رمان عروس استاد پارت ۳

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

داشتم سالاد خرد می کردم که در به طرز وحشیانه ای باز شد .
با ترس پریدم و چاقو از دستم افتاد .. بلند شدم و از آشپزخونه به بیرون سرک کشیدم.
با دیدن آرمین توی این وضع چشمام گرد شد ،خبری از اون تیپ همیشه ش نبود بلوزش به طرز شلخته ای از شلوارش بیرون زده برد و نصف دکمه هاشم باز بود .
تلو تلو می خورد و از این فاصله معلوم بود مست کرده. این حالت ها برام آشنا بود،بابامم خیلی زیاد مست می کرد اما مستی اون کجا و مستی آرمین کجا!
در حالی که با خودش حرف می زد به سمت مبل رفت و روش ولو شد .
جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشتم،مونده بودم چه خاکی به سرم کنم که صدای فریادش اومد:
_غلط کردی بخوای شوهر کنی… من دو تاتونم جر میدم.
ابروهام بالا پرید،با کی بود؟
دوباره با فریاد گفت
_هرزه فکر کردی من به حال خودت می ذارمت؟تو مال منی پدرسگ مال من .

ناباور بهش خیره شده بودم،این واقعا آرمین بود ؟
دلو به دریا زدم و به سمتش رفتم… روبه روش ایستادم.
چشمای قرمزش و به چشمام دوخت و کشدار گفت
_چـــــرا شما زنـــــا… انقدر نمک به حرومین؟
اخمام در هم رفت و گفتم
_نمک به حروم جد و آبادته این چه وضعشه؟
خندید ،قهقهه زد و گفت
_اونم مثل تو زبون درازه می دونی؟چشماشم شبیه توعه،عطرشم شبیه توعه.
به سمتم خم شد دستم و کشید .. کنارش پرت شدم. با داد و بیداد گفتم
_چیکار می کنی؟
سرشو بین موهام فرو برد و عمیق نفس کشید و سکوت کرد .
یه طوری سکوت کرد انگار خوابش برده!این دیوونه چش شده بود؟ با فکر اینکه از مستی بیهوش شده خواستم بلند بشم که نذاشت. محکم گرفتتم و خمار گفت
_نمــــی ذارم بری،نمی ذارم شوهر کنی.غلط کردی شوهر کنی…
ساکت شدم تا ادامه بده.
عمیق تر نفس کشید و گفت
_من همه زندگیمو پات ریختم تخم سگ.گه زیادی خوردی بخوای عاشق یکی دیگه بشی .
نفس توی سینم حبس شد. یه لحظه حس کردم اینا رو داره به من میگه. واقعا چه قدر خوب بود یکی تا این حد دوستت داشته باشه .

صداش هر لحظه ضعیف تر می شد اما ادامه داد:
_من تو توعه خر و دوست داشتم،بی لیاقت من خواستمت.
برای یه لحظه از اون دختری که آرمین و به این روز در آورده بدم اومد . درست که من دل خوشی از این آدم نداشتم ولی اون هم عاشق من نبود .
اما الان یه جوری تو مستی ناله می کرد که آدم واقعا دلش می خواست همچین مردی عاشق اون باشه.

به هزار بدبختی ازش جدا شدم،خواستم بلند بشم که مچ دستمو کشید و خمار گفت :
_نرو…
مچمو کشید،دوباره کنارش پرت شدم.خمار بهم نگاه کرد.دستشو زیر چونه م گذاشت و کشدار گفت
_می دونی با چند نفر خوابیدم تا فکر بوسیدن تو از سرم بپره؟
دلم برای یه لحظه سوخت.منم جز همونا بودم .. یه ابزار برای فراموش کردن عشقش.
نگاهش رو به لب هام دوخت و ادامه داد:
_از پیشم نرو خوب؟؟؟؟
جوابی ندادم.سرش و نزدیک آورد و نرم لب هامو بوسید.برعکس همیشه که از روی هوس این کار و می کرد این بار مثل یه عاشق واقعی بود . برای یه لحظه دلم لرزید .
ناخودآگاه چشمامو بستم… مثل همیشه بوسیدنش خیلی کوتاه بود. خمار گونه کنار گوشم گفت
_خیلی می خوامت ،با اینکه یه جن..ده ی عوضی هستی اما من دوستت دارم.آرایش کردناتم دوست دارم.رژ قرمزتم دوست دارم…
فقط سکوت کرده بودم تا ادامه بده.این بار سرش رو روی شونه م گذاشت و چشماشو بست و با صدای ضعیف و خواب آلودی گفت
_خیلی خاطرتو می خوام… می دونی چرا؟
ساکت شد ،حتی ادامه ی جمله ش رو هم نگفت . از سنگین شدنش حس کردم خوابش برده. یا شاید هم بیهوش شده .
ازش فاصله گرفتم به طور کامل روی کاناپه دراز کشید .. هنوزم حرف می زد اما نامفهوم بود .
به آشپزخونه رفتم و زیر گاز و خاموش کردم بدون اینکه میلی به خوردن داشته باشم قابلمه رو توی یخچال گذاشتم و چراغ و خاموش کردم .. خواستم برم طبقه ی بالا اما نمی دونم چرا دلم نیومد . به سمت آرمین رفتم .کاناپه ای که روش خوابیده بود زیرش طوری بود که به شکل تخت در میومد،همونو بازش کردم. بالشی گذاشتم و دراز کشیدم… به آرمین که الان غرق خواب بود نگاه کردم و در نهایت پلک هام سنگین شد

سر کلاس نشستم و نگاهمو به میلاد دوختم.

دقیقا دو ردیف بالا تر از من سمت راست کلاس نشسته بود.
برعکس قبل حتی بهم نگاه هم نمی کرد و من آخر هم نفهمیدم آرمین چیکار باهاش کرد که میلاد کله شق یهو این همه عوض شد.

موبایلم و در آوردم و براش تایپ کردم:
_ چرا دیگه بهم نگاهم نمی کنی؟

براش ارسال کردم.نگاهی به گوشیش انداخت و بی اهمیت سر جاش گذاشت و دوباره مشغول حرف زدن شدم.

داشت گریه م می گرفت از اون بیشتر عصبانی بودم.
بهش زل زده بودم که متوجه شدم آرمین داخل اومد ..
همه به احترامش بلند شدن… می دونستم با اطمینان بگم چشمهاشو به زور باز نگه داشته.
نه اینکه خوابش بیاد،اما انگار از سردرد رو به مرگ بود… بهتر بره بمیره خودخواه عوضی…

اصلا حال کردم اون دختره ولت کرده و با یکی دیگه ازدواج کرد. امیدوارم که از درد عشق بمیری

برعکس همیشه نه حضور غیاب کرد نه به کسی گیر داد. مشغول تدریس شد اما معلوم بود حالش خوش نیست… نیمه های درس هم نتونست ادامه بده،روی صندلیش نشست و سرش و بین دستاش گرفت .

مثل همیشه دخترای آویزون و بدبخت یکی یکی مشغول خودشیرینی شدن.

اول از همه فریده بود که با عشوه گفت
_خدا مرگم بده استاد چی شدین یهو ؟

نتونستم جلوی دهنمو بگیرم و گفتم
_سر درده اما اگه تو ادامه بدی حالت تهوع هم به احساسش اضافه می‌شه.

یکی از پسرا با طعنه گفت:

_شما از کجا می دونید ایشون سردردن ؟
یکی مثل وز وز مگس از پشت سرم گفت
_معلومه دیگه این از استادا پول می گیره باهاشون می خوابه

بدجوری حرصم گرفت… خواستم جوابشو بدم که صدای خش دار آرمین بلند شد :
_کلاس کنسله می تونید تشریف ببرید.

نگاه عصبانیم رو به آرمین دوختم و زیر لب گفتم
_ایشالا سرت از درد بترکه و بمیری .
بلند شدم و وسایلم و جمع کردم،همون لحظه به موبایلم اس اومد. بازش کردم،از طرف آرمین بود که نوشته بود:
_با تاخیر بیا اتاقم.
پوزخندی زدم و توی دلم گفتم
_به همین خیال باش
لابد می خواست باز منو با یکی دیگه اشتباه بگیره،نامردم اگه من توی این دانشگاه رسواش نکنم و به همه نشون ندم هرزه ی واقعی من نیستم استاد عزیزشونه.

کولم و روی دوشم انداختم و از کلاس بیرون رفتم،تا شروع کلاس بعدی نیم ساعتی وقت داشتم برای همین رفتم سلف و برای خودم چایی گرفتم و با آرامش خوردم. هر چند در ظاهر آروم بودم وگرنه داشتم از حرص خفه می شدم. نیمه های چایم بود که تلفنم زنگ خورد،با دیدن اسمش اخمام در هم رفت و ریجکت کردم که بلافاصله دوباره زنگ زد .
تماس و وصل کردم و با تندی گفتم
_چیه؟
با شنیدن صداش شک کردم که خودشه یا نه .
_کجایی هانا؟
با دودلی گفتم
_تویی؟این چه صداییه؟
_هیچی نپرس برو از رمضون یه مسکن بگیر با آب بیار تو اتاق من،دیر نکنی!
حرفش و زد و تماس و قطع کرد .. میخواستم نرم تا تلف بشه اما دلم نیومد صداش خیلی بد میومد و معلوم بود که درد زیادی داره.
از جا پریدم و به آبدار خونه رفتم یه بسته قرص و یه لیوان آب گرفتم و با عجله به سمت اتاقش رفتم.
خداروشکر که آرمین اتاق مجزا داشت وگرنه مثل بقیه اساتید توی یه اتاق بود و من الان باید زیر نگاه سنگین همشون می بودم.
خودش رو روی مبل رها کرده بود و با دستش چشم هاش و پوشونده بود .
به سمتش رفتم و کنارش نشستم،دستم و روی آرنج دستش گذاشتم و گفتم
_بیا این قرص و بخور .
به زحمت دستش و باز کرد،انگار نور چشماش و اذیت می کرد که پلک هاش به سختی باز بود ،قرص رو از بسته در آوردم و با آب به خوردش دادم. بلند شدم و پرده رو کشیدم و گفتم
_وقتی تا خرخره می خوری فکر اینجاشم باش!
با اینکه داشت به رحمت الهی می رفت اما زبونش همچنان تند و تیز بود
_من که مثل اون بابای به درد نخورت بدمست نیستم،یارو بهم جنس بنجل انداخته اما تو نگران نباش من اونو هم جر میدم

لبخندی از این لحنش روی لبم نشست. مثلا استاد بود!
دوباره کنارش نشستم و گفتم
_مشکل از جنس اون نبوده جنابعالی به یاد عشق از دست رفتت تا پای مرگ خورده بودی،کل خونه روی بوی الکل برداشته بود…

نگاه تند و تیزی بهم انداخت و گفت
_تو مستی که دستمالیت نکردم؟لابد کردم که انقدر شنگولی… حال دادم بهت .
صورتم و جمع کردم و گفتم
_نخیر… خداروشکر که خوابت برد ولی با اون هذیون گفتنات تا صبح نذاشتی بخوابم.حالا اون دختری که ولت کرده و شدی فرهاد کوه کن کیه؟

چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_فضولیش به تو نیومده
با پوزخند گفتم
_ آره به من نیومده ولی وقتی مست می کنی من باید جمعت کنم .
دستشو روی سرش گذاشت و با صدای خش داری گفت
_من دارم می میرم هانا تو با من بحث می کنی،به قرآن تلافی همشو سرت در میارم .
از جام بلند شدم و گفتم

_بمیر بهتر منم به زندگیم میرسم.
به سمت در رفتم که گفت
_یعنی داری میری؟
خودمم دلم نمیومد ولش کنم ولی از یه طرف می گفتم به من چه؟همونی بیاد جمعش کنه که به خاطرش مست کرده .
درو باز کردم که دیدم دو تا دختر دارن به این سمت میان تو دست یکیشون یه قرص و یه لیوان آب میوه بود… از اونجایی که اتاق آرمین انتهای راهرو بود و اتاق دیگه ای اینجا نبود مطمئنم که اون دخترا داشتن میومدن اینجا.

درو و بستم که گفت
_منصرف شدی؟
حالا که آوازه م پیچیده بود پس بذار هر فکری می خوان بکنن.
به سمتش رفتم و گفتم
_آره منصرف شدم… چی کار می تونم برات بکنم؟
با همون چشمای بسته و صدای خش دارش گفت
_بیا سرم و ماساژ بده.
تا خواستم بگم رو تو کم کن صدای چند تقه به در اومد و بعدش هم در باز شد .
پشت چشمی نازک کردم و برگشتم،فکر می کردم اون دو تا دختر و می بینم اما در کمال تعجب استاد آریافر رو دیدم .
نیم نگاهی به من انداخت و خطاب به آرمین گفت
_خیر باشه ! کل دانشگاه از تو میگن،کلاس تو کنسل کردی مریضی چیزی شده؟
آرمین با همون صدای دو رگه ش گفت
_یارو جنس بنجل بهم انداخت ولی بذار من روبه راه بشم تمام اون بطری ها رو تو حلقش می کنم.

استاد سری با تاسف تکون داد و گفت
_ صد دفعه بهت گفتم از هر کسی نخر،مگه شاهین چشه؟همیشه جنساش اصله !
چشمام از تعجب گرد شد . یعنی استاد آریا فر هم اهل مشروب خوری بود؟ از اون گذشته جلوی من راحت حرف زد از کجا می دونست بین من و آرمین چیزیه ؟
روی صندلی نشست که آرمین گفت
_شاهین اگه خودشو پاره کنه من ازش نمیخرم،بچه پرو واسه من شاخ و شونه می کشه.
_پس برو از هر کس و ناکس بخر تا به این حال بیوفتی حقته .
اخمام در هم رفت . این همه این استادا تریپ با شخصیت بودن بر میدارن اما همشون یه مشت الکلی معتادن. مارو بگو فکر می کردیم استادآریا فر یه فرقی با آرمین داره نگو اونم لنگه ی رفیقش بوده

دیگه واینستادم تا حرفاشونو بشنوم و از اتاق بیرون رفتم و همون طوری که به سمت کلاس بعدیم می رفتم جد و آباد هر چی دانشگاه و استاده رو مورد عنایت قرار دادم .
* * *

ساعت ده و نیم شب بود که صدای زنگ آیفون بلند شد . تعجب کردم،آرمین که کلید داشت و جز اون هم کسی رفت و آمدی به اینجا نداشت.طرف انگار طلبکار بود که زنگ رو پی در پی می زد و با مشت و لگد به جون در افتاد… به سمت آیفن رفتم اما قبل از اینکه من دکمه رو بزنم در با کلید باز شد ،از پنجره سرک کشیدم،آرمین در حالی که بازوی یه دختر و گرفته بود اومد داخل… درو بست و بازوی دختره رو با شدت ول کرد . چشمامو ریز کردم تا بهتر ببینم،انگار دختره داشت داد می زد،همین طور آرمین که از حالت های صورتش فهمیدم عصبانیه و داره فریاد میزنه… نمی دونم آرمین چی گفت که دختره با قدم های بلند به سمت خونه اومد و طولی نکشید که در با شتاب باز شده و فریاد دختره به گوشم رسید
_حالا بهت نشون میدم بهم ریختن زندگی من یعنی چی؟
آرمین هم پشت سرش اومد . دختره نگاهی به من انداخت و گفت
_این کیه؟
اصلا از لحنش خوشم نیومد ولی از حق نگذریم خوشگل بود،قد بلندی داشت و تیپ و لباس هاش همه مارک و اتو کشیده.اگه این همونی باشه که آرمین عاشقشه باید اعتراف کنم که حق داره..
ٱرمین نگاهی به من انداخت و رو به دختره گفت
_آبروریزی نکن ستاره،بهت گفتم من کاری به اون نامزد مفنگی تو نداشتم.
_ پس کی بود که دیشب به جون فرهاد افتاده بود و سیر کتکش زد تو نبودی که تا فهمیدی نامزد کردم زهرتو ریختی؟
آرمین داد زد:
_نه من نبودم حالیته؟من با مشت و لگد نمی جنگم خودتم می دونی.
ستاره پوزخندی زد و گفت
_ آره راست میگی تو یه اسلحه می ذاری رو سر دشمنت و جونشو خلاص میکنی… شیوه ی شما رو یادم رفته بود جناب تهرانی.

نگاه معنادار آرمین به من افتاد و در جواب ستاره گفت
_من کاری به نامزد تو نداشتم ستاره،من فراموشت کردم… الانم جلوی زنم بیشتر از این آبرومو نبر.
چشمام گرد شد،دوست دختر هم نه،نامزد هم نه،زنم!!!!
نگاه پر از نفرت ستاره به من افتاد و گفت
_منم باور کنم تو با این ازدواج کردی!
خونم به جوش اومد و گفت
_درست حرف بزن اولا این رث در اشاره با بابات به کار ببر ثانیا تا چشم تو در بیاد من زنشم همه کارشم ثالثا اینجا خونمه و من می خوام تو رو با لگد پرت کنم بیرون مگر اینکه خودت شخصیت داشته باشی و گورتو گم کنی.
اوهوع من و چه جو گرفته… حس کردم لبخند محوی کنج لب آرمین دیدم که البته خیلی زود جمعش کرد.
ستاره با عصبانیت به سمتم اومد و گفت
_ببین خانم کوچولو نمی دونم اینجا خدمتکاری باغبونی چه کاری ای ولی اینو بدون این آقایی که اینجا وایستاده مثل سگ عاشق منه.
آرمین با عصبانیت گفت
_حرف دهنتو بفهم وگرنه. ..
_وگرنه چی؟ تو نمی تونی بلایی سر من بیاری چون هنوز منو دوست داری .
پوزخندی کنج لب آرمین نشست.از جیبش جعبه ی سیگاری در آورد. سیگار و گوشه ی لبش گذاشت و با فندک گرون قیمتش روشنش کرد.
به سمت ستاره اومد و روبه روش ایستاد… تمام دود سیگار رو توی صورتش فوت کرد .
دستش و پایین برد و دست ستاره رو گرفت ،یه تای ابروم بالا پرید. می خواست چی کار کنه؟ نکنه الان برن تو کار بوس و لب گیری ؟؟
با چهار تا چشم اضافه بهشون خیره بودم،آرمین دست ستاره رو بالا آورد،سیگار و از گوشه ی لبش برداشت و با خونسردی کف دست ستاره خاموشش کرد که جیغ از سر دردش به هوا رفت .
یه قدم عقب رفتم،خدا می دونه چقدر از آرمین ترسیدم . ستاره از درد نفسش بالا نمیومد اما آرمین با همون پوزخند و خونسردیش گفت
_تو هنوز منو نشناختی…قبل از اینکه اون صورتتو خط خطی کنم تا بهت ثابت بشه تو هم برام یه آشغالی مثل بقیه گورتو گم کن.کسی که یه بار رفت،دیگه جایی تو خونه ی من نداره،حالا هری!
ستاره حتی نمی تونست جوابش رو بده،جدا از دستش بدجوری ترسیده بود.
برای همین بعد از انداختن نگاه سنگینی به آرمین از خونه بیرون زد.
اون که رفت آرمین هم رنگ عوض کرد،با خشم گلدون کنار در رو برداشت و با داد بلندی پرتش کرد.از ترس پریدم.اون گلدون ارضاش نکرد و سراغ میز وسط پذیرایی رفت و با این ترتیب با عربده کل خونه رو به هم ریخت و در آخر روی مبل وا رفت.
هنوز گیج همونجا وایستاده بودم که صداش اومد
_بیا اینجا .
نه جرئت داشتم به سمتش برم و نه جرئت داشتم به حرفش گوش ندم.. برای همین نفس عمیقی کشیدم هر چی بگه جوابشو میدم،اگه هم خواست یکی از سیگاراشو کف دست من خاموش کنه منم کلا آتیشش میزنم .. با این فکر به سمتش رفتم دستش و روی مبل انداخته بود،اشاره ای به بغلش کرد و گفت
_بیا اینجا .
اخمام در هم رفت و گفت
_که چی بشه؟ باز ضعف و ناله هاتو من تحمل کنم؟
معلوم بود حوصله نداره،با صدای دورگه ای گفت
_مثل اینکه وظیفه ت یادت رفته؟پس روی سگم و بالا نیار که مثل اون سری از خجالتت در بیام. بیا اینجا .
قدم از قدم برنداشتم و گفتم:
_نمی خوام،نعشه ی عشقت شدی برو سراغ خودش.مگه دیشب واسه اون مست نکرده بودی؟ چرا بهش دروغ گفتی که برات مهم نیست.اون راست می گفت تو مثل سگ عاشقشی.
یهو مثل آتشفشان فوران کرد، به سمتم اومد و با عصبانیت بازوم و گرفت و غرید
_کمتر زر بزن،به قران آرمین نیستم که به گه خوردن حرفات نندازمت.
ترسیده بودم اما خودم و نباختم
_هیچ غلطی نمی تونی بکنی،من اگه اینجام از سر ناچاریه وگرنه یه لحظه هم حاضر نیستم تحملت کنم چون تو یه موجود نفرت انگیزی می فهمی؟ازت متنفرم… از…
حرفم قطع شد چون لب های آرمین با خشونت روی لب هام نشست.
هیچ وقت عادت به بوسیدن نداشت،این بار هم مثل همیشه گاز کوتاهی از لب هام گرفت،سرش رو فاصله داد و با صدای دورگه ای گفت
_ الان آتش بس اعلام کنیم،بعدا به حسابت می رسم.
سرش و توی گردنم فرو برد و دستش زیر بلوزم رفت.
داشت اشکم در میومد یادمه دیشب تو مستی گفت به یاد اون با چند نفر خوابیده منم انقدر بی ارزش شده بودم که برای رفع دلتنگیش مثل فاحشه ها بهش سرویس بدم.
دستش روی بالاتنه م نشست و با نوازش تحریک کننده ای به سمت بند لباس زیرم رفت و بازش کرد.
دیگه نتونستم طاقت بیارم و اشکم جاری شد و اون خمار و مست در حال بوسیدن گردنم بود.
لبم و گزیدم تا صدام در نیاد،من و خریده بود پس حق اعتراض نداشتم.
دستش به سمت دکمه های بلوزش رفت،سرش و ازم فاصله داد،سه دکمه ی بلوزش رو باز کرد و به دکمه ی چهارم چشمش به صورت اشکیم افتاد و برای لحظه ای مات موند.
نگاهم و ازش دزدیدم و اشکام و پس زدم،به سمتم اومد و این بار با گرفتن کمرم منو به خودش چسبوند.
دستش و زیر چونه م گذاشت و سرمو بلند کرد. به چشمای عسلیش خیره شدم،معنا دار نگاهم کرد و گفت
_چته؟
با وجود حال خرابم باز به تندی گفتم
_به تو چه؟
برعکس انتظارم لبخندی زد. دستشو بالا آورد و اشکام و پاک کرد . مات حرکت دستش رو صورتم مونده بودم که زمزمه وار گفت
_کاریت ندارم،گریه نکن
 

مات نگاهش کردم که گفت
_من حالم بده هانا داغونم لطفا درک کن که میخوام آروم بشم.
فقط نگاهش کردم،چنگی به موهاش زد و گفت
_من می رم اتاقم،قراره که یه نفر بیاد درو باز کن و پلاستیک و ازش بگیر بیار بالا

سری تکون دادم… بالا رفت روی مبل وا رفتم و اتفاقات و مرور کردم،آرمین حق داشت عاشق ستاره باشه چون که خیلی خوشگل بود .
برای یه لحظه بهش حسودی کردم،چقدر خوبه که یکی مثل آرمین انقدر دوستت داشته باشه.
من چی؟ براش حکم یه زیرخواب رو داشتم که هر وقت دلش از جای دیگه پر بود سر من خالی کنه.
توی فکر و خیال خودم بودم که زنگ خورد… بلند شدم و بعد از اینکه شالی روی سرم انداختم رفتم جلوی در یه موتوری بود که یه پلاستیک بزرگ به دستم داد .
درو که بستم نگاهی به پلاستیک انداختم،مشروب بود و من تا حد مرگ از این زهر ماری ها بدم میومد. همه رو یکی یکی از پلاستیک در آوردم و خالیشون کردم توی باغچه و شیشه های خالیشو بردم داخل الان که مطمئنا خوابیده فردا هم که شیشه های خالی رو ببینه ازم عصبانی میشه ولی به درک من خوشم نمیومد با یه آدم مست زیر یک سقف باشم،زور که نبود
* * * *
_خانم مجد شما بیاید و یه نمونه از سوالی که الان توضیح دادم حل کنید.
حیرت زده نگاهش کردم،از اون چشم غره ش معلوم بود که عصبانیه و می خواد به یه نحوی زهرشو بریزه.
بلند شدم و رفتم پای تخته، ماژیک رو از دستش گرفتم و مشغول حل مسئله شدم.
هه کور خوندی آقای تهرانی من اگه حواسمم نباشه اون قدر گاگول نیستم که یه مسئله رو نتونم حل کنم .
همه رو کامل پای تخته نوشتم و با پیروزی نگاهش کردم،معلوم بود دنبال یه بهانه ست تا ضایعم کنه برای همین گفت
_وقتی من درس می دم حواس شما کجاست خانم؟
با حاضر جوابی گفتم
_به درس
_ با سر پایین افتاده؟
_دیدید که مسئله رو حل کردم استاد پس یعنی حواسم بوده الانم اگه امری ندارید سر جام بشینم

با اخمایی در هم اشاره کرد بشینم. از اینکه ضایعه ش کردم توی دلم عروسی بود اما به روی خودم نمیاوردم.
نگاهم به میلاد افتاد که داشت به من نگاه می کرد ولی وقتی دید نگاهش کردم سریع صورتشو برگردوند .
برگه ای رو برداشتم و براش نوشتم
_فکر نمی کردم انقدر نامرد باشی که به این راحتی ول کنی و بری.
برگه رو به سمتش پرت کردم. خوند و بعد چیزی نوشت و دوباره به سمت من انداخت .
بازش کردم نوشته بود:
_متاسفم ،نشد .
با حرص نوشتم
_چرا نشه؟با تو تا تهدید آرمین جا زدی آره؟خودتم می دونی چرا باهاشم و خیلی زود همه چیز عوض میشه و می تونیم باهم باشیم اما نخواستی عیبی نداره ولی بدون…
برای یه لحظه سرم و بلند کردم که نگاهم به نگاه عصبانی آرمین گره خورد.

با فکی قفل شده به سمتم اومد و برگه رو از زیر دستم کشید،اخماش چنان در هم رفت که گفتم ممکنه هر لحظه زیر بار کتک بگیرتم.
برگه رو توی دستش مچاله کرد و غرید
_برو بیرون.
نگاهی به اطراف انداختم… همه حواسشون به ما بود… این بار آرمین با همون خشونت کلامش گفت
_تا سه جلسه حق ورود به کلاس رو ندارید،جلسه ی چهارم میاین و تمام فصل هایی که من توی سه جلسه غیبتتون تدریس کردم و کنفرانس می دید،حتی کوچکترین اشتباه مجبورم می کنه این ترم حذفتون کنم.

با دهن باز نگاهش کردم. این چه قدر عوضی بود؟ حالا نامه نگاری کردم که کردم آخه از کجاش سوختی؟
از جام بلند شدم و طی یه تصمیم ناگهانی گفتم
_عیب نداره استاد،شب توی خونه بهم یاد میدید .
چشمکی زدم و بعد از برداشتن وسایلم از کلاس بیرون اومدم.می تونستم قسم بخورم که چشم کل بچه ها در اومده بود… حالا که من انگشت نما شده بودم پس بهتر که آبروی اونم می رفت .
کلاسام تموم شده بود برای همین از دانشگاه بیرون اومدم… دلم نمی خواست برم خونه ی اون…جایی رو هم نداشتم که برم… موبایلم زنگ خورد با دیدن اسم آرمین پوزخندی زدم و تلفن و خاموش کردم.

بی هدف قدم زدم و به زندگی فلاکت بارم فکر کردم،به اینکه میلاد چه ساده ازم گذشت… به اینکه آرمین چقدر آدم شارلاتی بود… به این که خودم چقدر بدبخت بودم…
انقدر فکر کردم که هوا تاریک شد و من موندم جایی که حتی نمی دونستم کجاست .

یه لحظه ترس برم داشت چون هیچ ماشینی هم از اونجا رد نمی شد.
موبایلم و در آوردم و روشنش کردم،خیلی طول نکشید که آرمین زنگ زد.تماس و وصل کردم گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و واقعا از صدای عربده ش ترسیدم
_کدوم قبرستونی رفتی؟
با وجود ترسم اما از لحنش اخمام در هم رفت و گفتم
_ حرف دهنتو بفهم.
صداش بلند تر شد
_اون روی سگمو بالا نیار که به قران اگه ببینمت جرت میدم .
از اونجایی که حوصله ی بحث نداشتم آدرس و دادم و منتظر موندم… تقریبا بیست دقیقه ی بعد ماشینش با سرعت به سمتم اومد و کنار پام ترمز کرد .
سوار شدم و هنوز درو نبسته بودم که پاش رو روی پدال گاز فشار داد و ماشین از جاش کنده شد.
برعکس تصورم هیچ داد و بیدادی نکرد و فقط با عصبانیت روند و در نهایت ماشین و جلوی یه خونه ی بزرگ و نا آشنا نگه داشت .
پرسیدم
_اینجا کجاست ؟
پیاده شد،ماشین و دور زد و در سمت منو باز کرد و بازوم و کشید با حرص گفتم
_چته آرمین؟ منو کجا آوردی؟
بدون اینکه جواب بده منو به سمت اون خونه کشوند و زنگ رو زد. بلافاصله در توسط یه آدم قوی هیکل باز شد و با دیدن آرمین راهو باز کرد.
وارد که شدیم مخم از دیدن بزرگی عمارت سوت کشید .. حتی چهار برابر عمارت آرمین.
رو به اون مرد پرسید :
_رئیس کجاست؟
مرد با صدای زمختش جواب داد
_تو باغ.
سری تکون داد و باز دست منو کشید و به سمت پشت ساختمون برد.
ناباور به صحنه ی روبه روم چشم دوختم یه مرد پیر در حالی که چهار تا دختر نیمه برهنه کنارش بودن داشت نوشیدنی می خورد و پا روی پا انداخته بود .
به سمتش رفتیم.پیرمرد چشمش به آرمین افتاد و با صدای خمارش گفت
_به به! تازگیا بدون صدا زدن هم میای،زود به زود دلت برامون تنگ میشه.
آرمین در جوابش سرد و خشک گفت
_اینو برات آوردم
و به من اشاره کرد . نفسم توی سینه حبس شد .آرمین می خواست با من چی کار کنه؟

پیرمرد نگاهی به سرتاپام انداخت،ناخواسته بازوی آرمین و گرفتم و پشتش قایم شدم ،با بی رحمی نیم نگاهی بهم انداخت.
مرد با همون لحن چندشش گفت:
_دختره؟
آرمین جواب داد :
_نه.
_ پس نمی خوام،من پول رو جنس دستمالی شده نمیدم.
آرمین با پوزخند روی لبش گفت
_من چیز بد برای تو نمیارم شاهرخ.
مرد که حالا فهمیده بودم اسمش شاهرخه سکوت کرد.با التماس به آرمین گفتم
_این کارو نکن،خواهش می کنم .
غرید
_ببند دهنتو .
_آرمین به خدا غلط کردم بیا از اینجا بریم.
صدای شاهرخ مو رو به تنم سیخ کرد:
_باشه،بسپرش دست زری خودت برو .
آرمین سری تکون داد و بازوم رو گرفت،داشت به سمت ساختمون می رفت که جلوشو گرفتم و گفتم
_چرا داری اینکارو می کنی؟
با فک قفل شده گفت
_چون از روز اول بهت گفتم حدتو بدون!گفتم اگه پا رو دم من بذاری زندگیتو جهنم می کنم.این عمارت و می بینی؟ اینجا جهنم توئه مطمئن باش خیلی بدتر از من باهات رفتار می کنن… راه بیوفت…

با التماس گفتم
_ببخشید،قول میدم دیگه عصبانیت نکنم،فقط منو نذار اینجا خواهش می کنم ..
خونسردانه پوزخندی زد و گفت
_دیره خانم کوچولو .
دوباره بازوم رو گرفت و بی توجه به التماسام منو به سمت ساختمون برد. در رو باز کرد و داد کشید
_زری… بیا اینجا…
به دقیقه نکشید زن نسبتا چاقی به سمتمون اومد و گفت
_بفرمایید قربان .
آرمین بازوم رو ول کرد و رو به زری گفت
_این تحویل تو فقط…
سرشو نزدیک به صورت زری برد و چیزی گفت که نشنیدم .زری نگاهی مردد بهش انداخت و گفت
_من که حریف آقا نمیشم ولی چشم.
آرمین گفت
_اگه خبری شد به من زنگ بزن .
زری سر تکون داد،آرمین نیم نگاهی به سمت من انداخت و خواست بره که با نفرت گفتم
_خیلی پستی آرمین،ازت متنفرم.
لحظه ای ایستاد اما در عمارت رو باز کرد و بدون اینکه برگرده رفت .
اشکم سرازیر شد ،چقدر دیگه باید دست به دست می گشتم؟خدایا من چرا نمی میرم؟
زری دستش و پشت کمرم گذاشت و گفت
_بریم اتاقتو نشون بدم .
دستشو پس زدم و گفتم
_بکش کنار،مرده شور همتونو ببرن…

انگار براش مهم نبود که چی شنیده،بازومو گرفت و منو به سمت پله ها کشوند در یه اتاقی و باز کرد و تقریبا پرتم کرد داخل که با عصبانیت گفت
_هوی… چته وحشی؟
در و بست… نگاهی به اطراف انداختم. یه اتاق نسبتا بزرگ.با دیدن پنجره به سمتش رفتم یه پنجره ی بزرگ که پشتش بالکن بود.
پنجره رو باز کردم و به بالکن رفتم،دقیقا رو به همون جایی باز میشد که شاهرخ بساط کرده بود منتهی الان خبری از دخترها نبود و فقط خودش بود و آرمین.
با دیدنش نفرت تمام وجودم رو پر کرد.خواستم برگردم که حرفاش کنجکاوم کرد
_ من اونو واسه عیش و نوشت نیاوردم شاهرخ پس رو مخم راه نرو،حق نداری بهش دست بزنی .

شاهرخ با خنده ی چندشی گفت
_اما واسه یه شب که می ارزه،حالا من نه…ولی من کسیو مفت نگه نمی دارم.اینم که جنس دست دومه.
آرمین با تحکم گفت
_اگه نمی تونی خودتو و اون وامونده رو کنترل کنی می برمش،چون اگه بفهمم دستت بهش خورده می دونی ساکت نمی مونم.

_یادت رفته کی رئیسه؟
آرمین با پوزخند گفت
_من زیردست تو نیستم شاهرخ من حتی بندگی خدا رو هم نمی کنم تو که دیگه جای خود داری پس پا رو دم من نذار،می دونی که قیچیم برای قطع کردن همون پات تیزه پس حرفامو از مخت در نیار .

حرفش و زد و منتظر جواب نموند. ملتمس نگاهش کردم… برای لحظه ای ایستاد و بعد برگشت و به من نگاه کرد.
اخمی کردم و به اتاق رفتم… خودمو روی تخت پرت کردم و با گریه بالش و جلوی صورتم گرفتم.لعنت به تو آرمین
* * * * *
با ترس از خواب پریدم… نگاهی به اطراف انداختم.همه جا تاریک بود کمی فکر کردم تا فهمیدم کجام .
خدایا من چه راحت خوابیده بودم؟اگه اون پیرمرده من رو هم مثل اون دخترا یه رقصنده کنه چی؟ یا اگه نصف شب بیاد بالای سرم چی؟
اصلا اگه منو بکشه تا اعضای بدنمو بفروشه چی؟

با ترس بلند شدم و به سمت پنجره رفتم بازش کردم و از اونجا به پایین تراس نگاه کردم. چند تا نگهبان اونجا کشیک می دادن و اگه خودمو پرت می کردم بدون شک می فهمیدن.
سرم و بلند کردم و نگاهم به پشت بوم افتاد… بالا رفتن ازش محال بود اما تنها راهی که داشتم همین بود.

پام و روی میله ی تراس گذاشتم و از اونجا دستم و بند لبه ی سایه بون کردم. مرزی تا افتادن نداشتم اما به سختی خودم رو بالا کشیدم… اوضاع سخت تر شد،سایه بون از جنس فلز بود و هر قدمی که بر می داشتی صدا میداد. دو تا نگهبان دقیقا روبه روی این اتاق ایستاده بودن که اگه سر برمی گردوندن قطعا منو میدین و فاتحه ام خونده میشد .
لبم و به دندون گرفتم و اولین قدم و برداشتم،از حالت شیب شده ش هر آن احتمال می دادم که بیوفتم و به رحمت خدا بپیوندم اما برای نجات خودم باید می جنگیدم.
قدم دوم رو برداشتم،به این ترتیب،سوم و چهارم و پنجم… فقط دو قدم دیگه مونده بود که برسم اما از شانس بدم پام رو درست جایی گذاشتم که آهنش فرو رفت و صدای بدی داد .
هر دو نفرشون به سمت من برگشتن و یکیشون گفت
_دختره داره فرار می کنه.
با ترس دستم رو بند لبه ی پشت بوم کردم،نگهبانا به سمت رفتن که مطمئنم راه پشت بوم بود… اگه عجله نمی کردم بیچاره می شدم.
خودم رو به سختی بالا کشیدم و از روی دیوار پریدم،در پشت بوم باز شد ..
قبل از اینکه برسن خودم رو توی پشت بوم خونه ی بغلی پرت کردم و بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم شروع به دویدن کردم.
بعضی جاها می پریدم و بعضی جاها خودمو بالا می کشیدم… فقط می دونستم که دارم کم کم می بازم…
روی چهارمین پشت بوم،فهمیدم که فاصله با پشت بوم خونه ی بعدی خیلی زیاده. ارتفاع هم تا پایین خیلی زیاد بود .
چشمامو بستم و با شمارش سه دل و به دریا زدم و پریدم که جیغم به هوا رفت .

فکر کنم پام قطع شد… اون دو تا غول پیکر از بالا داشتن به من نگاه می کردن… بی توجه به درد پام بلند شدم و شروع به دویدن کردم…
بالاخره به خیابون اصلی رسیدم و خودم رو جلوی یه ماشین پرت کردم… یاد شب عقدم با طاهر افتادم که خودم رو جلوی ماشین آرمین پرت کردم.

ماشین نگه داشت و یه نفر ازش پیاده شد… باورم نمیشد اما اون لحظه با دیدن آرمین حس کردم عزرائیل رو دیدم چون وحشت زده بهش خیره شدم…

با ناباوری گفت
_تو فرار کردی؟

با ترس قدمی به عقب برداشتم و شروع به دویدن کردم اما به خاطر پام خیلی زود بهم رسید و بازوم و گرفت

برگشتم و با عصبانیت گفتم
_ولم کن بی غیرت.
فشار دستش دور بازوم بیشتر شد،با فکی قفل شده گفت
_ تو این وقت شب اینجا چه غلطی می کنی؟
_فرار کردم که چی؟
_فرار کردی که کجا بری؟
_هر جا برم بهتر از جهنمیه که تو منو توش انداختی،خدا لعنتت کنه آرمین من آدمی به پست فطرتیه تو ندیدم.
_منم آدمی به لجبازیه تو ندیدم… سوار شو
نگاهم به اون دو تا نگهبان افتاد که داشتن به این سمت میومدن… آرمین هم رد نگاهم رو دنبال کرد… از غفلتش استفاده کردم و با زانو ضربه ی محکمی به بین پاش زدم که آخی گفت و دستش شل شد
خودم و عقب کشیدم و با درد شدیدی توی ناحیه ی پا شروع به دویدن کردم.
صدای عصبانی آرمین و شنیدم که به اون دو تا گفت
_بگیرین این دختره ی احمق و
با ترس می دویدم که همون لحظه صدای شلیک اسلحه رو شنیدم و تیر درست کنار پام فرود اومد.
با ترس جیغ کشیدم و روی زمین افتادم.
تیر به پام نخورده بود اما زهره ترکم کرد،برگشتم و با دیدن اسلحه ی دست آرمین نفرت تمام وجودم و پر کرد .
به سمتم اومد و بازوم رو محکم کشید که داد زدم
_ولم کن عوضی…
غرید
_خفه شو راه بیا.
منو دنبال خودش کشوند و وادارم کرد توی ماشین بشینم.
خودشم سوار شد و پاش و روی پدال گاز فشرد .
بوی الکل توی ماشین می پیچید و از شیشه ی خالی معلوم بود حسابی زهر ماری کوفت کرده
با لحن عصبانی گفتم
_وقتی تا خرخره مست کردی منو سوار ماشین نکن من قصد مردن ندارم.
_ببند دهنتو .
_چرا؟ اتفاقا می خوام باز کنم ببینم این سری می خوای چه غلطی بکنی؟اون یارو و نگهباناش که سهله دست و پامم ببندی من باز فرار می کنم و تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی .

نگاهم کرد،کم کم لبخند محوی روی لبش نمایان شد و لبخندش رفته رفته پررنگ شد و با صدای بلند خندید
حیرت زده گفتم
_به چی می خندی؟
ماشین و کناری نگه داشت و با خنده گفت
_تو واقعا احمقی. داری با کسی دهن به دهن می ذاری که می تونه با یه گلوله خلاصت کنه .

واقعا می تونست؟
خودش ادامه داد
_من اون قدرا هم آدم صبوری نیستم،روز اول بهت گفتم دختر خوبی باش تا بهشت و ببینی یا هم سرکشی کن و خودت و توی جهنم بنداز،تو هم راه دوم و انتخاب کردی… جهنم اصلیت خونه ی شاهرخ نیست،بماند که اون رحمی به دخترا نداره ولی من هنوز جهنم اصلی رو نشونت ندادم.کنجکاوی ببینی؟

ساکت شدم،لعنت به تو اگه گریه کنی هانا…
نگاهمو ازش گرفتم و با صدایی که می لرزید گفتم
_خیلی پستی!
_برگرد منو نگاه کن!
اعتنایی نکردم… دستشو زیر چونم گذاشت و وادارم کرد که برگردم
با نفرت نگاهش کردم که گفت
_می خوام زن قانونیم شی،واس خودم شی!
متحیر نگاهش کردم که گفت
_فردا شب یه مهمونیه بزرگه… می خوام اونجا اعلام کنم زنمی.
چشمام داشت سیاه می شد. خدایا عذاب بیشتر از این که زن روانی مثل آرمین بشم؟ دلم به شناسنامه ی پاکم خوش بود که اونم قرار بود سیاه بشه.
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم
_هرگز!درسته که منو خریدی اما حق نداری عقدم کنی.من یه روزی بدهیم و میدم و از شرت خلاص میشم.تو نمی تونی با اون عقد منو اسیر خودت کنی. این اجازه رو بهت نمیدم.

با صدایی کشدار از زور مستی گفت
_کی ازت اجازه خواست کوچولو؟هر چند مالی نیستی…آدم و به اوج نمی بری،جز پاچه گرفتن هم کاری ازت بر نمیاد ولی متاسفم که ستاره تو رو دیده و من باید به همه نشون بدم زن منی.

باید حدس می زدم دردش ستاره ست…
دستش رو جلو آورد و روی گونه م کشید که با نفرت سرمو عقب کشیدم… با خنده ی کم رنگی گفت
_شانس آوردی که پشیمون شدم… تو لقمه ی چربی هستی اما نباید دست شاهرخ بیوفتی.

صورتم جمع شد و گفتم
_ ازت متنفرم!
صاف نشست و استارت زد با خونسردی گفت
_به نظرم نباش! خوب نیست یه دختر شب قبل از ازدواج اینو به شوهرش بگه.
با نفرت بیشتری گفتم
_ توی دانشگاه به همه نشون میدم چه آدم لاشی و کثافتی هستی.
_کار خلاف شرع نکردم که آبرومو ببری. می خوام مالمو عقد خودم کنم.قبل از تو هم خودم به همه میگم این دختر عروس منه اوکی؟
_تو اسلحه داری!
با خونسردی جواب داد
_مجوز داره،خوب بعدی…
_ عمارت شاهرخ نرمال نیست،اون همه نگهبان و دختر…
_به من ربطی نداره خونه ی اونه نه من ،حرف دیگه ای داری؟
باز هم لال شدم،بالاخره ازت یه مدرک محکم پیدا می کنم آرمین تهرانی… اون موقعست که توپ توی زمین من میوفته

****
باز صداش بلند شد:
_حاضر نشدی؟
اشکامو پاک کردم…لعنت به تو آرمین،امروز بدترین روز زندگیم بود. فکر کنم بدبخت ترین عروس دنیام!
ای کاش شبی که از پای سفره ی عقد فرار کردم گیر هر کسی میوفتادم الی آرمین یه نامرد به تمام معنا !
امروز من عروس همین آدم نامرد شدم و از این به بعد زندگیم تباه بود،خودم اینو می دونستم.
دوباره صداش و بلند کرد
_چی کار می کنی اون بالا یک ساعته؟
نگاهم و به لباسم دوختم… واقعا این لباس سلیقه ی من نبود چطور باید می پوشیدمش؟
یه پیراهن با آستین های بلند توری که قد کوتاهی داشت و همراه با یه ساپورت گذاشته شده بود .
اون می خواست از من یه برده ی حلقه به گوش بسازه،منم حاضر بودم بمیرم و برده ی این آدم نشم… حالا که به زور عقدم کرده منم زندگیش و جهنم می کنم.

از جام بلند شدم و به سمت کمد لباس هام رفتم،پیراهنامو زیر و رو کردم و آخر دستم به سمت لباس قرمز دکلته م رفت ..
بالاتنه ی پیراهن پرکار بود و دامن کوتاهی داشت… در حالت عادی اصلا این لباس رو نمی پوشیدم اما امشب با خودمم لج کرده بودم .
به جای پیراهنی که آرمین داده بود اونو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم. چون آرمین از آرایشش بدش میومد ملیح آرایش کردم و ژر قرمزم رو توی کیفم انداختم.
مانتوی و ساپورتی پوشیدم و بعد از پوشیدن شال از اتاق بیرون رفتم .
آرمین با دیدنم با عصبانیت گفت
_یه ساعت چه غلطی می کنی؟ دیر شد
بدون اینکه جواب بدم از خونه بیرون زدم و به سمت ماشین رفتم و بی اعتنا به آرمین سوار شدم.
از قدم های بلندش معلوم بود عصبانیه،زیر چشمی نگاهش کردم. به لطف لباس های مارکش خیلی خوشتیپ شده بود،هر چند اگه از حق نگذریم مرد جذابی بود،هم هیکلش هم چهره ی مردونش… ولی اخلاق گندش همه ی اونا رو از بین برده بود .
سوار شد و درو محکم به هم کوبوند .حرص بخور جناب استاد حرص بخور… انقدر حرص بخور تا بمیری و راحت بشم .
ماشین و استارت زد و راه افتاد،می دونستم همه ی اینکارا به خاطر ثابت کردن خودش به ستارست می خواست نشون بده خوشبخته اما من امشب حالیت می کنم که بازیچه ی دست تو نیستم.
کل راه نه من حرف زدم و نه اون . مهمونی توی باغ بزرگی بود که انگار نصف شهر اونجا حضور داشتن. از ماشین که پیاده شدم صداش و شنیدم
_صبر کن.
به سمتم اومد و دستم و گرفت ….. با انزجار خواستم دستم و پس بکشم که محکم فشار داد و غرید
_حرفام و که یادت نرفته؟
با نفرت نگاهش کردم که دستم رو کشیدو به سمت ساختمون برد

وارد که شدیم با دیدن اون جمعیت حالم به هم خورد.
یکی برای گرفتن وسایلمون اومد و من ازش خواستم که منو به یه اتاق ببره ،حداقل چند لحظه ای از آرمین جدا می شدم.
وقتی خواستم برم لحظه ی آخر زیر گوشم گفت
_ پشت چشماتم از اون سگ مصبا پاک کن هزار بار گفتم من از این مزخرفات دوست ندارم

بدون اینکه چیزی بگم دنبال خدمتکار به اتاق رفتم…
مانتوم رو در آوردم و یه لحظه از پوشیدن اون لباس پشیمون شدم. جمعیت زیادی اونجا بودن و مطمئنا با این لباس دکلته که اندامم رو کامل نشون میداد شب عذاب آوری داشتم.
ساپورتم رو از پام در نیاوردم…رژ لب قرمزی که آورده بودم و روی لب هام مالیدم و بعد از برداشتن کیف دستیم از اتاق بیرون رفتم… آرمین درحال حرف زدن با یه پسره بود،به سمتش رفتم… هنوز بهش نرسیده بودم پسره ازش فاصله گرفت.
برای یه لحظه سرش رو برگردوند و با دیدن من خشکش زد… با ناباوری به سر تاپام نگاه کرد.
کنارش ایستادم و با حفظ ظاهر گفتم
_چیه؟خوشگل شدم ؟
خشم توی چشماش شعله کشید… با فکی قفل شده خواست حرفی بزنه که نگاهش جایی ثابت موند.
برگشتم،ستاره بود که به مات ما مونده موند…
دستی دور کمرم پیچیده شد و به هیکل تنومند آرمین چسبیده شدم.
کنار گوشم آهسته ولی با خشم گفت
_ همین الان گم میشی مانتوتو می پوشی و صورتتو پاک می کنی
به ظاهر خندیدم و گفتم
_من هر کاری دلم بخواد می کنم می دونی چرا؟ چون دلم می خواد. .
سرش رو ازم فاصله داد… حالا نگاهش توی نگاهم قفل شده بود
این چهره ی کبودش رو هر کی می دید می فهمید داره از عصبانیت می میره.
نگاهش از روی لب هام به روی شونه ها و بالاتنه ی نیمه برهنه م سر می خورد
انگار تحملش رو از دست داده بود،می خواست حرفی بزنه که صدای ضریفی گفت
_فکر نمی کردم اینجا ببینمت.
هر دومون به سمت ستاره برگشتیم
آرمین به ظاهر خونسرد گفت
_سلام… چه طور انتظار نداشتی؟شایان رفیق منم هست.
ستاره با پوزخند گفت
_ آدم به رفیق خودش شک نمی کنه…اونم چنین شکی ..
آرمین سکوت کرد،ستاره نگاهی از سر تا پام انداخت و با طعنه گفت
_تا اونجایی که من می دونم کسی با لباس نیمه ٱستین و آرایش آنچنانی حق نداره کنارت وایسته.

پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم… کلید انداختم،شرط می بندم آرمین حتی حالیش نشده که من نیستم،آخه یه بشر چقدر می تونه از شعور کمی برخوردار باشه؟
لعنت بهش که طاقت نیاورد نقش بازی کنه و سریع وا داد…حتی یه زنگ هم نزد تا ببینه کجا غیبم زده.
فقط به امید اون روز پیش میرم که آرمین رو زمین بزنم… طوری هم زمین بزنم که با چشم خودم خورد شدنش رو ببینم .
به اتاقم رفتم و فقط مانتوم رو در آوردم… بدون عوض کردن لباسم خودم رو روی تخت پرت کردم و جد آباد آرمین رو با فشحام جلوی روم آوردم.
انقدر ازش عصبانی بودم که اگه یه چاقو دستم می دادن قطعا می کشتمش.
انقدر توی دلم نفرینش کردم که نفهمیدم کی خوابم برد

* * * * *
با احساس خیسی گردنم چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای قرمز آرمین بود…
از قیافش معلوم بود مست کرده،با لحنی کشیده گفت
_توله سگ گوه خوردی با این ریخت و قیافه کنار من وایستادی.
حتی نا نداشت دعوا راه بندازه اما با اون زبون نیش دارش ادامه داد
_جرت میدم تا بفهمی بازی با آرمین یعنی چی!من به گور بابام بخندم از این ریخت و قیافه خوشم بیاد.
خواب به کل از سرم پرید… پسش زدم اما تکون نخورد.با حرص گفتم
_جمع کن خودتو آرمین…برو گمشو همون قبرستونی که تا الان توش بودی همونجا نعشه شو نه روی من .

صدادار خندید و گفت
_روت پول دادم،مال منی،زن منی دلم می خواد رو تو لش کنم حرفیه؟
_من به گور بابام بخندم زن تو باشم،اگه مجبور نبودم صد سال قبول نمی کردم اسم توئه یه لقبای دائم المست روم باشه.

بازم خندید و گفت
_کمتر مزه بریز بچه مگه نمی دونی واسه چی اینجایی؟پس کارتو بکن.
خواست سرشو پایین بیاره که ضربه ای به شکمش زدم و با یه غلط از زیر دستش فرار کردم.
صداش با عصبانیت به گوشم رسید
_ به ذات خرابت لعنت هانا!
دمر روی تختم خوابید… عصبانی تر از خودش گفتم
_برو بیرون از اتاقم.
_نمیرم،خونه ی خودم هر جا حال کنم می خوابم
کارد می زدی خونم در نمیومد .. با خشم به اون هیکل گنده ش که کل تختم و اشغال کرده بود نگاه کردم.
دستش رو بالا گرفت و گفت
_ بیا اینجا کاریت ندارم…من عادت ندارم بغلم خالی باشه.
غریدم
_مرده شور اون بغلتو ببرن.
از اونجایی که آدم خیلی گندی بودم و اگه می رفتم جای دیگه تا فردا صبح خوابم نمیبرد و از اونجایی که کلاس داشتم و صبح زود باید بیدار میشدم ناچارا گوشه ی تخت دراز کشیدم.

این بار من به جای آرمین با لبخند ملیحی جواب دادم
_من هرکسی نیستم عزیزم،لطفا فکرای بیخودتو بیان نکن.
ستاره بدون اینکه به روی خودش بیاره جواب داد
_قبل از دروغ گفتن طرفت رو بشناس این آقایی که کنارت ایستاده رو انقدر خوب می شناسم که می فهمم وقتی رنگش کبوده دردش چیه!
رو به آرمین ادامه میده:
_خدمتکار خونتونو آوردی اینجا که حرص منو در بیاری؟
از عصبانیت چشمام کور شد…غریدم
_به کی میگی خدمتکار عوضی؟
خواستم به سمتش حمله کنم که آرمین بازوم رو گرفت و گفت
_عزیزم نیاز نیست به خاطر حرف هر کسی از کوره در بری…
رو به ستاره با خونسردی ظاهری گفت
_ لطفا حدت و بدون.نمی خوام خانومم به خاطر حرف های صدمن یه غاز تو اعصابش بهم بریزه .

ستاره با طعنه گفت
_خانومت؟
دلم می خواست این دختره ی عوضی رو خفه کنم… برعکس من ظاهر خیلی خونسردی داشت و انگار آرمین از زنای خونسرد بیشتر خوشش میومد چون من عشقو خیلی خوب توی چشماش می دیدم.
خواست جواب بده اما پشیمون شد،دستم و ول کرد و بازوی ستاره رو گرفت و دنبال خودش به بیرون کشید.
هاج و واج نگاهش کردم… باورم نمیشد این بشر انقدر بیشعور باشه… منو بین این همه آدم غریبه ول کرد و رفت .
کارد می زدی خونم در نمیومد…
به اتاق برگشتم و مانتو و شالم رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم،خواستم از باغ هم خارج بشم که صدای آرمین توجهمو جلب کرد .
دنبال صدا رو گرفتم و اون و ستاره رو زیر یه درخت دیدم. مخفیانه نگاهشون کردم…ستاره گفت
_ ته عشقت این بود که بری یه دختر دیگه رو بگیری؟پس چرا نامزدی منو بهم زدی؟
آرمین با عصبانیت بازوهاشو گرفت و گفت
_چرا انقدر خری؟ها؟کم تو رو خواستمت؟کم عاشقت بودم؟
ستاره عصبانی گفت
_من چی؟مگه من کم عاشقت بودم که با دوبار دیدن منو شایان فکر کردی با رفیقت ریختم رو هم . احمق اون همون موقع هم واسه آنا جون میداد من داشتم کمکش می کردم به عشقش برسه تو چیکار کردی؟ خیلی راحت دو تامونو انداختی توی سطل آشغال… الانم دور و اطراف من نباش بذار زندگیمو بکنم..

اولین باری بود که آرمینو انقدر در مونده می دیدم. نالید
_پس تکلیف دل واموندم چی میشه که هنوز پی تو میره؟
نفسم بند اومد.ستاره ساکت شد و آرمین خیره نگاهش کرد .
دستش رو بالا برد و روی گونه ش گذاشت…من همیشه نگاه عصبانی آرمین رو دیده بودم اما الان داشت با حالت خاص و قشنگی به ستاره نگاه میکرد .
درست مثل همون شب حسادت کردم…ستاره واقعا خوشبخت بود که مردی مثل آرمین این طوری شیفته ش بود .
هر دو شون ساکت بودن تا اینکه آرمین گفت
_من هنوزم خاطر تو میخوام..
حرفش و زد و با عشق لب های ستاره رو بوسید.
دیگه نتونستم طاقت بیارم و صورتم و برگردوندم
حس خیلی بدی داشتم…نتونستم اونجا بمونم و با قدم های بلند از باغ بیرون رفتم.

صبح با صدایی چشم باز کردم،انگار که ارمین بیدار شده بود…
با خستگی بلند شدم که در اتاق باز شد…آرمین حاضر و آماده با همون اخم همیشگیش نگاهی بهم انداخت و گفت
_اگه با من میای زود باش!
مثل خودش اخم کردم و گفتم
_با تو نمیام،برو!
به جهنمی زیر لب گفت و از اتاق بیرون رفت…به حرص به سمت دستشویی رفتم و مثل همیشه آرایش کردم و بعد از حاضر شدن از خونه بیرون زدم.
کل راه از اینکه یا آرمین نرفتم پشیمون شدم چون تاکسی نبود و اتوبوس تا حد مرگ شلوغ بود…
خری هانا وبا ماشین های آخرین سیستم آرمین می رفتی و این خفت و تحمل نمی کردی.
به زحمت رسیدم و به سمت کلاسم رفتم،باز همه یه جوری نگام می کردن و به خاطر حرف اون روزم می خواستن یه تیکه ای بپرونن.اما من اصلا به روی مبارکم نیاوردم…
ریلکس نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد،شماره ی آرمین بود…جواب دادم که صدای عصبانیش توی گوشم پیچید:
_ بیا اتاقم.
لب باز کردم که صدای بوق اشغال بلند شد.
با عصبانیت تماس و قطع کردم،استاد اون ساعتمون اومد منم گوشی رو روی سایلنت گذاشتم و با خیال راحت مشغول گوش دادن به درسم شدم…
بعد از تموم شدن جلسه اولین نفر از کلاس بیرون زدم و به سمت اتاق ارمین رفتم اما نبود…
شونه ای بالا انداختم… همون لحظه کسی اسمم و صدا زد،نگاه کردم و با دیدن میلاد هیجان زده به سمتش رفتم… مثل قدیما نگاهم کرد و گفت
_حرف بزنیم؟
از خدا خواسته سر تکون دادم.
در یه کلاس و باز کرد و گفت :
_ بیا تو کلاس خالیه.
وارد شدم و اونم پشت سرم اومد تو .
درو که بست گفتم
_خیلی بیشعوری میلاد،چرا یهو عوض شدی؟من از تنهایی داشتم می مردم.
دستم و گرفت و روی یکی از صندلی ها نشوند،خودشم نشست و گفت
_ ببخشید نپرس چرا اون کارو کردم ولی منو ببخش باشه؟
_آرمین تهدیدت کرد مگه نه؟
با خشم غرید
_تف به ذاتش که دست رو نقطه ضعف آدما می ذاره.
با نگرانی گفتم
_چیکار کرد میلاد ؟
به چشمام زل زد و گفت
_می دونی که من از تمام دنیا یه خواهر دارم ؟
سری تکون دادم که گفت
_ بعد اون روز خواهرم و دزدیدن اما زود ولش کردن و از طریقشیه پیغام بهم رسوندن،اینکه اگه دست سر تو بر ندارم دو ماه دیگه توی همچین روزی سر قبر خواهرم گریه می کنم..

ناباور نگاهش کردم یعنی کار آرمین بود؟ چه سوال مسخره ای جز اون کار کی می تونست باشه.

_برای همین یهو سرد شدی آره؟
با تاسف سر تکون داد
_به خدا مجبور شدم. اگه با جون خودم تهدیدم می کرد بی شرف بودم اگه جا می زدم…
_پس چرا الان اینا رو میگی میلاد؟
_چون خواهرم دیشب پرواز داشت به خارج کشور،اونجا عمه م زندگی می کنه مراقبشه،می تونستم منم برم به خاطر تو نرفتم.

با لبخند دستامو به هم کوبیدم و گفتم
_چه خوب فکر کردم دیگه دوستم نداری.

دماغمو کشید و گفت
_مگه میشه تو رو نخواست؟درباره ی تهرانی هم نگران نباش دنبالشم،به زودی یه آتویی ازش می گیرم.چون وقتی خواهرم و گرفتن گفت یه باند بزرگ بودن من شک ندارم این یارو یا قاچاقچیه یا مافیا…ولی بد نگرانتم هانا بلایی سرت نیاره.

خودمم یه لحظه ترسیدم،از آرمین دیوونه هیچ کاری بعید نبود.
گفتم:
_نگران نباش من می تونم گلیم خودمو از آب بیرون بکشم فقط الان باید برم کلاس دارم…

سر تکون داد و گفت
_منم باهات میام…
در کلاس و باز کردم،چشمم به آرمین افتاد در حالی که داشت با تلفنش حرف می زد به سمت اتاقش رفت….
برای یه لحظه سرش برگشت و نگاهش به من افتاد.همزمان میلاد هم از کلاس بیرون اومد…

با فکی قفل شده نگاهش رو بین ما چرخوند و با چشم اشاره کرد به اتاقش برم،میلاد هم فهمید و گفت
_نرو هانا…
برگشتم سمتش و گفتم
_اگه نرم عصبانی تر میشه،نگران نباش من از پس خودم بر میام.
با شک و دو دلی نگام کرد اما ناچار شد قبول کنه.
به سمت آرمین که حالا به اتاقش رفته بود رفتم…داخل که شدم بی مقدمه گفت
_من با تو چیکار کنم؟
سعی کردم خونسرد باشم و گفتم
_ اگه هیچ کاری باهام نداشته باشی ممنون میشم چون واقعا ازت بدم میاد.
به موهاش چنگ زد و گفت
_تو کلاس با اون بچه سوسول چه غلطی می کردی؟
بی فکر گفتم
_همون کاری که تو توی باغ با ستاره جونت می کردی.
چند لحظه ای بهم نگاه کرد تا معنی حرفم و فهمید…خودمم فهمیدم گند زدم.
به سمتم اومد و روبه روم ایستاد،گفت:
_دل و جرئت پیدا کردی.یادت رفته من چیکارتم؟
با خونسردی گفتم
_یادت رفته مجبور شدم باهات ازدواج کنم پس این حرفا رو جمعش کن.
با حرص سر تکون داد و گفت
_وقتی من صدات می زنم نمیای و با اون هفت خط تو کلاس خالی قرار می ذاری و گه خوریاتو با افتخار جلوی شوهرت میگی اینطوره؟

ساکت موندم،با عصبانیت بیشتری ادامه داد:
_فکر کردی من ساده از کنارت می گذرم؟بیچارت می کنم هانا.مثل سگ التماسمو می کنی.

با پوزخند گفتم
_من هیچ وقت التماس تو یکی و نمی کنم،چیزی برای از دست دادن ندارم جناب تهرانی جز یه جون که اگه بگیری یا نه فرقی برام نداره.

قدمی بهم نزدیک شد و روبه روم ایستاد،از نگاهش ترسیدم اما به روی خودم نیاوردم.
سرش رو خم کرد و مثل همیشه کوتاه لب هامو بوسید…حالم از این کاربلد بودنش بهم می خورد،از این که انقدر حرفه ای می بوسید…

اخمام و در هم کشیدم،به سمت در اتاقش رفت و قفلش کرد…آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_چیکار می کنی؟
هیچی نگفت،دوباره روبه روم وایستاد و چشمای قرمزش رو به چشمام دوخت.
یک قدم به عقب برداشتم که دستمو گرفت. روی مبل نشست و با کشیدن دستم وادارم کرد روی پاش بشینم… خواستم بلند بشم که به کمرم چنگ انداخت و گفت
_هیش…مگه نگفتی تو کلاس داشتی با اون حال می کردی،یه کم از اون حالی که به غریبه ها دادی به شوهرت بده.
به لب هام چشم دوخت…دستش و بالا آورد و دکمه ی مانتوم رو باز کرد.
نالیدم
_نکن آرمین کلاس دارم بخدا…
کشدار زمزمه کرد:
_اون وقتی که به یکی دیگه حال می دادی غصه ی کلاستو نمی خوردی!
همه ی دکمه هام و باز کرد و مقنعه مو از سرم کشید.دستش و لابه لای موهام برد و سرم رو نزدیک کرد،هیکل بزرگش مبل رو اشغال کرده بود و من هم تماما روی آرمین خم شده بودم.
دستش رو از زیر تیشرتم روی شکمم کشید و به سمت بالا برد…
لبمو به دندون گرفتم،دلم این نزدیکی و نمی خواست اما انگار مسخ شده بودم…آرمین در عین ترسناک بودن لذت عجیبی به آدم میداد،نوازش هاش،بوسیدن های کوتاهش… همه ماهرانه بود و تحریک کننده
کنار گوشم خمار لب زد:
_ رو من ولو نشو هانا،راضیم کن که قانع بشم به پولی که روت دادم می ارزی،نخواه که مثل یه جنس بنجل شوتت کنم دست رفیقام.

تمام احساس خوبم با این حرفش پر زد و اشک تو چشمم جمع شد…خواستم بلند بشم که محکم تر به کمرم چنگ انداخت و گفت
_نگو کاربلد نیستی که باور نمی کنم چند دقیقه پیش چطوری به دوست پسرت سرویس میدادی؟حالا یه کمم به شوهرت توجه کن…حالم خرابه،یه کمم منو آروم کن.

در حالی که بغض داشت خفم می کرد گفتم
_ولم کن…

چشماش از خماری زیاد رو به بسته شدن بود،یادم اومد گفت برای فراموش کردن ستاره با خیلیا خوابیده…منم یکی از همونا بودم،اما نمی خواستم باشم…به درک که منو خریده و هر بلایی بخواد می تونه سرم بیاره من نمی خواستم یه وسیله باشم.

دستمو روی سینه ش گذاشتم،فهمید می خوام بلند بشم و کمرم رو محکم تر گرفت… کشیده و خمار گفت

_اومدی که نسازیا!
با اشک نالیدم
_ولم کن آرمین.

این بار اشکامم دلش رو نسوزوند،سرش رو توی گردنم فرو برد و از زیر چونم تا پایین رو بوسید.
با حرفی که زد تمام تنم یخ بست

_با هر کی می خوای بلاسی بلاس اما تا وقتی که بخوام فقط باید منو سرویس بدی نه کس دیگه رو… دلم و که زدی برو با هر خری که دلت خواست،طلاقتو میدم.الانم کمتر آبغوره بگیر… رو اعصابم اسکی میری،بزنم به سیم آخر داغ اون دوست پسر سوسولتو به دلت می ذارم.

انقدر جدی گفت که مطمئن بودم تهدیدش رو عملی می کنه…ناچارا اشکم و پس زدم و دستم رو به سمت دکمه های بلوزش بردم…در حالی که نوازشش می کردم دو دکمه رو باز کردم که چند تقه به در خورد .

هول زده از جا بلند شدم…صدای میلاد رو از پشت در شنیدم
_هانا خوبی؟

نگاهی به آرمین انداختم،خودشو روی مبل رها کرد و با صدای کشیده ای گفت

_لعنت به هر چی خر مگس معرکه ست..چش نداره ببینه دو دقیقه حال می کنیم.برو بیرون اونو خفش کن،حواست باشه دکمه هاتم درست ببندی به اندازه ی کافی چشم همه در اومده.

با نفرت به چشمای بسته ش نگاه کردم… دکمه های مانتوم رو بستم و مقنعه م رو روی سرم مرتب کردم .

درو باز کردم،میلاد با نگرانی داشت بهم نگاه می کرد .

سرمو پایین انداختم و گرفته گفتم
_خوبم میلاد. نمی تونم سر کلاس باشم،میرم خونه.
بالافاصله گفت

_می رسونمت.
سری به طرفین تکون دادم
_نمی خواد،خودم میرم می خوام تنها باشم.

فهمید یه جای کارم می لنگه ولی دیگه حرفی نزد،فقط تا لحظه ی آخر با چشمای نگرانش بدرقه م کرد

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن