رمان عروس استاد پارت ۱۳

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

دستم و به کمرم زدم و گفتم
_تو که عاشقی چرا حال من و نمی فهمی؟
ترانه ترسیده از جاش پرید و مهرداد پوفی کرد و گفت
_یه دقیقه از دست شما آسایش نداریما یا اون نیم وجبی جیغ و داد میکنه یا تو یه جا یه گند جدید میزنی.یه دقیقه نشد با زنمون خلوت کنیم.
ترانه با چشم غره ای به مهرداد گفت
_چرا این جوری میگی بی حیا؟
پوفی کردم و گفتم
_بابا راه و باز کن من برم قول میدم تا سه روز ترمه رو نگه دارم مزاحم شما نشه خودمم که کلا محو میشم. بابا من یه غلطی کردم آرمین و لو دادم به قرآن بره زندان میمرم مهرداد اون وقت غصه میخوری که چرا حرفم و جدی نگرفتی.
با اخم گفت
_اون اذیتت کرده چرا انقدر نفهمی؟
_ترانه اذیتت کنه دست از دوست داشتنش می‌کشی؟ چپ نگاه نکن جواب من و بده.
سکوت کرد.ملتمس گفتم
_بذار سعیم و بکنم.به قرآن عشقت با چاقو تیکه پارت کنه باز تو با تیکه هات میدوئی دنبالش. بذار برم دنبالش مهرداد لطفا..
ترانه به ساق پای مهرداد کوبید و گفت
_بذار بره…بعدا پشیمونیش واسه جفت تونه.
انگار حرفام قانعش کرد سر تکون داد و گفت
_باشه برو حالا که میخوای خودت و بدبخت…
نذاشتم حرفش تموم بشه. به سمتش دویدم و بعد از بوسه ی محکمی که از گونه ش گرفتم گوشیم و برداشتم و از خونه بیرون زدم.
توی آسانسور شماره شو گرفتم و وقتی صدای نحس زن و شنیدم که گفت خاموشه تمام تنم از استرس پر شد.
حالا چه طوری با خبرش میکردم که مهرداد جاشون و لو داده؟
اون شب انقدر مست بودم که آدرس دقیقش رو هم یادم نمیومد.
از هتل بیرون دویدم به امید اینکه هنوز برای حمل محموله ش نرفته باشه.
تاکسی گرفتم و خودم و به هتلش رسوندم اما در کمال بدبختی فهمیدم از صبح برنگشته.
مثل مرغ سر کنده دور خودم پیچیدم و از همه سراغش و گرفتم اما هیچی به هیچی..
ناچارا شماره ی مهرداد و گرفتم.بعد از کلی بوق صدای گرفتش توی گوشم پیچید
_بله هانا؟
نفس بریده گفتم
_آ.. آدرس… آدرس ندارم. اون شب بهت گفتم کجا میرن؟یادم نمیاد؟
بی حوصله و گرفته گفت
_دیگه نگرد دنبالش هر چی بوده تا الان تموم شده رفته برگرد خونه یا بیام دنبالت کجایی؟
اشک از چشمم سرازیر شد و گفتم
_خودم میام.
تلفن و قطع کردم و با گریه روی مبل چرم توی لابی نشستم و سرم و بین دستام گرفتم.
خاک بر سرت هانا که گند زدی. آخه احمق تو که بدون اون نمیتونی زندگی کنی چرا لو دادیش؟
اگه بگیرنش و اعدامش کنن؟اگه فرار کنه و آواره بشه؟ اگه تیر بخوره؟اگه…
از جام پریدم
داشتم خفه می‌شدم اگه هوای آزاد بهم نمی‌خورد روانی میشدم
سرم و پایین انداختم تا کسی اشکام و نبینه
از هتل بیرون رفتم. شب بود اما هیچ اهمیتی نداشت.
شروع به راه رفتن کردم اما بیشتر از چند قدم نتونستم برم و در نهایت گریون یک گوشه از چمباتمه زدم و هق هقم اوج گرفت.
اون از من متنفر می‌شه.اون طوری که مهرداد گفت حکمش اعدامه اون وقت منم همراه آرمین میرم
نمیدونم چه قدر اون جا نشستم. در نهایت بوی عطر آشنایی زیر دماغم پیچید و صدای مردونه ای از بالای سرم گفت
_واس خاطر من این طوری مثل گداها نشستی و آبغوره می‌گیری؟این پول خوردا رو دیدی کنارت جمع ‌شده؟ راستش و بگو واسه خاطر منه یا شغل جدیدته که با اشکات پدر ملتم در بیاری؟

سرم و بالا گرفتم و با دیدن آرمین برق از سرم پرید. حتی توان تکون خوردن هم نداشتم.
با لبخند محوی گفت
_چشات چرا مثل بادمجون شده؟
با حیرت گفتم
_تو…
دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_زود… زود بلند شو یکی من و با تو ببینه آبرو برام نمی مونه. دماغش و نگاه.. مثل بچه ها…
نذاشتم حرفش و تموم کنه. خودم و توی بغلش پرت کردم و گفتم
_عوضی زنده ای؟
_چرا راه به راه مثل چسب می چسبی بهم؟هم خودت با جاسوس بازی حرفام و گوش میدی و به اون داداش دیوثت لوم میدی هم واسه من اشک تمساح می‌ریزی؟دماغ تو پاک نکن به لباس من.
متعجب به صورتش نگاه کردم. با طعنه گفت
_توی الف بچه فکر کردی می تونی من و دور بزنی؟ گنده تر از تو با نقشه های بین المللی نتونسته جاسوس کوچولو… سری بعد خواستی انتقام بگیری یه راه بهتر از پلیس پیدا کن.
با تته پته گفتم
_ی… یعنی تو…
وسط حرفم پرید
_یعنی من جون سختم باید یه فیلم برای خودم بسازم از پشت می خورم،از جلو میخورم،بابام.. ننم.. رفیقم.. زنم.. هر کی به ما می رسه یه خنجر میزنه اما میبینی؟پر زخمم اما می خندم من دهن هر کی باهام بازی کرده رو سرویس کردم و میکنم..
معنادار نگاهش کردم و گفتم
_قرار به صاف کردن باشه من باید دهن تو صاف کنم.چون که…
_باز ميخواي یه تومار گله کنی؟ بسه بابا خستم کردی بس غر زدی.
ازش فاصله گرفتم. با پشت دست اشکام و پاک کردم و گفتم
_باشه…خستت کردم،ازم متنفری،فکر کنم بهتره جدا…
با پشت دست ضربه ی آرومی به صورتم زد و گفت
_ادامه بدی محکم ترش و میخوری.موهات رنگ دندونات سفید بشه زن من میمونی.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_اون وقت تا وقتی موهام رنگ دندونام بشه تو میخوای انتقام بگیری؟
خندش گرفت و گفت
_همش انتقام نه… چیزای دیگه هم هست.
_مثلا؟
_می‌خوای حرف بکشی؟کور خوندی من تنها حرفی که میتونم بت بزنم اینه که حتی با وجود این قیافه ی تخمیت دلم لک زده اون هیکل گندت امشب لش کنه روم.دل تو هم که تنگمه بیا تا صبح از حضورم لذت ببر که تا شنبه باید ایران باشیم.اینجا زیاد بهت خوش گذشته ولی باید یادت بندازم جنابعالی دانشجویی.
خندیدم و گفتم
_باز قراره سر یه نمره پدرم و در بیاری؟ برام جالبه استاد هم خودت نمیذاری شبا درس بخونم هم فردا صبحش تو کلاس ضایعم میکنی.
با بدجنسی ابرو بالا انداخت و گفت
_وقتی مخ استاد دانشگاه تو می‌زنی باید فکر این روزاشم بکنی.عسلم.

* * * *
_شروع ترم جدید با خوش تیپ ترین استاد تا آخر ترم استاد تهرانی و ببینیم چه شود؟
_خدا رو چه دیدی شاید اومد ما رو گرفت به جان تو من حاضرم زنش بشم هوو هم سرم آورد عب نداره.
ابروهام بالا پرید. شیطونه می گفت بلند شو و یکی بخوابون زیر گوششون.
یکی شون با اون صدای مزخرفش گفت
_وای آره دقیقا لامصب خوشگلم نیست ولی یه جوری جذابه که آدم محوش میشه. فکر کن موقع س*ک*س چه قدر باحاله این بشر. مخصوصا هیکلش.

داغ کردم و از جام بلند شدم.برگشتم و با عصبانیت کله ی جفتشون و گرفتم. صدای جیغ و دادشون بلند شد و کل کلاس متعجب به من نگاه کردن.
صدام و بالا بردم و داد زدم
_شما مثلا اومدین دانشگاه یا چش چرونی و دنبال شوهر؟
یکی از دخترا موهاش و از زیر دستم کشید و عصبی داد زد
_به تو چه عوضی چته رم کردی؟
مقنعه اش از سرش افتاد این بار راحت تر موهاش و چنگ زدم اون یکی که فقط جیغ میزد و فحش میداد.
با حرص گفتم
_از این به بعد چشماتون می‌ندازین پایین فقط به درس گوش میدید نه اینکه راجع هیکل استادا بحث کنید فهمیدید؟
_این جا چه خبره؟
با صدای آرمین سکوت کل کلاس و برداشت. موهای دخترا رو ول کردم و غریدم
_بپوش مقنعه تو.
دختره عمدا نپوشید و با اشک تمساح گفت
_استاد مجد بی خود و بی جهت بهمون حمله کرد.
_بی خود و بی جهت؟فیلم نگیر جنابعالی جمع کن گوشیت و… خانم مجد چه خبره این جا؟
در حالی که صورتم قرمز شده بود گفتم
_یه دعوای دخترونه.
_چی چیو یه دعوای دخترونه استاد این روانی…
با چشم غره وسط حرفش پریدم
_شما مقنعه تو بکش جلو نا محرم نشسته
به آرمین نگاه کردم و گفتم
_شما که متأهلید بهتر نیست یه حلقه دست تون کنید که این دخترا یه کم دل به درس بدن؟
با حرفم همه متعجب شدن از جمله آرمین. اخمی کرد و با نگاه برام خط و نشون کشید. یکی از دخترا پرسید
_مگه شما زن دارید استاد.
برگشتم تا بگم بله داره خوبشم داره که صدای آرمین نذاشت
_این مسائل ربطی به بحث کلاس نداره. شما سه تا به همراه شما آقای سماوات که داشتی فیلم میگرفتی یک راست برید حراست.
متاسف نگاهش کردم. چه قدر این بشر پرو و بی چشم و رو بود؟
روی صندلیش نشست و گفت
_ایندفعه رو به خاطر اینکه شروع ترم جدیده می بخشم از سری بعد دعوا و مرافه نبینم..
شروع به تدریس کرد اما من تمام فکرم پیش مهرداد بود. هم با من قهر کرد هم با ترانه.
با من قهر کرد چون توی روش ایستادم و خواستم با آرمین بمونم. با ترانه قهر کرد چون بر خلاف خواسته ش پاش و توی یه کفش کرد که بیاد دانشگاه و اومد.
به هزار بدبختی حواسم را به درس جمع کردم و تا آخر کلاس فقط گوش دادم.
به محض خسته نباشید گفتن آرمین وسایلام و جمع کردم و از کلاس بیرون زدم اما همون جا با دیدن میلاد و زنش به همراه بچه ای که در آغوش داشت خشکم زد.
یک روز قرار بود با این بشر ازدواج کنم،چه قدر رویا بافی چه قدر آرزو.. همش دود شد و رفت هوا…
زن داشت و من و به بازی گرفت… اما میدونم دوستم داشت هیچ وقت به این شک نکردم.
اگه پای آرمین به زندگیم باز نشده بود شاید الان…
اشک تو چشمم نشست و برای ندیدن سریع برگشتم و آرمین رو مقابل خودم دیدم.
با دیدن اشکام اخمی کرد و معنادار به صورتم زل زد

لب گزیدم و سریع اشکم و پاک کردم و با سرعت از کنارش عبور کردم.
دقیقه ای نگذشت که گوشی توی جیبم لرزید. میدونستم آرمینه و نمیخواستم جواب بدم اما جواب ندادنم عصبی ترش می‌کرد.
ناچارا دست توی جیبم کردم و گوشیم و در آوردم. تماس و که وصل کردم فقط دو کلمه شنیدم
_بیا اتاقم.
ازش به خاطر ماجرای سر کلاس دل خوشی نداشتم از طرفی حال بازجویی شدن رو هم نداشتم خواستم از برم سلف که چشمم بهش افتاد و بدی ماجرا اون دختر ترم اولی ریزه میزه ی کنارش بود و نگاه آرمین که زوم روی صورتش شده بود و بعد از اون هر دو به اتاقش رفتند..
پاهام ناخواه دنبالشون کشیده شد.
از در نیمه باز اتاقش سرکی کشیدم و صدای آرمین رو شنیدم که گفت
_تنها زندگی میکنی؟
نفسم بند اومد دختره جواب داد
_آره اومدم تهران خوابگاه جا نداشت مجبور شدم با چند نفر همخونه بشم برای خرجمم خودم کار می کنم.
هزار تا فکر بد به سرم هجوم آورد. آرمین با جدیت گفت
_برات خونه می‌گیرم.لازمم نیست دیگه کار کنی شماره حساب بده هر ما به اندازه ی مخارجت برات واریز میکنم.
نتونستم تحمل کنم و وارد شدم. حرف توی دهنم ماسید و با خشم خواستم دهنم و باز کنم که آرمین زودتر گفت
_معرفی می کنم،هانا… همسرم.
خشکم زد. دختره متعجب گفت
_مگه زن دارید؟
آرمین سر تکون داد و گفت
_مدتی میشه.
دختر نگاه خریدارانه ای بهم انداخت و گفت
_دو روز پیش داشتم با عمو حرف میزدم بهم نگفت ازدواج کردی.
آرمین با طعنه گفت
_عموت خبر نداره هفت ساله ریختش و ندیدم
سر در نمیاوردم چی به چیه. آرمین که فهمید گفت
_هانا این دختر عمومه متاسفانه فرار کرده اومده تهران.
یک تای ابروم بالا پرید و لبخند روی لبم نشست. دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم
_خوشبختمم
با لبخند دستم و فشرد و جواب داد
_همچنین…خوب پسر عمو من دیگه میرم لطفا به گوش بابام نرسون که این جام وگرنه باز فرار میکنم.
آرمین سر تکون داد و گفت
_باشه،خونه پیدا کردم بهت زنگ میزنم از کارتم استعفا بده.
دختره به خاطر حضور من چیزی نگفت و بعد از خداحافظی رفت.
خیالم که راحت شد گفتم
_من میرم س…
بازوم و کشید و اون روی سگیش و نشونم داد
_هنوز دوستش داری؟
خودم و زدم به اون راه و گفتم
_کیو؟
_همونی که با دیدن تولش غم دو عالم ریخت تو چشات؟خیره نگاه نکن جواب من و بده هنوز خاطرخواهشی؟
آروم گفتم
_نه.
_دروغ نگو به من..سرت و ننداز پایین که میزنمت.
نفسم و حبس کردم و بالاخره حرفی که تو دلم بود و زدم
_من بچه میخوام.

به صورتش نگاه کردم و وقتی نفس حبس شده و پوست قرمز رنگش رو دیدم گفتم
_آرمین من فقط…
وسط حرفم پرید :
_و اگه من نخوام؟
جا خوردم،در پی پیدا کردن جواب گفتم
_تو… تو چرا؟ چرا نباید بچه بخوای؟
نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی می‌کرد از کوره در نره گفت
_جواب سؤال منو بده،اگه من بچه نخوام و هیچ وقت دلم نخواد بچه ای بهت بدم چی؟
سکوت کردم. ادامه داد
_تو هر روز با دیدن توله ی این و اون هوس بچه داشتن به سرت میزنه؟
از خشمی که توی چشماش شعله می کشید ترسیدم.
جلو رفتم و گفتم
_چرا انقدر عصبی شدی؟قبول الان آمادگی نداریم…منم تا وقتی کامل اون کوفتی و ترک نکنم چنین اقدامی نمیکنم اما بعدش چی؟
خشمش فوران کرد و داد زد
_بعدش هیچی نمیشه فهمیدی؟اگه فکر می‌کنی توله ی بقیه خاره تو چشمت گورت و گم کن و برو چون من هیچ وقت هیچ بچه ای به تو نمیدم.
دلخور از داد و بیدادش نگاهش کردم و خواستم برم که مچ دستم و گرفت سرش رو از پشت نزدیک گوشم آورد و با خشم توی کلماتش پچ زد
_تا وقتی با منی بچه ای در کار نیست اما فکر نکن بری با یکی دیگه… اسمم روته کسی تخم‌ش و نداره نزدیکت بشه چه برسه به اینکه بچه تو شکمت بکاره.پس هوس توله سگ و از سرت بنداز هانا دیگه هم بحثش و بالا نیار فهمیدی؟
بازوم و از دستش کشیدم و بدون جواب دادن از اتاق بیرون رفتم.
این همه عصبی شدن فقط به این خاطر که خواستم رو گفتم؟خوب من عاشق بچه بودم… یعنی تا آخر عمر…
چشمم به میلاد افتاد که با دیدنم سری برام تکون داد و به سمتم اومد.
سلام کرد.جوابشو که دادم گفت
_حواسم بهت بود،خوبی؟از ترم قبل لاغرتر شدی.
لبخند کم جونی زدم و گفتم
_در عوض به تو ساخته.بچه‌تو دیدم.. مثل خودت بی ریخته.
خندید و گفت
_همون نیم وجبی تونست حالم و خوب کنه.
_برات خوشحالم.
معنادار نگاهم کرد و گفت
_اسمش و گذاشتم هانا.
یک تای ابروم بالا پرید. ادامه داد
_میدونم گفتن این حرف درست نیست اما دلم میخواست مادر اون بچه تو باشی.
انقدر دل نازک شده بودم با شنیدن این جمله اشک تو چشمم جمع شد.
سرم و پایین انداختم و با یه ببخشید از‌ش دور شدم… لعنتی

 

* * * * * *
سخت مشغول درس خوندن بودم که دستی دور کمرم حلقه شد و روی سرم رو بوسید.
بدون این‌که سر از جزوه بردارم گفتم
_تمرکزم و بهم نزن آرمین باید بخونم.
صداش و کنار گوشم شنیدم
_دو شبه قصد خوابیدن نداری؟
حواس پرت جواب دادم
_دو نیست و بیست دقیقه به یکه تو بخواب من یک ساعت دیگه بخونم.
دستش و لبه ی میز بند کرد و گفت
_به نظرت بدون تو خوابم میبره؟
لبخند محوی روی لبم نشست. صندلیم و چرخوندم و گفتم
_می‌خوای اغفالم کنی و فردا سر کلاس ضایعم کنی؟
با اخم ساختگی گفت
_اون وظایف دانشجوییته الان وظایف همسری تو به جا بیار.
دوباره چرخیدم و گفتم
_بذار بخونم لطفا
جزوه رو بست و گفت
_به اندازه ی کافی خوندی تازه اول ترم هم که هست.
ابرو بالا پروندم و گفتم
_تو چه استادی هستی؟
دستم و گرفت و کشید گفت
_یه استادی که گیر دانشجوی فسقلی‌ش افتاده.
دستم و دور گردنش انداختم و گفتم
_حالا ناراضی ازم استاد؟
خیره نگام کرد. سرش و جلو آورد و گفت
_اگه از این سرخاب سفیدابا نمالی به صورتت آره.
اخم ریزی کردم و گفتم
_تو چه مشکلی با آرایش داری وقتی که…
انگشت شصت‌ش رو روی لبم گذاشت و تمام رژم رو پاک کرد و گفت
_دلم نمیخواد وقتی دارم می بوسمت یک کیلو سرب بره تو دهنم
دستش و روی گونم گذاشت و سرش و جلو آورد.
چشمام و بستم. هر لحظه منتظر حس کردن طعم لب هاش بودم که صدای وحشتناکی اومد و تکون خوردن آرمین رو حس کردم.
چشمام و باز کردم… با دیدن صورت کبود شدش نگران گفتم
_خوبی؟
دستش از دورم شل شد و زانو زد..
نگاهم به پشتش افتاد و خونی که از کمرش جاری شده بود.
نفسم بند اومد و سرم رو به سمت پنجره ی بزرگ اتاقم چرخوندم و با دیدن مرد سیاه پوشی که اسلحه ی بزرگی به دست داشت تازه یه چیزایی دستگیرم شد.
آرمین نقش بر زمین شد.شوک زده نگاهم روی کمر خونیش مات موند.
تیر خورده بود.

وحشت زده روی زانو نشستم و دستم رو به سمت کمرش بردم و با دیدن دست خونی شدم جیغ بلندی کشیدم.
دست روی گونش گذاشتم و چشمای نیمه بازش قلبم را از حرکت نگه داشت.
با وحشت گفتم
_آ.. آر… مین.. چی… شد.
تنش تکونی خورد و به سختی چشماش و باز نگه داشت و با صورتی کبود شده گفت
_ا…از… اتاق… برو… بیرون.
سرش و در آغوش کشیدم و در حالی که اشک از چشمام سرازیر شده بود گفتم
_زده به سرت؟آرمین تو رو خدا… تو رو خدا بگو خوبی
نفسش بالا نمیومد. به سختی حرف می‌زد
_هانا… ب.. برو بیرون.. ن… نمی… خوام… تو هم آسیب ببینی.
از جام بلند شدم اما نه به قصد رفتن.
گوشیم رو برداشتم و با دست هایی که علنا میلرزید قفل رو باز کردم.
انقدر حالم بد بود که حتی شماره ی اورژانس هم یادم نمیومد.
نگاهم به جسم غرق در خون آرمین بود و گوشی توی دستم می‌لرزید.
باز هم صداش رو شنیدم که گفت
_ب..برو هانا….
خواستم داد بزنم معلومه که نمیرم اما کسی از پشت دستام و گرفت.گوشی از دستم افتاد و وحشت زده خواستم برگردم که دست بزرگی روی دهنم نشست و من و به سمت در کشوند.
لگدی پروندم و با چشمای اشکی به آرمین نگاه کردم.
دستاش رو به زمین گرفت و خواست بلند بشه اما نتونست.
هر چه قدر لگد پروندم و تقلا کردم فایده ای نداشت.
انقدر محکم جلوی دهنم رو گرفته بود که حتی نمی تونستم جیغ بزنم.
چشمم به مرد دیگه ای افتاد که با ماسک نزدیک اومد و گفت
_کارش تموم شد؟
صدای زمخت مرد توی گوشم پیچید
_داشت جون میداد.برو پی مدارک این دختره هم بد جفتک می پرونه.
مرد مقابلم با چشمای شرورش نگاهم کرد و یواش یواش نزدیکم شد.
لگدی پروندم که جا خالی داد. اسلحه ش رو در آورد.
وحشت زده نگاهش کردم.
صدای مرد پشت سرم اومد که تند گفت
_هی احمق نشنیدی رئیس گفت این دختره رو زنده میخواد؟
صورت مرد مقابلم رو ندیدم اما با شرارت توی چشماش گفت
_گفت زنده… نگفت که سالم تحویلش بدین

سری با ترس به طرفین تکون دادم.مرد با چشمای شیطانی نزدیکم شد و روبه روم ایستاد.
چاقویی از جیبش در آورد و جلوی چشمم تکون داد.
از ترس نفسم بالا نمیومد.سردی چاقو رو روی صورتم حس کردم.
با صدای چندش آورش گفت
_نلرز کوچولو.رئیس میخواد باهات حال کنه ریختت ناقض بشه خوشش نمیاد.
چاقو رو سر داد و روی بازوم نگه داشت
به خودم لعنت فرستادم که چرا یه لباس آستین بلند نپوشیدم.
چاقو رو روی پوستم نگه داشت و با یک حرکت تیزیش رو روی بازوم کشید.
صدای جیغم به خاطر دستی که جلوی دهنم بود خفه شد.
چاقوی پر شده از خون رو جلوی صورتم تکون داد و گفت
_دختر بدی باشی انگشت‌هاتو قطع میکنم.
اشک از چشمام ریخت.
اشاره ای به مرد پشت سرم کرد و گفت
_ببرش،دهن و چشماشم ببند تا من بیام.
اشکام جلوی دیدم رو گرفتن.لزجی خون رو روی پوستم حس می‌کردم اما نگاهم به در اتاق بود و به دست مرد کشیده شدم.
کاش حداقل آرمین و نجات بدن.
* * * * *
کیسه ی مشکی از روی سرم برداشته شد.همون طور که حدس میزدم روبه روی خودم چهره ی کریه شاهرخ رو دیدم.
چشمام از نفرت پر شد نگاهش رو روی بازوم انداخت و گفت
_آدم با یه پیشی کوچولو این طوری رفتار نمیکنه.
با پام به زمین کوبیدم که نگاهش به صورتم و دهن بستم افتاد. به روم خندید و گفت
_آخ… اصلا حواسم نبود زبونت بستست عزیزم.
دستش و پیش آورد و با یک حرکت چسب روی دهنم رو کند که حس کردم پوست صورتمم کنده شد.
چند لحظه ای چشمام بسته شد.خندید و گفت
_حالت خوبه عزیزم؟
با تمام نفرت وجودم توی صورتش تف کردم و گفتم
_اگه بلایی سر آرمین بیاد می کشمت پیرسگ حروم زاده.
با دستمال صورتش رو پاک کرد و گفت
_پس بکش چون اون پسره خیلی وقته جون داده.
مات و مبهوت نگاهش کردم.خندید و گفت
_اون طوری نگاه نکن گلم من جایگزین خوبی برای اون میشم.کمرمم از یه جوون بیست ساله پر تره.

سری به طرفین تکون دادم و تند تند گفتم
_دروغ میگی… داری مثل سگ دروغ میگی.
خندید و گفت
_مگه موقع لاس زدن با خودت یه تیر تو کمرش نخورد؟حسام کارش و بلده خوب میدونه کجا بزنه که طرف یک راست بره اون دنیا.
چشمام سیاهی رفت… اشکام پشت هم از چشمم جاری شد و نالیدم
_دروغه.
دستاش و دو طرف صندلیم گذاشت. خم شد و گفت
_حیف چشمات نیست واسه اون اشک می‌ریزی؟باور کن اون لیاقت تو رو نداشت.
تمام احساس درونم رو جمع کردم و از ته دل فریاد زدم.
شاهرخ عقب رفت و گوش هاش و گرفت.
دوباره فریاد زدم.. با اشک… با ناله فریاد زدم
فریاد زدم و اسم آرمین و آوردم.
شاهرخ عصبی فریاد زد
_سامان… بیا این و خفش کن.
به دقیقه نکشید که پسری داخل اومد و از توی جیبش چسب بزرگی در آورد.
با گریه گفتم
_حروم زاده ی پس فطرت مطمئن باش مثل سگ پشیمونت می کنم کاری می کنم که…
مرد با چسب جلوی دهنم رو بست و گفت
_کمتر حرف بزن دختر کوچولو
شاهرخ سر تکون داد و گفت
_بیا بیرون سامان. دو روز بی آب و غذا بمونه می فهمه چه طوری حرف بزنه.
سامان سر تکون داد و در نهایت هر دوشون از اتاق بیرون رفتن.
چشمام و با درد بستم. دلم می‌خواست داد بزنم منم بکشین حالا که آرمین نبود دلم یک لحظه زنده بودنم نمیخواست باورم نمیشد دیگه نمی بینمش… دیگه صداش و نمی شنوم… دیگه بوی عطرش و حس نمیکنم.
اگه دستام بسته نبود یه لحظه هم برای کشتن خودم مکث نمیکردم. چشمام و با درد بستم و به بخت سیاه خودم لعنت فرستادم.

* * * * *
سینی غذا رو جلوی روم گذاشت و چسب دهنم رو باز کرد.
ساندویچ رو به سمت دهنم آورد و گفت
_بخور.
حتی لبمم تکون نخورد. کلافه گفت
_میمیری دختر یه نگاه به خودت بنداز سه روزه یه لقمه غذا هم نخوردی.میخوای خودت و بکشی؟
صداش و می شنیدم اما نمی فهمیدم چی میگه
زیر لب گفتم
_تقصیر منه.اگه من چشمام و نمی بستم می دیدم.
صداش اومد
_چی داری میگی؟یه لقمه بخور تا پس نیوفتادی.
باز زیر لب گفتم
_میدونی من تا قبل از ازدواجمونم دوستت داشتم.کاش بهت می گفتم.
نفسش و فوت کرد و گفت
_تو پاک روانی شدی.
صاف صاف نگاهش کردم و گفتم
_دستام و باز کن میخوام برم دستشویی.
با تردید نگام کرد ولی سر تکون داد و مشغول باز کردن دستام شد.
خودم خم شدم و طناب دور پاهام رو باز کردم
پشتش رو بهم کرد تا سینی و جمع کنه.
طناب رو برداشتم و از پشت نزدیکش شدم و بدون دل رحمی و ذره ای تردید
طناب رو دور گردنش انداختم و با قدرتی که نمی دونم از کجا اومده بود طناب و کشیدم.

نفسش قطع شد و به تقلا افتاد اما من هر لحظه با قدرت بیشتری می کشیدم.
برام مهم نبود این زن یه کلفت ساده ست.
این زن و همه ی اونایی که اینجا بودن مسئول مرگ آرمین بودن و من حساب تک تک شونو و می رسیدم.
زودتر از اونی که فکر می کردم جون داد و تنش سنگین شد..
ولش کردم و به سمت در فلزی رفتم و چند تقه به در زدم و خودم پشت در مخفی شدم.
در باز شد و سامان اومد تو. با دیدن اون زنیکه که افتاده روی زمین خواست به سمتش بره که لگدی توی شکمش کوبیدم.
از درد خم شد.
خواستم طناب و دور گردنش بندازم که ضربه فنیم کرد.
انداختتم روی زمین و خشن داد زد
_هار شدی دختره ی وحشی
دستش و به سمت دهنم آورد که با تمام توان دستش رو گاز گرفتم و همراه با صدای داد اون طعم خون رو توی دهنم حس کردم.
ضربه ای لای پاش زدم که رنگش کبود شد.
از جام بلند شدم و پام و روی صورتش گذاشتم و فشار دادم.
دستش و حرکت داد و خواست مچ پام رو بگیره که پای دیگم رو روی انگشت دستش گذاشتم و با نفرت گفتم
_همتون و می فرستم جهنم.
_می‌خوای اون دنیا هم بریم سراغ شوهرت؟
با شنیدن صدا سر برگردوندم و با دیدن شاهرخ خواستم به سمتش حمله کنم که اسلحه ای در آورد و به سمتم گرفت
ایستادم و بالاخره زبون وا کردم
_نامردی اگه واسه زدنم یه لحظه هم مکث کنی.
جلو رفتم و گفتم
_بزن چون اگه نزنی یه روز جون تو می‌گیرم.
خندید و گفت
_بی غذا گذاشتمت هنوز نفهمیدی زندگی تو الان مال منه؟
با پوزخند گفتم
_داری اشتباه میکنی تلافی آرمین و بد سرت در میارم.
خندید. اسلحه شو پایین آورد و گفت
_سامان ببرش حموم بده یکی از دخترا آمادش کنه. لقمه ی شب امشبم یه پیشی کوچولوعه که کارش پنجول کشیدنه اما من میدونم چطوری یه دخترو وادار کنم کف پامم لیس بزنه
سامان که هنوز داشت گونه ش رو ماساژ میداد نگاه خصمانه ای حوالم کرد و گفت
_هه گربه… تو مثل سگی که پاچه می گیره.
خیره نگاهش کردم و اون هم بی حرف از اتاق بیرون رفت.
* * * * *
دو نفر زیر بازوم رو گرفتن و با وجود تمام تقلاهام من رو به سمت استخر کشوندن.
دقیقا همون جایی که بار اول آرمین من رو تحویل شاهرخ داد.
مثل همون شب لب استخر لم داده بود و دو دختر خوش اندام هم داشتن با هاش لاس میزدن.
بازوهام و از دست اون دو تا بیرون کشیدم و خودم چند قدم باقی مونده رو جلو رفتم.
شاهرخ نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت
_میبینم که لقمه ی امشبمون آمادست. اخم نکن گلم غذای اصلی خودتی.. اینا فقط پیش غذان که برای خوردن اصل کاری گرسنه م می کنن

خیره نگاهش کردم.اگه سکوت کرده بودم و اجازه دادم لباس مسخره رو تنم کنن فقط به خاطر این بود که نصفه شب خفه ش کنم. هر چند دلم ذره ذره مردنش رو می‌خواست.
چاقوی میوه خوری رو وقتی ک کسی حواسش نبود با یه بند روی رون پام جاساز کردم تا به موقعش چاقو رو توی گردنش فرو کنم.
با ش*ه*و*ت نگاهم کرد و گفت
_بیارینش جلو.
اون دو تا نکبتی خواستن بیان جلو که با اخم گفتم
_خودم میتونم راه برم.
قدمی جلو رفتم..نگاه روی بازوی بسته شدم انداخت و گفت
_نمیدونم چطوری دلش اومد بچه گربه ی من و زخمی کنه. بیا جلو عزیزم… بیا رو پام بشین!
نفسم حبس شد و صحنه هایی که روی پای آرمین می نشستم و اون نوازشم می کرد جلوی چشمم رژه رفت و اشکم در اومد.
نمی تونستم… حتی برای یک لحظه هم توان نگاه کردن تو چشم مردی و جز اون نداشتم. باز اون دو نفر زیر بازوهام گرفتن و به جلو هلم دادن و وادارم کردن جلوی اون عوضی زانو بزنم.
سرم و پایین انداختم و اشک از چشمام سر خورد و به این فکر افتادم که اگه آرمین بود چه بلایی سر شاهرخ می‌آورد.
منم زن آرمین بودم! نمیباختم به هیچ قیمتی
دست زیر چونه م گذاشت و وادارم کرد سر بلند کنم.
با نفرت به چشماش نگاه کردم.سر جلو آورد… حالم از بوی گهی که میداد بهم می‌خورد. به قصد بوسیدن لبهام نزدیک شد که با کله توی دماغش کوبیدم.
آخش در اومد و دماغش رو دو دستی چسبید. از جام بلند شدم و دستم به سمت چاقوم رفت اما با دیدن نوچه های اسلحه به دستش پشیمون شدم.
شاهرخ با درد نالید
_این دختره ی عوضی رو از جلوی چشمم ببریدش.
به ثانیه نکشید دو تا مرد قوی هیکل زیر بازوهام و گرفتن و دنبال خودشون کشون کشون بالا بردن. در یه اتاق رو باز کردن و پرتم کردن داخل و در و قفل کردن.
باز جای شکرش باقی بود که دست و پام و نبستن.
با دیدن پنجره ها قلبم شروع به تپیدن کرد.شاید می تونستم این بار هم فرار کنم

پرده ها رو که کنار زدم با دیدن میله های حفاظتی بادم خوابید.
کلافه روی تخت نشستم. حالم از خودم و این لباس مسخره بهم می‌خورد. آرمین نبود… آرمین مرده بود و من با پوشیدن این لباس مسخره بهش خیانت کردم به عشقم.
روی تخت افتادم و سرم و بین بالش فرو بردم.
صدای باز شدن در اومد و طولی نکشید که صدای نحس شاهرخ رو شنیدم
_چه ژست سکسی گرفتی عشقم.
سرم و برگردوندم و با نفرت نگاهش کردم.
در و بست و گفت
_با این دماغم و ترکوندی اما من میخوام یه شانس بهت بدم… یه حق انتخاب.
نشستم و با خشم گفتم
_حالم ازت بهم میخوره عوضی.
خندید و کنارم نشست. گفت
_یا دست از سرکشی برمیداری و مثل باقی دخترای اینجا مال من میشی و هر وقت خواستم در اختیارمی حتی اگه پریود بودی… یا امشبه رو ازت فیض میبرم و صبح نشده میفروشمت و مجبوری تو کاباره ها هر شب برقصی و دستمالی بشی. آخر شبم مردای پیر مست بهت تجاوز میکنن… کدومش؟
دستم به سمت رون پام رفت و نگاهم روی شاهرگ گردنش ثابت موند.
همون لحظه صدای بلند ماشین پلیس باعث شد شاهرخ مثل برق از جاش بپره و از اتاق بیرون بره.
تیز به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. با دیدن پلیس هایی که ریختن داخل و یکی یکی افراد شاهرخ رو می گرفتن بالاخره لبخندی روی لبم اومد اونا باعث خوشحالی من نمیشدن اما همین که شاهرخ به سزای کارش می رسید برام کافی بود. دوست دختر های لخت شاهرخ دویدن داخل اما خبری از خود نفرت انگیزش نبود.
پرده رو انداختم.
تا الان یک انگیزه برای زنده موندن داشتم و اون هم رسوندن قاتل آرمین به سزای کارش بود.
بعد از این نمیخواستم زنده بمونم.
چاقو رو از روی کش دور پام در آوردم. از بیرون صدای زد و خورد و تیراندازی میومد.
روی تخت نشستم و چاقو رو روی رگ دستم گذاشتم.
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به خاطر مرگ استاد دانشگاهم بخوام برای همیشه با این زندگی خداحافظی کنم.

داشتم اشهدم و میخوندم که در باز شد و صدای آشنایی داد زد
_هانا نه…
چشم باز کردم و با دیدن مهرداد مات و مبهوت نگاهش کردم.
با سرعت به سمتم اومد. چاقو رو از دستم کشید و به طرفی پرت کرد و با خشونت بغلم کرد و گفت
_داشتی چی کار می کردی دیوونه؟
بوی یه آشنا باعث شد بغضم بشکنه…زار زدم و با هق هق گفتم
_اونا کشتنش مهرداد… اونا جلوی چشمم آرمین و کشتن.من دیگه نمیخوام زنده بمونم.
دستش رو محکم تر دورم حلقه کرد و گفت
_هیش…آروم بگیر.
_چطوری؟چطوری آروم بگیرم؟اون آدم بدی بود درست… عوضی بود درست اما من عاشقش بودم،نمی تونم بدون اون زندگی کنم مهرداد حتی یه روزم نمی تونم.
ازم فاصله گرفت. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت
_هیش… تو زنده میمونی… قوی میمونی… با قوی موندنت آرمین و هم تشویق میکنی که قوی بمونه.
بینی مو بالا کشیدم و گفتم
_یعنی چی؟
اشکام و پاک کرد و جواب داد
_اون گربه ی هفت جون نمرده البته فعلا… دکترا میگن فقط باید دعا کنیم.
مات برده روی تخت نشستم… کنارم نشست و گفت
_امروز چشم باز کرد و اولین نفر اسم تو رو آورد وقتی بهش گفتم خبری از تو نیست با همون وضعیتش سعی کرد بلند بشه پرستارا به زور جلوشو گرفتن.گفت دزدیدن تو کار شاهرخه… تا پلیسا اقدام به محاصره کنن طول کشید… متاسفانه وضعیت آرمینم خوب نیست اما من امیدوارم که زنده بمونه.
مثل برق بلند شدم و گفتم
_باید ببینمش
مچ دستم و گرفت و وادارم کرد بشینم و گفت
_هنوز همه شون و دستگیر نکردن من نمیخوام…
به سمت در اتاق دویدم و گفتم
_برام مهم نیست بمیرم من میخوام برم پیش آرمین.
دنبالم دوید و صدام زد
_صبر کن هانا این طوری نمی تونی بری!
توی حیاط دویدم و با دیدن آدمایی که یکی یکی سوار ماشین پلیس میشدن چند لحظه ای مکث کردم اما خبری از شاهرخ نبود.
رو به دو ماموری که اونجا بودن دویدم و گفتم
_شاهرخ کجاست؟ اون عوضی در رفت چرا نمی‌گیرینش؟
مامور با دیدن وضعیتم سر پایین انداخت و گفت
_ویلا محاصره شده.
با خشم داد زدم
_گور بابای خودتون و محاصره کردنتون اون عوضی شیش تا سوراخ موش برای فرار کردن داره.

مهرداد بازوم و کشید. کتش رو روی شونه هام انداخت و گفت
_آروم بگیر بذار کارشون و بکنن.
به عقب هلش دادم و گفتم
_اینایی که مثل بی عرضه ها اینجا وایستادن چه غلطی میخوان بکنن؟
به سمت مامور ها برگشتم و داد زدم
_اون حروم زاده به شوهر من شلیک کرد و کم مونده بود به من تجاوز کنه میفهمین این یعنی چی؟ میفهمین چهار روز بی غذا موندن تو این سگ دونی و شکنجه شدن یعنی چی؟
مهرداد کشون کشون به عقب بردم و گفت
_نکن هانا مگه برای تو آرمین مهم نیست؟
در حالی که نفس نفس میزدم گفتم
_اون سگ عوضی نباید فرار کنه مهرداد مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشید و گفت
_فرار نمیکنه… بهت قول می‌دم. آروم باش.
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم
_من و ببر پیش آرمین.
* * * *
ماشین و که جلوی بیمارستان پارک کرد با سرعت نور پیاده شدم.
شلواری که مهرداد سر راه برام گرفته بود تنگ بود و دویدن رو برام سخت میکرد.
نفس بریده جلوی پذیرش ایستادم و گفتم
_آرمین تهرانی…
نگاهی به قیافه ی پریشونم انداخت و گفت
_ایشون بخش مراقبت های ویژه هستن… طبقه ی دوم انتهای راه..
نموندم که کامل بشنوم و به سمت پله ها دویدم.
جلوی مراقبت های ویژه پرستاری جلوم رو گرفت و گفت
_نمی‌تونید برید داخل خانوم.
با چشمایی که فرقی با کاسه ی خون نداشت نگاش کردم و گفتم
_تو رو خدا بذار ببینمش
مشکوک نگام کرد و گفت
_شما چه نسبتی باهاش دارید؟
_زنشم.
متعجب گفت
_پس اون خانومی که آوردش بیمارستان چی کارش بود؟
چند لحظه ای مات صورتش موندم و قبل از اینکه جواب بدم صدای ظریفی از پشت سرم گفت
_من از اقوامشون هستم.
برگشتم و با دیدن دختر عموی آرمین نفس راحتی کشیدم. فعلا برام مهم نبود این دختر دو شب تو خونه ی ما چی کار می کرده.
با هزار خواهش و التماس پرستاره گذاشت برای پنج دقیقه آرمین رو ببینم.
چشمم که بهش افتاد باورم نشد این خود آرمین باشه این طوری لاغر و رنگ پریده زیر این همه دستگاه و سیم هایی که بهش وصل بودن.
به سمتش رفتم و دست سرم وصل شده ش رو توی دستم گرفتم و اسمش رو صدا زدم.
مثل هر سر صبحی که بیدارش میکردم الان باید چشماشو و باز می‌کرد اما هیچ عکس العملی نشوم نداد.
پیشونیم و روی پیشونیش چسبوندم و نالیدم
_اگه تو نباشی من میمیرم آرمین لطفا چشمات و باز کن.اذیتم کن… زور بگو هر کاری خواستی بکن حتی برو با دخترای دیگه خردم کن اما زنده بمون آرمین خواهش می کنم.
وقتی هیچ عکس العملی نشون نمی‌داد نفسم بند می اومد.
صورتش رو غرق بوسه کردم و گفتم
_روز اولی که پام و گذاشتم دانشگاه تو رو دیدم.از همون لحظه ی اول نگاهم جذب چشمات شد.منم مثل هزار تا دختر دیگه چشمم دنبالت بود…اون روزا حتی فکرشم نمیکردم یه روزی تو باعث بشی احساس مرگ کنم. آرمین بیدار شو.. بذار دوباره سر کلاس تو باشی که تدریس میکنی و من باشم که بهت چشم غره میرم چون دخترای دیگه نگاهت میکنن. بیدار شو من بدون تو نمیتونم آرمین خواهش میکنم.
_خانوم پنج دقیقه شد بیاین بیرون.
خودم رو بیشتر به تختش چسبوندم و ملتمس گفتم
_تو رو خدا دو دقیقه ی دیگه.
سری با تاسف تکون داد و گفت
_فقط دو دقیقه.
پرستار که رفت کنار شقیقه ش رو بوسیدم و کنار گوشش پچ زدم
_باید مقاومت کنی… اگه بمیری هانا هم میمیره. خواهش می کنم آرمین. نذار داستانمون اینجا تموم بشه.
اشکم روی گونه ش چکید. نفس عمیقی کشیدم و بعد از وارد کرد عطرش به ریه هام صاف شدم و بدون نگاه کردن دوباره به صورتش از اتاق بیرون زدم.
مهرداد با دیدنم به سمتم اومد و نگران پرسید
_خوبی؟
سری به طرفین تکون دادم و خودم و توی بغلش پرت کردم. کمکم کرد روی صندلی بشینم و گفت
_اون خوب میشه هانا… مطمئنم.
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم
_اگه به هوش بیاد پلیسا می‌ندازنش زندان؟
سری به طرفین تکون داد و گفت
_فکر نکنم.
_چرا نندازن؟اونم هم دست شاهرخ بود.
_شاهرخ توی کار قاچاق دختر بود.آرمین هیچ وقت این کار و نکرد.
_ولی کارای دیگه می‌کرد. مهرداد قول میدی وقتی آرمین به هوش اومد ما رو فراری بدی؟
سری به علامت منفی تکون داد و گفت
_نه… ولی قول میدم یه وکیل خوب بگیرم که کاری کنه آرمین زندان نیوفته.
_اگه نشد چی؟
با اطمینان گفت
_میشه. پروندش اونقدرا هم که فکر میکنی سیاه نیس. زیرآبی زیاد رفت. مثل قتل همون پسری که می‌خواست بهت تجاوز کنه. البته پلیسا از این قضیه خبر ندارن. یا کارای دیگش مثل معتاد کردن تو و شکنجه کردن آدما تو انبار که البته دو بارش توسط پلیس لو رفته اما تمام قاچاق هایی که کرده هیچ کدوم به مقصد نرسیدن چون پولش رو پلیس توسط آرمین به مافیا پرداخت کرده تا به هدف اصلی برسه.
گیج گفتم
_چرا آرمین؟
_چون اون یه زمانی برای شکست دادن پدر و نامادریش توی دانشگاه افسری درس خونده.
مات موندم که ادامه داد
_اما خوی خلاف کارش به پدرش رفته و البته بی رحم چون یک سال بیشتر دووم نیاورد و از شغلش بر کنار شو حتی شش ماه زندانی شد اما باز به کارش ادامه داد.تا به نفر اصلی برسه.
با همون چهره ی حیرت زدم پرسیدم
_پیدا کردن؟
سری با تایید تکون داد
_کیه؟
_امیدوار بود رئیس این باند پدر خودش باشه تا یه روز مقابلش وایسته و دستبند به دستش بزنه و تلافی همه ی کاراش رو سرش در بیاره اما به بیراهه زده بود. آرمین این و فهمید اما به پلیس ها نگفت تا پلیس ها یه جورایی به اون و نفوذش محتاج باشن.
_خوب اون آدم کیه؟
آهی کشید و گفت
_بابامون… که البته بعد از مرگش برادر زادش جانشینش شده.
وا رفتم… با تاسف گفت
_متاسفانه بابامون بدترین آدم دنیا بود هانا.یه عوضی که همه کار می کرد.
نالیدم
_چرا آرمین چیزی بهمون نگفت؟
_نمیدونم. اما من از همون اول می دونستم پلیس مخفیه ولی وقتی کاراش و دیدم شک کردم. آخه کدوم پلیس مخفی یکی و میبره توی انبار خارج شهرش و تا حد مرگ شکنجش می کنه؟
سری با تایید تکون دادم و اون ادامه داد
_آرمین به باباش رفته.هزاریم که بخواد دانشگاه افسری بره مخفیانه آموزش ببینه باز اون یه خوی شرور داره که دلش میخواد به همه ی آدما آسیب برسونه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_اون آدم خوبیه مهرداد. منتهی بد دیده که گرگ شده. بد دیده که منم اعتماد نمیکنه.اون دور قلبش زنجیر کشیده تا کسی نتونه شخصیت واقعیش رو بشناسه اما من می‌شناسمش. اون مردیه که طاقت اشک ریختن یه زن و نداره.. اون به خیال خودش به بقیه ظلم میکنه تا یادش نره بقیه بهش ظلم کردن..با این وجود حتی اگه بدترین آدم روی زمین باشه من بازم عاشقش میمونم.
لبخندی به روم زد که پرسیدم
_شاهرخ و گرفتن؟
همراه با تکون دادن سرش با تاسف جواب داد
_نه.
پوفی کردم و سرم و بین دستام گرفتم.
_عوضی من میدونستم این آدم صد تا راه در رو داره…
_غصه شو نخور دستگیر میشه. فعلا مهم اینه که اینجایی.
سر بلند کردم و با دیدن دختر عموی آرمین که یک گوشه دور از ما نشسته حرفی که میخواستم بزنم یادم رفت..
از جام بلند شدم و با قدم های آروم به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
با دیدنم لبخند معذبی زد و گفت
_به خاطر اتفاقی که براتون افتاده متاسفم.
سری تکون دادم و پرسیدم
_تو آرمین و رسوندی بیمارستان؟
دستاش می لرزید.اونا رو در هم مشت کرد و گفت
_آره…من رسوندمش..
دلیل این همه استرسش رو نمیفهمیدم. باز پرسیدم
_تو اون وقت شب خونه ی ما چیکار میکردی؟
نفس عمیقی کشید و جواب داد
_برای… یعنی من اون شب یه کار اشتباهی کردم که هم اتاقی هام انداختنم بیرون چون آرمین آدرس خونتون رو بهم داده بود اومدم اونجا
جفت ابروهام پرید بالا… چطور ممکن بود دو شب هم اتاقی هاش بندازنش بیرون؟
ترسیدم بپرسم و فضولی محسوب بشه برای همین سر تکون دادم و فقط گفتم
_ممنون که رسوندی‌ش بیمارستان.
خواهش می کنمی گفت.سر چرخوندم و با دیدن اسم مراقبت های ویژه لبخند تلخی زدم. تو می تونی آرمین… من مطمئنم!
* * * * * *
از در دانشگاه که بیرون زدم موبایلم توی جیبم لرزید.
لبخند محوی زدم و موبایل و از جیبم در آوردمش.
با دیدن اسمش تمام خستگی های کلاسام از تنم در اومد. تماس و وصل کردم و پر انرژی گفتم
_جونم؟
صدای خشنش توی گوشم پیچید
_زهر مار کدوم قبری موندی؟
با خنده گفتم
_تازه از دانشگاه اومدم بیرون.
_بت گفتم به محض تموم شدن کلاست زنگ بزن بیست دقیقست اون کلاس کوفتی تمام شده چه غلطی می کردی؟
_عوض خسته نباشیدته؟
_شما دانشجوها چی کار میکنین که بخواین خسته بشین؟ نوشتن چهار تا جزوه ی داغون که این حرفا رو نداره.
سوار ماشینم شدم و با خنده جواب دادم
_خودتم یه زمان دانشجو بودی!
_خب خب حرف بیخود نزن. آروم بیا با اون دست فرمونت نری تو باغالیا…
با خنده باشه ای گفتم و خداحافظی کردم.
استارت زدم و راه افتادم.
مثل هر روز لبخندی روی لبم نشست.اخلاق آرمین سگ بود سگ تر شد اما من خوشحال بودم. می دونستم به خاطر وضعیتش انقدر پرخاشگره اما من باز هم خدارو شکر میکردم.
روزی که دکتر بعد از دو هفته خبر به هوش اومدنش رو داد با دو تا بال پرواز کردم و رفتم توی آسمونا…
وقتی که چشمای بازش رو دیدم دیگه آرزویی تو دنیا نداشتم اما وقتی دکتر از وضعیتش گفت نفسم بند اومد.
هنوزم وقتی به داد و هوار های آرمین روی تخت بیمارستان فکر میکنم قلبم می گیره.
آخر هم از تخت افتاد و من برای اولین بار خرد شدن غرورش رو دیدم.
از اون موقع به بعد یک کلمه هم راجع به وضعیتش نگفت. انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده…
تمام راه درگیر گذشته بودم. وقتی به خودم اومدم که داشتم ماشین و داخل پارک میکردم.
پیاده شدم و یک راست به سمت اتاقمون رفتم و با شادی در رو باز کردم و گفتم
_من اومدم.
با دیدنم کتابش رو کنار گذاشت و بعد از نگاهی که به سر تا پام انداخت اخمی کرد و گفت
_صبح بیدارم نکردی چون به اون رنگ و لعابای روی صورتت گیر ندم نه؟ ببین چه طور مالیدی که بعد از پنج ساعت هنو اثراتش نرفته.
پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن