رمان عروس استاد پارت ۶

۴٫۳ (۸۶٫۶۷%) ۳ votes

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

نتونستم جلوشو بگیرم و اون با عصبانیت از خونه بیرون زد.
صورتم بدجوری درد می کرد اما دنبالش رفتم،در حیاط رو که باز کرد با دیدن پلیس خشکم زد.
میلاد بی ملاحظه سرکی به داخل کشید و با دیدن من با نگرانی به سمتم اومد،دستش و روی صورتم گذاشت و نگران تر گفت
_تو رو زد؟
صدای داد آرمین باعث شد یک قدم به عقب برم:
_هوی کره خر،مگه طویله ست اینجا؟
میلاد نگاه چپی بهش انداخت،آرمین با خشم حواست به این سمت بیاد که یکی از مامور های پلیس گفت
_این خانم چرا صورتشون کبوده؟
آرمین نگاهش کرد و با لحن بدی جواب داد:
_زدمش،زنمه مالمه مشکلیه؟
باورم نمیشد با پلیس هم این طوری حرف بزنه
اخم های مامور در هم رفت و خواست چیزی بگه که آرمین از خونه بیرون رفت و در رو کمی بسته نگه داشت تا ما نبینیمش.
میلاد دستی روی زخمم کشید و با عصبانیت گفت
_مرتیکه ی وحشی،حالیش می کنم.ببین چطوری زده.
با نگرانی گفتم
_میلاد لطفا برو،اون روانیه می زنه تو رو می کشه.
_نترس نمی تونه کاری بکنه.حدس زدم فهمید باهم بودیم برای همین پلیس خبر کردم،نگران نباش این وضع صورت تو که دیدن نمی ذارن راحت بگرده.

همون لحظه صدایی از پشت گفت
_مطمئنی؟
با ترس به آرمین نگاه کردم،در و بست و با خونسری ظاهری به سمت ما اومد.نگاهی به دست میلاد که روی صورتم بود انداخت…یک قدم عقب رفتم،آرمین روبه روی جفتمون ایستاد،همچنان نگاهش به دست میلاد بود.
لبخند محوی زد و غیر منتظره دستش رو گرفت و چنان پیچوند که صدای شکستن دست میلاد اومد.
با ترس جیغ زدم…که آرمین گفت
_هیش عزیزم،من استادشم می دونم چطوری بهش درس بدم که هیچ وقت از یادش نره.

صورت میلاد از درد کبود شده بود،آرمین گفت
_همین دستت به زن من خورده؟هوم؟
و بعد این حرف محکم تر دستش رو فشار داد که این بار صدای میلاد هم در اومد…
اشکم از ترس سرازیر شد
آرمین بالاخره ولش کرد،خواستم به سمتش برم که صدای داد آرمین مانع شد
_وایستا سرجات.
رو کرد به میلاد و گفت
_بار آخرته که دور و برشی،بار آخریه که بهش زنگ زدی. بار آخریه که نگاش کردی.این بار دستتو شکوندم ولی دفعه ی بعد یه استخون سالم تو تنت نمی ذارم.هیچ وقت دستتو به سمت چیزی که مال منه دراز نکن پسرک،هنوز منو نشناختی.

میلاد با صدایی که به سختی در میومد گفت
_اتفاقا شناختم…تو یه لاشخور و حروم زاده ای که دومی نداره
آرمین فقط پوزخندی زد و گفت
_پس حتما اینم می دونی که له کردن تو برای لاشخوری مثل من کاری نداره.
به سمتم اومد که میلاد گفت
_همه ی گند کاری هاتو رو می کنم.
آرمین برگشت و با لبخند محوی گفت
_بی صبرانه منتظرم.

بی توجه به حال خرابش بازوی من رو گرفت و به سمت ساختمون برد،برگشتم و با گریه به میلاد نگاه کردم که چنان بازوم رو فشرد مجبور شدم سرم رو بچرخونم.

وارد که شدیم پرتم کرد روی مبل و خودش هم روبه روم نشست.نگاهی به صورتم انداخت،با نفرت گفتم
_امیدوارم بمیری،ازت متنفرم آرمین شنیدی؟متنفرم.

پوزخندی زد،گفتم
_دستشو شکستی،بذار برم کمکش کنم.
_یعنی انقدر دوستش داری؟
گفتم
_دوستشم نداشته باشم انسانم،خواهش می کنم آرمین گناه داره.
اخماش در هم رفت،خم شد و جعبه ی دستمال کاغذی رو از روی میز برداشت و توی سینه م پرت کرد و گفت
_لبتو پاک کن.
جعبه رو روی میز پرت کردم و گفتم:
_نمی فهمی چی میگم؟حالش خوب نبود باید کمکش کنم.
از کوره در رفت و داد زد
_به درک که بد بود تو مگه حال بقیه رو می فهمی نفهم؟نمی دونم کوری یا چشماتو بستی اما دیگه خسته شدم از اینکه انقدر پرت به پرم گیر کرده.

بهت گفتم دور این پسر نگرد،مخفیانه باهاش قرار می ذاری و نگران حالشی؟
با گریه گفتم
_فکر کردم برات مهم نیست،آخه بار قبل…
وسط حرفم پرید:
_میگم خری نه نیار.
با خشم از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت. سیگاری آتیش زد و کنج لبش گذاشت و پک عمیقی بهش زد.

بلند شدم و به سمتش رفتم،ملتمسانه صداش زدم:
_آرمین
برگشت و نگاهم کرد،دود سیگارش رو توی صورتم بیرون داد و با چشمای قرمز نگاهم کرد.گفتم
_کاری به میلاد نداشته باش،لطفا.
اخم هاش در هم رفت،گفت
_دلم نمی خواد اون یارو نگاه لعنتیش رو به تو بندازه،اگه یک بار دیگه ببینم،نامردم اگه اون چشم هاشو ازش نگیرم.
چیزی نگفتم،کام عمیقی از سیگارش گرفت و پرتش کرد بیرون.
قدمی بهم نزدیک شد،سرش رو جلو آورد و بی مقدمه زخم گوشه ی لبم رو بوسید،چشم هامو بستم.هیچ وقت نمی شد حرکت بعدیش رو پیش بینی کرد.

فوری یک قدم عقب رفتم که باعث شد نگاه خمارش به چشمام بیوفته.
ازش بدم میومد،در حالی که سعی می کردم به روی خودم نیارم گفتم
_میرم توی اتاقم.
نموندم تا حرفی بزنه و خودم و به اتاق رسوندم،پریدم توی حموم و شیر آب رو باز کردم و شماره ی میلاد رو گرفتم
داشتم از جواب دادنش نا امید میشدم که برداشت.با نگرانی گفتم
_میلاد خوبی؟
گفت آره اما از صداش معلوم بود هیچ خوب نیست.
_متاسفم،کاش نمیومدی.
با همون صدای گرفته گفت
_نگران نباش،تاوان همه ی اینا رو پس میده.
_خداکنه،ببینم الان کجایی؟
_تو تاکسی دارم میرم بیمارستان.
دل تو دلم نبود گفتم
_منم بیام؟
_نه نمی خوام با اون دیو دو سر در بیوفتی فردا تو دانشگاه می بینمت،خداحافظ.
قطع کرد،نفسمو فوت کردم و با کلافگی موبایل و پایین آوردم.
آخ آرمین،تو چه آدم پستی هستی!امیدوارم روزی برسه که اون غرورت بشکنه و اشک ریختنت رو ببینم،به خدا که اون روز،روز پیروزیه منه

* * * * *
وارد دانشگاه شدم و با چشم دنبال میلاد گشتم.
انگار منتظرم بود،دستش و گچ گرفته بود… اخمام در هم رفت،با ابرو بهم اشاره کرد می دونستم کجا رو میگه،پشت دانشگاه یه مسیر باریک بود که مثل آلونک بود و کمتر کسی اونجا رو می دید..

اون جلو رفت و من هم دنبالش رفتم… همون طور که فکر می کردم هیچکس نبود.
با نگرانی به گچ دستش اشاره کردم و گفتم
_خوبی؟
سری تکون داد و گفت
_منو ول کن هانا،دوشنبه ی هفته ی بعد آرمین میره تا یکی از قراردادهاش و ببنده،باید بفهمیم اونا چیه امضاش پای همه ی اون برگه ها هست راحت می تونیم گیرش بندازیم. باز هم یه مهمونیه خارج از شهر،مهمونی شلوغیه و همه مستن کسی کاری به اینا نداره تمام مشروب و موادی که اونجا زهر مار می کنن از طریق همین لاشخورا وارد میشه،با اینکار تبلیغ جنساشونو می کنن و مشتری میخرن.

دستم مشت شد و گفتم
_باید بفهمیم چیکار می کنه.
سری تکون داد
_باید یه نفرو بخریم که بره اونجا.
مسمم گفتم
_من میرم.
_دیوونه شدی؟می شناستت.
پوزخندی زدم و گفتم
_لذتشو میخوام خودم بچشم از اون گذشته نمیشه به کسی اعتماد کرد پس من میرم.
خندید و گفت
_تو پاک زده به سرت.
_به سرم نزده میلاد،فکر کردی نمی تونم با یه کلاه گیس و آرایش غلیظ کاری کنم منو نشناسه؟می تونم پس من میرم و همه ی غلطاشم رو میکنم

با تردید نگاهم کرد گفتم
_نگران نباش از پسش برمیام.
ناچارا سری تکون داد و گفت
_باشه،ولی قول بده قبلش فکراتو بکنی اگه یک درصد پشیمون شدی بهم بگو چون اصلا راضی نیستم.
لبخندی زدم و گفتم
_پشیمون نمیشم،من می تونم حالا برم تا باز آرمین مشکوک نشده
سری تکون داد،خداحافظی کردم و تند به سمت کلاسم رفتم… این ساعت با مهرداد کلاس داشتم و از شانس گندم یک ربعش گذشته فقط باید خدا خدا کنم دیر رسیده باشه.

در کلاس رو که باز کردم در کمال بدبختی دیدم مشغول تدریسه. با باز شدن در همه نگاهم کردن،رو به مهرداد گفتم
_ببخشید استاد می تونم بشینم؟
چشم غره ای به سمتم رفت و اشاره کرد… تشکری کردم و روی اولین صندلی خالی نشستم
دوباره مشغول تدریس شد اما من توی عالم خودم غرق شدم،داشتم به دوشنبه ی هفته ی بعد فکر می کردم،یعنی از پسش برمی اومدم؟
* * * * *
داشتم شام آماده میکردم که صدای در اومد…محل نذاشتم،حتی نمی خواستم چشمم به چشمش بیوفته.
طولی نکشید که صدای دخترونه ای از جا پروندم:
_آخی،عزیزم آشپزی می کنی؟
ترسیده برگشتم و با دیدن ستاره با اخم گفتم
_مگه طویله ست؟چطوری اومدی تو؟
کلیدی نشونم داد و گفت
_با این…
_چه غلطا؟کش رفتی؟
پوزخندی زد و گفت
_آره کش رفتم می دونی از کجا؟از جیب شوهرم.
اخمام در هم رفت و گفتم
_چرا مزخرف میگی؟
دست چپشو بالا آورد و گفت
_من و آرمین امروز ازدواج کردیم،می دونی راستش خیلی مشتاق بودم تبریک تو رو بشنوم.

دلم به حالش سوخت،بدبخت چه فکری کرده؟شاید زمانی از اینکه آرمین ازدواج کنه ناراحت شدم اما الان هیچ برام مهم نبود.
لبخند ملیحی زدم و گفتم
_واقعا؟تبریک میگم.پس معلومه خیلی زبر و زرنگی ولی همون طوری که راضیش کردی تو رو بگیره لطفا باهاش حرف بزن منو طلاق بده چون تحمل دیدن ریخت هیچ کدومتونو ندارم.

بد جوری خورد توی برجکش،انگار انتظار داشت الان گریه کنم.هه برای کی؟آرمین؟هرگز.
حق به جانب گفت
_مطمئن باش که زیاد باهات دووم نمیاره،آرمین توی زندگیش یک بار عاشق شد اونم عاشق من شماها فقط براش حکم عروسک یک شبه رو دارین.
خواستم جواب بدم که صدای آرمین اومد:
_بیش از حد کوپنت حرف میزنی.
پوزخندی زدم و بی تفاوت مشغول غذاپختنم شدم که ستاره گفت
_اومدی عزیزم؟
برگشتم و برای یه لحظه با دیدن دست آرمین که دور کمرشه حس کردم از درون خورد شدم
سرم و برگردوندم که آرمین گفت
_شام آماده ست؟
حرصم گرفت.
سری تکون دادم… قابلمه رو برداشتم در سطل آشغال رو باز کردم و خورشت به اون خوشگلی رو ریختم توی سطل آشغال و گفتم
_الان آمادست می تونی بخوری.
چپ چپ نگاهم کرد
بی توجه به نگاه خیرشون با حرص از کنارشون گذشتم،همون طوری که از پله بالا می رفتم زیر لب با خودم گفتم
_وای به حالت اگه گریه کنی،یه روز خودم شکستنتو با چشم می بینم آرمین

خواستم به اتاقم برم اما نتونستم و همون بالای پله ها ایستادم.
سرکی به پایین کشیدم،آرمین رو به ستاره گفت
_کی بهت گفت بیای اینجا؟
ستاره پوزخندی زد و با تعجب ساختگی گفت
_نکنه میخواستی من زن مخفیانه ت بشم؟منم میخوام تو این خونه زندگی کنم،وسایلامم آوردم اون دختره اگه ناراحته می تونه بره.

آرمین سیگاری آتیش زد و گفت
_اوکی،ولی می دونی که…
ستاره وسط حرفش پرید
_لازم نیست بگی،من خودم اون قدر خوب میشناسمت که بدونم چی تو دلت می گذره.تو کارات دخالت نمی کنم،ولی میشه امشب با من بخوابی؟می دونی چه قدر منتظر این شب بودم؟

اخم هام در هم رفت،مخصوصا وقتی ستاره دلبرانه خودش رو به آرمین نزدیک کرد و با عشوه گفت
_یادته چند بار بهم گفتی دست نیافتنی هستم؟خوب الان امشب من مال توئم آرمین بدون هیچ مانعی…

چشمای ملتهب آرمین رو که دیدم نتونستم تحمل کنم و به اتاقم رفتم،درو بستم و روی تخت دراز کشیدم.
بالشم و بغل کردم و دیگه نتونستم جلوی اشک هام و بگیرم.

* * * * *

نیمه شب بود که با شنیدن صدای در به خودم اومدم.
اشک هامو پاک کردم و چشمامو بستم،اگه آرمین باشه توان این رو ندارم که چشمم به چشمش بیوفته.
طولی نکشید که با حس بالا پایین شدن تخت فهمیدم که دراز کشید.
از پشت بغلم کرد،تنم منقبض شد و خواستم جلو برم که اجازه نداد.
با نفرت گفتم
_ولم کن
صدای خش دارش توی گوشم پیچید
_در واقع تویی که باید دست از سرم برداری.
نالیدم
_آخه من که کاری به کارت ندارم.
لاله ش گوشم و بوسید که عقل از سرم پرید و گفت
_همینم خواستنیت کرده خوشگلم.

حرفاش اعصابم رو بهم می ریخت،خواستم ازش فاصله بگیرم که این بار طور دیگه ای حبسم کرد.
خم شد روم،توی تاریکی شب متوجه ی قرمزی چشماش شدم،لعنتی باز مشروب خورده بود
با عصبانیت گفتم
_چرا اینجایی؟مگه عاشق ستاره نبودی؟الانم که زن عقدیته چرا نمیری بچسبی به اون و منو راحت بذاری؟

بی توجه به حرفم گفت
_تو گریه کردی؟
جا خوردم و فوری گفتم
_چرا گریه کنم؟فکر کردی برام مهمه؟
لبخندی روی لبش نشست و گفت
_تو دوستم داری.
با طعنه گفتم
_دیگه چی؟مزخرف نگو خودتم میدونی میخوام سر به تنت نباشه.
_چون می خوای سر به تنم نباشه گریه می کنی؟یا این اشکا از روی حسادته؟حسودیت شده کوچولو؟

با حرص خواستم ازش فاصله بگیرم که باز اجازه نداد و گفت
_باشه،اصلا تو حسودی نکردی حالا آروم بگیر.
نفسم و با کلافگی فوت کردم و گفتم
_فکر کردم زن گرفتی از شرت راحت میشم.
صاف دراز کشید و منم توی آغوشش حبس کرد و گفت
_تو زن اولمی،تو رو که یادم نمیره.
پوزخندی زدم.
_یعنی الان باید خوشحال باشم؟
جوابی نداد.این نزدیکی معذبم کرده بود،بعد از دیدن اون فیلم و ماجرای امشب یه جورایی ازش می ترسیدم.
خواستم خودم رو عقب بکشم که صدای عصبانیتش بلند شد
_چه مرگته هی هیچی نمیگم؟باز اون پسره جفت پا اومد تو زندگی من تو رو هواییت کرد؟

_چه ربطی به میلاد داره؟فکر کردی اون سیلی که دیروز بهم زدی و یادم رفته؟رفتی زن گرفتی اون وقت توقع داری واست بشکن بزنم؟ولم کن آرمین تحملتو ندارم

عصبی از جاش بلند شد و گفت
_به جهنم.
حتی نگاهمم نکرد و جلوی چشم های بهت زدم از اتاق بیرون رفت و در و بهم کوبید.
بغضم ترکید،الان لابد میره پیش ستاره…سرمو توی بالش فرو بردم،تکلیفم با خودمم معلوم نبود…لعنت به تو آرمین.

* * * * *
با حس تابیدن نور بی رمق چشم هامو باز کردم.توی هاله ی محوی آرمین رو دیدم که پرده ها رو کنار زد و گفت
_مگه با تو نیستم؟کلاس داری بلند شو.
پلکام روی هم افتاد،توان باز نگه داشتن پلک هامو نداشتم…
صدای قدم هاشو شنیدم که نزدیکم شد و کلافه گفت
_بار آخره بهت میگم هانا،نیای کل این ترم می ندازمت بلند شو…دِ پاشو دیگه.

دستم و گرفت…چند لحظه بعد صداش بهت زده به گوشم رسید
_چرا انقدر داغی تو ؟؟؟
جوابی ندادم،خودش باید شعور داشت و میفهمید تب من از روی بیماری نیست،عصبیه.
به سختی چشمامو باز کردم… کنارم نشست و دستش و روی پیشونیم گذاشت،احمقانه بود اگه فکر کنم نگران شده بیشتر متعجب بود
_داری تو تب می سوزی،از کی این طوری شدی صدات در نمیاد ؟

به سختی صدام و پیدا کردم و گفتم
_برات مهمه؟
با حرفی که زد این بار تمام وجودم توی تب سوخت
_بیشتر از اونی که تو توی مغز فندقیت بهش احتمال میدی

تک خنده ای کردم و گفتم
_برای همین انقدر اذیتم می کنی؟
معنادار نگاهم کرد… حرف زدن برام سخت بود با این وجود گفتم
_تو برو دانشگاه،خودم و به کلاس می رسونم شاید به خاطر تاخیر اخراجم نکنی.
_تو همین حالتم مزخرف میگی هانا نه من میرم دانشگاه نه تو،دو دقیقه نخواب تا برم دکتر خبر کنم.

نذاشت حرفی بزنم و از اتاق بیرون رفت،کلاس امروزش خیلی مهم بود و جلسه ی قبل تاکید داشت هیچ کس غیبت نکنه محال بود خودش رو از کلاسش بزنه.
بی خیال چشمامو بستم،حالم انقدر خراب بود که حس می کردم نفس های آخرم و دارم می کشم.
انگار یواش یواش داشتم می رفتم اون دنیا که در باز شد .
چشم هامو باز نکردم،در واقع رمقی برای این کار نداشتم.
صدای آرمین اومد
_تو که باز چشماتو بستی میخوای روی سگمو بالا بیاری؟
ته دلم خندم گرفت..توی این حالمم دست برنمی داشت.
دستمال خیسی رو روی پیشونیم گذاشت و صدام زد،جوابی ندادم که کلافه تر شد
_اگه چشماتو باز نکنی من میدونم و تو…
جالب بود که همچنان تهدید می کرد… نفسش و فوت کرد و کنارم روی تخت نشست و گفت
_به خاطر من این طوری شد،لعنت بهت پسر…
دلم می خواست توانایی داشتم و می گفتم اره به خاطر تو این طوری شدم اما حیف تب زیاد قدرتم رو گرفته بود و حتی نتونستم بیدار بمونم،خواب که هیچ بی هوش شدم

* * * * *
با کرختی چشمامو باز کردم و اولین کسی که دیدم آرمین بود… روی مبل لم داده بود و لیوان پر شده ی مشروبش توی دستش بود و خیره شده شده به نقطه ای نا معلوم بود…
ساعت و نگاه کردم،پنج عصر بود یعنی تا الان خوابیده بودم؟
خواستم از جام بلند بشم که متوجه ی من شد و نگاهم کرد…
با صدای گرفته ای گفتم
_چرا بیدارم نکردی؟
باقی مونده ی لیوانش رو سر کشید و گفت
_به خواب زمستونی رفته بودی.
بلند شد و به سمتم اومد،دستی به پیشونیم کشید و گفت
_خوبه،تبت پایین اومده.
سری تکون دادم،خواستم تشکر کنم که در باز شد… با دیدن ستاره اخم هام در هم رفت. اون هم انگار دل خوشی ازم نداشت چون نگاه تندی بهم انداخت و رو به آرمین گفت
_ضعف نکردی تو؟من اینجا هستم تا شاهزاده خانوم طوریش نشه تو برو ناهارتو بخور.
نگاهم و ازش گرفتم و با حرص گفتم
_من نیازی به کسی ندارم دو تاتون می تونید برید.
ستاره با تمسخر گفت
_الهی،برای همین خودتو زدی به مریضی تا دل آرمین برات بسوزه؟تا همین جاشم با مظلوم نمایی هات اینجا نگهت داشته.

صدای آرمین خفه ش کرد
_می بندی زیپ و یا خودم برات ببندم؟

ستاره با حرص به من نگاه کرد…نیشخندی زدم که تا تهش بسوزه از طرفی دلم می خواست برم آرمین و ماچ کنم که این طوری حالش و گرفت…

ستاره نگاهی با عصبانیت به جفتمون انداخت اما جرئت نکرد حرفی بزنه و از اتاق بیرون رفت.

اون که رفت آرمین کنارم روی تخت نشست و گفت
_خوب؟
گنگ گفتم:
_چی خوب؟
_دکتر گفت این حالت عصبیه،دیشب بعد از رفتن من این طوری شدی؟
چیزی نگفتم فقط معنادار نگاهش کردم،لبخند کجی زد و گفت
_فکر می کردم اون قدر بچه ای که هیچی نمی فهمی،نگو از عشق زیاد دُز حسادتت بالا رفته تب می کنی.
خواستم حالش و بگیرم اما منصرف شدم،به دروغم شده عقلانی این بود که الان با دلش راه بیام برای همین با چهره ای مظلومانه گفتم
_از کنار من رفتی پیش زن دومت،توقع داری تب نکنم؟؟
لبخندش پررنگ تر شد و گفت
_بهت قول داده بودم که کاری با اون ندارم.
ته دلم خوشحال شدم،همین که برای اولین بار توی زندگیش توضیح داد قدم بزرگی بود.

لبخندی زدم و گفتم
_رو قولت حساب می کنم.
دستش رو کنار سرم گذاشت و به سمتم خم شد،نوک بینی مو بوسید و گفت
_پس عاشقمی…
هیچی نگفتم،گذاشتم توی توهمات خودش بمونه.
با تردید گفتم
_ازت یه چیزی می خوام آرمین.
جوابش برام عجیب بود:
_جون بخواه خوشگلم.
کمی دل دل کردم و گفتم
_من تحمل ندارم با اون دختر توی یک خونه باشم منو از اینجا ببر .

_نمی‌شه.
اخمامو در هم کشیدم.
_پس حرف مفت نزن.
چپ چپ نگاهم کرد. خاک تو سرت هانا که سیاست ستاره رو یک ذره هم نداری.
گفت:
_می خواستم بگم اونو از اینجا می برم ولی منصرفم کردی اون همین جا می مونه تو هم هر شب تب می کنی،برای منم بد نیست.

این بار من چپ چپ نگاهش کردم.بلند شد و گفت
_به خاطر تو هم کلاسم و کنسل کردم هم از صبح هیچی نخوردم حالت که اوکی شد با اون لباس خواب خوشگلت برام جبران کن.

چشمکی بهم زد و بعد از این حرفش از اتاق بیرون رفت.
پوزخندی به در بسته زدم و زیر لب گفتم
_هوس باز

* * * * * *

نگاهی از پنجره به بیرون انداختم،ماشینش که از در حیاط بیرون رفت فوری پرده رو انداختم و برای میلاد پیام فرستادم:
_رفت،تو کجایی؟
طولی نکشید که زنگ زد،فوری جواب دادم که گفت
_دیدمش،یه کم بگذره در و بزن بیام تو ببینم خدمتکاری چیزی که ندارین؟اون دختره هووت چی؟

_کسی نیست من تنهام اونم از دیشب نیست فکر کنم خونه ی باباشه.
_اوکی یک ربع دیگه در و بزن بیام بالا.
باشه ای گفتم و تماس و قطع کردم،استرس داشتم…امشب شب مهمونی بود و مطمئن نبودم که بتونم از پسش بر بیام،اگه منو می شناخت چی؟؟

این افکار و پس زدم،بالاخره بعد یک ربع میلاد اس زد که در و باز کنم.دکمه ی آیفون و زدم و در و باز کردم.میلاد همراه با یه زن جوون داخل اومد.
با دیدن صورتم گفت
_اگه پشیمون شدی…
پریدم وسط حرفش و گفتم
_نه اصلا معرفی نمی کنی؟
سری تکون داد و گفت
_این خانم گریموره ترسیدم نتونی خوب تغییر چهره بدی بشناستت.
فکر خوبی کرده بود،به اون دختر سلام کردم و همراه هم به طبقه ی بالا رفتیم،میلاد فیلم اون شب و نشونش داد و ازش خواست منو شبیه به همون دختری کنه که کنار آرمین ایستاده.
ته دلم پوزخند زدم.من هزار تا حرف بار اون کردم و حالا می خواستم هم تیپ خودش بشم.

روی صندلی نشستم و دختره هم کارش رو شروع کرد،معلوم بود خیلی حرفه ای اینو از وسایل و همین طور دقتش فهمیدم .
برام تعریف کرد که گریمور بازیگرا بوده و سر یه تهمت ممنوع کار شده و از اون موقع شخصی کار می کنه.

تمام مدت اون کار می کرد و حرف میزد منم توی دلم حرص میخوردم،استرس یه لحظه هم دست از سرم برنمی داشت.
بالاخره بعد از یک ساعت کارش تموم شد و با رضایت نگاهی به صورتم انداخت.
میلاد با دهنی باز مونده گفت
_این الان هاناست؟
بلند شدم و با دیدن خودم توی آینه خشکم زد.شبیه به بدکاره ها شده بودم و حالم از خودم بهم میخورد.
کلاه گیس از موهای شرابی کوتاهی روی سرم گذاشته بود و چشم هام رو هم با لنز آبی پوشونده بود.
آرایشم انقدر غلیظ بود که یک لحظه خودمم خودم رو نشناختم.دیگه مطمئن شدم آرمین محاله ممکنه بویی ببره که کی هستم.

نفس عمیقی کشیدم و برگشتم و رو به میلادی که هنوز مات برده بود گفتم لباسمو آوردی؟
فقط سری تکون داد.
خندیدم و گفتم
_من آمادم.

میلاد با دهنی باز مونده گفت
_اگه خودم تو اتاق نبودم می گفتم یکی دیگه رو جای هانا گذاشتی ولی خدایی تو کارت استادی محاله بشناستش.

دختره که بین حرفاش خودش رو پریسا معرفی کرده بود سری تکون داد و گفت
_مخلصم.
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم
_زیاد وقت نداریم میلاد،لباسامو بده آماده بشم.
سری تکون داد و پلاستیک کنارش و به سمتم گرفت.
پریسا تند تند وسایلش و جمع کرد و گفت
_اگه کسی از کارتون بو برد هرگز اسم منو نیارید.
تشکر کردم و اون هم بعد از جمع کردن وسایلش همراه میلاد از اتاق بیرون رفت. لباس هایی که آورده بود رو پوشیدم و روبه روی آینه ایستادم.

نیم تنه ی چرم مشکی که با بند تا پایین شکم میومد همراه با شورتی تا یک وجب بالای زانوم.
تنها شانسی که آوردم این بود که میلاد برام چکمه های چرم بلندی خریده بود که لختی پاهام رو تا حدودی می پوشوند.
دستکش های چرم رو برداشتم و تند تند حاضر شدم و پایین رفتم.
میلاد با دیدنم اخمی کرد و گفت
_فکر کنم نریم بهتره من تحمل ندارم با این ریخت و قیافه جلوی یه عالمه آدم مست ظاهر بشی
درو باز کردم و گفتم
_نگران نباش به عاقبتش فکر کن که از دست آرمین راحت میشم،ماشین که همراهته؟
_آره اما خودت بشین پشت فرمون به خاطر دستم نمی تونم.
سری تکون دادم و کفش های سیاه پاشنه ده سانتیم رو پام کردم.
سوار ماشین شدیم پام و روی پدال گاز فشردم و با سرعت به سمت آدرسی که میلاد داد راه افتادم. کل راه رو سرسنگین بود و مدام با کلافگی دستش و توی موهاش میبرد.
بالاخره بعد از یک ساعت رسیدیم.
خواستم پیاده بشم که دستم و گرفت،برگشتم و با دیدن چهره ی عصبیش مغموم بغلش کردم و گفتم
_تو همین جا بمون،از پسش برمیام میلاد نگران نباش.
_چطور نباشم؟کاش نمی رفتی.
ازش فاصله گرفتم و گفتم
_وقت نداریم،به این فکر کن که دارم آیندم و نجات می دم ممنون که کمکم می کنی.
نذاشتم حرفی بزنه،در و باز کردم و به سمت باغ رفتم.قرار شد با اسم سانیا راد برم داخل یکی از مهمون های امشب که میلاد با زیرکی پیچونده بودتش تا من برم.
جلوی باغ اسمم رو پرسیدن و وقتی گفتم راهم دادن داخل.
تک و توک توی باغ بودن و مهمونی اصلی داخل بود.
وارد که شدم از دیدن صحنه ی روبه روم سرم گیج رفت.
همه جا تاریک بود و نور های کمی روشن و خاموش می شدن موزیک با صدای کرکننده ای پخش می شد و دود همه جا رو برداشته بود.
مانتو و شالم رو تحویل دادم و با چشم به دنبال آرمین گشتم.
از لباس هام معذب بودم و از خودم خجالت می کشیدم.
سعی کردم خودم رو مثل اونا نشون بدم برای همین به سمت بار رفتم،پسری با کلی شیشه ی مشروب پشت سرش ایستاده بود و به هر کس که می خواست نوشیدنی می داد.
دو تا صندلی هم مقابل میزش بود،روی یکیش نشستم که گفت
_چی میل دارین بانو ؟
نگاهش کردم و گفتم
_فعلا زوده واسه مست شدن.
روی میز خم شد و گفت
_مستی طولانیش خوبه،بریزم؟
برای این که دست از سرم برداره با لبخند سری تکون دادم و دوباره مشغول کاوویدن اطراف شدم.
بوی عطر آشنایی به دماغم خورد و صدایی از پشت سرم گفت
_این جنس های بنجل تو برای همون فوکولی های بدمست بریز نه من. هنوز حالیت نشده با خوردن اینا سردرد میشم؟
آب دهنم و قورت دادم و برگشتم،باورم نمیشد آرمین بود

پسره سر خم کرد و لیوان منو جلوم گذاشت و گفت
_ببخشید آقا.
لیوانی از مایع قرمزی پر کرد و روی میز گذاشت.نمی دونستم باید چیکار کنم…هول شده بودم.صندلی مو چرخوندم و نگاهش کردم اما اون حتی نگاهمم نمی کرد.
برای اینکه توجهش رو به خودم جلب کنم رو به پسره گفتم
_برای منم از همینا که برای آقا ریختی بریز.
بالاخره سرش به سمتم چرخید و نگاهم کرد،حس می کردم هر لحظه ممکنه منو بشناسه اما از نگاهش فهمیدم که نشناخته.
منتظر بودم ازم درخواست کنه اما لیوان مشروبش رو یک نفس سر کشید و رو به پسره گفت
_از همین بیار سر میز.
پسره چشمی گفت و آرمین بی اعتنا به من رفت.
حالا باید چی کار می کردم؟از روی صندلی بلند شدم و گفتم
_بده من ببرم.
با لبخند دندون نمایی گفت
_چشمت گرفتتش؟باهات راه میاد اما اخلاقش سگه.
پوزخندی زدم. این خبر نداشت که من مدت هاست با اخلاق سگی آرمین سر کردم.
با لبخند گفتم
_نه فقط به نظرم آشنا اومد،میدی ببرم؟
سری تکون داد
سینی رو که حاوی یک شیشه نوشیدنی و سه جام بود رو برداشتم و به سمت میزشون رفتم.
آرمین با اخم داشت رو به دو مرد دیگه حرف می زد.
بهشون نزدیک شدم که حرفشو قطع کرد و تند به من چشم دوخت.لبخندی یا عشوه به روش زدم .. خم شدم و سینی رو روی میز گذاشتم.یکی از مردا نگاه کثیفی بهم انداخت،دست توی جیبش کرد و دو تا تراول توی یقه م گذاشت و گفت
_منتظرم بمون کارم تموم شد یه حالی بهم بدی.

خونم به جوش اومد،یادم رفت برای چی اونجام.پول و توی صورتش پرت کردم و داد زدم:
_با کی می خوای حال کنی عوضی؟فکر کردی من از اوناشم؟
لبمو گزیدم و تازه فهمیدم چه گندی زدم،نگاهم و به آرمین دوختم .. با شک به من نگاه می کرد. خاک تو سرت هانا که عرضه ی هیچ کاری نداری،الان از روی صدات می فهمه تویی.
مرد با عصبانیت گفت
_پس از کدوماشی؟کم مونده رو پیشونیت مهر ج*ن*د*ه گی بزنی دیگه.
دلم میخواست هر چی از دهنم در میاد و بارش کنم اما به اجبار لبخندی زدم و گفتم
_نه عزیزم اون کاره ای که شما میگی نیستم.
_حالا یه شب باش چیزی نمیشه.
صدای قاطع آرمین اومد:
_اون با منه،دنبال یکی دیگه باش.
لبخندی زدم و به آرمین نگاه کردم،با ابرو اشاره ای به شیشه ی نوشیدنی کرد،از خدا خواسته خم شدم و لیوانش و پر کردم و به دستش دادم خودمم یک قدم عقب تر وایستادم و سر تا پا گوش شدم.
یکی از مردها که جوون تر بود گفت
_نظرت چیه آرمین قبول می کنی؟
زیر چشمی به آرمین نگاه کردم.سری به علامت منفی تکون داد و لیوانش و سر کشید و گفت
_معاملمون نمیشه تو انگار نفهمیدی کار من چیه؟من قاچاق دختر نمی کنم هر چقدرم که پول توش باشه برو سراغ شاهرخ.
_بابا شاهرخ همه رو دستمالی می کنه بعد می فرسته این جایی که میگم حاضره برای دخترای باکره پول زیادی بده.جون من نه نیار بذار معامله جوش بخوره.
آرمین ته مونده ی لیوانش و سر کشید و گفت
_اگه عین آدم می گفتی کارت اینه منم این همه وقتم هدر نمیشد.

نذاشت اونا حرف بزنن،بلند شد.متفکر به یه نقطه زل زدم.آرمین که چیزی و امضا نکرد تا من برگه رو بردارم یعنی امشب هم هیچی به هیچی.
داشتم فکر می کردم کم کم برم که روبه روم ایستاد.

نگاه سنگینش رو به صورتم دوخت. لبم و گزیدم وقتی با این اخم بهم نگاه می کرد یعنی امکان داشت منو شناخته باشه؟
با همون صدای خشکش گفت
_با من بیا.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_کجا؟
به جای جواب دادن مچ دستم و گرفت و دنبال خودش به سمت پله های گوشه ی خونه کشید.
چنان مچ دستم رو فشار می داد که حس می کردم هر لحظه ممکنه از همون ناحیه کنده بشه.
از پله ها که بالا رفتیم یک سری اتاق بود چون سر و صداها کم بود از داخل بعضی اتاق ها صداهایی شنیده میشد که من به جای اونا رنگ عوض کردم.

با عصبانیت گفتم
_ول کن دستمو.
حتی برنگشت تا نگاهم کنه،در یکی از اتاقها رو باز کرد و پرتم کرد داخل.خودشم وارد شد و درو محکم کوبید و قفلش کرد.
دیگه مطمئن شدم منو شناخته،خواستم خودم و لو بدم که گفت
_کی ازت خواسته بچسبی به من و آمار بگیری هان؟
نامحسوس نفس راحتی کشیدم،پس نشناخته.در حالی که سعی می کردم صدام نازک تر از همیشه باشه گفتم
_کسی منو نفرستاده وقتی اومدی مشروب بگیری دیدمت،ازت خوشم اومد.
آره ارواح عمم.چون اخلاق آرمین دستم بود مجبور بودم از در دلبری وارد بشم ولی اگه پا میداد مو روی سرش نمی ذاشتم.
قدمی بهش نزدیک شدم و با لبخند گفتم:
_گفتم شاید نخوای امشب و بدون همراه بگذرونی.
توی چشماش چیزی بود که من و می ترسوند،لبخند کجی زد و گفت
_بدم نمیاد…
کلید و از قفل در آورد و به سمت تخت رفت،نشست و گفت:
_ولی قبلش آرایش تو پاک کن چون من از آرایش بیزارم.
لبخند روی لبم ماسید،کارم ساخته ست.
با خنده ی مصنوعی گفتم
_میدونی که زنا روی آرایش صورتشون حساسن عزیزم.
سری تکون داد و گفت
_حق داری،بیا اینجا…
خدایا امشب خودم رو به تو سپردم این دخلم و میاره من مطمئنم.بهش نزدیک شدم،از روی تخت بلند شد و روبه روم ایستاد.نگاهی به سرتاپام انداخت و بی مقدمه سیلی محکمی به گوشم زد،اون قدر محکم که روی زمین پرت شدم و چشمام سیاهی رفت.

با عصبانیتی که تا الان ازش ندیده بودم عربده کشید :
_تو گه می خوری با همچین لباسی راه بیوفتی دنبال من،که چی احمق مچ منو بگیری؟بلند شو…
اشک توی چشمم جمع شد. بلند تر فریاد زد
_بلند شو بهت میگم.
نتونستم مخالفت کنم و بلند شدم،کلاه گیس و از سرم کشید،موهای سیاه خودم دورم ریخت.
پوزخندی زد و گفت
_هیچی کم از هرزه هایی که شبی صد تومن سرویس میدن نداری،با این وضع با دو تراول میشه خریدت حالیته؟زن منو!

توی صورتش براق شدم و گفتم
_حرف دهنتو بفهم،اصلا می دونی چیه؟ازت متنفرم برای خلاصی از دستت این لباس و تیپ و قیافه که سهله حاضرم به کل مردای شهر سرویس بدم تا…
موهام و محکم توی مشتش گرفت و با صورت کبود شده از خشم گفت
_اون دهن سگ مصبتو ببند تا گل نگرفتمش،خداشاهده هانا زندگی تو جهنم می کنم.نشستی علیه من با اون دوست پسر احمقت نقشه کشیدی که دست منو رو کنی؟منو چی فرض کردی؟

_فرض نکردم ولی مطمئنم تو یه آدم روان پریش قاتل قاچاقچی هستی…فقط نمیفهمم این وسط چرا نمیذاری من برم؟من که بهت گفتم پولتو جور می کنم و میدم تو که اصلا دردت پول نیست انقدر داری که اون سیصد میلیون هیچ جای ثروتتو نمی گیره پس چرا دست از سر من برنمیداری آرمین چرا…

حرفم این بار با نشستن لبهای گرمی روی لبهام قطع شد .. با چشم های گرد شده به آرمین که با اخم چشمهاشو بسته بود نگاه کردم.
اون هیچ وقت لب های رژ زده رو نمی بوسید،خودش بارها گفته بود اما الان…
دستامو روی سینه ش گذاشتم و محکم به عقب هلش دادم،اون که نه اما خودم چند قدمی به عقب رفتم و با صورتی قرمز نگاهش کردم.

پوزخندی زد و گفت
_مزه ی اون لعنتی طعم لبای خودتم به گند کشیده…بیا اینجا !
همچنان با اخم نگاهش می کردم.مچ دستم و گرفت و دنبال خودش به سمت در ته اتاق برد بازش کرد و گفت
_پنج دقیقه وقت داری اون آشغالا رو از صورتت پاک کنی.
با سرکشی گفتم
_نمی خوام.
عصبی تر گفت
_اون روی سگمو بالا نیار نذار خودم وارد عمل بشم پنج دقیقه ای پاکش میکنی…همشو!
_تو حق نداری به من دستور بدی.
نفسی عمیق کشید و بالاخره صبرش سر اومد کتش رو کنار زد و من با دیدن اسلحه ی دور کمرش رنگ از رخم پرید.
به چشمام نگاه کرد و محکم گفت
_پنج دقیقه ی دیگه بدون اون آشغالا از صورتت میای بیرون
جرئت نکردم حرفی بزنم و وارد دستشویی شدم و در و بستم.
اون اسلحه داشت…اونقدر هم سنگدل بود که با یه گلوله خلاصم کنه.
اشک از چشمم سرازیر شد. خودم و توی آینه نگاه کردم و دلم به حال خودم سوخت،گوشه ی لبم پاره شده بود…دستت بشکنه یک روز تلافی همه رو سرت در میارم.
با صابونی که اونجا بود صورتم و شستم و به هزار بدبختی با دستمال کاغذی پاکشون کردم و وقتی کمرنگ شدن از اتاق بیرون رفتم.
آرمین روی تخت نشسته بود و با حرکاتی عصبانی داشت چیزی رو توی گوشیش تایپ میکرد
به سمتش رفتم و با صدای آرومی گفتم
_یه روزی انتقام تمام اینا رو ازت میگیرم میدونی که؟
سرش به سمتم چرخید و با پوزخند گفت
_خیلی وقته داری انتقام میگیری و حالیت نی

اين بار من پوزخند زدم،روی تخت کنارش نشستم و گفتم
_الان می خوای چیکار می کنی؟می خوای منو پیش کش کی کنی؟مجازاتم چیه؟

نگاهم کرد،چشماش مثل هر زمان که مست می کرد قرمز بود.
بازوم و گرفت و پرتم کرد روی تخت،دستش رو کنار سرم گذاشت و خیره به لبهام گفت
_اگه هوش از سرم بپرونی که گندکاریت یادم بره کاریت ندارم وگرنه از عاقبتت بترس.
با چشم های گرد شده گفتم
_اینجا؟

سرش رو نزدیک آورد و خمار گفت
_همین الان.
آب دهنمو قورت دادم… چه فکر می کردم و چی شد!
بلند شد،کتش رو در آورد و همراه با اسلحه ش کنار گذاشت.دو دکمه ی بالای بلوزش رو باز کرد و گفت
_تو شروع کننده باش،اگه امشب راضیم کنی کاری باهات ندارم.
اشک توی چشمم جمع شد.پشتش به من بود… نگاهم به اسلحه افتاد،چی میشد اگه یه گلوله حرومش می کردم؟
همین مونده بود به خاطر این بی لیاقت توی زندان بیوفتم.بلند شدم و از عمد جلوی صورتش خم شدم و چکمه هام و از پام در آوردم.
سرم و برگردوندم و به اون که مسخ نگاهم می‌کرد لبخندی دلفریب زدم.

روی پاهاش نشستم و دستم و دور گردنش حلقه کردم،دکمه های بلوزشو و یکی یکی باز کردم و کنار گوشش گفتم:
_هنوز هیچی نشده تنت هرم داره.
جوابی بهم نداد،هلش دادم روی تخت و خودمم هم روش افتادم و گفتم
_از تک تک لحظه هاش لذت ببر عزیزم.
توی دلم ادامه دادم
_یه روزی به پام میوفتی که برگردم.
سرم رو توی گردنش فرو بردم،دستش دور کمر برهنه م حلقه شد و با صدای خش داری گفت
_لِم من دستت اومده… می دونی وقتی روم لش می کنی چقدر خواستنی میشی خوشگلم؟

ته دلم پوزخند زدم،همیشه توی تخت خواب مهربون بود.
با لبخند کوتاهی سرم رو جلو بردم و با بوسیدن لبهاش به وضوح قطع شدن نفسش رو حس کردم.

* * * *
نگاهی با ترس به اطراف انداختم،خبری از میلاد نبود.از دیشب که از مهمونی بیرون اومدم تا امروز که آخرین کلاسم رو داشتم هر چقدر بهش زنگ میزدم جواب نمیداد از ترس اینکه ممکنه بلایی سرش اومده باشه کل دیشب رو با ترس گذروندم و امروز حتی یک کلمه هم از درس ها رو نفهمیدم.

اون طوری که حدس می زدم آرمین یک بلایی سرش آورده بود…نتونستم تحمل کنم و به سمت اتاق آرمین رفتم،نمی دونم حدسم چقدر درسته اما شک ندارم آرمین به این راحتیا از کار دیشبمون نمی گذره.
جلوی در اتاقش ایستادم و وقتی دیدم کسی حواسش به اینجا نیست بی هوا در رو باز کردم و وارد شدم.
با دیدن مهرداد توی اتاق حرف توی دهنم موند،خبری از آرمین نبود.
در اتاق رو بستم و گفتم
_م… من با آرمین کار داشتم.نمی دونستم اینجایید وگرنه در می زدم.
لبخندی زد و گفت
_اشکال نداره خوبی؟
با بی حالی گفتم
_ولش کن…ترانه خوبه؟اذیت که نیست؟
انگار دست روی دلش گذاشتم که با کلافگی گفت
_از من بدش اومده،انقدر هم بداخلاق شده که اکثر شبا توی ماشین میخوابم.
با تعجب گفتم
_واقعا؟
سری تکون داد که دلم براش کباب شد،گفت :
_تو هم انگار حالت خوب نیست،چیزی شده؟
روی صندلی نشستم و گفتم
_متاسفانه بله،مهرداد می دونم آرمین دوستته ولی لطفا بهم کمک کن من نمی خوام باهاش زندگی کنم.
اخم هاش در هم رفت و جدی پرسید:
_چرا اذیتت میکنه؟
پوزخندی زدم،یه دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و ژر لبم و پاک کردم و پارگی لبم رو نشونش دادم و گفتم
_وحشیه،وحشی…من دیگه تحملش و ندارم.
فکر نمی کردم براش مهم باشه اما اخم هاش بیشتر درهم رفت و با عصبانیت گفت
_عوضی…
_این یه بخششه رفته زن گرفته خجالت نمی کشه دو تا زنو باهم تو یه خونه نگه داشته صبح و شب مجبورم زر زدنای اون زنیکه رو تحمل کنم.
دست مشت شده و قرمزی صورتش برام تعجب آور بود.با فکی قفل شده گفت:
_چرا اینا رو زودتر بهم نگفتی ؟
چند لحظه ای با شک نگاهش کردم و گفتم
_به نظر خیلی عصبانی شدی…
دهن باز کرد که حرفی بزنه اما پشیمون شد،از جا بلند شد و کلافه پشتش رو بهم کرد.
رفتارش یه کم فراتر از انتظار بود…بلند شدم و گفتم
_مهرداد چیزی شده؟
برگشت و روبه روم ایستاد.با مکث گفت
_هانا من…
منتظر نگاهش کردم،خواست ادامه ی حرفش رو بزنه که در اتاق باز شد
سرم و برگردوندم،آرمین بود…با دیدن مهرداد چنان اخم کرد که یک لحظه شک کردم….مگه اینا رفیق هم نبودن؟
به مهرداد نگاه کردم که دیدم دست کمی از آرمین نداره.
اینجا چه خبر بود؟
آرمین با لحن بدی رو به مهرداد گفت
_دیدی زنم اومده تو این اتاق پریدی تو؟بزن به چاک تا اون روی سگم تو دانشگاه بالا نیومده.
مهرداد عصبی تر از اون غرید:
_تو به چه جرئتی زدیش؟
پوزخندی روی لب های آرمین نشست.داخل اومد و در و بست با طعنه گفت
_زنمه اختیارش و دارم.
_طلاقشو ازت میگیرم آرمین حالا می بینی که داغشو به دلت میذارم.
چشمام گرد شد،اینجا چه خبر بود؟؟صورت آرمین از خشم کبود شده بود اما مهرداد بی هیچ ترسی ادامه داد:
_بهت گفته بودم اذیتش کنی با من طرفی
خدایا کاش می فهمیدم اینجا چه خبره اگه ترانه رو نمیشناختم می گفتم مهرداد عاشقم شده اما می دونستم چقدر عاشق ترانه ست.
آرمین نگاه بدی بهش انداخت و غرید:
_چه طوری می خوای ازم بگیریش؟خوب منو میشناسی مهرداد پا رو دمم بذاری یک عمر پشیمونت می کنم پس تو زندگی من دخالت نکن.
مهرداد با عصبانیت به سمتش رفت و مشتش رو بالا برد که پریدم جلوش و گفتم
_تو رو خدا نزنیش…
آرمین با جدیت گفت
_هانا برو بیرون.
با مخالفت گفتم
_اما شما…
وسط حرفم پرید و این بار جدی تر گفت
_گفتم برو بیرون.
ناچارا نگاهی بهشون انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
همونجا پشت در ایستادم و با استرس طول ث عرض راهرو رو طی کردم.
بعد از ده دقیقه بالاخره در باز شد و مهرداد با چهره ای کبود شده از خشم بیرون اومد و بی اعتنا به من از کنارم گذشت.
چند لحظه ای با ناباوری نگاهش کردم و گیج و گنگ به سمت اتاق ارمین رفتم. هنوز وارد نشده بودم که دستم و گرفت و چنان کوبوند به دیوار که استخون کمرم خورد شد.
درو بست و دستش و کنار سرم روی دیوار گذاشت و شمرده شمرده گفت
_هر جا که بودی اگه این یارو جلوت سبز شد حتی جواب سلامشم نمیدی وگرنه من میدونم و تو
متعجب گفتم:
_چرا؟
_چون من میگم.
متنفر بودم کسی برام تأیین تکلیف کنه.
با اخم های در هم گفتم:
_اگه دلیلش و نگی میرم از خود مهرداد می پرسم.
خونش به جوش اومد،برای اینکه به قول خودش فکم و نیاره پایین نفس بلندی کشید و شمرده شمرده گفت
_تو که نمیخوای اون پسره ی عوضی بمیره؟
گنگ نگاهش کردم که گفت
_خودش با دست خودش قبرش و کند و حالا تو داری وادارم می کنی یه گلوله حرومش کنم.
فهمیدم منظورش میلاده.با عصبانیت زدم تخت سینه ش و داد زدم:
_کثافت آشغال با میلاد چیکار کردی؟
مچ دست هامو گرفت و با نگاه ترسناکی گفت
_هیش… عصبیم نکن.
_عصبیت کنم چه غلطی می خوای بکنی؟من که زندونی تو هستم به میلاد چیکار داری؟
ازم فاصله گرفت و دستی تو موهاش کشید،برگشت سمتم و با همون خشمش پرسید:
_برات مهمه؟
منظورش و نفهمیدم و ترسیده از چشماش سکوت کردم که این بار با خشم بیشتری گفت
_اون پسره ی لاشخور انقدر برات مهمه؟
مثل خودش جواب دادم
_آره برام مهمه.
پوزخندی زد و گفت
_ساده…
به سمت لپ تاپش رفت و روشنش کرد،گفت
_بیا اینجا.
از روی کنجکاوی نزدیکش شدم لپ تاپ رو به سمتم چرخوند.عکس میلاد و خواهرش بود.
بی تفاوت گفتم
_خوب؟من این عکس و توی گوشی خود میلاد هم دیدم،این خواهرشه و…
پوزخندی زد و گفت
_ساده ای که باور کردی خواهرشه کور بودی و ندیدی توی دست جفتشون حلقه ست؟ اونم ست هم؟احمقِ زود باور اون پسره ی یه لقبایی که سنگش و به سینه میزنی زن داره،یک سال بیشتره که زن داره زنشم پنج ماهه حامله ست از ترس من فرستادتش اون ور آب پیش ننه باباش خودشم نشسته اینجا رو مغز توئه ساده کار می کنه.تو چی؟ انقدر ک**خولی که…
حرفش و ادامه نداد،لپ تاپ و بست و گفت
_تو همه رو به چشم دوست می بینی و من یکی دشمنتم؟هارت و پورت داری اما قد یه جو عقل تو کله ت نیست.به زن به چاک که امروز با خنگ بازیات ری**دی به اعصابم.
بی توجه به حرفش با ناباوری به عکس میلاد فکر کردم …می خوام بگم آرمین دروغ میگه اما اون حلقه ها مثل خار توی چشمم میزد
چطور نفهمیدم این دختر هیچ شباهتی به میلاد نداره؟
وقتی این عکس و اتفاقی توی گوشیش دیدم هول شد،چقدر احمق بودم که نفهمیدم!
یادم رفت آرمین اونجاست و اشکی از چشمم پایین چکید
نگاهش روی اشکم ثابت موند.با تاسف سر تکون داد و گفت
_اگه کلاس نداری جمع کن بریم.
چیزی نگفتم،کتش رو پوشید و کیفش رو برداشت.
وقتی دید مثل مرده ها همون جا ایستادم مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند.
درو باز کرد،دستم و ول کرد و گفت
_تو ماشین منتظرتم.
* * * * * * *
برای خودم چای ریختم و بی حوصله روی صندلی نشستم،صدای خندیدن های ستاره میومد.
عادتش شده بود کنار آرمین بشینه و با دلبری حرف بزنه.گاهی این ارادشو تحسین می کردم.
برعکس من هر شب آرایش داشت و یه لباس زیبا می پوشید…
اون طوری که خودش می گفت ثروت پدرش هم دست کمی از آرمین نداشت.
اما من بو بردم که بابای ستاره از این ازدواج بی خبره،بدم نمیومد برم در خونه ی باباش و داد و بیداد کنم که دخترت زیر پای شوهرم نشسته اما می ترسیدم آرمین هوا برش داره.
صدای بلند خندیدناشو شنیدم،چاییمو داغ سر کشیدم و لیوان و توی سینک گذاشتم.
از آشپزخونه بیرون رفتم و بدون اینکه نگاهشون کنم رفتم توی حیاط.
امشب اصلا حوصله نداشتم،حتی نتونستم از آرمین بپرسم بلایی سر میلاد آورده یا نه.
حیاط با چراغ های پایه بلندی روشن شده بود.روی تاب نشستم و به زندگی مزخرفم فکر کردم.
من اونقدر احمق بودم که فکر می کردم میلاد پشتمه اما اون هم…
با صدای پایی سرم رو برگردوندم و آرمین رو دیدم.
کنارم نشست که گفتم
_چرا اومدی؟
دستش و پشتم روی تاب گذاشت و گفت
_اومدم بغلت کنم شل بشی از این فاز چس ناله ای در بیای.
بهش نگاه کردم و با لبخند کمرنگی گفتم
_تو نمی تونی مثل آدم حرف بزنی نه؟
_مگه تو آدمی؟
خندم گرفت و چیزی نگفتم.
دستش و دور شونه م حلقه کرد و در آغوشم کشید و گفت
_از صبح اشکاتو شمردم به ازای هر دونه ش یکی از استخون های اون بی ناموس شکسته شد اگه میخوای نمیره گریه نکن
ناباور گفتم:
_آرمین تو چه آدم وحشی هستی؟ولش کن اونو ازت خواهش می کنم.
بی خیال ادامه داد:
_خواهش هاتو نگه دار در کوزه آبشو بخور من حرف کسی برام مهم نیست… بلند شو بریم بخوابیم از دست صدای این دختره سرسام گرفتم.
ابرو بالا انداختم.
_مگه عاشقش نبودی؟پس چرا اذیتش می کنی؟
خیره نگام کرد و گفت
_من عاشق نمیشم.
با طعنه گفتم
_عاشق نشدی و اون طوری براش مست کرده بودی؟
لبخند کجی زد و گفت
_من الان برای تو هم مست می کنم،عاشقتم؟
خندم گرفت.سرش و توی گردنم فرو برد و کشیده گفت
_میای بریم استخر؟
سرم و عقب کشیدم و گفتم
_حوصله ندارم،شنا هم بلد نیستم خودت برو.
بلند شد و مچ دستم و کشید و گفت
_هوس استخر به سرم زد،اونم با تو… راه بیوفت.
ناچارا دنبالش راه افتادم،دو تا استخر توی خونه بود یکی توی حیاط و اون یکی دو سه پله پایین تر و سر پوشیده.
به سمت استخر سرپوشیده رفت و گفت
_حالا راستی راستی شنا بلد نیستی؟
سری به علامت منفی تکون دادم،در کمد رو باز کرد.پر بود از مایو های زنونه در اقسام مختلف اینا رو خودش سفارش میداد هر لباس جدیدی که وارد بازار میشد به لطف رفیقش اول وارد این خونه میشد.
از بینشون یه مایوی قرمز در آورد و به سمتم گرفت و خودشم لباساشو در آورد و پرید توی آب.
در کمال مهارت شنا میکرد.به سمت اتاقک رفتم و لباسامو عوض کردم و بیرون اومدم.
لبه ی استخر نشستم…آرمین به سمتم اومد و گفت
_بپر دیگه.
نگاه دودلی انداختم و گفتم
_خفه نشم؟
خندید و دستم و گرفت و کشید.با ترس جیغ زدم:
_بیشعور الان می میرم.
یک دستشو زیر پاهام و یک دستشو زیر کمرم گذاشت و روی آب نگهم داشت و گفت
_نمی میری فسقلی من هستم.
با ترس دستم و دور گردنش حلقه کردم و خودم و کامل بهش چسبوندم و گفتم
_ولم نکنیا…
حس کردم نفس توی سینش حبس شد.معنادار نگام کرد و گفت
_ولت نمی کنم.
دستش و دور کمرم انداخت و گفت
_نفس تو حبس کن.
قبل از اینکه بپرسم چرا هر دومون زیرآب فرو رفتیم.
نفس توی سینم حبس شد،به بازوش چنگ انداختم که آوردتم بیرون.
با نفس نفس گفتم
_خیلی بیشعوری.
خندید و گفت
_چرا میلرزی؟از ترس؟گفتم که حواسم بهت هست.
حرفش و زد بدون اینکه منتظر جواب بمونه لب هاشو با التهاب روی لبهام گذاشت
عقب زدمش و گفتم:
_همینطوریشم نفسم بند اومده نکن.
گونه شو به گونه م چسبوند و کنار گوشم زمزمه کرد:
_مونده تا نفست و بند بیارم عسلم.
دستش رو روی رون پام گذاشت و بلندم کرد. پاهام و دور کمرش حلقه کردم.
چرخی زد و خودش رو توی آب رها کرد اما منو روی آب نگه داشت.
با خنده شونه هاشو فشار دادم متاسفانه انقدر مهارت داشت که هیچ رقمه کم نمی آورد.
اومد روی آب و نفس بریده گفت
_می خوای خفم کنی؟
مشتی آب به صورتش پاشیدم و گفتم
_بدم نمیاد.
_خیلی گاوی حقت بود اون بابای مفنگیت بفروشتت به این و اون.
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_مگه نفروخت؟
سرش و توی گردنم فرو برد و گفت
_بد شد مگه؟هر بار که لش می کنی تو بغلم بهت حال میدم به این فکر کن که ممکن بود زیر یه پیرمرد مردنی باشی. یه زندگی یکنواخت و…
وسط حرفش پریدم:
_تو هم کم اذیتم نمی کنی آرمین،چند بار دستت روم بلند شد؟
_مثل گربه مظلوم نشو یه غلطی کردی که زدمت.
_خوب اون هیچی زن گرفتنت چی بود؟
لبخند کجی زد و گفت
_من که همش ور دل توئم کسی هم بخواد اعتراض کنه اونه نه تو…
_خوب توجیه می کنی،کی بود منو سپرد دست شاهرخ؟اگه اون مرتیکه ی مست نصفه شب بهم…
این بار اون وسط حرفم پرید:
_اون مرتیکه جرئت نداشت انگشتش به تو بخوره بردمت اونجا تا ادب بشی.
خواستم حرف بزنم که گفت
_اگه وز زدنت تموم شد ساکت شو بذار باهم بریم تو ابرا…
بغلم کرد و منو گذاشت لبه ی استخر.دست هاشو دو طرف پاهام گذاشت و خودشو بالا کشید.
نگاهی از نوک پا تا فرق سرم انداخت و گفت
_تا حالا بهت گفته بودم اندامت دا* غ* م می کنه؟
دراز کشید و دستش و دراز کرد.با تردید توی بغلش جا گرفتم و گفتم
_با این همه دختری که باهاشون بودی بازم خوبه که به سمت منم میل داری چون من هیچ جاذبه ای حداقل واسه تو یکی ندارم.
روم خم شد و گفت
_از کجا میدونی با دخترای زیادی بودم؟
با پوزخند گفتم:
_احمق نیستم حین را* ب* طه می تونم تشخیص بدم طرف بار اولشه یا صدم تو خیلی حرفه ای هستی.
با شیطنت گفت:
_منظورت اینه که خوب حال میدم؟
چیزی نگفتم،سرش رو پایین برد و لب هاشو روی شکمم گذاشت و یواش یواش بالا اومد. در همون حال دستش سرکشانه همه جای بدنم رو نوازش می کرد.
ناخودآگاه نفس بلندی کشیدم…خمار کنار گوشم گفت
_امشب کاری باهات می کنم که معنی حرفه ای بودن و بفهمی خوشگلم.
* * * * *

در و بستم و با سری پایین افتاده به سمت خیابون رفتم.
هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای بوق ماشینی از کنارم بلند شد.توی این حال و هوا فقط یک مزاحم و کم داشتم.
قدمامو تند تر کردم که کسی اسمم و صدا زد:
_هانا…
سربرگردوندم و با دیدن مهرداد خشکم زد.
عینکش رو از چشمش در آورد و با اخم گفت
_سوار شو می رسونمت.
صدای آرمین توی گوشم پیچید:
_هر جا که بودی اگه این یارو جلوت سبز شد حتی جواب سلامشم نمیدی وگرنه من میدونم و تو
با تته پته گفتم
_ممنون خودم میرم.
حتی نذاشتم لب باز کنه و با قدم های تند به راه افتادم.تصمیم گرفته بودم دیگه آرمین رو عصبانی نکنم و یه مدت برای خودم آرامش بخرم اما الان…

می شنیدم که داره صدام میزنه.
صدای بسته شدن در ماشینش رو شنیدم و خدا خدا کردم که دنبالم نیاد اما به دقیقه نکشید بازوم اسیر دستش شد و برگردونده شدم.

سریع بازومو از دستش کشیدم و گفتم
_چی می خوای؟
انگار بهش برخورده که اخماش اینطوری درهم رفته.با لحن دستوری گفت:
_سوار شو بهت گفتم
_دلم می خواد پیاده برم می خوای مجبورم کنی؟
با کلافگی نفسش رو فوت کرد و گفت
_مجبورت نمی کنم خواهش می کنم سوار شو باید حرف بزنیم.
نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم
_چه حرفی؟من با تو نمیام…آرمین ممنوع کرده.
با عصبانیت غرید:
_غلط کرده
چپ چپ نگاهش کردم که گفت
_من باید یه سری چیزها رو بهت بگم که…
هنوز حرفش تموم نشده بود تلفنش زنگ خورد.نگاهی بهش انداخت و کلافه قطعش کرد و خواست لب باز کنه که این بار موبایل من زنگ خورد.
از جیبم بیرون آوردمش،با دیدن اسم آرمین هول شده جواب دادم:
_بله؟
صدای عصبی و نفس بریده ش توی گوشی پیچید
_زود از اونجا برو حتی به یک کلمه حرفای اون مرتیکه ی عوضی هم گوش نمیدی خودم میام دنبالت نزدیکم…دِ گاز بده دیگه گاریچی
و بعد صدای بوق بلندی اومد،گوشی از دستم کشیده شد و مهرداد با خشم پشت تلفن گفت

_با تهدید این دختر تا کی می خوای کارتو پیش ببری آرمین؟… داد نزن می دونی که حریفتم کاری نکن اون نون و نمکی که خوردیم و مثل تو از یاد ببرم و از در دشمنی وارد بشم…. هه،اون مجبوره این زندگی و تحمل کنه اما وقتی من نباشم الان هستم خودش باید انتخاب کنه…هر کاری هم کنی چیزی عوض نمیشه تو حق نداشتی انقدر اذیتش کنی…داد نزن پشت فرمون تند هم نیا تصادف می کنی…

تماس و قطع کرد و با صورتی قرمز شده با تحکم گفت
_سوار شو
با لحنی این حرف و زد که جرئت نه آوردن نداشتم اما آخه آرمین چی؟
بین رفتن و نرفتن تردید داشتم که مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشید

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن