رمان دلبر کوچک پارت۸

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

+ گفتم بخواب.
دماغشو بالا کشید و با چشم های پر از اشکش بهم نگاه خیره شد،انگار منتظر بود یه حرفی بزنم تا خیالش راحت بشه.
گوشیمو در آوردمو به اکبر زنگ زدم:

— جانم آقا؟

+ نیما محجوب و چیکار کردین؟

— آقا داره وسیله هاشو جمع میکنه.

+ گوشیو بده دستش.

— به روی چشم.

چند ثانیه بعد نیما گوشی و گرفت و تند تند گفت:

– الو؟ آقا؟ چیزی شده؟ خواهرم خوبه؟ هر کاری بگی میکنم فقط بلایی سر خواهرم نیار تو رو قرآن، الان حالش چطوره؟ بهوش اومده؟

+ سلام،خوبه،نمیخواد دیگه از روستا بری.

– وای خداروشکر،آقا دستتون درد نکنه.

به نازگل نگاهی انداختم که با ذوق داشت نگاهم میکرد و اشک میریخت:
+ اه لامصب دیگه واسه چی گریه میکنی؟

— آقا ممنونم ممنونم خیلی ممنونم.

+ میخوای باهاش حرف بزنی؟

با این حرفم انگار دوتا کیسه طلا بهش داده بودن زود رفت از روی تخت بلند بشه که سرش درد گرفت و با دست سرشو نگه داشت، رفتم سمتشو روی تخت خوابوندمش و گفتم:

+ آروم باش دیگه چرا رم میکنی؟
بیا اینم گوشی،فقط این اولین و آخرین بارها.

– چ..چشم.

گوشی و گذاشت دم گوشش و با صدای پر از بغض گفت:

+ داداشییی؟

سرمو انداختم پایین و لازم دیدم از اتاق بیرون برم تا راحت تر درد و دل کنه. توی راه روی بیمارستان قدم میزدم که گوشیم زنگ خورد، با دیدن اسم بی بی سریع نقطه اتصال و لمس کردم و جواب دادم:

+ الو؟ بی بی؟

– سلام مادر.

+ سلام عزیزدلم خوبی؟ چیشده؟

– هیچی مادر ببخشید بدموقع مزاحم شدم،دلم گرفته بود مادر.

+ الهی من قربون اون دلت برم،فردا صبح میام پیشت یه مهمون کوچولو هم با خودم میارم.

– کیو میاری مادر؟

+ حالا میبینش.

– باشه مادر جان،دیگه مزاحمت نمیشم،فقط میخواستم صداتو بشنوم.

+ این حرفا چیه؟شما تاج سر منی، فردا میام پیشت.

– باشه مادر خدانگهدار.

رفتم سمت اتاق نازگل و درو باز کردم که دیدم چشماش بستش و گوشی رو توی دستش نگه داشته:

+ خوابیدی؟

– نه آقا بیدارم.
ممنون که گذاشتید با برادرم صحبت کنم.
اینم گوشیتون مرسی.

گوشی و از دستش گرفتم و به مکالمشون نگاه کردم که فقط یک دقیقه صحبت کرده بودن:

+ چقدر کم صحبت کردی؟
دیگه از این موقعیت ها برات پیش نمی اومدا.

– میدونم آقا،نمیتونستم حرف بزنم گریه میکردم اونم ناراحت میشد.

+ داداشتو خیلی دوست داری.
منم داداشمو خیلی دوست داشتم.

– من متاسفم که…

+ تاسف بدردی نمیخوره.

– گاهی اوقات آدما نمیفهمن دارن چیکار میکنن فقط تو لحظه تصمیم میگیرن که هر طور شده باید اونکارو انجام بدن ولی بعدش پشیمون میشن درست زمانی که همه چیشونو از دست میدن.
گاهی وقت ها هم آدما بی دلیل خودشونو فدا میکنن بدون اینکه به این فکر کنن چه بلایی میخواد سرشون بیاد.
این وسط یه سری از آدم ها هستن که فقط دوست دارن خودشون و خالی کنن بدون اینکه فکر کنن چرا باید حالا عصبانیتشون رو روی اون شخص خالی کنن.
و یه سری های دیگه هستن که حساسن و همیشه احساس خطر میکنن خطر از دادن عزیز ترین کس زندگیشون و برای در امان نگه داشتنش هر کاری میکنن.
خلاصه بخوام بگم ما آدم هیچ وقت فکر نمیکنن دارن چیکار میکنن فقط ژست آدمای متفکر و در میارن.

+ اممم قشنگ بود.
حالا چشماتو ببند بگیر بخواب.

– فردا مرخص میشم.

+ اوهوم.
میگم ک میتونی یکم جمع و جور بخوابی من بغلت بخوابم گردنم درد گرفته.

– آ…آره.

گوشه تخت خودشو جمع کرد و به به چشم هام خیره شد لبخندی محوی زدم و کنارش دراز کشیدم:

– چرا انقدر بهم بند و بساط وصله.

خمیازه بلندی کشیدم و گفتم:

+ نمیدونم.

دیگه چیزی نگفت و آروم نفس میکشید با صدای نفساش یه حس قلقلکی توی وجودم شکل گرفته بود،نمیتونستم خودمو کنترل کنم دوست داشتم برگردمو لب های گوشیتشو بخورم و سفت بغلش کنم و …
دستاشو برد لای موهامو و گفت:

– من همیشه موهای نیما رو اینطوری میمالوندم.

+ شیدا هم همش همینکارو میکنه.

دستاش شل شد و کمکم دستشو عقب کشید،پوزخند صدا داری زدم و گفتم:

+ هه چیشد؟ خورد تو پرت؟
تو یه الف بچه میخوای من ۳۵ساله رو بند خودت کنی؟

– من همچین قصدی ندارم.

+ معلومه.
ببین یه چیز میگم بهت تا آخر عمرت تو گوشت بمونه.
گندترین و نحس ترین و بدترین اتفاق زندگیم تو بودی.
و اینم بدون تو با این قیافه و هیکلت هیچ وقت نمیتونی منو تحریک کنی.
به سمت چپ تخت برگشتم و چشمامو روی هم بستم تا بخوام ولی انقدر تا صبح گریه کرد و نفس عمیق کشید و فین فین کرد که نتوتستم بخوابم.

#اززباننازگل

با تکون های تخت چشمامو باز کردم و به امیرارسلان نگاه کردم که داشت گردنشو میمالید،سرشو برگردوند سمت من و نگاهی بهم انداخت و گفت:

+ میرم کارهای ترخیصتو انجام بدم.

– لباس هام….

+ میدم برات بیارن.

از اتاق بیرون رفت و در و محکم بست،از روی تخت بلند شدم و آنژکت رو از دستم کشیده بیرون که باعث شد سوزش زیادی رو توی دستم تحمل کنم اصلا حواسم نبود که داره از دستم خون میاد بیخیال سوزش دستم شدم و از اتاق بیرون رفتم تا برم و به صورتم آبی بزنم ولی سرگیجه خیلی شدیدی داشتم.روی یکی از صندلی ها نشستم و سرمو بین دستام گرفتم تا شاید یکم حالم بهتر بشه ولی با صدای امیرارسلان هول شدم و سریع بلند شدم که درد سرم بیشتر شد و زدم زیر گریه:

– کدوم گوری داشتی میرفتی؟

+ سـ…ســ…سرم.

– این فیلم هارو برای من بازی نکن،میگم داشتی کجا میفرتی؟هــــا؟ )پرستار( — آقا چخبرتونه؟ اینجا بیمارستان مثلا.
خانوم؟ خانوم؟ حالتون خوبه.

دیگه چیزی از حرفاشون متوجه نشدم و چشمام سیاهی رفت.
با صداهای مبهم دورم گوشامو تیز کردم تا موقعیت دستم بیاد:

– این چرا باز بیهوش شد؟

)دکتر( — فشارش افتاده پایین چیزی نیست.

– بابا هی میگه سرم سرم بعد میگی چیزی نیست؟

)دکتر( — نه بابا؟ میفهمی مریضه؟میفهمی سر درد داره؟
پس چرا سرش داد میزنی؟ چرا اشکشو در میاری؟ چرا میزنیش؟ حتما بازم به من ربطی نداره؟ ببین امیر ارسلان این دختری که اینجا خوابیده فقط پونزده سالشه تازه چهارشب از شب زفافش گذشته و بدنش خیلی خیلی خیلی ضعیفه یکم مرد باش،مرد نه آدم باش یکم غیرت مردیت داشته باش.امیر شیدا زنته،اینم زنته،جفتشون ناموستن یکم دل رحم باش.

امیر ارسلان حرفی نمیزد انگاری اصلا تو این اتاق نبود دکتر از اتاق بیرون رفت منم یواش یواش چشمامو باز کردم و به امیر ارسلان نگاه کردم که کنار پنجره وایساده و بیرون و نگاه میکنه:

+ من فقط میخواستم برم دست و صورتمو بشورم آقا نمیخواستم فرار کنم.

– …. )چند دقیقه بعد(

+ آقا امروز مرخص میشم؟

-…. )چند دقیقه بعد(

+ آقا میشه جواب بدید؟

– میشه خفه بشی؟ میشه انقدر آقا آقا نکنی؟ میشه ولم کنی؟

+ من که…

چشمامو محکم روی هم فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم که دوباره بغضم نترکه، دیگه داشتم زیر توهیناش زیر حرفاش زیر کتکاش و کنایه هاش له میشدم.
برای بار چندم اسم خدارو توی دلم صدا کردم داد زدم و خداروصدا زدم اما صدامو نه خدا شنید نه خلق خدا.

– نازگل؟نازگل؟
چرا باز سرد شدی؟نازگل؟ وا کن اون چشماتو سگ مصب.

سیلی محکمی زد توی گوشم که از شُک بیرون اومدم و بهش خیره شدم:

– آخرش میمیری خونت می افته گردن من.

+ مگه همینو نمیخوای؟

– اون که آرزومه دیگه تو این دنیا نباشی،ولی نمیخوام من و بدنام کنی.

+ قول میدم آروم و بیصدا بمیرم.

– حالا نمیخواد خودتو به موش مردگی بزنی،این لباس هاتو بپوش بیا بیرون جلوی در منتظم.

سریع از اتاق بیرون رفت و در و محکم بست.
این آدم تعادل روانی نداشت اون یه مریض روانی بود این مازوخیسمی ها بود،فقط دوست داشت تحقیر کنه،انگار لذت میبرد.چاره ای نبود خود کرده را تدبیر نیست،باید میساختم باهاش،حالا هر طور شده بود،بلاخره روزی میرسیه که اونم….

از محطوطه بیمارستان خارج شدم و به سمت ماشین امیرارسلان رفتم و در و باز کردم و توش نشستم،اونم بدون هیچ حرفی موزیک آرومی رو پلی کرد و حرکت کرد.
به منظره بیرون خیره بودم که گفت:

– امشب قرار عموم اینا بیان عمارت…

+ مگه نمیخواستن….

– یکبار دیگه وسط حرفم پریدی میزنم تو دهنت تا خون پر بشه.

آروم زیر لب گفتم:
“نکه تا حالا نزدی.”

– هر چی زدم حقت بود بازم میزنم.

ماشالله سگ هم قدرت شنوایی اینو نداشت

– امشب میبرمت خونه یه نفر تا پسفردا میام دنبالت،الان حالت میزون نیست میای عمارت گند میزنی.
فقط خوب گوش کن نازگل، تو الان مادر پدرت مردن و هیچکس و نداری و طوبا خانوم تو رو آورده اینجا سر کار و فقط خدمتکار شخصی شیدا و من هستی و کارهای بقیه به تو ربطی نداره این دو روز هم کسالت داشتی نتونستی بیای سر کار.
بعدشم دور و بر پسر عموم نبینمت،اَسلان یه بی ناموس واقعیه براشم زن و دختر فرقی نمیکنه.
تا میتونی ازش دوری میکنی نمیخوام اونی که قرار بچمو به دنیا بیاره یه ه..رزه باشه.
بعدشم امشب میبرمت پیش بی بی تا پسفردا شب که بیام دنبالت اگه بی احترامی به بی بی بکنی خونتو میریزم نازگل.بی بی از مادرم برام بیشتر ارزش داره مثل آدم رفتار میکنی و فقط مثل یه حیون نمیخوری و نمیخوابی.

+ میشه تمومش کنی؟
من تا حالا به کی بی احترامی کردم؟ مگه من….

تو دهنی محکمی زد توی دهنم و گفت:
– دفعه بعدی که بپری وسط حرفم محکم تر میخوری.

نگاهی به نیم رخش کردم و گفتم:

+ ز زندگی و مرگ فارغ.
ز درد و بغض فارغ.
ز دلتنگی و غم فارغ.
ز بی پولی و فقر فارغ.
نمیدانم درد وی چه بود که حالی آشفته داشته و اوضاعی پریشان، با کس سخن نمیگفت و قدرتش را بر دستانش میریخت و میکوفت بر تن همراهنش تا نفهمند از حال وی.

– شاعر هم ک هستی.

+ در دل درد بود و بر لب توان میگفت که شاید کم شود آن درد بسیار.

– حالا جو برت نداره ولی دکلمه هات قشنگن.

+ ممنون.

سمت چپ صورتم از سیلی محکمی که خورده بودم ذوق ذوق میکرد.دستمو روش بالا پایین کردم و چپ چپ نگاهی به امیرارسلان کردمو و رومو برگردوندم سمت شیشه که گقت:

– بگیر بکپ تا دو ساعت دیگه میرسیم.
+ الان لحن عاطفی بود یا اجباری؟

– نازگل تنت بد میخاره امروزا.

چیزی نگفتم و به بیرون نگاه کردم و کم کم پلکام سنگین شد و تو خواب عمیقی فرو رفتم.

– نازگل؟نـــازگل؟هی دختر؟ نازگل بیدار شو. ای بابا نازگل؟

به زور چشمامو باز کردمو و گفتم :

+ هوم؟

– هوم و زهرمار بیدار شو بیا پایین رسیدیم.

منگ خواب بودم و اصلا نفهمیدم چی گفت دوباره چشمامو بستم که گفت:

– ععع نازگل میگم بیدارشو.

+ ها اه.

یه چیزی زیر لب گفت و از ماشین پیدا شد و در سمت منو باز کرد و بغلم کرد و از ماشین بیرونم آورد و گفت:
– نکبت خواب آلو.

سرمو مالیدم به سینه های مردونش و بیشتر خودمو تو بغلش جمع کردم،انقدر ریتم ضربان قلبش قشنگ بود که اصلا نفهمیدم که داره با یه نفر صحبت میکنه:

— وا مادر این بچه کیه؟

– ای بابا بی بی بچه چیه؟ زنمه.

— زنت؟

– بی بی دستم شکست میذاری بیام داخل؟

چشمامو نیمه باز کردمو نگاهش کردمو گفتم:

+ این همه بر و بازو داری بعد من چقدر سنگینم مگه دستت شکست؟

– تو الان مثلا خوابیدی؟

سرمو و تو سینش قایم کردمو و گفتم:

+ آره من خوابم.

خنده تو گلویی کرد و آروم گفت : توله.
روی تخت چوبی وسط حیاط من و گذاشت و آروم گفت:

– اون خانومه همون بی بی هستش که گفتم.

سرمو خم کردم و به زن رو به روم خیره شدم که قدی کوتاه داشت و صورت گرد سفید با چشمای درشت مشکی. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم:

+ سلام بی بی.

لبخند شیرینی زد و با ذوق گفت:

— سلام مادر خوش اومدی.

به امیرارسلان نگاهی انداخت و گفت:

— هزار الله اکبر چقدر خوشگله.
فقط چرا انقدر زخمیه؟

امیرارسلان به من نگاهی کرد و بعد یکم من و من گفت:

– چیزی نیست، توی باغ بود سگا دنبالش کردن افتاد اینطوری شد.

بی بی چشم غره ای به امیرارسلان رفت و گفت:

+ آها دیدم جا پنجه سگ روی صورتشه پس بگو اونا دنبالش کرده بودن.

خنده ی ریزی کردم که با اخم امیرارسلان محو شد به سمت حوض آب رفتم که امیرارسلان گفت:

– بی بی نازگل یه چند روز اینجا میمونه بعد میام میبرمش باشه؟

— باشه مادر بمونه رو تخم چشمای من جا داره اینجا خونه خودشه.

امیرارسلان بوسه ای به پیشونی بی بی زد و گفت:

– بی بی با اجازت من برم خیلی کار دارم بازم میام.

— پسر تو که الان اومدی حداقل یه چایی بخور.

– قول میدم زود بیام.

اومد سمت من و گفت:

– ببین منو دختر سفارش هام یادت نره.
از این در هم بیرون نمیری.
باشه؟

+ چشم.

سری تکون داد و بعد از خداحافظی با بی بی از خونه بیرون رفت.

به رفتنش خیره بودم که بی بی دستشو گذاشت روی شونم و گفت:
– بیا یه چیزی بخور مادر.

لبخندی به روش زدم و رفتم سمت تخت و روش نشستم و به گل های شمعدونی خیره شدم که بی بی گفت:

– وای مادر تو این چند روز همینجور میخوای ساکت باشی در و دیوار و نگاه کنی؟
نکنه هنوز شوهرت نرفته دلتنگش شدی؟ امان از جونای امروزی.

خنده ی آرومی کردم و گفتم:

+ نه بی بی من راستش نمیدونم چی بگم،یکم ذهن و روحم خستس اصلا حوصله ندارم.

– الهی فدات بشم مادر.
چرا قربونت برم؟ عمارت خیلی سخت گذشت بهت؟

آه آرومی کشیدم و گفتم:

+ سخت؟
شبیه یه کابوسه بی بی.

– میخوای با من صحبت کنی آروم بشی؟ من چیزی به امیرارسلان نمیگم خیالت راحت باشه مادر.

+ شما و امیراسلان انگاری خیلی بهم وابسته اید.

– آره مادر.
من شوهرم خیلی وقته که مرده.
بچه ای هم ندارم.
امیر ارسلان مثل بچمه.

+ خدابیامرزتشون.

– سلامت باشی مادر.
چرا امیر زدت؟

+ بی دلیل.
سر یه چیز کوچیک.
دستشو بلند میکنه و میزنه.

+ زنش چی؟

– اون که نمیخواد سر به تن من باشه.

– ببین مادر باید با شرایط کنار بیای،یکم دیگه همه چیز طبیعی میشه. + تو این چهار روزه دوبار راهی بیمارستان شدم بی بی،من مطمعنم یکم دیگه بگذره راهی قبرستون میشم.

– خدانکنه.استغفرالله این حرفا چیه که میزنی؟
من از اون دختره شیدا خوشم نمیاد ولی امیرارسلان خیلی دوسش داره برا همین این رفتارهارو باهات داره.

+ بی بی من پونزده سالمه،تازه از دنیای شیرین دخترونگیم اومدم تو دنیای آدم بزرگا.
آرزوی پوشیدن لباس سفید عروسیم باید تا موقع پوشیدن کفن سفید به گور ببرم.
یکم برای من این شکنجه ها زیاده.
آره برادرم زده برادرشو کشته.
حق داره عصبی بشه ولی نه این همه.

– الهی بمیرم برات مادر.
بیا بریم تو خونه یکم من برات حرف بزنم آروم بشی.

وارد یه اتاق کوچیک شدم و کنار سماور ذغالی نشستم و بعد از چند دقیقه بعد بی بی هم اومد و با لبخند کنارم نشست و گفت:

– الان پنجاه و پنج ساله که شوهرم مرده و من تنها زندگی میکنم.

+ پنجـــاه و پنج سال؟؟؟
مگه شما چندسالتونه؟ چندسالگی ازدواج کردید؟

خنده ی بانمکی کرد و گفت:

– پونزده سالم بود اومدم تو این خونه.
یک ماه با تنها سر پنها زندگیم اینجا بودم و بعد تنها شدم.

+ واییی خدابیامرزه.
چه اتفاقی براشون افتاد؟

– کشتنش.

به چشم های پر از اشک بی بی با تعجب نگاه کردم و گفتم:

+ کشتنش؟ به همین راحتی؟ آخه کی؟ چرا؟ چیشده بود مگه؟

– بیا مادر روی پاهام بخواب برات تعریف کنم.

+ نه راحتم.

– بیا مادر تعارف نکن.
امیر ارسلان خیلی دوست داره اینجوری بخوابه.

لبخندی زدم و مطابق حرف بی بی عمل کردم و سرمو گذاشتم روی پاهاش.
دستاشو و لای موهام برد و شروع کرد به تعریف کردن:
دخترای زمان ما با دخترای زمان شما خیلی فرقا داشتن یه جورایی پخته تر بودن خانوم تر بودن.
من تنها بچه ی پدر و مادرم بودم، و واسه خودم زندگی شاهانه ای داشتم.
پدرم خانزاده بود تو کار فرش و زمین زراعی بود،کلی نوکر و خدمه داشتیم توی عمارت و خودمون دست به سیاه و سفید نمیزدیم.

اون موقع من چهارده سالم بود،تو اوج نوجونی بودم که از یکی از نگهبان های عمارت خوشم اومد.
ولی اون خیلی از من بزرگ تر بود حداقعل بیست سالی میشد. ولی اصلا نمیتونستی تصور کنی اون یه رعیته.
خیلی خوش بر و رو و خوش قامت بود و خیلی هم مغرور و جدی بود.
از هر دری میخواستم اونو به خودم جذب کنم موفق نمیشدم همش از من فراری بود.
تا اینکه شب یلدا رسید و توی عمارت جشن بزرگی برپا شد، و پدرم همه ی مردم و دعوت کرد همه دستشون جام های شراب بود و میگفتن و میخندیدن و شاد بودن.
اما اون نه.

+ اسمش چی بود بی بی؟

– سیاوش.

خلاصه که دخترکم اونشب جشن تموم شد و همه رفتن خونه هاشون منم رفتم سمت اتاقم،اما نیمه شب وسوسه شدم که برم سمت اتاق
سیاوش و از پشت شیشه ببینمش. یواشکی از عمارت بیرون زدم و نیمه شب رفتم سمت کلبه ی چوبی سیاوش.
داشتم از پشت پنجره دنبالش میگشتم که یهو دستی جلوی دهنم اومد و من و آروم برد توی اتاق وقتی منو برگردوند سمت خودش هر دوتامون تعجب زده بودیم و به هم نگاه میکردیم.
باورم نمیشد بلاخره من و اون باهم تنها شده بودیم.

بلاخره دهن وا کرد و گفت:

– شما اینجا چیکار میکنید خانم؟

مست چشماش شده بودم و نمیتونستم جوابشو بدم و فقط نگاهش میکردم،چندبار تکونم داد اما من همچنان غرق نگاهش بودم که سیلی محکمی زد و منم از شوک کارش زدم زیر گریه و از کلبه بیرون اومدم و به سمت عمارت دویدم.
نزدیکای عمارت بودم که دستمو از پشت کشید و خیلی آروم گفت:

– ببخشید من فکر کردم حالتون خوب نیست و شکه زده شدید برای همین جواب من و نمیدید.
دردتون اومد؟

وقتی نگرانم شده بود و ازم حالمو پرسیده بود انگار رو ابرا بودم، سرم و انداختم پایین و آروم گفتم:

+ ببخشید که از خواب بی خوابتون کردم.

– اشکالی نداره خانم.

+ اسمم ماه منیره انقدر نگو خانم.

– واسه چی اومده بودید اینجا؟

مونده بودم چی بگم یکم من و من کردم و سرمو انداختم پایین و خیلی آروم گفت:

+ اومده بودم شمارو از دور ببینم.

بعدش سریع دویدم سمت عمارت تا خودمو از سیاوش قایم کنم. یواش یواش رفتم سمت پنجره تا ببینم هنوز تو حیاط هست یا نه که با نگاهش غافلگیرم کرد.
همینجور خیره خیره نگاهش میکردم که آقاجونم صدام زد و گفت:

– ماه منیر پشت پنجره چیکار میکنی؟

هل کرده بودم و نمیدونستم چی باید بگم به “هیچی” اکتفا کردم و سریع رفتم سمت اتاقم.
از فردای اون روز انگاری همه چیز فرق کرده بود انگار خوده سیاوش هم منتظر یه نشونه از من بود.
یواشکی میرفتیم ته باغ و باهم گیلاس میخوردیم،درد و دل میکردیم،اسب سواری میکردیم و خیلی کارهای دیگه.
همه چیز خوب بود تا اینکه آقاجونم گفت پسر عموم خاطرخواهم شده و عموم گفته تا ماه بعد میان برای خاستگاری و بعد عروسی.
انقدر خبرش یهویی بود که نمیتونستم باورش کنم،نمیتونستم درکش کنم،نمیتونستم حتی یه لحظه به این فکر کنم که دیگه سیاوش و باید فراموش کنم.
شبونه رفتم سمت کلبه ی سیاوش و همه چیز و براش تعریف کردم.هر دومون ساکت بودیم و فقط اشک چشمامون رو پاک میکردیم.
بلاخره سیاوش سکوت و شکست و گفت:

– بخاطره من حاضری هر کاری بکنی؟

منم جوابی غیر از ” آره” نداشتم اونم سرشو انداخت پایین و گفت:

– میدونم خیلی به خانوادت وابسته،اینم میدونم پدرت تو رو هیچ وقت به من نمیده،تو هم اگه من و دوست داری اگه میتونی فرداشب آماده شو بیا اینجا تا فرار کنیم. وگرنه من خودم تنها میرم،نمیتونم تحمل کنم عشقمو به کسه دیگه ای بدن.

نمیدونستم باید جوابشو چی بگم، شب بخیر آرومی گفتم و رفتم سمت عمارت و تا خود صبح فکر کردم و نمیتونستم به نتیجه ای غیر از رفتن با سیاوش فکر کنمد،من دوسش داشتم نه از روی هوس من واقعی بدون هیچ شیله پیله ای دوسش داشتم.
تا شب وسیله هامو جمع کردم و شبونه رفتم سمت کلبه ی سیاوش.
وقتی منو دید نازگل جان باورت نمیشه چقدر خوشحال بود محکم بغلم کرد و پیشونیمو بوسید با این کارش از خجالت در حال انفجار بودم.
بلاخره سوار یه پیکان قرمز شدیم و از روستا خارج شدیم.
خیلی استرس داشتم نمیدونستم داریم کجا میریم به سیاوش اعتماد کامل داشتم،میدونستم هیچ وقت تنهام نمیزاره ولی من دلشوره اینو داشتم که آقاجونم مارو پیدا نکنه.آروم روبه سیاوش گفتم: “ما کجا داریم میریم” اونم زیر لب جواب داد کرمانشاه. گرگان کجا و کرمانشاه کجا خیلی دور بود. یکم خیالم راحت تر شد اون موقع مثل الان نبود که پلیس بتونه زود پیدا کنه ما خیلی راحت تونستیم بیایم کرمانشاه.
سیاوش اول من و برد محضر تا بهم محرم بشیم بعدم آورد تو این خونه و گفت:
“اینم از عمارت جدیده خانومم”

اوایلش خیلی دلتنگ خانوادم میشدم ولی وقتی سیاوش می اومد همه ی دلتنگی هام رفع میشد.
ولی عمر زندگی مشترکمون کوتا بود فقط تونستیم یک ماه باهم زندگی کردیم اما من توی این همه سال با خاطرات همون یک ماه زنده موندم،درسته زندگی مشترکمون کوتاه بود اما من هنوز مثل روز اول زندگیمون دوسش دارم.

اصلا فکرشم نمیکردم قراره انقدر زود تنها بشم، یه هفته مونده بود به شب یلدا که سیاوش گفت باید بره گرگان برای انجام یه کاری و زود هم برمیگرده.
خیلی نگران بودم،میترسیدم که اونجا آقاجونم پیداش کنه و یه بلایی سرش بیاره،هرچی اسرار کردم که نره به حرفم گوش نکرد و رفت.
سه روز بعد یکی از دوستای سیاوش اومد و بهم گفت باهاش برم بیمارستان، دنیا روی سرم آوار شده بود گیج بودم نمیدونستم باید چیکار کنم بزور خودمو تا بیمارستان رسوندم و رفتم پیش سیاوش.
اما اونی که روی تخت خوابیده بود سیاوش من نبود،صورتش داغون بود و زخم های خیلی عمیقی داشت به رفیقش گفتم:

“چـــــیشده؟چرا سیاوش این شکلیه؟؟ چرا انقدر بهش دستگاه وصله؟بـــــــا شمام میگم چیـــــشده؟”

دکتر از اتاق بیرون اومد و گفت:

-خانوم آروم باشید.

+ آقا شوهر من چیشده؟

– ببینید خانوم شوهرتون چاقو خورده و اصلا حال خوبی نداره ما امیدی نداریم چون ضریب هوشیش خیلی پایینه میتونید برید ببینیدش”

دکتره خیلی راحت گفت ما امیدی نداریم و رفت،اصلا نمیتونستم حرفاشو حضم کنم،امکان نداشت به این زودی تنها بشم، نمیتونستم باور کنم.
با پرستارا رفتم توی اتاق سیاوش،نزدیکش شدم و دستاشو و توی دستام گرفتم اما اون گرمای همیشگی رو نداشت،چشماش و چسب زده بودن و توی دهنش لوله ی آبی رنگی بود.
کنترل اشکامو نداشتم نمیتونستم باور کنم قصه ی عاشقانه ما به این زودی میخواست تموم بشه.
سرمو بردم سمت گوشش و آروم گفتم:

+ سیاوش؟ داری کجا میری؟ داری با من چیکار میکنی؟ من فقط پونزده سالمه سیاوش،نمیتونم تنها زندگی کنم من بدون تو نمیتونم زنده بمونم.
سیاوش تنهام نزار یا بمون یا منم با خودت ببر،سیاوش تو قول دادی مراقبم میمونی قول دادی نمیزاری چشمام خیس بشه تو قول دادی پیشم میمونی.

خط سبز اون دستگاه صاف شد و صدای مرگ و صادر کرد.
دستای سیاوش و گرفتم و بلند داد زدم و گفتم:

+ تـــــــــو مرد نیستی،مرد زیر قولش نمیزنه، پـــــــــاشو سیاوش خواهش میکنم پاشـــــو،منو تنها نزار سیاوش.

اما اون جوابی نمیداد و دستش هر لحظه سرد تر میشد، تا چهلمش با کسی حرف نمیزدم و فقط کارم بود گریه کردن، بعد چهلمش آقاجونم اومد و کلی داد و بی داد کرد و نفرینم کرد و خواست من و به زور ببره که همسایه ها مانع شدن و آقاجونم برا حفظ آبروش رفت و دیگه هیچ وقت برنگشت و من و موندم و این خونه و خاطرات یک ماه ای که با سیاوش داشتم.

از روی پای بی بی بلند شدم و به چشمای پر از اشک بی بی خیره شدم و گفتم:

+ ازشون عکسی ندارید؟

– نه مادر فقط ایشالله امیرارسلان هزار ساله بشه عین امیر بود.

+ پس بخاطره همین خیلی بهم وابسطه اید.

– آره مادر.
من برم برای ناهار غذا درست کنم تو بگیر اینجا بخواب.

+ به اندازه کافی تو بیمارستان خوابیدم میخوام بیام کمکتون.

– نمیخواد مادر استراحت کن ضعیف شدی.
+ واییی بی بی امیرارسلان گفت به بی بی کمک نکنی پخ پخ.

– ها بگو از ترس امیرارسلان میخوای بیای کمک.

+ نخیرشم.

خنده ی با مزه ای کرد و پیشونیم و بوسید و گفت:

– ایشالله خوشبخت بشین.

بغض کردم و با صدای لرزون گفتم:

+ کجا دید یه خونبس خوشبخت بشه؟
من نقش یه اضافی و توی زندگی امیر ارسلان دارم و بس.

– هر چی خدا بخواد همون میشه.

همراه بی بی به سمت آشپزخونه رفتیم و مشغول غذا درست کردن شدیم:

+ بی بی؟ شما شیرینی خونگی هم بلدید درست کنید.

– ای بچه حرفا میزنیا معلومه که بلدم.

+ میشه درست کنیم؟
من بلدم خمیر بگیرم.

– اگه بلدی که وسیله هاشو آماده کن.

حسابی سرگرم شده بودم و به خاطرات تلخ و شیرین بی بی گوش میکردم که با صدای محکم در هر دوتامون ترسیدم و به در بهم خیره شدیم:

– کیه بی بی؟

+ چمیدونم مادر.

بی بی دستاشو شست و چادرشو سر کرد و از آشپز خونه بیرون رفت منم دستامو شستم به دنبالش از آشپزخونه بیرون رفتم که دیدم امیرارسلان داره با بی بی دعوا میکنه:

– بی بی این رسمش بود که فراریش بدی؟ من به شما اعتماد کردم آوردمش اینجا بعد شما گذاشتید فرار کنه؟ بی بی اون زن منه حالا هر جور که هست زنمه،هر بلایی سرش بیارم زنمه هر گوری هم بره باز زن منه.

اجازه حرف زدن به بی بی و نمیداد و فقط داد میکشید،جلوتر رفتم و بلند گفتم:

+ آقا؟ چیشده؟ من که اینجام.

امیرارسلان که انگار تازه متوجه من شده بود با حال زاری گفت: – تو کجا بودی نازگل؟

+ پیش بی بی داشتیم شیرینی خونگی درست میکردیم آقا،بخدا هیجا نرفتم.

امیر ارسلان سرشو پایین انداخت و به سمت حوض رفتم و لبه ی حوض نشست و سرش و بین دستاش نگه داشت:

— چیشده مادر؟

– یکی از نگهبانا بهم گفت که فرار کرده.

— خدا ازش نگذره،این بچه که از کنار من جم نخورده.

– بی بی شرمنده.

— فدای سرت مادر برو تو اتاق الان شیرینی ها آماده میشه با چایی برات میارم.

سرشو آروم تکون داد و زیر چشمی نگاهی به من کرد و رفت داخل خونه، منم رفتم توی آشپزخونه و به بی بی کمک کردم و حدودا نیم ساعت بعد شیرینی هارو چیدم توی سینی و با چایی بردم توی اتاق و جلوی امیرارسلان و بی بی گذاشتم و کنار بی بی نشستم.

— بیا ببین زنت چی درست کرده برات.
لبخندی زدم که با اخم امیرارسلان محو شد، یه شیرینی برداشت و گذاشت توی دهنش و پشت بندش چایی خورد و رو به بی بی گفت:

– بی بی چیز میزی نیاز نداری برات از شهر بخرم؟

— نه مادر جان.

+ آقا؟

سرشو برگروند سمت من که گفتم:

+ من حالم خوبه، میشه باهاتون بیام؟

چشم غره ای رفت و رو به بی بی گفت:

– دست درد نکنه بی بی خوشمزه بود.

— اول اینکه کار خانومت بود و دوم اینکه وقتی یکی ازت سوالی میپرسه جوابشو بده.

– یه بار قبلا بهش گفتم باید بمونه اینجا از سوال های بیجا بدم میاد.

بی بی نگاهی بهم انداخت و گفت:

– مادر بیزحمت اینارو ببر توی آشپز خونه.
چشمی گفتم سینی هارو جمع کردم و رفتم بیرون تا باهم تنها باشن.

#امیرارسلان.

داشتم با گوشیم ور میرفتم که بی بی گفت:

— پسری که من میشناختم اینطوری نبود امیرارسلان.
اون مگه چند سالشه که روش دست بلند میکنی؟

+ به به چشمم روشن چقولی من و کرده؟

— جای انگشتات روی صورتشه،نیازی نیست چقولی کنه،کور هم اونو ببینه میفهمه کتک خورده.

+ رو بهش نمیدم اینه رو بهش بدم چی میخواد بشه؟

بلند شدم و گفتم:

+ که من میزنمش ن؟

از اتاق بیرون رفتم که دیدم کنار حوض نشسته به سمتش رفتم و موهاشو تو دستام گرفتم و کشیدمشون و گفتم:

+ کصافط لجن رفتی به بی بی گفتی من میزنمت؟ حرومزاده ی حال بهم زن.
هولش دادم که افتاد روی زمین و اشک هاش شروع کرد به ریختن نعره بلندی کشیدم و گفتم:

+ واسه من مظلوم نشو.
تو اون داداشت خوب بلدید خودتون به موش مردگی بزنید.آی بی بی این بچس؟ داداش منم جََون بود.
این سیاه بخت شد؟ داداش منم کفن پوش شد.
طرف این دختره بی همه چیزو نگیر یه لحظه هم سامیار و به یاد بیار که این
دستم و بردم بالا که بی بی داد زد:

– به امام حسین قسم بزنیش دیگه تو روت نگاه نمیکنم.

دستامو مشت کردم و از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و….

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن