو بس نبود همه جامو گشت وقتی با خشم به سمت س*ی*ن*ه هام برد یک قدم عقب رفتم و با صورتی مچاله از درد گفتم
_نیست دیگه وحشی
نگاه تندی بهم انداخت و به سمت لپ تاپ رفت،تلفن رو هم جمع کرد و بی اعتنا به من به سمت در رفت و قبل از اینکه به خودم بیام و بپرسم چی شده از اتاق بیرون رفت در و بست و چند لحظه بعد صدای چرخش کلید توی قفل در اومد.

حیرت زده گفتم
-تو منو زندونی کردی؟
صدای خشکش رو از پشت در شنیدم
_آنقدر اونجا میمونی تا آدم بشی نه اون داداش تازه رسیدت نه خودت نه حتی خدا… تا من نخوام تو هیچ گوری نمیری هانا اینو تو گوشت فرو کن

صدای دادم بلند شد
_تو چه آدمی هستی آخه؟واسه چی منو اینجا زندونی کردی احمق من کلاس دارم.
_شب همه رو خودم یادت میدم…

کارد میزدی خونم در نمیومد با جیغ بلندی گفتم
_خدا لعنتت کنههههه
به در کوبیدم و بلندتر داد زدم
_باز کن درو…میرم به خدا یه جوری میرم داغم به دلت بمونه تلافی همه ی این روزا رو سرت در میارم هر جوری شده فرار میکنم و خودم و از دستت نجات میدم شنیدی چی گفتم؟

_به نظرم دیگه داد نزن دارم میرم دانشگاه تا وقتی بیام بشین خوب استراحت کن عسلم.
لگد محکمی به در زدم
_عوضی

بالشم و بغل کردم و به حال خود بیچارم اشک ریختم.
از صبح آنقدر گریه کرده بودم که چشمام باز نمیشد.آرمین نامرد حتی با خودش نگفت این دختر از گرسنگی میمیره…

حتی اگه مهرداد دروغ گفته باشه اما اینو میدونم حاضره به خاطر انتقام هم شده کمکم کنه طلاق بگیرم…
طلاقم و میگیرم و تلافی تک تک این روزا رو سرت در میارم آرمین
صدای آرمین رو از طبقه ی پایین شنیدم.. پس اومد.
سرم رو زیر پتو کردم و چشمامو بستم…کاش نیاد اصلا تحمل دیدنش رو ندارم..
از اونجایی که خیلی خوش شانسم پنج دقیقه نشده صدای چرخش کلید رو شنیدم
صدای قدم هاشو شنیدم… بدون اینکه براش مهم باشه من خوابم یا بیدار خودش رو روی تخت پرت کرد و گفت
_این جوری از شوهرت استقبال میکنی؟
صورتم با نفرت جمع شد اما تکونی به خودم ندادم کم نیاورد و گفت
_سر عقل اومدی؟
دلم میخواست بلند بشم و محکم بزنمش اگه یک کلمه ی دیگه می گفت حتما این کارو میکردم.
پتو رو از روم کنار زد
_به من نگاه کن…
مصرانه چشمامو بستم…خودشو روم خم کرد و این بار با تحکم صدام زد
_هانا…
با همون چشم بسته گفتم
_نمیخوام ببینمت…
به جای آرمین صدای ستاره اومد
_برای عذاب دادن من به این دختر پیله کردی؟آرمینی که من میشناسم اینقدر خودش و برای یه دختر کوچیک نمیکنه.
چشمام باز شد… صدای خشن آرمین و شنیدم که گفت
_برو بیرون.
ستاره سری تکون داد و گفت
_اونی که تو رو عاشقت کرد،اونی که به خاطرت همه کاری کرد من بودم آرمین تو نیازی به این دختر نداری من مجازاتم و کشیدم.
آرمین بلند شد و به سمتش رفت منتظر بودم جنجال راه بندازه اما بازوشو گرفت و دنبال خودش از اتاق بیرون کشید
با دهنی باز مونده به در خیره موندم…
چقدر بی‌شعور بود.
با حرص از جام بلند شدم و در کمد رو باز کردم اولین مانتویی که به دستم رسید رو پوشیدم و شالی روی سرم انداختم..
به سمت در رفتم و همون لحظه آرمین جلوم سبز شد
لبخند محوی زد و اومد تو… تا خواستم از کنارش رد بشم درو بست بازوم گرفت کنار گوشم گفت
_برای آخرین بار میگم هانا… تو… هیچ… جا… نمیری

نفسش که به گوشم خورد تنم منقبض شد.
یک قدم کوتاه نزدیک شد و تنش رو کامل به تنم چسبوند.
دستام بالا اومد و روی سینش نشست…بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
_نکن…
_الان یعنی قهری؟
لعنتی… کنار گوشم حرف نزن لعنت به تو هانا که خودت و میبازی… نامحسوس نفسی کشیدم عطر چند میلیونیش با عطر تنش ترکیبی شده بود که هوش و از سرم می‌پروند.
شالم و در آورد و با همون صدای لعنتیش گفت
_برو پایین یه چیزی بخور بعد بیا بالا امروز صبح وقتی دیدم نیستی داغون شدم امشب باید آرومم کنی

پوزخندی زدم و گفتم
_پس من چی؟
صورتش و به صورتم کشید و زمزمه کرد
_از دلت در میارم خوشگلم…
_با مهربونی توی تخت خواب؟
_نه…با هر چی تو بگی.
سرم و عقب کشیدم!آرمین بود که می‌گفت هر چی تو بگی؟
یک تای آبروم بالا پرید… با لبخندی مرموز گفت
_زود برگرد منتظرتم.
چند لحظه نگاهش کردم و در نهایت از اتاق بیرون رفتم…چشمام میسوخت مطمئنم کل صورتم ورم کرده اصلا نمیدونم آرمین چه جونوریه که به این حال خرابم رحم نمیکنه
صدای گریه ی ستاره رو از اتاقش شنیدم. سری با تاسف تکون دادم اون چه گناهی داشت؟
حالا اون عاشق بود اما من…
سری به طرفین تکون دادم و در یخچال و باز کردم… سرسری برای خودم غذایی آماده کردم و خوردم… تو زندگیم گشنگی نکشیده بودم که اون هم به لطف آرمین کشیدم

لباس و جلوی صورتم گرفتم و با طعنه گفتم
_من اینو نمیپوشم
در حالی که لیوان مشروبش دستش بود گفت
_بدتر از اون لباسی نیست که اون شب پوشیدی و اومدی بین یه عالمه مرد مست
_خیلی پرویی آرمین.
لیوانش رو یک نفس سر کشید و گفت
_چرا س*ک*س*ی من؟اگه نمیپوشی اصراری نیست من بلدم چطوری باهات حال کنم.
چند لحظه با با حرص چشمامو بستم. به سمت کمد رفتم و تیشرت و شلواری برداشتم و با لباس هام عوض کردم.
با فاصله ازش زیر پتو خزیدم و چشمامو بستم.
لحظه ای نگذشت که گرمای تنش رو درست پشت سرم احساس کردم.
لبم و محکم بین دندون هام فشردم.دستش روی پهلوم نشست و نوازش گرانه سر خورد پایین…
در حالی که دستش روی رون پام بود کنار گوشم با لحنی خاص گفت
_نقطه ضعفت بود؟؟
هیچی نگفتم،فقط لبم و محکم تر گاز گرفتم… سرش توی گردنم فرو رفت و خمار گفت
_عطر تنت مستم میکنه می دونستی؟
خودتو ناز هانا… خودتو به این مرد نباز
بازوم و گرفت و برم گردوند خم شد روم… چند ثانیه ای نگاهم کرد و در نهایت وحشیانه لبم رو بوسید.
تیشرت نازک تنم رو با خشونت از وسط پاره کرد
لبش رو جدا کرد و نفس بریده گفت
_به خاطر فرار دیشبت،به خاطر اینکه یک شبو خونه ی اون سر کردی… به خاطر هشداری که بهت دادم و گوش نکردی…فکر نکن آرمین چیزی و میبخشه.
امشب مثل سگ سرویس میدی هانا خبری از ناز و نوازش نیست.
با چشمای گرد شده نگاهش کردم و خواستم بلند بشم که جلوی دهنم رو گرفت و فشار داد با این کار به تخت میخ شدم و هیچ غلطی نتونستم بکنم

* * * * *
لبم و محکم گاز گرفتم تا صدام در نیاد.
به سختی از روی تخت بلند شدم…نیم نگاهی به آرمین انداختم که غرق خواب بود
مانتو و شالم رو برداشتم و پاورچین از اتاق بیرون رفتم.
دولا راه میرفتم و تمام تنم کبود بود اما باید تحمل میکردم همین کبودی ها برام برگ برنده بود تا ازش جدا بشم.
خونریزی داشتم و چشمام سیاهی میرفت. حتی فکر دیشب هم لرز به تنم مینداخت.
رابطه ی دیشب هیچ لذتی نداشت نه برای من نه برای آرمین… حالا دیگه مطمئن بودم اون یک روانی به تمام معناست.
به آهستگی در رو باز کردم و بیرون رفتم.با موبایلم به تاکسی زنگ زدم و همونجا منتظر موندم تا برسه…خدا ازت نگذره آرمین که تو این سن مثل پیرزن های عصا به دست شدم
* * * * * *

دستم و فشرد و با لبخند مهربونی گفت
_بهترین کار و کردی.
معذب دستم و عقب کشیدم و گفتم
_آرمین دست از سرم برنمیداره.تلافی شکایتم و سرم در میاره
با اطمینان گفت
_اونش با من. دمش و قیچی کردم دست و پا بسته مونده
نگاهش کردم و گفتم
_تو واقعا برادر منی؟
سری تکون داد و گفت
_از وقتی وکیل از وصیت بابام گفت دنبالت گشتم راستش و بخوای حس میکردم به کمکم احتیاج داری.
بهش خیره شدم…واقعا احساس خوبی بهش داشتم دیروز بعد از شکایتم یک راست سراغ مهرداد اومدم و به طرز معجزه آسایی آرمین دنبالم نیومد.
ترانه و مهرداد بی نهایت رفتار خوبی باهام داشتن … اون طوری که مهرداد گفت بابای خودم یه خلافکار درجه یک بوده انگار ناف من رو از همون اول با خلافکارا و مست ها نوشته بودن این وسط شانس داشتم که مهرداد و پیدا کردم.

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و گفت
_من هیچی از ثروت پدرم نخواستم و نمیخوام تمام اونها متعلق به توعه فردا می تونیم همه چیز و به نامت بزنیم برات یه وکیل خوب هم گرفتم که توی یک هفته کارهای طلاقت رو پیش ببره تو این یک هفته لزومی نداره بیای دانشگاه. راجع به آرمین هم نگران نباش طلاقت میده…
لبخند محوی زدم.جدایی از آرمین… هم خوشحال کننده بود و هم…
حتی نمی خواستم برای خودم اعتراف کنم که دلم براش تنگ میشه.
ترانه با سینی قهوه از آشپزخونه بیرون اومد و لبخند به لب گفت
_خواهر برادری خوب با هم خلوت کردین.
به وضوح برق نگاه مهرداد و دیدم. بلند شد و سینی و از دستش گرفت و بوسه ای به پیشونیش زد به حالشون غبطه خوردم چقدر زندگی شیرینی داشتن

ترانه کنار من نشست و با لبخند گفت
_ناهار که نخوردی حداقل قهوه بخور.
سری تکون دادم و گفتم
_چیزی از گلوم پایین نمیره همش میترسم آرمین دیوونگی کنه بلایی سر مهرداد بیاره یا اصلا نذاره طلاق بگیرم…

با خونسردی گفت
_تو مهرداد و دست کم گرفتی وقتی میگه با من یعنی اتفاقی نمیفته دیدی که شکایتم کردی اما شوهرت نیومد سراغت از این به بعدشم بسپر به مهرداد برات وکیل خوبی گرفته هفته ی بعد توی یک جلسه طلاق میگیرین.
به ظاهر خوشحال شدم اما ته دلم حس بدی داشتم.تصور اینکه آرمین ازم دست کشیده و میخواد با ستاره زندگی جدیدی رو شروع کنه داشت از درون داغونم می‌کرد
مهرداد نگاهی به صورتم کرد و گفت
_اگه منصرف شدی…
فوری گفتم
_نه منصرف نشدم،این مدت آرمین خیلی اذیتم کرد محاله دوباره به اون خونه برگردم اما میام دانشگاه نمیخوام خودم و تو خونه حبس کنم.
سری تکون داد و گفت
_پس ساعت کلاساتو بگو که اکثر وقتها با خودم بری و بیای.
سری تکون دادم و چیزی نگفتم.
* * * * *
به محض پا گذاشتن به دانشگاه چشمم به میلاد افتاد. دستش هنوز توی گچ بود و روی صورتش ردهایی از کبودی دیده می‌شد.
چشمش بهم افتاد و خواست به سمتم بیاد که مسیرم رو عوض کردم.
نه میلاد نه آرمین از این به بعد هیچ کدومشون و توی زندگیم نمیخوام.
امروز صبح مهرداد تمام ارث بابام رو به نامم کرد با اینکه میدونستم خلافکار بوده اما اون پول حق من بود. حق روزهایی که با بدبختی گذرونده بودم.
الان منم ثروتمند بودم و میتونستم مثل آرمین باشم اما این وسط یه چیزی کم بود همونم باعث شده بود خوشحال نباشم.
این ساعت با مهرداد داشتم و ساعت آخر با آرمین.
وارد کلاس شدم و با دیدن ترانه که آخر نشسته بود به سمتش رفتم.
کنارش نشستم که گفت
_چطوری؟
کیفم و روی میز گذاشتم و گفتم
_عالی.
خواست حرفی بزنه که کلاس یک دفعه ای ساکت شد هر دو به در کلاس خیره شدیم.
مهرداد وارد شد اما روی صورتش رد کبودی عمیقی بود.ترانه با نگرانی بلند شد و بی توجه به اینکه توی کلاسیم گفت
_مهرداد صورتت چی شده؟

دستش و کشیدم که به خودش بیاد.مهرداد نیم نگاهی به این سمت انداخت و بدون حرف پشت میزش رفت.
همه پچ پچ میکردن که نگاه جدی به جمع انداخت و تقریبا اکثرا خفه خون گرفتن
ترانه با نگرانی گفت
_آخه چی شده.؟ صورتش و ببین.
حق داشت.گونش کبود شده بود… با تردید گفتم
_نمیدونم.
یعنی ممکن بود کار آرمین باشه؟
مهرداد مشغول تدریس شد اما نه من نه ترانه حواسمون به درس نبود.
اون که از نگرانی کل ناخناش رو داغون کرد… من هم از استرس آرمین هیچ تمرکزی نداشتم.
هنوز چهل و پنج دقیقه از کلاس مونده بود که بی طاقت بلند شدم. نیاز به هوا داشتم نمیدونم چرا حالم انقدر بد بود.
مهرداد کلامش و قطع کرد و پرسید
_چیزی شده خانم مجد؟
سری تکون دادم و گفتم
_حالم خوش نیست میشه برم بیرون؟
چند لحظه ای به صورتم نگاه کرد اما سری تکون داد و گفت
_بفرمایید
تشکری کردم و از کلاس بیرون زدم.
چند بار نفس عمیق کشیدم و خواستم به حیاط برم که کسی اسمم و صدا زد
برگشتم و با دیدن میلاد ملافه نفسمو فوت کردم
بهم نزدیک شد و گفت
_خواهش میکنم به حرفام گوش کن.
_چی میخوای بگی؟ حوصله تو ندارم میلاد.
با اصرار گفت
_به خدا نمیخوام مزاحمت شم ازت توقع هم ندارم من و ببخشی اما فقط گوش کن.
تند گفتم
_میدونم یه ازدواج اجباری داشتی با زنت نمی‌سازی منو دیدی ازم خوشت اومد کم کم همه چی برات جدی شد برای اینکه از دستم ندی نگفتی زن داری می خواستی اونو طلاق بدی باهام ازدواج کنی که باردار شد حرفات همیناست دیگه؟من بخشیدمت نگران نباش.
با دهن باز مونده نگاهم کرد… خواست حرفی بزنه که دستمو بالا آوردم و گفتم
_با اجازت برم حالم خوش نیست
نموندم که حرفی بزنه و از ساختمون دانشگاه بیرون رفتم.
همونجا توی حیاط روی نیمکت نشستم و سرم و بین دستام گرفتم. حق با مهرداد بود نباید یه مدت میومدم دانشگاه هر چقدر بیشتر بهش نزدیک باشم حالم بدتر میشه.
با اینکه تمام سعی مو کردم که گریه نکنم اما نتونستم جلوی اشک هامو بگیرم
چرا خوشحال نیستم؟ حالا که پول داشتم یه برادر داشتم می تونستم طلاق بگیرم چرا خوشحال نیستم؟
لعنت به تو آرمین که کل زندگیم رو نابود کردی.نمیدونم چقدر از نشستنم گذشته بود که حضور کسی و کنارم حس کردم.
قلبم از کار افتاد،خودش بود بوی عطر آرمین بود
کنارم نشست… صدای خشک و جدی همیشگیش رو شنیدم
_دلیل اشکات چیه؟ من؟
سرم و بلند کردم و بهش خیره ‌شدم. همون آرمین بود… نه آشفته نه نامرتب…برعکس من که مثل میت ها شده بودم.
به چشمام زل زد و گفت
_من که راضی به طلاقت شدم داری به آرزوت میرسی چرا نمیخندی؟
مات موندم. راضی شده بود؟ برای همین سراغم رو نگرفت
اما من احمق هنوز منتظر بودم بیاد و جلومونو بگیره
با حرص نگاهش کردم و خواستم بلند بشم که دستم و گرفت و با جدیت گفت
_بشین
نگاهی به اطراف انداختم و برای اینکه جلب توجه نشه نشستم
دستم و از زیر دستش بیرون کشیدم و با فاصله نشستم.
با مکث گفت
_تبریک میگم…تمام اموال پدریت به نامت خورده شد حالا یه برادر داری.قصدت چیه؟ انتقام از مردی که تو رو از بابات خرید و زندگی تو جهنم کرد؟
با یه دنیا دلخوری بهش نگاه کردم.لعنتی چقدر خواستنی بود
نگاهش روی چشمام ثابت موند.با صدایی گرفته گفتم
_انتقام نمیگیرم.میخوام یه زندگی بدون تنش داشته باشم
سری تکون داد و گفت
_میتونی… چرا نتونی اما فقط یه مدت کوتاه.
متعجب نگاهش کردم. سرش رو یه کم به سمتم خم کرد و با صدای آهسته ولی محکمی گفت
_اون مهرداد عوضی خلع سلاحم کرد اما من آدم باختن نیستم.طلاقت میدم اما اگه کسی و دورت ببینم،کسی و تو زندگیت ببینم کلاغه به گوشم برسونه کسی اون دستتو گرفته کسی به چشات زل زده کسی عاشقت شده هم تو رو بیچاره میکنم هم اونو ثروتمندم بشی واسه من همون دختر بچه ی خنگ و بی دست و پایی.دختر بچه ی خنگ و بی دست و پایی که مال منه.گوشات سالمه دیگه نه؟مال من… پس هوا برت نداره که آزاد شدی.
با ناباوری گفتم
_تو یه روانی هستی… هیچ وقت هم آدم نمی‌شی وقتی ازت طلاق بگیرم تو هیچ حقی نداری.
خندید.با تمسخر گفت:
_جدی؟
خودم و نباختم و گفتم
_بله جدی پولتو پس میدم طلاقمم میگیرم دیگه تو زندگیم نیستی که برام تأیین تکلیف کنی.
با لحن خاصی گفت
_من همیشه تو زندگیتم عسلم.
لعنتی… لعنتی… لعنتی…
چرا همیشه باهام بازی می‌کرد؟مثل احمق ها برای درآوردن حرصش گفتم
_بعد از طلاق گرفتن ازت ازدواج میکنم با یکی که خوشبختم کنه نه مثل تو منو به بازی بگیره.
با دیدن صورتش مثل سگ از حرفم پشیمون شدم.الان وسط دانشگاه عربده می‌کشید این بهترین حالتش بود… بدتر از این ممکن بود طلاقم نده
با دیدن قیافه ی کبودش بیشتر پی بردم که حرفم اشتباهه. با فکی قفل شده غرید
_کی این مزخرفات و توی گوشت خونده؟ که از من طلاق بگیری و…
نفسی کشیدو گفت
_شوهر کنی یه زندگی مثل بدبخت ها داشته باشی…کسی یه زن دست خورده رو نمیخواد.
نفسم از این حرفش بند اومد.انگار فهمید چه حالی شدم که نگاهش و روی تنم چرخوند و گفت
_ترجیح میدی زیر یه پیر احمق بمیری،اما اشتباه میکنی دختر جون هر بار… هر بار که دست یکی به تنت بخوره من و به یادت میاری… البته دارم فرضیات یه زندگی احمقانه رو برات میگم چون اون سفره ی عقدی که عروسش تو باشی و به توپ میبندم اون لندهور کنارتم میکشم میدونی که میکنم پس اول حرفتو مزه مزه کن بعد بزن.
از جاش بلند شد و خواست به سمت ساختمون بره که گفتم
_ازت متنفرمممم.
برگشت، چشمکی زد و گفت
_اینم یه جور احساسه
قفلش کردم و وحشت زده شماره ی مهرداد رو گرفتم.
به در کوبید و با خشم گفت
_دختره ی وحشی من کاریت نداشتم خودت تنت میخاره
بوق خورد و جواب نداد… از ترس رسما میلرزیدم یادم اومد که مهرداد و ترانه طبق یه عادت هر شب موبایلشون رو روی بی‌صدا میذاشتن.
تا آخرین بوق منتظر موندم اما جواب نداد… خدایا غلط کردم خواستم تنهایی زندگی کنم میرم می‌چسبم به مهرداد یا اصلا یه خونه ی بزرگ می‌گیرم با کلی نگهبان ولی قربون کرمت این بار نجاتم بده.
ضربه ی محکمی به در زد که از ترس عقب رفتم و خودم رو گوشه ی اتاق پنهون کردم.
موبایلم و بالا آوردم و خواستم به پلیس زنگ بزنم که چشمم به شماره ی آرمین افتاد و گرفتمش…
پسره داشت به در می‌کوبید تا بازش کنه.هر چه قدر بوق می‌خورد جواب نمی‌داد دیگه داشتم ناامید میشدم که تماس وصل شد و صدای کر کننده ی آهنگ توی گوشم پیچید.
با ترس و لرز گفتم
_آرمین کجایی؟
انگار صدام و نمیشنید که بین هیاهو گفت
_چی میگی؟
خودش و محکم به در کوبید.. جیغی کشیدم و با گریه گفتم
_آرمین یکی تو خونمه.تو رو خدا بیا.
صداش و بالا برد:
_چی میگی هانا؟نمی شنوم.
_میگم یکی تو خونمه میخواد بیاد تو اتاقم.
صدای زنونه ای بین صدای آهنگ به گوشم رسید
_اه قطع کن آرمین بازی جای حساسشه.
_باشه اومدم هانا قطع میکنم فردا حرف می‌زنیم.
صدای بوق اشغال توی گوشم پیچید. ناباور نگاهی به گوشیم انداختم. همون لحظه در شکسته شد.
سریع گلدون و برداشتم و داد زدم
_نیا جلو
بیشتر عصبانی بود انگار ضربه ای که بهش زدم سنگین براش تموم شد
با صورتی کبود جلو اومد.
با یه حرکت گلدون و ازم گرفت… سیلی محکمی بهم زد که پرت شدم روی تخت و چشمام سیاهی رفت.
خواست خم بشه روم که لگد محکمی به شکمش زدم.
پرت شد عقب از فرصت استفاده کردم و مثل برق پریدم و از اتاق بیرون رفتم.
دستم به دستگیره ی در نرسیده ضربه ی محکمی به سرم خورد که چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
درد وحشتناکی توی سرم پیچید.خواستم ناله کنم که صدام در نیومد..
صداهای مبهمی و می‌شنیدم اما نمی تونستم تشخیص بدم صدا متعلق به کیه.
به سختی لای پلک هام و باز کردم و آرمین رو دیدم.
بدون بلوز روی صندلی اتاقم لم داده بود و در حالی که پاهاش رو روی میز گذاشته بود داشت سیگار می‌کشید.
اون اینجا… توی خونه ی من چی کار می‌کرد؟
به مغزم فشار آوردم و با یادآوری اتفاقات برق از سرم پرید…
پسر همسایه، جواب ندادن مهرداد،آرمین توی پارتی… ضربه ی خورده به سرم…
با فکر اتفاقی که ممکن بود برام بیوفته مثل برق نشستم و سرم چنان تیر کشید که چند لحظه ای چشمام سیاه شد.
صدای بم آرمین به گوشم رسید:
_به خودت فشار نیار.
از درد به ملافه چنگ انداختم و نالیدم :
_چه اتفاقی افتاد؟
تازه متوجه ی وضعم شدم تنها لباس زیر تنم بود و بلوز آرمین.
نگاهم به جای کبودی روی تنم افتاد دست هام،گردنم حتی بعضی از قسمت های پاهام کبود شده بود.
به آرمین نگاه کردم،پک عمیقی به سیگارش زد و گفت
_زود بیدار شدی،بخواب.
داشت اشکم در میومد.وسایل اتاقم شکسته بود…خودم با این سر و وضع داغون … اون وقت آرمین با این خونسردی داشت به من نگاه می‌کرد.
به التماس افتادم
_تو رو خدا حرف بزن آرمین…چه اتفاقی افتاد؟اون پسره به زور وارد خونم شد…به مهرداد زنگ زدم… جواب نداد… تو…
سیگارش و روی میز خاموش کرد.به جلو خم شد و با نگاه یخیش بهم خیره شد و گفت
_داداش قلدرت اینجوری ازت محافظت میکنه؟
چیزی نگفتم.
از جاش بلند شد و به سمتم اومد.کنارم نشست.سرم و پایین انداختم تا گریه کردنم رو نبینه.دست زیر چونه م گذاشت و وادارم کرد بهش نگاه کنم.
با لحن گرفته ای گفت
_به خاطرت آدم کشتم،اینم به افتخاراتت اضافه کن.آرمین تهرانی… به خاطر یه دختر…آدم کشت… هه به خاطر یه دختر..
… اونم یه دختر احمق
صداش بالا رفت چونم و ول کرد و داد زد
_نحسی هانا…از اون گذشته بچه ای… ابلهی…احمقی.
بلند شد و صداش و بالا تر برد
_احمقی که حالیت نشد برام فرق داری… بچه ای که نفهمیدی چرا پیله کردم رو تو فکر کردی دورم کم دختره؟با کارا و خرابکاری هایی که کردی باید خیلی وقت پیش مثل آشغال می نداختمت دور اما چیکار کردم؟نگهت داشتم و تو انقدر احمق بودی که اینم نفهمیدی.اگه امشب نمی‌رسیدم چی در انتظارت بود؟ برای غیرتی کردن من هر کثافت مادر سگی و راه میدی به خونت در صورتی که بهت هشدار داده بودم…

به نفس نفس افتاد
_من امشب به خاطرت زدم جون یه آدم و گرفتم چرا؟چون وقتی دیدم با اون وضع جلوشی خون جلوی چشمم و گرفت اما دیگه بسه…خر کی باشی که بخوام بعد از این همه گندی که به زندگیم زدی نگهت دارم؟فردا میای دادگاه. مریضی رو به موتی میای و پای برگه ی طلاق و امضا میکنی بعد از این توی هر گه و کثافتی که گیر کردی من نیستم که به دادت برسم

نفسم بند اومده بود… این آرمینه؟ چرا انقدر تلخ؟گفت کشته…گفت با اون وضع…
خدای من چه اتفاقی افتاده…
به سمت کمدم رفت و از توش یکی از تیشرت هام و در آورد.
نزدیکم شد و بدون نگاه کردن به چشمام یکی یکی دکمه های بلوز تنم رو باز کرد.
به قیافه ی خشک و خشنش نگاه کردم…
یعنی اون دوستم داشت؟ اما هیچ آدمی دل کسی و که دوستش داره رو این طوری نمی شکنه.
بلوز رو از تنم در میاره و نگاهش روی بازوم مکث می‌کنه.
رد نگاهش رو دنبال می‌کنم و به کبودی روی بازوم میرسم.کاش دهن باز می کرد و می گفت چه اتفاقی افتاده صورتش رفته رفته کبود شد
با فکی قفل شده دستش رو بالا آورد و روی کبودی بازوم کشید
قلبم شروع به تپیدن کرد.. از فکر اینکه آرمین هم منو دوست داشته حال عجیبی بهم دست داده بود
احمقم که از اون همه حرفش فقط این و فهمیدم.
نگاه اون با اخم به بازوم بود و نگاه من مسخ شده به صورتش…
نمیدونم چه حس جاذبه ای برام داشت که صورتم رو جلو بردم و گوشه ی لبش رو بوسیدم.
تکون خوردن تنش رو حس کردم.دلم میخواست بگم تو رو خدا طلاقم نده اما زبونم قفل شده بود.
دستش از روی بازوم برداشته شد و لای موهام رفت. با خشونت چنگی به موهام زد و لباش رو قفل لبهام کرد.
این بار من لرزیدم…این بار بوسیدنش مثل همیشه نبود. مطمئنم نبود.
تنم درد میکرد اما مهم نبود، حالا که داشتم از دستش میدادم فهمیدم خیلی میخوامش.
نفس کم آورد و ازم جدا شد.دستام و دور گردنش انداختم و محکم بغلش کردم.
انقدر محکم که هیچ وقت ازم جدا نشه.
نفس های سنگینش رو حس می کردم. تن اونم به اندازه ی من داغ بود حتی بیشتر از من دستاش بالا اومد و دور بازوهام نشست.
دستامو از دور گردنش باز کرد و بدون اینکه ثانیه ای نگاهم کنه به بلوز چنگ زد و بلند شد و با سرعت از خونه بیرون رفت.
رفت… رفت.. رفت… منو نمیخواد… نحسم…بچم… احمقم…
اشکام سرازیر شد مثل جنین روی تخت دراز کشیدم و به بخت بدم لعنت فرستادم
عجیبه که دلم برای اون پسر نسوخت مستحق مرگ بود اما طفلک مادر و پدرش…
آرمین مثل همیشه گندکاریهاش و میپوشونه… بعد از دو روز اسمم از یاد میبره اما من چی؟ من چی خدایا؟

* * * *
_ببین هنوزم دیر نشده اگه فکر می‌کنی نمی‌تونی می‌تونیم دادگاه و عقب بندازیم.
مخالفت کردم
_نه میخوام امروز تمومش کنم.
سری تکون داد و پیاده شد ماشین و دور زد و در سمت من و باز کرد.
پیاده شدم و نگاهم روی ماشین آرمین ثابت موند.
پس اومده…حتی زودتر از من… اون هم آرمین بد قولی که هیچ جا راس ساعت حاضر نمیشد.
به کمک مهرداد به سمت دادگاه خانواده رفتیم قرار بود توی یک جلسه از هم جدا بشیم.
به همی راحتی… اخمهام و در هم کشیدم طوری که انگار اصلا ناراحت نیستم
از دور نگاهم به آرمین افتاد که داشت با تلفن صحبت می کرد.
به خاطر دیشب ازش خجالت می کشیدم
کارم احمقانه بود نباید این روزهای آخر بهش نشون میدادم که احساسم بهش فرق کرده.
چشمش به ما افتاد و نگاهش روی باند سرم مات موند.
با فاصله ازش روی صندلی نشستیم…
مهرداد خم شد و کنار گوشم گفت
_بهترین تصمیم و گرفتی اصلا شک نکن
لبخندی زدم و گفتم
_می دونم به لطف تو…
دستم و فشرد و چیزی نگفت. با کمی من و من گفتم
_من میخوام خونم و عوض کنم.
با اخم ریزی گفت
_چرا؟ مشکلی داری؟ نکنه به خاطر پله هاش…
سر تکون دادم… به دروغ گفته بودم از پله ها افتادم.
بدون مخالفت گفت
_باشه می‌سپارم یه جای دیگه برات پیدا کنن.
_من یه خونه ی بزرگ مثل خونه ی آرمین میخوام تو همون منطقه.
متعجب گفت
_حالا چرا اونجا؟
شونه بالا انداختم و گفتم
_همین طوری میخوام تلافی روزایی که لهم کرد و در بیارم.
با جدیت گفت
_با این کار بیشتر خودت و عذاب میدی
_اما من همین و میخوام داداش.
با تردید نگاهم کرد و سری تکون داد گفت
_نمی تونم مانعت بشم حالا که این طوری می‌خوای باشه می‌سپارم همون اطراف برات خونه بگیرن.
تشکری کردم و چیزی نگفتم.
نگاهم زیر چشمی به آرمین افتاد. به دیوار تکیه زده بود و بی پروا به صورتم خیره شده بود.
همون لحظه اسممون رو صدا زدن.تنم لرزید… مهرداد حالم رو فهمید و با حمایت دستم رو فشار داد و بلند شد

موقع ورود به اتاق دادگاه باید از کنار آرمین می‌گذشتم.
لحظه ی آخر خم شد و کنار گوشم گفت
‌_سرت چطوره؟
فقط نگاه تندی بهش انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم وارد شدم.
هم ضربه ی خورده به سرم هم اتفاقات این چند روز باعث شده بود که گیج و منگ باشم. برعکس آرمین که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده به قدری بی حواس جواب قاضی رو میدادم که فکر کرد مشکل روانی دارم… وقتی به خودم اومدم که داشتم پای برگه ی طلاق رو امضا میکردم.
به همین راحتی…نه آرمین داد و بیداد راه انداخت نه من چیزی گفتم نه حتی قاضی… خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم تموم شد.

* * * * * *
درحالی که داشتم با یکی از هم کلاسی هام صحبت می‌کردم زیر چشمی نگاهی به آرمین انداختم.
دور تا دورش رو دختر گرفته بود و هر کدوم به بهونه ی سؤال درسی داشتن براش دلبری میکردن.
یک ماه از روز طلاقمون گذشت و توی این یک ماه رابطه ای جز استاد و دانشجو با آرمین نداشتم.شده بودیم مثل دو تا آدمی که هفت پشت غریبن.
دو سه باری یکی از همکلاسی هام جلوم سبز شد و خواست بیشتر آشنا بشیم. آرمین دید اما فقط نیم نگاهی بی تفاوت انداخت و رفت. این یعنی حرف اون شبش راست بود از این به بعد هر اتفاقی هم که بیوفته کاری به کارم نداره
مهرداد از دفتر اساتید بیرون اومد. رو به فریبا گفتم
_من برم قبل از استاد سر کلاس باشم.
سر تکون داد و گفت
_باشه برو ولی یادت نره جزوه های دوروز قبل و برام بیاری
سر تکون دادم و برای اینکه مهرداد زودتر از من نره سر کلاس قدم هام و تند کردم
ٱرمین همچنان داشت با دانشجوهاش سر و کله میزد.
مهرداد خواست وارد بشه که خودم و انداختم توی کلاس و با نفس نفس اولین جایی که گیرم اومد نشستم.
از شانس بدم متوجه ی میلاد شدم که توی ردیف من نشسته بود.
هر چند خیلی وقت بود جرئت نزدیک شدن بهم رو نداشت اما گاهی نگاه سنگینش رو روی خودم حس میکردم.
مهرداد مشغول تدریس شد و منم با لبخند دستم و زیر چونم زدم و بهش خیره شدم.
توی این مدت به لطف مهرداد و ترانه طعم بی کسی رو از یاد برده بودم. خیلی خوش شانس بودم که خدا اونا رو سر راهم قرار داد. یه داداش همه چی تموم و یه رفیق خوب.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن