رمان عروس استاد پارت ۴

Rate this post

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

با دقت تمام داشتم درس می خوندم…واقعا می خواستم که قبول بشم و با ترم تابستونه زودتر خودم رو خلاص کنم و بدهیم رو به آرمین بدم برای همین چند شب بود که وقتی از دانشگاه بر می گشتم بکوب درس می خوندم .

هر چند فکر رفتار امروز آرمین تمرکزم رو به هم می ریخت اما هر بار منو مصمم می کرد که ازش انتقام بگیرم.

کمی از قهوه م خوردم… داشتم روی یکی از طرح های پیچیده کار می کردم که صدای خنده ای از توی خونه اومد .
خنده متعلق به زن بود اما آخه کدوم زنی کلید اینجا رو داشت؟
نگران بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم،به جای صدای خنده صدای زمزمه های پر عشوه و دلبرانه ای می شنیدم…

از پله ها به پایین نگاه کردم و با دیدن صحنه ی مقابل تنم یخ زد.

آرمین همراه با یه دختری روی مبل نشسته بودن…
دختر جوونی که دکمه های مانتوش رو باز کرده بود و تنش رو توی لباس خواب توری قرمزی به نمایش گذاشته بود…
آرمین هم با لذت داشت گردنش رو می مکید…
باورم نمیشد انقدر بی شرم باشه که دختر توی خونه بیاره.
مانتوی دختره رو از تنش در آورد،داشت بند لباسش رو پایین می کشید که طاقت نیاوردم و از پله ها پایین رفتم .

دختره با عشوه با آرمین حرف می زد و اونم هر لحظه بیشتر لذت می برد…
خونم به جوش اومد و با صدای بلندی گفتم
_این چه کثافت کاریه که اینجا راه انداختین؟

سر هر دوشون به سمت من برگشت… آرمین چشمای قرمزش رو به من دوخت و عصبی گفت
_کی به تو گفت بیای بیرون؟
غریدم
_حق نداری تو خونه از این گند کاری ها بکنی.

خشم توی چشماش شعله کشید.
با فکی قفل شده گفت
_گمشو توی اتاقت هانا تا اون روی سگمو بالا نیاوردی.
پوزخندی زدم
_روی سگ تو رو همیشه دیدم،من نمی تونم جایی زندگی کنم که…
صدای دادش خفم کرد
_بهت گفتم گمشو تو اتاقت هانا…
با نفرت نگاهش کردم اما چیزی نگفتم و رفتم بالا…
لحظه ی آخر برگشتم… با اعصابی خراب دختره رو هل داد و گفت
_برو بیرون حس و حالم پرید.
دختر با لوندی دستی روی سینش کشید و گفت
_چرا عشقم دوباره سرحالت میارم.
فکر می کردم آرمین وا میده اما انگار وقتی اعصابش بهم بریزه هیچی حالیش نمیشه چون با لحن ترسناکی گفت
_بهت گفتم بساطتو جمع کن بزن به چاک

دختره انگار زیادم براش مهم نبود،بلند شد و درحالی که دکمه هاشو می بست گفت
_پول یه شبمو باید بدی.
آرمین خم شد و از توی جیب کتش چند تا تراول برداشت و پرت کرد روی مبل…
خودشم بلند شد،داشت به سمت پله ها میومد…
سریع به اتاقم رفتم و درو قفل کردم…
می دونستم الان تلافیشو سر من در میاره…
همون طوری که حدس می زدم چند دقیقه بعد دستگیره ی در بالا و پایین شد .

با ترس خودم و زیر پتو قایم کردم…صدایی نیومد تا اینکه یک دفعه ای ضربه ای به در خورد و باز شد…
سر جام نشستم… آرمین با اخم هایی در هم به سمتم اومد و غرید
_ پات زیادی از گلیمت دراز شده…
واقعا ترسیدم و ساکت شدم…
ضربه ای به شونم زد که روی تخت پرت شدم این بار با فریاد گفت
_جرت میدم دختره ی احمق تا تو باشی جفت پا نپری وسط زندگی من… هه… کثافت کاری؟؟کثافت جد و آبادته… کثافت اون باباته که تو رو به شندرغاز فروخت.زندگی من اینه بهش عادت کن،از سر و روش گند می باره و تو مجبوری تحمل کنی حالیته؟

خونم به جوش اومد و گفتم
_ من نمی تونم تو خونه ای زندگی کنم که توش هزار جور کثافت کاری باشه…اجازه نمیدم.

داد زد:
_خر کی باشی آخه؟؟
دستم مشت شد،بلند شدم و بی اختیار خواستم بزنم توی گوشش که دستم و گرفت و پیچوند…
سرش و نزدیک آورد و غرید:
_ده دقیقه بهت فرصت میدم…آماده میشی و میای اتاقم.مثل آدم رفتار می کنی.
اگه راضیم کردی که اوکی،اگه نکردی این دفعه که فرستادمت زیر دست شاهرخ محاله نجاتت میدم،می سپارم مثل سگ توی قفس حبست کنن.
فقط ده دقیقه فرصت داری هانا…

ازم فاصله گرفت… با ناله دستم و مالیدم. نگاهی به ساعت گرون قیمتش کرد و گفت
_ از همین الان شروع شد

از اتاق بیرون رفت و منو هاج و واج با خودم تنها گذاشت…
خدایا عجب غلطی کردم،کاش می ذاشتم هر کاری می خواد بکنه اصلا به من چه؟
حالا خودم باید… نه نه نمیرم،چرا باید برم؟ من کی تسلیمش شدم که بار دومم باشه ..
اما اگه منو بفرسته خونه ی اون پیر خرفت چی؟ اگه بهش بسپره در و پنجره رو ها رو چفت و بست کنن تا نتونم فرار کنم چی؟
اگه اون پیرمرد نصف شب…

لرز بدی به جونم افتاد،من به سختی با رابطم با آرمین کنار اومدم،تحمل ندارم هر شب زیر دست یکی باشم….

اشک تو چشمام جمع شد اما مثل همیشه گریه نکردم.من مثل بقیه ی دخترا ضعیف نبودم… من قوی بودم… از جام بلند شدم و از توی کمدم لباس خواب قرمزی بیرون آوردم…
تلافی همه ی اینا رو سرت در میارم آرمین تهرانی…
روزی می رسه که التماسم و می کنی…
لباس و پوشیدم… دستم به سمت رژ قرمزم رفت اما یادم افتاد آرمین از آرایش بدش میاد .
فقط کمی عطر زدم و از اتاقم بیرون رفتم،یه روزی می رسه که من می تازونم،منم که اشکش و در میارم…
یه روز می رسه که جامون عوض میشه…

جلوی در اتاقش ایستادم… نفس عمیقی کشیدم قوی باش هانا،مثل همیشه…
در رو باز کردم،دیدمش که روی تختش ولو شده و لیوان خالی از مشروب توی دستشه…
به سمتش رفتم و لیوان و از دستش گرفتم…
چشمهاشو باز کرد و بهم خیره شد،خرامان خرامان به سمت بطریش رفتم و لیوانش رو پر کردم،در ظاهر دلبری می کردم اما چشمام پر از نفرت بود…

با لیوان پر کنارش برگشتم.خودم رو به سمتش خم کردم…
دکمه های پیراهنش باز بود،لیوان رو بالا بردم و نصفی از محتویاتش رو روی سینه ی برهنه ش ریختم.

نفسش حبس شد اما چیزی نگفت..فقط خمار و تب دار نگاهم کرد.
لبخندی با عشوه به چشمای مستش زدم و سرم رو خم کردم

فهمیدم با کاری که کردم نفسش حبس شد .. امشب می خواستم طور دیگه ای دیوونش کنم،اصلا از این به بعد باید دیوونه میشد،دیوونه ی من…

نصف دیگه ی دکمه هاش رو باز کردم،انگشتم رو از زیر چونه ش تا روی شکمش نوازش وار کشیدم…
حتی نمی تونست نفس بکشه… توی دلم بهش پوزخند زدم…
با چشمای مخمور نگاهم می کرد.سرم رو جلو بردم و آهسته بوسیدمش… همون طوری که خودش دوست داشت… کوتاه و مختصر.
بس طاقت از جاش بلند شد،بلوزش رو کامل از تنش در آورد و کمربندش رو باز کرد.
به سمتم خم شد و چنگی به رون پام زد که ناخواسته آهم بلند شد…
سرش رو کنار گوشم آورد و با لحن پر از هوسی گفت
_می خوای منو دیوونه کنی اما منم عقلو از سرت می پرونم خانم کوچولو .
اینو گفت و پیراهنم رو از تنم بیرون آورد.

* * * * *
حوله ای دور کمرش پیچید و بلند شد. به سمت بطری مشروبش رفت… لیوانش رو پر کرد و یک نفس سر کشید. سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و با فندک روشنش کرد .
دوباره خودش رو روی تخت انداخت و ناله ای کرد .
پشتم رو بهش کردم… دو دقیقه ای گذشت که گفت
_چته؟صدات در نمیاد ؟
جوابی ندادم… اما اون سکوتم رو پای چیز دیگه ای گذاشت
_کاری نکردم که خسته بشی،اما اگه می خوای ناز کنی باید بگم به جایی نمی رسی..
پوزخندی زدم،که باز گفت
_ حرکاتت ناشیانه ست باید خیلی چیزا یادت بدم .
نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و گفتم
_چیو می خوای یادم بدی؟هرزگی؟
_نه،یادت میدم چطوری شوهرتو تمکین کنی،ولی اگه لذتی که امشب دادی و هر شب بدی سر دو هفته راهت می ندازم .

اشکم در اومد…از این ناراحت بودم مردی لمسم می کرد که دستش به کلی زن دیگه خورده بود و به قول خودش ماهر شده بود…

چشمامو بستم که دستی دور شکم برهنه م حلقه شد… خواستم خودم و عقب بکشم که اجازه نداد و کنار گوشم گفت
_هیش عادت دارم یکی بغل دستم باشه…پس بی حرف بخواب .
وجودم از نفرت پر شد،خدا لعنتت کنه آرمین تهرانی

وارد کلاس شدم و با چشم دنبال میلاد گشتم.میز آخر دیدمش و به سمتش رفتم… داشت جزوه شو مرور می کرد .

کنارش نشستم،سرش رو به سمتم برگردوند و با دیدنم گفت
_سلام خانم،اعصابت آروم شد؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_نه،داغون داغونم.آخر از آرمین می میرم…
متاسف گفت
_چند روزه دنبالشم،به یه سرنخ هایی رسیدم اما به کارم نیومد.
چشمامو ریز کردم و گفتم
_چه سر نخی؟
_دنبالش رفتم که رسیدم به یه انبار قدیمی چند تا مرد با اسلحه هم اونجا بودن…انگار داشتن یه جوون و شکنجه می کردن ازشون عکس گرفتم و به دوستم که پلیسه نشون دادم اما گفت این عکسا برای متهم کردن آرمین کمه نهایتا پاش و به کلانتری باز کنه.

با تاسف به این فکر کردم که حدسم درست بوده،آرمین خلافکاره .

دستم مشت شد و گفتم
_ منم کمکت می کنم…از این به بعد شیش دنگ حواسم بهش هست هر سرنخی ازش گیر آوردم بهت میگم.
سری تکون داد. همزمان در کلاس باز شد و استاد اون ساعتمون وارد شد…. دیگه حرفی نزدم و سکوت کردم.
* * * * *

جلوی در اتاق آرمین ایستادم،امروز و فردا بود که سنگسارم کنن بس به این اتاق رفت و آمد داشتم…
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.
آرمین در حالی که روبه روش کلی برگه بود شیش دنگ حواسش رو به اونا داده بود…
صداش زدم…بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_هوم؟
لعنتی حالا که من می خواستم از در دوستی وارد بشم اون آدم نبود
با من و من گفتم
_ اومدم بپرسم حالت چطوره،آخه دیشب زیاد خوردی گفتم باز سردرد نشده باشی
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_ من حالم اوکیه.
لعنتی،عین آدم حرف نمیزد… شاید من می خواستم آتش بس اعلام کنم تو نباید انقدر آدم باشی که اینو بفهمی؟

باز هم فکر کردم… ولی آدمی نبودم که بخوام سر صحبت با کسی باز کنم برای همین گفتم
_آهان،باشه.
خواستم از اتاق بیرون برم که صدام زد،از خدا خواسته برگشتم..از پشت میزش بلند شد و به سمتم اومد،روبه روم ایستاد و گفت
_ حرفی داری رک بهم بزن،باور نمی کنم حال من واسه تو مهم باشه.
یاد حرف میلاد افتادم…بهم گفت نباید مشکوکش کنم،زرنگ تر از این حرفا بود .
اخم کردم و گفتم
_راست میگی اصلا منو سننه که نگران تو باشم؟
برگشتم که بازوم و گرفت.خواست حرفی بزنه که چند تقه به در خورد و در باز شد .
سرم و برگردوندم و با دیدن شخص مقابلم نفسم رفت.
ستاره بود که نگاهش رو بین من و آرمین چرخوند و گفت
_ببخشید مزاحم شدم می تونم بیام تو؟؟
به آرمین نگاه کردم،با اخم سر تکون داد…ستاره داخل اومد و در رو بست.رو به آرمین گفت
_نمیخواستم بیام اینجا ولی موبایلتو جواب ندادی.

اخمام در هم رفت،چقدر بی شرم بود که جلوی من می گفت به آرمین زنگ می زنه…
دوباره به آرمین نگاه کردم با همون اخمش گفت
_شاید حال نکردم تلفن جواب بدم،باید بفهمی حوصله ندارم.وقتی حوصله ندارم قطعا حوصله ی دیدنتم ندارم.حالا هر حرفی می خوای بزنی بزن زود برو…

ستاره بدون اینکه به روی خودش بیاره به من نگاه کرد انگار داشت با نگاهش می گفت تنهامون بذار.
آرمین هم فهمید و گفت
_حالیته که زنمه مگه نه؟
ته دلم قند آب کردن که با پوزخند روی لب ستاره از بین رفت… انگار داشت می گفت زنته که اون شب منو بوسیدی

قدمی بهمون نزدیک شد و رو به آرمین گفت
_مطمئن شدم اونی که باعث بهم خوردن مراسم منو نامزدم شد تو بودی.
قدمی نزدیکتر شد،نگاهی به من انداخت و گفت
_ لازم به تظاهر نیست،سه تامون می دونیم تو کیو دوست داری.
آرمین خواست حرف بزنه که با عصبانیت گفتم
_خوب؟این همه راه کوبیدی اومدی اینجا اینو بگی؟
ستاره با همون پوزخندش گفت
_حالا که نامزدی من به هم خورده مال تو هم باید بهم بخوره.
با اعتماد به نفس ادامه داد:
_من حاضرم زنت بشم.

چشمام گرد شد،باورم نمیشد این بشر انقدر پروعه چنین حرفی بزنه.نگاهمو به آرمین انداختم،منتظر بودم عصبانی بشه یا حداقل پوزخند بزنه اما نگاهش قفل روی ستاره بود…
بدجوری ازش عصبانی شدم،با همه ی قدرت مند بودنش در مقابل ستاره ضعف داشت… حرفی نزدم چون خودش هم ساکت بود.

تازه بهتر،اونو می گرفت و دست از سر من برمیداشت.واقعا همین و می خواستم؟
از این سکوتشون اعصابم بهم ریخت،خواستم برم که آرمین بازوم و گرفت و به سمت خودش کشید .
تقریبا توی بغلش پرت شدم،رو به ستاره با خونسردی گفت
_برو بیرون.
ستاره با همون اعتماد ب نفسش گفت
_نمیرم،مگه منو دوست نداری؟مگه باعث نشدی نامزدیم بهم بخوره مگه اون شب تو باغ…

صدای آرمین خفه ش کرد
_نکنه باز هوس کردی با سیگارم بسوزونمت؟
این بار ستاره درمونده گفت
_آرمین این کارو نکن،ببین من برگشتم که دوباره ار نو بسازیم باهم.

آرمین خونسردانه دست توی جیبش کرد و سیگاری کنج لبش گذاشت.
آتیشش زد و رو به ستاره گفت
_اینی که تو بغلمه کیه؟زنمه.زن جدید نمی خوام بزن به چاک.
ستاره با عصبانیت گفت
_تو اینو دوست نداری.
_تو رو هم دوست ندارم…بخوای بهت ثابت کنم امتحانش مجانیه.
ستاره نگاهی خصمانه به من و آرمین انداخت و دیگه چیزی نگفت و بیرون رفت .
به سمتش برگشتم،پک عمیقی به سیگارش زد و دودش رو توی صورتم بیرون داد…اخمام و در هم کشیدم که گفت
_می خوامش.
یه تای ابروم بالا رفت ولی چیزی نگفتم… پک عمیق تری به سیگارش زد و گفت
_ستاره رو میگم.
اخمام در هم رفت.خواستم از بغلش بیرون بیام که محکم تر به کمرم چنگ زد و خمار گفت
_تو رو هم میخوام،ازت خوشم اومده.
می دونستم منظورش به دیشبه… نگاهش رو روی تنم انداخت و گفت
_مثلا اون وقتی که خودتو روم لش کردی…زیادی بغلی هستی.

نفسم برید.چقدر جذاب بود…مخصوصا صداش و اون چشم های قرمز و تب دارش.
کنار گوشم گفت
_قبول کن منم خوب بهت حال دادم،چشمات باز نمی شد.
لبم و گزیدم خواستم پس بکشم که دستش رو روی رون پام گذاشت و گفت
_فکر کنم نقطه ضعفته مگه نه؟
نفسم بالا نمیومد،خدایا آرمین قصد داشت دیوونم کنه.
دود سیگارش رو دوباره توی صورتم فوت کرد و با لبخند جذابی روی لبش گفت
_اگه همیشه این طوری باشی،خوب می تونیم به هم حال بدیم.
نگاهش رو به لب هام دوخت… خواست سرش و جلو بیاره که شتاب زده به عقب رفتم .
نفس بریده نگاهش کردم و در حالی که قدمام نامیزون بود از اتاق بیرون رفتم…
میلاد رو دیدم که با فاصله ایستاده و زیر زیرکی حواسش به اینجاست،اگه الان از چشمام می فهمید چی شده.
سریع سرم رو پایین انداختم… قرار بود به آرمین نزدیک بشم برای پیدا کردن مدرک اما نه انقدر نزدیک…
به سمتش رفتم…نگاهی بهم انداخت و گفت
_چی شد؟
با تته پته گفتم
_هیچی من برم کلاسم دیر شد.
_مگه با تهرانی نداریم؟ خوب اونم که هنوز در نیومده.بگو ببینم به جایی رسیدی؟
در حالی که گیج می زدم گفتم
_چی؟ هان… نه…
مشکوکانه نگاهم کرد… برای فرار از دستش گفتم
_من برم سر کلاس.
نذاشتم حرفی بزنه و به سمت کلاسم رفتم و این بار روی صندلی آخر نشستم تا از دید آرمین پنهون بمونم .نمی خواستم پی به حالم ببره
ده دقیقه ای نگذشته بود که اول میلاد و بعد آرمین وارد شد…
نگاهم روی آرمین ثابت موند،هیچ شباهتی به اون مرد چند دقیقه قبل با سیگار کنج لبش و دکمه های نیمه باز نداشت
با جدیت کیفش رو روی میز گذاشت و مشغول تدریس شد…
به جای درس مدام حواسم پرت می شد،تازه داشتم به این نتیجه می رسیدم که آرمین چقدر خوشتیپه… حتی خوش تیپ ترین استاد این دانشگاه…باید خوشحال می بودم که هر شب توی تختشم؟شاید خیلی ها آرزوش رو داشتن…
امانه،شاید دلم می خواست احساسی بهم داشته باشه اما اینکه از روی هوس و برای فراموش کردن عشقش به ستاره هر شب توی تختش باهام مهربون باشه رو نمی خواستم

انگار خیلی ناجور بهش خیره شدم که نگاهش رو برای لحظه ای به من انداخت.
دست و پامو گم کردم و رومو برگردوندم…
با اینکه یه لحظه نگام کرد اما از همون نگاه لحظه ایش داغ شدم…
سرم پایین بود که صداش اومد:
_خانم مجد حواستون به منه؟
هول زده گفتم
_هان؟
_گفتم حواستون به درسه؟
با همون دستپاچگی گفتم
_آره…
_پس تشریف بیارید همین درس و کنفرانس بدید.
چپ چپ نگاهش کردم اما ناچارا بلند شدم و به سمتش رفتم…خداروشکر که آدم درس خونی بودم و این درس رو قبلا خودم خونده بودم

روی تخت خلاصه ای از درس اون روز رو توضیح میدم که حضورش رو پشت سرم احساس می کنم.
با صدایی که فقط من می شنیدم گفت
_دیگه از این مانتو ها نمی پوشی.
مات موندم.به سمتش برگشتم که با اخم سر تکون داد و گفت
_برو بشین
سر جام برگشتم و تاپایان کلاس سعی کردم حواسم رو به درس بدم.
کلاس که تموم شد میلاد به سمتم اومد و کنارم نشست.
هنوز آرمین بیرون نرفته بود… میلاد نگاهی بهم انداخت و گفت
_یه طوری شدی هانا…
دستشو روی دستم گذاشت و گفت
_یخ زدی.
چشمام به طرز خودکار به سمت آرمین رفت و نگاهش توی نگاهم قفل شد.
داشت به ما نگاه می کرد… در ظاهر به خونسردی ولی در واقع می فهمیدم با اون چشماش داره تهدیدم می کنه
خواستم دستمو از زیر دست میلاد بکشم که اجازه نداد دستمو محکم تر فشار داد و گفت
_ثابت کن دوستش نداری
خدایا یعنی انقدر تابلو رفتار کردم؟
نگاه آرمین هر لحظه سنگین تر میشد اما میلاد هم دستمو محکم گرفته بود.
بین دو راهی بدی مونده بودم،همه از کلاس بیرون رفته بودن که آرمین با لحن بدی گفت
_یادم نمیاد اجازه داده باشم کسی دستش به زن من بخوره،الان می کشی کنار یا نشونت بدم با دستی که به زن من بخوره چی کار می کنم؟

مات موندم،میلاد با ناباوری گفت
_زنت؟
_آره زنم،نیاز به شناسنامه هست؟بکش دستتو.
میلاد دستش رو برداشت و با سرزنش گفت
_راست میگه؟
سرم و پایین انداختم که آرمین گفت
_به نظرت ازت می ترسم که بخوام بهت دروغ بگم؟بزن به چاک خوشتیپ اعصاب درستی ندارم عواقبش بد می‌شه.
میلاد بی توجه به حرف اون رو به من گفت
_راست میگه؟
نالیدم
_به خدا مجبورم کرد .
نگاه تند و تیز آرمین روم افتاد .
میلاد با عصبانیت از جاش بلند شد،نگاه بدی بهم انداخت و گفت
_برات متاسفم.
حرفش و زد و به تندی از کلاس بیرون رفت.
با عصبانیت از جام بلند شدم و رو به آرمین گفتم
_خیلی بیشعوری چرا گفتی؟
با خونسردی در کلاس رو بست و به سمتم اومد .
دستمو گرفت و به پشتش نگاه کرد،با پشت دستش دستمو لمس کرد و گفت
_دست قشنگی داری،اگه اشتباه نکنم همین دستت تو دستش بود ؟
از لحنش ترسیدم… خونسرد بود اما در عین حال ترسناک انگار با نگاهش داشت تهدیدم می کرد .
به چشمام نگاه کرد و ادامه داد
_می دونی من با آدمایی که خیانت می کنن چیکار می کنم؟
ناخن هامو لمس کرد و خیره به چشمام گفت
_مثلا اگه این ناخنات از گوشتش جدا بشه چطوره؟ هوم؟
رسما لال شدم…
سرش و جلو آورد،لب هامو کوتاه بوسید و کنار گوشم گفت
_من اگه عاشق یه نفرم باشم ببینم پاش از گلیمش درازتر شد اون پاشو بی هیچ رحمی خورد می کنم.
حواست به خودت باشه کوچولو… همون طوری که بلدم حال بدم همون طوری هم می تونم حال بگیرم.
حرفش و زد و دستم رو ول کرد،به سمت در کلاس رفت که همزمان در باز شد و استاد آریافر با چهره ای در هم رفته توی درگاه در ایستاد.
تا حالا قیافشو این طوری ندیده بودم…
اون از خبر خواستگاریش که مثل بمب ترکید اون هم از غیبت طولانیش که پخش شده بود ازدواج کرده.
اما الان با این قیافه ی داغون،یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟

رو به آرمین با صدای گرفته ای گفت
_باید حرف بزنیم.
انگار آرمین هم فهمید یه جای کار می لنگه که پرسید:
_چی شده مهرداد؟ این چه حالیه؟
استاد نگاهی به من انداخت که یعنی جلوی این نمی تونم بگم.آرمین هم سری تکون داد و گفت
_بریم اتاقم.
بعد از این حرف هر دو از کلاس خارج شدن…
کنجکاو بودم ببینم چی حال استاد رو انقدر خراب کرده. حالا انگار چی می شد اگه جلوی من حرف می زدن؟
با کلافگی نفسم و فوت کردم و بیخیال آرمین از کلاس بیرون رفتم
* * * * * * *
کلید انداختم و در رو باز کردم،خواستم درو ببندم که چشمم به پاکت توی حیاط افتاد..
برش داشتم و نگاهش کردم،هیچ اسمی نداشت.احتمالا مال آرمین بود…
رفتم داخل و کفش هامو درآوردم…خواستم پاکت رو بذارم روی میز اما حس کنجکاویم اجازه نداد .
فوقش باهام دعوا می کرد دیگه.
نشستم روی صندلی و پاکت رو باز کردم،چند تا عکس بود… برش داشتم و با دیدن عکس اول نفسم حبس شد.یه عکس دو نفره از آرمین و ستاره….
نگاهم روی آرمین ثابت موند،داشت می خندید.چقدر موقع خندیدن جذاب بود.
حس حسادتی به دلم چنگ زد،تا حالا کنار من نخندیده بود اما توی این عکس کنار ستاره داشت از ته دل می خندید.
عکس و ورق زدم،توی عکس بعدی آرمین بود در حالی که ستاره رو توی بغلش گرفته بود هر دو روی مبل لم داده بودن .
عکسا رو ورق زدم همه عکس های آرمین و ستاره بود اما آخه کی این عکسا رو فرستاده بود .
پشت آخرین عکس نوشته بود:هنوزم منو دوست داری.
داشتم با دقت می خوندمش که دستی عکس رو ازم گرفت.
ترسیده برگشتم و آرمین و روبه روی خودم دیدم.
با اخم عکس رو ازم گرفت و نگاهش کرد،منتظر داد و بیدادش بودم اما بدون اینکه نگاه از عکس برداره سیگاری گوشه ی لبش گذاشت و آتیش زد…
با صدای دو رگه ای گفت
_نیم ساعت دیگه بیا اتاقم…
واینستاد تا جوابشو بدم و با همون عکس رفت طبقه ی بالا…
لابد می خواست مست کنه و منم توی مستی بهش سرویس بدم تا یاد ستاره از سرش بیرون بپره.
اشک تو چشمم جمع شد… نشستم روی صندلی و با حرص تمام عکساشونو پاره کردم

بلند شدم و به اتاقم رفتم،داشتم آتیش می گرفتم… حوله مو برداشتم و خودم و توی حموم انداختم.
آب سرد رو باز کردم و رفتم زیر دوش…
نفسم بند اومد اما از زیر دوش بیرون نیومدم…این چه حالی بود که داشتم؟چرا دلم می خواست ستاره رو بکشم؟ میلاد باهام قهر بود اما بهش فکر نمی کردم،به جاش به آرمین فکر کردم…چرا ستاره رو فراموش نمیکنه؟
بس نبود هر چقدر به خاطرش مست کرد و سیگار کشید؟
دروغ که نمی تونستم به خودم بگم،به ستاره حسودیم میشد.
نمی دونم چقدر زیر دوش آب یخ بودم که دیگه داشت لرزم می گرفت… شیر آب رو بستم و حوله رو دور خودم پیچیدم.
در حموم رو باز کردم که چشم تو چشم آرمین شدم،اخمام در هم رفت خواستم حرفی بزنم که دستشو روی قفسه ی سینم گذاشت و به عقب هلم داد .
به دیوار چسبیدم،خودش رو بهم چسبوند و گره ی حوله م رو باز کرد
خواستم بگم چیکار می کنی که شیر آب رو باز کرد و آب سرد روی هر دومون ریخت.
نفسم بند اومد،با لبخند محوی بهم نگاه کرد و گفت
_من مست نکردم ولی تو انگار خمار شدی.
نمی تونستم حرفی بزنم،خواستم عقب بکشم که به کمرم چنگ انداخت و کنار گوشم گفت
_سرکشی می کنی اما زود ا*ر*ض*ا میشی،هاتی.
باورم نمیشد انقدر راحت این حرفا رو بزنه…
خواستم عقب بکشم که اجازه نداد و گفت
_اما من به هر شکلی راضی نمیشم.مخصوصا توی حموم بهم حال نمیده.
با پشت دست از روی گردنم تا پایین نوازش کرد و گفت
__از اینکه با تمام سرکشیات جلوی من رام میشی خوشم میاد.به اوج می برمت اما حواست باشه به اون بالا ها عادت نکنی،من همیشه هم انقدر مهربون نیستم
لبخند کجی زد… خم شد و کوتاه لب هامو بوسید و از حموم بیرون رفت.
شیر آب و بستم… باورم نمیشد این منم که انقدر بی دست و پا جلوش ایستادم…
دستامو مشت کردم،من نشونت میدم.بار آخر بود،این بار آخر بود که باهام بازی کردی.دفعه ی بعد من بازی میدم

با اعصابی داغون از حموم بیرون اومدم،دلم می خواست انقدر داد بزنم تا کر بشم.
هزار و یک فحش به خودم دادم،چرا جلوش اینقدر ضعیف جلوه کردی که اون حرفا رو بزنه؟
دست از این حس خرکیت بر میداری هانا.
آرمین آدم بدیه،عاشق نمیشه،تو رو فقط واسه ی خاطر نیازش می خواد.تازه بدون شک خلافکاره…
دل بستن به همچین آدمی حماقت محضه.

با همون حوله خودم و روی تخت پرت کردم و چشمامو بستم،به محض بستن چشمام قیافه ی آرمین جلوی دیدم اومد.
مثل برق نشستم و چشمامو باز کردم… خدایا این چه بلایی بود که داشت سرم میومد؟
* * * * * * * *
شیرینی دستمو خوردم و از دور به آرمین خیره شدم،استادآریافر به مناسبت ازدواجش کل دانشگاه رو شیرینی داده بود.
اون طور که می دونستم آرمین برای عروسیش دعوت بود،اما زیاد راجع بهش نگفت منم زیادی کنجکاوی نکردم.
آرمین در حال صحبت با استاد آریا فر و نامزدش ترانه بود.مغموم نگاهشون کردم.چی میشد اگه آرمین هم یه خورده آدم می بود؟ مثلا همین استاد آریافر هر بار با عشق به ترانه خیره میشد و با مهربونی چیزی بهش می گفت برعکس آرمین که یه لبخند آدمیزادی هم بلد نبود… البته برای من.
چشمش به من افتاد و با ابرو اشاره کرد به اونجا برم…سری تکون دادم و به سمتشون رفتم. به استاد و ترانه سلام کردم که جوابم رو با خوشرویی دادن.
آرمین گفت
_هفته ی دیگه آخر ترم میریم مسافرت.
یک تای ابروم بالا پرید و گفتم
_کجا میریم؟
به جای آرمین ترانه جواب داد
_شمال.راستش منو مهرداد فکر کردیم خوب میشه اگه شما هم بیاین.
نگاهی به آرمین انداختم که سر تکون داد.شونه بالا انداختم و گفتم
_برای من فرقی نمی‌کنه.
استاد گفت
_پس اوکیه برای آخر هفته هماهنگ می کنم که حرکت کنیم.
آرمین گفت
_باشه داداشم.منتظرم!
ازمون خداحافظی کردن و رفتن…
آرمین نفسش رو فوت کرد و گفت
_بین این همه داف چرا باید پیشنهاد بشه با تو یکی برم سیزده به در؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
_از خداتم باشه.

پوزخندی زد و نگاه پر تمسخری بهم انداخت و به سمت کلاسش رفت.
چشم غره ای به سمتش رفتم و منم به سمت کلاسم رفتم…
سر کلاس که نشستم همزمان استادآریا فر هم اومد داخل…یک تای ابروم بالا پرید،این ساعت که با این نداشتیم .
در کمال خونسردی سر میز رفت و مشغول تدریس شد…حواسم کلا از درس پرت شد و نگاهش کردم.نمی دونم چرا انقدر حس خوبی بهش داشتم،یه حسی بهم می گفت آدم خوبیه،از اون گذشته چهرش دلنشین بود ناخودآگاه آدم و جذب می کرد.
بی اختیار محوش شدم.اون قدری که سنگینی نگاهم اذیتش کرد،با اخم گفت
_حواستون به درسه خانم مجد؟
تکونی خوردم و گیج سر تکون دادم،نگاه تندی بهم انداخت ولی بعد مشغول تدریس شد.
این بار سعی کردم حواسم رو به درس بدم و انگار که موفق شدم.
* * * * * *
_بلند شو هانا روی سگم و بالا نیار .
با کلافگی پتو رو از سرم کنار زدم و گفتم
_خوابم میاد….حالا یه ساعت دیر تر برید،می میرید؟
_همه رو یک ساعت معطل خانم کنم؟
نالیدم:
_آرمین به خدا خوابم میاد ولم کن.
صدایی ازش نیومد،دوباره داشت خوابم میبرد که با خالی شدن لیوان آب سرد روی صورتم مثل برق نشستم و نفسم بند اومد.
نگاهی به آرمین که پیروزمندانه نگاهم می کرد انداختم.
با عصبانیت غریدم:
_مریضی؟
به ساعتش نگاه کرد و گفت
_یک ربع دیگه پایین نبودی با پارچ آب میام بالا سرت.
حرفش و زد و از اتاق بیرون رفت… با حرص بالش رو به سمتش پرت کردم که به در بسته خورد .
دیگه خوابم نمی برد برای همین بلند شدم و با بی حوصلگی دستشویی رفتم و دست صورتم رو شستم.
چمدونم رو دیشب حاضر کردم،مانتوی سفید نازکم رو همراه با شلوار و شال مشکی پوشیدم
کتونی قرمزم رو با کیف قرمز دستیم رو از توی کمد بیرون آوردم و نگاهی به آینه انداختم.
صورتم زیادی بی روح بود،با اینکه جنگ اعصاب با آرمین داشتم اما نمی تونستمم با این قیافه برم بیرون برای همین با خیال راحت آرایش مو کردم و بعد از برداشتن کیف و چمدونم از اتاق بیرون رفتم

همزمان با من آرمین هم از اتاقش بیرون اومد،نگاهم برای چند لحظه روش مات موند.
خیلی خوشتیپ شده بود مخصوصا اینکه همیشه تیپ رسمی می زد و این بار نیمه اسپورت پوشیده بود.
به خاطر قولی که به خودم دادم خیلی زود نگاهم رو ازش گرفتم و با اخم رو برگردوندم،خواستم به سمت پله ها برم که صدای خشنش اومد
_تا اون آت آشغالا رو از صورتت پاک نکردی حق بیرون رفتن نداری.

پوزخندی روی لبم نشست… به سمت اتاقم رفتم و گفتم
_چه بهتر،نمیام.
لحظه ای که داشتم از کنارش رد میشدم بازوم و گرفت… ناچارا با سری بالا گرفته جلوش ایستادم.
لبخند محوی روی لبش نشست،انگار با همون لبخند داشت بهم هشدار میداد .
انقدر طولانی نگاهم کرد که دست و پامو گم کردم و خواستم حرفی بزنم که زودتر از من گفت
_اگه فکر کردی الان با بوسیدن اون ژر رو از روی لبت پاک می کنم کور خوندی،من هیچ وقت زنی و که این آت آشغالا روی لبش باشه نمی بوسم.

دستش و بالا آورد و با پشت دست تمام رنگ رو از روی لبم پاک کرد و پیروزمندانه گفت
_حالا بریم.
تا خواستم چیزی بگم مچ دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند.…
خون خونمو می خورد،از این که نمی تونستم تلافی کنم از خودم بدم میومد.
توی سرم دنبال نقشه بودم که یاد یه فیلم افتادم…
چراغی توی سرم روشن شد،از خونه که بیرون رفتیم دستم و ول کرد…
از پله ها پایین رفتم،عمدا روی پله ی آخر طوری وانمود کردم که پام پیچ خورده.
همزمان جیغی کشیدم که شتاب زده برگشت و دستش و دور کمرم حلقه کرد.
با ترس ساختی دستم رو دور گردنش انداختم و نگاهش کردم… عمیق به صورتم زل زد،قیافه ی مظلومانه ای به خودم گرفتم و نگاهش کردم.
به خاطر شر بودنم هر وقت قیافه ی مظلومی به خودم می گرفتم خیلی جواب میداد.
الان هم آرمین بی هیچ حرفی بهم خیره شده بود و جز به جز به صورتم نگاه می کرد.
لبخند محوی زدم و سرم رو جلو بردم،چشماش حالت خماری پیدا کردن،می دونستم بوسیدن رو زیاد دوست نداره برای همین سرم رو توی گردنش فرو بردم.
از بوس عطر مارکش برای یه لحظه هوش از سرم پرید اما با چند بار پلک زدن به خودم اومدم.
بوسه ی آرومی روی رگ گردنش زدم… به وضوح تکون خوردنش رو حس کردم.
سرم رو عقب بردم و نگاهی به چشمای تب دارش انداختم .
صاف ایستادم،پوزخندی زدم و گفتم
_ خوشم میاد با این اخلاقت منم که به اوج می برمت،فقط حواست باشه به اون بالا ها عادت نکنی استاد تهرانی چون همیشه از این خبرا نیست.

نگاه به قیافه ی مات بردش انداختم و با پوزخند ازش فاصله گرفتم

سوار ماشین شدم،خودمم می دونستم بد حالش و گرفتم ولی اصلا دلم نسوخت.
حقشه،خودخواه عوضی…
با مکث طولانی سوار شد و درو چنان بهم کوبید که یه لحظه فکر کردم الان در از جاش در میاد.
پوزخندی زدم و صاف نشستم… با عصبانیت پاشو روی گاز فشرد و از خونه بیرون زد.
معلوم بود عصبانی و کلافه ست که با این سرعت رانندگی می کرد اما من برعکس اون خونسرد بودم
کل مسیر به سکوت طی شد،اون طور که فهمیدم قرار اول جاده بود.
از استاد آریا آدرس گرفت و در نهایت ماشین رو کنار جاده نگه داشت.
اما چیزی که برام عجیب بود این بود که کلی ماشین کنار جاده نگه داشته بودن و چند تا دختر پسر هم کنار ماشین ها بودن.
فکر می کردم فقط ما چهار نفریم.
وقتی نگه داشتیم اولین نفر استاد آریا به سمتمون اومد… به احترامش پیاده شدم،با آرمین دست داد و با خوشرویی به من سلام کرد.
ترانه به سمتم اومد،دستشو به سمتم دراز کرد و گفت
_دیر کردین.
باهاش دست دادم و گفتم
_تقصیر آرمین بود بلند نمیشد،آخرم با یه پارچ آب بیدارش کردم.
استاد آریایی قهقهه ای زد و آرمین چپ چپ نگاهم کرد .
ترانه با خنده گفت
_واقعا؟نمیاد بهشون.
خواستم بگم به این بشر خیلی چیزا نمیاد که با دیدن ستاره حرف توی دهنم ماسید.
با لبخند به سمتمون اومد و در کمال بی چشم و رویی روبه روی آرمین ایستاد.
دستش و به سمتش دراز کرد و گفت
_خوش اومدی.
آرمین با بی تفاوتی سر تکون داد و بی اعتنا به دست دراز شده ی ستاره رو به من گفت
_سوار شو زیاد بقیه رو معطل نکنیم.
نتونستم جوابشو بدم…خدایا اگه توی این سفر ستاره هم باشه که این سفر آخرم میشه.
می دونم با دو تا عشوه آرمین رو رام خودش می کنه.
دوباره یاد بوسه شون افتادم و تنم لرزید.
ترانه سرش رو زیر گوشم آورد و گفت
_رقیب عشقی؟
آب دهنم و قورت دادم و چیزی نگفتم
خودش فهمید که با لبخند گفت
_ نگران نباش…نمی ذاریم بهش خوش بگذره.
سری با درموندگی تکون دادم.
استاد آریا دست ترانه رو گرفت و گفت
_بریم عزیزم،زیاد معطل نکن .
ترانه سری تکون داد و دستش رو به علامت خدافظی بالا آورد .
ستاره می خواست حرفی بزنه که آرمین عینکش رو به چشمش زد و انگار که اون وجود نداره سوار شد.
بدون اینکه نگاه ازش بگیرم سوار شدم…
به محض نشستن گفتم
_تو اینو دعوت کردی؟
سیگاری گوشه ی لبش گذاشت… روشن کرد و گفت
_من دعوت کردم مشکلی داری؟

نگاهی با عصبانیت بهش انداختم و گفتم
_چرا؟
با خونسردی ماشینو راه انداخت و گفت
_اونش به تو ربط نداره.
کارد می زدی خونم در نمیومد،با دندون های بهم چفت شده غریدم:
_خیلی هم مربوطه چون که من…
نتونستم ادامه ی حرفم و بزنم،چی می گفتم؟می گفتم زنتم؟ ولی من بیشتر برده ش بودم تا زنش.
پوزخندی زد و با طعنه گفت
_می بینم که تعصبات شروع شده؟هوا برت داشته زنمی و اختیار دار؟من واسه کارام به هیچ کس حساب پس نمیدم جوجه تو که جای خود داری.
پک محکمی به سیگارش زد و پنجره رو باز کرد و سیگارو از پنجره بیرون انداخت.
صاف نشستم و در حالی که پوست لبم رو می جویدم به رو به رو نگاه کردم.
کلی ماشین پشت هم بودیم که سرعت آرمین از همه بیشتر بود…ساعتی گذشت حوصلم واقعا سر رفته بود… داشتم با بی حوصلگی به اطراف نگاه می کردم که دستم گرم شد،متعجب برگشتم… آرمین بود که دستم و گرفته بود…
یک تای ابروم بالا پرید،دستمو به سمت لب هاش برد و چندین بار پشت دستم و بوسید…کم مونده بود شاخ در بیارم که چشمم به ماشین ستاره افتاد. همراه یه دختر دیگه توی ماشین بود و داشت به ما نگاه می کرد .
خواستم دستم و بکشم که اجازه نداد… دندون هامو روی هم فشار دادم و غریدم
_اون قدر بدبختی که برای یه دختر نقش بازی می کنی!
عصبانی شد،دستم و ول کرد وبا خشم غرید
_ببند دهنتو…
با سرکشی جواب دادم
_نبندم چی کار می کنی؟دروغ میگم؟تو با تمام خودخواهیت یه موجود ضعیفی که توان مقابله کردن با یه دختر رو نداری،تو یه آدم بزدلی که کارتو با زور و تهدید پیش می بری،یه نامرد که بقیه براش مهم نیستن،فقط خودت آدمی اما بذار بهت بگم از نظر من تو آدم نیستی،کسی که به اسم استاد دانشگاه تدریس می کنه ولی راحت یه دختر و می خره یه آدم بی شرف و نامرده که…
با پشت دست سیلی محکمی به صورتم کوبید اون قدر محکم که حرفم قطع شد و طعم خون توی دهنم حس کردم.
غرید:
_دعا کن توی ماشینیم چون اگه توی خونه می بودیم قسم می خورم با کمربند همه جاتو سیاه و کبود می کردم. الانم ببند دهنتو تا روی سگم بالا نزده و پرتت نکردم پایین
با چشمای اشکی نگاهش کردم…هیچ وقت دلم نمی خواست جلوی این بشر گریه کنم اما الان بدجوری فریادش روی دلم درد کرده بود.
رومو به سمت پنجره گردوندم و با پشت دست اشکامو پاک کردم…
توی سکوت اشک می ریختم،بعد از ده دقیقه صدای فین فینم توی ماشین پیچید…
نیم نگاهی بهم انداخت و طولی نکشید که ماشین و کنار جاده پارک کرد.
صدای بمش توی ماشین پیچید
_ برگرد ببینم.
واکنشی نشون ندادم
دستشو زیر چونه م گذاشت و سرمو برگردوند.
چشمامو ازش دزدیدم و به پایین دوختم.
با شصتش اشکای روی گونم رو پاک کرد و گفت
_گریه نکن.
با این حرفش اشکام بیشتر جاری شد… کلافه نفسش رو فوت کرد و گفت
_هانا دارم میگم گریه نکن.
بازم سکوت کردم.با کلافگی دستشو دور شونه هام انداخت و بغلم کرد.
اشکم بند اومد و مات و مبهوت موندم… اولین باری بود که این طوری بغلم می کرد.
بوسه ی کوتاهی روی سرم زد و گفت
_معذرت می خوام
دیگه نفسم بالا نمیومد…این آرمین بود؟آرمین بود که این طوری مهربون بغلم کرد و گفت معذرت می خوام؟
یه لحظه حس کردم شاید پرت شدم توی یه ماشین دیگه.
ازش جدا شدم و نگاهی به صورتش انداختم…واقعا آرمین بود،با همون صورت جذاب و خواستنی…
با پشت دست اشکامو پاک کرد و گفت
_گریه نکن باشه؟خواهش می کنم.
سکسکه ای کردم و سری تکون دادم،لبخند محوی زد و ماشین روشن کرد.
به رو به رو چشم دوختم…هنوز توی شوک بودم اما به این فکر کردم نقطه ضعف آرمین اشکه…
لبخند محوی روی لبم نشست،چقدر مهربونیش جذاب بود .
چند ساعت بعد رسیدیم.باغ بزرگ و زیبایی که فهمیدم مال آرمینه…
زودتر از همه ما رسیدیم و بعد استادآریافر و ترانه و بعد هم ستاره و دوستش و در آخر دو تا ماشین دیگه که هر کدوم یه زوج بودن.
همگی از ماشین پیاده شدن،زیرزیرکی نگاهی به ستاره انداختم.مانتوی مشکی و شال و شلوار سفیدی پوشیده بود که زیادی بهش میومد.
نگاهی به آرمین انداختم و وقتی دیدم مشغول حرف زدن با استاد آریاست نفس راحتی کشیدم که همون لحظه صدای ظریفی کنار گوشم گفت

_یعنی اینجا مال استاد تهرانیه؟
سرمو برگردوندم و با دیدن چشمای گرد شده ی ترانه خندم گرفت و سری تکون دادم که گفت
_ببینم خونه شم همین قدر بزرگه؟
نگاهی به دور تا دور باغ انداختم و گفتم
_دست کمی نداره.
زد به شونم و گفت
_خوش به حالت دختر تو قصر زندگی می کنی.
سکوت کردم و چیزی نگفتم،قصری که به دیو دو سر بالا ی سرته به چه دردی می خوره؟
خواستم حرفی بزنم که صدای دلبرانه ی ستاره مانع شد.
_آرمین گفته باشم من تو همون اتاق بزرگه که مخصوص خودم بود می خوابم،وسایلامم همه اونجاست.

مات و مبهوت نگاهش کردم،یعنی ستاره قبلا اینجا بوده؟تازه با آرمین…
دستم مشت شد،از تصورشون توی یک اتاق گر گرفتم و به آرمین نگاه کردم،اونم نگاهش به من بود .
با دلخوری رو برگردوندم در حالی که سعی می کردم به روی خودم نیارم به طرف دیگه ای خیره شدم که دستم گرم شد و صدای آرمین رو شنیدم که گفت
_متاسفم ستاره ولی سپردم اونجا رو واسه منو زنم آماده کنن تو می تونی توی اتاقای پایین بخوابی.

نگاهی به نیم رخ خونسرد آرمین انداختم،ستاره معنادار نگاهش کرد و گفت
_باشه،هر طور میلته.
بدون اینکه دستمو ول کنه به سمت ویلا کشوند.
داخل ویلا هم کم از بیرونش نداشت.
همه رفتن سمت اتاقا تا برای خودشون جا پیدا کنن،رومو برگردوندم سمت آرمین تا برای حمایتش تشکر کنم که نگاهش رو میخ شده به سمتی دیدم.مسیر نگاهش رو دنبال کردم و با دیدن ستاره اخمام در هم رفت

نامحسوس اشاره ای به آرمین کرد و خودش هم پنجره ی قدی رو باز کرد و رفت بیرون.
آمین رو کرد به من و گفت
_تو برو بالا،منم الان میام.
به روی خودم نیاوردم که اشاره ی ستاره رو دیدم،سری تکون دادم و به سمت پله ها رفتم. میانه ی راه ایستادم و به آرمین نگاه کردم که به همون سمت رفت .
راه رفته رو برگشتم،با احتیاط قدم برداشتم و صداشون رو از توی اتاق شنیدم… خداروشکر که در اتاق نیمه باز بود و تونستم آرمین و ببینم که رو به ستاره با اخمای در هم گفت
_آویزون شدی،می دونی که بدم میاد.
ستاره قدمی بهش نزدیک شد و با صدای دلبرانه ش گفت
_تو از من بدت نمیاد آرمین اینو اعتراف کن.
آرمین با خونسردی سری تکون داد و گفت
_اوکی هانی اعتراف می کنم ازت بدم نمیاد،ولی دیگه باهات حال نمی کنم،هیچ کدوم از حرفات روحم و ارضا نمی کنه،می دونی که از آدمای خاص خوشم میاد.

دست توی جیبش کرد و سیگاری بیرون کشید.ستاره با طعنه گفت
_هه،منظورت از خاص که اون دختره نیست نه؟من سالهاست می شناسمت،تو با این تیپ دخترا کاری نداری.

سیگارش رو آتیش زد و گفت
_اتفاقا با این یکی کار زیاد دارم،اگه پرت به پرم نخوره.
_یعنی باور کنم دوستش داری؟
با حالت جذابی دود سیگارش رو فوت کرد و گفت
_باور نکن،من هیچ کس و دوست ندارم.
ستاره با لبخند محوی نزدیک تر شد و گفت
_اما منو دوست داشتی.
سیگار رو از کنج لب آرمین برداشت و روی زمین انداخت،زیر پا لهش کرد و قدمی بهش نزدیک شد… دستاش رو روی سینه ی پهنش گذاشت وبا عشوه گفت
_ببین آرمین،تو تمام مدتی که باهام بودی اجازه ندادم رابطه ای بینمون باشه،به احترامم صبر کردی،دختر بازی و گذاشتی کنار اما الان با هانایی.مطمئنم هر شب زیر آبی میری.اون دختر بلد نیست چطور لوندی کنه.من قلق تو بلدم،بیا گذشته رو فراموش کنیم و دوباره باهم باشیم عزیزم. اوکی؟

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن