رمان رسوایی پارت آخر

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

ـ بردار … بردار لعنتی ….
انگار کسی جواب نداد که باز شماره گرفت …. بازم جواب نداد که رسما ته دلم خالی شد و دستم رو از دستای کیهان بیرون کشیدم … دویدم … به سمت بیرون بیمارستان دویدم …
کیهان پشت سرم بود … حتی کنار ماشینم صبر نکردم . انگار که اگه می موندم وقت گرفته می شد و نمی تونستم آمینم رو نجات بدم … نجات ؟؟
اشک هام پشت سر هم می ریخت . یه ماشین کنارم نگه داشت … کیهان بود و من تند
سوار شدم . کیهان هول تر بود … پاش روی گاز بود و حتی چراغ قرمز ها رو هم رد می کرد . مسیر یک ساعته رو شاید بیست دقیقه ای رسیدیم …
ماشین هنوز ترمز نکرده بود که در رو باز کردم و پایین پریدم . سکندری خوردم و زمین خوردم … کیهان تند در ماشین رو باز کرد و به سمت ساختمون دوید …
از جام بلند شدم و منم دنبالش دویدم … دیدم کیهان وسط سالن ایستاده و نفس نفس می زنه
. همه ساکت و متعجب به کیهان زل زده بودن…
دیدمش … بغله آقاجون داشت با دستمال گردنی که براش بسته بودن وَر می رفت … با دیدنش انگار همه توانم رو از دست دادم و با زانو روی زمین خوردم …
حمیده ـ چی شده ؟
کیهان از مغز سرش عربده کشید : گوشیای بی صاحاب رو نباس جواب بدین ؟ همه از جاشون پریدن و آمین زیر گریه زد …
هق هقم توی خونه پیچید . من دسته کم دو سه باری تا اینجا رسیدنم مرده و زنده شده بودم
. کیهان کلافه دستش رو لابه لای موهاش کشید و سمت آمین رفت . بغلش کرد و سرش رو توی سینه ش گذاشت …
حمیده ـ آنتن رفته اصلا ….
کیهان آمین رو تکون تکون میده تا آروم بشه …
ـ جان … جان نفسم … ببخشید … ببخش بابایی ….
به من نگاه می کرد که کف سالن نشسته بودم و زار می زدم . از خوشی بود … از ترس بود … کیمیا و تارخ بلند شدن و تارخ بغلم گرفت : چی شده ؟ … آروم باش آذین …
کیانا آب قند به دست سر رسید . آمین آروم شده بود . صدا در می آورد : بـ … بووو …
کیهان اومد و جلوم نشست : اذین … آذین بسه ، حالش خوبه … از منو تو سالم تره …
دستم رو بلند کردم و آمین خودش رو توی بغلم انداخت . محکم بغلش گرفتم که نق زد …
می خواستم حسش کنم دخترم رو … حس کنم که هست … کیهان جلو اومد و هردومون رو توی بغلش کشید . کسی چیزی نمی گفت ، یه جورایی انگار همه فهمیده بودن نباید چیزی بگن … کمی که آروم شدم کیهان فاصله گرفت و از جاش بلند شد …
آقا جون ـ نمی خواین بگین چه خبره ؟ حمیده ـ چی شده ؟
دیانا ـ آذین هلاک شد ، چشه ؟
کیهان هنوز کلافه بود و دستش رو لابه لای موهاش می کشید که صدای آمین رو شنیدیم
: با … باا …
کیهان سمتش برگشت . چشمام گشاد شد . آمین دستاش رو سمت کیهان دراز کرده بود و بهش می گفت ، با !
کیهان خشکش زده بود . حتما با خودش گفته که خیالاتی شده … آخرشم وقتی آمین بی حرکتی کیهان رو دید به گریه افتاد و خودش رو تو بغله من انداخت ….
کیهان جلو اومد و آمین رو بغل گرفت : جانه بابا …. جان جیگره بابا …
آمین ـ با … بـ …
کیهان با عشق توی بغلش آمین رو جا به جا کرد و رو به بابا گفت : می بینی حاجی ؟ می بینی دخترم رو … میگه بابا ….
آقا جون خندید : ندید پدیده بدبخت … همون هشت سال پیش اگه دست می جنبوندی الان یکی بهت می گفت بابا بزرگ !
تارخ ـ آره بابا ، قدِ فسیل سن داره این نسناس !
کیهان کوسن کنارش رو سمت تارخ پرت کرد و آمین غش غش خندید ! اونا حرف میزدن و من فکرم کنار آریا بود … آریا و آمین !؟!؟!
دروغه ….فرزاد حتی یک بار هم به آریا نگاه نمی کرد . پرخاش می کرد و تند برخورد
می کرد…. تو فکر بودم . کسی زیر بازوم رو گرفت … کی می تونست باشه به جز کیهان ؟ کیهانی که همیشه بود ….
از جا بلند شدم و سر میز شامی که ساعت ۱ نیمه شب برامون آماده شده بود نفهمیدم چی خوردم … یا چی گفتن …. آمین و بچه های کیمیا شیرین زبونی می کردند و حقیقتا رفتارشون با آمین هیچ ایرادی نداشت … ما خوشبخت می شدیم اگر کسی به اسمه فرزاد نبود !
آینده نگران کننده بود ومن خسته شده بودم از این همه تنَشِ …
ساعت تقریبا ۳ صبح بود که کیهان از جاش بلند شد و رو به من گفت : پا نمیشی خانومم
؟ دیر وقته …
حمیده ـ خب بمونین …. الان خیلی دیره که بخواین برین ….
کیهان به من نگاه کرد . منتظر بود جواب بدم که آخرش خودش به حرف اومد : به نظر
منم بهتره امشب اینجا بمونیم ، من فردا یه سر میرم شرکت ، خونه تنها باشی همه ی حواسم خونه جا می مونه …
بی حواس و حواس پرت جواب دادم : ها ؟ … بـ …. باشه !
حمیده یه اتاقی و نشونمون داد و گفت برای امشب اونجا بمونیم … آمین رو روی شونه م گذاشته بودم و همونطور که لبه ی تخت نشسته بودم نیم تنه م رو به چپ و راست تکون می دادم و چهره ی آریا یک لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمی رفت …
نمی دونم چقدر گذشت که در اتاق باز شد و کیهان اومد تو … خسته بود و کتش رو روی مبل پرت کرد و تیشرتش رو درآورد . جلو اومد . خم شد و آمین رو بغلش گرفت . چیزی نگفتم ، مشخص بود آمین خیلی وقته که خوابش برده … اونو روی تخت گذاشت و کنارم نشست .
ـ خانومم داره به چی فکر می کنه ؟
آب دهنم رو قورت دادم . نمی دونستم از کجا باید شرع کنم اما اینو خوب می دونستم که اگه حرفای روی دلم تلنبار شده رو به کیهان نمی گفتم دق می کردم …. به سمتش نگاه کردم .
اشک توی چشمام جمع شده بود و با غم گفتم : آریا !
لبخند کجی زد … کیهان می خاد به روی خودش نیاره ؟ اون پیامه فرزاد رو توی گوشیم دیده: !
ـ آریا چی عزیزه دلم ؟ دلنگرانشی ؟ … می خوای این مدت که زندگیش قاراشمیشه بیاری پیشه آمین نگه داری تا آیدین خودش رو جمع کنه ؟
لبم رو گاز گرفتم که زل زد به لبام : آخ چه کیفی بده که من قورتشون بدم !
اما من تموم مدت فقط نگاش می کردم که جدی شد : آذین چیزی هست که من نمی دونم
؟
بینیم رو بالا کشیدم و قطره اشکی از روی گونه هام سُر خورد . گوشی رو با پیامی که
روی صفحه ش باز بود سمت کیهان گرفتم و کیهان هم انگار فهمید که آیدین حالا حالاها قرار نیست خودش رو جمع کنه … ابروهاش درهم رفت و گوشی رو روی تخت انداخت .
تند از لبه ی تخت بلند شد و دستش رو لابه لای موهاش کشید : حرومزاده ی بی شرف
…. مادر() …
ـ هیس … تو رو خدا یواش … کیهان … تو پیام رو تو بیمارستان دیدی …
کلافه نگام کرد و گفت : آمینش برام مهم تر از آریاش بود … توجه نکردم ..
ـ دروغه ، نه ؟
ـ اون بی پدر همه چیز ازش برمیاد … حالیته ؟ حالیته که طرف حسابت فرزاده دیوثیه که ناموس سرش نمیشه ؟ ـ آیدین چی ؟ آریا چی ؟
ـ تو لازم نیست به کسی بگی ، خب ؟ خودم می گردم تا ببینم می تونم مژده رو پیدا کنم یا نه …
ـ نیست مگه ؟
ـ از ترس آیدین در رفته … معلوم نیست کجاس …. اما دوست ندارم این جریان رو کسی بدونه … متوجهی ؟
سری تکون دادم که کنارم نشست و سرم رو روی سینه ش گذاشت … به من فکر کن …
فقط من … دلم نمی خواد درگیر هیچ مسئله ی دیگه ای بشی … باشه ؟
جواب ندادم که منو از خودش جدا کرد و گفت : دیدی آمین رو ؟ یه کم مونده بیشتر از تو دوسش داشته باشم . فقط یه کم …
لا به لای اشکام اخم کردم و مشتی به بازوش زدم : بیخود می کنی !
*
آمین به بغل جلوی در ایستاده بودم و کیهان کفش پاش می کرد : غروب خودم میام دنبالت
…. نری خونه تنهایی …. مراقب خودت و آمین باش … نیام ببینم باز گریه کردیا ….
دلنگرون گفتم : تو رو خدا توام مراقب خودت باش … باشه ؟
دلشوره داشتم . لبخند زد و صاف ایستاد . جلو اومد و پیشونیم رو بوسید : مراقبم عزیزم
… مراقبم …
خم شد و اول چشمای آمین بعد هم پیشونیش رو بوسید:
ـ مگه میشه آدم دو نفر این شکلی رو تو خونه داشته باشه و تلاش نکنه سالم برسه خونه
؟
به زور لبخند زدم که ماشین توی حیاط بوق خورد و کیهان عقب برگشت : ای دهنت سرویس امَین …. من نمی فهمم چه اصراریه این یالغوز منو برسونه … فعلا خدافظ عزیزم

از خونه که بیرون زد دلشوره م بیشتر شد . آمین مرتب نق می زد …. با هم به خونه برگشتیم که نگام به آقا جون خورد . پا روی پاش انداخته بود و به روزنامه ی بازی که جلوی خودش نگه داشته بود نگاه می کرد که بدون اینکه نگام کنه گفت:
ـ اگه بدونی مردا وقتی اوله صبح با یه همچین بدرقه ی گرمی میرن سرکار چقدر تا شب
انرژی دارن ، تا روز اخر عمرت برای بیرون رفتنه کیهان همیشه اینطوری بدرقه ش می کنی !
ـ دلم شور میزنه ….
روزنامه رو تا کرد و روی میز گذاشت . نگام کرد : ذهن خودت رو بازیچه ی افکار نگران کننده نکن ، درست میشه….
چیزی نگفتم و آمین رو کنارش روی مبل گذاشت . به آشپزخونه رفتم . آقاجون با آمین
بازی می کرد و من چقدر حسه خوب زیر پوستم می رفت وقتی قهقهه های آمین رو می شنیدم.
حمیده کاسه ی بزرگ رو جلوم گذاشته بود و گفته بود تا رفتنش به خرید سالاد درست کنم … ظهر بود و آقاجون با دوستاش پیاده روی رفته بود .
من مونده بودم و خدمتکار خونه که طفلی از صبح غذا درست می کرد . آمینم روی
صندلی کودک خودش نشسته بود و ظرف پرُ از فِرِنی که حمیده جلوش گذاشته بود رو هَم می زد . کلی همه کثافتکاری کرده بود .
در خونه باز شد و من به خیال اینکه حمیده س به عقب برگشتم . با دیدن کیانا لبخند زدم و اونم لبخند زد : سلام به اهله خونه …
ـ سلام عزیزم ، خسته نباشی…
ـ واااای اینجا رو ببین …
به آمین نگاه کردم … چهره ی تپل و سفیدش رو لکه های فرنی پر کرده بود و با چشمای
درشتش به کیانا نگاه می کرد . کیانا ذوق زده مقنعه ش رو از سرش درآورد و روی صندلی جلوی آمین نشست .
ـ چه خوردنی شدی تو جوجه …
لبخند زدم . شبیه کیهان حرف می زد . سرجام نشستم و کیانا گوشیش رو بیرون آورد و چند تا عکس از آمین گرفت : ببینم چند نفر به برادر زاده م لایک می دن ….
یه جورایی انگار خیالم از بابت آمین راحت شده بود و مشغول خورد کردن سالاد شدم که حس کردم قراره هرچی خوردم رو بالا بیارم .
تند بلند شدم و به سرویس بهداشتی رفتم . حس می کردم کم مونده تموم اعضای تشکیل
دهنده ی شکمم رو هم بیرون بریزم …. بیحال از دستشویی بیرون اومدم و کیانا آمین به بغل نگام کرد : خوبی ؟ چی شد یهو ؟
ـ نمی دونم ، جدیدا یه طوری ام ، حال خوشی ندارم …
صدای زنگ تلفنم از آشپزخونه اومد و به سمت آشپزخونه رفتم و گوشی رو از روی میز برداشتم …
ـ بله..
ـ سلام خانوم ، من این شماره رو از گوشیه یه آقایی درآوردم .
اخم کردم : متوجه نشدم …
ـ عرض کردم اینجا تصادف شده تلفن رو بر…
گوشی از دستم سُر خورد و به آنی سرم گیج رفت. دستم رو به صندلی گرفتم . کیانا تند
آمین رو روی زمین گذاشت و گوشی رو برداشت : الو … الو …. بله … چی ؟؟!؟! …کجا آخه ؟ کدوم بیمارستان ؟ …
حس می کردم آشپزخونه با همه ی عظمتش داره دوره سرم می چرخه … کیهان تصادف کرده و حتما اونقدری حالش بد بوده که گوشی رو ول کنه که با اولین تماسش زنگ بزنن و اولین تماسش من بودم که تقریبا ۳ ساعت پیش بهش زنگ زده بودم .
کیانا تلفن رو قطع کرد و با چشمای اشکی و نگران گفت : بردنش بیمارستان … پاشو آذین … پاشو بریم!
از جام بلند شدم . آمین فهمیده بود که اوضاع نرمال نیست و مرتب جیغ می کشید . کیانا
وقتی بی اهمیتی منو دید آمین رو بغل گرفت . دمه دستی ترین مانتوی روی آویزه جلوی در و شال رنگی رنگی کنارش رو برداشتم و به سمت بیرون دویدم .
کیانا خودش اماده بود و فقط همون مقنعه ش رو سرش کرده بود . از حیاط گذشتم و از در خونه بیرون زدم . درجا یه ماشین سیاه رنگ جلوم نگه داشت و کیانا و آمین روی صندلی جلو نشستن و منم روی صندلی عقب جا گرفتم …
تسلطی روی خودم نداشتم . اشکام می ریختن و کیانا هول آدرسه بیمارستانی که گرفته بود رو برای راننده خوند .
اگه اتفاقی افتاده باشه چی ؟ اگه کیهان … نه … نه … خدا نکنه ، زبونم لال … کیهان هیچیش نشده و این یه خوابه مسخره س که داره جونم رو ذره ذره می گیره …
اما راننده سمت آدرسی که کیانا داده بود نرفته بود . من اونقدری دل آشوبه داشتم و حالت تهوع گرفته بودم که حواسم نبود . کیانا گفت : آقا کجا داری میری ؟ …
راننده محل نداد که کیانا جیغ کشید : با توام لعنتی ، کجا می بری ما رو ؟ …
توی یه خیابون خلوت نگه داشت و من ترسیده پیاده شدم تا در سمت کیانا رو باز کنم .
دستم که به دستگیره نرسیده یکی از پشت موهام رو کشید و هولم داد .
به پشت زمین خوردم و کمرم تیر کشید . کیانا جیغ زد . در ماشین باز شد و همون مردی که من رو زمین انداخته بود بازوی کیانا رو کشید و بیرون آورد .
آمین از جیغ کبود شده بود . به زحمت کمی از زمین فاصله گرفتم که همون مرد با دست دیگه ش توی دهنم کوبید و شوری خون حالم رو بدتر کرد .
کیانا می خواست فرار کنه که راننده هم پیاده شد . من حتی نای بلند شدن نداشتم و کمی
خودم رو جلو کشیدم و پای همون مرد رو گرفتم تا کیانا آمین رو برداره و فرار کنه …. اما نشد ….
مرد با پای دیگه ش این بار توی صورتم کوبید . چشمام تار می دید . یکی شون کیانا رو گرفت و اون یکی آمین رو از بغلش چنگ زد …. انگاری قلب من رو چنگ زد و جیغ کشیدن آمین تو گوشم زنگ می خورد … کیانا رو هول دادن و کیانا کنارم زمین خورد .
هر دو با عجله سوار ماشین شدن و رفتن … صدای گریه ی کیانا از کنارم می اومد و من
هنوز همون کف آسفالت به شکم افتاده بودم و رفتن اون ماشین لعنتی و نگاه می کردم . نگاه می کردم و مونده بودم دلنگرون کیهان باشم یا آمینی که کبود شده بود !
از جا بلند شدم و لنگ لنگ سمت راهی می رفتم که ماشین رفته بود . اشکام سُر می
خوردن و من می رفتم . لباسای پاره و سر و صورت کبود … پای چشمه بالا اومده و مانتوی زهوار در رفته ی خاکی … لگنم درد می کرد و من هنوزم لنگ می زدم ….
نمیدونم چند قدم رفتم که دستای کیانا دورم حلقه شد و تقریبا منو تو بغلش کشید . می لرزیدم و حتی صدام در نمی اومد .
می لرزیدم و فقط اشکام می ریختن …. کیانا کمکم کرد و کنار خیابون روی جدول منو نشوند … خودش رفت و بعد از نمی دونم چند دقیقه با یه تاکسی زرد رنگ برگشت … کمکم کرد سوار شدم و من هنوز شوک زده بودم… خون گوشه ی لبم هنوز داشت رد باریکش رو طی می کرد و قطره قطره می ریخت ….
ماشین از خم سر کوچه گذشت …. حمیده با لباس خونه ی بلندش دمه در بود و کیهان عصبی عرض خیابون رو می رفت و می اومد …
امَین با تلفنش هی شماره می گرفت که با شنیدن موتور ماشین به سمت تاکسی برگشتن
…. راننده نگه داشت و کیهان چشماش رو ریز کرد . اول از همه منو نشونه رفت و کیانا تند پیاده شد ….
حمیده روی گونه ش کوبید : خاک تو سرم … خاک بر سرم ، چی شده ؟ ….
کیهان سالم بود … سُر و مُر و گنده ایستاده بود و من چقدر تا دمه مرگ رفتم از نگرانی از بابته کیهان و تصادفی که خبر دروغینش رو شنیده بودم … شماره شماره ی کیهان بود …
چه خبر بود ؟
کیانا ـ آذین تو ماشینه … خوب نیس….
کیهان پا تند کرد و سمت ماشین راه افتاد ، انگاری با دیدن کیانا شوکه نگاش می کرد و حالا که کیانا اسم منو آورده بود از شوک دراومده بود …
درو باز کرد و با دیدنم دستش رو روی سرش گذاشت : یا ابالفضل …
با دیدن کیهان همونطور که نشسته بودم با صدای بغضی که دله خودم رو کباب می کرد نالیدم : آمین …
رنگ از چهره ی کیهان پرید و تند بغل دستم رو نگاه کرد…. بعدش صندلی خالی که جای کیانا بود … بعد به راننده .. آخر سر نگام کرد : آمین کو ؟
چونه م لرزید … صاف ایستاد و سمت کیانایی که هنوز اشک می ریخت برگشت : آمین کو میگم …
وقتی اونم چیزی نگفت کیهان نعره زد : آمین کجاس لامصبا ؟
انگار به بغض کز کرده لای حنجره م تلنگر زد که به گریه افتادم . گریه ای که جیگر
می سوزوند و کیهان با چهره ی گرفته پای درختی که تنه ی قطوری داشت نشست و سرش رو به تنه ش تکیه داد .
راننده فهمیده بود اوضاع خیلی نا فرمه و بنده ی خدا بی حرف سر جاش نشسته بود .
امَین گوشی رو کنار گوشش گذاشت و صداشو شنیدم : الو سلام وقتتون بخیر ، می خواستم یه مورد آدم ربایی رو گزارش کنم ..
سرم گیج رفت و دیگه چیزی نفهمیدم …..
*
آیدا ـ ینی چشه ؟
صدای یه غریبه بود : چند وقته این حالت رو داره ؟
صدای کیهان دقیقا از بالای سرم می اومد : چی شده ؟ چشه مگه ؟ حمیده ـ آروم باش مامان جان …
آقا جون ـ چی شده آقای دکتر ؟ دکتر ـ شما همسرتون رو آزار می دین ؟ کیهان ـ چی میگی برای خودت ؟
دکتر کمی خشن تر جواب داد : میگم حیوون هم با زنه باردارش همچین کاری نمیکنه !
لای چشمم رو باز کردم و با چشمای بهت زده به دکتر نگاه کردم … یه دکتر میونسالی که اخمو به کیهان نگاه می کرد .
کیهانی که سر منه روی تخت دراز کشیده شده رو روی زانوش گذاشته بود و با بهت به دکتر خیره بود …. باردار ؟ ….
کیهان گفت : باردار ؟ چـ … از چی حرف میزنی ؟
دکتر ـ خانومت بار داره .. به لگن صدمه رسیده …. باید بره بیمارستان ….
کیهان سرش رو پایین انداخت برای دیدنم و وقتی چشمای بازم رو دید اخماش درهم شد :
حالت خوبه ؟
خوب ؟ من خوب نبودم . خواستم از جام بلند بشم که نتونستم و باز سرجام افتادم . گریه م گرفته بود . حالا چه خاکی تو سرم کنم ؟ اشکام از گوشه ی چشمام پایین می ریختن و آقا جون مختصر و مفید داشت برای دکتر توضیح می داد که دقیقا چه اتفاقی افتاده .
کیهان نگام می کرد . خم شد و پیشونیم رو بوسید … دل نگرونی بابت دزدیده شدنه آمین اجازه خوشحالی برای مادر شدنه دوباره م رو به من نمی داد … من باردارم ؟ ـ انقدر گریه نکن …
ـ آمین … کیهان ، آمینم رو بردن….
خودش کلافه بود . اونقدری داغون بودیم که یادم بره من حامله م … اونقدری اوضاع به
هم ریخته بود که کیهان نمی تونست ذوق زده بشه از اینکه داره بابا میشه … بابای بچه ای که از رگ و ریشه ی خودشه … من چطور نفهمیده بودم ؟ …
دکتر حدس زده بود چهار یا پنج ماهی می گذره از باردار بودنم … می شه وقتی که با هم توی ویلا بودیم و من داشتم ترک می کردم !
من حتی وقتی آمین رو باردار بودم . تا ماه پنجم نفهمیده بودم و عقب افتادن ماهیانه م رو به مریضی و عذاب هایی که از دست فرزاد می کشیدم ربط می دادم ! مثل حالا که عقب افتادنش رو به تغییر سیستم بدنم بابت ترک کردن مواد مخدری که مصرف می کردم ربط داده بودم !
تازه از اون به بعد مشکلات من شروع شده بود ! .. تهوع های گاه و بی گاه … خواب الودگی و سنگینی … منه احمق چاق شدنم رو به ترک کردنم ربط داده بودم !
بی اختیار دستم رو روی شکمم گذاشتم . داشت چی سر زندگیمون می اومد ؟ کیهان سرم
رو روی تخت گذاشته بود و بیرون رفته بود . بقیه دور تختم جمع بودن و هرکسی یه چیزی می گفت ..
امَین ـ مامورا دنبالشن …
حمیده ـ کار کدوم خدا نشناسیه ؟ آیدا ـ همون بی شرف ، مشخصه …
حمیده ـ گناه مردم رو نشور دختر … از کجا معلوم کاره اونه ؟ …
صدای ویبره ی تلفنم اومد بی جون دست بردم و برش داشتم . پیامش رو باز کردم .
نوشته بود ) اگه می خوایش ، بزن بیرون ( !
کیهان داخل اومد . از جام بلند شدم . ستون فقراتم تیر می کشید و زیاد مهم نبود . از جام بلند شدم و نزدیک بود که بیفتم . کیهان تند جلو اومد : چته ؟ کجا ؟
دستم رو کشیدم و به سمت در رفتم … این بار بازوم رو گرفت : با توام ، کدوم گوری میری ؟
ـ گفته بیام …من …. من باید برم …
کیهان ـ آذین … آذین گوش کن …
گوشم بدهکار نبود . کیهان عصبی وخشن گوشی رو از دستم گرفت و محکم روی زمین
پرتش کرد … هزار تیکه شد و من با چشمایی که مرتب پر و خالی میشد . روی زمین نشستم
. کمرم تیر کشید .
ـ آخ …
اما اهمیت ندادم . یه دستم رو به دیوار گرفتم و با دست دیگه م تیکه های گوشیم رو جمع می کردم . همه منو نگاه می کردن و بغض و ترحم توی نگاهشون موج می زد .
کیهان کلافه بالای سرم ایستاده بود که دیدم صفحه ی تاچ گوشیم از وسط ترک برداشته و
انگار که امیدم نا امید بشه روی زمین وا رفتم و با گریه گفتم : خودش گفته بیام … گفته اگه می خوایش بیا … من می خوامش ، دخترم رو می خوام …
کیهان روی زانوهاش دقیقا جلوم نشست : پلیس خبر کردم … کیانا با تارخ رفتن همونجا که بردنش … پیدا میشه آذین ….
ـ فرزاد برده … دیدی ؟ گفتم … من گفتم میبره دخترم رو و نمیاره برام … گفتم نمیذاره خوشبخت باشم …
کیهان جلو اومد و بغلم گرفت … اما آروم نشدم … بی تاب تر شدم … غروب با کیهان به بیمارستان تارخ رفتیم . چک آپ و آزمایش و کوفت و زهره مار با سِرُم !
روی تخت افتاده بودم از پنجره به آسمونی که تاریک بود نگاه می کردم . کیهان چشم
ازم برنمی داشت … آزمایشا و سونو گرافی گفته بودن که پنج ماه و خورده ای می گذره از باردار بودنم !
دوران بدی بود …. طفلی پسرم ! جنسیتش رو گفته بودن پسره … کیهان چشماش تار شده بود از اشک … خوشحال بود …
صدای قلبی که از مانیتور پخش می شد … کیهان دستم رو محکم تر بین دستاش گرفت
… خوشحال بودم ، اما دل نگرانی برای آمین اجازه ی جولان دادن برای خوشحالی از بابت پسرم رو نمی داد و من چقدر دلگیر بودم از حال و هوای این روزای زندگیم که بهترین خوشیم با بدبختیم همزمان شده بود .
کیهان خوشحال بود ، اما یه دفه انگار که چیزی یادش اومده باشه توهم رفت !
اونم دل نگران آمین بود . منتظر بودم کیهان حواسش پرت بشه و بزنم بیرون . …
دخترکم دو سالش بود و تازه شروع کرده بود به حرف زدن ! اونم از بابا …
فرزاد باهاش حرف نمیزد و این همه دیر به حرف زدن افتادنه آمین از بی کَسی بود …
دلم ریش شد . دخترم هیچوقت بچگی نکرد ! فرزاد دشمن زندگیمون شده بود ! بلای جونمون

کیهان کم حرف شده بود ، مثله من … با هم از بیمارستان به خونه رفتیم … دکتر گفت صدمه دیدم و باید مراقب خودم باشم . میگفت وقتی به زمین پرت شدم لگنم اسیب دیده ….
بی رمق جلوی آینه مانتوم رو درآوردم و انگار تازه که دقت می کردم می تونستم گردی شکمم رو ببینم ! من حتی به این همه چاق شدنم هم اهمیت نداده بودم …
قطره اشکم سُر خورد ! من هیچوقت نتونستم طعم خوشی رو بچشم … خبر نداشتم از دخترکم ….
دستم رو روی شکمم گذاشتم و از داخل آینه خودم و حاله بدم رو دید می زدم … در اتاق
باز شد ، اما من نگاهم رو برنگردوندم … کیهان دور زد و دقیقا پشت سرم ایستاد . دستاش از کنار پهلوهام رد شد و روی شکمم قفل شد .
چونه ش رو بالای سرم گذاشت که من خسته … تکَیده و تنها تکیه دادم … تکیه کردم به این کوهی که زندگیم رو تغییر داده بود … به مَردی که مَرد بود !
فرق می کرد با مَردای نامرده توی زندگیم … صدای قلبش که توی گوشم پیچید انگار بهم می گفت که من محکومم به نفش کشیدن و منتظر آمین موندن برای زندگی کردن با کیهانی که کنارم ایستاده و به حرمت ناراحتی من ذوق نمی کنه برای بچه ای که از رگ و ریشه ی خودشه !
بینیم رو بالا کشیدم که کمی محکم تر بغلم کرد … منو پسرم رو احاطه کرده بود …
احاطه کرده بود تا بگه حمایت میکنه و سایه ی امنیتش بالای سرمونه ! . بغض کرده میگم :
ـ پسرت اگه شبیه تو باشه … دلم می سوزه برای زنش !
سرش رو خم کرد و شقیقه م رو بوسید … زمزمه کرد : چرا خانومم ؟
اشکی که ریخت رو با پشت دستم پاک کردم و گفتم :
ـ واسه اینکه مثله من دسته کم روزی هزار باری ذوب میشه از عشق … تب میکنه از دیدنش … پسرت که به خودت بره … عروسم عاشق میشه ….
امیدوارانه میگه : آمینم شوهر کنه ، شوهرش به من بره … زن ذلیله ، عاشقه ، هوم ؟ بهم امید میده … اما من امیدوار نمیشم !
*
با چشمایی که از شدت اشک ورم کرده بود به قاب گِرد ساعت روی دیوار نگاه کردم .
شب از نیمه گذشته بود و کیهان برنگشته بود . دعوا کرده بودیم … گذاشته بود و رفته بود

دلم درد می کرد و منتظر بودم تا کیهان بیاد و بیشتر عصبی بودم از دری که قفل کرده
بود تا بیرون نرم … سه هفته ای می شد که حبس بودم توی این خونه ای که اگه بیرون می رفتم آمینم رو بهم می دادن …
سه هفته از بردن و دزدیدن آمین می گذشت و سه هفته بود که من و کیهان زندگی نکرده بودیم …
ساعت از یک نیمه شب گذشته بود که کلید توی قفل چرخید و کیهان داخل اومد . در رو
بست که با گریه نگاش کردم . کلافه تر از قبل دستی لابه لای موهاش کشید و خواست به اتاقش بره … با التماس نالیدم : کیهان …
پوفی کشید و صبر کرد ، به سمتم برگشت : جان ؟ چی می خوای از من خانومم ؟
کدورت رو کنار گذاشته بود و می خواست سعی کنه تا درکم کنه … عصبی بود و می خواست به روی خودش نیاره که عصبیه …
با هق هق گفتم : بذار برم … پلیس گفت طعمه بذاری منو تا پیداش کنن ، نگفت ؟
کیهان داد زد و کبود شد از عصبانیت : غلط کرد گفت ، د آخه بیجا کرد گفت … بذارم بری پیشه اون بی ناموس ؟ … تو منو چی فرض کردی ؟
از جا بلند شدم و با دستام یکی از دستاش رو گرفتم و زار زدم : تو رو خدا کیهان ، التماست می کنم … آمینم رو برده … باید برم ، بذار برم …
کلافه نفس عمیقی کشید و دست دیگه ش رو خواست بذاره کنار صورتم که جیغ زدم :
ولم کن ، دست از سرم بردار …. ول کن منو.. .
اونقدر جیغ زدم که هم رنگم سرخ شده بود و حنجره م تیر کشید ، هم زیر دلم تیر کشید و دستم رو روی شکمم گذاشتم : آخ … آی …
از درد نای تکون خوردن نداشتم و نزدیک بود زمین بخورم که کیهان تند یه دستش رو زیر زانوهام و دست دیگه ش رو زیر گردنم گذاشت و بلندم کرد : آذین … آذین … یا خدا
….
تند از در خونه بیرون زد و دقیقه ی نود مانتوی آویزون شده رو کشید و همینطور که
منو می برد زیر لب بد و بیراه می گفت : حقشه تا می خوره اونقدر بزنمت صدا سگ بدی آذین … آذین با توام …
ـ دَ … درد می کنه ….
ـ هیچی نیست دورت بگردم ، چیزی نیست خانومم …
خودش نمی دونست باید دعوام کنه یا باید مراعاتم رو بکنه … اما واقعا حقم بود اونقدر بزنتم که زیر دست و پاش جون بدم …
روی صندلی عقب منو دراز کِش کرد و خودش پشت فرمون نشست…. سَر و تهَ زندگی منو انگار با بدبختی رقم زدن! دلم برای کیهانم می سوخت ، که شده بود پاسوزه مشکلای ریز و درشته منو دخترم …
روی ترمز که زد پیاده شد و منو هم پیاده کرد .
با عجله از راهرو گذشت و یکی از پرستارا یه اتاق نشونش داد . منو روی تخت گذاشت
… تارخ داخل اومد : چه خبره اینجا ؟
کیهان داد زد : خبر ؟ خبر می خوای ؟ جز بدبختی من خبری هم هست مگه ؟ تارخ ـ یواش کیهان ، بیمارستانه ها….
کیهان عصبی از اتاق بیرون رفت که تارخ سمته من برگشت : تو چته ؟ ها ؟ بینیم رو بالا کشیدم : نمی ذاره برم ، پلیسا گفتن حواسشون هست …
تارخ ـ عینه این می مونه به یکی بگی عزیز کرده ت رو بذار دهنه شیر من حواسم هست
، چی می گی تو برا خودت ؟
ـ شما ها چی میگین ؟ بچمه ، دخترمه ، فرزاد آدم نیست ، فرزاد از بین می بَره دختره منو…
نالیدم ـ واقعا غیر قابل فهمه ؟
تارخ عصبی شد و کمی صدا بلند کرد : تو چی ؟ نمی فهمی داره آب میشه ؟ نمی فهمی
دل نگرانه آمینه و ذوق مرگه بچه ایه که سه ماه دیگه دنیا میاد ؟ فک کردی اون الان خوش خوشانشه ؟
ـ جیگرم کباب میشه میبینمش که درگیره من شده !
تارخ ـ اون درگیر دلش شده ، اگه یه ذره خودش رو بیشتر از تو دوست داشت می رفت !
فقط یه ذره.. .
در اتاق باز شد و این بار آیدا و کیمیا اومدن ….
آیدا ـ حالت خوبه ؟
تارخ ـ خانوم نه خودش خوبه ، نه گذاشته کیهان خوب باشه …
کیمیا پرخاش کرد : شما نمی فهمین ، بچه ش دسته یه عوضی گیر افتاده …. واقعا شما عقلتون رو از دست دادین … تارخ فک کن پرنیا اینا رو کسی ببره ….
درگیر بودن ، نمی خواستم گوش بدم … دل نگرونه کیهان بودم . نگران سمت تارخ برگشتم : کیهان کو ؟ کجا رفت ؟
تارخ بی حوصله جواب داد : چه می دونم ، خواهرش داره مغزم رو می خوره بعد من حواسم به شوهره تو هم باشه ؟
کیمیا اخم کرد : تارخ داری شورش رو درمیاری..
بغضم رو قورت دادم و بی جون پایین اومدم ایدا حواسش به اون دو تا بود .
آیدا ـ بسه دیگه ، چتونه شما دو تا ؟
تارخ ـ انگار من دزدیدم … من میگم کیهان خودش داره عذاب می کشه ، آذین یه کم مراعات کنه…
کیمیا ـ برو بابا ، مراعاته چی ؟ والا من بودم سکته می کردم ..
تارخ ـ درست حرف بزن کیـ ..
از اتاق بیرون زدم . انگار دزدیده شدن آمین روی زندگی همه ی ما تاثیر گذاشته بود .
لنگ لنگ و آروم می رفتم تا کیهان رو پیدا کنم .
روبه روی ایستگاه پرستاری ایستادم و رو به پرستاری که خستگی از سر و صورتش می بارید گفتم : میشه یه زنگ بزنم ؟ ـ آره ، بردار …
گوشی رو برداشتم و شماره ی کیهان رو گرفتم دو مین بوق برداشت : بله …
ـ کیهان ….
ـ جان عزیزم ؟ چی شده ؟ وایسا بیام …
ـ کجایی ؟
ـ اومدم از تو ماشین کیف پولم رو بیارم .
ـ میام الان …
اجازه ندادم حرف بزنه و به سمت بیرون رفتم . دلم برگشتن توی اتاق رو نمی خواست .
زندگی کیمیا و تارخم داشت دست خوش اتفاقایی که دور و برَ من می افتاد ، تغییر می کرد .
دلم اینو نمی خواست . از در بیمارستان بیرون زدم . دیدمش که کنار ماشین ایستاده .
باید معذرت می خواستم . باید می گفتم که درکم کنه …. قدم اول رو به جلو برداشتم . به
ماشین تکیه داده بود و با لبخند نگاهم می کرد . باید از خیابون می گذشتم . قدم دوم رو که برداشتم صدای ترمز شدید یه ماشین اومد . همون یه قدمی که جلو بردم رو عقب برداشتم .
ماشین دقیقا جلوم ترمز زده بود و تا به خودم بیام در عقب باز شد و یکی بازوم رو کشید داخل … کیهان تکیه ش رو گرفت و با سرعت به سمتم اومد . توی ماشین نشستم که دیگه نفهمیدم سر کیهان چی اومد و گوشم رو صدای گاز ماشین پرکرد . جیغ زدم .
ـ ولم کن کثافت … ولم کن لعنتی … کمک … کـ ..
تو دهنم کوبید و بعد دستش رو روی دهنم گذاشت …. دست و پا می زدم که نفر جلویی
که روی صندلی شاگرد نشسته بود از بین صندلی ها رد شد اومد عقب با کف پا تخت سینه ش زدم …
ـ آخ … بی پدر و بگیرش …
کنارم نشست و موهام رو کشید و اونقدر پایین برد که سرم به کف ماشین خورد . این طوری که مابقی تنم روی پاهای اونی بود که منو کشیده بود داخل …
دستام رو از پشت رد کرد و مشغول بستنش شد … حالت تهوع داشتم و زیر دلم بدتر از قبل درد گرفته بود . یکی دیگه هم مشغول بستن پاهام شد …
اونقدر یهویی و تند این اتفاقا افتاده بودن که شاید کمتر از پنج دقیقه طول کشید … نمی
دونم چقدر ماشین به راهش ادامه داد یا نمی دونم اصلا کجا داشت می رفت . نگران بودم و ترسیده ….
برآمدگیه شکمم اذیتم می کرد ، پسرم تقریبا شیش ماهه بود و زیاد کوچیک نبود که نشه
حسش کرد … نگرانش بودم … مادر بودن بد بود … خیلی بد بود وقتی دلنگرانیت به جای دزدیده شدن خودت و دست و پای بسته ت باشه ، بیشتر دلنگرونه بچه ای !
ماشین که ترمز کرد رو به جلو افتادم که یکیشون یکی از درای کناری رو باز کرد پیاده شد . خم شد و منو بیرون کشید . هنوز سر پا نشده بودم که منو روی دوشش انداخت .
ـ ممممم …. اومممم ….
صدامم بالا نمی اومد . تکونخوردنمم زیاد دردی رو دوا نمی کرد . کمی اطراف رو از
دید گذروندم . حیاط یه ویلای خشک شده . حیاطی که انگار خشک شده بود و گلدون شکسته و نردبونه افتاده پای دیوارش نشون میداد مخروبه بوده . داخل ساختمون تک طبقه شدن و من صدای نق زدن آمین رو شنیدم و سکوت کردم . سکوت کردم ونگام رو دور و بر چرخوندم

سر شونه ی مرد به شکمم فشار می آورد و من درد یادم رفته بود . دنبال صدای آمین بودم … صداش بود ، ولی خودش نبود …
وارد یه اتاق شدن و صدای مرد رو شنیدم : آوردیمش آقا …
ـ آروم بذارش زمین …
صدای فرزاد ته دلم رو خالی کرد . مرد وحشی که تا اون موقع بی رحم رفتار می کرد
حالا با ملایمت منی رو که توی شوک صدای فرزاد فرو رفته بودم پایین آورد و روی زمین گذاشت …
هر دو از در بیرون رفتن و فرزاد به دنبالشون در روپشت سرشون بست یه اتاق حدودا دوازده متری که یه مبل دو نفره فقط داخلش رو پر کرده بود و یه خورده روزنامه که کفِ خالیه مزائیکی رو پوشونده بودن . همین…
تموم مدت با دست و پای بسته و دهنی که بسته بود با نگاهم تعقیبش می کردم که آخرش مثل همیشه خونسرد به سمتم برگشت :
ـ ببین کی اینجاست !
جلو اومد و دقیقا یه قدمیم ایستاد : ببین شیر ماده ی اون روز که گفت هیچ غلطی نمی تونم بکنم امروز چه موش کوچولویی شده ….
دستش رو به قصد نوازش گونه م جلو آورد که ناخود آگاه عقب رفتم … چون پاهام بسته
بود به پشت رفتم تا روی زمین بخورم … اما فرزاد دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو تو بغلش کشید …
لبخند کجی زد : آخ که من تبَ می کنم برای دست و پا زدنت …
اشکم که ریخت لبخندش عمیق تر شد . جلو اومد و سرش رو نزدیک گردنم کشید و بو کشید …
ـ زنه اون بی صفت رو اگه جیغش رو دربیاری ، چه می چسبه !
چندشم شد و لرزیدم … صدای گریه ی آمین رو می شنیدم . فرزاد یه دستش دور کمرم
بود و بین زمین و آسمون نگهم داشته بود . یه دستش رو بالا آورد و دهنم رو باز کرد … از ترس حتی نمی تونستم حرف بزنم … با چشمای ترسیده نگاش می کردم …
ـ آمین … آمینمه فرزاد … داره گریه می کنه ..
زل زد به لبام و چشماش رو ریز کرد : زیادی ، زیادی ای برای اون نسناس !
انگار حرف من رو نفهمیده بود … دستش رو از دور کمرم برداشت و بازوم رو گرفت ، دست دیگه ش رو پشت گردنم نگهداشت و به جون لبام افتاد … خشن و وحشی … گاز می گرفت و من شوری خون رو حس می کردم … پاهام بی جون شد و می خواستم روی زمین بشینم که با دست دیگه ش بازوی دیگه م رو نگه داشت و سرپا گذاشت …
با دیدنم عصبی خندید : جوووون … حالا حالاها مونده صدات رو دربیارم …
فقط کیهان تو ذهنم پررنگ بود … کیهان اگه منو اینطور میدید ، اگه میدید فرزاد به قصد
تجاوز داره پیش میره ، کیهان چی میشد ؟ نگران شدم … اشکام بند نمی اومد …. اما زبونم بند اومده بود … ترسیده بودم و ترس باعث شده بود حرکت پسرم رو حس کنم که یه گوشه کِز کرده … تیر کشیدن زیر شکمم دائمی شده بود و من سرپا موندنم داشت از پا درم می آورد
…. صدای آمین تموم دلهره هام رو بیشتر میکرد … دلنگرونش بودم ..
خم شد و یه دستش رو زیر زانوهام و دست دیگه ش رو پشت شونه هام گذاشت و بلندم کرد . دست و پاهام هنوز بسته بود و فقط التماس وار گفتم : فرزاد … فرزاد تو رو خدا …
فقط بهونه ی مسخره کردن و خندیدن به دستش می دادم . انگاری دنیا براش تموم شده بود و تنها هدفش صدمه زدن به کیهان بود .
منو روی مبل گذاشت . از ترس دونه های عرق روی پیشونیم نشسته بود و نفس هام
طولانی شده بود . منو جوری روی مبل گذاشته بود که دراز کش بودم و دسته ی مبل زیر سرم بود . لرزیدن بدنم بیشتر شده بود .
درحالی که کنار مبل ایستاده بود ، کف دستاش رو به زانوهاش زد ، خم شد . با ذوق گفت
: آخی ، چرا می لرزی خانومم ؟ مگه اولین باره که نزدیکت میشم ؟!
خودش به جمله ی مزخرفش که چهار ستون بدنم رو لرزوند قهقهه زد . قهقهه ای که با
صدای گریه ی آمین که نمی دونم از کدوم اتاق کوفتیه این ساختمون بود یکی شده بود و بدتر دلم رو آشوب می کرد . حس می کردم آخرای زندگیه هر سه تامونه !
آخره زندگیه سگی که داشتم . چیزی که نگرانم می کرد این بود که چطور بمیرم ؟ اینکه چطور بمیرم تا مایه ی سر افکندگیه کیهان نباشم !
دستش رو جلو آورد و دونه به دونه ی دکمه های مانتویی که دقیقه ی نود وقتی می رفتیم
بیمارستان کیهان تنم کرده بود رو باز می کرد و همزمان بوسه می زد . روی چشمام رو ، روی پیشونیم ، روی لبام … تونیک حریر سفید رنگی که تو خونه پوشیده بودم زیر بود و وقتی به آخرین دکمه رسید انگار که کف دستش برآمدگیه گِرد شکمم رو حس کرد که مکث کرد …
سرش رو بلند کرد و ازم فاصله گرفت . نگاش رفت سمت شکمم … رفته رفته اخماش
درهَم تر می شد و آخرشم تند از کنارم بلند شد ، وسط اتاق ایستاد التماس کردم : فرزاد تو رو خدا ولم کن … هرچی تو بگی … هرکار بگی میکنم … فقط آمین رو بگو ببرن … بگو ببرن پیش کیهان ….
ـ تـ…. تو حامله ای ؟؟!؟!؟!
صدای گریه ی بلندم اتاق رو برداشت … تند جلو اومد و با پشت دست روی گونه م کوبید
: تو حامله ای ازش کثافت ؟؟؟…
مشت دوم رو همونجا کوبید و بلند تر داد زد : تو حامله ای ازش حرومزاده ؟ …
نفسم یه لحظه برید … من مردن اینطوری ترجیح می دادم تا شکستنه کمره کیهان رو !
یقه م رو گرفت و بلندم کرد . روی مبل نشوند . سرم گیج می رفت و با چشم دیدم که مبل خونی شده … خونریزی کرده بودم ؟!؟!؟! پسرم چی ؟ … جیغه آمین …. دخترم ….
حس می کردم دارم میمیرم … از روی حرص یقه ی لباسم رو جِر داد … دیگه نایی
نداشتم حرف بزنم … چشمام تار می شد و صاف می شد … دستم هنوز بسته بود . چرا نمی مُردمَ دیگه ؟؟؟ …
صدای آژیر ماشین پلیس اومد …. فرزاد کمی مکث کرد و بعد انگار یادش اومد توی چه موقعیتیه … خم شد و منو روی شونه ش انداخت و تند از اتاق بیرون رفت …
از زور درد مرگ رو به چشمام دیدم … از پله ها بالا رفت و یه در باز کرد . دری که به پشت بوم می رسید . منو لبه ی دیوار برد . پایین آورد .
پشت سرم ایستاده بود و بازوهام رو گرفته بود . دادزد : میندازمش به خدا …
صدای یکی از توی حیاط می اومد : خودتو تسلیم کن … نمی تونی فرار کنی … خونه محاصره س …
خجالت می کشیدم از لباسی که پاره بود و تقریبا برهنه بودم … کیهان رو دیدم که بهت زده و رنگ پریده نگاهم می کرد .
آخرشم طاقت نیاورد و دوید . فرزاد هیستریک خندید : مجنون داره میاد … آره بیا …
جفتتون رو با هم می کشم !
در پشت بوم به ضرب باز شد و فرزاد تند عقب برگشت و منم با خودش برگردوند .بازم منو جلوی خودش نگه داشته بود .
. کیهان خودشو داخل انداخت . پشت سرش یه مامور دیگه داخل شد … کیهان با دیدنم رنگش رفته رفته کبود شد و توی این سپیده دمی که تقریبا ساعت ۵ یا ۶ صبح بود مشخص بود … من حتی از فاصله ی نه چندان نزدیک هم رگ های برجسته ش رو می دیدم …
فرزاد ـ چیه کیهان ؟ لال مونی گرفتی ؟ گفتم بهت نمی ذارم آب خوش از گلوت پایین بره

ماموری که اومده بود سر اسلحه رو سمت فرزاد گرفت : ولش کن …
فرزاد قدمی عقب رفت . اونقدری فاصله مون کم بود که قدم بعدی هر دو پایین پرت می
شدیم … پاش روکه بلند کرد تا قدم بعدی رو بره … کیهان مثل تیری که از کمانی رها شده جنبید … مامور داد زد : بزنش …
بعد صدای شلیکی که فضا روپر کرد . از پشت شلیک شده بود و کیهان رسید … دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو تو بغلش کشید … دستای فرزاد از بازوهام جدا شد و من انگار جون گرفتم وقتی تنم تنَِ کیهان رو لمس کرد و وقتی دستای کیهان دورم حلقه شد .
بی جون توی بغلش افتادم و کیهان منو روی زمین گذاشت و کت خودش رو تند درآورد و روم کشید . دستام رو باز کرد و پاهام رو .. نگاش که به لکه های خون خشک شده ی روی پام خورد رنگ پریده تر و ترسیده تر نگام کرد .
سرم تو بغلش بود که لب زدم : آمین ….
نفهمیدم چی شد.. . حس می کردم مُردم … نگرانی برای آمین … برای کیهان … برای پسرم انگاری بعد از مرگ هم نمی خواست دست از سرم برداره … اما …
سر و صدای برخورد قاشق می اومد . قاشق ؟ یه چیز فلزی … سعی کردم چشمام رو باز
کنم … اما فقط یکیشون باز شد . باز شد و جلو چشمم سقف رو دیدم . یه سقف سفیدی که می دونستم برای بیمارستانه …
تموم تنََم درد می کرد . سرم رو کج کردم و به کنارم نگاهی انداختم . سیمین بود ؟ باز چشم بستم و باز کردم … با دیدنش خوشحال شدم … اما دلم می خواست بدونم آمینم کجاس ؟
… پسرم چی ؟ کیهان …
درحال خالی کردن پیش دستی توی دستش داخل سطل زباله ی گوشه اتاق بود که وقتی خالیش کرد به عقب برگشت و با دیدن چشمای بازم لبخند زد : بالاخره بیدار شدی مامان جان
؟
ـ آ… آمین ….
با خنده جلو اومد : اون دختر وروره جادوت یاد گرفته بگه بابا ، تا شب اونقدر میگه تا مغزت بپوکه … به خودت رفته ، دیر به حرف زدن افتاده ولی تا دلت بخواد پر چونه س …
ـ کیهـ …
ـ بیچاره تازه نیم ساعته رفته … وقتشه پا شی سر و سامون بدی به زندگیه بی در و پیکرت …
دستم رو سخت بلند کردم و روی شکمم گذاشتم … یه شکم صافی که اثری از برآمدگی
نداشت و ته دلم خالی شد . حسه شرمندگی ای که از بابت کیهان داشتم ، داشت بیچاره م میکرد که سیمین با خنده روی صندلی کنار تخت نشست و گفت:
ـ گل پسرتم ، عینه کیهان که تخس هست ولی برا تو نیشش بازه ها … تخسه ولی برای کیهان و من نیشش بازه !
ناباور نگاش کردم . زبونم سنگین بود و بیحال بودم برای حرف زدن . سیمین فهمیده بود
و با خنده خم شد و دستم رو بین دستاش گرفت و گفت : دیگه تموم شد مامان جان ، همه چیز تموم شد …
ـ فرزاد …
ـ خدا لعنتش کنه که شرش بالاخره کم شد . تا همین دو هفته ی پیش تو کما بود و آخرشم به درک واصل شد شکره خدا …
دو هفته ؟ مگه من چقدر بیهوشم ؟ … اصلا پسره من تازه ۶ ماهش بود و به دنیا اومده
بود ؟ سیمین متوجه شد خیلی سوال دارم و خیلی حرف دارم برای زدن که گفت : بذار خوب شی ، هر سوالی داشتی جواب می دیم …
ضربه ای به در خورد و آخرش باز شد. تارخ از لای در سرک کشید و با دیدنم لبخند
کل چهره ش رو پوشوند : به به مادمازل به هوش اومدن … دختر ، تو خسته نشدی این همه ملت رو مشنگه خودت کردی ؟
سعی کردم لبخند بزنم که تند گفت : کمی مراعات کن … استخون گونه ت ترک برداشته بود …
ـ خـ .. خوبم …
ـ بایدم خوب باشی .. والا به خدا پا شو از سرجات شر اون شوهره الدنگت با اون دخترت رو از سر ما کم کن که مغز ما رو خوردن …
جلو اومد و پرونده ی پزشکیم رو از دسته ی تخت برداشت و همزمان با چک کردنش حرف می زد:
ـ اون بی پدر تیر خورد همون موقع اوردنش بیمارستان … به خاطر افتادن از بالا پشت بومم ضربه مغزی شده بود . دو هفته ی پیش از دنیا رفت . آقا کوچولوتم سر بزنگاه نجاتش دادن چون در حال سقط بودی و خونریزی کرده بودی . اونم با سزارین به دنیا اومد و پسرت شیش ماهه دنیا اومده . دخترتم تا الان پیشه مامان حمیده و کیمیا و آیدا بوده و اینم بگم که خیلی ورپریده س و فقط باباش تحملش می کنه ! دیگه مونده بود خوده ور وره جادوت به
هوش بیای که به هوش اومدی … جمع کنین بساطتون رو که زندگیه همه مون یادمون رفته چسبیدیم به شما ها !
تارخ اونقدر گفت و گفت تا اینکه پیجش کردن و مجبور شد بره … رفت و من هنوز گیج خبر های پشت سر همی بود که شنیده بودم .
دو ساعت دیگه وقت ملاقات شد . اتاقم پر شده بود . همه بودن به جز کیهان و آمین …
همه یعنی آیدین … یعنی حتی بابامی که گوشه ایستاده بود و یه کلمه هم رد و بدل نکردیم …
یعنی حمیده ای که کمتر از سیمین نبود برای رسیدگی از من … چشمم به در بود و گاهی بی حواس به جمله هاشون لبخند می زدم تا اینکه در باز شد و کیهانه آمین به بغل رو دیدم .
آمینی که تپل تر شده بود و کیهانی که کمی لاغر شده بود …
با دیدنشون انگار دنیا بهم لبخند زده بود که شوری اشکام رو وقتی حس کردم که لبم به خنده باز شده بود . صدای هق هقم بلند بود و با خنده ی روی لبم تضاد داشت …
شاید انتهای ذوق زده شدن همین باشه … همین که من از خوشی به تنگ بیام و اشکم در بیاد . کیهان که رسید بی خجالت … بی ترس … بی شرم دستام رو باز کردم تا بغلم کنه … تا حسش کنم … تا بفهمم این بغل دیگه تا انتهای عمرم کنارمه ….
کیهان دست آزادش رو پشت گردنم گذاشت و سرم رو روی سینه ش گذاشت … خم شد و
بوسه های ریز ریز روی موهام می کاشت … من خجالت نکشیدم از آقا جونی که دستاش رو رو به آسمون بلند کرد و شکر گفت . یا حمیده ای که با چشمای اشکی نگاهمون می کرد .
یا آیدینی که از بدو ورود خجالت بود که توی چشماش موج میزد و سیمینی که جعبه ی
شیرینی به دست وقت تعارف به ملاقات کننده ها با دست آزادش اشک روی گونه ش رو پاک می کرد و امَینی که احساساتی شده بود و حلقه ی دستش دور کمر آیدا رو تنگ تر کرد!
همه شاهد این خوشبختی بودن و من لذت بردم … بعدها فهمیدم مژده همراه آریا از کشور
خارج شدن … فهمیدم لاله همراه خانواده ش به دبی رفتن … سپهر با همکارش ازدواج کرده
….
*

) هفت سال بعد (
ـ مامان … مامان …. مامان …
ـ وااااای ، چه خبره ؟ چیه مامان ؟ چی شده ؟
ـ مامان ببین آمین رو نمیاد برنامه ی فردا رو برام بذاره …
پوفی از سر کلافگی کشیدم و در یخچال رو بستم . همزمان صدا بلند کردم : آمین …
آمین کوشی ؟ آبتین چی میگه ؟
جواب نداد . به ساعت نگاه کردم لبخند زدم . ده دقیقه ی دیگه کیهان می رسید … صدای آیدا رو با اون شکمه فوقه گرد شده ای که کمتر از یه ماه دیگه قرار بود فارغ بشه رو شنیدم :
به گمونم اون ورپریده آخرش بابایی شد …
کیمیا خورشت قیمه رو که بوش فضا رو پر کرد هم می زد و با عشق گفت : دخترای من مامانی هستن ، خوش به حالم …
کیانا سینی که پر بود از استکانای خالی رو به آشپزخونه آورد و وقتی روی کابینت
گذاشت درحالی که حلقه ی نامزدش رو توی دستش مرتب می کرد گفت : باز این دخترت مونده چشم به راهه کیهان ؟
پشت بندش مامان حمیده داخل اومد و گفت : مَردا گشنه شدن ، نمی خواین سفره بندازین
؟ …
ـ بندازیم خب …
صدای آمین از بیرون اومد : بابام نیومده هنوز …
از آشپزخونه بیرون اومدم و دیدم کنار آقا جون روی مبل دو نفره ای که سمت در خونه بود نشسته و جلوش دست به کمر ایستادم : تو خجالت نمیکشی صدات می کنم جواب نمیدی
؟
آقاجون با خنده دستش رو دور شونه های آمین حلقه کرد : دخترم حواسش نبود …
ـ آره جونه عمه ش . شما ها لوسش کردین دیگه …
کیانا ـ به عمه های بدبختش چیکار داری تو ؟
صدای چرخیدن قفل که توی کلید اومد آمین تند بلند شد و سمت در رفت . آبتینم از بچگی از آمین یاد گرفته بود و در اتاقش رو باز کرد و تند سمت در رفت … خودم چی ؟ … من ندویدم … من فقط پرواز کردم تا از شوهرم و مَرد این خونه استقبال کنم …
هر دو شون جلوی من ایستادن و من یه دستم رو شونه ی آمین بود و دست دیگه م روی شونه ی آبتین که در باز شد و کیهان داخل اومد . با دیدنمون لبخند پهنی زد و گفت : ملکه خانوم با شاهزاده وپرنسسه منو نگا …
آمین و آبتین از ته دل غش غش خندیدن و کیهان روی زانو نشست و هر دو خودشون روبغلش انداختن و کیهان پر عشق هر دو شون رو بوسید که آبتین تند گفت : بابا آمین رو نگاه
…. نمیاد برنامه بذاره!
کیهان ـ بچه پررو ، تو دیگه مَردی شدی برا خودت ، نبینم پرنسسه بابا رو اذیت کنی …
آبتین با لب و لوچه ی آویزون شده از اونا فاصله گرفت و گفت : اصلا مامانم برام برنامه می ذاره …
ملتمس نگام کرد که گفتم : خودم برای پسرم برنامه می ذارم …
آبتین با خنده از کنارم رد شد و به پذیرایی رفت . کیهان سرپا شد و من جلو رفتم . دستام
رو دور کمرش حلقه زدم . نرم روی سینه ش رو بوسیدم که بالای سرم رو بوسید : خسته نباشی خانومم …
ازش فاصله گرفتم و با عشق گفتم : توام خسته نباشی عزیز دلم .
رو به آمین گفتم : تو نمی خوای بری کنار ، بابات حداقل بیاد تو ؟
آمین با ذوق دست کیهان که تو دستش بود رو بوسید و تند به پذیرایی رفت و بلند گفت :
بابام اومد … بابام اومد …
به کیهان نگاه کردم که سر تاپام رو با لذت زیر نظر گرفته بود و گفت : چه خوردنی شدی تو عشقم !
لبم رو گاز گرفتم : زشته الان یکی می شنوه …
با لودگی جلو اومد و چونه ش رو روی شونه م گذاشت و گفت : گاز نگیر اون لعنتی رو
…گاز نگیر که بی حس شدم …
سرخ شده از خجالت ……. مشتی به سینه ش زدم : خاک به سرم ، زشته …
صاف ایستاد و با چشمای ریز شده خم شد و بیخ گوشم گفت : یه کیفی می ده سه نفری میاین استقبالم ، تو فکره چهارمی ام !
چشمام گشاد شد و گفتم :
ـ بیا برو … بیا برو تو که مغزت از خستگی داره میگه که تو حرف الکی بزنی ….
با لذت خندید و گفت : امشب خستگیش در میره … من نمی فهمم اینا خونه زندگی ندارن همه ش اینجان ؟
با دست روی گونه م کوبیدم که شیطون چشمکی زد و از کنارم رد شد … با لبخند رفتنش رو نگاه کردم . به اینکه مردونه به همه سلام داد و خوش اومد گفت . خیلی جنتلمن و تخس
روی مبل نشست و کی باورش می شد که تا نیم ساعت پیش همین آدم زیاد از حد جدی تا چه حد شوخ و بی پروا بوده ؟!؟!!
تابستون بود و توی تاریکی هوا صدای اذان پیچید لابه لای در و دیوار خونه و گوشه من
… اذان پیچید و من گفتم : خدایا شکر بابت عظمت و بزرگیت … بابت این خوشی … بابت این همه امنیت و دلی که شاد کردی … بابته کیهانی که به من دادیش !

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن