رمان عروس استاد پارت ۱۰

۲ (۴۰%) ۲ votes

رمان عروس استاد

جهت مشاهده پارت اول تا اخر وارد شوید

* * * * *
لیوان آب سردی روم ریخته شد که مثل برق سر جام نشستم.
نفسم بند اومد و دستام رو چند ثانیه ای توی هوا نگه داشتم.
چشمام رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم قیافه ی عبوس آرمین بود.
با حرص بالشم و به طرفش پرت کردم و داد کشیدم
_مریضی؟؟
روی میز چوبی روبه روم نشست و خونسرد پرسید
_ترسیدی بخورمت که اومدی رو کاناپه خوابیدی؟یا به خودت شک داشتی؟ترسیدی شل بشی و به دوست پسر قرتیت خیانت کنی؟
دندونام و روی هم فشردم و گفتم
_مستی از سرت پریده؟
انگار امروز اصلا صدای من و نمی‌شنید و فقط حرف خودش و میزد
_اوضاع دیگه زیادی داره حالم و بهم میزنه باید صحبت کنیم.
دست به سینه نشستم و گفتم
_بفرمایید.
خودش و جلو کشید و گفت
_دو راه پیش روت میذارم.راه اول آسون تره… زن من میشی گوش بده هانا ازت درخواست ازدواج نکردم دارم مجبورت میکنم.
پوزخندی زدم و با طعنه گفتم
_اون وقت راه دوم چیه؟
خیره به چشمام شد و زمزمه کرد
_توی راه دوم بازم با من ازدواج میکنی اما کارمون یه کم سخت تره. مثلا اینکه هوس لج بازی با من به سرت بزنه و بخوای اطراف اون پسر بپلکی. تو که نمیخوای با اون قد و هیکل بمیره؟قبلا هم یکی و واسه خاطر تو نفله کردم پس میدونی کشتن این یکی واسم کاری نداره.
نفسم بند اومد. از تصور این که سام…
تند گفتم
_تو حق نداری بلایی سرش بیاری.من با اونم که نباشم برنمیگردم پیش آدمی که…
وسط حرفم پرید
_کسی که به این راحتی به یه سادیسمی سرویس داده حق نداره من و متهم کنه.آره من بد…اما من از وقتی چپ و راستم و تشخیص دادم یکی تو تختم بوده حالیته؟با صد نفر بودم نتونستم تحمل کنم که اون شب نصفه و نیمه ول کنی آره خواستم بهت خیانت کنم اما نکردم ولی تو چی؟تو که انقدر ادعای مریم مقدس بودن میکردی چطور تونستی بری با یکی دیگه بخوابی؟
جملات آخرش رو عربده کشید. نفس بریده از جاش بلند شد و میز زیر پاش رو برداشت و با تمام توان به دیوار کوبوندش. آروم نگرفت.
به سمت تلویزیون رفت و پرتش کرد پایین و داد زد
_من مثل کسخولا انقدر به توعه خر اعتماد داشتم که نیوفتم دنبالت میگفتم هانا کفتر جلد منه نمیدونستم انقدر برات راحته.
از ترس یک گوشه جمع شدم.پرده م رو کند و باز داد زد
_گفتم این یکی آدمه،خوردم نمیکنه. اما توعه هرزه بیشتر از هر کسی داغونم کردی.
ترسیدم سکته کنه. مخصوصا اینکه چشم هاش داشت از حدقه بیرون میزد.
ترس و کنار گذاشتم و بلند شدم…
لگدی به گلدون زد و شکستش پریدم جلوش که محکم به عقب هلم داد و باز صداش و روی سرش انداخت
_ خاطر تو میخواستم،مثل آدم ازت خواستگاری کردم. گفتم بیا قول میدم نذارم اون اشکای لعنتیت در بیاد چی کار کردی؟ نصیحت های داداش جونت و گوش کردی و نخواستی.رفتی با یکی دیگه… گذاشتی یه مرد دیگه دست به تنت بزنه گذاشتی….
وسط حرفش تحملم و از دست دادم و داد زدم
_من هیچ رابطه ای با سام نداشتم.

در حالی که نفس نفس میزد خیره نگاهم کرد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_روانی تو؟ببین خونم و چی کار کردی؟آرمین خستم کردی اون از دیشبت این از امروزت. مثل همین اواخر کاری به کارم نداشته باش بذار زندگیم و بکنم.سام هیچ،ولی اگه تو تنها مرد این کره ی خاکی باشی من باهات ازدواج نمیکنم.. بمیرمم نمیتونم هضم کنم بهم خیانت کردی پس نه خودتو خسته کن نه منو.
در جواب حرفام با گیجی پرسید
_یعنی هنو مال منی؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_من چی میگم تو چی میگی؟حالیته میگم نمیخوامت من مردی که…
به سمتم اومد و وسط حرفم پرید
_انقدر زر نزن بیا بغلم.
تا بخوام بفهمم چی شد توی آغوشش فرو رفتم و دهنم باز موند.
کنار گوشم زمزمه کرد
_تا حالا بهت گفتم صدات رو مخمه؟نمیدونم کی به شما دخترا گفته غر بزنین جذاب ترین.
ناباور گفتم
_تو…
تازه فهمیدم چی گفت و چی شد.
به سینش کوبیدم و حرصی گفتم
_ولم کن
حلقه ی دستش و دورم تنگ تر کرد و گفت
_آروم بگیر.تازه گذاشتمت جایی که بهش تعلق داری
_فقط من تعلق دارم؟
_هوم،اولین دختری هستی که بغلش کردم.
با طعنه گفتم
_چه افتخاری.
حلقه ی دستاش و شل کرد که سریع ازش فاصله گرفتم و تهدید وار گفتم
_اگه یه بار دیگه نزدیکم بشی بد میبینی.
یک تای ابروش بالا پرید و با تمسخر نگاهم کرد.
با کلافگی به تلویزیون شکسته م اشاره کردم و گفتم
_حالا اینا رو چیکار کنم؟همین تلویزین میدونی چند قیمتش بود؟به یه مرکز روانی معرفیت میکنم.
لب ها‌ش تکون خورد تا حرفی بزنه که صدای زنگ آیفون بلند شد. به سمت آیفون رفتم و با دیدن سام رنگ از رخم پرید.
با تته پته گفتم
_سامه… آرمین تو این بلا رو سرش آوردی؟دستت بشکنه ببین چیکار کردی باهاش.
به دیوار تکیه زد و گفت
_در و باز نمیکنی.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_نیا بیرون نمیخوام تو رو اینجا ببینه و ناراحت بشه.
دکمه رو زدم که عصبی گفت
_حرفام و یادت رفته؟اگه برات مهمه بگو گورش و گم کنه.
چپ چپ نگاهش کردم و تاکید وار گفتم
_نیا بیرون.
خواستم در و باز کنم که بازوم و گرفت و گفت
_گمشو تو اتاق خودم میرم ببینم که گهی میخواد اینجا

چشمام گرد شد و تا بخوام اعتراضی کنم در و باز کرد و بیرون رفت.
از تصور اتفاقی که ممکن بود بیوفته سرم گیج رفت و پشت سرش رفتم.
به محض بیرون رفتن چشم تو چشم سام شدم که میخکوب وسط حیاط به ما زل زده بود.
لبم و گاز گرفتم. دمپایی هام و پوشیدم و خواستم به سمتش برم که بازوم و گرفت و غرید
_هیچ گوری نمیری.
بازوم و از دستش کشیدم و با تحکم گفتم
_تو حق نداری واسه من تایین تکلیف کنی.
بی توجه به خشم آرمین از پله ها پایین رفتم. سام با دلخوری و صورتی رنگ گرفته به من زل زده بود.
تند گفتم
_سام ببین من…
وسط حرفم پرید
_دیشب این جا بود نه؟
_نه… یعنی آره ولی نه اون طوری که تو فکر میکنی.
صدای قدم های آرمین و شنیدم و بعد صدای طلبکارش رو
_مشکلی با اینجا موندن من داری شازده؟
سام نگاه از آرمین گرفت و گفت
_من بهت اعتماد دارم هانا فقط…
باز آرمین با لحن بدی وسط حرفش پرید
_اعتماد نداشته باش،دیشب و تا صبح تو بغل من لش کرده بود… به چشماش نگاه کنی میفهمی دیشب چه حالی کرده باهام.

ناباور به آرمین نگاه کردم و گفتم
_تو دیگه چه جونوری هستی؟
چشم به سام دوختم و بازوش و گرفتم و گفتم
_حرفاش و باور نکن داره دروغ میگه اون دیشب…
آرمین بازوم و کشید و من و به پشت سرش فرستاد و در حالی که سعی داشت سام رو بچزونه گفت
_لزومی نداره از روابط عاشقانه مون واسه غریبه ها بگی عزیزم.
کارد میزدی خونم در نمیومد… بدتر از من سام بود که رنگش فرقی با گچ دیوار نداشت.
با دنیایی از حرف نگاهم کرد که اشکم در اومد و ملتمس گفتم
_حرفاش و باور نکن سام دروغ میگه.
بازوم چنان توی دست آرمین فشرده شد که رنگم به کبودی زد.
نگاه سام روی آرمین نشست و گفت
_حرفات و باور نمیکنم.
نفس راحتی کشیدم که آرمین گفت
_ببین بچه قرتی این دختر زن منه تا وقتی که خاک روش بریزن هم زن من میمونه.
سام با عصبانیت گفت
_چرا نمیذاری خودش انتخاب کنه؟
صدای آرمین بلند شد
_چون اون حق انتخابی جز من نداره.
سام رو به من کرد و گفت
_یه چیزی بگو هانا… بهش بگو انتخابت اون نیست.بهش بگو حسی بهش نداری.
فشار دست آرمین دور بازوم بیشتر شد… انگار داشت تهدیدم می‌کرد. خودم به درک سام چی میشد؟
به سام نگاه کردم… اون خوب بود،همه جوره خوب بود.اگه آرمین و نمی‌شناختم می گفتم گور بابای تهدیداش… اما می شناختمش و می دونستم برای انتقام ممکنه آسیبی به سام برسونه.
داشت ملتمس نگاهم می‌کرد تا حرفی بزنم.
فشار دست آرمین هم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد.
لبم و گاز گرفتم…لعنت به تو آرمین.

لب باز کردم و به سختی گفتم
_سام ببین من…فکر می‌کنم از اولشم نباید نزدیکت میشدم.
ناباور بهم خیره شد که آرمین گفت
_شنفتی که چی گفت؟حالا بدو برو ور دل مامان جونت یه وقت ایدز نگیری ازم.
سام بی توجه به حرف آرمین گفت
_چرا؟تهدیدت کرده؟
میخوام بگم آره پس چی اما به اجبار میگم
_نه،خودم اینو و میخوام چون که من…
حرفم توسط آرمین قطع شد
_نمیخواد توضیح بدی… تو هم بزن به چاک.
بازوم رو دنبال خودش به سمت خونه کشوند.
لحظه ی آخر برگشتم و به سام نگاه کردم که با دنیایی دلخوری به من زل زده بود.
آرمین هلم داد داخل و گفت
_دیگه نمیبینیش.
با نفرت به نگاهش کردم و به سمت اتاقم رفتم که گفت
_کجا؟
بدون این‌که برگردم گفتم
_آلزایمر گرفتی یادت بندازم که با خودت کلاس دارم.
وارد اتاقم شدم و در و به هم کوبیدم….گرمم بود و با وجود وقت کمی که داشتم باید دوش می گرفتم.
حولم رو برداشتم و به سمت حموم رفتم. فکرم مشغول بود.حتی یک لحظه هم نمیتونستم فکر سام رو از سرم بیرون کنم. لباسام و از تنم کندم و وارد حموم شدم…
خواستم در و ببندم که پای کسی لای در قرار گرفت و تا به خودم بیام در توسط آرمین باز شد.
دستم و جلوم گرفتم و داد زدم
_آرمین چی کار میکنی؟برو بیرون.
چشمای خمارش رو به سر تا پام انداخت و بر خلاف خواسته م اومد تو و در رو پشت سرش بست.
با ترس گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟برو بیرون… اون طوری زل نزن به من.
با یک قدم خودش رو بهم رسوند.
دستش دور کمرم پیچیده شد و در حالی که نگاهش زوم روی قفسه ی سینم بود زمزمه کرد
_پسر پیغمبر نیستم که خودم و نگه دارم. از وقتی طلاق گرفتی نیازامو واسه خاطر تو سرکوب کردم.شرمنده که صیغه ی عقد و این چیزا حالیم نیست.
از نظر من زنمی….مال منی قهر و ناز دیگه بسه.

لبهاش مانع اعتراض کردنم شد.
مچ دستام و گرفت و بالای سرم روی دیوار قفل کرد..
نفسم بالا نمیومد…مدام صحنه ی چند ماه قبل جلوی چشمم میومد.
من قسم خورده بودم،قسم خورده بودم که دیگه اجازه ندم بهم نزدیک بشه اما الان…نیمه برهنه توی بغلش میلرزم.
بدون این‌که لحظه ای دست از بوسیدنم بکشه دونه دونه دکمه های بلوزش رو باز کرد و از تنش در آورد.
پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و با چشم بسته خمار گفت
_نلرز تو بغلم.
با نفسی بند اومده گفتم
_م…من ن…نمی‌خوام.
کنار گوشم پچ زد
_دیشب واسه خاطر لاشی بازیات می دونی چه حالی داشتم؟
جوری حبسم کرده بود که نمیتونستم تکون بخورم.با تته پته گفتم
_نکن آرمین…پشیمونم نکن
دستش و دور کمرم حلقه کرد. پاهام از زمین کنده شد. دوش آب رو باز کرد. نگاهی به لبام انداخت و گفت
_دارم تلف می‌شم هانا اذیتم نکن.
من داشتم اذیت میکردم؟
دستش لای موهام فرو رفت و کنار گوشم پچ زد
_جبران میکنم برات قندم.
* * * *
درحالی که پوست لبم رو می کندم مشغول بستن دکمه‌هام شدم.
از توی آینه نگاهم به آرمین افتاد که روی تخت دراز به دراز افتاده بود و با چشمایی نیمه باز من و می پایید.
برس و برداشتم و روی موهام کشیدم…
منتظر یه تلنگر بودم تا منفجر بشم.
باز صدای زنگ تلفنش بلند شد.
پوفی کرد و گوشیش و برداشت و با صدایی دورگه جواب داد
_بله…هوم کاری برام پیش اومد نتونستم بیام… حالم خوش نی سر دردم کلا نمیتونم امروز بیام….اوکی حالا قطع می کنم.
گوشی و روی تخت پرت کرد.
رژ لبم و برداشتم و روی لب‌هام کشیدم که صداش در اومد
_گفته بودم از این آشغالا خوشم نمیاد.
خدایا باید موهام و از دست این بشر میکشیدم از عمد رژم رو پررنگ تر کشیدم
ریمل و به مژه هام کشیدم که صدای کلافه ش اومد
_تا کی میخوای تو قیافه باشی؟اگه واسه دانشگاه داری تیپ میزنی نمیخواد زحمت بکشی بیا اینجا ور دل خودم.هیچی بلد نیستی تو… نه عشق بازی بعد س*ک*س نه لوندی… صفری کلا نه؟

با عصبانیت ریمل رو روی میز پرت کردم و داد زدم
_میشه دهنت و ببندی؟روتم بکن اون ور.
لبخند محوی زد و گفت
_چرا هاپو شدی عسلم؟
خواستم حرفی بزنم که درد بدی زیر دلم پیچید.
آخی گفتم و دولا شدم که از جا پرید و به سمتم اومد با نگرانی که نمیدونم واقعی بود یا ساختگی گفت
_چت شد؟
بدون این‌که نگاهش کنم دستش و پس زدم و گفتم
_به تو ربطی نداره.
عصبی گفت
_بچه بازی در نیار هانا بگو چت شد؟
دستش و روی شکمم گذاشت که عقب کشیدم و گفتم
_دست به من نزن
نفسش و فوت کرد و با کلافگی گفت
_نه… با تو باید از در زور وارد شد.
تا بخوام منظورش و بفهمم دست زیر پاهام انداخت و بغلم کرد که صدام در اومد
_نمیخوام واسم دل بسوزونی وقتی خودت باعث دردمی
به آرومی روی تخت گذاشتتم و گفت
_درد تم منم،درمونتم منم.حالا مینالی کجات درد میکنه تا آرومش کنم یا نمیگی و خودم باید بفهمم؟
جوابم یه نگاه خیره بهش بود.
دستش و از زیر لباس روی شکمم کشید و به چشمام زل زد.
ماهیچه های شکمم منقبض شد اما یک کلمه هم حرف نزدم.
دستش و پایین تر برد و گفت
_زیر دلته؟موقع ماهیانه تم نیست که بگم سیم میم‌هات قاطی کرده.
به چشماش زل زدم و گفتم
_اون روز همین طوری روی ستاره خم شده بودی و داشتی…
خواست وسط حرفم بپره که گفتم
_کاری به این ندارم که همیشه یکی واسه سرویس دهی بهت آماده بوده.تو حق نداشتی به من خیانت کنی… حالا هر چه قدرم من ناکام بذارمت حق نداشتی خیانت کنی آرمین.خوبه امشب تو نیازم و برطرف نکنی و من فرداش برم با…
با پشت دست ضربه ی آرومی روی لبام زد و با اخم گفت
_حواست به حرف زدنت باشه…
فقط نگاهش کردم…سری تکون داد و گفت
_توقع داری معذرت خواهی کنم؟یاد نگرفتم.همون طوری که متاهد بودن و یاد نگرفتم. عمر زیادی دوست دخترای من یه هفته بوده…
_تو من و با اون دخترایی که هر شب تو بغل یکی بودن مقایسه میکنی؟
جواب داد
_نه،دارم سعی میکنم تو مخت فرو کنم که پیغمبر زاده نیستم و ممکنه اشتباه کنم اما اگه چشاتو وا کنی میبینی به خاطرت دارم عوض میشم.

با تمسخر نگاهش کردم که گفت
_اونجوری نگاه نکن.معذرت خواهی نمیکنم اما قول میدم تا وقتی باهامی سمت دختر دیگه ای نرم خوبه؟
با نگاه خیره ای گفتم
_تو عوض بشو نیستی.خیانتت رو ببخشم باقیش چی؟ دیشب سام و کتک زدی امروز رسما تهدیدم کردی و بعدشم به زور من و….
وسط حرفم پرید
_هرچی که باشم جفت من تویی! کم اخلاق سگی نداری فکر کردی میتونی با سام یا هر خر دیگه ای باشی؟
نگاهی به بدنش انداختم و گفتم
_یه چیزی بپوش،بعدم بلند شو نمی خوام کلاس بعدیم رو از دست بدم.
برعکس خواستم بیشتر بهم چسبید و گفت
_نمیخواد بری دانشگاه.امروز در بست در اختیار منی.
با کلافگی نفسی کشیدم و گفتم
_شد یه بار بذاری اون کاری که دلم میخواد و بکنم؟ مثلا استاد دانشگاهمی خودت اجازه نمیدی برم سراغ درسام…
نفس عمیقی توی گردنم کشید و سرش و عقب برد و با قیافه ی درهمی گفت
_این آشغالا رو مالیدی به صورتت بوی تنت و برده.
دلم میخواست از پرویی این بشر داد بزنم که فهمید و گفت
_خب حالا جفتک ننداز… تو این یه مورد امروزه رو میذارم رو مد خودت باشی.
صورتم و جمع کردم و یک دفعه ای آخی از ته دل گفتم که هول زده بلند شد و گفت
_چی شد؟
از فرصت استفاده کردم. مثل برق بلند شدم و به سمت مانتو و شالم رفتم و تا آرمین به خودش بجنبه از اتاق بیرون زدم و لحظه ی آخر صدای عصبی‌ش رو شنیدم
_توله سگ مگه دستم بهت نرسه.
چون لباس نداشت نمی تونست بیرون بیاد.
از پله ها پایین رفتم و همون طور مانتوم و پوشیدم.
با گوشیم شماره ی مهرداد رو گرفتم. فقط اون بود که می تونست از پس آرمین بر بیاد.
سوار ماشینم شدم. بعد از پنج بوق صدای گرفته ش توی گوشم پیچید
_بله هانا؟
درد خودم یادم رفت و با نگرانی پرسیدم
_صدات چرا این جوریه؟
_بیمارستانم.
با چشمای گرد شده گفتم
_به خاطر ترانه؟زوده که…
صدای کلافش توی گوشم پیچید
_منه احمق مراعاتش و نکردم. یهو دردش گرفت یک ساعتی هست که دکترا برای معاینه بردنش داخل دارم دیوونه میشم.
استارت زدم و تند گفتم
_بگو کدوم بیمارستان خودم و برسونم

آدرس که داد معطل نکردم و پام و روی گاز فشردم.
زنگ موبایلم بلند شد… هندزفری و توی گوشم گذاشتم و تماس و وصل کردم که صدای عصبی آرمین توی گوشم پیچید
_حالا دیگه فرار میکنی جوجه ماشینی؟فکر کردی دستم بهت نمیرسه؟ کجا رفتی؟
جواب دادم
_علی‌الحساب چند ساعتی و بی لباس همون جا بمون چون دم آخری در و قفل کردم.لخت هم که نمی‌تونی بپری پایین تا قفل سازم بیاد کل روزت رفته تا تو باشی سر خود برای خودت رویا بافی نکنی.

_ای بر پدرِ پدرسگت لعنت که حقه بازی مثه تو رو پس انداخت. مگه من دستم به تو نرسه دارم برات جی پی اس تو روشن کن رد تو بزنم یک ساعت دیگه اونجام.

خندیدم و گفتم
_من از وقتی تو زندگی تو افتادم اینی که می بینی شدم.
_هوم،قبلا فقط زبونت دراز بود الان لاشی شدی.
خواستم جواب بدم که صدای مردونه ای از کنارم گفت
_تنهایی خانم کوچولو
چشم غره ای به موتوری مزاحم رفتم که صدای عصبی آرمین تو گوشم پیچید
_انقدر سرخاب سفیداب مالیدی که هر کره خری بهت تیکه می پرونه. بکش بالا شیشه رو اون آشغالا رو هم از صورتت پاک کن
شیشه رو بالا کشیدم و گفتم
_زیادی حرف زدی آرمین کار مهمی دارم می‌ذارمت رو سایلنت تو هم فسفر نسوزون کمتر زنگ بزن.
تلفن و قطع کردم و با سبز شدن چراغ پام و روی گاز فشار دادم و ده دقیقه بعد جلوی بیمارستان ترمز زدم.
با عجله پیاده شدم و شماره مهرداد رو گرفتم بعد از کلی بوق صداش پیچید
_جانم؟
_من رسیدم کجایی؟
با صدای گرفته ای جواب داد
_بیا طبقه ی پایین می بینی من و
باشه ای گفتم و بعد از قطع کردن تلفن بدون استفاده از آسانسور پله ها رو پایین رفتم.
با دیدن سر و وضع آشفته ی مهرداد نگران به سمتش رفتم و گفتم
_این چه حالیه؟ترانه خوبه؟
با چشم های قرمز شده ای نگاهم کرد و گفت
_بردنش برای زایمان…دارم دیوونه میشم هانا قراره عملش کنن.
با ناراحتی دستش و گرفتم و گفتم
_نگران نباش من مطمئنم از پسش بر میاد
سری با تاسف تکون داد و گفت
_منه خر سرش داد زدم واسه خاطر منه بی وجود به این حال افتاد
چیزی نگفتم خودش ادامه داد
_اگه بلایی سرش بیاد…
به اینجای حرفش که رسید نم اشک توی چشمش برق زد. روش و ازم گرفت و با کلافگی چنگی لای موهاش کشید

مغموم نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم اما منصرف شدم.
تا حالا مهرداد و تا این حد آشفته ندیده بودم.
نگرانیش بابت ترانه از یک طرف و عذاب وجدانش از طرف دیگه…
روی صندلی نشستم و خودم و جای ترانه گذاشتم.
نفس توی سینم گره خورد،یعنی ممکن بود منم…
تند افکارم و پس زدم!تصور پدر شدن آرمین شیرین بود و در عین حال خطرناک.
یک ساعتی بود که پشت در اتاق عمل منتظر بودیم تا اینکه بالاخره در باز شد و پرستاری بیرون اومد.
مهرداد به سمتش دوید و نگران پرسید
_چی شد؟
پرستار با خنده گفت
_صاحب یه دختر همه چی تموم شدید از همین الان باید آماده ی خواستگ..
مهرداد نذاشت حرفش تموم بشه و گفت
_خانومم چطوره؟
لبخندی روی لبم اومد. یعنی اگه یه روز من تو اتاق عمل باشم آرمین همین طوری نگرانم میشه؟ اه… هانا چه قدر فکر های مزخرف میکنی تو قرار نیست آرمین و ببخشی فهمیدی؟
پرستار گفت
_حالشون خوبه اما فعلا به هوش نیومدن تا بیست دقیقه ی دیگه منتقل میشن به بخش می تونید ببینینشون.
مهرداد کلافه نفسش و فوت کرد که گفتم
_مبارک باشه!بهت میومد بابا بشی.
لبخند کم جونی زد و گفت
_تا وقتی چشمای باز ترانه رو نبینم نمی تونم خوشحال بشم.
خندیدم و گفتم
_دیدی که گفت حالش خوبه آقای عاشق پیشه. این طوری پیش بری کم کم حسودیم میشه ها…
با لبخند گفت
_چرا حسودیت بشه؟تو که سام و داری.
آهی کشیدم و گفتم
_دیگه ندارم…آرمین…
صدای مردونه ای از پشت سر حرفم و قطع کرد
_به عشق سابقش برگشته نه عزیزم؟
حیرت زده برگشتم و به آرمین نگاه کردم.
مهرداد با اخم های در هم به من نگاه کرد و گفت
_مگه حرف نزده بودیم هانا؟مگه قرار نبود…
باز آرمین وسط حرف پرید
_قرار نبود چی؟نگو که نمیدونستی اون مال منه که کلام میره تو هم اصلا ازت توقع نداشتم رفیق که خواهرتو پیش کش یه سادیسمی کنی
مهرداد با اوقاتی تلخ بهم توپید
_چی داره میگه هانا؟تو دوباره با اینی؟
نگاه بدی به آرمین انداختم که گفت
_این جوری نگاه نکن عشقم داداشت بالاخره می فهمید

مهرداد خواست حرفی بزنه که در اتاق باز شد دو پرستار ترانه رو در حالی که بیهوش روی برانکارد بود بیرون آوردن.
نگاه مهرداد مات روی ترانه موند و ناباور گفت
_چرا رنگش انقدر پریده؟مگه نگفتین حالش خوبه چرا چشماش بسته ست؟
پرستار با لبخند گفت
_چیزی نیست اثرات بیهوشیه الان منتقلش میکنیم به بخش کم کم به هوش میاد.
دکمه ی آسانسور و زدن و مهرداد هم به کل ما رو فراموش کرد و دنبال زنش راه افتاد.
خواستم منم برم که بازوم کشیده شد راه رفته رو برگشتم و سینه به سینه ی آرمین شدم.
خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد
_من و قال میذاری؟
ازش فاصله گرفتم و با چشم غره گفتم
_چه زودم سر و کلت پیدا شد. اون چی بود به مهرداد گفتی؟
با لبخند محوی گفت
_حقیقت و گفتم عروسکم…با من بیا.
آبروم بالا پرید و گفتم
_من میخوام ترانه رو…
نذاشت حرفم و کامل کنم دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند
از بیمارستان که بیرون رفتیم در ماشینش رو برام باز کرد و گفت
_بشین میخوام ببرمت یه جایی که خودت و تخلیه کنی…
چشمام گرد شد و گفتم
_چی؟؟
خندید و گفت
_ببین منحرفی منظورم اون تخلیه نبود بشین.
ناچارا نشستم،ناچارا که نه… دلم می‌خواست. احمقانه بود اما انگار بخشیده بودمش.
سوار شدم و لحظه ای چشمم به چمدون آشنایی افتاد و با چشم های گرد شده ای گفتم
_این چمدون من…
قفل مرکزی و زد و گفت
_هوووم… داریم فرار میکنیم عشقم پایه ای؟
با چشمای گرد شده گفتم
_فرار؟آخه کجا؟
پاش و روی گاز فشار داد و گفت
_یه جایی که نتونی فرار کنی و منم یه دل سیر فسقلیم و داشته باشم

نمیدونستم کجا داره میره و حس کنجکاوی داشت قلقلکم میداد عجیب ، اما میدونستم آرمین تا خودش نخواد اصلا به حرف نمیاد ک کجا داره من و میبره ، از اونجایی که کل دیشب رو با بدبختی صبح کردم تا رسیدن به مقصد چشمهام رو بستم تا کمی استراحت کنم.
* * * *

_هانا
با شنیدن صدای آرمین کنار گوشم آروم چشمهام رو باز کردم و گیج خواب گفتم
_هوم
_بیدار شو رسیدیم
با شنیدن این حرفش هوشیار شدم گیج نگاهی به اطراف انداختم…هوا گرگ و میش شده بود.
متعجب نگاهی به جنگل انداختم و گفتم
_اینجا دیگه کجاست؟
سرش و خاروند و گفت
_اومدم میونبر بزنم راه و گم کردم نقشه ی لعنتی هم گند زد به تصوراتم راه و اشتباه نشون داد.
حیرت زده نشستم و گفتم
_خوب الان راه و پیدا کن با جی پی اس
نفسش و فوت کرد و گفت
_آنتن پرید.
چشمام گرد شد و گفتم
_خوب یه مسیری و برو تا…
وسط حرفم پرید و گفت
_ماشینم خاموش کرد
با دهن باز مونده نگاهش کردم و گفتم
_یعنی چی؟
_یعنی همین گشنم بود تو هم که مثل خرس خوابیدی
ناباور گفتم
_الان چی کار کنیم؟آرمین اینجا جنگله هوا رو به تاریکی… تو… وای… می‌میریم… داداشم…
خونسرد گفت
_شلوغش نکن اونی که باید شلوغش کنه منم که واس خاطر تو هنو مستی دیشب از سرم نپریده و هیچی نریختم تو خندق بلام.کلی نقشه ریختم زودتر برسیم به تلافی امروز چند ساعتی لختت کنم ببین چی شد!!!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_اصلا کجا میخواستی من و ببری؟
_رشــت
_رشت؟باورم نمیشه حالا چیکار کنیم؟ گیر کردیم اینجا حالیته؟
صندلی شو خوابوند و گفت
_آره حالیمه من می‌خوابم تا گشنگی یادم بره تو هم خودتو با یه چی سرگرم کن الان شب میشه تا صبح الافیم اینجا

با چشم های گرد شده گفتم
_می‌خوای بخوابی؟
به سمتم خم شد و گفت
_چیکار کنم؟یا باید نیاز شکم و برآورده کنم که غذا نیست یا نیاز جنسی مو برطرف کنم که آدمش نیست مجبورم بخوابم. نه من نه سالار خوابمون نمیاد اگه میخوای باشیم در خدمت..
مشتی به سینش کوبیدم که عقب رفت و با صورت درهمی گفت
_دستات سنگین شده…حواست باشه اینجا فقط ما دوتاییم.
خدایا دلم میخواد از دست این بشر جیغ بزنم با صدای بلندی گفتم
_تو جنگل گیر کردیم.. داره شب میشه..کلی حیوون اینجا هست نشنیدی جنگل ها گرگ داره خرس داره؟ اون وقت تو به فکر خوابیدن و خوابوندن سالارتی؟این بود سوپرایزت؟ باورم نمیشه خدایا تو دو تا فیلم ندیدی یاد بگیری چطوری سوپرایز می کنن؟اون از سری قبلت که خواستی خاستگاری کنی بردیم تو چادر وسط بیابون این از الانت که خواستی گند کاری تو بپوشونی من و آوردی وسط جنگل خودت میخوای بخوابی اصلا میدونی چیه؟ تو بخواب من پیاده میشم راه و پیدا میکنم.

صداش و شنیدم که گفت:
_کجاااا؟
اعتنا نکردم و پیاده شدم…همه جا تا چشم کار می‌کرد درخت بود حتی نمیدونستم از کدوم راه برم. ناچارا برای اولین بار تو زندگیم صراط مستقیم رو در پیش گرفتم و راه راست رو رفتم.
چند قدمی نرفته بودم که صدای قفل شدن درای ماشین و شنیدم و لحظه ای بعد آرمین هم قدمم شد و گفت
_باشه پس منم میام.
با طعنه گفتم
_تو برو بخواب.
در کمال پرویی دستش و دور شونه هام حلقه کرد و گفت
_این طوری زیاد بد هم نمیشه فکر کنم اولین باره داریم قدم میزنیم.
خندم گرفت و گفتم
_کی میشه برای اولین بار مثل آدم چهار کلام حرف بزنیم؟
جواب داد
_الان…کم از باقی نامزدها نداریم که بپرسم ازت چه غذایی دوست داری عشقم؟
تنم لرزید و گفتم
_نگو عشقم کهیر میزنم.
_جووون چی صدات کنم.
با کمی فکر گفتم
_تو عین آدم اسمم و صدا کنی بسه.
به نیم رخم نگاه کرد و گفت
_هانا خالی؟هانام،هانای من،عزیزم، عشقم،گلم،قندم،عزیزم،عسلم خانومم،خانوم من…
نفسم از شنیدن این حرفا حبس شد و با جمله ی بعدیش تمام حسم پرید
_هیچ کدوم به درد نمیخوره ترجیح میدم بهت بگه خاله سوسکه.

سری با تاسف تکون دادم و گفتم
_تو آدم نمی‌شی مطمئنی راه و داریم درست میریم؟شب شد آرمین گیر نیفتیم بین یه گله حیوون.
با طعنه گفت
_گیر میوفتیم دیگه تو ماشین بودیم حداقل اگه خرس بهمون حمله می کرد درا رو قفل می کردیم.الان چی؟
با ترس گفتم
_خرس؟آرمین اینجا خرس داره؟
_هوم… جنگله دیگه پر از گرگ و خرس
ناخودآگاه بیشتر بهش نزدیک شدم و وحشت زده گفتم
_بیا برگردیم تو ماشین…
_نه.. نه دیگه حالا که خواستی راه بریم پس میریم فقط چون شب شد ممکنه گرگا بیدار بشن صدای زوزه شنیدی جیغ نزن.
آب دهنم و قورت دادم و گفتم
_آرمین تو رو خدا بیا برگردیم به خدا من می ترسم.
عمدا حرصم میداد این بارم گفت
_عیب نداره قصه ی عشقمون جاودانه میشه. استاد و دانشجویی که خوراک خرس ها شدن.
به بازوش چنگ انداختم که صداش در اومد
_گوشت تنم و کندی با اون ناخنات.
با وحشت به اطراف نگاه کردم و گفتم
_اگه از بین این درختا یه خرس بیاد بیرون چی؟آرمین بیا برگردیم غلط کردم گفتم راه بریم
خندید و گفت
_به یه شرط…
_چی؟
_باهام ازدواج کن.همین فردا.
ابروم بالا پرید و گفتم
_تو مطمئنی امشب خوراک خرسا نمیشیم که برای فردا برنامه می‌ریزی؟
_باشه اگه زنده موندیم باهام ازدواج کن
_اگه زنده موندیم… آرمین یه صدایی نشنیدی؟
گردنش و خاروند و گفت
_چرا فکر کنم صدای پای خرس بود.
دستم و دور شکمش پیچیدم و با ترس گفتم
_امشب میمی‌ریم حلالت نمیکنم آرمین اون دنیا یقه تو می‌گیرم.
روی سرم و بوسید و گفت
_محکم تر بچسب بهم صدا داره نزدیک تر میشه.
گوشم و تیز کردم… راست می‌گفت صدا داشت نزدیک تر میشد اما صدای پای خرس نبود.
گوشام و تیز کردم..بیشتر صدای آب بود و یه آهنگ ملایم.
خواستم حرفی بزنم که آرمین برگ های درخت تنومندی و کنار زد.
با دیدن صحنه ی مقابل نفسم بند اومد.

با لکنت گفتم
_این جا رو ببین چه قشنگه آرمین.
جوابی نداد. مات صحنه ی مقابلم بودم،یه خونه ی کوچیک و نو ساخت چوبی درست وسط جنگل کنار رودخونه…
با چشمهایی که برق میزد گفتم
_یعنی صاحب اینجا راضی میشه امشب و مهمونش بشیم؟عجب خونه ی خفنی ساخته آرمین.
شونه هام و ول کرد. دستم و گرفت و گفت
_بریم ببینیم مهمون نمی‌خواد. می تونی از رودخونه رد بشی یا بغلت کنم؟
می تونستم اما با بدجنسی گفتم
_کولم کن.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_رو بهت دادم پرو شدی ضعیفه میخای رو پشتم سوار بشی.
معنادار نگاهش کردم و گفتم
_پس بغلم کن.
با نگاه خاصی به چشمام زل زد. قدمی جلو رفت.پشت شو بهم کرد و گفت
_بپر بالا بار آخرتم هست که از من سواری میگیری.
ذوق زده پریدم روی کولش و دستام و دور گردنش حلقه کردم که صداش در اومد
_اول کاری میگفتی قصد خفه کردنم و داری دیگه. شل کن دست و…
پاهام و دور کمرش حلقه کردم و گفتم
_غر نزن راه بیوفت.
نفسی از روی حرص کشید و راه افتاد.
_حواست هست داری پرو میشی؟باید از برق بکشمت
موهاش و کشیدم و گفتم
_حقته با تو باید بدتر از اینا رفتار کرد.
_به موهام چیکار داری؟هانا هوا برت نداره که هر چی گفتی و هر کار کردی هیچی نمیگم بهت..
بی قید گفتم
_تو هم هوا برت نداره که ازت می ترسم.حالا که رودخونه رو رد کردیم بذارم پایین.
با بدجنسی گفت
_نمیشه.
_زده به سرت؟میخوای در بزنی در و باز کنن زشته آرمین بذارم پایین.
بی پروا چند تقه به در زد و گفت
_زشت نیست میگم زنمه.
سرم و توی گردنش فرو بردم و گفتم
_خدایا الان آبروم میره آرمین تو رو خدا تا در و باز نکردن من و بذار پایین
صدای تیک باز شدن در و شنیدم و پشت بندش صدای آرمین که گفت
_اینجا رو نگاه
سرم رو بلند کردم و از زیر چشم به صحنه ی مقابلم نگاه کردم.
با زبون بند اومده ای گفتم
_این جا…
جوابش نفسم رو بند آورد
_این جا برای توعه عسلم.
از کولش اومدم پایین و مات برده جلو رفتم.
این خونه ی چوبی،با گلبرگ های تزئین شده…با کاناپه ی رنگی مال من بود؟
ناباور گفتم
_همش نقشه بود؟گیر کردن ماشین و… آرمین من یه ساعته از ترس مثل سگ میلرزم اون وقت تو…
پقی زد زیر خنده و گفت
_بد شد مگه؟کل راه چسب بودی به خودم.
با حرص نگاهش کردم که در و بست،قفلش کرد و گفت
_فکر کردی بلوف میام؟گفتم تلافی لخت گذاشتن امروز و سرت در میارم خانم کوچولو آوردمت وسط جنگل از هر راهی بری بی راهه ست.موبایلم که آنتن نمیده در خدمت خودم هستی ..
با بهت نگاهش کردم و گفتم
_خیلی آشغالی… حیف از اینجا خوشم اومد وگرنه دونه دونه موهات و میکندم.
پشتم و بهش کردم که از پشت بغلم کرد و کنار گوشم پچ زد
_بخشیدیم؟
لبخند از لب هام پر کشید… با صدای آرومی گفتم
_هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم این دستات داشت تن لخت یه زن دیگه رو لمس می‌کرد.شاید مجبورم کنی و مثل همیشه موفق بشی من و مال خودت بکنی اما هر بار این دستات به تنم بخوره من صحنه ی خیانت تو به یاد میارم.
بوسه ای به لاله ی گوشم زد و گفت
_برای اولین بار قول شرف میدم که…
وسط حرفش پریدم و گفتم
_قول نده.
نفسش و رها کرد و گفت
_دیگه باید به خاطرت چیکار کنم هانا؟سه ماه مجازات کم نبود؟به چی قسم بخورم که می‌خوامت؟ اگه راضی میشی چشم تا هر وقت بگی هیچ رابطه ای ازت نمیخام.منم که دارم این و می‌گم،منی که ارضای خودم واسم از همه چی مهم تر بود و هر شب یکی و تو تختم داشتم حالا دارم بهت قول می‌دم…زنم شو همین که حس کنم هیچ ننه حرومی جرئت نزدیک شدن بهت و نداره بسمه.وقتی اسم گندت تو شناسنامم نی حالم بده سگ میشم بسه؟یا باز باید منت بکشم تا بله بدی
دستاش و از دور شکمم باز کردم و برای عوض کردن بحث گفتم
_اینجا چیزی برای خوردن پیدا میشه؟یا بازم جز سوپرایز عجیب غریبته که گشنگی بکشیم؟
نفسش و با کلافگی فوت کرد و گفت
_سرسخت شدی هانا.گوش بده به من دارم بهت قول می‌دم که دیگه دستمم به کسی جز تو نخوره عزیزکم.چرا بهم اعتماد نداری؟
تو عمق چشماش نگاه کردم و گفتم
_حتی الانم توی چشمات هیچ ردی از صداقت نیست.انگار برام نقشه داری انگار همه ی اینا یه بازیه…یادته گفتم ازت نمی‌ترسم؟حرفم و پس می گیرم ازت می ترسم از کارایی که می تونی انجام بدی از خباثتی که داری می ترسم چون تو واسه ستاره هم مست کردی و بعد مثل یه آشغال انداختیش دور…
خودت گفتی هیچ وقت عاشق نمی‌شی… با زبون خودت گفتی.
ساکت شد.. جوابی نداشت که بده.
نفسم و آزاد کردم و روی مبل نشستم… چند دقیقه بعد کنارم نشست و با صدای آروم تری گفت
_چی میخای ازم بشنوی؟اعتراف کنم که بلوف زدم؟عاشق میشم خوبم میشم.
با لبخند کم جونی گفتم
_یعنی این گلبرگ ها و شمع ها نشون از عاشق شدنته؟
_پ چی فکر کردی؟ منو چه به شمع و سوپرایز دختر جون؟همینشم زور زدم و ساختم.تازه فردا رفیقم با یه عاقد میاد اینجا در و قفل کردی اما هم شناسنامه تو برداشتم هم وسایل تو. همین جا عقدم میشی شناسنامه ای بعدشم میشینی ور دل خودم.
با چشمای گرد شده گفتم
_فردا؟آرمین داداش مهردادم راضی نیست. تا اون راضی نباشه…
خودش و به سمتم کشید و با لحن اغواکننده ای گفت
_تو خودت بزرگی هانا می تونی برای خودت تصمیم بگیری. داداشت هزار گند کاری و کرد اما آخر به عشقش رسید نمیدونم چرا تحمل نداره ما رو کنار هم ببینه.
با اخم گفتم
_چون تو خلاف کاری و خوشبختانه یا متاسفانه داداشم از همه ی خراب کاری هات با خبره.
برای لحظه ای نگاهش تغییر کرد و پوزخندی روی لبش نشست اما خیلی زود به موضع خودش برگشت و گفت
_شاید برعکس،شاید داداشت برای پوشوندن گند کاری های خودش میخاد باهم نباشیم
منظورش و نفهمیدم…گیج گفتم
_چه گند کاری؟داری برای پوشوندن کار خودت به برادرم تهمت میزنی آرمین.
کلافه نفسش و فوت کرد و گفت
_کل حرف من اینه که تو برای ازدواج با من لزومی به اجازه از مهرداد نداری اصلا بگو ببینم اون جز اینکه بهت دستور بده از من فاصله بگیری چی کار در حقت کرده؟حاضرم شرط ببندم یه بارم نیومده با اون پسره آشنا بشه چرا؟ چون اون خوشبختی تو براش مهم نیست. اون فقط میخواد تو با من نباشی.
به فکر فرو رفتم…بی راه نمی گفت…من بارها به مهرداد گفته بودم با سام آشنا بشه اما جز یک بار که جلوی دانشگاه دیدش هر بار پشت گوش انداخت.
آرمین که احساس کرد کم کم دارم قانع میشم ادامه داد
_حتی اون روز… از کجا میدونی همش نقشه ی داداشت نبوده باشه.
با چشمای گرد شده گفتم
_خیانت خودت و گردن این و اون ننداز.
با لحن اغوا کننده ای گفت
_عزیز دلم گوشی موبایل من اون روز دایورت شده بود روی یه خط دیگه. تو زنگ زدی به من و یه مردی که من اصلا نمیشناسم جواب تو داد…معلومه که مهرداد می خواسته یه حرکتی بزنه که تو ازم بیزار بشی. اون روز من اگه دستم به سمت اون دختر رفت واسه این بود که دز الکل مشروبم بالا رفته بود. اون جنده هم اومد لخت جلوم وایستاد. فکر کردم تویی… می دونی؟منه احمق خیال کردم دارم تو رو لمس می کنم..
گرمم شد… عقب رفتم و گفتم
_بسه تمومش کن.
با لبخند محوی گفت
_تو هم جنبه نداری هانا!نفسامم بهت بخوره شل میشی لش میکنی.
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم
_از حرفای بی راهت داغ کردم. اونم از عصبانیت.
بلند شد. دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_بلند شو یه چیزی بریزیم تو خندق بلا واس خاطر تو سه ماهه خوراک ندارم.
بی توجه به دستش بلند شدم و گفتم
_تو توی هر شرایطی هوای خودت و داری.
_هوم از این به بعد می خوام تو هر شرایطی هوای تویه نیم وجبی رو هم داشته باشم. من که می گیرمت تو پایه ای بهم بله بدی؟
ریز خندیدم که گفت
_بفرما از خداتم هس فقط یاد گرفتی و آدم و حرص بدی مبارکه عروس خانوم. شاه ماهی توی تورت انداختی
* * * *
از دور نگاهی به آرمین و رفیقش انداختم و سر برگردوندم.
حلقه ی دستم و لمس کردم و ترس برم داشت. حتی این حلقه هم درست مثل آرمین ترس داشت.
کلا هر چیزی مربوط به آرمین ترس داشت. حتی اسمش که دوباره توی شناسنامم رفته بود.
رفیقش باهاش خداحافظی کرد و همراه با عاقدی که آورده بود سوار ماشین شدن و رفتن.
آرمین که داخل اومد نفسم و حبس کردم و سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم.
به سمتم اومد و از پشت بغلم کرد و کنار گوشم پچ زد
_تو لکی؟
با لبخند اجباری گفتم
_نه خوبم.
_دیگه دروغ نگو خانوم کوچولو.نیاز به ترس نی دختر خوبی باشی پسر خوبی میشم واست.
با خنده گفتم
_مشکل اینجاست دختر خوبی نیستم،واسه تو نیستم.
سرش و توی گردنم فرو برد و زمزمه کرد
_باش،خوب باش واسم هانا.کاری به اخلاق سگیت ندارم. کفتر جلد خودم باش بسه من راه رام کردن تو بلدم.
_هر چی حیوون بود بهم نسبت دادی ها فکر نکن نفهمیدم.
صدای خندیدنش اومد و گفت
_بفهمی چی کار میکنی خاله سوسکه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_فعلا هیچ کار. آرمین فکرم پیش ترانه ست. نگرانشم.
با خونسردی گفت
_نباش یه بچه زاییده دیگه.
سرم و برگردوندم و گفتم
_پس فردا منم بخوام چنین دردی بکشم با همین صراحت میگی یه بچه زاییدی؟
دستاش از دورم شل شد. اخماش در هم رفت و فاصله گرفت.
حرف بدی که نزدم این طوری ترش کنه.
روی مبل لم داد گفت
_تو کابینت سومی یه بطری ودکا هست بیارش.
یک تای ابروم بالا پرید و گفتم
_من بیارم؟
با همون اخماش نگاهم کرد و گفت
_میمیری؟
حق به جانب گفتم
_با من درست حرف بزن آرمین من نوکر بابات نیستم.
نفسش و فوت کرد و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.
فکر می کردم حالا که ازدواج کردیم بخواد با من خوش باشه تا مست کنه اما حیف… آرمین عوض بشو نبود
راه پله ها رو در پیش گرفتم و به اتاقم رفتم.
چون کل دیشب رو نخوابیده بودم الان جا داشتم که یک روز کامل رو بخوابم.
خودم رو توی رخت خواب انداختم و پتو رو روی خودم کشیدم به محض بسته شدن چشمام قیافه ی اخموی مهرداد و دیدم و با کلافگی نشستم.
این طوری نمیشد. باید یه خبری ازشون میگرفتم وگرنه روانی میشدم.
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. آرمین در حالی که یک دستش بطری ودکا بود و دست دیگش سیگاری در حال سوختن روی مبل لم داده بود و پکی به سیگارش میزد.
کلافه پایین رفتم و سیگار و از دستش کشیدم و روی میز خاموشش کردم و گفتم
_میشه یه امروز و نخوری نکشی؟آرمین من نگران ترانه و مهردادم میشه امروز برگردیم؟تو حالت خوش نی من رانندگی میکنم.
یا چشم های ملتهبش نگاهم کرد.مچ دستم و گرفت و کشید که روی پاش افتادم.
دستش و دور کمرم حلقه کرد و آروم جواب داد
_تو هم دلت بچه میخواد؟
متعجب از سؤالش گفتم
_چطور؟
_این و بگو… دلت بچه میخاد؟ دلت میخاد حاملت کنم؟
بهت زده گفتم
_آرمین این چه سؤالیه؟ خوب معلومه که منم دلم بچه میخواد اما نه الان تو این اوضاع.دانشگاهم که تموم بشه اون وقت چرا این و پرسیدی؟
با نگاه معناداری بهم زل زد و گفت
_فکر میکنی تا وقتی دانشگات تموم شه باهامی؟
از این سؤالش وا رفتم و اشک توی چشمم نشست که گفت
_آبغوره نگیر…من از بچه ها خوشم نمیاد تو هم فکر توله پس انداختن و از سرت بیرون کن اگه فکر کردی از اون مردام که بعد زایمانت با اون هیکل داغون و لاپای گشاد شده قبولت داشته باشم سخت در اشتباهی.
نگاه بدی بهش انداختم که خندید.دستش و دور گردنم انداخت و گفت
_خب بابا ترش نکن مثلا روز اول عروسی مونه.
با حالت قهر رو برگردوندم و گفتم
_برای همین به جای من داری با ودکا حال میکنی. اونا آرومت میکنن.
سرش و توی گردنم برد و عمیق نفس کشید
_خوب تو آرومم کن.
نفسش به گردنم خورد و قلقلکم داد.
با خنده عقب کشیدم و گفتم
_نکن عه قلقلکم اومد.
با لبخند خاصی بهم نگاه کرد و گفت
_دیگه رو کجات حساسی؟
دستش و روی رون پام گذاشت که خنده از روی لبم پر کشید.
مثل همیشه نوازش ماهرانه ی دستش بیشتر از اینکه بهم لذت بده عذابم میداد. از اینکه تا این حد بلده خوشحال نبودم ناراحت بودم.
با لحن کشیده ای گفت
_نقطه ضعفته،دوس داری؟
نفسم حبس شد. پچ زد
_شل کن،این بار میخوام زوم کنم رو تو یه جوری بهت حال بدم که اندازه ی یه پارچ آب تولید کنی
چشمام و بستم و نالیدم
_بس کن.
_چرا؟دوس نداری عسلم؟
با چشمایی که مطمئن بودم کاسه ی خون شده نگاهش کردم و گفتم
_این طوری حرف نزن آرمین این طوری بهم دست نزن که یادم بندازه قبل من به هزار نفر حال دادی.
لبخند محوی کنج لبش نشست و گفت
_من به هیشکی حال ندادم کل زندگیم فقط حال گرفتم.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_ولم کن….
انگار حس سرخوشیش بالا رفته بود که بهم نزدیک تر شد و گفت
_نازتم میخرم… سخت نگیر عروسکم.من شل شده تو بیشتر دوست دارم.
پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن