رمان عروس استاد پارت ۱۱

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

باز نفسش به لاله ی گوشم خورد و علارغم میلم خندم گرفت که به شوخی گفت
_زهر مار! مثلا دارم باهات لاس میزنم باید عشوه بیای نه که بخندی.
خندم شدت گرفت و گفتم
_آخه قلقلکم میاد.
یک تای ابروش بالا پرید و گفت
_پ قلقلکی هستی؟
متعجب به چشمای شیطونش نگاه کردم و تا خواستم حرفی بزنم خوابوندم روی مبل و شروع کرد به قلقلک دادنم.
جیغم به هوا رفت و با خنده گفتم
_تو رو خدا نکن خواهش میکنم.
انگار داشت لذت می برد که گفت
_بازم من و لخت می‌ذاری در بری؟
نفس بریده گفتم
_غ… غلط… ک… ر… د… م…
_کافی نیست بازم واسه من طاقچه بالا میذاری؟
دیگه نفسم از خنده بالا نمیومد که دستاش و عقب کشید.
چند نفس عمیق و پی در پی کشیدم و گفتم
_خیلی نامردی.
تازه متوجه ی نگاه خیره ش شدم.
نگاهم و ازش دزدیدم و خواستم بلند بشم که گفت
_یه کاری واسم می کنی؟
سرم رو به علامت چی؟ تکون دادم.گفت
_یه لباس خواب واسم پوشیده بودی،همون شبی که قصد جونم رو کرده بودی…
مکث کرد و ادامه داد
_همون و بپوش…مثل اون شب باش برام.همون قدر هات…
یک تای ابروم بالا پرید ادامه داد
_می‌دونی چند شب اون لباس و بو کشیدم و از تصورت کنارم بلند شدم و تا پشت در خونتون اومدم؟حالا که زنمی،مال منی،یه بار دیگه واسم دلبری کن…هات شو… دیوونم کن
خیره نگاهش کردم که صاف نشست. ته مونده ی ودکای توی لیوانش رو سر کشید و گفت
_لباس خواب بالا تو چمدونه.

نفسم حبس شد…دو دل بودم،یک دلم می گفت اون شوهرمه ایرادی نداره اما یک دلم هنوز نسبت بهش بی اعتماد بود. از این می ترسیدم فردا روز به خاطر حماقت امروز خودم رو نفرین کنم
نگاهش و از روم برداشت و با اخم ریزی گفت
_اوکی فهمیدم تو هنوز تو فاز داداش جونتی… اما اون در حال حاضر چسبیده به زنش و یادش رفته که خواهری داره.
نفسم و فوت کردم و گفت
_میشه بگی مشکلت با مهرداد چیه؟
_مشکلم با مهرداد نیست با توعه خره که اجازه میدی افسارت و بگیره دستش و بتازونه و سر دشمنیش با من تو رو ازم دور کنه
نشستم و گفتم
_اون حرف حق میزنه.
انگار خیلی بهش بر خورد که گفت
_منم که ناحق میگم؟حسرت به دلم موند هانا یه بار به دروغم شده بگی بهم اعتماد داری همیشه با این نگاه لعنتیت یه جوری بهم زل زدی انگار لاشی ترین آدم رو زمین منم.قبول لاشیم،نامردم ولی واسه تو نه…مقابل تو بخوامم نمیتونم بد باشم.پس فقط یه بار هم که شده بهم اعتماد کن
سکوت کردم.سیگاری از پاکتش در آورد کنج لبش گذاشت و گفت
_برو تو اتاقت بخواب. فردا صبح راه میوفتیم …
دستم و دراز کردم و سیگار و از کنج لبش کشیدم و گفتم
_من از سیگار خوشم نمیاد آرمین.نکش.
خیره نگاه کرد و گفت
_آرومم می کنه.
_پس منم بکشم؟
به سمتم خزید و گفت
_تو رو من آرومت می کنم اما نه الان که مثل سگ پاچه میگیری. سیگار و یکی مث من می کشه که اگه بمیره هم کسی و نداره تا آرومش کنه.
حرفش دلم رو سوزوند لب باز کردم و برای اولین بار عین آدم گفتم
_من هستم آرمین!هر وقت ناراحت بودی من کنارتم.
با خیرگی نگاهم کرد. خودم و به سمتش کشیدم و توی بغلش فرو رفتم…دستام و دورش حلقه کردم که گفت
_نکن این کارا رو توله سگ.
لبخندی زدم و گفتم
_مرسی.
_چرا مرسی اون وقت؟
با همون لبخند گفتم
_چون اومدی تو زندگیم!چون وادارم کردی زنت بشم.چون الان کنار منی!
دستاش دورم حلقه شد و آروم پچ زد
_ما مخلص شماییم خاله سوسکه

نگاهی توی آینه به خودم انداختم،واقعا این من بودم که با میل خودم این لباس و پوشیده بودم…
آرمین نگفت،نخواست اسمشم نبرد… حالا که مجبور نبودم چه مرگم بود خودم رو کوچیک کنم؟
صدایی از ته ذهنم گفت
_خاک بر سرت هانا اون شوهرته بخوای یه شب با دلش راه بیای کوچیک شدن نیست.
با این که می دونستم از آرایش بدش میاد اما نمی خواستم با این چهره ی بی روحم جلوش ظاهر بشم برای همین هم آرایش کرده بودم
شیشه ی عطرم و برداشتم و روی خودم خالیش کردم. همزمانی که دستی لای موهام کشیدم در اتاق باز شد و آرمین با سری که توی گوشیش بود وارد شد. بدون اینکه متوجهم بشه با لبخندی کنج لبش به سمت تخت رفت.
انگار سنگینی نگاهم و حس کرد که برای لحظه ای سر بلند کرد و با دیدنم ماتش برد.
لبخند محوی به چشم های دریدش که از سر تا پام و رصد می کرد زدم و گفتم
_برای دیوونه شدن آماده ای استاد تهرانی؟
یک تای ابروش بالا پرید. گوشیش و به طرفی پرت کرد و گفت
_کولاک کردی توله سگ!
تک خنده ای کردم و گفتم
_هنوز کجاش و دیدی… میخام به یاد قدیم برات برقصم.
با قدم های بلند به سمتم اومد روبه روم وایستاد و گفت
_رقص نه،واسم لوندی کن.
بیچاره حسرت یه عشوه ی ساده از زنش رو داشت.
دستام و دورش انداختم و سر کج کردم گفتم
_اون طوری تشنه نمی‌شی جناب تهرانی،عجله داری برای اصل مطلب؟
نفس عمیقی کشید و گفت
_همین بوی عطرت کافیه تا روانیم کنه.
تنم رو کامل به تنش چسبوندم و توی گردنش به حرف اومدم
_یعنی نیاز به نوشیدنی هم نداری؟
موهام و کنار زد و گرفته گفت
_انگار که دو بطری عرق سگی خورده باشم.همون قدر مستم،مست تو نیم وجبی که با این قد کوتوله ت مثل سگ دلبری میکنی.
کشته مرده ی ابراز احساساتش بودم.به آرومی گفتم
_دوستت دارم.
نفسش بند اومد و حس کردم برای لحظه ای حالت صورتش عوض شد اما خیلی زود به حالت قبلی برگشت. دستش و دور کمرم حلقه کرد. سرش و جلو آورد و با گذاشتن لب هاش روی لب هام یه شب رویایی و دو نفره رو آغاز کرد.

با کرختی چشمام و باز کردم… خواستم غلتی بزنم که لبخندی روی لبم اومد.
آرمین به عادت گذشته از پشت بغلم کرده بود و جا برای تکون خوردن هم نذاشته بود.
به ساعت نگاه کردم،شش صبح بود…یعنی کلا دو ساعت خوابیده بودم!!
دست آرمین روی تنم سنگینی می کرد.
دستش و گرفتم خواستم به آرومی پس بزنم که حلقه ی دستش و محکم تر کرد.
نفسم و فوت کردم و با به سختی خودم رو از زیر دستش بیرون کشیدم.
یک چشمش و باز کرد و خواب آلود گفت
_چته؟
لب باز کردم و خواستم چیزی بگم که صدایی مانع شد.
متعجب گفتم
_این صدای دره آرمین؟
خش گرفته گفت
_خواب نما شدی بگیر بخواب خوابم بپره سگ میشم ب…
حرفش با لگد هایی که به در می خورد قطع شد.
ترسیده از جا بلند شدم و گفتم
_راهزن نباشن؟
به هزار بدبختی با چشم بسته بلند شد و اوقات تلخ گفت
_چه راهزنی؟شلوارم کو؟
شلوارش و دستش دادم و گفتم
_پس تو این جنگل جز راهزن کی می تونه باشه؟
شلوارش و پوشید و گفت
_تو بخاب ببینم کدوم خریه سر صبحی!
از اتاق بیرون رفت. دلم طاقت نیاورد. سرسری لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. با شنیدن صدای آشنایی نفس توی سینم گره خورد و خشکم زد
_به چه حقی خواهرم و دزدیدی آوردی اینجا؟
مهرداد… این صدای مهرداد بود.
از بالای پله ها سرکی کشیدم. آرمین با پوزخند گفت
_از کجا می دونی با میل خودش نیومده؟
مهرداد غرید
_من خواهرم و میشناسم!گول تو رو نمیخوره…
آرمین با پیروزی گفت
_زیادم امیدوار نباش!تو که رفیقمی می دونی محاله دختری و بخوام و به دستش نیارم.
مهرداد عصبی قدمی نزدیک شد و گفت
_خواهر من و با اون هرزه های یک شبه مقایسه نکن…
سرش و بلند کرد و با دیدن من و سر و وضعم مات موند.
بیشتر از مهرداد برق پیروزی توی نگاه آرمین آزارم می داد.. من برگ برنده‌ش بودم

آرمین با طعنه گفت
_به نظرت به کسایی میاد که دزدیده شدن؟
مهرداد بدون اینکه جوابش و بده با عصبانیت و سرزنش به من چشم دوخت.
از پله ها پایین رفتم و با شرمندگی گفتم
_داداش به خدا من…
وسط حرفم پرید
_برای خودم متاسفم که اندازه ی یه ارزن واسه خواهرم ارزش ندارم.ترانه و من اونجا توی اون حال اون وقت تو با مردی که بهت هشدار داده بودم واسه چی می‌خوادت فرار کردی اومدی یه چای پرت و با این سر و وضع…؟چرا اجازه میدی باهات مثل زنای بی کس رفتار کنه؟
آرمین سینه سپر کرد و گفت
_بی کس نیست شوهرش و داره.عقدش کردم نگاه به دست چپش بکن حلقه ی من دستشه…
به وضوح جا خوردن مهرداد و به چشم دیدم. با ناباوری به من نگاه می کرد و انگار با چشماش می گفت
_این چه خریتی بود ک تو کردی؟
رو به آرمین کرد و غرید
_کار خودتو کردی هان؟
آرمین جوابش رو با پوزخندی داد. مهرداد دستم رو گرفت و گفت
_بهت گفته بودم اون چه موجود خطرناکیه چرا این کار و کردی هانا؟الانم دیر نشده برو لباس بپوش میریم…
دستم و از دستش کشیدم و گفتم
_نه مهرداد من میخام با آرمین بمونم
عصبی داد زد
_مگه تو عقل نداری دختر؟چند بار بهت بگم این آدم خطرناکه؟
_نیست داداش،آرمین خطرناک نیست نمیدونم مشکل بین تون چی بوده اما به شوهرم اعتماد دارم.
_ولی به برادرت نداری… من بدت و نمیخوام این آدم با زبون خودش گفت که…
آرمین وسط حرفش پرید
_کم مزخرف بگو مگه خودتو سر خواهرت قمار نکردی و نگفتی اگه باختم خواهرم پیش کش تو هر کاری میخوای باهاش بکن… گفتی یا نگفتی؟همش تلاش کردی بین ما رو بهم بزنی اما میبینی که با همیم.
اخمام در هم رفت،به خودم که نمی تونستم دروغ بگم اما واقعا از مهرداد لجم گرفته بود که این طوری پشتم حرف می زد و جلوی روم ادعای برادری می کرد.
با خشم سری تکون داد و گفت
_باشه…اما این و بدون میدون واسه تو خالی نمی‌ذارم که هر بلایی خواستی سرش بیاری. این دختر اون دختر سال پیش نیست که با سیصد میلیون بخریش و بی صاحب گیرش بیاری. اون عقل نداره اما من پشتشم پس این فکر و از سرت در بیار که بهش آسیبی برسونی…
نگاهی به صورت جفت مون انداخت و با قدم های محکم از خونه بیرون زد و درو محکم پشت سرش بست

درمونده روی مبل نشستم و گفتم
_ازم ناراحت شد.
خودش و کنارم پرت کرد و گفت
_به جهنم وقتی اون قدر عقل نداره که بفهمه می‌خوایم همو بذار ناراحت بشه.
به صورتش نگاه کردم تا شاید از چشماش بخونم که راست میگه یا دروغ اما زهی خیال باطل… نگاه خنثی شدش چیزی و لو نمی‌داد.
نگاهش و به گردنم انداخت،یه تای ابروش بالا پرید و گفت
_گردنت و کی گاز گاز کرده؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_یه وحشی آمازونی
_می‌خوای بوسش کنم خوب بشه؟
سرش و به سمت گردنم برد که عقب کشیدم و گفتم
_لازم نکرده فک نکن جلوی مهرداد وایستادم یعنی حق و به تو دادم.
سرم و روی پاش گذاشتم و ادامه دادم
_تو هم تنبیه میشی تا من بخوابم و بیدار بشم تکون نمیخوری.
دستش و لای موهام برد و پچ زد
_شما امر کن خاله سوسکه
* * * * *
آرمین مشغول تدریس بود اما من هیچی از درس نمی فهمیدم.
دلگیر بودم از اینکه اون نه تنها حاضر نبود اعلام کنه ما زن و شوهریم بلکه یه حلقه هم دستش ننداخت.
حتی وقتی بهش گفتم عروسی بگیریم اخم کرد و گفت از این مسخره بازیا خوشش نمیاد.
حس بدی داشتم،حس میکردم حسش به من اونی نیست که بروز میده.
_خانم مجد حواستون با منه؟
تکونی خوردم و نگاهی به آرمین انداختم.
با حرص گفتم
_بله.
در کمال نامردی گفت
_پس بلند بشید بیاید اینجا و خلاصه ای از درس امروز و کنفرانس بدید.

ناباور به چهره ی مصمم‌ش نگاه کردم. این بشر چرا انقدر دو رو بود؟ تا دیشب اون طوری و الان…
از جام بلند شدم و خواستم چیزی بگم که صدایی از ته کلاس گفت
_من حاضرم به جای خانم مجد کنفرانس بدم.
برگشتم… باز هم ایول به مرام میلاد.
آرمین با اخم های در هم گفت
_لازم نکرده..
یکی از پسرا با لودگی گفت
_استاد رد نکنین اجازه بدین داداشمون از این فرصت مخ زنی استفاده کنه.
کل کلاس شروع به خندیدن کردن فرشته مثل همیشه نتونست جلوی زبونش رو بگیره و گفت
_نیازی به مخ زنی نیست این دوتا از ترم یک نامزدن
اخم های آرمین بیشتر در هم رفت و با حرکت ابروهاش خواست حرفی بزنم.
لبخند بدجنسی تحویلش دادم و زل زدم به میلاد.
می دونستم از زنش طلاق گرفته اون هم درست ماه بعد از طلاق من
آرمین که معلوم بود از نگاه من به میلاد حرصش گرفته با لحن عصبی گفت
_خانم مجد تشریف بیارید اینجا.
نگاه طولانی بهش انداختم و به سمتش رفتم به گوشه ی کلاس اشاره کرد و گفت
_تا پایان کلاس همون جا وایمیستید تا دیگه توی کلاس من چرت نزنید آخر کلاس هم دیر تر از همه میرید.
با دلخوری نگاهش کردم و کاری که گفت انجام دادم.
یک ساعت تمام مثل مترسک ایستادم… این دقیقه های آخر دیگه داشت گریه م می گرفت. کثافت از عمد ده دقیقه دیر تر کلاس و تعطیل کرد.
همه یکی یکی از کلاس بیرون رفتن… به سمت میزم رفتم و با خستگی نشستم.
میلاد بلافاصله به سمتم اومد. صندلی روبه روم نشست و گفت
_خسته شدی؟
جوابی بهش ندادم،ادامه داد
_زنم و طلاق دادم.
صاف صاف نگاهش کردم و گفتم
_به من چه؟
_واسه خاطر تو طلاقش دادم.
با طعنه گفتم
_که من و بگیری؟
سر تکون داد و گفت
_آره،هر چند که تو…
_هر چند که اون شوهر داره.
با صدای عصبی آرمین سر هردومون به سمتش چرخید

با دلخوری ازش رو برگردوندم.میلاد از جاش بلند شد و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده گفت
_با اجازتون استاد
و زیر چشم غره های سنگین آرمین از کلاس بیرون رفت.
به محض خالی شدن کلاس آرمین توپید
_باز این یه لقبا چرا به پر و پات می پیچه؟
‌ مداد دستم و روی میز گذاشتم و گفتم
_تو چرا توی کلاس طوری رفتار می کنی انگار هیچی بین ما نیست؟
دستش و روی میز گذاشت و گفت
_چون جنابعالی تو هپروتی و شب میخوای مغز من و بخوری که درس دارم.
آها اا پس آقا نگران خودش بود.
با چشم غره گفتم
_لازم نبود ضایعم کنی.
لبخند ژکوندی تحویلم داد و گفت
_شب از خجالتت در میام. کلاس که نداری؟
سری به علامت منفی تکون دادم.سوئیچ ماشینش و به سمتم گرفت و گفت
_بیا با ماشین من برو.
چشمام گرد شد و گفت
_کل دانشگاه می‌فهمنا…
چشمکی زد و با شیطنت گفت
_فوقش میگم زیدمه.
* * * *
سرکی از آشپزخونه به بیرون کشیدم و با حرص مشغول کندن ناخنام شدم. از هشت شب که اومد تا الان که نصف شبه خودش رو با مشروب خوردن و سیگار کشیدن خفه کرد.
خیر سرم شام درست کردم اما شازده حتی یک کلمه حرف هم نزد.
کلافه از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمتش رفتم.
به عادت همیشه سیگار و از لای دستش کشیدم و عصبی گفتم
_دیگه حالم و به هم زدی بس مثل مست های یه لقبا لش کردی یه گوشه.
چشمای قرمزش رو به چشمام دوخت.حس کردم الان بلند میشه تا داد و فریاد کنه اما از توی جعبه ی لوکس سیگارش،سیگاری بیرون کشید به سمتم گرفت و گفت
_بکش! آرومت میکنه.
ناباور گفتم
_میشنوی چی دارم میگم؟بوی گندت خفم کرد آرمین بریز دور این آشغالا رو..

عجیب بود که حرفام عصبیش نمی‌کرد. دستم و گرفت و کشید. کنارش روی مبل افتادم.
سیگار و کنج لبش گذاشت و با فندک گرون قیمتش روشنش کرد.
پک عمیقی بهش زد و دودش رو توی صورت من فوت کرد.
سیگار رو به سمتم گرفت و گفت
_زنای سیگاری و دوست دارم.
ابروهام بالا پرید و لب زدم
_معلوم هست چی میگی؟
نفسش و فوت کرد و گفت
_واضحه عزیزم…تاحالا دقت کردی چقدر نامهربونی هانا؟به لطف همین سیگار و مشروباست که آروم گرفتم.
_آها یعنی به خاطر من الکلی شدی قبلا نبودی؟
خندید و گفت
_حالا امتحانش که ضرر نداره عزیزم.
نگاه به سیگار دستش انداختم.بلند شدم و گفتم
_متاسفم که مثل زنای ج*نده ی دورت نیستم که یه سیگار دستم بگیرم و با مستی برات دلبری کنم. من هانام آرمین… نمیتونم مشروب بخورم نمی تونم سیگار بکشم… درکت می کنم برام کمم اما…
وسط حرفم پرید
_عوض نشو واسم،حتی اگه خودم خواستم هانا حتی اگه مجبورت کردم.
گنگ گفتم
_فکر کنم دز مشروباتت بالا بوده که داری هذیون میگی…
دستی به سرش کشید و بی مقدمه گفت
_چرا جلوی مهرداد ازم دفاع کردی؟ هان؟
از لحن طلبکارش جا خوردم
_نباید می کردم؟
عصبی از جاش بلند شد و داد زد
_نه… کم لاشی بازی کردم؟ خیال تو راحت کنم بازم لاشی بازی می کنم چون من همین گهی هستم که بودم.
سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_نه تو عوضی نیستی… تو…
با دیدن برق اشک توی چشماش ماتم برد.
اشتباه میدیدم؟
بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت
_من عوضیم هانا… کاش همیشه همین و بگی. کاش بهم اعتماد نکنی لعنتی
دستام و دورش حلقه کردم و با صدای لرزونی گفتم
_بهت اعتماد دارم آرمین تو رو خدا این چه حالیه؟چه کوفتی خوردی تو که به این روز افتادی؟من بهت اعتماد کردم و روبه روی همه وایمیستم
سکوت کرد. نفسای بلندش و حس می کردم. خدایا آرمین چش شده بود؟ اون از دانشگاه و این هم از امشب.
دستش و گرفتم و ازش جدا شدم. خیره به چشمای قرمزش گفتم
_دیگه نخور عزیزم بریم بخوابیم؟
بدون این‌که به چشمام نگاه کنه روی مبل نشست و گفت
_می‌خوام تنها باشم.
کنارش نشستم و گفتم
_من میخام امشب بشینم اینجا و به حرفات گوش بدم.
با طعنه گفت
_مگه من زنم بشینم به درد و دل؟بیخیال.
بازوش و گرفتم و گفتم
_مردی،هر مردی هم نیاز داره با یکی حرف بزنه.
عمیق نگاهم کرد و گفت
_من الان نیاز دارم که آروم بشم.
_خوب چی آرومت میکنه؟
حرف‌ش بدجوری به دلم نشست
_فقط تو هانا.

لبخندی روی لبم اومد و توی آغوشش فرو رفتم.
دستش و دورم حلقه کرد. روی سرم و بوسید و گفت
_همین طوری آروم بمون.
سرم و بلند کردم و گفتم
_میشه بگی این چه حالیه؟ تو تا وقتی حالت خراب نباشه تا این حد مست نمیکنی بگو چی شده آرمین!
عمیق نگاهم کرد… انگار که کلی حرف داشت اما فقط یک کلمه گفت
_هیچی.
از این که هیچ حرفی بهم نمی زد حس خوبی نداشتم اما دیگه نمی خواستم اذیتش کنم.
دستم و روی گونه ی شش تیغه ش گذاشتم. خودم و بالا کشیدم و لب هام و گوشه ی لب هاش گذاشتم و کنار گوشش پچ زدم
_من همیشه کنارتم آرمین من…
میخواستم بگم بهت اعتماد دارم اما لب هاش مانع شد.
* * * * *
صدای پیامک آرمین سکوت اتاق و شکست. به صورتش نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم بیدار نشده دست دراز کردم و گوشیش و برداشتم تا بی صدا کنمش اما با دیدن اسم ستاره اخمام در هم رفت.
این دختره چرا دو شب به آرمین پیام میداد؟
پیامش رو باز کردم و خوندمش:
_آرمین به خدا غلط کردم عزیزم من نمی تونم به بابام بگم اگه بفهمه سکته میکنه هر کاری بخوای می کنم. حالم خیلی بده.
نگاه به صورت غرق در خواب آرمین انداختم و وارد پیام هاش شدم اما انگار تمام پیام های قبلی ستاره پاک شده بود.
دوباره پیامش رو خوندم… هیچ از حرفاش سر در نمیاوردم.
پیام دومی که اومد مثل مجرم ها تکونی خوردم و وقتی به آرمین نگاه کردم خداروشکر که خوابش سنگین بود.
پیام دوم هم از جانب ستاره بود
_طلاهام و فروختم همش و به کارتت می فرستم فقط بهم برسون. دارم میمیرم
طپش قلب گرفتم. گوشی و و قفل کردم و گذاشتم سر جاش.. نفسم به سختی میومد و می رفت.
ذهنم آشوب شده بود. چند نفس عمیق کشیدم و توی دلم به خودم دلداری دادم
_آروم بگیر هانا داری اشتباه می کنی!ستاره باز هم نقشه ی به هم ریختن زندگی تو کشیده. باور نکن هانا…آرمین چنین آدمی نیست

از روی تخت بلند شدم،آرمین هر چه قدر هم سنگین خواب بود اما همیشه با بلند شدن من بیدار میشد.
این بار هم لای پلکش رو باز کرد و غرق خواب گفت
_کجا؟
نگاهش کردم و گفتم
_صدای پیامک گوشیت بیدارم کرد،شاید یکی کار واجب داره که این وقت شب پیام میده.
دستم و کشید و دوباره پرتم کرد روی تخت و پچ زد
_ولش کن بخواب.
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و پرسیدم
_تو با ستاره چی کار کردی آرمین؟
بیشتر از اونی که فکر می کردم جا خورد
نیم خیز شد و گفت
_چی گفته بهت؟
مشکوک به ترسش گفتم
_چیزی نگفته،اتفاقی چشمم به پیامکش…
هنوز حرفم تموم نشده بود گفت
_تو گه خوردی به گوشی من سرک کشیدی.
دلخور نگاهش کردم. دست دراز کرد. گوشیش و برداشت و با خوندن پیام عصبی پاکش کرد دراز کشید.
حرفی نزدم چون بدخواب شده بود و اخلاقش سگی تر از من.
پشتم و بهش کردم و تا حد ممکن ازش فاصله گرفتم.
ده دقیقه نگذشت که صداش اومد
_بهم پشت نکن.
جوابی بهش ندادم. دستش دور شکمم حلقه شد و کنار گوشم پچ زد
_مگه نگفتی بهم اعتماد داری؟نگران نباش ک*ون خودش و جد و آبادش و جر میدم تا دیگه نصف شب اوقات ما رو تلخ نکنه.
بی هوا گفتم
_تو با منم به خاطر انتقام….
با پشت دست روی دهنم کوبید و خشن گفت
_ک*سشرای داداش تو واسه من تلاوت نکن هانا. اون حرومی همه رو مثل خودش لاشی میبینه برو از زنش گه کاری هاش و بپرس ادعاش گوش فلک و کر کرده اما خودش نامرد دو عالمه!
به سمتش برگشتم و گفتم
_پس چرا ستاره…
باز وسط حرفم پرید
_خانومم،عشقم،عسلم،گلم،خوشگلم…به خاطر یه روانی گند نزن به اعصاب جفت مون.روانیه که قرص اعصاب میخوره و به زودی قراره تيمارستان زنجیرش کنن تو حرص اون و نخور عزیزم بگیر بخواب.
نگاهش کردم تا راست و دروغش و تشخیص بدم اما باز هم هیچی از نگاهش تشخیص ندادم برای همین دیگه چیزی نگفتم

* * * *
در حالی که ناخنام و می کندم نگاه به دخترایی انداختم که اون وسط با نیم وجب پارچه در حال رقصیدن بودن.
سیگار در حال سوختن لای انگشت های آرمین و از دستش کشیدم و گفتم
_میشه از اینجا بریم؟ آخه من…
حرفم با صدای ظریف دختری قطع شد
_آرمین جون…
چشمام و با دریدگی به دختر انداختم. بی توجه به من روی لبه ی مبل آرمین نشست و با لوندی گفت
_چه خبرا؟
نمیدونم چرا اما از این نره خر توقع داشتم سنگین رفتار کنه اما سرتا پای دختره رو از نظر گذروند و گفت
_خبر زیاده،دلت میخواد از کجا بشنوی
نگاهم و با حرص به پاهای براق دختره انداختم.با لوندی خندید و گفت
_هیچ وقت عوض نمی‌شی.
آخه هانای احمق؟تو که از مهمونی های آرمین خبر داشتی چرا پیله کردی که منم میام؟
لبخند روی لب های آرمین داشت دیوونم می کرد.دختره دستش و سر شونه ی آرمین گذاشت و مشغول بگو بخند شد.
نگاهم به مشروب دست دختره افتاد و صدای آرمین تو گوشم پیچید
_من از زنای مست سیگاری که تو بغلم وول بخورن خوشم میاد.
از جام بلند شدم که بالاخره نیم نگاه به سمتم انداخت و پرسید
_کجا؟
دختره با کنجکاوی گفت
_معرفی نکردی آرمین جان؟
دلم کمی گرم گرفت از اینکه قرار بود به عنوان همسرش معرفی بشم اما حرف آرمین دنیام و خراب کرد
_دوست دخترمه.
دختره که انگار عادت داشت به دوست دختر های یک شبه ی آرمین سری تکون داد و گفت
_آها راستی پانیذ از آمریکا برگشته مدام سراغ تو رو می گرفت.
از دسته ی مبل پایین اومد. دستش و به سمت آرمین دراز کرد و گفت
_بیا بریم ببینتت خوشحال میشه
آرمین نگاهی به من انداخت و کنار گوشم پچ زد
_از جات تکون نخور تا بیام.
بلند شد و همراه دختره به‌سمت دسته ای از دخترای لوند جمع که صدای خندشون بلند بود رفت.
وا رفتم،گریه نکن هانا…گریه نکن… لابد نخواسته تو جمع دوستاش بگه متاهله تو که آرمین و میشناسی.
دختری مو بلوند با هیجان آویزون گردن آرمین شد.به سرم زد وقتی دیدم دستای آرمین هم دور کمر اون نشست.
از جام بلند شدم.لیوان مشروب نیمه کاره ی آرمین و برداشتم…
من هانا بودم،نه یه زن مست و سیگاری.

به سمت شون رفتم و صدای پر از هیجان دختره رو شنیدم که گفت
_باورم نمیشه چه‌قدر عوض شدی آرمین می دونی چند ساله ندیدمت توی اینستاگرام عکسات و لایک میکردم ولی یه فالو ناقابل هم نکردی… هیکلت…
حرفش با رسیدن من به اونجا قطع شد.
رو به آرمین کردم و دستم و بالا بردم و کل نوشیدنی رو روی لباس سفید دختره خالی کردم.
دهنش باز موند و گفت
_چی کار کردی؟
خودم و به اون راه زدم و گفتم
_ای وای… ببخشید از دستم سر خورد
آرمین چشم غره ی بدی به سمتم رفت. دستم و دور بازوش انداختم و با لحنی مشابه اون دختره گفتم
_عزیزم من سردردم بریم خونه؟
همون دختر اولی متعجب گفت
_مگه با دوست دخترت تو یه خونه زندگی می کنی؟
اخم در هم کردم و گفتم
_دوست دختر نه ز…
با سوختن پهلوم لال شدم و حرف زدن از یادم رفت.
پانیذ که نزدیک بود اشکش در بیاد گفت
_گند زده شد به لباسم.آرمین میشه تا سرویس باهام بیای لباسم و تمیز کنم؟
متعجب گفتم
_آرمین از کی تا حالا ماشین لباس شویی شدی؟
معلوم بود کلافه شده! نفسش و فوت کرد و گفت
_پانیذ خوشحال شدم دیدمت یه قرار میذارم می بینیم هم و فعلا حال هانا خوش نیس بهتره من برم.
پانیذ با لب های آویزون گفت
_خوب دوست دختر تو بفرست بره…
دلم می خواست از پرویی این دختر جیغ بزنم.
به جای آرمین من جواب دادم
_نمیشه عزیزم،یه جا من نباشم آرمین اخلاقش گند میشه شب شما رو هم خراب می کنه.
بد گند زدم به حال همشون اما جبران حس خراب خودم نمیشد.
آرمین با چشم غره ای گفت
_برو مانتو تو بپوش
ناچارا سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم. در و باز کرد هنوز پام و نذاشته بودم داخل کسی به جلو هلم داد و در و بست

متعجب برگشتم و با دیدن ستاره گفتم
_تو اینجا چی کار می کنی؟
دستم و گرفت و ملتمس گفت
_هانا… هانا… سؤال نپرس فقط گوش بده.
مات برده نگاهش کردم که ادامه داد
_از آرمین جدا شو هانا… اون تو رو نمیخواد فقط قصدش انتقامه…
اخمام و در هم کشیدم،عقب رفتم و گفتم
_مزخرف نگو!
_اون از بازی کردن با آدما لذت میبره،با هزار وعده باهام ازدواج کرد تهش ببین حالم و…نذار سر تو هم حس پیروزی رو بچشه هانا اون من و…
حرفش با باز شدن در قطع شد و با ترس عقب رفت.
آرمین با دیدن ستاره اخم وحشتناکی مرد و غرید
_چه گهی داشتی می خوردی؟
ستاره با تته پته گفت
_ه… هیچی به خدا آرمین من…
دست به سینه زدم و گفتم
_هیچی نمی گفت فقط اصرار داشت ازت طلاق بگیرم چون معتقده تو واسه انتقام با من ازدواج کردی
حرفم که تموم شد منم از قیافه ی برزخی آرمین ترسیدم و تا خواستم ماست مالی کنم ستاره سیلی محکمی از آرمین نوش جان کرد و پرت شد روی زمین.
حتی سرشم بلند نکرد تا با نگاهش از خجالت آرمین در بیاد.
این همون دختر مغروریه که می شناختم؟
آرمین با بی رحمی لگدی به پهلوش زد و تهدید وار گفت
_یه بار دیگه از این زر زرا بکنی یه بار دیگه دور هانا موس موس کنی و این مزخرفات و بگی به خاک سیاه می شونمت ستاره… حواس تو جمع کن.

نگاه به سر افتاده ی ستاره انداختم و برای یک لحظه خودم رو جای اون دیدم و تمام تنم لرزید.
یه آدم تا چه حد می تونست بی رحم باشه که به این راحتی دست روی یکی بلند کنه و خردش کنه و…
بازوم و کشید و گفت
_بردار مانتو تو بریم.
مات برده نگاهش کردم.. وقتی نگاه منگ شدم رو دید خودش با خشونت به مانتو و شالم چنگ زد و بازوم رو گرفت و بی توجه به ستاره من و دنبال خودش کشوند.

در اتاق و بست و با اخمایی در هم خودش و روی تخت پرت کرد. از این که دست پیش و گرفته بود ازش عصبانی بودم من که کاری نکردم که کل راه اخمای مبارکش و تحمل کنم..
مانتوم و از تنم کندم و بی طاقت گفتم
_میشه بگی واسه چی قیافه گرفتی؟
نیم نگاهی به سمتم انداخت و بدون جواب دادن چشماش و بست.
تحویل بگیر هانا،توی مهمونی همه رو مالید و حالا اخم و غیظش برای توعه.
در کمدم و باز کردم و عمدا س*کسی ترین لباس خوابم و پوشیدم و بدون پاک کردن آرایشم با فاصله از آرمین خوابیدم..
خلقش رو می دونستم،هر اتفاقی هم که میوفتاد باید دست و پاش روی یه جنس مؤنثی می بود تا خوابش ببره.
چند لحظه بعد صدای بالا پایین شدن تخت اومد.
از خش خش کردناش فهمیدم داره لباس عوض می کنه.
دوباره دراز کشید!طولی نکشید که دستش رو روی رون پام حس کردم.
هیچ عکس العملی نشون ندادم،سرش که توی گردنم فرو رفت دردش و فهمیدم و خودم رو کنار کشیدم.
صدای عصبیش توی گوشم پیچید
_چه مرگته؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم
_مرگیم نیست دلم نمیخواد. البته اگه نظر منم واست مهمه
با لحن بدی گفت
_جنیفر نیستی که انقدر خودت و واسم می گیری. یه دختر بی پدر و نفهمی. حتی یه بچه‌ی پونزده ساله هم بهتر از تو بلده حال بده.
مثل خودش با طعنه جواب دادم
_نکنه با بچه ها هم بودی؟ ازت بعید نیست اونارم….
حرفم قطع شد!سرش رو جلو آورد و لب پایینم رو بین دندون هاش گرفت و فشرد
طعم خون رو توی دهنم حس کردم!سرش رو عقب کشید و گفت
_نخواه که مثل سگ بک* * * هانا ملاحظه تو میکنم آدم باش و هر وقت که می‌خوام باش… درست باش نه با هارت و پورت منت. الانم بهت ده دقیقه فرصت میدم اگه حس و حالم و برگردوندی و تحریکم کردی که هیچ اگه نکردی ترش نکن اگه یه جای دیگه خودم و آروم کردم.
پشتش و بهم کرد و دیگه محلی بهم نذاشت.
بغض کردم و بی هوا گفتم
_پس تو هم ترش نکن اگه با یکی دیگه ریختم رو هم و کمبود محبت هام و جبران کردم…
با این حرفم علاوه بر اون منم خشکم زد.
سرش و به سمتم برگردوند و بدترین نگاه عمرش رو بهم انداخت.
با لحن بدتری گفت
_وقتی رو زبونت میاد یعنی اون کاره ای و ادای تنگا رو در میاری!منه خر هم تو رو تو لباس مریم مقدس می دیدم…سام،میلاد… چند بار بهشون سرویس دادی که دور ک*ونت موس موس می کنن و…
هیستریک داد زدم
_خفه شووو….
از جام بلند شدم،گلدون کنار میز و پرت کردم و داد زدم
_حق نداری من و به چشم یه هرزه ببینی… حق نداری من و با اون کثافت های دورت یکی بدونی آرمین حق نداری…
اشکم در اومد و برای اینکه اون عوضی نبینه چه به حالم آورده از اتاق بیرون رفتم و روی کاناپه ی توی پذیرایی نشستم و به اشکام اجازه ی باریدن دادم.
احمقی هانا… لاس زدنش و با دخترا دیدی خیانت کردناش و دیدی زن گرفتنش و دیدی… بازم پاش موندی و اون چه راحت متهمت میکنه به هرزگی.
سرم و بلند کردم و نگاهم به دو بطری مشروب و جعبه ی سیگارش افتاد.
دندون هام و روی هم فشردم و طی یه تصمیم ناگهانی جام رو از اون مایه ی قرمز رنگ پر کردم و همه رو سر کشیدم.
تا ته وجودم سوخت اما کافی نبود… بیشتر از اینا باید می سوختم تا آروم بگیرم.
از توی جعبه ی گرون قیمت آرمین سیگاری برداشتم و با فندک طلاش روشنش کردم و پکی به سیگار زدم.
به سرفه افتادم اما تحمل کردم…
پک دوم رو که زدم ولع خاصی وجودم و پر کرد و انگار که آروم تر شدم
_اون واست سنگینه بچه جون.
برگشتم و با دیدن آرمین نگاهم و با بی تفاوتی ازش گرفتم.
کنارم نشست و پچ زد
_ژست سکسی تو دوست دارم. بد مست بی جنبه ی من!
پک دیگه ای به سیگار زدم و با صدای گرفته ای گفتم
_واسه چی اومدی پایین؟
با چشمای خمار به پاهام نگاهم کرد، خودش و به سمتم کشید و پچ زد
_فکر کردم و دیدم جز دختر بچه ی خودم هیچکی واسه ی ارضا کردن روحم ساخته نشده وگرنه چیزی که زیاده * * *
با طعنه پوزخند زدم
بازوم رو کشید و گفت
_اگه قصد نداری اون سیگار و روی سینم خاموش کنی بغلت کنم…
لب برچیدم و سیگار و توی جا سیگاری خاموش کردم.
در آغوشم کشید و موهام و از صورتم کنار زد و زمزمه وار گفت
_قهری فسقلی؟
جوابی ندادم،شل بودم و حس هیچی نداشتم. روی سرم و بوسید و گفت
_اگه گند زده شده به اعصابم واسه خاطر تو نیست عسلم،ببخش!
لبخند محوی روی لبم اومد و اون ادامه داد
_من میخوامت هانا،بین هزار تا داف باز چشمم دنبال توعه اما تو جایگاه تو نمی‌دونی و به چهار تا دختر که من هیچ حسی بهشون ندارم حسادت میکنی. فکر کردی من با بغل کردن یه دختر تحریک میشم و وا میدم؟ من عمرم و با این لخت و لوند ها بزرگ شدم.
با لب هایی آویزون گفتم
_من حسودی میکنم آرمین.من حتی به نگاه دخترا تو دانشگاه حسادت میکنم درکم کن.
با لحن مهربونی گفت
_چشم،تو جون بخواه حالا بخشیدی؟
سرم رو بلند کردم و به جای جواب دادن بوسه ای به لب هاش زدم.
من جز بخشیدن این مرد کاری بلد نبودم.
* * * *
چهار ماه بعد.
با حرفی که بهروز زد کل جمع زدن زیر خنده! بدتر از همه خودم که صدای خندم تا آسمون هفتم می رفت.
اشک از چشمام جاری شد و بهروز ادامه داد
_حالا این که هیچی دختره بود توی کلاس مون…
کل کافه متعجب به ما نگاه می کردن… لابد با خودشون می گفتن اینا از تيمارستان ایران فرار کردن.
بهروز از خاطرات دانشگاهش تو پاریس تعریف می کرد و همه از خنده روده بر شده بودن.
ته سیگارم و توی جا سیگاری خاموش کردم… قبل از اینکه سیگار دیگه ای از جعبه بیرون بیارم باز بهروز یه تیکه پروند که پقی زدم زیر خنده. حتی آرمین هم نیمچه خنده ای روی لبش بود.
وارد بحث شدم و گفتم
_حالا بذار من تعریف کنم…یه بار سر کلاس رو یه سؤال مونده بودم آرمین لطف کرد بهم تقلب رسوند بعد دختر میز جلویی مون دید.
همه با قیافه ی شوکه و آرمین با لبخند ریزی به من نگاه می کرد.
ادامه دادم
_دختره بلند گفت وااای استاد تهرانی داره تقلب می رسونه این و که گفت کلاس ترکید من از ترس داشتم سکته می کردم اما آقا انگار نه انگار. با اخم و تخم زیر سی ثانیه یه جوری همه رو خفه کرد که کسی نفسم نمی‌کشید آخر هم نامرد نمره ی اون سوال و ازم کم کرد.
سیگاری کنج لبم گذاشتم،لذت بردن رو توی چشم آرمین میدیدم.خیلی وقت بود همونی شدم که اون می خواست.
از زیر میز دستم رو گرفت،بهزاد برادر دوقلوی بهروز گفت
_کاش مام دختر می شدیم مخ استاد دانشگاه مونو میزدیم بلکه نیم نمره بهمون اضافه کنه پاره شدیم از درس خوندن.
با خنده گفتم
_ولی من واقعا درسم خوب بود مگه نه آرمین.
دستش و روی پای برهنه م گذاشت و گفت
_واسه همین زرنگیش گرفتمش.
مینا گفت
_بهم میایین،راستی هانا چند ساله رو هیکلت کار کردی شدی این؟
با لبخند کوتاهی گفتم
_از شونزده سالگی اما همیشه ورزش سبک می کنم ولی این اواخر جون تمرینم با آرمینه سخت تر می زنم.
با تحسین گفت
_دو تاتون هیکل هاتون عالیه!
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
گارسون یک بطری ودکا به همراه جام های سلطنتی رو روی میز گذاشت.
آرمین کنار گوشم گفت
_خسته شدی بریم تو اتاقمون؟
سری به علامت منفی تکون دادم که گفت
_اما من کلافم پاهات رو مخمه.
برای ضایع نشدن جلوی جمع نگاه ازش گرفتم تا ادامه نده اما زهی خیال باطل.
دستش رو با پرویی روی رون پام سر داد و با پشت دست آروم نوازشم کرد.
چشم غره ای به سمتش رفتم…مهستی وظیفه ی پر کردن لیوان ها رو به عهده گرفت.
لیوان رو که مقابلم گذاشت پسش زدم و گفتم
_من امشب نمی‌خورم.
بهروز با خنده گفت
_به نظر منم نخور آرمین می شناستت که میگه بدمستی و بی جنبه دیشب خوردی دهن همه مون سرویس شد.
از جام بلند شدم و گفتم
_مزاحم عیش و نوش شما نمیشم میرم تو اتاقم.
کسی اعتراضی نکرد…بعد از خداحافظی از جمع سوار آسانسور شدم.
توی آینه به دامن کوتاهم نگاهم کردم… این من نبودم،من هانا نبودم… من فقط دختری بودم که مطیع آرمین شده
منی که بابام معتاد بود و حالم از هر چی دود و مشروب بهم می‌خورد خودم یه سیگاری شده بودم که اگه یه روز نمی کشیدم روانی میشدم.
از آسانسور پیاده شدم و با کلید در اتاقمون رو باز کردم خواستم در و ببندم که دست کسی مانع شد. برگشتم و با دیدن آرمین خندم گرفت.
اومد تو و با ولع نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت
_بهت گفتم تو کوچه و خیابون ازم دلبری نکن نگهش دار برای شب.
در و بستم و گفتم
_خوب اگه تو کوچه و خیابون ازت دلبری کنم چی میشه؟
تخت سینم کوبید و به عقب هلم داد و غرید
_توله سگ بهت نشون میدم چی میشه.
پرت شدم روی تخت و خندم به هوا رفت.
به سمتم خم شد و خواست قلقلکم بده که صدای در مانع شد.
کلافه نفسی فوت کرد و گفت
_این کدوم خریه!
بلند شد و به سمت در رفت،به محض باز شدن در کسی مشتی به صورت آرمین کوبید.
جیغم به هوا رفت،بلند شدم و با دیدن مهرداد حیرت زده گفتم
_چی کار می کنی؟
بدون توجه به من اسلحه ای از کمرش در آورد،به سمت آرمین نشونه گرفت و با خشم بی سابقه ای گفت
_می کشمت عوضی.
تند پریدم جلوی اسلحه ش و گفتم
_این چه کاریه؟تو اینجا چی کار میکنی؟
نگاه بدی بهم انداخت و گفت
_احمق تو می‌دونی اونایی که هر روز می کشی چیه؟
متعجب از حرف‌‌ش گفتم
_منظورت چیه مهرداد؟
صبرش سر اومد و عربده کشید
_احمق اونایی که به عنوان سیگار میکشی و میدونی چه کوفتیه؟
حس کردم زمین زیر پام خالی شد.مهرداد با عصبانیت بیشتری ادامه داد
_یک کاره از ایران پا شدم اومدم این جا تا این و بکشم از سر راهم برو کنار هانا
با لکنت گفتم
_آ…خه چرا؟
_چرا؟بهت گفتم این یارو قصدش انتقام از منه چون تمام گه کاریاش و رو کردم و باعث شدم میلیاردی ضرر کنه حالا سوخته و توعه ساده رو به بازی گرفته. آخه نامرد بی همه چیز کم بلا سر خواهرم آوردی که حالا معتادشم کردی؟
با شنیدن این حرف چشمام سیاهی رفت.
به سختی برگشتم و به صورت اخمالود آرمین نگاه کردم و گفتم
_چی داره میگه؟
_کسشر تلاوت می کنه تو باور نکن.
با این حرف خون مهرداد به جوش اومد و عربده زد
_به قرآن قسم می کشمت عوضی.
دوباره اسلحه ش و به سمت آرمین گرفت که تند تند گفتم
_نه… نه.. نه… مهرداد اشتباه میکنی من و آرمین خوبیم با هم اون همچین کاری نمیکنه اون…
_هنوز داری از این حیوون صفت طرفداری می کنی؟تو کی انقدر احمق شدی؟حالیت نشده اونایی که هر شب می کشی سرحالت میکنه اگه نکشی سر دردی یه بار می رفتی از سوپری یه بسته سیگار می گرفتی ببین سیگار چنین حسی بهت میده؟
یاد یک ماه قبل افتادم که سیگارایی که آرمین بهم داده بود تموم شد و من از سوپر مارکت یک بسته سیگار گرفتم و…
خونه دور سرم چرخید و انگار مه با سیلی از خواب بیدار شدم.
با رنگی پریده رو به آرمین گفتم
_راسته؟
جوابی بهم نداد به جاش مهرداد گفت
_جمع کن هانا،همین امشب برمی گردیم ایران دیگه اجازه نمیدم واسه یک ساعتم با این حیوون یه جا بمونی؟
ملتمس نگاهش کردم و گفتم
_فقط ده دقیقه لطفا!
نگاه بدی بهم انداخت که دوباره گفتم
_لطفا…
نفسش و فوت کرد و گفت
_ده دقیقه ی دیگه خودت میای پایین
سری تکون دادم مهرداد که رفت منم به سمت آرمین رفتم… یقه ش رو توی مشتم گرفتم و با اشک گفتم
_چرا یک کلمه نمیگی دروغه؟آرمین تو… تو چطور تونستی… تو…
دیگه نتونستم جلوی اشکام و بگیرم… باورم نمیشد،من چه قدر ساده بودم؟
به سینش کوبیدم و با اشک گفتم
_خدا لعنتت کنه آرمین تو بهم دروغ گفتی دروغ گفتی دوستم داری تو فقط ازم سواستفاده کردی تو…
مچ دستام و گرفت و هلم داد که نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و خوردم زمین.
چند قدمی به سمتم برداشت و درست روبه روم ایستاد.
پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن