رمان عروس استاد پارت ۱۲

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

سرم و بالا گرفتم…نگاهش برام غریبه بود.
با لحن بدی گفت
_بار آخرت باشه که جرئت بلند کردن دستت رو من و داشتی!
مات موندم.بی رحم ادامه داد
_تو که پات و کردی تو یه کفش و چسبیدی به داداش جونت گه خوردی دوباره به منه لاشی اعتماد کردی و زنم شدی.
نفسم بالا نمیومد
_با خودت نگفتی آرمین تهرانی و چه به التماس کردن پیش یه دختر بچه که افسارش دست این و اونه شما دخترا ادعاتون گوش فلک و کرده فکر کردین متفاوتین اما در نهایت همتون یه وسیله برای خوابوندن ک** مردایین جز این هیچ خاصیتی ندارین.
دستام و روی گوشام گذاشتم و نالیدم
_حرف نزن!
زانو زد و دستام و به زور از روی گوشام جدا کرد و گفت
_واسه من طاقچه بالا میذاری،طلاق میگیری و شاخ میشی بهت گفتم کسی که برای آرمین شاخ بشه عاقبتش چیه؟هوم؟ گفتم یا نگفتم؟
خدایا همه ی اینا یه کابوسه…این آرمین نیست
_میدونی چی کار کردم؟کاری کردم با این هارت و پورتت تا آخر عمر دنبالم بدوی تا شاید دلم به رحم بیاد بهت برسونم تا از نعشگی در بیای اون غرور بی خودت جلوی آرمین تهرانی و به خاک می مالم هانا… هم تو هم اون داداش از راه رسیدت و به التماس می ندازم.
با صدایی که به سختی در میومد گفتم
_ی.. یعنی… ت… تو… همه… حرفات… دروغ بود؟
با طعنه گفت
_نه راست بود عسلم یه شبه وحی نازل شد یه آدم لاشی تبدیل شد به فرشته و تصمیم گرفت برای دختری که با یه حرف داداش جونش ول میکنه و میره توی چادر خیلی رویایی خواستگاری کنه.
حالا از شانس خوبمون فرداش مچم و گرفتی و کارم یه کم سخت شد اون قدر احمقی که نفهمیدی آرمین منت هیچ احدی و نمی‌کشه بعد از اون شب با ده تا دختر بودم… گوشات و نگیر و گوش بده من اینم نامردم،خطرناکم تو این و می‌دونستی و زنم شدی پس آبغوره نگیر
خدایا این چه عذابیه؟
خواستم دستام و از دستاش بیرون بکشم که با بی رحمی تمام ادامه داد
_تف به ذات اون داداشت که باز نذاشت نقشه م و اون طور که می‌خوام پیش ببرم… خیلی زود بود اما عب نداره حالا که چشمات باز شد خوب گوش بده ببین چی میگم! من آرمین تهرانیم…هیچ دختری جرئت پس زدن من و نداره… من باهات حال میکردم اما تا وقتی که سر و کله ی مهرداد عوضی پیدا نشده بود اون که اومد گند زد به همه چی و تو هم شوهرت و فروختی و خیلی زود گورت و گم کردی… حالا هم گورت و گم کن وقتی خواستی پشت کون اون عوضی بری ایران یادت نره تو الان کارت گیر آرمینه حواست باشه اونجا از نعشگی نمیری

همش فکر می کردم همه ی اینا یه خوابه… یه کابوسه!
به سختی بلند شدم و ایستادم.. نگاهم رو به چشم های سرد آرمین انداختم. چرا هیچ وقت نفهمیدم تو چشماش اثری از عشق نیست…
اما خوب نباشه،حق من این بود که این بلا سرم بیاد؟که معتاد بشم؟که تبدیل به کسی بشم که نیستم؟
تمام نفرت دنیا به دلم سرازیر شد و بی اراده با تمام توان سیلی محکمی به گوشش زدم که صورتش خم شد.
تا به خودش بیاد مشت محکمی به سینش کوبیدم و عربده زدم
_عوضی… عوضی… عوضی… لاشی حروم خور… خدا لعنتت کنه… خدا تو رو لعنت کنه حروم زاده… امیدوارم بمیری چطور تونستی آرمین من هر کاری خواستی کردم به خاطر تو کردم اما تو چی؟ به خاطر غرور لعنتیت زندگی منو نابود کردی آرمین فکر نکن برنده شدی تو باختی…تو به زندگی باختی!دیگه کسی نیست که دوستت داشته باشه تا آخر عمرت تو تنهایی… ده تا دختر دورت پر کن باز تو تنهایی چون کسی و نداری که به خاطر هر کاری بکنه کسی و نداری که واسه خودت بخوادت آرمین… فکر کردی واسه نعشگیم میام و به پات میوفتم؟هه…نمیام بمیرمم نمیام برو جشن بگیر که دختره رو معتادش کردم… که عاشقش کردم..
صداش و پس سرش انداخت و عصبی داد زد
_تو عاشق بودی؟
بلند تر از خودش داد زدم
_آره من عاشق بودم،مثل چی عاشق تو بودم وگرنه کدوم دختر احمقی حاضر میشه با وجود این همه بلایی که سرش آوردی باز به پات بمونه جز من؟آره احمقم اما حماقتم تموم شد آرمین… تموم شد..
خواستم برم که بازوم رو گرفت
_برای من تموم نشده!هیچی به این راحتی نیست هانا خانوم…یادت رفته اسم کی تو شناسنامه ته؟ طلاقت نمیدم. تا وقتی که موهات رنگ دندونات بشه اسم من روته تا آخر عمر حسرت لاس زدن با پسر خارجی ها به دلت میمونه. حالا هری ببینم تا وقتی که من زنجیر به پات زدم چه غلطی می تونی بکنی

بازوم رو ول کرد… با نفرت نگاهش کردم و گفتم
_اون زنجیر و طوری پاره می‌کنم که خودتم انگشت به دهن بمونی!
حرفم رو که زدم اجازه ندادم بیشتر از این غرورم رو خرد کنه.
در کمد رو باز کردم و بعد از پوشیدن بارونیم و بوت هام از اتاق بیرون زدم و اون موقع تونستم سد اشک هام رو بشکنم.
تکیه زدم به دیوار و از ته دل اشک ریختم. از داخل اتاق صدای شکستن بلندی و عربده ی آرمین به گوشم رسید
حتی توی اون موقعیت هم نگرانش شدم نکنه بلایی سر خودش اومده باشه.
با قدم های سست به سمت آسانسور رفتم و تمام حرف های آرمین یادم اومد.
یعنی تمام اون حرفا دروغ بود؟ هانای احمق،فکر کردی به خاطر تو مهربون شده؟
سوار آسانسور شدم!به خودم توی آینه نگاه کردم… چرا نفهمیدم همه ی اون سیگار هایی که می کشیدم اعتیاد آوره؟
منتهی با دوز کم که به مرور زیاد شد.
ذهنم به گذشته فلش بک زد و یاد ستاره افتادم…
اون با ستاره هم همین کار و کرد… ستاره هم هشدار داد و من چه احمقانه…
در آسانسور که باز شد نگاهم به مهرداد افتاد.
با دیدنم سریع به سمتم اومد. بازوم رو گرفت و پرسید
_خوبی؟
به جای جواب دادن پرسیدم
_از کجا فهمیدی مهرداد؟
دستش رو دورم انداخت و گفت
_بعدا راجع بهش صحبت میکنیم بریم از اینجا من بعدا با اون حیوون تسویه حساب می کنم.
ملتمس گفتم
_نه مهرداد اون خیلی خطرناکه لطفا کاری باهاش نداشته باش.
با اخم وحشتناکی گفت
_من خودم بلدم چطور به خاک سیاه بشونمش تو نگران نباش تاوان همه ی غلطاش و پس می‌ده اما تو هم تاوان ندونم کاری هات و پس میدی. زن و بچم و ول کردم کوبیدم اومدم اینجا فقط دلم میخواست باز طرف اون و بگیری تا ببینی چطور جفت تونو می کشتمت.
به سمت در هتل هدایتم کرد.
حتی رمق راه رفتنم نداشتم. می‌خواستم از مهرداد بپرسم کجا می‌ریم که صدای آرمین دو تامون رو میخکوب کرد.

_اجازه ‌شو از شوهرش گرفتی داری می بریش جناب استاد؟
گردن مهرداد با خشم به سمتش چرخید و غرید
_بیشتر از این رو اعصابم راه نرو آرمین.برات گذاشتم کنار نمیخوام با کشتنت لذت انتقام گرفتن و از خودم بگیرم.
بدنم از ترس شروع به لرزیدن کرد و خودم رو به مهرداد چسبوندم. با این کارم اخم های آرمین در هم رفت و گفت
_انتقام و این طوری نمیگیرن که بلند بشی بیای دست زن من و بگیری و د برو که رفتیم
_حالا یادت افتاد زنته؟ آخه لاشخور کی این کاری که تو کردی و با زنش میکنه؟

دیگه توان ایستادن رو پاهام و نداشتم اما اون دو تا انقدر درگیر بحث و جدل بودن که من و یادشون رفته بود.
به بازوی مهرداد چنگ زدم و باعث شدم حرفش نیمه کاره بمونه.
برگشت و تا چشمش بهم افتاد با نگرانی اسمم رو صدا زد.
علارغم تلاشم نتونستم روی پا وایسم و آخرین چیزی که بعد از معلق شدن فهمیدم دست های قدرتمندی بود که مانع زمین خوردنم شد
* * * * *
به سختی لای پلکم رو باز کردم و اولین کسی که دیدم مهرداد بود.
با دیدن چشم های بازم خوشحال به سمتم اومد و پرسید
_خوبی؟
تمام استخونام درد میکرد و حال بدی داشتم.انگار تازه فهمیدم چه خاکی به سرم شده. تو این مدت سیگار پشت سیگار دود کردم و حالا که در دسترسم نیست مرزی تا مردن ندارم
سرم و به علامت منفی تکون دادم و گفتم
_درد دارم.
نگران از جاش بلند شد و گفت
_الان دکتر خبر میکنم.
سری تکون دادم… از اتاق بیرون رفت.
ا‌شکم از وضعیتم در اومد. داشتم می مردم لحظه ای طول نکشید که در اتاق باز شد.
سر برگردوندم و با دیدن آرمین چشمام برق زد.
انگار غرور و همه چیزم رو فراموش کردم.
به سمتم اومد و با نگاه انداختن به سر تا پام گفت
_خجالت نکن بگو حال تو…
به سختی نالیدم
_دارم میمیرم.

پوزخندی کنج لبش نشست و گفت
_تو که گفتی از نعشگی بمیری رو به من نمیندازی.
چونم لرزید!ملافه رو روی صورتم کشیدم و گفتم
_برو بیرون.
صدای قدم هاش و شنیدم که نزدیکم شد.
ملافه رو از صورتم کنار زد… روم و برگردوندم تا اشکامو نبینه اما انگار دید که دستش روی رد اشکم نشست و پاکش کرد.
صورتم و کنار کشیدم. صداش با تاخیر به گوشم رسید
_ازم متنفر شدی؟
پوزخند طعنه آمیزی زدم…نفس عمیقی کشید.
لحظه ای بعد دستش توی دستم نشست خواستم دستم رو پس بکشم که اجازه نداد مچم رو باز کرد و چیزی کف دستم گذاشت
سر برگردوندم و نگاه به پلاستیک کوچیکی که توش پودر های سفید رنگی بود انداختم.
_مصرف سه بارت هست تا مدت طولانی هم شارژت میکنه.بعد از اونم اگه خواستی باز بیا پیش خودم…
ناباور نگاهش کردم. لبخند کجی تحویلم داد و جلوی چشمهای مات بردم از اتاق بیرون رفت.
نگاه به بسته ی کوچیک انداختم… حتی نمیدونم به چی اعتیاد پیدا کردم.
با نفرت خواستم بسته رو دور بندازم اما حسم مانع شد…
اون رو توی مشت فشردم و همون لحظه دکتر و مهرداد وارد اتاق شدن.
* * * * *

بی رمق روی تخت افتادم و نفس عمیقی کشیدم.
مردم تا منتظر مرخصی از بیمارستان شدم.لبخندی کنج لبم نشست. الان حس خوبی داشتم…هر چند می دونستم کارم اشتباست… می دونستم دارم با طناب پوسیده ی آرمین توی چاه میرم اما دست خودم نبود..
لیوان مشروبم رو سر کشیدم و نگاه مخمورم رو به روبه رو دوختم و یاد آرمین افتادم.
همیشه میگفت عاشق این حالتمه نگو داشته تشویقم می کرده تابه کشیدن ادامه بدم
چشمام و بستم اما هنوز آروم نگرفته بودم در باز شد… از جا پریدم و ترسیده نگاه به مهرداد انداختم.
با ناباوری به بند و بساطم نگاه کرد و اخم بین ابروهاش نشست

عصبی به سمتم اومد و داد زد
_چه غلطی داری می کنی تو؟
باقی مونده ی مواد رو به طرفی پرت کرد که قلبم ریخت و مثل خودش داد زدم
_چی کار کردی؟
بازوم رو گرفت و به زور بلندم کرد. با داد گفتم
_هنوز درس عبرتت نشد؟ اینا رو اون عوضی داده بهت نه؟هانا چه قدر احمقی که باز داری بهش اعتماد میکنی؟
خونم به جوش اومد
_اعتماد نکردم… میدونم لاش خوره!میدونم دز موادم و بالاتر کرده تا بیشتر از این وابسته بشم. تلافی اینا رو سرش در میارم خوب؟ولی الان من یه معتادممم…میفهمی؟معتادم به اون کوفتی نیاز دارم.
_فکر کردی بیشتر بکشی بهتره بدبخت؟هر چی بیشتر بکشی ترک کردنش سخت تره الان که تازه کاری…
_تازه کار نیستم سه ماهه دارم می کشم.
متاسف نگاهم کرد…
_تو نمیخوای از آرمین انتقام بگیری؟
_می‌خوام.بیشتر از هر چیزی تو دنیا میخوام…
مطمئن گفت
_پس ترک کن،تا شروع شدن دانشگاه همینجا ترک کن و برگرد ایران.هر بار که تو برای یه ذره از اون کوفتی بهش التماس کنی اون بیشتر به هدفش نزدیک میشه. نذار اون به هدفش برسه من تا وقتی کامل ترک کنی کنارت می مونم.
دو دل گفتم
_پس ترانه چی؟
_براش بلیط می‌گیرم بیاد اینجا،نه تو رو میتونم تنها بذارم نه زن و بچمو.
لبخندی زدم و خودم و توی بغلش پرت کردم.
دستای قویش دورم حلقه شد و گفت
_بهم قول بده حتی اگه خیلی اذیت شدی سراغ آرمین نری تا من یه کلینیک خوب پیدا کنم.
سر تکون دادم در حالی که خودم به خودم اعتماد نداشتم.درد خماری انقدر بد بود که عقل آدم رو ازش می گرفت
* * * *
نگاهی توی آینه ی آسانسور به خودم انداختم و وقتی چهره ی لاغر و رنگ پریدم رو دیدم چشمام و پایین انداختم.
در آسانسور که باز شد پیاده شدم. کلاه سویشرت و روی سرم انداختم… حس میکردم همه با دیدن قیافم می‌فهمن که معتادم و از خماری رو به موتم.
از هتل بیرون رفتم.از خونه بیرون زدم تا شاید هوایی به سرم بخوره و بتونم طاقت بیارم اما باز هم فایده ای نداشت.
با قدم های سست و نامیزون به راه افتادم…
خواستم از خیابون رد بشم که ماشینی با سرعت جلوم پیچید و با صدای بلندی جلوی پام نگه داشت.

ترسیده یک قدم عقب رفتم و با دیدن آرمین خشکم زد.
چشمکی زد و گفت
_ترسیدی عسلم؟
تنم شروع به لرزیدن کرد و صورتم از نفرت جمع شد.
راهم و کج کردم و خواستم برم که با یه نیمچه گاز کامل سد راهم شد.
بدون این‌که به چشمای خبیثش نگاه کنم گفتم
_برو کنار…
جدی تر از من گفت
_سوار شو!
نگاه نفرت بارم و بهش انداختم و گفتم
_بمیرمم سوار ماشین آدمی مثل تو نمیشم.
حق به جانب جواب داد
_منم چندان تمایلی ندارم یه دختر با این ریخت و ظاهر تو ماشینم بشینه اما چه کنم که زنمی با کلی بزک دوزک خوشگلی اما این طوری… تازه معتادم که هستی.
خونم به جوش اومد.فهمید و زودتر از اینکه حرف بارش کنم گفت
_سوار شو عزیزم.یه عمر کنار دستم نشستی می دونستی لاشیم حالا هم میدونی پس نترس.رنگت چرا انقدر پریده؟من که بهت رسوندم نکنه داداش جونت حین ارتکاب جرم گرفتت؟
بی حال نالیدم
_انقدر سر به سرم نذار. برو بذار به درد خودم بمیرم.
_سوار شو با هم میریم به دردت می‌میریم.
با تردید نگاهش کردم و ناچارا سوار شدم و گفتم
_ازم چی میخوای؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_برمیگردی خونت.
چشمام گرد شد و گفتم
_بر نمیگردم.من بمیرمم دیگه…
پرید وسط حرفم
_این حرف و نزن خانومم،زندت برمیگرده فکر نکن می بندمت و به زور برت می گردونم نه خودت میری عین دختر خوب وسایلا تو جمع میکنی با من میای تا وقتی که من کارم باهات تموم بشه.

پوزخند عصبی زدم و گفتم
_از این فکرا نکن…چون من دیگه حاضر نیستم با تو زیر یه سقف باشم..
نگاه عمیقی بهم انداخت و در کمال تعجبم گفت
_باشه هر طور میلته…
از خدا خواسته دستم رو روی دستگیره گذاشتم که صداش متوقفم کرد
_ولی من و اون قدری شناختی که مطمئن باشی بیکار نمی مونم.اوکی میرم سراغ داداشت بهت گفته پیشته نه؟ولی اگه امشب بر حسب اتفاق یه ماشین بهش زد و بچه ش یتیم شد چی؟بازم می تونه پشتت بمونه و برات آقابالا سری کنه؟
خون توی رگهام خشک شد.به سمتم چرخید و گفت
_یه جوری برخورد نکن انگار از من متنفری وقتی هنو عاشقمی.خیلی هم راحت می تونی مثل سابق به زندگیت ادامه بدی اگه اون روی سگم و بالا نیاری و نخوای آسیبی به داداش جونت برسه.
لال مونی گرفتم. می خواستم حرف بزنم اما تواناییش رو نداشتم.
ادامه داد
_برو خونه،دوش بگیر لباساتو عوض کن… تا قبل از ۱۲ شب برگرد هتل اگه برنگشتی،فردا هم مهرداد به خونه برنمیگرده.
مات برده بهش زل زدم. در و برام باز کرد و گفت
_حالا به سلامت

کلافه چنگی به موهاش زد و گفت
_حالیش میکنم مرتیکه رو…
درمونده گفتم
_دردش چیه مهرداد؟چرا انقدر از ما بیزاره که برای نابودیمون حاضره هر کاری بکنه؟
دست از قدم زدن برداشت کنارم نشست و گفت
_میگم برات اما الان وقت نداریم مگه آرمین نگفته تا قبل از ۱۲ اونجا باشی؟
متعجب گفتم
_اون گفت ولی فکر کردم تو نمیذاری برم.
مطمئن گفت
_برو هانا. هوات و دارم فقط باید یه چیز و بفهمی.آرمین اومده اینجا تا محموله‌شو از اینجا به طور قاچاقی ارسال کنه ایران.دلیل دشمنیش اینه که بار قبل من فهمیدم کی و کجا قراره محموله رو ارسال کنن یعنی خودش بهم گفته بود و منم با گفتن به پلیس بهش نارو زدم و میلیاردها ضرر بهش وارد کردم و کارم باعث شد شاهرخ که نفوذ بالایی داره نخواد باهاش کار کنه.آرمین ضرر زیادی دید هانا هنوز که هنوز نتونسته جبران کنه اما همون شب تهدیدم کرد که هر دومون به خاک سیاه می‌شونه. اگه این محموله ای که قراره از اینجا بره ایران و بفهمیم شک نکن امپراطوری آرمین کله پا میشه. ضرر بزرگی بهش میخوره هانا فقط ازت میخوام این و بفهمی اما..
دستم و گرفت و ادامه داد
_دوباره تو دام آرمین نیوفت نذار برای کشیدن اون لعنتی وسوسه ت کنه بهم قول بده
سکوت کردم!همین الانش از خماری رو به موت بودم و له‌له میزدم برای کشیدن…
به جای قول دادن گفتم
_آرمین چیو قاچاق میکنه؟
سری با تاسف تکون داد و گفت
_مواد مخدر،بنگ، شیشه همینایی که تو بهش آلوده ای.
نفسم بند اومد و ناباور نگاهش کردم. یعنی آرمین نه تنها من که کلی جوون رو…
وجودم از نفرت پر شد. مهرداد گفت
_قول بده هانا.
سری تکون دادم و این بار با اطمینان گفتم
_قول میدم،برای از پا در آوردنش هر کاری می کنم مهرداد.
لبخندی زد و برادرانه در آغوشم کشید. داشتم می رفتم توی دهن شیر اما ارزشش رو داشت. آرمین باید تقاص کاراش و پس میداد

* * * *
نفس عمیقی کشیدم و چند تقه به در زدم،طولی نکشید که در و باز کرد.
تکیه زده به در سر تا پام رو از نظر گذروند و با لبخند محوی از جلوی در کنار رفت.
چمدونم و همون جا گذاشتم و در حالی که از کنارش رد می‌شدم و عطر هوس برانگیزم رو جا می‌ذاشتم گفتم
_بیارش داخل.
صداش رو می‌شنوم
_من و با نوکر بابات اشتباه گرفتی دستور می‌دی؟
برگشتم و نگاه به چشماش انداختم و زیر نگاهش راه رفته رو برگشتم. چمدونم رو برداشتم و دنبال خودم کشیدم.
این کارم از صد تا فحش براش بدتر بود.
به سمت اتاق رفتم و وارد شدم و بدون حرف در و بستم و از داخل قفلش کردم.
صدای بلند و عصبیش رو شنیدم
_حالا واسه ی من قیافه می‌گیری؟
جوابی بهش ندادم.چمدونم و همون جا گذاشتم،خودم و روی تخت انداختم و بی رمق به اطراف نگاه کردم.
سعی کردم به یاد نیارم توی این اتاق چه حرفایی از آرمین شنیدم و رو این تخت…
چشمام و بستم. طولی نکشید که چند تقه به در خورده شد و پشت بندش صدای آرمین اومد
_باز کن در و هانا وگرنه میشکنمش!
با خونسردی ظاهری بلند شدم و در و باز کردم.
دستش و تخت سینه م گذاشت و به آرومی هلم داد و گفت
_نمیدونی خوشم نمیاد بام تو قیافه با‌‌شی؟
با تمسخر خندیدم و گفتم
_ببخشید!چی کار کنم؟ توقع داری بپرم بغلت و واسه اینکه کلی دروغ بارم کردی و معتادم کردی تشویقت کنم؟
با کمال پرویی گفت
_اگه از اول تو جبهه ی من می‌بودی تا تش هوات و داشتم.قبل از اینکه مهرداد بیاد من بودم هانا!تا تش هم باید من می بودم.
خیره نگاهش کردم. به سمتم اومد و خواست دستم و بگیره که عصبی تنم رو عقب کشیدم و گفتم
_دست به من نزن.
ترش کرد و گفت
_این مسخره بازیا چیه؟ خودتو همین جا جر بدی باز زن منی تا من نخوام طلاق نمی‌گیری پس عادت کن.
خواست کمرم و بگیره که عقب عقب رفتم. میخواستم به سمت بالکن برم تا اگه خواست بهم دست بزنه خودم و از همون جا پرت کنم اما از شانس بدم کمربند آرمین شلخته زیر پام گیر کرد و به بدترین وضع ممکن خوردم زمین
با پوزخند قدمی بهم نزدیک شد و بالا سرم ایستاد.
ترسیده نگاهش کردم. با طعنه گفت
_نلرز جوجه کاریت ندارم ولی دلم نمیخواد مثل دخترای باکره ی چهارده ساله ازم فرار کنی مثل یه زن خوب برو بخواب رو تخت.
هاج و واج نگاهش کردم وقتی دید هنوز توی شوکم خودش خم شد و تا بخوام به خودم بیام دست زیر کمرم انداخت و بغلم کرد.
نفس توی سینه م حبس شد مخصوصا اینکه آرمین نذاشتم روی تخت و با نگاهی خاص به صورتم زل زد.
داغی نفس هاش و روی پوستم حس کردم و تمام تنم گر گرفت.
من نباید این جا باشم،نباید توی بغل مردی باشم که دو شب پیش اعتراف کرد بارها و بارها بهم خیانت کرده.
دستم و روی سینش گذاشتم و خواستم از بغلش پایین بیام که حلقه ی دستاش و تنگ تر کرد و گفت
_عادت کردم به نگاه عاشقت…
پوزخندی زدم و گفتم
_از این به بعد به نگاه تنفر آمیزم عادت کن چون تا آخر عمرم ازت متنفر می مونم.
_پس چرا قلبت انقدر تند میزنه کوچولو؟
ساکت شدم. نفسش و فوت کرد و روی زمین گذاشتتم.
دیگه نگاهم نکرد،به سمت در رفت و گفت
_امشب رو می تونی تنها بخوابی اما از فردا حق این ادا و اصول ها رو نداری فردا شبم مهمونی بزرگاست. تو هم باهام میای…
خواستم اعتراض کنم اما با فکر این که این مهمونی ممکنه ربطی به خلاف های آرمین داشته باشه سری تکون دادم و گفتم
_باشه میام.
نزدیک در برگشت.قوطی سیگار طلایی رنگم و از جیبش در آورد و همراه فندکم روی میز گذاشت و با چشمکی گفت
_خماری از چهرت می باره،بکش فردا شب سرحال کنارم راه بیای.
لبم و محکم گاز گرفتم،نباید الان این و جلوی چشمم میذاشت… نبایددد وقتی کل وجودم طلب این کوفتی ها رو می کرد بهم می رسوند..
خودش از اتاق بیرون رفت و من و با یه عذاب بزرگ تنها گذاشت.

* * * * *
بازوش رو جلوم گرفت و نگاهم کرد.به ناچار دست دراز کردم و بازوی پهنش رو گرفتم.
خم شد و کنار گوشم گفت
_بابت این آرایش مسخرتم حساب پس میدی.
چیزی نگفتم. اون که نمی دونست برای پوشوندن زردی چهره م و قرمزی چشمام انقدر آرایش کردم.
به خیالش تا صبح دود کردم و صبح خندم از روی نعشگی بوده نه بیچارگی.
وارد بار که شدیم نفسم از حجم دود و بوی عطر گرفت.
آرمین چشم چرخوند و با دیدن دو مردی که روی مبل نشسته بودن سری براشون تکون داد و کنار گوشم گفت
_سرویس اون طرفه برو این آشغالا و از صورتت پاک کن بعد بیا پیش من!
بازوش و از زیر دستم کشید و به سمت دو مرد رفت.
هاج و واج موندم. شک نداشتم اینا ربطی به معامله شون دارن و آرمین هم برای دک کردن من بهانه ی آرایش مو گرفت.
خدایا حالا چی کار کنم؟
خودم رو لای جمعیت در حال رقص انداختم. خدا رو شکر که چراغ ها خاموش بود و فقط رقص نور می درخشید.
به جایی که آرمین نشست نگاه کردم…
خودم رو از لابه لای جمعیت رد کردم..
پشت آرمین خالی بود فقط باید یه جوری خودم و پشت مبلش می رسوندم.
از شانس خوبم یکی از خدمتکارا با سینی نوشیدنی به سمت میزشون رفت.
از فرصت استفاده کردم و پشت پسره ی چاق بهشون نزدیک شدم و درست وقتی اونا سرگرم برداشتن نوشیدنی شدن خودم رو پشت مبل آرمین پنهان کردم و نفسم رو حبس کردم.
خدمتکار که رفت صدای مرد نا آشنایی رو شنیدم که گفت
_خوب چی کار کردی؟جنسا رو بار زدی؟
آرمین جواب داد
_همشون توی عروسک جاساز شدن تو هم دست بجنبون میخوام برگردم ایران.
مرد دیگه گفت
_نمی‌فهمم چه علاقه ای به ایران داری آرمین؟ اونجا خطر گیر افتادنت بالاست پسر بمون همین جا!
_که چی بشه؟صبح و شب مثل شما خودم و خفه کنم؟من میرم ایران چون شغلم و دوست دارم.این همه گه کاری کردم دلم میخواد چهار نفر از بغلم یه چیزی یاد بگیرن..
مرد اولی با شوخی گفت
_چی یاد بگیرن؟درس قاچاق کردن؟
صدای خنده ی دو مرد اومد. آرمین گفت
_خوشمزگی و بذارین کنار. من فقط تا هفته ی دیگه می مونم تاریخ بده جنسا رو برات بار بزنم.
_یکشنبه شب ساعت یک…دو تا کامیون دم انبارتن…همه چیزش هماهنگه…
صدایی از آرمین نشنیدم به جاش قامتش و دیدم که بلند شد…نفسم بند اومد.
اگه سرش و یه نیم چرخ میداد فاتحه م خونده بود.
یکی از مردا پرسید
_کجا میری؟
_دنبال دوست دخترم.
مرد دومی گفت
_جووون…سلیقتم که حرف نداره!ازش خسته شدی ردش کن این طرف مام…
حرفش قطع شد چون آرمین با خشم یقه ش و گرفت و گفت
_گوش کن فرامرز یه عمر دندونات روی دوست دخترای من تیز بوده چیزی نگفتم بهت.چپ نگاه این یکی کنی به مقدساتم قسم با یه گوله خلاصت میکنم پس حواست به نگاهات باشه.

مات و مبهوت نگاهش کردم.

فرامرز گفت
_خوب بابا،من چه می دونم تو یه شبه خاطر خواه دوست دخترات میشی تا اونجا که یادمه همه رو خودت حواله می کردی این ور تا از شرشون خلاص بشی.لابد این یکی بدجور تو تخت بهت سرویس داده که…
حرفش با مشتی که آرمین با عصبانیت به صورتش زد قطع شد
دستم و حیرت زده جلوی دهنم گذاشتم.
بهترین زمان برای جیم زدن بود.به سختی از پشت شون در رفتم و باز بین جمعیت گم شدم.
بین دو جوونی که با مستی می‌رقصیدن ایستادم و به آرمین که با صورتی قرمز یقه ی مرد رو چسبیده بود نگاه کردم.
صاف ایستادم و طوری که انگار تازه اومدم به سمت شون رفتم.
آرمین با دیدنم صاف ایستاد و نگاه تهدید بارش و به فرامرز دوخت.
با تعجب ساختگی پرسیدم
_چی شده؟
سری به طرفین تکون داد و گفت
_چیزی نیست…
دستم و گرفت و بدون حرف به سمت اون طرف سالن ایستاد.
روبه روی بار مشروبات روی صندلی پایه بلند نشست و با اوقات تلخی رو به مرد گفت
_دو تا لیوان بیار.
پسر جوون سر تکون داد و لحظه ای بعد دو لیوان جلوی رومون گذاشت.
با حرصی آشکار لیوانش رو سر کشید و دوباره رو به پسر گفت
_پرش کن.
با اخم گفتم
_اونی که باید بخوره منم نه تو!
با چشمای قرمزش نگاهم کرد و گفت
_شاید من بیشتر لازم داشته باشم مست کنم.که حالیم نشه چه گهی دارم میخورم.
پوزخندی زدم و با طعنه گفتم
_تو که لذت میبری از اذیت کردن بقیه چه نیازی داری به خوردن؟
لیوان مشروبم و سر کشیدم و این بار من به پسره گفتم پرش کنه.
آرمین با اخم هایی گره خورده دستش رو به سمت صورتم دراز کرد و گفت
_لذت نبردم..گه بزنن به این زندگی تخمی که هیچی به خواست خودت پیش نمیره.
لیوان دومش رو تموم کرد.
با حال خرابی گفتم
_الان خوشحال نیستی که معتادم کردی و گند زدی به زندگیم؟
لب هاش تکون خورد و خواست جواب بده اما منصرف شد.
از جاش بلند شد.دستم و گرفت و به سمت رقصنده ها کشوند و گفت
_یه امشبه رو بذار فراموش کنیم کی هستم و چه قدر خراب کردیم. یه امشبه رو فقط برقصیم.

بدون اینکه نظرم و بخواد دنبالش کشیده شدم.
وسط جمعیت ایستاد و با گرفتن دستام وادار به رقصیدنم کرد… برای اولین بار بود که رقص آرمین و میدیدم… آهنگ خارجی شاد و علاوه بر اون مشروبی که خورده بودم باعث شد من هم همپای آرمین بشم.
انگار نه انگار بدبختم کرده با شادی می رقصیدم و آرمین هم با سرخوشی می خندید.
دستام و دور گردنش انداختم و گفتم
_یه امشبه رو فراموش میکنم با یه آدم عوضی دارم می رقصم..
دستش دور کمرم پیچیده شد. نزدیک به هم می رقصیدیم… انگار نه انگار چه مشکلاتی پیش رومونه…
* * *
با خنده کلید انداخت. تلوتلو خوران وارد شدم و گفتم
_پاهام داره میشکنه.
تکیه به دیوار زدم…حتی نای خم شدن و باز کردن بند کفشم و نداشتم…
با حالت زار به آرمین و کفشم نگاه کردم که گفت
_اگه فکر کردی جلوت زانو میزنم و بند کفش تو باز می کنم کور خوندی.
چشم غره ای رفتم و با طعنه گفتم
_میدونم این کارا از یه جنتلمن بر میاد نه یه لاابالی
بدون این‌که بهش بر بخوره روی مبل لم داد. به بدبختی کفشام و در آوردم و ‌به سمت اتاق رفتم و در و بستم.
گوشیم و چک کردم و با دیدن پیامک مهرداد برق از سرم پرید. به کل یادم رفته بود باید بهش خبر بدم.
پریدم توی حموم… در و بستم و شیر آب و باز کردم و به مهرداد زنگ زدم.. سر دومین بوق جواب داد
_کجایی تو؟
با صدای آرومی گفتم
_الان رسیدم خونه.
_چهار صبح؟چیکار میکردین؟چیزی فهمیدی؟
گفتم
_آره فهمیدم.
ساعت و مکان جایی که آرمین قرار گذاشته بود و بهش گفتم و پرسیدم
_ترانه اومد؟
_نه… فردا میاد هانا مواظب خودت باش کنم بی خبر نذار باشه؟
_باشه نگران نباش فعلا قطع میکنم خدافظ.
تماس و قطع کردم..شیر آب و بستم و بیرون رفتم.
با دیدن آرمین روی تخت از جام پریدم و گفتم
_ترسوندیم
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت
_داشتی دوش می گرفتی؟

نگام و ازش دزدیدم و گفتم
_نه…یعنی…می‌خواستم دوش بگیرم حوله یادم رفت.اومدم حوله م و بردارم.
سری تکون داد و با همون اخمش گفت
_حتما گوشی‌تم زد آبه که میبریش تو حموم چی کار میکنی؟ موقع دوشششش گرفتن فیلم میبینی؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_بازجویی میکنی؟
برای در رفتن از زیر نگاهش به سمت کمدم رفتم حوله م و برداشتم و گوشیمم توی کمد گذاشتم خودم و به حموم رسوندم.. قلبم گومب گومب می کوبید.
خواستم در و ببندم که پای کسی لای در نشست.
یک قدم عقب رفتم و پرسیدم
_چی شده؟
نگاه عمیقی به چشمام انداخت و گفت
_منم هوس کردم دوشششش بگیرم.
لال مونی گرفتم.
کمربند شلوارش و باز کرد و گفت
_وان و پر کن!
با ترش رویی گفتم
_مثل اینکه یادت رفته…
وسط حرفم پرید
_یه امشبه رو قرار بود بسازی گلم.
خیره نگاهش کردم. نفسش و فوت کرد و به سمت وان رفت در حالی که پرش می‌کرد گفت
_معتادت کردم درست… ستاره رو هم معتاد کردم اما چیزی ندادم بکشی که خطرناک باشه. اسکل آمپولیت کردم که انقدر الم شنگه راه انداختی یا حشیش گذاشتم زیر دماغت؟ ناله ها رو باید اون ستاره ی بدبخت بکنه. تو می‌دونی خماری واقعی چیه؟ می دونی معتاد واقعی کیه؟

به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.
هنوز داشتم نگاهش میکردم.دستش و به سمت زیپ لباسم برد و پایین کشیدتش.
با دست لباسم و گرفتم و گفتم
_حاضر نیستم مردی که اعتراف کرد بارها بهم خیانت کرده دستش به تنم بخوره.
سرش رو نزدیک آورد و با اطمینان گفت
_و اگه اون مرد اعتراف کنه بلوف زده چی؟نپرس چرا یه خورده حسابه بین من و داداشت.
دلخور گفتم
_باز هم تو حق نداشتی…
دستش و روی لبم گذاشت و گفت
_بذار امشب مون تکمیل شه.. اونی که باید تلخ باشه منم نه تو!
اعتراضم با لبهاش خفه شد دستم هم همراه لباسم پایین افتاد.

چشمای غرق در خوابم و باز کردم و با دیدن جای خالی آرمین به طور کامل از خواب بیدار شدم.
دستم و دراز کردم و گوشیم و برداشتم…
یک پیامک از مهرداد داشتم بازش کردم.. نوشته بود
_کلینیک خوب برات پیدا کردم. امروز یه جوری بیا بیرون ساعت شش.
ته دلم با یاد دیشب و دو نخ سیگاری که دود کرده بودم فرو ریخت.
زیر قولم زدم… خاک بر سرت هانا که هیچ اختیاری نداری.
بلند شدم و نگاهی به خونه انداختم. خبری از آرمین نبود.
لباس پوشیدم و از اتاقم بیرون زدم.
به خاطر دیشب عذاب وجدان داشتم.
هم رابطه ای که از سر مستی با آرمین داشتم و هم اون دو نخ سیگاری که با ولع کشیدم و آروم گرفتم.
مقصدم و نمی دونستم. بدون برداشتن گوشیم به راه افتادم بدون اینکه برام مهم باشه کجا میخوام برم.
بیچاره مهرداد… بیچاره ترانه که برای نجات دادن من از منجلاب به اینجا اومده بودن اون وقت من باز هم گند زدم… باز هم…
نمیدونم چه قدر راه اومده بودم فقط وقتی به خودم نگاه انداختم که تو خیابون تک و تنها بودم.
پوفی کشیدم و خواستم برای صبحونه به رستوران برم که ماشین سیاه بزرگی جلوی پام ترمز کرد.
یک قدم عقب رفتم. در ماشین باز شد و مردی با چهره ی آشنا جلوم قرار گرفت.
توی صورتش دقیق شدم و وقتی به خاطر آوردمش تمام وجودم رو وحشت پر کرد
این شاهرخ بود.همونی که آرمین یک بار برای مجازات کردنم من رو پیشش گذاشت.
با لبخند چندش آوری گفت
_سلام..افتخار میدید یک قهوه با هم بخوریم؟
عقب عقب رفتم. در راننده باز شد و مردی قوی هیکل بیرون اومد.
شاهرخ اشاره ای به من کرد و مرد سر تکون داد.
فرار و به قرار ترجیح دادم و با دو پای اضافه شروع به دویدن کردم.
صدای قدم های مرد و پشت سرم می شنیدم.
جیغی زدم و کمک خواستم. توجه دو دختر جلوتر بهم جلب شد.
به دویدنم سرعت بخشیدم اما قبل از اینکه اون دختر به سمتم بیان دستی با قدرت لای موهام رفت و به همراه با جیغ بنفشم به عقب کشیده شدم
مرد محکم جلوی دهنم و گرفت و کشون کشون من و به سمت ماشینش برد. می دونستم اگه سوارم کنه حسابم با کرام و الکاتبین.
دیگه تقلایی نکردم درست نزدیک ماشین تمام توانم رو توی پام جمع کردم و از تکنیک دفاع شخصی استفاده کردم.
دستش و پیچوندم و ضربه ای لای پاش زدم.
حلقه ی دستش کمی شل شد. با آرنج به شکمش کوبیدم و خودم و از دستش نجات دادم. این بار به سمت خیابون دویدم. صداش و از پشتم شنیدم
_نشونت میدم دختره ی وحشی.
صدای پاش و می شنیدم خودم و جلوی اولین ماشین انداختم!فوری سوار شدم و گفتم
_برو آقا معطل نکن.
مرد پاش و روی گاز گذاشت و با زبون ترکی پرسید
_چیزی شده؟
این بار منم به ترکی جواب دادم
_یه سری آدم مزاحم دنبالمن باید زودتر به هتل برگردم.
سری تکون داد و آدرس هتلم رو پرسید.
پنج دقیقه ی بعد روبه روی هتل نگه داشت.
نگاهم به آرمین افتاد در حالی که پوست لبش رو می کند جلوی هتل قدم رو می رفت و با تلفن حرف می‌زد.
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
وحشت زده به سمت آرمین دویدم و صداش زدم
با دیدنم تلفنش و قطع کرد. به سمتم اومد و عصبی غرید
_کدوم گوری بودی؟
با نفسی بریده و ترسیده گفتم
_م… من… م.. من… رفتم… رفتم که هوا بخورم… شاهرخ…
چشماش گشاد شد و گفت
_درست حرف بزن ببینم چی شد.
اشکم سرازیر شد. خودم و توی بغلش انداختم و زار زدم
_اون میخواست من و بدزده آرمین به قرآن به سختی خودم و از دستش نجات دادم.
نفسش زیر گوشم بند اومد. با ناباوری پرسید
_شاهرخ؟ مطمئنی؟
_آره به خدا خودش بود.
منتظر بودم مثل همیشه عصبی بشه اما حس کردم مات موند انگار بیشتر از اینکه از دزدیده شدن من متعجب باشه از حضور شاهرخ متعجب بود.
صورتم رو بالا گرفتم و گفتم
_حالا میخوای چی کار کنی؟
دست روی بازوم گذاشت و گفت
_برو وسایل تو جمع کن با راننده برو پیش مهرداد اگه تا شب برنگشتم به پلیس خبر بده
متعجب گفتم
_یعنی چی؟
سرم و روی سینش گذاشت و گفت
_نپرس هانا برگشتم میگم بهت.مواظب خودت باش
* * * *
برای هزارمین بار شمارش و گرفتم و خاموش بود.
ترانه در حالی که داشت بچه ش و شیر میداد گفت
_آروم هانا گفت اگه تا شب برنگشتم.. هنوز عصره میاد.
باز هم شمارش و گرفتم و گفتم
_اون مرتیکه ی مفنگی و یه شب خونش بودم و شناختمش تو نمی‌دونی اون چقدر خطرناکه.
پوزخند مهرداد و دیدم. با طعنه گفت
_اوهوم بگو چرا سر و کارت به خونه ی اون مرتیکه ی مفنگی کشیده شد چون همین آقا سر یه اشتباه تو رو پیش کش کرد به یه پیرمردی که عشق دخترای جوون و باکره رو داره. سنگش و به سینه نزن بشین یه گوشه… بمیره هم به جای عزاداری خوشحالی میکنی!
از تصور اینکه بلایی سر آرمین بیاد نفسم بند اومد.
رنگم پرید و رمق از دست و پام رفت.
ترانه با نگرانی گفت
_عه مهرداد چه مدل حرف زدنه؟بیا ترمه رو بگیر…
مهرداد از جاش بلند شد و در حالی که دخترش و بغل می کرد گفت
_یه چیزی میدونم که میگم کم بدی در حق هانا نکرده.
از دست مهرداد عصبی شدم و گفتم
_خودت چی؟مگه سر من شرط نبستی؟
دندون قروچه ای کرد و گفت
_شرط بستم واسه اینکه جور دیگه ای طلاقت نمی‌داد..
_شاید من نمیخواستم طلاق بگیرم.
حرصش و در آوردم. صداش بالا رفت
_انقدر خری؟شب آخر یادت رفته چطور کبودت کرد که اومدی خونه ی من کم از این آدم کشیدی؟
روی مبل نشستم و گفتم
_آره خرم..خرم که عاشقشم..مشکل تو باهاش چیه؟
_مشکل من تویی اگه تو یادت رفته من یادمه…جنساش و لو دادم نصف دارایی‌ش پرید اما با نامردی تو رو گول زد.میدونی مشکل شاهرخ با آرمین چیه؟ چون آرمین زیرزیرکی دخترای باکره ای که شاهرخ میفرستاده دبی رو فراری داده. دلش به حال دخترا سوخته اما یه بارم با خودش نگفته گناه هانا چیه؟ اگه امروز شاهرخ دستش بهت می رسید به تلافی همه ی اون دخترا می فروختت به شیخ های عرب. باکره که نبودی پس میرفتی تو کاباره رقاصه می شدی و هر شب دست به دست می چرخیدی بهت میگم دم پر این آدم نشو… یه روز بدتر از الانت میسوزی هانا ببین کی گفتم
با ناراحتی سرم و پایین انداختم.حرف حق که جواب نداشت.
ترانه کنارم نشست. شونه هام و گرفت و گفت
_ببخشید.. مهرداد الان عصبیه.
سرم و بلند کردم و خیره به مهردادی که داشت لپ دخترش و گاز می گرفت گفتم
_من باید آرمین و پیدا کنم… تو رو خدا.زنگ بزنم به پلیس؟
پوفی کرد.ادامه دادم
_تو می‌دونی کجاست مگه نه؟ التماست می کنم مهرداد نجاتش بده.با حرص نگام کرد و گفت
_یاسین تو گوش خر میخوندم نه؟
تمام التماسم و توی چشمام ریختم. نفسش و فوت کرد و گفت
_فکر کنم آدرس اون یارو رو بلدم.
تند از جام پریدم و گفتم
_خوب بریم!
اخم در هم کشید و گفت
_تو میمونی من تنها میرم.
_نمیشه منم میام،اینجا دق می کنم از نگرانی قول میدم تو ماشین بشینم فقط بیام مهرداد باشه؟
چپ چپ نگام کرد و گفت
_حاضر شو
تند گفتم
_حاضرم بریم.
نگاهی به تاپ و دامنم کرد و گفت
_درسته اینجا ترکیه ست اما رگ من و باد نبرده. یه لباس درست تنت می کنی ببرمت.
سر تکون دادم و گفتم
_الان حاضر میشم.
* * *
با استرس سرکی کشیدم. هیچ صدایی نمیومد…
اومدم آرمین و نجات بدم مهردادم گم و گور شد. یک ساعته به بهانه ی سر و گوش آب دادن رفت داخل و هنوز که هنوزه نیومد.
با اینکه بهش قول داده بودم اما طاقت نیاوردم و از ماشین پیاده شدم..
عمارت شاهرخ یه جای خلوت و بی صدا بود طوری که آدم و ترس برمی‌داشت.
قدم جلو گذاشتم و با ترس نگاه به اطراف انداختم.
هیچ صدایی نمیومد.. چون دیوارهاش کوتاه بود پرشی زدم و دستم رو بند کردم و سرکی کشیدم.
با دیدن دو سگ بزرگ و چند تا بادیگارد مطمئن شدم مهرداد گیر افتاده.
لبم و محکم گاز گرفتم. اگه منم پام و می ذاشتم اون ور دیوار منم گیر میوفتادم.
پایین پریدم تا برم توی ماشین و به پلیس خبر بدم اما برگشتن مساوی شد با سینه به سینه شدن مردی قوی هیکل.
تا به خودم بیام جلوی دهنم و گرفت و با وجود دست و پا زدنم من و کشون کشون برد داخل.
این برعکس اون مرد سر ظهر زورش زیاد بود و خوب بلد بود چی کار کنه که نتونی در بری.
هر چه قدر هم دست و پا زدمو لگد پروندم فایده نداشت.
سگها با دیدن من پارس کردن اما من نگاهم قفل روی آرمین بود.
هم آرمین هم مهرداد کنار استخر روی صندلی های شیک نشسته بودن و با شاهرخ حرف میزدن.
با سر و صدای من نگاه هر سه به سمتم برگشت.
مرد با صدای زمختی گفت
_داشت زاغ سیاه ما رو چوب می زد رئیس.
چشمای شاهرخ برق زد و گفت
_به به گل بود به سبزه نیز آراسته شد.
آرمین با چشمایی که داشت از حدقه بیرون میزد نگاهم کرد.
دستای مرد که از دورم باز شد سریع به سمت آرمین رفتم.
بلند شد و با رگی برجسته گفت
_اینجا چیکار میکنی؟
پشتش سنگر گرفتم. حرف شاهرخ نذاشت من جواب بدم
_با پای خودش اومد تا معامله رو شیرین کنه.
مهرداد با عصبانیت گفت
_بهت نگفتم بمون تو ماشین؟
ترسیده چیزی نگفتم.
باز هم مثل اون شب دو سه تا دختر با لباس باز دور شاهرخ می چرخیدن.
نگاهی به سر تا پام انداخت که صدای آرمین در اومد
_چشمت و چپ کن عوضی وگرنه…
_وگرنه چی؟غیرتی شدن به تو یکی اصلا نمیاد پسر تو رو من بزرگت کردم.
این بار مهرداد بلند شد و گفت
_کاری به کثافت کاریه شما ندارم اما اونی که واسش دندون تیز کردی بی صاحاب نیست.
از اینکه دو نفر بودن تا ازم حمایت کنن غرق شادی شدم اما با حرف شاهرخ تمام شادیم پر کشید
_من این دختر و در ازای اون دخترایی که فراری دادی میخوام آرمین.
با ترس به کت آرمین چنگ زدم و گفتم
_باز من و نذار پیش این آرمین
برگشت و با نیم نگاهی گفت
_می مردی تو ماشین می موندی؟ حالا پاک کن اشکات و همون موقع هم ندادمت دست این چه برسه الان که…
حرفش و ادامه نداد
رو به شاهرخ کرد و گفت
_خسارت تو میدم.اما اگه دستت به هانا بخوره منم میدونم باهات چی کار کنم. مثل اینکه یادت رفته کل گندکاری‌هات دست منه؟فکر کردی من دست خالی میام پیش تو؟نه… بلایی سر ما بیاد یه صبح نکشیده تمام کثافت کاریهات رو میز پلیسه..
چهره ی شاهرخ قرمز شد و گفت
_پای خودتم گیره به خاطر یه دختر که نمیخوای خودت و بدبخت کنی؟
جواب آرمین نفسم و بند آورد
_من واسه این دختر هر کاری میکنم.
نگاه متعجب مهرداد روی آرمین نشست.
پوزخندی روی لب های مهرداد نشست اما من حرف آرمین و باور کردم.مثل همیشه.
آرمین رو به مهرداد کرد و گفت
_هانا رو از اینجا ببر.
ترسیده به کتش چنگ انداختم و گفتم
_پس تو چی؟
با اطمینان گفت
_یک ساعت دیگه جلوی هتل مهرداد منتظرم باش!
با تردید نگاهش کردم تا بخوام اعتراضی کنم مهرداد دستم و کشید
_از اینجا به بعدش دیگه ربطی به ما نداره… راه بیوفت.
* * * *
نگاهم با استرس به خیابون دوخته شده بود.درست راس ساعت ماشینش رو دیدم که به این سمت اومد و جلوی پام نگه داشت.
پیاده شد… نگاهم که به قامت بزرگ و سالمش افتاد نفسی از سر آسودگی بیرون دادم و به سمتش رفتم.
با ابروی بالا پریده ای نگاهم کرد و گفت
_وایسا ببینم تو…
نذاشتم حرفش تموم بشه و خودم و پرت کردم توی بغلش.
جا خورده با نفسی بند اومده سر جاش ایستاد.
کم کم دستش دورم حلقه شد و گفت
_تو چه دختری هستی آخه؟انقدر اذیتت کردم به جای اینکه دعا کنی بمیرم بغلم کردی؟
ازش جدا شدم. دستام و دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم
_من مثل تو بد نیستم.
با اخم ریزی گفت
_خوب نباش…حالیته هانا؟ من بهت آسیب میرسونم با من خوب نباش.
_اگه آدم با کسی که دوستش داره خوب نباشه با کی خوب باشه؟
عصبی و کلافه عقب رفت و گفت
_دوست نداشته باش.هیچ کی تو این دنیا من و نخواست تو هم نخواه… مامانم من و نخواست… بابام نخواست… خودمم خودم و نمیخوام… تو واسه چی منگنه شدی به زندگی من وقتی حداکثر عمر یه دختر تو زندگی آرمین سه ماهه. هیچ دختری نتونست تو زندگی من دووم بیاره تو چرا موندی؟ چرا هنوز میگی دوستت دارم؟
شونه هام پایین افتاد و گفتم
_چون دوستت دارم.
_یه آدم لاشی و؟
یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم
_عاشق آدم لاشی شدن جرمه؟فکر کردی خودم از خودم تعجب نمیکنم؟من به خودم قول دادم تا زندم تو چشمات نگاه نکنم اما امشب با فکر از دست دادنت دلم میخواد تا صبح تو بغلت باشم تا استرس امروز ازم دور بشه. آره من از کارات بدم میاد اما چی کار کنم که عاشقتم؟
با صدای گرفته ای گفت
_نگو… برای من دم از عشق نزن.. من قلبی ندارم که به تو بدم.
خواست بره که پریدم جلوش دستم و روی قلبش گذاشتم و گفتم
_پس اینی که داره می تپه چیه؟
سریع عقب رفت و گفت
_توش پر از نفرت و کینه ست. چنین قلبی به چه درد تو میخوره؟ من از همه کینه دارم حالیته؟دارم از همه انتقام می‌گیرم حتی خودم.
باز هم خواست بره که گفتم
_اگه قلبت سیاهه وقتی بغلت کردم چرا انقدر تند کوبید؟
نفسش حبس شده و جوابی نداد.
ته دلم امیدوار بودم. آرمین گرگ شده بود اما می تونست آدم خوبی بشه… شک ندارم.
دستش و گرفتم و گفتم
_امشب فهمیدم اگه از دستت بدم میمیرم آرمین.این عشق نیست پس چیه؟
چشماش و با عذاب بست.
دستش و از دستم کشید به کناری هلم داد و به سرعت به سمت ماشینش رفت.
لحظه ی آخر مکث کرد برگشت و نگاهی به صورتم انداخت.
با بی قراری نگاهش کردم.
طاقت نیاورد… راه رفته رو برگشت. لحظه ای بعد این من بودم که سخت در آغوشش فشرده شدم.
_جدی جدی می‌خوای به پلیس لو بديش مهرداد؟با توعم چرا نگاهم نمیکنی؟
ترانه با خنده گفت
_قهر کرده باهات.
پوفی کردم و گفتم
_ای بابا چرا؟مهرداد قهر نکن دیگه خوب بگو چی شده؟
عصبی نگاهم کرد و گفت
_تازه میگی چی شده؟ من بهت میگم از آرمین فاصله بگیر اون وقت تو… دیشب کجا بودی چهار صبح اومدی؟
سرم و خاروندم و گفتم
_هیچ جا حالم گرفته بود فقط هوا خوردم.
_هوا خوری تا چهار صبح؟چرا میذاری خر فرضت کنه؟چیه داد بهت بکشی و یه حالیم باهات کرد که…
صدای اعتراض ترانه بلند شد
_مهرداد درست صحبت کن.
نفسش و فوت کرد و گفت
_امشب که دارن گند کاری شونو میکنن پلیسا سر می رسن همشون به صبح نکشیده دستگیر میشن.دیگه تا آخر عمرتم رنگ آرمین و نمیبینی.
وحشت زده نگاهش کردم.ترانه باز با تشر گفت
_چه کاریه آخه؟ نمیبینی حالش و؟ بعدم تو چه دشمنی با آرمین داری مگه رفیقت نبود؟من خودم بارها بهش شک کردم تو گفتی خلاف کار نیست اون وقت الان…
مهرداد وسط حرفش پرید
_الان پای این دختره ی احمق در میونه.
هیچی نگفتم.حق داشت من احمق بودم.
بلند شدم که گفت
_کجا؟
با قیافه ی مظلومی گفتم
_میرم یه هوا…
نذاشت حرفم و تموم کنم
_لازم نکرده بشین سر جات تا آخر امشب حق بیرون رفتن نداری.
خیره نگاهش کردم و گفتم
_می‌خوای زندانیم کنی؟
_هر جور میخوای برداشت کن برو تو اتاقت موبایلتم بذار.
ملتمس به ترانه نگاه کردم که متاسف سر تکون داد.
ناچارا به اتاق رفتم. روی تخت نشستم و سرم و بین دستام گرفتم.
اگه آرمین میوفتاد زندان چی؟ اگه دیگه نمی دیدمش… اگه…
مغزم در حال انفجار بود.عجب غلطی کردم آرمین و لو دادم.
یک ربع بعد بی طاقت از جام بلند شدم. اگه لازم بود جلوی مهرداد هم می ایستادم.
در اتاق رو که باز کردم با دیدن صحنه ی روبه روم حرصم گرفت.
شازده ترانه رو روی پاش نشونده و با خنده با عشقش لاس میزنه اون وقت پیله کرده روی آرمین.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن