رمان عروس استاد پارت ۵

۲ (۴۰%) ۲ votes

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

نگاهم رو با ترس به آرمین دوختم،لبخند محوی زد و قدمی بهش نزدیک شد
قلبم بی مهابا می کوبید،دستش رو که دور کمر ظریف ستاره حلقه کرد برای لحظه ای حس کردم نفسم قطع شد…
با همون لبخند محو نگاهی به سر تاپاش انداخت و گفت
_حالا که نامزدت پلمپ تو باز کرده اینا رو میگی؟
با تمسخر نگاهش کرد و دوباره گفت
_حتی واسه یه شب پذیرایی تو تختمم نمی خوامت.
اینو گفت و به عقب هلش داد،لبخند محوی روی لبم نشست…
همزمان صدای صحبت دو نفر رو شنیدم،از صدای مردونه ش شناختم که استاد آریاییه…
از پشت در کنار رفتم و خودم رو به پله ها رسوندم و با دیدن صحنه ی روبه روم هینی گفتم و چشمامو بستم.
صدای سرفه ی مصلحتی استاد اومد و با تته پته گفت
_چیزه… ما داشتیم…
صداش با صدای جدی آرمین قطع شد
_چی شده هانا؟
نگاهی به ترانه که از خجالت فرقی با لبو نداشت انداختم و در حالی که به زور جلوی خندمو گرفته بودم گفتم
_هیچی فقط بد موقع پیچیدم تو این لاین.
انگار آرمین با یه اشاره تا ته ماجرا رو رفت،خنده ی کوتاهی کرد و گفت
_هانا منو نگاه کن.
برگشتم که همزمان داغی لب هاش رو روی لب هام حس کردم…تنم گر گرفت این بار من با صورت قرمز عقب کشیدم.
صدای خنده ی بلند استاد آریا اومد و آرمین با خونسردی گفت
_من حال می کنم راه به راه زنمو ببوسم،هر کی دیگه هم حال می کنه می تونه ببوسه اینجا لازم نیست خودتونو به خاطر بقیه منفجر کنید.

دستم و گرفت و به سمت پله ها کشوند،سرمو پایین انداختم و خجالت زده از کنار استاد و ترانه گذشتم…
وارد آخرین اتاق شدیم،به محض بسته شدن در گفتم
_چه کاری بود کردی روانی؟
با خونسردی کتش رو در آورد و کمربندش و باز کرد و گفت
_دیدم زیادی پیگیر ماجرای من و جی اف های سابقمی،گفتم این وسط یه حالی بهت بدم بد کردم؟
پوزخندی زدم و با طعنه گفتم
_به من حال بدی یا به خودت؟
نگاه تندی بهم انداخت،بهش نزدیک شدم و روبه روش ایستادم.انگار از جوابش به ستاره شیر شده بودم که گفتم
_اینو می دونی که یه روزی انتقام همه ی اینا رو ازت می گیرم نه؟
با همون اخماش فقط نگاهم کرد. با لبخند ادامه دادم:
_یه روی التماسم و می کنی…
انگار براش جوک تعریف کردم که قهقهه ای زد و ازم فاصله گرفت.
کتش رو در آورد و با خنده گفت
_اگه صبح با خودم نبودی حتما می گفتم یه چیزی زدی.
با همون لبخند کوتاهم گفتم
_تو عاشقم می شی آرمین،اینو مطمئن باش!
لبخند از لباش پر کشید،به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.
این بار با جدیت گفت
_از کجا معلوم تو عاشقم نشی؟

این بار من بودم که خندیدم،با طعنه نگاهش کردم و بهش پشت کردم که دستش رو دور شکمم حلقه کرد و از پشت بهم چسبید.

لب هاشو به لاله ی گوشم چسبوند و گفت
_من عاشق نمیشم.
پوزخندی زدم و گفتم
_مگه عاشق ستاره نشدی؟
قاطع گفت
_من فقط اونو می خوام،می دونی چرا؟چون تنها دختری بود که خواستم و روم ولو نشد.یه جوری حسرتش رو دلم موند .

نزدیک تر اومد و فاصله رو به صفر رسوند…با صدای خش دار تری ادامه داد
_من هرگز عاشق دختری که از روز اول در اختیارم بوده نمیشم هانا،از اون گذشته…تو خیلی بچه ای.من جذب زنای پخته و لوند میشم نه یه دانشجوی ترم اولی.

حرفاش بدجوری غرورم رو شکست… خیلی خوب صدای شکستنم رو شنیدم .اشک تا پشت پلکم اومد اما پسش زدم به روی خودم نیاوردم چقدر حرف هاش ناراحتم کرد.

سری تکون دادم و ازش فاصله گرفتم…طوری که انگار اصلا برام مهم نیست به سمت چمدونم رفتم و گفتم
_کاش یه قانونی برای خودت می ذاشتی وقتی کسیو نمی خوای ولش کن…

سنگینی نگاهشو حس می کردم،گفت
_واقعا دلت می خواد بری؟
صاف ایستادم و خیره به چشماش جسورانه گفتم
_برای نجات از دستت لحظه شماری می کنم.

لبخند کجی زد و سر تکون داد… ادامه دادم
_دلم می خواد همه ی گندکاریات رو شه و بیوفتی زندان.اون روز،بهترین روز منه.

روبه روم ایستاد و با نگاه خاصش بهم زل زد و گفت
_فکر نمی کنی رویاهای تو سرت زیادی دست نیافتنیه؟
چیزی نگفتم،دستش رو دور کمرم حلقه کرد و سرش رو نزدیک اورد و خیره به لب هام گفت
_تو تا اخر عمرت مال منی،مگه اینکه خودم پرتت کنم بیرون.فقط امیدوار باش مثل یه دستمال دور انداخته بشی…در اون صورت می تونی به رویاهات برسی وگرنه… تا هر وقتی که من بخوام توی تختم،به اون شکلی که من می خوام تمکینم می کنی.

نگاهی به سر تاپام انداخت،با حالت متفکری گفت
_مثلا امشب،از هیچی بهتری…می تونی با یه لباس خواب قرمز شروع کننده باشی.
عقب کشیدم و با غیظ گفتم
_هرگز…
باز همون پوزخند مسخرش رو زد،حوله ش رو برداشت و همون طوری که به سمت حموم می رفت گفت
_خودت،با میل خودت میای

رفت توی حموم و در رو بست. با عصبانیت بالش روی تخت رو به سمتش پرت کردم که به در بسته خورد .
در حالی که از خشم چشمام به خون نشسته بود چمدونم رو باز کردم و یک دست بلوز شلوار مجلسی بیرون آوردم و با لباس هام عوضشون کردم.
روبه روی آینه ایستادم و دستی به موهام کشیدم و کمی آرایش کردم و بعد از اتاق بیرون رفتم .
طبقه ی پایین دو نفر از خدمتکار ها در حال چیدن میز شام بودن و بعضیا هم سر میز نشسته بودن…
پایین رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم،همون لحظه صندلی کناریم کشیده شد و پسر جوونی کنارم نشست .
دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت
_با اینکه صبح معرفی شدیم وای شرط می بندم اسممو یادت رفته.من آرتام.
نگاهی به دستش انداختم،سری تکون دادم و بی تفاوت گفتم
_اوکی .
یهو ترانه پقی زد زیر خنده…آرتا دستش رو عقب کشید و بدون اینکه از رو بره گفت
_اشتباه نکنم اسمت هانا بود.
نگاهی بهش کردم و گفتم
_وقتی می دونی چرا می پرسی؟
_شاید خواستم بیشتر باهم آشنا بشیم،نمیشه؟
صدای تشرگونه ی استاد آریا بلند شد:
_آرتا… حدتو بدون.اون زن آرمینه!
با لبخند نگاهش کردم و بدون اینکه بخوام چند ثانیه ای روی صورتش قفل شدم…
یکی از پسرای جمع با خنده گفت
_محاله،آرمین زن نمی گیره.هانا خانمم لابد دوست دخترشه منتهی از نوع سوگولیش.
ستاره با تمسخر جواب داد
_خوبه آرمین برای همه شناخته شدش،هم سلیقه ش هم رفتارش.حداقل همه می دونن اگه روزی هم بخواد ازدواج کنه با کسی ازدواج می کنه که قبل از اون توی تختش راه پیدا نکرده باشه.

با این حرفش جمع ساکت شد و من از خشم و خجالت قرمز شدم…چقدر وقیح بود که توی این جمع چنین حرفی میزد .
همه سکوت کرده بودن که صدای خشک آرمین سکوت رو شکست:
_همه ی جمع اینجا منو می شناسن و می دونن با کسی که زر مفت بزنه چیکار می کنم.پس گاله رو بسته نگه دار.
ستاره جا خورد و سکوت کرد…آرمین به سمتم اومد و یکی روی شونه ی آرتا زد و با اخم گفت
_بکش کنار.
انگار همه توی این جمع ازش حساب می بردن… چون آرتا هم بی حرف کنار رفت
کنارم نشست…بدون اینکه نگاه کسی براش مهم باشه ناخنکی به سالاد زد و با صدای بلندی گفت
_چی شد این شام؟
خدمتکار دولا راست شد و با احترام گفت
_الان میارم آقا.
خم شد و کنار گوشم گفت
_تا واسه اون آشغالایی که به صورتت مالیدی قاطی نکردم گمشو پاکش کن

لبخند ملیحی زدم و نگاهش کردم…همون لحظه آرتا گفت
_هانا خانم چند سالتونه؟
به جای من آرمین گفت
_آمارگیری؟
آرتا گفت
_آخه به نظرم خیلی جوون تر از تو می زنن.
از لج آرمین لبخند زیبایی زدم و گفتم
_من هجده سالمه آرتا جان.
اوهوع حالا تا قبل از اومدن آرمین کم مونده بود کتکش بزنم…الان شده بود آرتا جان.
نگاه تند و تیزی از آرمین تحویل گرفتم که بیخیال مشغول خوردن شامم شدم
بعد از خوردن شام به خاطر اینکه اکثرا خسته بودن به اتاقاشون رفتن…
دلم نمی خواست برم بالا اما دلمم نمی خواست تنها پایین بشینم. برای همین ناچارا همراه آرمین به طبقه ی بالا رفتم.
به محض وارد شدن به سمت شیشه ی مشروبش که روی میز همراه دو لیوان گذاشته شده بود رفته و لیوانی برای خودش پر کرد و یک نفس سر کشید و دوباره لیوانش رو پر کرد و روی تخت دراز کشید.
واقعا برام سؤال پیش اومد این چیه که انقدر با لذت می خورنش… با اینکه از مشروب متنفر بودم اما دلم خواست که امتحان کنم چون شنیده بودم با خوردنش تمام درد هات رو فراموش می کنی.

به سمت شیشه ی مشروب رفتم و لیوان رو پرش کردم.
آرمین نگاه خمارش رو بهم انداخت و با صدای کشداری گفت
_می خوای بخـــوریش؟؟؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
_آره…
سری تکون داد و گفت
_خوبه،تجربه میگه زنا تو مستی هات ترن.
چپ چپ نگاهش کردم و لیوان رو به سمت لبم بردم و یک نفس سر کشیدم.

تمام راه گلوم از طعم زهر ماریش سوخت و صورتم در هم رفت…
صدای خنده ی آرمین بلند شد و گفت
_چیه؟خوشت نیومد؟وقتی جنبه نداری مجبوری بخوری؟
در حالی که تمام تنم داغ شده بود نگاهش کردم و از لجش لیوان رو دوباره پر کردم و این بار هم یک نفس سر کشیدم…با اینکه طعم بدی داشت اما خم به ابرو نیاوردم…
آرمین لیوانش رو بالا آورد بطری رو برداشتم و هم لیوان اون رو هم مال خودم رو پر کردم.
چشمام داشت سیاهی میرفت .
دستی به گردنم کشیدم که گفت
_گرمته؟؟
سری تکون دادم.از جاش بلند شد و سراغ چمدون رفت . ست قرمزی که به خاطر تور های پایینش بیشتر شبیه لباس خواب بود رو به سمتم گرفت و گفت
_اینا رو بپوش
از دستش گرفتم… بی اراده شده بودم…
روی تخت نشست و همون طوری که لیوان مشروبش رو سر می کشید بهم خیره شد…
دستم به سمت دکمه های بلوزم رفت و یکی یکی بازشون کردم

هر لحظه بیشتر تنم داغ میشد.دلم جیغ زدن می خواست…خندیدن می خواست…دلم پرواز کردن می خواست.
بلوزم رو از تنم در آوردم.نگاه آرمین به تنم خیره مونده بود… از جاش بلند شد و به سمتم اومد.پشت سرم ایستاد و بند لباش زیرم رو باز کرد…
دوباره روی تخت نشست و لیوانش رو پر کرد و بدون اینکه ازم چشم برداره یک نفس سرکشید…
عقلم طوری از سرم پریده بود که حاضر شدم جلوش لباس هام و با اون لباس خواب عوض کنم.

نگاهش رو به سرتاپام انداخت و زمزمه کرد:
_خوشگل شدی…
خندیدم،کم کم خندیدنم شدت گرفت و گفتم
_تو…تو از من تعریف کردی؟
لبخند محوی زد،لیوانش رو روی میز گذاشت…به سمتم اومد و دستش رو دور کمر برهنه م حلقه کرد و خودش رو تماما بهم چسبوند.
همون طوری که گردنم رو با اون نگاه خمارش برانداز می کرد گفت
_آره عسلم،از تو تعریف کردم.
سرش رو به سمت گردنم آورد…عمیق نفس کشید و گفت
_آدم و مست می کنی.
دوباره خندیدم و بریده بریده گفتم
_الان…تو…مست شدی؟؟؟
_هوممم مست تو.
بی هوا گفتم
_میای برقصیم؟
با چشمای قرمزش نگاهم کرد و گفت
_تو برقص من نگات کنم.اوکی؟
از گردنش آویزون شدم و گفتم
_نه باهم برقصیم… لطفا
با حالت خاصی نگاهم کرد،ازم فاصله گرفت و به سمت لپ تاپش رفت.چند دقیقه ی بعد آهنگ لایت و خارجی توی اتاق پیچید.
دوباره به سمتم اومد و دستش رو دور کمرم انداخت.
دستم رو آویزون گردنش کردم و خودم و بهش چسبوندم
کوتاه خندید و گفت
_فسقلی،داری دیوونم می کنی حالیته؟
خندیدم و گفتم
_تو گرمت نیست؟تو هم لباس تو در بیار.
خیره نگاه کرد و گفت
_تو درش بیار.
خیره به چشم هاش دستم به سمت دکمه های بلوزش رفت و یکی یکی بازشون کردم.
انگشتم رو از روی گردنش تا روی سینه ی برهنش کشیدم و ریز خندیدم.
خواستم حرفی بزنم که بازوهامو گرفت. چرخوندتم و پرتم کرد روی تخت و خودش هم روم خم شد و با صدای خش داری گفت
_می خوامت توله سگ،خیلی می خوامت.
حرفش و زد و با قدرت لب هاشو روی لب هام گذشت و من با لذت چشم هام و بستم

* * * *
با حس سردرد وحشتناکی چشمامو باز کردم.خواستم تکون بخورم اما نتونستم…دست آرمین دقیقا دور گردنم بود و یکی پاهاش پاهام رو حبس کرده بود..
همیشه همین قدر بدخوابه… با حرص دستش رو به اون طرف پرت کردم که تند از خواب پرید.
با گیجی نگاهم کرد…همون طوری که بلند میشدم غریدم:
_سی سالته نمی تونی مثل آدم بخوابی خفم کردی.
نگاه تندی بهم انداخت و گفت
_مریضی بیدارم می کنی؟
نگاهی به لباسام که وسط اتاق بود انداختم و سرم گیج رفت…
با ناباوری گفتم
_تو چه غلطی کردی؟
خودش و روی تخت پرت کرد و خمار خواب گفت
_سایلنت باش،هنوز پنج صبحه شکنجه ست صداتو بشنوم.
عصبی بالش رو برداشتم و با تمام توان توی صورتش کوبیدم که از جا پرید و داد زد:
_چته؟؟؟
_لباسای من کف اتاق چیکار می کنه؟
بی تفاوت نگاهی به لباسا انداخت و گفت
_خودت در آوردی.
ناباور نگاهش کردم…روی تخت نشستم و نالیدم:
_آبروم رفت.
صدای خندش اومد،گفت
_جلوی کی؟شوهرت؟ولی تو هم بد مستی با دو پیک رفتی تو آسمونا…
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_ساکت شو…
سرم و فشردم و با درد نالیدم.
_سرم داره می ترکه.
روی تخت دراز کشید و گفت
_اگه مثل وحشی ها خواب از سرم نمی پروندی ماساژ های خوبی بلد بودم.
از جام بلند شدم و گفتم
_نخواستم…
لباسامو پوشیدم و به سمت در اتاق رفتم که صداش اومد
_کجااا؟
بدون اینکه برگردم گفتم
_تو به خوابت برس!
از اتاق بیرون اومدم،به سمت پله ها رفتم و هنوز پله ی اول رو پایین نرفته بودم کسی با قدرت هلم داد و صدای جیغم همزمان شد با افتادنم از کلی پله

* * * *
ناله ای کردم و خواستم چشمامو باز کنم اما انگار به پلک هام وزنه زده بودن…
صدای ناآشنایی گفت:
_به هوش اومد.
سرم تیر می کشید،حس می کردم هر لحظه ممکنه سرم منفجر بشه.
صدای آشنای آرمین رو بالای سرم شنیدم:
_از بس دست و پا چلفتی هستی.
از این که توی همین وضعم هم بهم متلک می گفت دلم می خواست تیر بارونش کنم.
به سختی لای پلک هامو باز کردم…اولین کسی که دیدم آرمین بود،بعد ترانه و استاد آریا… آرتا و ستاره و بقیه ی دوستای آرمین همه بالای سرم بودن.
با صدای خش گرفته ای گفتم
_چی شده؟
ترانه جواب داد:
_هممون خواب بودیم که صدای افتادن تو شنیدیم.
آرمین گفت
_دیگه چهار تا پله هم نمی تونی بری پایین؟
تازه همه چیز یادم اومد…گفتم
_یه نفر منو هل داد.
دستمو بالا بردم و روی سرم گذاشتم،باندپیچی شده بود.
به دستمم سرم وصل بود…
آرمین با پوزخندی گفت
_زده به سرت مخت تاب برداشته.
خواستم بلند بشم که یکی از مردهای جمع که اسمش فرهاد بود گفت
_بلند نشو،تا سرمت تموم نشده…
ترانه گفت
_فرهاد دکتره…
بی توجه به حرفش سوزن سرم رو از دستم کشیدم که صدای همه جز آرمین دراومد کلا این بشر جز خودش برای کسی حرص نمی خورد.
خون از دستم چکید اما اعتنایی نکردم…درد وحشتناکی توی سرم بود…
ولی برام اهمیتی نداشت،به سمت ستاره رفتم و یقه شو گرفتم و با صدای بلندی گفتم
_کار توئه عوضی تو هلم دادی…
با قیافه ی متعجبی گفت
_دیوونه شدی تو؟ چه هل دادنی؟
کسی آستینم رو کشید،برگشتم…استاد آریا بود که با اخم گفت
_به خودت بیا…
_اما استاد من مطمئنم یکی منو هل داد تو این خونه کی جز این با من دشمنه؟شک ندارم کار خودشه…
آرمین از جاش بلند شد و با خمیازه گفت
_مهرداد یکم اینو نصیحت کن عقل از سرش پریده سر صبح از خواب بی خوابم کرد.من تنظیم خوابم بهم بریزه اخلاقم قاط میزنه.شما هم برید بخوابید اول صبحی گرفتار شدیم.

با نفرت نگاهش کردم… انقدر بی ملاحظه بود که توی جمع با من اینطوری حرف میزد.انگار نه انگار دارم میگم یکی هلم داده. ستاره با پیروزی نگاهم می کرد .
تهدید وار نگاهش کردم…استاد آریا گفت
_بیا بشین یه کم حرف بزنیم

نگاهم رو از ستاره گرفتم… همه یه جوری نگاهم می کردن انگار دیوونم.یکی یکی هم بعد از گفتن به خیر گذشت به اتاقاشون رفتن تا بخوابن..

ترانه هم خمیازه ای کشید و گفت
_فکر کنم منم خیلی خوابم میاد،با اجازتون منم برم بخوابم.
استادآریا با لبخند گفت
_برو عزیزم.
ترانه هم رفت… استاد اشاره ای به مبل کرد و گفت
_بشینیم؟
سری به علامت مثبت تکون دادم…
روی مبل نشستیم،به سمتم برگشت و گفت
_خوب…تعریف کن.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_ببینید استاد…
وسط حرفم پرید:
_جز دانشگاه می تونی مهرداد صدام کنی.
سری تکون دادم و گفتم
_اوکی،ببین مهرداد من مطمئنم یکی هلم داد،شک ندارم کار ستارست.
با اخم ریزی سر تکون داد و گفت
_ولی بهتر نیست از در سیاست وارد بشی؟با دعوا و داد و بیداد کسی حرفتو باور نمی کنه.
با حرص گفتم
_آخه اون دختره ی عوضی…
وسط حرفم پرید:
_ببین…مشخصه ستاره از حسادت زیاد این کار و کرده اما اینو یادت نره برگ برنده دست توئه،تویی که زن آرمینی…تویی که باهاش زیر یه سقفی.به جای داد و هوار اینو بهش ثابت کن…نذار خوشحال بشه.

حرفاش منو به فکر فرو برد،حق با اون بود.
سکوتمو که دید ادامه داد:
_من واقعا دلم می خواد پیروزی تو ببینم.
به چشماش نگاه کردم و گفتم
_چرا؟
ابرویی بالا انداخت و گفت
_همین طوری.
خواست بلند بشه که بی هوا دستشو گرفتم.
با اخم ریزی نگاهم کرد…خودمم دلیل کارمو نمی دونستم.
اما کنارش حس خوبی داشتم…بدون اینکه دستش و ول کنم گفتم
_میشه بازم حرف بزنی؟
معنادار به چشمام نگاه کرد . کلافه نفسم و بیرون دادم و گفتم
_ببین من…
هنوز جمله م تموم نشده بود صدای خشن آرمین رو شنیدم
_اینجا چه خبره؟
دستم و از دست مهرداد بیرون کشیدم و مثل مجرم ها ایستادم.
آرمین با اخم به ما نگاه می کرد..
کمی من و من کردم وگفتم
_فقط داشتیم حرف می زدیم.
با خشم نگاهم کرد و گفت
_می خوای برو رو پاش بشین براش حرف بزن!
لبمو گزیدم…نگاهی به سرتاپام انداخت و با لحن تندی گفت
_برو بالا… با مهرداد حرف دارم

با تردید نگاهی به مهرداد انداختم که تایید کرد،ناچارا از پله ها بالا رفتم اما همون جا ایستادم
آرمین به سمت مهرداد رفت و با لحن بدی پرسید
_نکنه هوایی شدی چشمت به زن من گیر کرده؟
مهرداد لبخندی زد و گفت
_نه،قضاوت بیجا نکن تو که می دونی من چقدر ترانه رو دوست دارم.
_تو هم که می دونی من از خیانت بیزارم مگه نه؟نمی خوای که قاتل اون دخترم من بشم؟
مهرداد چپ چپ نگاهش کرد و گفت
_ساکت باش یکی می شنوه.
آرمین با کلافگی چنگی به موهاش زد و غرید
_لعنتی…
مهرداد گفت
_تو که دوستش داری چرا انقدر اذیتش می کنی؟
آرمین:کی گفته که من این جوجه ی تازه از تخم در اومده رو دوست دارم؟

مهرداد در حالی که سعی داشت خندشو کنترل کنه گفت
_پس چرا سرش غیرتی می شی؟
سر تاپاگوش شدم…آرمین با همون لحن مخصوص خودش جواب داد
_سیب زمینی بی رگ که نیستیم،توئه لندهور ور دلش نشستی دستشم گرفتی حق نیست یه مشت بزنم تو اون صورتت؟

این بار مهرداد خندید و گفت
_ اگه آروم میشی بزن.
آرمین از جاش بلند شد و همون طور که به سمت پله ها میومد گفت
_اگه یه گلوله حرومت کنم آروم میشم حیف رفیقمی.
صدای خنده ی مهرداد و شنیدم و قبل از اینکه آرمین منو ببینه پریدم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم.
دو دقیقه بعد در باز شد و آرمین به محض وارد شدن گفت
_بلند شو ببینم.
نیم نگاهی بهش کردم که گفت
_می خوام باهات حرف بزنم.
به ناچار نشستم…کنارم روی تخت نشست… نگاهم کرد و بی مقدمه گفت:
_من می خوام با ستاره ازدواج کنم،یه مدت کوتاه.
قلبم فرو ریخت،حس حسادتی به دلم چنگ انداخت… به اجبار لبخندی زدم و گفتم
_خوبه،از دستت راحت میشم.
تند نگاهم کرد و گفت
_نگفتم می خوام تو رو طلاق بدم.
متعجب گفتم
_یعنی چی؟میخوای حرم سرا باز کنی؟
لبخند دندون نمایی زد و گفت
_بدم نمیاد.
خودشو روی تخت پرت کرد و دستاشو از دو طرف باز گذاشت.حیرت زده از پرویی این بشر داشتم نگاهش می کردم که بازومو کشید و توی بغلش افتادم…دستشو دورم انداخت و گفت
_حسودی نکن تو رو سوگلی حرم سرام می کنم.
با ناباوری گفتم
_یعنی انقدر بیشعوری که میخوای دو تا زن بگیری ؟
جدی شد و جواب داد
_دیدم که امروز ستاره هلت داد بعد از اینکه تو رفتی خواستم دنبالت بیام تا یه بلایی سر خودت نیاری… تا اومدم بیرون دیدم ستاره تو رو پرت کرد پایین

با اخم گفتم
_دیدی و توی جمع اون طوری باهام حرف زدی؟طوری که همه بهم به چشم یه دیوونه نگاه کنن؟

نگاهش رو به سقف دوخت و گفت
_من به اون دختر نیاز دارم.
خیلی بهم برمی خوره،گاهی از کم شعوری آرمین واقعا دلم می گیره.
حتی اگه هیچی بینمون نباشه باز من زنشم،انگار این بشر توی سینه ش قلب نداره.یا شاید هم داره و متعلق به ستاره ست این وسط من اضافم…

سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم،گفتم:
_چرا طلاقم نمیدی؟
سرشو پایین آورد،حالا صورتش روبه روی صورتم بود.نگاهش و به لبهام دوخت و گفت
_چون تو رو حالا حالا ها می خوام.

خواستم بلند بشم که اجازه نداد.محکم تر گرفتم و گفت
_یه دقیقه بی حرکت باش بذار بخوابم.
چیزی نگفتم…سرم و روی سینه ش گذاشتم و نفس کشیدم،بوی عطرش مست کننده بود.چند وقت پیش اسم عطرش رو توی اینترنت سرچ کردم و با دیدن قیمتش عقل از سرم پرید و تا چند دقیقه مات به دیوار زل زده بودم.

طوری که نفهمه نفس عمیقی کشیدم…نمی دونم چرا اما تحمل اینو نداشتم که کسی جز من توی این آغوش بخوابه. در حد مرگ حسادت می کردم .
چشمامو بستم بین ترس های بزرگ و کوچیکم توی بغلش یواش یواش خوابم برد

* * * * *
پوست لبمو با حرص می جویدم. بیشتر از نیم ساعت بود که ستاره و آرمین تنها توی آشپزخونه صحبت می کردن.
کل امروزم زهر مار شد،به اصطلاح کنار دریا رفته بودیم…اما من تا صورتم رو برمی گردوندم و ستاره رو مشغول حرف زدن با آرمین می دیدم.الان هم همه مشغول فیلم نگاه کردن بودن و اون دو تا توی آشپزخونه.
طاقت نیاوردم و از جام بلند شدم… به سمت آشپزخونه رفتم…
طوری که کسی نفهمه سرکی کشیدم و با دیدن صحنه ی روبه روم خشکم زد.
هر دو روی صندلی نشسته بودن،ستاره اشک میریخت و آرمین با نگاهی خاص بهش زل زده بود.
این بشر هر چقدر هم انکار کنه عاشق ستاره ست اینو از نگاه شیفته ش میشه فهمید.
طولی نکشید که صداش اومد:
_گریه نکن!
حس بدی به دلم سرازیر شد،گریه نقطه ضعف آرمین بود و الان ستاره داشت از این استفاده می کرد.
آرمین که دید گریه ش بند نمیاد دستشو گرفت و با لحن کلافه ای گفت
_گفتم که عقدت می کنم،بابات هر چقدرم که خودشو آدم حسابی بگیره باز منو ببینه موش میشه جرئت مخالفت نداره.اون توله ی شکمتو من به گردن می گیرم اما می دونی که من در راه خدا کاری واسه کسی انجام نمیدم،شرطم و باید اجرا کنی.

ستاره نالید
_آخه چطوری؟
_همون طوری که بهت گفتم من آدم صبوری نیستم می خوام زود کارم راه بیوفته.

 

داشت دست دست می کرد که ادامه ی حرفش و بزنه که صدایی از پشت سرم گفت
_چیکار می کنی؟
با ترس برگشتم و با دیدن آرتا چشم غره ای بهش رفتم.
آرمین از آشپزخونه بیرون اومد و با اخم بهم نگاه کرد انگار بو برد فال گوش ایستادم.
آرتا با لبخندی موذی گفت
_یه بوهایی اینجا میاد.
آرمین با اخم گفت
_هر بویی که بیاد به تو مربوط نیست،شرت کم کن…
رو کرد به من و با نگاه تندی گفت
_ما میریم بخوابیم.
تا خواستم چیزی بگم دستم و گرفت. نگاهم به ستاره افتاد.با غم به دستای ما زل زده بود…
دستم رو دنبال خودش کشوند،با هم به طبقه ی بالا رفتیم…
پرتم کرد داخل اتاق و در رو محکم بست و با عصبانیت گفت
_تو کی می خوای دست از یورتمه زدن رو اعصاب من برداری هانا؟پشت در آشپزخونه گوش وایستادی که چی؟

با ظاهری خونسردانه گفتم
_خواستم ببینم دلیل ازدواج دوم شوهرم چیه!
با فکی قفل شده گفت
_با من بازی نکن.
یه قدم به سمتش برداشتم و جسورانه گفتم
_طلاقم بده،بعد برو هر کیو که دلت خواست بگیر.اصلا حرم سرا باز کن…اگه غمت اینه که روم پول دادی و باید استفاده ببری من حاضرم بهت سفته بدم که تمام اون پولو بهت برگردونم.اما من نمی تونم مثل بدبخت ها با هوو زیر یه سقف باشم.

خیره نگاهم کرد و کم کم لبخند محوی روی لبش اومد.با لحن کشداری گفت
_حســـودی می کنی؟؟؟؟
جا خورده از حرفش گفتم
_چه ربطی داره؟من واسه شخصیت خودم ارزش قائلم.
یک قدم بهم نزدیک شد و با یه نگاه خاص گفت
_اگه این قول و بهت بدم که بعد عقد اون دختر حتی یه بارم باهاش نمی خوابم چی؟

مات موندم،آرمین چرا اینو گفت؟داشت بهم قول میداد،اولین بار بود که آرمین این طوری حرف میزد.

سکوت کرده بودم،نگاهش رو به چشمام دوخت و گفت
_ ماساژ بلدی؟
مات مونده گفتم
_بابام همیشه مجبورم می کرد ماساژش بدم

سری تکون داد و تیشرتش رو با یه حرکت بیرون کشید.
نگاهم رو از تن برهنه ش به زمین انداختم.نمیدونم چرا خالکوبی هاش منو می ترسوند.روی سینه و دست چپش خالکوبی هایی داشت که معنیشو نمی فهمیدم.

با خستگی خودشو روی تخت پرت کرد و گفت
_اول یه لباس حسابی تنت کن که اگه خسته لش شدی رو من یه فیضی ببرم .
با حرص زیر لب گفتم
_صد سال می خوام فیض نبری،مردک هوس باز.
خداروشکر نشنید…سویشرت چسبون روی تاپم رو در آوردم و موهام و باز کردم.

به سمتش رفتم و روی تخت نشستم،دستم و به سمت شونه های برهنش بردم و آروم مشغول ماساژش شدم.
ناله ای کرد و گفت
_نگفته بودی از این کارا بلدی توله.
مشت محکمی به کمرش زدم و گفتم
_مؤدب باش!
خنده ی کوتاهی کرد و گفت
_یه کم پایین ترم ماساژ بده

دستمو پایین تر بردم که گفت
_نه،پایین تر…
تازه متوجه لحن منظور دارش شدم…عقب کشیدم و با غیظ گفتم
_بمیر
صدای خنده ش اومد و گفت
_همین حرفا رو زدی که می خوام سرت هوو بیارم.
روی تخت دراز کشیدم و گفتم
_به جهنم.
پشتم و بهش کردم که از پشت بغلم کرد.نفسش به گردنم خورد و با صدای جذابی گفت
_الان قهر کردی عسلم؟
دلم لرزید و چیزی نگفتم.دستش رو زیر تاپم برد و شکمم رو نوازش کرد و گفت
_می دونی من چقدر بچه ها رو دوست دارم؟
متعجب سرم و برگردوندم و گفتم
_واقعا؟
عمیق نگاهم کرد و گفت
_آره اما من…
منتظر نگاهش کردم،با کلافگی نفسش و فوت کرد و گفت
_هیچی ولش کن.
خیره نگاهش کردم،نگاهی به خالکوبی توی گردنش انداختم… لمسش کردم و گفتم
_معنی این چیه؟
بی تفاوت گفت
_معنی خاصی نداره
چیزی نگفتم… کمی که به سکوت گذشت طاقت نیاوردم و گفتم
_واقعا میخوای با ستاره ازدواج کنی؟
با صدای گرفته ای گفت
_هومم.
_چون دوستش داری؟
نگاه تندی بهم انداخت و گفت
_تو کاری که بهت مربوط نیست فضولی نکن.
پوزخندی زدم و گفتم
_چی به من مربوطه؟ این که مثل یه وسیله دم دستت باشم تا مبادا کمبود جنسی داشته باشی.

اخماش در هم رفت و گفت
_بهت خندیدم پرو شدی.
_تو آدم بدی هستی آرمین.خیلی خطرناکی.
صبرش سر اومد و به سمتم خم شد و خیره به چشمام گفت
_آره آدم خطرناکیم تو حتی نمی تونی فکرشم بکنی چه کارایی ازم برمیاد.
واقعا ازش ترسیدم،سرش رو خم کرد و آروم لب هامو بوسید و گفت
_اما تو قدر خوب بودنم و بدون.روز اول بهت گفتم…نذار زندگی رو برات جهنم کنم.خوب باش،بذار بهشت رو نشونت بدم
در حالی که ترس توی چشمام دو دو میزد نگاهش کردم.
لبخند کوتاهی زد و صاف دراز کشید و گفت
_اون شیشه و لیوان و بذار دم دستم،اما خودت هوس خوردن به سرت نزنه…آدمی به بد مستی تو ندیدم.
بلند شدم و چراغ و خاموش کردم و گفتم
_نوکر حلقه به گوشت نیستم که جامتو پر کنم خودت می خوای خودتم بلند شو بخور .
روی تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم،فقط خدا خدا می کردم نزنه به سرش و عصبانی بشه که خداروشکر نشد.
بدون اینکه سرمو برگردونم پلک هامو روی هم فشردم و یواش یواش خوابم برد
* * * * *
داشتم موهام و شونه می زدم که در حموم باز شد و آرمین بیرون اومد.
نیم نگاهی بهش انداختم،جز یه حوله که دور کمرش پیچیده بود پوششی نداشت.
شالی روی سرم انداختم و مانتومو پوشیدم،قرار بود که امروز همه با هم به تلکابین رامسر بریم.
دستم به سمت ریملم رفت که صداش اومد
_نزن اونو…
بی اعتنا به حرفش مشغول کارم شدم و در آخر یه رژ صورتی کمرنگ هم زدم و بدون توجه به نگاه تند و خیره ش از اتاق بیرون رفتم.
همزمان با بیرون رفتنم چشمم به ترانه افتاد که با بی حالی کنار پله ها نشسته بود.
با نگرانی به سمتش رفتم و گفتم
_چی شده؟
بی رمق نگاهم کرد و سری به طرفین تکون داد که یعنی هیچی.
همون لحظه مهرداد از اتاق بیرون اومد و با دیدن ترانه رنگ از روش پرید…به سمتمون اومد و با نگرانی گفت
_چت شده ترانه؟
به جای ترانه من با شک و دودلی گفتم
_ببینم نکنه بارداری؟
صورتش قرمز شد ولی برعکس اون مهرداد براش اهمیتی نداشت و جواب داد
_آره،دوماهی میشه.
از این زرنگیم خوشم اومد و با لذت گفتم
_پس طبیعیه نگران نباش. ص
ترانه هم سری تکون داد و گفت
_آره من فقط سرم گیج رفت مهم نیست.
مهرداد بی توجه به حرفش دست انداخت و بلندش کرد که صدای ترانه در اومد…
با خنده نگاهشون کردم،به سمت اتاق رفت و بی توجه به اعتراضای ترانه گفت
_تلکابین نمیریم خانم،اول باید حال تو خوب کنم.
صدای ترانه رو نشنیدم چون در اتاق بسته شد و همزمان در اتاق ما باز شد و آرمین بیرون اومد.
با دیدن من گفت
_هنوز اینجایی؟
اخمام در هم رفت،نه به مهرداد نه به این بشر دو پا…دیروز من داشتم می مردم و آقا با خونسردی می گفت از خوابمون افتادیم…
بدون اینکه جوابشو بدم با حرص از پله ها پایین رفتم.همه حاضر و آماده مشغول صبحانه خوردن بودن
سر میز نشستم،آرمین هم کنارم نشست که آرتا گفت
_به به،تازه عروس داماد محترم.شب خوبی رو گذروندید انشالله؟
آرمین با همون خونسردیش جواب داد
_به تو ربطی نداره.
همه با این حرف زدن زیر خنده…
ستاره با خشم به ما نگاه می کرد. موبایلش و در اورد و کمی باهاش ور رفت که همون لحظه صدای پیامک موبایل آرمین بلند شد.
نگاهی به موبایلش انداخت
طوری که کسی نفهمه نگاه کردم… ستاره بود:
_تحمل ندارم کنار دختر دیگه ای ببینمت،تو رو خدا آرمین انقدر جفتمونو عذاب نده.
خون خونمو می خورد.آرمین با خونسردی موبایلو سرجاش گذاشت .
تا پایان صبحانه ستاره میخ روی آرمین بود…
بعد از خوردن،همگی بلند شدیم…
هر کس سوار ماشین خودش شد و به سمت تلکابین رامسر رفتیم…
وقتی رسیدیم دو نفر رفتن بلیط گرفتن….یکی آرتا،یکی سپهر…
متاسفانه تلکابین ها دو نفره بود و ستاره وقتی اینو فهمید در کمال پررویی گفت
_من با آرمین می شینم،ببخشید هانا جون ولی ما هرسال میایم شمال من و آرمین باهمیم. تو که ناراحت نمیشی اگه آرمین بامن بشینه؟
لبخندی با خونسردی زدم و گفتم
_نه چرا ناراحت بشم؟من انقدر به شوهرم اعتماد دارم که بدونم هر کسی دست و دلش رو نمی لرزونه.
آرتا گفت
_خیلی خوبه پس منم با هانا می شینم.
آرمین با اخم های در هم رفته گفت
_لازم نکرده.
ستاره پوزخند طعنه آمیزی زد.
_چیه آرمین جون نکنه تو به زنت اعتماد داری؟؟
آرمین نگاه وحشتناکی به ستاره انداخت و گفت
_نه فقط خوشم نمیاد هر پدرسوخته ای زن منو برانداز کنه برای همین ترجیح میدم کنار زنم باشم.
بعد این حرف دستم و گرفت و اول صف برد و به محض رسیدن تلکابین سوار شدیم.
دست به سینه نگاهش کردم و با لبخند گفتم
_بوی حسادت میاد.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_جای تو باشم زر مفت نمی زنم،این پنجره رو می بینی؟از همین پرتت کنم پایین جسدتم پیدا نمی شه.
با همون لبخندم گفتم
_موقع افتادن دست تو رو هم میگیرم جناب استاد نگران نباش.راستی؟ تو چطوری استاد دانشگاه شدی؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_وصیت مامانم بود.
ابروهام بالا پرید و گفتم
_ایول،چه خانواده دوست.مادرت وصیت نکرد یه کم آدم باشی؟
عصبی از حرفم غرید
_مواظب حرف زدنت باش هانا.
سری تکون دادم و گفتم
_باشه ولی برام سؤاله چه طور می تونی انقدر بی احساس باشی؟جلوی روت گردن یه آدم و بزنن خم به ابروت نمیاد.جون و احساس بقیه برات مهم نیست.همه رو به چشم ابزار می بینی.
سری تکون داد و گفت
_هومم… تو هم یکی از همون ابزارهایی.یادت نره کارت چیه.هر چقدر که بیشتر راضیم کنی بدهیت زودتر تموم میشه وگرنه تا آخر عمرت اسیر منی.
با پوزخند گفتم
_باور کنم وقتی پیر شدم هنوزم ازم همین انتظار هارو داری.
دست به سینه نگاهی از بالا تا پایین بهم انداخت و گفت
_نه خوب…الان تر و تازه ای.دو روز دیگه اگه ازت خسته بشم نگهت نمی دارم… اما تو خوشحال نباش. من مشتری واسه جنس دست دومم دارم.
با حرص نگاهش کردم…طاقت نیاوردم و با پام محکم به ساق پاش کوبیدم که صورتش در هم رفت و غرید
_وحشی
در حالی که به سختی جلوی خودمو گرفتم که جیغ نزنم گفتم
_خیلی پستی.
فقط پوزخند زد…سرم رو به سمت پنجره گرفتم،تلکابین هی بالاتر می رفت.به پایین که نگاه کردم حس کردم سرم گیج رفت و تهوع شدید گرفتم.
ارتفاعش زیاد بود…به قول آرمین اگه میوفتادم پایین حتی جنازمم پیدا نمیشد.
با این فکر از ترس سیخ سر جام نشستم و چشمامو بستم.یعنی الان زندگی ما وصل به همون تسمه بود…اگه یک دفعه میوفتادیم چی؟
همون لحظه تلکابین صدایی داد که از ترس غالب تهی کردم…
صدای خنده ی آرمین اومد و گفت
_ترسیدی؟
با وحشت گفتم
_به خدا الان می میریم.من شانس ندارم همین نخ پاره میشیم جسدمونم خاکستر میشه البته تو خرشانسی نجات پیدا می کنی ولی من چی؟ هنوز کلی آرزو دارم میخوام روی تو رو کم کنم به خاک سیاه بشونمت همش به باد میره.
_واقعا همچین هدفی داری؟
چشمامو باز کردم و گفتم
_پس چی؟من باید اشک تو رو ببینم
پقی زد زیر خنده
_از رویاهای دست نیافتنی تووسرت پرورش میدی.
خواستم جواب بدم که باز چشمم به پایین افتاد و همزمان تلکابین صدا داد…
از ترس جیغ خفه ای کشیدم که خنده ش بلند تر…
دستم و گرفت و به سمت خودش کشید…
کنارش نشستم که بغلم کرد و گفت
_وقتی با منی،جز خودم از هیچی نترس.اوکی؟
آروم شدم…انگار واقعا ترسی وجود نداره.سرم و بالا گرفتم و نگاهش کردم.وقتی می تونست خوب باشه چرا بد بود؟
خیره به چشماش گفتم
_از تو هم نمیترسم،ترس نداری.
یک تای ابروش بالا پرید.خواست چیزی بگه که باز تلکابین صدا داد .
با ترس سرم و توی سینه ش مخفی کردم و گفتم
_الان می میریم.
حس کردم نفسش با این کارم حبس شد…بعد از چند لحظه دستش و زیر چونه م گذاشت و سرم و بلند کرد.
چشماش کمی قرمز شده بود و با حالت خاصی بهم نگاه می کرد.
با صدایی گرفته گفت
_نترس خوشگلم من هستم.
متعجب از حرفش نگاهش کردم که تلکابین وارد فضای بسته شد و ایستاد.
در باز شد…نگاهش و ازم گرفت و پایین رفت،دستش و به سمتم دراز کرد…پایین رفتم…همونجا منتظر موندیم تا بقیه برسن…آرمین اخم کرده بود و در واقع نمیشد باهاش حرف زد.فقط باید می گفتم خدا عاقبتمو با این دیوونه به خیر کنه
* * * * * *
توی دانشگاه همهمه ای شده بود دیدنی،دو نفر رو آرمین اخراج کرده بود اون هم به جرم کار های خاک بر سری که توی کلاس خلوت داشتن انجام می دادن.
پسره هم که هم آبروش رفته بود و هم اخراج شده بود به سیم آخر زد و توی دانشگاه بلند داد زد
_تو خودت از همه مورد دار تری،اگه بیوفتم دنبالت از توی هر کلاس با یکی از دانشجوهات گندکاریت در میاد.همینه که زورتون به بقیه می رسه و خودتون هزار جور کثافت کاری می کنین.
این حرفش آرمین رو تا جنون کشوند به طوری که اگه جلوش رو نمی گرفتن پسره رو تا حد مرگ کتک میزد .
از شانس گندی که داشتم بعد از این افتضاح کلاسم با آرمین بود. بعد از ده دقیقه تاخیر با اخم های درهم وارد شد…کسی جرئت نداشت نفس بکشه.
وسایلاش و روی میز پرت کرد و با صورتی گرفته مشغول تدریس شد.
ده دقیقه ای از زمان کلاس گذشت که گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد…اون هم با صدای بلند…
سر آرمین چنان به سمتم چرخید که از ترس موبایلم از دستم افتاد… سریع برش داشتم و صداشو قطع کردم که آرمین گفت
_تشریف تونو ببرید بیرون تا یاد بگیرید سر کلاس موبایلتون خاموش باشه.
وا رفتم،این درس خیلی مهم بود و باید خودم سر کلاس حضور می داشتم.با تته پته گفتم
_من…
حتی نذاشت حرف بزنم .
_وقت کلاسو نگیرین،سریع بیرون.
با حرص وسایلامو جمع کردم و زیر لب گفتم
_به درک…
از کلاس بیرون رفتم،موبایلم دوباره زنگ خورد.با حرص نگاهش کردم و با دیدن اسم میلاد خشکم زد . بعد از اینکه فهمید با آرمین ازدواج کردم دیگه سراغمو نگرفت…
جواب دادم،صداش با تاخیر اومد.
_هانا،سلام.
با لحنی سرد گفتم
_سلام،فرمایش؟
_می خوام ببینمت.
راستش خودم هم بدم نمیومد ببینمش،هم دلم براش تنگ شده بود هم توی این شرایط به یکی مثل میلاد نیاز داشتم برای همین گفتم
_کجایی؟
_جلوی دانشگاه…توی ماشین سیاه مزدا.
با تعجب گفتم
_مگه ماشین خریدی؟
_نه مال دوستمه،منتظرم بیا جای پارک نیست.
باشه ای گفتم و به سمت بیرون دانشگاه به راه افتادم،همون لحظه ماشین سیاهی جلوی پام ترمز کرد… سوار شدم
بعد مدت ها دیدمش،ته ریش گذاشته بود و از هر زمانی جذاب تر شده بود. سلام کردم که بعد از جواب دادن گفت
_مرسی که اومدی.
اخمامو در هم کشیدم و گفتم
_چی کارم داشتی؟
نگاهی به صورتم انداخت و گفت
_کار که زیاده،بریم همون جای همیشگی؟
مخالفتی نکردم،ده دقیقه ی بعد ماشین و جلوی کافی شاپ نزدیک به دانشگاه که همیشه می رفتیم نگه داشت…
پیاده شدیم و همون جای همیشگی نشستیم و بعد از سفارش کیک و قهوه ی همیشگی بالاخره سکوت و شکستم و گفتم
_خوب،نمیگی چی کارم داشتی؟
با لبخند گفت
_تو فکر کن معذرت خواهی،قبول می کنی؟
با اخم رومو برگردوندم و گفتم
_به این راحتیا نه …
دستم و گرفت و گفت
_باشه،هر طور که بخوای از دلت در میارم،حالا بهم بگو آرمین هنوز اذیتت می کنه؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_مگه میشه اون روانی اذیت نکنه؟بعضی وقتا صبرم سر میاد…مثلا همین امروز از کلاس انداختتم بیرون…روانی.
به جلو خم شد و گفت
_قسم خوردم نجاتت بدم،دارم به جاهای مثبتی می رسم.
_چرا نجات بدی؟خودت گذاشتی و رفتی .
نفسش و فوت کرد و گفت
_بهم حق بده تو باهاش ازدواج کردی و به من نگفتی
_خوب مجبورم کرد.
_حالا بحثم این نیست هانا…من تحمل اینو ندارم تو کنار اون مرتیکه باشی،می خوام نجاتت بدم.
با شک پرسیدم
_چرا؟
بی مقدمه گفت
_چون دوستت دارم.رابطمون قشنگ بود،وقتی از دست دادمت فهمیدم تو همون دختری هستی که برای همه ی عمر می خوام.
دلم از حرفاش غنج رفت… دست توی جیبش کرد و موبایلش و بیرون اورد…فیلمی رو پلی کرد و نشونم داد.
فیلم یه پارتی بود،یه پارتی شلوغ و پر سر و صدا تاریک بود و فیلم فقط به وسیله نور هایی که خاموش روشن میشد قابل دیدن بود.
یه عالمه دختر و پسر اون وسط می رقصیدن،دوربین چرخید… گوشه ی سالن روی مبل های راحتی چند نفر نشسته بودن…
خوب که دقت کردم با دیدن آرمین حیرت زده شدم،داشت می خندید و همزمان لیوان مشروبش رو یک نفس سر کشید…
چند نفر دیگه سر اون میز نشسته بودن،دو تا مرد و یه زن سی ساله… یه دختر هم با تیپ زننده ایستاده بود و دستش روی شونه ی آرمین بود.
با ناباوری گفتم
_اینجا چه خبره؟
صدای میلاد و شنیدم که گفت
_دارن معامله می کنن،آرمین خیلی آدم کثیفیه،اون قدر که بهت بگم توی هر کثافت کاری که بشه دست داره،از قاچاق اسلحه تا مواد و دختر…
نفسم بالا نمیومد،یکی از مردا کاغذی جلوی آرمین گذاشت و اونم امضا کرد.پرسیدم
_این چی بود؟
_نمی دونم،ولی می فهمیم.دنبالشم به زودی یکی یکی کاراشو رو می کنم.
بعد از امضای اون کاغذ دو تا از مرد ها و اون زن رفتن و فقط آرمین موند و همون دختره…
باورم نمیشد انقدر وقیح باشه،دختری با موی کوتاه قرمز و تاپ و شورت سیاه چرم و آرایشی غلیظ. میز که خلوت شد روی پای آرمین نشست و جام شرابش رو پر کرد و نزدیک لبش برد.
آرمین هم با لبخند کوتاهی از لیوان سر کشید و دستشو دور کمر دختر حلقه کرد…
همون لحظه فیلم قطع شد،با صدای تحلیل رفته ای گفتم
_باورم نمیشه
میلاد سری با تاسف تکون داد و گفت
_ثروت میلیاردی آرمین همه از همین راهه،اون عمارت و ماشین های جور واجوری که دیدی حتی یک هزارم ثروت آرمین هم نمیشه.راستش و بخوای پلیس سالهاست که دنبال یه باند بزرگ مافیاست که از هیچ خلافی رو برنمی گردونن.هانا من فکر می کنم رئیس این باند،آرمینه
خون توی رگ هام یخ بست،با تته پته گفتم
_یعنی اون…
وسط حرفم پرید:
_بله،هانا من نگرانتم،هر لحظه می ترسم اون عوضی یه بلایی سرت بیاره.
مات موندم،اون فیلم یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رفت.
هاج و واج به میلاد نگاه می کردم که موبایلم زنگ خورد،آرمین بود.
باید جواب می دادم؟میلاد سری تکون داد و گفت
_جواب بده،شک نکنه.
به سختی تماس و وصل کردم و گوشی و کنار گوشم گذاشتم.صدای عصبی آرمین رو شنیدم:
_کدوم گوری رفتی باز؟
با صدای ضعیفی گفتم
_رفتم بیرون هوا بخورم.
عصبی تر گفت
_کجا؟
نگاهی به میلاد کردم که با اشاره گفت من میرم آدرس بده.
نفسم و فوت کردم و آدرس کافه رو دادم و گفتم
_یه دقیقه حق ندارم با خودم خلوت کنم؟
صدای باز شدن در ماشینش اومد و گفت
_بی اجازه ی من حق نداری آبم بخوری،باش همون جا تا بیام.
تماس و قطع کردم،میلاد بلند شد و در همون حال گفت
_من همین اطرافم،طوری وانمود نکنی که بو ببره…
باشه ای گفتم،میلاد به سمت گارسون رفت و انگار بهش گفت که میز رو جمع کنه و بعد هم پولو حساب کرد و دستی برام تکون داد و از کافه بیرون رفت .

گارسون اومد و جز قهوه و کیک من باقی چیزا رو جمع کرد و برد،هنوز از دیدن صحنه ی توی موبایل شوک زده بودم…انگار اونی که می دیدم آرمین نبود.
ده دقیقه بعد ماشینش جلوی کافه پارک شد،پیاده که شد نگاهش کردم.
عینکش رو از چشمش در اورد و با اخم های درهم به سمت کافه اومد…درو که باز کرد می تونم قسم بخورم نصف بیشتر افراد اونجا چند ثانیه ای نگاهش کردن…
بی اعتنا به همه به سمت من اومد و صندلی رو به روم و کشید و به محض نشستن گفت
_کی بود سر کلاس بهت زنگ زد؟
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_دوستم.
با اخم نگاهم کرد و گفت
_بده موبایلتو.
رنگ از رخم پرید و گفتم
_چرا؟
تیز نگاهم کرد و گفت
_روی سگمو بالا نیار،بده اونو تا به زور ازت نگرفتم
آب دهنم و قورت دادم و دست توی جیبم کردم،خواستم موبایلم و در بیارم که گارسون همون لحظه اومد و رو به آرمین گفت
_چی میل دارید ؟
آرمین نگاهی با شک به من انداخت که تا ته وجودم سوخت… دست دراز کرد و فنجون قهوه م رو برداشت بی مقدمه گفت
_قهوه ی خانوم سرده.
گارسون جا خورد و گفت
_خوب،وقتی داشتم میزو جمع می کردم نگفتن که قهوشونو عوض کنم.
حس کردم دنیا دور سرم چرخید،آرمین با زیرکی گفت
_میز و جمع کردی؟یعنی شما مشتری رو سر میز کثیف می ذارید؟
گارسون با تته پته گفت
_نه آخه،اون آقایی که قبل از شما این جا بودن گفتن که قهوه شونو جمع کنم.
لبم و محکم گاز گرفتم…آرمین با ظاهری به ظاهر خونسرد سری تکون داد و گفت
_الانم میز و جمع کن،می خوایم بریم.صورت حسابم بیار
پسره ی عوضی بلافاصله گفت
_حساب شده.
این بار کارد می زدی خونش در نمیومد.
بلند شد با ابرو به من اشاره کرد که دنبالش برم و خودشم از کافه بیرون رفت.

با ترس و لرز رفتنش و نگاه کردم،فاتحه ت خوندست هانا.این بار رسما اعدامت می کنه.
چشم غره ی وحشتناکی به پسره رفتم و از کافه بیرون زدم.
آرمین توی ماشینش نشسته بود،با هزار نذر و نیاز سوار شدم،هنوز در رو نبسته بودم که پاش و روی پدال گاز فشار داد و ماشین از جاش کنده شد.
حتی جرئت نکردم بگم یواش بره ..
طوری گاز می داد که به صندلی چسبیده بودم،مسیر به اون دور و درازی توی یک ربع طی شد… هیچ حرفی نزد،می فهمیدم همه ی عصبانیتش رو جمع کرده تا توی خونه به حسابم برسه.

ماشین رو توی عمارت پارک کرد و گفت
_پیاده شو
بدون مخالفت پیاده شدم و دنبالش رفتم،وارد که شدم مقابل خودم دیدمش.با نگاه بدی براندازم کرد و گفت
_موبایلت.
به خودم لعنت فرستادم که چرا شماره ی میلاد و پاک نکردم

موبایلم و در آوردم و به دستش دادم… توی تماس هام رفت و با دیدن اسم میلاد صورتش از عصبانیت قرمز شد و نگاه وحشتناکی بهم انداخت… با تته پته گفتم
_آرمین،اون طوری که تو فکر می کنی…
حرفم با سیلی محکمی که به گوشم زد قطع شد…
روی زمین افتادم و از شدت ضربه چشم هام سیاهی رفت .
دستی به خون کنار لبم کشیدم،سرم رو برگردوندم و با نفرت نگاهش کردم.
خون جلوی چشم هاشو گرفته بود،کمربندش و باز کرد و غرید:
_حالا دیگه منو دور می زنی دختره ی احمق.
قبل از اینکه بخوام فکر کنم چیکار می خواد بکنه از موهام گرفت و بلندم کرد
در حالی که اشک تو چشمام حلقه زده بود گفتم
_بذار حرف بزنم.
داد کشید
_ببند دهنتو.
پرتم کرد روی زمین و لگد محکمی بهم زد که از درد نفسم بند اومد.
این بار با صدای بلند تری داد زد
_چند وقته منو دور می زنی هان؟
لبم و محکم گزیدم و به سختی گفتم
_به خدا امروز دیدمش.
با خشم کمربند دستش رو بالا برد که صدای زنگ پی در پی خونه مانع شد تا منو بزنه
سرش رو برگردوند و به آیفون زل زد،تصویر میلاد توی آیفون بود.
با ترس به آرمین نگاه کردم،می دونستم زندش نمیذاره
قبل از اینکه به سمت در بره از جام بلند شدم و گفتم
_تو رو خدا کاریش نداشته باش.. منو بزن اما اونو نه
چند ثانیه ای به صورتم نگاه کرد و با لحن بدی گفت
_دو تا تونم جر میدم تا بفهمین عاقبت خیانت به آرمین تهرانی چیه

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن