رمان دلبر کوچک پارت۹

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

با سرعت زیاد به سمت عمارت می روندم و اعصابم خیلی خرد بود یک ربع بعد رسیدم عمارت و ماشین و توی پارکینگ پارک کردم و رفتم داخل خونه که با دیدن دوباره اسلان کنار شیدا عصبانیتم دو چندان شد:

+ شیدا بیا اتاق.

شیدا که انگار بدجور هول کرده بود با تته پته چشمی گفت و به دنبالم وارد اتاق شد:

– کجا رفتی یهو امیرم؟
+ یه حرفو باید چند بار تکرار کنم؟؟؟ چرا سرخود شدی؟

– تو چرا انقدر عصبی شدی؟ چپ راست میری بهم گیر میدی. بعد این همه سال زندگی بهم شک داری امیر؟

+ نخیر اما اسلان….

– خودم میدونم دارم چیکار میکنم امیر لطفا اعصبات از جای دیگه خورده سر من خالی نکنن.

از اتاق بیرون رفت و در بست، به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم و چشمامو بستم و طولی نکشید که خوابیدم.

#نازگل.

از پنجره به بیرون خیره بودم که بی بی گفت:

– همیشه کنار اون پنجره میشستم و منتظر میموندم تا سیاوش بیاد و برم استقبالش.

+ چطوری این همه سال و تنهایی تحمل کردید.

– با عشق به سیاوش.

+ من چطوری تحمل کنم؟

بی بی حرفی نزد و فقط نگاهم کرد:

+ نمیخوام عاشق دل کشتم باشه،نمیخوام مانع زندگی زناشویی اون و زنش بشم، نمیخوام همش بهم توجه کنه.
من فقط میخوام با من مثل آدم رفتار کنه نه حیون.
بی بی فقط دوست دارم بدونم باید چیکار کنم تا این تنفرش از من کمتر بشه. مطمئنم من اگه بمیرمم امیر ارسلان ناراحت نمیشه.

– همه چیو زمان درست میکنه نازگل جان،بهش زمان بده با خودش کنار بیاد.

سری تکون دادم و به بیرون خیره شدم.

#امیرارسلان.

– امیرم؟ امیرجان؟

آروم چشمام باز کردم که شیدا گفت:

– بلندشو عزیزم خیلی وقته خوابیدی.

از روی تخت بلند شدم و نگاهی به شیدا کردم که آرایش زننده ای داشت:

+ یکم بیشتر میمالیدی به خودت.

– وا امیر.

چشم غره ای بهش دادم و از اتاق بیرون رفتم طوبا خانوم اومد سمتم و گفت:

— امیرجان؟

+ جانم؟

— سالار رفت مادر؟

+ خبر ندارم والا درگیر نازگل بودم.

— نازگل بهتره؟

+ آره چند روز دیگه میارمش عمارت،فقط حواستون باشه سوتی ندید.

— چشم.

سر تکون دادم و به سمت سالن پذیرایی رفتم و احوال پرسی کوتاهی کردم و روی مبل نشستم که اسلان گفت:

— داداش ساعت خواب.

لبخند ساختگی زدم و جوابی ندادم.

)عمو( – دو هفته دیگه چهلم سامیاره میخواید مراسم بگیرید؟

)پدر( — نه میخوام پولشو بدم یه مرکز خیریه.

+ اما بابا سامی…

— اتفاقا عمو جون این خیلی تصمیم خوبیه الکی برای چی تو شکم مردم غذا بریزید به جاش به چندتا نیازمند کمک میکنید.

)پدر( — آره پسرم نظر منم همینه.

+ مرسی از اینکه به نظر منم گوش دادید.

شیدا با خنده وارد سالن شد و گفت:

– همه که مثل من به همه توجه نمیکنن.

+ آره دیگه برعکس شده بجا اینکه حواست پیش من باشه پیش اطرافیان منه.

اسلان رفت حرفی بزنه که با یه ببخشید از جمعشون فاصله گرفتم، صدای کفش های تختی تختی شیدا که داشت پشت سرم می اومد رو مخم بود.
از خونه بیرون اومدم و به سمت پشتی عمارت رفتم که شیدا با جیغ گفت:

– امیر وایسا پام شیکست.

قدمام آروم تر کردم تا اینکه بهم رسید:

– چرا انقدر بهم ریخته ای؟

+ تو چرا انقدر آرومی؟

– دارم با بدبختی هام کنار میام..

زیر یکی از درخت ها نشستم که شیدا گفت:

– چرا اینجا نشستی؟

+ میخوام یکم تنها باشم.

– یعنی من الان مزاحمم؟

+ نه میتونی بشینی.

کنارم نشست و بیصدا به زمین خیره شدیم…

#نازگل.
ظرف های شامو شستم و رفتم روی تخت نشستم و به حوض خیره شدم که بی بی اومد کنارم و گفت:

– نازگل جان؟

+ جانم بی بی؟

– چرا اینجا نشستی مادر؟ بیا داخل هوا سرده.

+ نه بی بی خوبه.

از پله ها آروم پایین اومد و کنارم نشست.

+ دلم میخواد بمیرم.

– خدانکنه مادر این چه حرفیه؟ چرا کفر میگی؟

+ دلم خیلی گرفته.

بی بی سرمو گرفت توی بغلش و شروع کرد به نوازش سرم که صدای در اومد:
زود از تو بغل بی بی بیرون اومدم و گفتم:

+ امیرارسلانه.

– امیر الان برای چی باید بیاد اینجا آخه مادر؟ یکی از همسایه هاست تو برو تو خونه

دویدم سمت در و زود بازش کردم که قامت امیرارسلان توی در نمایان شد، با بغض گفتم:

+ سلام آقا.

لبخند تلخی زد و سری تکون داد و اومد داخل…

رفت پیش بی بی نشست و گفت:

– شرمنده بازم مزاحم شدم.

— این حرفا چیه مادر خونه خودته.
فقط من نمیدونم این بچه از کجا فهمید که تو اومدی.

خنده تو گلوای کرد و شیطون نگام کرد و گفت:

– دیگه دیگه.
دختر ای این دور زمونه همینن بی بی.

هنگ حرکات و حرفاش بودم این مرد معلوم نبود چشه، یه روز کمربند به دست بود و کبود میکرد یه روز دستمال بدست بود و مرحم میشد رفتم سمت آشپزخونه و سه تا چایی ریختم و بردمش روی تخت چوپی گذاشتم و خودمم چون جا نبود کنار حوض نشستم.
داشتم چاییمو میخوردم که امیرارسلان گفت:

– چاییتو خوردی آماده شو بریم.

+ کجا آقا؟

– عمارت دیگه.

ذوق زده لیوان چایی و گذاشتم کنار حوض و بلند شدم و رفتم داخل خونه که بی بی گفت:

— ای پدر صلواتی یه جور ذوق میکنه انگار کل روز و ازش کار کشیدم.

امیر ارسلان خنده ی مردونه ی قشنگی کرد و چیزی نگفت، لباس هامو سریع پوشیدم و اومدم بیرون:

+ آقا من آمادم.

از روی تخت بلند شد و بوسه ی آرومی روی پیشونی بی بی زد و گفت:

– بازم مزاحمت میشم.

بی بی که انگار بغض کرد بود با گوشه روسریش چشماشو پاک کرد و سر امیر ارسلان و بوسید و آرومی چیزی زیر گوشش گفت که امیر هم آروم سرشو به معنی تایید تکون داد،بعدشم من و بغل کرد و گفت:

— صبر داشته باش مادر،همه چی درست میشه.

“چشم” آرومی گفتم و به همراه امیر ارسلان از خونه بیرون اومدیم.

سوار ماشین شدیم و از روستای بالا خارج شدیم و به سمت عمارت حرکت کردیم.

– نازگل؟

+ جانم آقا؟

– سفارش نکنم دیگه باشه ؟

+ چشم آقا.

دستشو برد سمت ضبط و موزیک آرومی رو پلی کرد،تا رسیدن به عمارت هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و در کمال آرامش بعد از نیم ساعت وارد عمارت شدیم.
از ماشین پیاده شدم و به دنبال امیرارسلان رفتم داخل خونه،طوبا خانوم سریع اومد جلو و گفت:

— الهی قربونت بشم اومدی؟

+ سلام خاله جون.

— سلام به روی ماهت عزیزم.

– طوبا خانوم ببرش سمت اتاقش و کارشو بهش بگو.

— چشم آقا.

امیر ارسلان به سمت اتاق مشترکش با شیدا رفت و منم با طوبا خانوم به سمت اتاق خودم رفتم:

— یه جای سالم تو بدنت نمونده دختر.

روی تخت دراز کشیدم و لبخند تلخی زدم.کنارم نشست و دستشو آروم روی صورتم کشید و گفت:

— همش آرزو داشتم یه دختر داشته باشم.

+ ولی من میخوام بچم پسر باشه.

— اگه پسر بیاری جایگاهت بالاتر میره.

+ نه بحث اون نیست.
نمیخوام دختر داشته باشم تا مثل خودم سیاه بخت بشه.

طوبا خانوم سرشو پایین انداخت و چند لحظه ای رو سکوت کرد و گفت:

— خدابزرگه مادر.

+ آره اما بزرگیشو از من دریغ کرده.

– کفر نگو مادر خداقهرش میگیره.

+ دیگه چه بلایی میخواد سرم بیاد خاله؟ مامان بابامو گرفت.
داداشمو ازم دور کرد.
یه شوهر هم بهم داد که از دنیا فقط زدن و یاد گرفته.
چیز دیگه ای هم مونده خاله.

آهی کشید و از روی تخت بلند شد و گفت:

– نازگل جان فردا صبح میام بیدارت میکنم کارتو بهت میگم الان بگیر بخواب.

+ نه خاله جون بگید.

مکثی کرد و گفت:

– خب مادر آقا گفتن اصلا دور و بر آقا اسلان همون پسرعموشون نباشی و فقط و فقط کارهای شخصی آقا و خانوم و باید انجام بدی و توی سفره چیدن و چای بردن اینا به ما کمک کن بعد هم بیای توی اتاقت.

+ چشم.

– چشمت روشن مادر.

از اتاق آروم بیرون رفت و در و بست، به پهلو شدم و چشمام و بستم تازه داشت خوابم میبرد که تخت بالا و پایین شد از ترس رفتم جیغ بکشم که امیر دستشو گذاشت رو دهنم و گفت:

– هییش منم.

بعد از اون همه اتفاقی که افتاده بود هنوز وقتی کنارش بودم خجالت عجییبی توی دلم بود. به پشتش برگشتم و چشمامو بستم که مثلا بخوابم اما دستشو دور کمرم انداخت من و کشید سمت خودش.
قلبم محکم به قفسه سینم میخورد دلم میخواست آب بشم،موهامو از گردنم زد کنار و نفس های داغشو توی گردنم خالی کرد.
نفس عمیقی کشیدم که گفت:

– نازگل؟

+ ب..بله آقا.

– از همچیت بگذریم که بدرد هیچی نمیخوره )دستی روی پایین تنم کشید و ادامه داد( اندام دیوانه کننده ای داری.

برم گردوند سمت خودش که در اتاق به صدا در اومد “اه” کوتاهی گفت و از روم بلند شد و رفت سمت در و بازش کرد که صدای شیدا اومد:

— امیرم چرا اومدی بالا؟

– آم چیزه میخواستم یه وسیله بردارم که دیدم اینجا نیست.

یه نگاه به من کرد و از اتاق بیرون رفت،لبخندی زدم و چشمامو بستم و در کسری از ثانیه خوابم برد.

#امیرارسلان.

به سمت میز صبحونه رفتم که دیدم نازگل مثل بقیه لباس خدمه ها رو پوشیده و داره میز و میچینه.
همراه من اسلان هم وارد سالن پذیرایی شد داشتیم بهم صبح بخیر میگفتیم که اسلان روی نازگل خیره شد.
اگه بخوام انصاف داشته باشم نازگل اصلا حواسش نبود و دقیقا همون کارای که گفته بودم و داشت انجام میداد:

– واو پسر این عجب چیزیه.

چیزی نگفتم و رفتم سمت میز و با چشم به نازگل اشاره کردم که بره اما اسلان جلوشو گرفت و گفت:

– چرا من تا حالا ندیدمت؟

— مرخصی بودم آقا.

– بیا بشین با ما صبحونه بخور.

+ اسلان.
اینجا برای خودش قانون داره.

)شیدا( – آره اسلان جان نمیشه کلفت بیاد با خانزاده بشینه.

– پس توی روستای پیش ما چرا میشینی؟

خندم گرفته بود اما از ترس شیدا “خفه شوی” به اسلان گفتم و به نازگل اشاره زدم که بره. داشت میرفت که شیدا گفت:

)شیدا( – هی دختر بیا یکم پاهامو بمال پاهام درد میکنن.

نازگل نگاه درمونده ای بهم کرد و منم تموم خشممو ریختم توی چشمامو به شیدا زل زدم اما اون دوباره حرفشو با جدیت بیشتری تکرار کرد،نازگل به سمت صندلی شیدا اومد و شروع کرد به مالیدن پاهای شیدا.

کم کم عمو و زن عمو و پدر هم اومدن، بابا با دیدن نازگل نگاه متعجی به من کرد و منم سرمو انداختم پایین،داشتیم صبحونه میخوردیم که نازگل بلند شد بره اما شیدا لگد محکمی به پهلوش زد و گفت:

— کی بهت اجازه داد بلند شی؟

نازگل هم با بغض گفت:

– مگه من بردتونم خانم؟؟؟؟ من وظیفم نظافته و …

شیدا بلند شد بره سمتش که اسلان خودشو مانع نازگل قرار داد و اخم غلیظی به شیدا رفت و گفت:

– تمومش کن.

نازگل سریع بلند شد و از پله ها بالا رفت،اسلان داشت دنبالش میرفت که با صدای پدر متوقف شد و اومد روی میز نشست و مشغول صبحونه خوردن شد.
انقدر عصبی بودم که دلم میخواست شیدارو تیکه تیکه کنم،بدون اینکه به چیزی لب بزنم عذرخواهی کوتاهی کردم و از روی میز بلند شدم و از پله ها بالا رفتم.
در اتاق و باز کردم و رفتم تو که دیدم داره گریه میکنه و با خودش حرف میزنه:

“خدا جونم تو رو جون اون کسی که خیلی دوسش داری تمومش کن،زندگی من و تموم کن خدا،خدا جونم خیلی خستم،همه بدنم درد میکنه،هیچی غروری نمونده برام خداجونم…”

سرشو تو بالش قایم کرده بود تا صدای هق هق هاشو خفه کنه.
کنارش نشستم که سریع برگشت و با دیدن من هول کرد و زود نشست و اشکاشو پاک کرد و گفت:

+ آ آقا ببخشید بخدا من من …

به حدی بغض تو گلوش بود که نمیتونست حرف بزنه دستامو باز کردم اونم مثل یه بچه کوچولو خودشو انداخت تو بغلم و سفت بهم چسبید.
انقدر گریه کرد تا کم کم آروم شد،شونه هاشو گرفتم و از بغلم کشیدمش بیرون و به چشم های پر از اشکش خیره شدم و گفتم:

+ تو ببخشش باشه؟

سرشو مثل بچه کوچولو ها کج کرد و گفت :

– چشم.

با سر انگشتام گونشو نوازش کردم و از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم:

– واسه امشب خودتو آماده کن نازگل.

از اتاق بیرون اومدم و سریع از پله ها پایین رفتم که شیدا جلو و روم سبز شد:

+ خانومی فکر نکن کاری باهات ندارما، الان که کار دارم اما شب اومدم حالیت میکنم عاقبت چموش بازی چیه.

رفت حرفی بزنه که سریع از خونه بیرون اومدم و رفتم سمت پارکینگ و ماشین روشن کردم و از عمارت بیرون زدمـ….

#نازگل

توی وان آب داغ نشستم و آروم شروع کردم به مالیدن بدنم،کبودی ها و خراش های زیادی روی پوست سفیدم بود و انگاری هنوز که هنوزه میخواستن مهمون بدنم باشن.
یه ربعی توی آب نشستم و بعد اومدم بیرون لباسمو پوشیدم و از پله ها پایین رفتم که طوبا خانوم اومد سمتم:

– گریه کردی مادر؟

+ نه خاله جون،کاری ندارید من انجام بدم؟

– والا دخترم باید کارای شیدا خانوم و انجام بدی.

+ پوفی کشیدم و به سمت اتاقش رفتم و در زدم که بعد از پنج دقیقه جواب داد، رفتم داخل اتاق و در بستم و گفتم:

+ سلام خانوم کاری ندارین انجام بدم؟

اومد سمتمو و در و کلید کرد و کلید و از پنجره انداخت پایین و گفت:

– خودتو برای شوهر من ناز میکنی؟

+ م..م..من؟

موهامو گرفت توی دستاشو و گفت:

– واسه مرد من عشوه های زنونه میای؟

موهامو ول کرد و دستامو گرفت و برد سمت تخت و نگاهی بهم انداخت و شروع کرد به زدن خودش،به صورتش چنگ مینداخت، جیغ میزد ، گریه میکرد و جوری التماس میکرد که هرکی اون بیرون بود فکر میکرد من دارم میزنمش.
گلدون و کوبید توی سرش و خودشو انداخت روی زمین،هنگ کارهاش بودم خواستم کمکش کنم که در اتاق شکسته شد و کل خاندان همراه خدمه ها وارد اتاق شدن و….

)اسلان( – اینجا چخبره؟

شیدا زار زار گریه میکرد و من و نفرین میکرد و من فقط هاج و واج نگاهشون میکردم:

+ ب..بخدا م…من ک..کاری نکردم.

)اردلان خان( – کسی غیر از تو هم مگه اینجا هست؟

)اسلان( — طوبا زنگ بزن به امیر بگو بیاد.

شیدا رو از روی زمین بلند کرد و برد سمت در و نگاهی به من کرد و نیشخندی زد و رفت.
کم کم اتاق خلوت شد و من موندم و طوبا خانوم:

— نازگل؟
این چه کاری بود که کردی مادر؟ امیر ارسلان زندت نمیزاره.

لبه ی تخت نشستم و به گوشه ای خیره شدم انقدر ترسیده بودم که نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم.

اردلان خان اومد داخل اتاق و گفت:

— برو توی اتاقت نازگل امیر بیاد زندت نمیزاره..

+ آقا به ارواح خاک مادر پدرم خودش خودشو زد،من نزدمش من کاری نکردم بخدا من کاری نکردم.

طوبا زیر بغلم و گرفت و من و به طبقه ی بالا هدایت کرد،نیم ساعتی میگذشت که ماشین امیر ارسلان با سرعت زیاد وارد عمارت شد.
جلوی حیاط ماشین و متوقف کرد و سریع از پله ها بالا اومد، به حدی ترسیده بودم که سِکسکه گرفته بودم.

گوشه اتاق خودمو جمع کردم و به صدای پاهای امیرارسلان که هر دقیقه نزدیک تر میشد گوش میدادم.
در با شدت زیادی باز شد و امیرارسلان به همراه شیدا اومد داخل،پشت بندش اسلان و آقا خان هم اومدن.

امیر دست شیدا رو ول کرد و اومد سمتم و گفت:

– تو چه گوهی خوردی؟

هق هق هام شدت گرفتن،قدرت حرف زدن و دفاع از خودمو نداشتم.

– تو زن من و زدی؟؟؟

+ آقا به ولله قسم به ارواح خاک مادر پدرم من کاری نکردم من رفته…

دستشو گذاشت جلوی دهنم و به شیدا نگاه کرد و گفت:

– این بچه پونزده ساله تو رو اینطور زده؟

— میخوای بگی من دروغ میگم؟

– توی اون اتاق دوربینه.
الان میرم نگاه میکنم.
اون وقت معلوم میشه کی دروغ میگه.

کورسوی امید توی دلم روشن شد، به دنبال امیر به پایین رفتیم،امیر از توی ساعت دوربین و در آورد و کامپیوترش و روشن کرد و هاردو گذاشت توی سیستم و به صندلی تکیه داد و گفت:

– به غیر نازگل و شیدا بقیه برین بیرون.

آقا خان رفت چیزی بگه که امیر گفت:

– پدر خودت که میدونی کار کیه برین بیرون لطفا.

همه از اتاق بیرون رفتن،شیدا که رنگش از دیوار هم سفید تر شده بود سرش و انداخت پایین و شروع کرد به اشک ریختن:

– زر زرتو خفه کن شیدا.

— امیر م…من.

– تو به من گفتی دیگه کاریش نداری.
گفتی داری با این موضوع کنار میای.
تو من و خر فرض کردی؟
فکر کردی من الاغم هر چی گفتی باور میکنم؟
د آخه زنیکه کدوم سبک مغزی باور میکنه این بچه تو رو زده باشه؟ هــــــــــــــــــا؟

شیدا نگاهی به من کرد و گفت:

— حرومزاده ی کصافط، زندگیمو به گند کشیدی اومد بیاد سمتم که امیر ارسلان اومد جلوم، و رو به شیدا گفت:

– الان داری این اداهارو در میاری که این کاراتو یادم بره؟

— امیر من کیم؟؟؟
چرا چشماتو رو همه چی بستی؟ امیر من زنــــــــــــــــــــــــــــتم.

– به آدمیزادی که قدرت درک داشته باشه یکبار میگن.
من به توی خر هرشب دارم این جمله هارو تکرار میکنم:
نازگل فقط خونبسه.
نازگل باید وارث بیاره.
من به نازگل هیچ حسی ندارم.
نازگل تو زندگی من جایی نداره.
و اما تاکید کردم همه اینا به کنار هیچکسی توی این خونه حتی پدرم که بزرگ همه ی ماست روی زنی که اسم من روشه و جزو ناموسن من به حساب میاد نیاید دست درازی کنه.
اونوقت خوده تو که چهارتا محله از نازگل اینا پایین تری ولی الان شدی خانوم عمارت بهش تیکه میپرونی، عین برده باهاش رفتار میکنی و حالا هم این بچه بازیارو در میاری.
آخه زنیکه الاغ اگه من و تو اون موقع بچه دار میشدیم بچمون هم سن این میشد بعد تو با این الف بچه حسودی میکنی؟؟؟

امیرارسلان برگشت سمتم و گفت:

– برو بیرون به خاله طوبا کمک کن،هر کی هم ازت سوالی پرسید انگار که نمیشنوی چی میگن اصلا جوابشونو نمیدی،فهمیدی؟!

+ چشم آقا.

از اتاق بیرون رفتم و در و بستم که همه بهم خیره شدن آروم به سمت آشپز خونه رفتم و سبد کاهو هارو گرفتم و مشغول خردکردن شدم،خداروشکر کسی سوالی نکرد و منم چیزی به کسی نگفتم.
شیدا تا موقع شام بیرون نیومد و توی اتاق موند امیر هم برای بیرون آوردنش تلاشی نکرد.

رفتم توی اتاق و لباسمو با لباس خواب سفید رنگی عوض کردم و به سمت میز آرایشم رفتم و شروع کردم به شونه کردن موهام که در اتاق باز شد، سرمو برگردوندم عقب که با دیدن امیرارسلان خون تو رگام یخ بست.
برق و روشن کرد و اومد سمتم و گفت:

– چیه باو؟چرا رنگت پریده؟ بهت گفتم که شب خودتو آماده کن.

به تته پته افتادم و سرمو انداختم پایین و خودمو به عقب کشوندم که به میز آرایش خوردم:

– برو روی تخت.

+ ها؟

– کری؟

+ ها؟

– نــــــازگل!

+ جانم آقا؟

– میگم برو روی تخت بخواب تا من بیام اینو میفهمی؟

+ چ…چشم.

– رفتم زیر پتو و با چشم به امیر ارسلان خیره شدم که رفت برق هارو خاموش کرد و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش خاطرات چند شب پیش جلوی چشمم جون گرفتن، برخورد سگگ کمربند به کمرم و اون رابطه نحس.
به خودم اومدم که دیدم صورت امیر جلوی رومه،از ترس جیغ بلندی کشیدم و شروع کردم به گریه کردن که امیر فورا چراغ خواب و روشن کرد و گفت:

– چیشده؟ نازگل؟ خوبی؟

+ میخوای بــ..بزنی؟

– نه میخوام بزارم.

+ چی بزاری؟

– یه نی نی خوشگل توی دلت.

خنده ی شیطونی کرد و خم شد و چراغ خواب رو خاموش کرد و …. دستشو برد زیر لباس خوابم و لبشو آورد کنار گوشم و گفت:

– میترسی؟

سرمو آروم تکون دادم که آروم شروع کرد به بوسیدن گلوم و گفت:

– نترس باشه؟

+ آقا؟

– تو خلوتمون میتونی امیر صدام کنی.

+ چ..چشم.
اممم چیزه آقا.

داشتم حرف میزدم که در با صدای بدی باز شد و شیدا برق روشن کرد و با چشم های به خون نشسته به من و امیر خیره شد:

– اینجا چه غلطی میکنی؟؟ مگه اینجا َتَولیس؟ یا شاید هم تو گاوی و سرتو انداختی پایین و همین جوری اومدی داخل.

+ ام..میر زشته.

— حالم از همتون بهم میخوره،از همتـــــون.

از اتاق بیرون رفت و در و محکم بست.

امیرپوفی کشید و دستشو از زیر سرم برداشت و بلند شد و کنار تخت نشست و دستشو گذاشت روی صورت.
به سمت کلید برق رفتم و خاموشش کردم، اینجوری بیشتر کنارش احساس راحتی میکردم،جلوش نشستم و دستمو گذاشتم روی دستشو و گفتم:

+ امیر جان اون زنته اولته،این همه سال خانوم این شبات بوده،حرکاتش درسته بچگونس اما طبیعیه.
اون هیچ وقت با من خوب نمیشه چون فکر میکنه من دارم جاشو میگرم،هر چقدر هم شما اینو تاکیید کنید براش که من هیچ نقشی تو زندگیتون ندارم اون اینو نمیفهمه.

– خب یه قانون هست که میگه، وقتی به یکی یه حرفی میزنی خودت باید باورش داشته باشی تا طرف مقابل هم باور کنه.

+ یعنی چی؟

دماغمو آروم کشید و گفت:

– هیچی بچه بیا بخوابیم.

روی تخت دراز کشید و دستاشو باز کرد و گفت:

– معطل چی هستی بیا بغلم دیگه دختر.

سرمو و روی بازوهاش گذاشتم و دستمو انداختم دورش و بغلش کردم. بوسه ای روی موهام زد و چیزی نگفت، چند لحظه مکث کردم و گفتم:

+ آقا امیر؟

– هوم؟

+ هنوز از من بدتون میاد؟

دستاشو مشت کرد و چیزی نگفت منم حرفی دیگه حرفی نزدم و آروم چشمامو بستم.

صبح که از خواب بیدار شدم امیر ارسلان توی اتاق نبود،حدس میزدم که رفته پایین تا صبحونه بخوره سریع لباس هامو پوشیدم و تند تند از پله ها پایین رفتم که محکم خوردم به اسلان و دوتایی افتادیم رو زمین:

)امیر( – نازگــــل؟

— اییی دختر حواست کجاست کمرم شکست.

بزور از روی زمین بلند شدم و به دیوار تکیه دادم و نالیدم:

+ واقعا عذرمیخوام آقا،با عجله اومدم پایین پام پیچ خورد.

– پات درد گرفته؟

سرمو آروم تکون دادم که اسلان گفت:

— آیی پسر عمو کمرم داره از وسط نصف میشه.

– پاشو بابا خیرسرت مردیا،این بچه مگه چندکیلو که خورد بهت اینجوری ناله میکنی؟ بلندشو خودت جمع کن.

من و بغل کرد و با نیش باز رو به اسلان گفت:

– نگاه جنتل من باش مثل من.

اسلان دمپایی روفرشیشو در آورد که بزنه تو سر امیر که امیر جا خالی داد و محکم خورد توی صورت شیدا.

بی اختیار آروم خندیدم ولی وقتی متوجه ی موقعیت شدم زود خندمو جمع کردم که شلیک خنده ی امیر و اسلان به سوی شیدا پرتاب شد.
امیر من و گذاشت زمین و دستشو گذاشت روی دلشو شروع کرد به خندیدن،شیدا با چشمای به خون نشسته نگاهشون میکرد انگار منتظر بود خندهاشون تموم بشه ولی هر لحظه اوضاع داشت به ضرر شیدا تموم میشد.

با جیغ بلند شیدا همه ساکت شدن و با تعجب به شیدا نگاه کردن:

)شیدا( – خجالت نمیکشی زنتو سکه ی یه پول میکنی؟

)امیر( — چرا چرند میگی؟

به سمت میز صبحونه رفت و خیلی ریکلس شروع کرد به صبحونه خوردن،شیدا نگاهی از سر خشم بهم انداخت و رفت سمت امیر و گفت:

– مادرم یکم کسالت داره میشه برم پیشش امیر جان.

)اسلان( – از بس تو خونه مردم کلفتی میکنه،بگو دیگه خودشو بازنشست کنه بابا.

)امیر( — ببند دهنتو اسلان جان.

روکرد سمت شیدا و گفت:

— میتونی بری اما زود برگرد.

شیدا سری تکون داد و خداحافظی سرسری کرد و برگشت که بره اما به من خیره شد و گفت:

– تو هم برو آماده شو اونجا یکم کار داریم باید کمک کنی.

امیرارسلان نگاهی به من و شیدا کرد و گفت:

– خب از نظافتچی ها یکی رو ببر.

— چرا عزیزم؟ این خدمتکار شخصی منه باید با من باشه.
به امیرارسلان خیره شدم تا مانع رفتن من بشه اما اونم پوفی کشید و سرش و تکون داد و مشغول صبحانه خوردن شد.

به سمت اتاقم رفت و لباسمو عوض کردم و سریع اومدم پایین و به دنبال شیدا از عمارت بیرون رفتیم
به سمت روستای پایین حرکت کردیم و جلوی یه خونه چوبی متوقف شدیم.
زنی لاغر اندامی اومد سمت شیدا و اون در آغوش گرفت و طوری قربون صدقش رفت که فهمیدم مادرشه.
به سمتش رفتم و دستشو بوسیدم و گفتم:

+ سلام خانم من نازگلم.

توجهی بهم نکرد و گفت:

– کیه مادر؟

— دختر به اصطلاح سیاه بخت عمارت مادر جان.

– به به خوش اومدید.

دوتایی خنده ی زشتی کردن و به سمت خونشون رفتن،آهی کشیدم و به دنبالشون رفتم که شیدا برگشت سمتم و گفت:

— اوی کجا؟
همین پایین وایسا کارهارو انجام بده.
تا شب همرو تموم میکنی.

رفت بالا و کلی رختخواب و لباس انداخت پایین و گفت:

– همشون و بشور.

+ اینا خیلی زیادن من نمیتونم…

– خفه میشی یا لالت کنم؟

هوا خیلی گرم بود و من دقیقا وسط گرما توی حیاط داشتم رخت چرک میشستم.
جونی دیگه برام نمونده بود،ساعت نزدیکای سه بود که کارهامو تموم کردم،خیلی گرسنم شده بود، شیدا رو صدا کردم و گفت:

+ خانم کارهام تموم شد میشه یه چیزی بدین بخورم.

چندتا سینی بزرگ ظرف کثیف آورد پایین گذاشت و گفت:

– اینارم بشور بعد غذاتو بخور.

دیگه داشت گریم میگرفت،نمیخواستم بهش التماس کنم یا جلوش گریه کنم، بغضمو قورت دادم شروع کردم به شستن، آخرین ظرف رو که آب کشیدم دیگه چشمام داشت سیاهی میرفت و حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم.
– خب دیگه بسه پاشو باید برگردیم امیرم نگران میشه.

هنوز هیچی نخورده بودم و از گشنگی حالت تهوع گرفته بودم خواستم سوار ماشین بشم که گفت:

– عا عا باید پیاده بیای.

+ تو حالت خوبه؟ من دارم از گرسنگی ضعف میکنم یکم آدم باش.

موهام و گرفت توی مشتاش و گفت:

– آدمت میکنم حرومزاده.

سوار ماشین شد و به سرعت از دیدم محو شدن،مسیر عمارت و در پیش گرفتم و حرکت کردم.
خیلی از عمارت دور بودم منم از ضعف زیاد حال راه رفتن نداشتم.
داشت شب میشد و من هنوز نصف راه و نرفته بودم.
کنار خیابون نشستم و دل و زدم به دریا،فوقش میمیردم و راحت میشدم اتفاق دیگه ای که نمی افتاد.
به میله تکیه داده بودم و چشمامو بسته بودم که یکی محکم تکونم داد و متداول شروع کرد به صدام کردنم چشمامو باز کردم و با دیدن امیر ارسلان لبخند بی جونی زدم که گفت:

– تو اینجا چیکار میکنی؟چرا اینطوری شدی؟چرا رنگت پریده؟نازگل خوبی؟
وقتی دید کاری نمیکنم بلندم کرد و برد سمت ماشین و…

#امیرارسلان.

گذاشتمش توی ماشین و با سرعت به سمت عمارت حرکت کردم نازگل ناله های خفیفی میکرد و رنگش پریده بود:

+ نازگل جان؟ عزیزدلم؟ خانومی؟!

– امیر.

+ جاندلم الان میرسیم عمارت.

– شکلات داری؟

کنار نگه داشتم و از توی داشتبورد بیسکویت رو درآوردم و بازش کردم و گرفتم سمتش که تند شروع کرد به خوردنش جوری با ولع میخورد انگار تا حالا غذا ندیده بود.
از صندلی پشتی آب و برداشتم و گرفتم سمتش،آب رو تا قطره آخر خورد. انگار تازه بهش انرژی وصل شده بود، با ذوق گفت:

– وای آقا دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود.

+ نازگل تو مگه ناهار نخوردی؟

– من از صبح هیچی نخوردم آقا.

+ یعنی چی؟ با شیدا مگه نبودی؟ چرا الان تنهایی.

سرشو انداخت پایین و شروع کرد به تعریف کردن،هر لحظه متعجب تر و عصبانی تر میشدم باورم نمیشد انقدر شیدا حیون شده باشه.
گوشیمو در آوردم و به اکبر زنگ زدم و گفتم:

“همین الان میگی شیدا وسایلشو جمع کنه و بره خونه پدرش”.

– آقا میخواید چیکار کنید؟

+ زیادی رو دادم دور ورداشتن باید بفهمونم بهشون امیرارسلان کیه.

– آقا دستتون رو خانوم بلند نکنید یه وقت.

+ چرا نکنم؟ یعنی دلت خنک نمیشه من اینکارو کنم؟

– نه آقا اینجوری بدتر میشه من نمیخوام کسی ازم متنفر باشه.

+ سنی نداری ولی خیلی کاملی.

سرشو از خجالت انداخت پایین و چیزی نگفت و …

ماشین و توی پارکینگ پارک کردم و به سمت نازگل رفتم و بغلش کردم و بردمش داخل خونه و روی مبل نشوندمش و برگشتم سمت شیدا که خیلی ریلکس کنار بقیه نشسته بود و داشت میوه میخورد و گفتم:

+ مگه نگفتم وسایلتو جمع کن برو خونه بابات؟

– من چرا باید نصف شبی از خونه ی خودم برم بیرون؟

+ عععع میدونی شبه؟؟ میدونی شبه و این بچه رو توی بیابون برهوت ول کردی و خودت لشتو گرفتی اومدی خونه؟؟؟

– امیر درست صحبت کن.

+ درست صحبت کنم؟ مگه تو آدمی که مثل آدم باهات بشه رفتار کرد؟؟؟ از حیون پست تری،حیون همچین کاری نمیکنه.از صبح هیچی نزاشتی بخوره فقط مثل خر ازش کار کشیدی که چی بشه؟ تو دردت چیه؟ مرضت چیه؟ پونزده ساله از خرابه اومدی توی عمارت شاهانه زندگی کردی قبلتو یادت رفته؟

پدر— امیر بسه دیگه زشته جلوی عموت.

اسلان – بابا امیر این یه کلفته شیدا زنته این چه برخوردیه.

– این کلفت نیست زن منه،زن مـــــــــنه.
میفهمی زن منـــــــــه ناموسن منه.
بعد این زنیکه توی راه ولش کرده،از صبح هیچی بهش نداده،من اگه پیداش نمیکردم میمیرد.
میفهمیــــــــــــد اینو؟؟؟؟؟.

نازگل اومد سمتم و تو چشمام زل زد و آروم گفت:

– بیاین بریم توی اتاق آقا.

از پله ها آروم بالا رفت منم مثل بچه ای که دنبال مادرش میرفت رفتم بالا. در و از پشت قفل کردم و گفتم:

+ بازم گرسنته؟

– نه آقا.
شما چیزی نمیخواید بخورید؟

رفتم جلوش و گونش و نوازش دادم و گفتم:

+ چرا میخوام تو رو بخورم برفکی من.

خنده ی شیرینی کرد و سرش انداخت پایین و آروم گفت:

– آ..آقا؟

+ جان آقا؟

– …من…چیزه یعنی من نمیدونم باید چی بگم خب میدونید.

دستمو بردم زیر گونش و آودم بالا و گفتم:

+ خجالت کشیدی.

– من؟ نه. یعنی آره. یعنی منظورم اینکه. ای بابا.

محکم بغلش کردم و زیر گوشش گفتم:

+ ای من فدای هول شدنات.
امشب دیگه باید مامان بشی.

خواستم ببوسمش که صدای جیغ و داد شیدا از پایین رفت روی مخم.
“اه” کوتاهی گفتم که نازگل خنده ی آرومی کرد و گفت:

– نشد که بشه.

+ دوست داری بشه؟

– الان شیدا خانوم عمارت و با جیغش کر میکنه ها.

دماغشو کشیدم و رفتم بیرون و سریع از پله ها پایین رفتم که دیدم داره با بابا بحث میکنه:

+ باز چه مرگته؟؟؟

– من طلاق میخوام.

+ شر و ور نگو برو تو اتاقت.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن