رمان دلبر کوچک پارت۱۹

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

یهو پقی زد زیر خنده و با خنده گفت:

-بخدا کم مونده شب جمعه ها مارو ببینه
+ععع امیر این چه حرفیه؟

-اخه نازگلم خدایی همیشه همه جا هس

من خندم گرفت…

اون شب با همه خوبیاش بالاخره تموم شد همه مهمونا رفتن و من امیر که داشتیم از خستگی بیهوش میشدیم اومدیم بخوابیم امیرارسلان مستقیم رفت روی تختو خودشو روش پرت کرد خندم گرفته بود…

رفتم سراغ چمدونو از داخلش یه تاپ با شورتک دراوردمو پوشیدم و با شیر پاکن آرایشمو پاک کردمو بعد از باز کردن موهام رفتم سمت امیرارسلان که با کت و شلوار خوابیده بود +امیر جانم بیدار شو لباستو در بیار

…-

+امیرم اینطوری نمیتونی بخوابی بلند شو…عشقم؟

…-

نچ خوابه خوابه…خودم شروع کردم به دراوردن لباساشو از کفشاش شروع کردم شلوارش،با هزار و یکی بدبختی کتش،پیرهنش همرو دراوردم فقط شورت پاش بود…
اخیش پتورو روش کشیدمو خودمو به زور تو بغلش جا دادم که دستاشو سفت تر کرد و بغل گوشم یه نفس عمیق کشید و نفسای آرومش نشون میداد خوابیده منم یکم بعد خوابیدم

#امیرارسلان

صبح زود بیدار شدمو بعد از خوردن صبحونه رفتم سمت اداره پلیس باید هر چی که فهمیدمو گزارش میدادم
بعد از رسیدنم به اونجا رفتم پیش کیان،کیان یکی از دوستام بود که اینجا کار میکرد و پرونده محتشم دستش بود و با کمک هم قصد داشتیم اون بی همه چیزو گیر بندازیم با تقی وارد اتاقش شدم:

-سلام امیرخان قدم نو رسیده مبارک

+مرسی کیان دمت گرم

-قوربونت برم من خوبی چه خبر؟

+خبر دارم دست اول

-سر تا پا گوشم

+میدونی که پاشا الان دبی پیش محتشم و دارو دستش

-خب؟
+زن صیغه ایشم برده

-خب زنش چه ربطی به پرونده ما داره؟

+شیداس

-جااان؟

+زنش شیداس باورت میشه؟

-زن سابقتو میگی دیگه یا من اشتباه میکنم؟

+خودشه

-اوف کار یکم سخت شد نباید پاشارو تشخیص بده

+بهش گفتم حواسش به همه چی باشه

-خوبه ولی امیر این مرده محتشم خیلی پارتیش کلفته میدونی که سخته گیر اوردن این ادم ما به گلی مدرک نیاز داریم تا دستگیرش کنیم
+میدونم واسه همین پاشا اومده تو این بازی تا الان که خوب پیش رفته

-اره خوبه همینطوری پیش برین خوبه
+باشه داداش من باید برم

-عع بمون یه چایی چیزی بخوریم

+نه دستت درد نکنه شرکت کار دارم

-باشه هر جور راحتی خبری شد خبرم کن

+چشم فعلا میبینمت

-مراقب باش فعلا

و زدم از اداره پلیس بیرون

#نازگل

چشمامو باز کردم که دیدم سورنا داره دستشو میخوره و به انگشتای دستش میک میزنه دلم غش رفت برای این ملچ مولوچش…معلوم بود شیر میخواد

سینمو که همیشه خدا از دست امیر هیچ وقت داخل سوتینم نبود و کردم داخل دهن سورنا…اصن من موندم چرا سوتین میزنم هر وقت از پشت بغلم میکنه دستش میره این تو همرو در میاره جدیدا نمیدونم چرا سینم درد میکنه شاید بخاطره اینه که شیر داره نمیدونم ولی امیر فشار میده درد میگره
به سورنا نگاه کردم یه فرشته کوچولوی نازنازی…فرشته ای که فکر میکردم اگه بیاد اینا منو بیرون میکنن وقتی یاد اولین روزی که اومدم اینجا میوفتم موهای تنم سیخ میشه بدترین شب زندگیم بود برعکس بقیه عروس دومادای دیگه اون روز فک میکرم هیچ وقت زندگی روی خوششو نشون من نمیده ولی بالاخره دارم خوشیای زندگیو میبینم من و امیرارسلان و سورنا بهترین ترکیب دنیاییم
بعد از اینکه سورنارو خوابوندم رفتم پایین صبحونه سر سری ای کردم و به طوبا جون گفتم:

+طوبا جون میشه بگی اکبر ماشینو اماده کنه میخوام برم سر قبر خونوادم

یهو بی بی اومد داخل:

-نه خیر شما جایی نمیری

+وا بی بی جون چرا اخه

-دخترم تو زیاد نباید حرکت کنی

+بی بی جون حرکتی نیس بخدا با ماشین میرم با ماشینم میام دلم براشون تنگ شده

-باشه پس منم باهات میام

با خوش حالی پرسیدم لپشو بوس کردم و سریع آماده شدمو سورنارو آماده کردم و با بی بی رفتیم سمت قبرستون

گلایی که گرفته بودمو روی قبرشون گذاشتم

بازم همون غم همیشگی…
غم دوری…
دلتنگی…
نیمای من زود رفتی

+نیما ببین دایی شدی ببین با خواهر زادت اومدم…ببین چه پسر خوشگلی دارم چشماش شبیه چشمای ماست…
داییش ببینش اوردمش اینجا ببینیش…
دلم برات تنگ شده بی معرفت دلم برات خیلی تنگ شده…حاضرم همه جونمو بدم یه بار دیگه اون لبخندت که زندگیمو زیر و رو میکنرو ببینم

فک کن بخوابم یهو بیدار شم ببینم هیچ اتفاقی نیوفتاده تورو دوماد کردیم

هق هقم بلند شد که سورنا زد زیر گریه…بی بی ازم گرفتش

+خدالعنت کنههههه باعث و بانیشوووو خدا لعنت کنه نمیبخشم بخدا نمیبخشم چوبشو میخوره ماه پشت ابر نمیمونه بالاخره میفهمم کی باهات اینکارو کرده
قوربون داداش خوشگل و مهربونم بشم قوربون اون صورت ماهت بشم بخدا دست خودم نیس هر وقت تصمیم میگیرم گریه نکنم نمیشه تا بهت فکر میکنم دلم ریش میشه…داداشی ببخش ناراحتت میکنم دوست دارم…

سرمو گذاشته بودم روی سنگ قبرش گریه میکردم که بی بی اومد بلندم کرد و آرومم کرد و من برای یه بار دیگه سنگ قبر تک تکشونو از نظر گذروندم و سوار ماشین شدم

#امیرارسلان

ماشینو پارک کردمو وارد عمارت شدم و مستقیم رفتم داخل آشپزخونه:

+طوبا جون ناهار چی داریم؟

-ععع آقا اومدین براتو قیمه دست کردم

+بیار بخوریم دیگه ضعف کردم

-آقا خانوم و بی بی نیستن

+خانوم من کجاست؟

-قبرستون

+جاااانم؟

-نه آقا اون لحاظ نه واصقعا رفتن قبرستون

+اهاااان

خدافظی کردمو رفتم سمت اتاقم تا نازگل بیاد من یکم کار دارم انجام بدم از داخل کشو میزم دنبال چنتا پرونده میگشتم که چشمم خورد به آلبوم عکس من و …. من و شیدا

بازش کردم عکس از سفرامون…گردشامون…سالگردامون…تولدامون همه جا همه جا

کاش هیچ وقت وارد زندگیم نمیشده کاش هیچ وقت عاشقت نمیشد کاش هیچی وقت بهت اعتماد نمیکردمو تورو خانوم خونم نمیکردم من تورو نشناختم تو روباه حیله گری بودی زبر و زرنگ

پول دوست و حشـ*ری بدبخت…من خر خوبی بودم خوب میتازوندم من احمق بودم ساده و زود باور بودم که تورو شریک زندگیم میدونستم من احمق بودم احمق کاش از همون اول نازگلو میدیدم اون به من زندگی داد اون منو عوض کرد اون به من عشق داد تازه فهمیدم عشق چی هست؟همیشه فکر میکردم عشق عشقه ولی عشق امنیته عشق آرامشه عشق احترامه عشق معرفته عشق محبته عشق ایناست نه یه حس زود گذر هوایی

-تو داری چیکار میکنی؟

وای من نازگل در حالی که دستم روی عکس شیدا بود منو دید با تته پته گفتم:

+هیچی اینو اینجا پیدا کردم کنج کاو شدم ببینمش

-امیر برات متاسفم

+نازگل من….

-نشنوم…توضیح نمیخوام همین کافی بود بفهمم که هنوزم به اون دختره فک میکنی کم چیزی نیس که عاشقش بودی براش عروسی گرفتی مثه پرنسسا باهاش رفتار کردی منه بدبخت چی؟عروسی که نمیشه اسمشو گذاشت شب زفافم بدترین شب زندگیم بود منو به زور تحمل میکردی معلومه عاشق من نمیشی
نازگل یه ریز حرف میزد که رفتم شونهاشو گرفتم و گفتم:
+دختر آروم…آروووم باش

-ولم کن لعنتی…نمیخوام به زور تحملم کنی

+نازگل گوش کن

-تو گوش کن من بچمو بهت نمیدم سورنارو برمیدارم میرم

+نازگل خفشووو

با دادی که زدم نازگل ساکت شد و زد زیر گریه:

+نازگل به ارواح خاک بابا و مامانم من به اون فکر نمیکنم من عاشقتم من دیوونتم…نمیتونم بدون تو زندگی کنم من تورو دارم بچمو دارم دیگه چی میخوام از این دنیا

-پس چرا داری عکساشو میبینی؟

+به اون خدا یهو البومو دیدم بازش کردم همین

رفتمو نازگلو بغل کردمو شالشو دراوردمو سرشو بوسیدم

+من دو تا فرشته دارم دیگه کسه دیگیو نمیخوام

با بغض نگام کرد که طاقت نیاوردم چشماشو بوسیدم بعدشم گونه هاشو و در آخر شکار لباش…بوسیدمشو آروم آروم هلش دادم به سمت عقب که با دیوار یکی شد پاهشو آوردم بالا که دور کمرم حلقه کرد و انقدری بوسش کردم که نفس کم آوردیم و مجبوری از هم جدا شدیم تا نفس بگیریم دو باره خواستم لباشو ببوسم که بی بی در زد و از پشت در گفت:

-بچه ها ناهار آمادست بیاید ناهار

+باشه بی بی جون زودی میایم..میگما بی بی بالاخره یاد گرفت یهو نیاد تو

نازگل ریز خندید و لبامو آروم بوسید و ازم جدا شد منم مجبوری تمومش کردم چون روده بزرگه داشت روده کوچیکرو میخورد داشتیم ناهار میخوردیم که بی بی خطاب به نازگل گفت:

-دخترم چرا با غذات بازی میکنی؟

+زیاد میل ندارم بی بی جان

-ععع چرا دخترم تو که چیزی نخوردی تازه صبحونتم سر سری خوردی

+اشتها ندارم

-نازگل جان تو بچه شیر میدی مادر یکم بخور

نازگل سرشو انداخت پایین که آروم در گوشش گفتم:

-عشقم چرا چیزی نمیخوری؟هنوزم ازم ناراحتی؟

+نه

و بعد بلند شدو از همه تشکر کرد و به بی بی گفت:

+بی بی جون من میرم یکم توی حیات قدم بزنم یکم هوای تازه بخورم

-باشه عزیزم

+فقط بی بی اگه سورنا بیدار شد به طوبا جون میشه بگی خبرم کنه؟

-حتما دخترم

+ممنون

رو به نازگل گفتم:

+خانومم الان غذامو تموم کردم میام پیشت

شونه ای بالا انداخت و رفت سمت در خروجی…چرا برا من قیافه گرفته؟یعنی هنو دلخوره؟مگه دلشو به دست نیاورده بودم؟اوف خانوم نازداره حتما منم باید نازشو بکشم من نوکرشم خب حقم داره توی بد موقعیتی منو دید…

#نازگل

چقد هوای تازه خوبه…اصلا نمیتونستم غذا بخورم فکر اینکه حتی یه لحظه هم امیر ارسلان به شیدا فکر کنه منو اذیت میکرد درسته که برام توضیح داد ولی این حسادت زنانه یکم آزارم میده
پوفی کشیدم که دیدم پشت عمارتم…اصن متوجه نشدم که دارم میام این سمت که چشمم به کلبه ای افتاد که نیما توش اقامت داشت…
اخ نیما…بی اراده رفتم سمت اون کلبه نحس…هر قدمی که بر میداشتم قلبم بیشتر مچاله میشد…
داداش من چرا باید اونطوری با اون وضعیت بمیره؟ کی میتنه اینقد بی رحم باشه؟
چطور دلشون اومد صورت خوشگلتو خط خطی کنن؟
با بیاد اوردنش فقط یه قطره اشک کافی بود تا بغضم بترکه…
رفتم داخل چشمم افتاد به تختش…رفتم جلو تر هنوز وسایلاش اینجا بود…چشمم به پیرهنی افتاد که روی تخت افتاده بود…
برش داشتم و عطرشو با تموم وجودم به ریهام رسوندم روی تختش نشستم
صدای هق هقم برای خودمم اشنایی داشت…

+الهی من بمیرم برات نیماااااا…الهی آبجیت میمردو این روز سیاهو نمیدید…فدای اون مهربونیات بشم من …اون چشمای مهربونت که من الان خیلی وقته ندیدمشون دلم برات تنگ شده…دلم برای
صدات،حرفات،چشات،شوخیات،دلسوزیات،مهربونیاااااات….اخ دلم خیلی تنگ شده نیماااا..تو برای من همه کس بودی نیما…هم پدر بودی هم مادر…من بعد تو یتیم شدم نیما من یتیم شدمممم

گریه میکردم و به بالش و لحافش مشت میزدم که در باز شد و امیر هول زده سریع اومد سمتم:

-خانومم قوربونت برم چرا اینطوری میکنی با خودت؟نازگلم نکن اینطوری به اون خدا نیما راضی نیست تو با این وضعیتت اینقد خودتو عذاب بدی

+اون نباید میرفت امیرارسلان نبااااید

سعی میکرد منو آروم کنه ولی من دلم میخواست خودمو خالی کنم داد میزدم و دستامو به سینش میکوبیدم
+باید پیداش کنی…باییییید پیداش کنیییی

-از زیر سنگم شده پیداش میکنم نازگل به جون تو قسم پیداش میکنم

+میخوام با همین دستام بکشمش

امیر ارسلان بالاخره تونست منو مهار کنه و در آغوشم گرفت

وقتی به خودم اومدم که دیدم پیراهن امیر خیسه خیسه

+ببخشید

-چرا دوردونم؟

دست کشیدم روی قفسه سینشو گفتم:

+دردت گرفت؟

با خنده بهم گفت:

-بــه خانوم مارو دست کم گرفتی؟توپ نمیتونه تکونم بده چه برسه به دستای کوچولوی تو

بعدشم منو از خودش جدا کرد و دستامو توی دستش گرفت و بوسیدشون و پشت بندش گفت:

-تو دستت درد نگرفت؟خیلی محکم میزدی

+نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم

-قوربونت برم نیما رفته باید این واقعیتو قبول کنی

+سخته امیر

-میدونم خیلی سخته

بعدشم سرمو گرفت توی آغوشش و بوسه ای روی موهام کاشت

#امیرارسلان

دلم برای نازگل میسوخت…خیلی توی زندگیش عذاب کشیده…پدرو مادرشو از دست داد…برادرش افتاد زندان…
با من ازدواج کرد…منم که یه روز خوش براش نزاشتم…
توی سن کم حاملش کردم اونم از زایمانش ای و بدتر از همه اینا نیمایی که مهم ترین و حتی میتونم بگم کسی که بیشتر از من دوست داشتو از دست داد

+نازگلم؟

-جون دلم؟

+بهتری خانوم خانوما؟

دماغشو بالا کشید و بهم نگاه کرد و با سرش به معنی اره جوابمو داد شبیه یه گربه شده بود چشماش باد کرده بود از بس گریه کرده بود…یهو چیزی یادم افتاد و به نازگل گفتم:

+نازگل میای بریم اوم عمارتی که متروکه شده

-برای چی میخوای بری اونجا؟

+میخوام عکسای پدرو مادرمو ببینم حتما اونجا هست

-بریم منم دلم میخواد ببینم

+پس بدو بریم

بلند شدمو دستای نازگلو گرفتمو بلندش کردم از اون خونه بیرون اومدیم و به سمت عمارت متروک حرکت کردیم

باید یه قفل برای این کلبه بگیرم دلم نمیخواد نازگل بیاد اینجا خودشو اذیت کنه

بعد از وارد شدن به عمارت منو نازگل دنبال آلبوم و عکس میگشتیم که بالاخره جفتمون تونستیم به نتیجه برسیم من از داخل یه کمد قدیمی تونستم چنتا آلبوم پیدا کنم و نازگلم چنتا قاب عکس قدیمی از کل خونه جمع کردو اورد و باهم روی یه مبل قدیمی که خاک روش بود نشستیم چاره ای نبود یه جا باید مینشستیم و مشغول دیدن عکسا شدیم

-امیر بابات خیلی شبیهته

+خب پسر به پدر میره دیگه

-خداکنه سورنا به تو بره

+من که خیلی ادم بدیم

-کی گفته؟تو مهربون ترینی

+یادت رفته؟

-گذشته ها گذشته تو حق داشتی من وارد حریم تو شده بودم

+تو به اجبار وارد زندگی من شدی ولی من به اراده خودم آزارت دادم

-امیرارسلان الان مهمه ببین من و تو و سورنا یه خونواده ایم

+قوربونت برم مامان کوچولوی فهمیده من

بوسی برام فرستاد و سرشو کرد توی آلبوما
مشغول ورق زدن بودم که عکسی توجهمو جلب کرد…

مادرو پدر کنار یه مردی بودن به به شدت برام اشنا بود…اما..این..
اینکه اینکه محتشمه

+این پست فطرت اینجا چیکار میکنه؟

-چیشده عشقم؟

+نازگل ببین ابن همون محتشمه همون که سرمو کلاه گذاشت

-اما این اینجا چیکار میکنه؟

+منم به همین فکر میکنم

حتما بابا میدونه که این مرد اینجا با خانواده من چیکار داره؟بعد از چند مین که با عکسا سر و کله زدیم که شاید بتونیم سر نخی چیزی پیدا کنیم ولی چیزی دست گیرمون نشد و بعدداز جا به جا کردن عکسا با نازگل زدیم بیرون

-حالا میخوای چیکار کنی؟

+نمیدونم نازگلم…باید از بابا بپرسم حتما اون میدونه

-شاید ندونه

+شاید…ولی اون تنها کسیه که میتونه کمکمون کنه

نازگل چیزی نگفت و به راهمون ادامه دادیم…

بلا فاصله بعد از اینکه با نازگل وارد عمارت شدیم من داشتم میرفتم سمت اتاق بابا که نازگل گفت:
+امیرجان من برم یه سری به سورنا بزنم..زودی میام پیشت

-باشه برو

و رفت از پله ها بالا

منم راهمو ادامه دادم و به اتاق رسیدمو در زدم ولی کسی جواب نداد چند بار دیگه امتحان کردم که بازم جوابی نگرفتم وارد اتاق شدم که متوجه شدم بابا نیست

راهمو به سمت آشپز خونه کج کردم و با دیدن بی بی رفتم سمتش:

+بی بی؟

-جان بی بی جان؟

+بابام کجاست؟

-پسرم بابات رفته به کارای مالیات اهالی روستا سر بزنه ببینه همه مالیاتو پرداخت کردن یا ن

+ میدونی کی میاد؟

-خیلی وقته رفته پسرم…شاید الانا پیداش بشه

+مرسی بی بی جون

و از اشپز خونه زدم بیرون و رفتم به سمت اتاق مشترک منو و نازگل

درو آروم باز کردم که دیدم نازگل روی تخت دراز کشید و داره به سورنا شیر میده…ای که هی…رفتم سمتشون که نازگل متوجه من شد…کنارشون دراز کشیدمو انگشتمو لای انگشتای دست سورنا گذاشتم که محکم دستمو گرفت

+الهی بابات قربونت بره

-امیرم چیشده؟

+هیچی فدات شم…بابا کار داشته بیرونه

-ععع؟وای خیلی کنجکاوم

خنده ای کردمو گفتم:

+کنجکاو یا فضول؟

-ااا یعنی تو خودت فضولیت گل نکرده؟

خندم شدید تر شد و گفتم:

+اره خدایی منم دارم از فضولی میمیرم
که ریز خندیدم تا مبادا سورنا بیدار نشه خواب بود ولی داشت شیر میخورد وملچ مولوچ میکرد وای دلم خواست

امیرارسلان یکم جدی باش الان وقتش نیست از روی تخت بلند شدم تا وسوسه نشم و رفتم سمت پنجره تا با دیدن حیات یکم فکرم که الان درگیر ممـ*ـه نازگل شده بود آزاد بشه که ماشین بابارو دیدم که وارد عمارت شد:

+نازگل بابام اومد

-پس بدو برو پیشش…من نباشم بهتره

+اوم باش

داشتم میرفتم که نازگل گفت:

-امیر یادت نره باید بیای برام تعریف کنی

+باشه فندوق من مراقب اون یکی فندوقمم باش زودی میام

-اوووماچ

منم براش بوسی فرستادمو رفتم به سمت پایین که بابارو دیدم:

+بابا؟
-علیک سلام

+بابا کارت دارم خیلی واجبه؟

-چیشده پسرم؟

+میشه بریم اتاقتون حرف بزنیم؟

-البته بریم

باهم وارد اتاق شدیم و بابا رفت روی مبل نشست و منم رفتم رو به روش نشستم و اون عکسی که محتشم وسط پدر و مادر من وایستاده بودو نشونش دادم

+بابا این ادمو میشناسی؟
بابا با دیدن اون عکس یکی از ابروهاش پرید بالا و موشکافانه نگام کرد و گفت:

-این عکسو از کجا آوردی؟

+از عمارت متروکه پیدا کردم…میشناسیش؟

-اره میشناسمش

تعجب کردم اخه بابا چطور اونو میشناسه؟
+بابا ابن ادم همونی که باعث ورشکستگی من شد باعث شد سرمایم از بین بره تو واقعا میشناسیش؟

منتظر نگاش کردم که ادامه داد:

-این مرد همکلاسی من و پدرت بود خیلی باهم خوب بودیم…از قضا عاشق مادرت شده بود و حتی خواستگاریشم اومد ولی مادرت عاشق پدرت بود و به این مرد جواب منفی داد و با پدرت عروسی کرد و دیگه بقیشم که خودت میدونی…

+صبر کن صبر کن…یعنی این مرد عاشق مادرم بود ولی بهش نرسید؟

با سر حرفمو تایید کرد که جرقه ای تو سرم زد:

+یعنی بخاطره همین میخواسته از من انتقام بگیره؟

-پسرم این عکسو ببین اون با پای خودش اومده بود به مراسم عروسی پدر و مادرت…چرا باید همچین کاری کنه؟

+پس چرا منو بدبخت کرد؟

-نمیدونم پسرم

حرفای بابا باعث شد فکرم مشغول بشه بعد از تشکر ازش از اتاقش زدم بیرو ن رفتم پیش نازگل
وارد اتاق شدم که دیدم نازگل روی تخت کنار سورنا خوابیده…رفتم سمتشون که دیدم نازگل پاهاشو توی خودش جمع کرده روشون پتو کشیدم و رفتم سمت گوشیم…باید با پاشا صحبت میکردم بهش زنگ زدم که بعد از چند تا بوق و اندی برداشت:

-سلام داداش چطوری؟

+کجایی اخه پاشا؟چرا این گوشیه بیصاحابو جواب نمیدی؟

– نه بابا نگرانم شده بودی ببخش با دوست دخترم رفته بودم بیرون.

+اولندش که گوه نخور دومندش تو که دوست دوختر نداری چرا گوه میخوری؟سومندش حالا اگه یه دوست دخترم داشتی باشی چرا یکاری میکنی به گوه خوردن بیوفتی؟

-خب حالا با گوه یکیم کردی که…یکم جو منو گرفت یه دیقه فک کردم زید دارم

+پاشا اینقد حرف میزنی یادم میره چرا بهت زنگ زدم

-خب حرف تو مهم نیس…داشتم گند میزدم امیر ارسلان

+چیی؟؟؟

-ای مرگ چرا داد میزنی در گوش من؟
+چیشد؟

-بابا شیدا بهم شک کرده بود با اینکه تغییر چهره دادم ولی بازم یکم شک کرده

+تورو بخدا نرین

-حواسم هست

+دیگه چه خبر؟

-اوم دیگه هیچی این محتشم و شیدا همش بیرونن این ور اونور یعنی فقط دارن خرید میکنن بعد یه چیز دیگه هم کشف کردم شیدا تنها زنی که به عنوان صیغه محتشم بوده بقیه زنایی که تو زندگی این یارو بودن همه فقط زیر خوابش بودن اونم واسه یه مدت کوتاه

+جنده سگ

-با کی ای؟

+هیشکی…اهاااان یادم اومد

-خب بنال ببینم

+امروز منو نازگل رفته بودیم عمارت پشت خونمون جایی که پدرو مادر واقعیم زندگی میکردن

-خب

+از بین عکسایی که اونجا پیدا بود یه عکسیو پیدا کردیم که بابامو مامانم کنار یه مرده بودن

-خب این الان چه ربطی به محتشم داره؟

+خب یارو محتشم بود دیگه

-جااااانم؟

+اره دیگه پاشا اون محتشم بی پرد و مادر رفیق بابامو وعموم بوده

-خب جالب شد بعدش؟

+هیچی دیگه عاشق مامانم میشه ولی مامانم عاشق بابام میشه اونا باهم ازدواج میکنن

-اوف چه مثلث عشقی ای شد

+اره حالا میگم نکنه این یارو میخواد از من انتقام بگیره؟

-والا من نمیدونم ولی از این یاره هر چیزی بر میاد

+اره

– ولی خب اطاعات خوبی بود

+کاری باری؟

-از اولم بی احساس بودی

+ای بابا

-دیگه دوست ندارم بای

+ولی من دوست دارم بای

گوشیو قطع کردم و با خنده برگشتم سمت تخت که با چشمای نازگل رو به رو شدم

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن