رمان دلبر کوچک پارت۱۸

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

از پله ها پایین اومدم و صداش کردم که از توی تراس جوابمو داد به سمت تراس رفتم که دیدم روی صندلی نشسته و به آسمون نگاه میکنه:

+ چیزی شده خانومم؟

– نه عزیزدلم چرا بیدار شدی؟

+ اخه پیشم نخوابیده بودی نگرانت شدم

– دلم درد میکنه،بچه تکون میخوره اذیتم میکنه.

+ چند روز دیگه سبک میشی.

– امیر خیلی میترسم.

+ من که بهت میگم بزار سزارین بدنیا بیاریمش کمتر درد میکشی تو قبول نمیکنی.

– نه بی بی هم میگه بچه باید طبیعی بدنیا بیاد.
ولی من میترسم بمیرم.

کنارش نشستم و سرشو و گذاشتم روی شونه هام و گفتم:

+نترس دلبرکم من پیشتم مامان کوچولوی من

لباشو مثه بچه کوچولو ها که بغض میکنن برچیده بود و گفت:

-واقعنی؟

پیشونیشو بوسیدم و گفتم:

+واقعنی خانوم خوشگلم

لبخندی زد و به آسمون نگاه کرد…یکم توی سکوت گذشت که گفتم: +نازگلم هوا سرده بیا بریم داخل وگرنه سرما میخورینا اونوخ من بایداز شماها مراقبت کنم.

-اره هوا داره سرد میشه بریم داخل.

بلند شدمو دست نازگلو گرفتم که جیغ خفیفی کشید ترسیده بهش نگاه کردم و گفتم:

+نازگلم چیشد؟حالت خوبه؟؟؟

-امیر نمیتونم راه برم بچت خیلی اذیت میکنه

+قوربونتون برم من بیا بغلم

تا نازگل خواست مخالفت کنه سریع یه دستمو گذاشتم زیر گردنشو اون یکی دستمم زیر زانوهاش گرفتمو نازگلو گرفتم تو بغلم…

-امیر سنگینم کمرت درد میگیره منو بیار پایین

+خدایی سنگین شدی خانومم

-پس بیارم پایین دیگه

+من نوکر تو و اون توله توی شکمتم پس هیس کن عزیزم

نازگل چیزی نگفتو سرشو به سینم تکیه داد…
واقعا سنگین شده بود البته یکمم تپل شده بود ولی من بهش نگفتم چون میدونستم ناراحت میشه این اواخر خیلی کسل و بی روحیه بود دکترش بهم گفته بود که هفته های اخر زایمان نازگل ممکن نازنازو بشه…

بعد از رسیدن به اتاق نازگلو آروم روی تخت گذاشتمو خودمم کنارش دراز کشیدم و نازگل سرشو گذاشت روی سینمو منم شروع کردم با موهاش بازی کردن تا خوابش ببره

-امیر من نمیتونم بخوابم

+درد داری عشقم؟

-اره فک کنم نی نیمون دلش نمیخواد بخوابه

+مثه باباشه دیگه شیطونه

نازگل خنده بی رمقی کرد و چشماشو بست که شروع کردم به نوازش زیر شکمش و اروم مالش میدادم تا یکم دردشو تسکین بدم

بعد از چند دیقه نفسای منظم نازگل نشون میداد که خوابیده … بوسه آرومی روی موهاش نشوندم و با خیال راحت خوابیدم

با آلارم همیشگی گوشیم از خواب بیدار شدم…امروز شرکت خیلی کار داشتم
سریع بلند شدمو آماده شدم و برای نازگل صبحونه آماده کردم چون میدونستم نمیتونه زیاد بخوابه و زود بیدار میشه مخصوصا که با دیشب ساعت خوابش قاطی شده و منم بعد از خوردن صبحونه راهی شرکتشدم.
و توی زمان مورد نظر به شرکت رسیدم و وارد شدم
روی صندلیم نشستم که چشمم خورد به قراردادی که با محتشم بسته بودیم…

هه تو سره من کلاه میزاری؟فک کردی اونقدری ساده ام که تورو به حال خودت ول کنم؟من به خاطره توی کلاه بردار کلی بدبختی کشیدم اون از بازداشت شدنم اون از کلی بدهی که بالا اوردم اون از ورشکتگی که کشیدم و تاوانشو با سختی دادم و روی پای خودم وایستادم
صبر کن امیرارسلان خواب خوبی برات دیده من حالتو میگیرم محتشم خیلی زود چوب همه اون کارایی که با منو امثال من کردیو میخوری.

با صدای تق در و پشتبندش که پاشا وارد شد از فکرام بیرون اومدم و به قیافه شاد پاشا نگاه کردم:

-صب بخیر شریک گرام

+پاشا شیری یا روباه؟

-مژده بده که امروز گرگ گرگم

+چه خبر چیشده؟ بگو دیگه

-بالاخره قرار شد من و تیم محتشم بریم دبی برای آوردن جنس

+ایول بالاخره بعد از این همه مدت به اونی که میخواستیم داریم میرسیم و حال اون بیشرفو میگیریم

-صد در صد شک نکن که به گوه خوردن میوفته فقط امیر یه چیزی؟

+چی؟

-پلیسارو باید اوکی کنیا

+اون که حله در جریانن فقط منتظر خبرمونن که بیان این لجنو دستگیر کنن ولی ما به تو نیاز داریم که با رفتن به این سفر برامون مدرک کافی بیاری میدونی که؟

-اره همون مواد مخدرا دیگا

+افرین شریک باهوشم

-قوربون شما کیه که قدر مارو بدونه؟

+طوبا جون

-امیر داشتیم؟الان حقته برم همه چیو به محتشم بگم.

+ زر نزن برو بیرون.

-باشه من میرم تا بعدا قیافه نحستو ببینم سی یو.

با خنده به این مشنگ نگاه میکردم که رفت بیرون…یعنی من تورو نداشتم چیکار میکردم

بالاخره دارم به هدفم میرسم محتشم دیگه داری گیر میوفتی کم مونده بهت برسم.

سر گرم کارای شرکت بودم که گوشیم زنگ خورد به هوای اینکه نازگلو جواب دادم:

+جونم دردت به جونم؟

-پارسال دوست امسال آشنا هیچ معلومه کجایی ذلیل شده؟

+ععع بی بی جون تویی؟توپت پره ها

-پس فکر کردی کیه؟

+هیچی قوربونت برم چطوری؟حالت خوبه؟بابا چطو اوضاع عمارت چطوره؟

-همه خوبیم تو نمیخوای نازگلو برداری بیاری اینجا دلم براتون تنگ شده اخه من خیلی وقته ندیدمتون

+ بی بی جون بخدا تقصیر من نیس نمیتونم نازگلو جایی ببرم دیگه اواخر بارداریشه دکترش گفته نباید با ماشین مسافرت و جاهایی که مسافتش یکم زیاده برین منم میترسم بخدا از نشیمن تا اتاق خوابو بغلش میکنم میبرمش و میارمش

-استغفرالله پسر تو هنوزم ادم نشدی؟

با خنده گفتم:

+منم عاشقتم بی بی جون

-خب دلم تنگ شده برات پسرم

+ععع بی بی جون بغض نکن چرا نمیاین خونه ما؟
شما و بابا امشب بیاین خونه ما هم همدیگرو میبینیم هم دل نازگل باز میشه اخه این اواخر اصلا حوصله نداره

-نه پسرم مزاحم نمیشیم

+مزاحم چیه شما مراحمین منتظرتونما الان دارم زنگ میزنم به نازگل میگما پس بیان میبینمتون مراقب باشین خدافظ

تا خواست مخالفت کنه گوشیو قطع کردم و پشت سرش شماره نازدارمو گرفتم و بعد ده تا بوق برداشت:

-جانم امیرم؟

+خانومم داشتم نگران میشدما چرا گوشیو برنمیداری؟

– گوشیم روی میز آرایشم بود منم روی تخت دراز کشیده بودم

+نچ نچ تنبل شدیا دوردونم

-امیر اذیت نکن دیگه

+اذیت چیه بانو تازه زنگ زدم بگم امشب مهمون داریم شام مام درست نکن من شام میگیرم فقط هر چی خونه نیاز داشتی بهم پیام بده برات بخرم

-کیان؟

+ کیان کدوم خریه؟؟؟؟؟؟؟

– بابا میگم کیا میخوان بیان؟

+ آها بی بی و بابا

-وایییی راس میگی امیرم؟

+اره عشقم بالاخره خوشحال شدی توله

-مگه میشه نشم بی بی میخواد بیاد دلم براش تنگ شده

+نازی داره حسودیم میشه ها بخدا قهر میکنم خونه نمیاما

-راستی امیر داشتی میومدی یکم ترشک مرشک برام بگیر هوس کردم

+ااا تو اصن منو دیگه نمیبینی من نمیام خونه

-آآآآی امیییر

+وای چیشد دردت به جونم؟چرا داد میزنی چیزیت شد؟معدت درد گرفت؟

-لواشکم میخوام

+توله من سنگکوپ کردم.

-امیر ترشک و لواشک یادت نره دوست دارم بوس بای

بعدم گوشیو قطع کرد…وا یعنی چی؟الان منو با بی بی عوض کرد یا منو به لواشک و ترشک ترجیح داد؟

حیف که بارداره وگرنه میدونستم چیکارش کنم طوری یه شب عاشقانه با مقداری زد و خورد براش میساختم تا بدون منو نباید با کسی عوض کنه
با این فکرا دلم براش پر کشید خیلی وقت بود باهم رابطه نداشتیم چون تو این سن پایین حامله شده این چند ماه اخر دکتر تاکید داشت اصلا باهم رابطه نداشته باشیم اصلا نمیدونم چطوری صبر کردم؟

از این فکرا اومدم بیرون و خودمو با کاغذ ماغذی رو به روم مشغول کردم تا وقتی که به ساعت نگاه کردم غروب شده بود…کش و قوسی به بدنم دادم وسایلامو جمع کردمو با برداشتن کیف و سوویچم زدم از شرکت بیرون و پیش به سوی خونه البته توی راه چند نوع غذا گرفتم وقتی به خونه رسیدم متوجه شدم که بابا اینا اومدن چون ماشینشون توی پارکینگ پارک بود…

با دیدنشون البته بعد از خوشو بش با خانومم اول رفتم پیش بی بی و اونو بغل کردم کم مونده بود بزنه زیر گریه یکم آرومش کردم و بعدم با بابا احوال پرسی کردمو از اوضاع عمارت ازش پرسیدم گرم صحبت بودیم که با صدای نازگلم که برای شام مارو دعوت میکرد رفتیم سره میز شام

بعد از صرف شام صحبت راجب نازگل و بچمون شد که بی بی گفت:

-بالاخره برای این کوچولوی دوست داشتنی اسمی انتخاب کردین؟

+آره بی بی ولی سورپرایزه

-عع پسرم اون سورپرمر چیه اخه بگو ببینم اسمش چیه؟

+اخه میدونی بی بی بخاطره شرطی که با نازگل گذاشتیم هنو اسمایی که انتخاب کردیمو بهم نگفتیم
بی بی روشو کرد سمت نازگلو سوالی ازش پرسید:

-چه شرطی گذاشتین دخترم؟

نازگل با خجالت گفت:

+بی بی جون ما شرط کردیم که اگه بچمون پسر بود من اسمشو بزارم اگه دختر بود امیر ارسلان اسمشو بزاره

-ااا پس برای همین بود که نمیخواستین مشخص بشه که بچتون دختره یا پسر؟

من با قیافه حق به جانبی گفتم:

+بله بی بی جون البته معلومه که بچم دختره

-پسره

+من میگم دختره توام بگو باشه

-نه خیر من مادرم حسش میکنم من میگم پسره

میخواستم بگم من مسئول انجام عملیات بودم من خودم میدونم چی ریختم ولی جلو خودمو گرفتمو گفتم:

+حالا میبینیم بانو

-میبینیم پدر نمونه

تو این بین بی بی و بابا داشتن با لبخند به منو و نازگل نگاه میکردن اونام مثه منو و نازگل باورشون نمیشد که منو نازگل بتونیم همو تحمل کنیم چه برسه به اینکه عاشق هم بشیم
بعد از بحث و جدال خندداری که منو نازگل کردیم بالاخره تصمیم گرفتیم بریم بخوابیم من که داشتم بیهوش میشدم با رفتن به تخت اصن نفهمیدم چیشد فقط یهو همه چی سیاه شد و من غرق خواب شدم

متوجه نشدم چیشد ولی با صدای جیغ فرا بنفش نازگل مثه جن زده ها از خواب بریدم:

-امیییییییییر

+هااا؟چیههه؟چیشده؟؟؟؟

-دارم میمیرم

منم که اولین بارم بود داشتم تجربه میکردم نمیدونستم باید چیکار کنم فقط همونطور که توی فیلما دیده بودم به نازگل میگفتم که نفس بکشه که دیدم بی بی و بابا در اتاق و میزدن و هی میپرسیدن چیشده؟

منم با یه حرکت سریع لباس سر سری ای تن نازگل کردم عرق کرده بود و همش آه و ناله میکرد و معلوم بود خیلی درد داره و بعد از پوشیدن لباس نازگلو بغل کردمو در اتاقو باز کردم و به سرعت پله هارو پایین میرفتم و بی بی و بابا به دنبالم میومدن…

اصلا متوجه نبودم دارم چیکار میکنم فقط اینو میفهمیدم که جیگرم داره آتیش میگیره با هر دادی که نازگل میزد زهره من میترکید و با هر قطره اشکش همش خودمو لعنت میکردم که چرا این بچه پونزده شونزده سالرو حامله کردم

توی کل راه بی بی سعی میکرد نازگلو آروم کنه اما خیلی درد داشت…نزدیک بود چند بار تصادف کنم که بابا سعی میکرد منو آروم کنه وضعیت مزخرفی بود خیلی فشار روم بود زنم داشت جلوم پر پر میشد…

بالاخره راه کوتاه خونه تا بیمارستان که برای من یه عمر گذشت تموم شدو بارسیدنم سریع نازگلو بغل کردم و رفتم توی بیمارستان داد زدم:

+زنممم درد داااارههه
چیکااار کنممممم؟یکی کمکمممم کنه

نازگل یقه پیرهنمو توی مشتش گرفته بود و فشار میداد…سریعا چند نفر از پرسونل با برانکارد اومدن سمتم که یکیشون پرسید:

-ایشون چه نسبتی باهاتون دارن؟

+زنمه زنممممممم

دکتر چپ چپ نگام کرد که گفتم:

-هان چیه؟مگه تو دکتر نیستی برو به زن من برس به جای اینکه منو از سر تا پا نگاه کنی

و به سمت برانکاردش رفتم که وارد یه اتاقی شد و پرستارا اجازه ندادن وارد شم
کلافه بودم داشتم دیوونه میشدم کسیم اجازه نمیداد برم داخل نمیتونستم این وضعیتو تحمل کنم کسی جوابمو نمیداد که بالاخره یه دکتر اومد سمتم:

-آقا شما همسر این مادر جوان هستین؟

+بله دکتر من شوهرشم چیشد؟

-بزارین باهاتون رک باشم ایشون چون توی سن کم باردار شده یکم براشون سخته و وضعیت زیاد خوبی ندارن یعنی یه مقداری خطرناکه و ما نمیخوایم ریسک کنیم که ایشون طبیعی زایمان کنند پس ما باید ایشونو سزارین کنیم

+دکتر هر کاری میخواین بکنین فقط زن و بچه من سلامت برگردن

-شما دعا کنین ماهم تموم تلاشمونو میکنم فقط باید چنتا برگرو امضا کنین

بعد از توضیحات دکتر سریعا رفتم و برگه هارو امضا کردمو هزینه عملو پرداخت کردم و وقتی به خودم اومدم چند ساعتی بود که پشت اتاق عمل منتظر بودم بابا در حال راه رفتن بود و بی بی روی صندلی نشسته بود و یه دستش یه قرآن کوچولو و یه دست دیگش تسبیح بودو داشت اشک میریخت…

تحمل این وضعیت سخت بود گوشه دیوار نشستمو زانوهامو جمع کردمو سرمو گذاشتم روی پاهام شدیدا سرم درد میکرد که دستی روی شونم نشست:

-پسرم نبینم که شکسته باشی

+بابا اگه نازگل یه چیزیش بشه من هیچ وقت خودمو نمیبخشم

-اون چیزیش نمیشه پسرم توکلت به خدا باشه

+بابا من دوسش دارم نمیتونم یه لحظه نبودشو تحمل کنم من مقصرم که اون توی این سن داره مادر میشه

-حتما حکمتیه یه نگاهی به این یه سال بنداز برادرت،برادر
نازگل،شیدا،من،بی بی اصلا فکرشو میکردی روزی قلبت برای نازگل بتپه؟

+بابا من اونو به خدا سپردم از خودش میخوام زن و بچمو صحیح و سالم بهم برگردونه

با حرفای بابا یکم آشوب توی دلم آروم شد نمیدونم چقد گذشت که با بیرون اومدن یه دکتر مث جت خودمو بهش رسوندم:

+دکتر چیشد؟

-تبریک میگم بهتون شما صاحب یه پسر شیطون بلا شدین

بی بی از خوشحالی هق هقش بلند شد و بابا بهم تبریک گفت ولی من اصن نمیفهمیدم دکتر چی میگه فقط تو فکر نازگل بودم

+دکتر همسرم؟خانومم چطوره؟

-ایشون زیاد خوب نیستن ولی پیشبینی میکنیم بهتر بشن امیدتون به خدا باشه ما همه تلاشمونو کردیم این دیگه به خانومتون بستگی داره که چقدر قوی هستن

همین بین پرستاری با یه بچه اومد بیرون که بی بی و بابا رفتن سمتش ولی من انگار اصلا اونارو نمیدیدم فقط از دکتر خواستم که نازگلو ببینم که با کلی اصرارای من بالاخره قبول کرد و بهم اجازه داد بدون توجه به بقیه رفتم اتاقی که نازگلم خوابیده بود با دیدنش اشکم روونه شد کنارش نشستم و دستاشو توی دستم گرفتم…

+الهی بمیرم که اینقد درد کشیدی زیر چشمات سیاه شده…نازگل ببخش بخدا من نمیخواستم این اتفاقا برات بیوفته…نازگل منو تنها نزاری من بدون تو این دنیارو نمیخوام چه برسه اون بچرو نازگل فهمیدی بچمون پسره ها…ناقلا تو بردی بلند شو باید براش اسم بزاری بلند شو دیگه خودتو لوس نکن میدونی که بلد نیستم ناز بکشم نازگلم بیدار شو بخدا دیگه اذیتت نمیکنم پرنسسم بلند شو

صدای هق هقم برای خودمم تازگی داشت تا حالا اینطوری گریه نکرده بودم این دختر با من چیکار کرده؟

-امیر…م…گر..یه..نکن

با شنیدن صدای نازگل نمیدونستم گریه کنم یا بخندم:

+وای عشقم بهوش اومدی؟میدونستم قوی تر از این حرفایی خانومم میدونی چقد منو ترسوندی من سکته کردم نازگلم خیلی بدی

-امیر بچمون؟

+نگران نباش سالمه…مژدگنی بده بچمون پسره

-واقعا؟

+اره خانومم چی میخوای اسمشو بزاری؟

-بچمو بیار تا بگم

+ای به چشم بانو شما امر کن

بعد از اینکه روی موهای نازگلو بوسیدم به سرعت رفتم بیرون دکترو خبر کردم که گفتن چن دیقه دیگه پرستار هم همراه بچه میان اتاق و از طرفیم رفتم بی بی و بابا رو مطلع کردم که نازگل بیدار شده همگی رفتیم داخل اتاق پیش نازگل بی بی بغلش کرد و بابا پیشونیشو بوسید و بهش تبریک گفت

بعد از چند دقیقه پرستار همراه بچه وارد شد بالاخره فهمیدم که بابا شدم تا قبل از بهوشی نازگل اصلا حواسم به کس دیگه نبود بچه رو از پرستار گرفتم و بغلش کردم خیلی کوچولو بود ولی از همین قیافه کوچولوش میشد فهمید که چشماش شبیه نازگله

آروم آروم بچرو بردم دادم نازگل،نازگل تا بچرو بغل کرد زد زیر گریه که همه ما با تعجب نگاش کردیم بابا گفت:

-دخترم چی شده چرا گریه میکنی؟
+کاش خونوادم اینجا بودن…کاش داداشم بود… کاش میدیدن که مادر شدم

-نازگل جان اونا الان دارن تورو میبینن پیشتن بعدشم تو مارو هم داری ماهم خانوادتیم دخترم

+ممنونم که هستین بابا جون

بی بی با گوشه روسریش اشکشو پاک کردو گفت:
-دخترم بالای سر بچه گریه نکن خوب نیس

نازگل اشکاشو پاک کرد که برای عوض شدن جو داخل اتاق گفتم:

+خب خب مامان کوچولو بچم اسم نداره ها

-اسمشو میخوام بزارم”سورنا”

+نه عشقم سلیقت خوبه خوشم اومد

نازگل خندید که پرستار گفت بچه باید شیر بخوره

بابا و بی بی رفتن بیرون و پشتبندش پرستارم رفت بیرون من موندم و نازگلو سورنای عزیزمون

به صورت سورنام زل زدم و تنها کلمه ای که میتونستم برای توصیف حالم انتخاب کنم آرامش بود،آرامشی که در کنار زن و بچم تموم وجودمو پر کرده بود ، من پدر شده بودم…یه حس فوق العاده بود… یه حس مسئولیت…حس پدر بودن.

توی این فکرا بودم که دیدم نازگل داره نگام میکنه:

+چیشده خانومم؟

-به چی فکر میکنی؟

+به خونوادمون…منو تو سورنا.

یهو صدای سورنا بلند شد که نازگل ترسیده منو نگاه کرد…

-وای امیر باید چیکار کنم؟

+بچم گشنشه بهش شیر بده دیگه

-نمیدونم باید چیکار کنم؟وااای امیر یه کاری بکن

از روی صندلی بلند شدم رفتم کنارش روی تخت نشستم…لبه ی لباسشو گرفتم و دادم بالا و مـ*مه نازگلو از داخل سوتیـ*نش در آوردم و آروم نوکشو کردم تو دهن سورنا…نازگل فقط داشت با تعجب نگام میکرد که یهو سریع نوک سی-نشو از دهن بچم دراورد

+وا نازگل چیکار میکنی بچم گشنشه

-قلقلکم میاد بخدا

بعدشم دوباره نوکشو کرد تو دهن سورنا و من با شیطنت گفتم:

+من میخورم که قلقلکت نمیاد

-ععع امیر زشته جلو پسرمون

+وا این بچه به این کوچولویی…الهی قوربونش بشم چه باحال میخوره
…لپاشو ببین نازگل

-اوهوم خیلی گشنش بود بچم

+نازگل؟

-جون دلم؟

+منم گشنمه

-خب دورت بگردم ببین تو یخچال چیزی نیس یه چیزی بخور ضعف نکنی

+از اونا میخوام

و بعدش به مـ*مهاش اشاره کردم نازگل لبشو گاز گرفت و گفت :

-امیر یکی میاد تو زشته

+زن خودمی کی میخواد حرف بزنه؟

-وایی عشقم یه چیزی میگیا

داشت مخالفت میکرد که سریع اون یکی مـ*مشو دراوردمو زبونمو روش کشیدم تا نازگل خواست حرفی بزنه لبامو گذاشتم روی لباشو از اون لبای شیرینش کام گرفتم ، من این دخترو میپرستیدم…

بعد از لباش رفتم سراغ گردنشو ترقوشو بوسیدمو گاز جانانه ای از گردنش گرفتم که لباشو گاز گرف تا جیغ نزنه ولی با کشیدن موهام سعی کرد جلومو بگیره که شروع کردم به خوردن جایی که گاز گرفتم و میک عمیقی بهش زدم و بعد زبونمو گذاشتم روی نوک مـ*مه سمت چپش که با لذت چشماشو بست…

سورنا داشت اون یکیو میخورد یه حس حسودی عمیقی تو دلم به وجود اومده بود
نگاه کن هنوز نیومده جای منو گرفت اینا جفتشون ماله منه به چه حقی اینارو میخوره.
نازگل داشت از خود بیخود میشد ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواست بیخیال شم
تا نوکشو میک زدم شیره ای تو دهنم حس کردم…مزش بد نبود پس بچه ها اینو میخورن سیر میشن داشتم به کشفیاتم فکر میکردم و دستمو بردم سمت بهشـ*ـت نازگلو از روی شلوار دستمو روش کشیدم که نازگل دستشو گذاشت روی دستم تا مخالفت کنه تا خواست ادامه بدم که در و زدن که سریع مثه جت بلند شدمو نازگل لباسشو درست کرد و پشتبندش بی بی وارد شد

-هزار ماشالله هزار الله اکبر قوربونتون برم من

+ععع بی بی خدانکنه

-پسرم قدم نو رسیدت مبارکت باشه

+مرسی بی بی جونم دیدش چقد شبیه باباشه؟

-اره واقعا شبیه جفتتونه چشماش شبیه نازگله ولی ترکیب صورتش شبیه توعه

بی بی رفت سمت نازگل و خواست سورنارو بغل کنه که چشمش یه جایی زوم شد نگاه کردم دیدم داره به شاهکار من نگاه میکنه گردن نازگل اندازه یه نارنگی سیاه شده بود…اوه اوه بد گاز گرفتم
یهو یه نگاهی به من انداخت که من سری رومو کردم سمت پنجره خندم گرفته بود ولی نمیتونستم بخندم

بی بی خنده ریزی کرد و بچمو گرفت بغلش که دکتر و پرستار اومدن داخل اتاق

-مادر جوان حالت چطوره؟

+ممنون آقای دکتر بهترم

-خب خداروشکر ما باید شیر پسرتونو برای یه سری کارا ببریم زود میاریمش پیشتون

و بعد پرستار اومد سورنارو از بی بی گرفت و گذاشت روی تختو بردش
من رفتم سمت دکتر و ازش پرسیدم:
+ببخشید کی میتونیم نازگلو ببریم؟

-ایشون باید یکی دو روزی اینجا بمونن چون سنشون یکم کمه بدنشون زیاد امادگی زایمانو نداشته ممکنه خدایی نکرده اتفاقی بیوفته برای همین بهتره دو روز تحت نظر و مراقبت ما باشن تا حالشون بهتر بشه

+که اینطور…ممنونم دکتر

-خواهش میکنم بازم بهتون تبریک میگم …بعدا میبینمتون

و رفت بیرون…

دو شب و من پیش نازگل موندم، اولین شب یکم درد داشت و نمیتونست زیاد راه بره و خوابش نمیبرد که من رفتم روی تختشو کنارش به زور خودمو جا کردمو زیر شکمشو مالش دادم تا بخوابه خداروشکر بیمارستان خصوصی بود و توی اتاق نازگل به غیر از ما بیمار دیگه ای نبود

اون شب تا صبح نخوابیدیم ولی شب دوم بهتر گذشت نازگل یکم بیتابی میکرد دلش میخواد زود تر مرخص بشه بریم خونه

محیط بیمارستانو دوست نداشت ولی مجبور بود تحمل کنه روز سوم قرار بود ترخیصش کنم با خوشحالی تموم رفتم سمت صندوق تا کارای ترخیصشو انجام بدم که گوشیم زنگ خورد:

+بــــه چطوری داداش؟

-تو چطوری جناب پــــدر؟

+نوکرممممم

-بهت تبریک میگم ایشالله قدمش براتون بسازه ایشالله ادم بشی از طرف منم به نازگل تبریک بگو

+قوربونت برم دادا…چه خبر؟دبی خوش میگذره؟

-اها خوب شد گفتی داشت یادم میرفت.

+باز چیشده ؟

-امروز داریم یه جشن برای قراردادی که با محتشم بستیم میگیریم

+جان من؟

-داداشتو دست کم گرفتی؟

+خب تعریف کن

-هیچی همه کارا درست شده فقط منتظر باش تا خبرت کنم اینجا همه چی حله اصن فکرتو اینجا نزار برو پیش خانوم بچه ها ….راستی از بچتون یه عکس بگیر برام بفرس…ببینم بچتون چی شد آخر سر قسمت شد اسم بزاری یا نه؟

+نه خیر بچم پسره نازگل اسمشو گذاشت سورنا

-ایول سلیقه زن داداش خیلی خوبه ها فقط بدبخت توی یه چیز شانس نیاورد اونم تو بودی که گیرش افتادی

+پاشا برو تا دسته نکردم تو حلقت

-وای خاک عالم من گوه بخورم خدافظ

ینی من چیکار کنم از این پسره خل؟ پیر شدم از دستش موهام همه سفید شده بخدا

-آقای محترم اینجارو باید امضا کنین

+اها بله بله ببخشید عذر میخوام

کارای ترخیص نازدارمو کردمو با دست گلی که خریده بودم رفتم پیشش…لباساشو پوشیده بودو لباسای سورنارو هم پوشیده بود خودم از خونه براشون لباس آورده بودم…دست گلو دادم نازگل:

+تقدیم با عشق به زیبا ترین همسر دنیا

-ممنونم عزیزم

+من دربست نوکرتم…بده من قهرمان کوچولوی بابارو…شیرمرد منو ببین چه لباسی پوشیده جیگر طلای من

-منم اینجاما

+شما که تاج سر منی

-شماهم سرور منی

+من به فدای شما

-خدانکنه زندگیم

سورنارو گرفتم بغلم فدای اون چشمای خوشگلت بشم من…بابا و بی بی توی عمارت منتظرمون بودن و من تنها اومده بودم کیف نازگلو برداشتم و دستشو دور دستم حلقه کردو باهم از اون اتاق خارج شدیم وقتی از بیمارستان بیرون اومدیم نازگل یه نفس عمیق کشید:

-اخیش هوای تازه…انگاری توی بیمارستان ادم نمیتونه نفس بکشه

+قوربونت برم بالاخره تموم شد سختیش گذشت

-اره واقعا انگار یه باری از رو دوشم برداشتن

+و ثمرش شد این کوچولوی دوست داشتنی

باهم رفتیم سمت ماشین و کمک کردم نازی بشینه رو صندلی و سورنارو دادم بهش و خودم رفتم سوار شدمو استارت زدم بعد از چند مین نازگل گفت:

-امیر مگه نمیریم خونه؟

+نه نازدارم داریم میریم عمارت امشب بابا میخواد یه جشن بگیره همرو هم دعوت کرده از فک و فامیل بگیر تا همه اهالی روستا

-وای امیر لباس ندارم که

+نگران نباش فدات شم قبل این که بیام دنبالتون رفتم کلی لباس مباسو هر چی نیاز داشتی گذاشتم توی چمدونو برات آوردم

-وای مرسی عشق جانم

+فدای چشات

تا موقع رسیدن به عمارت با قوربون صدقه رفتن سورنا گذشت وقتی رسیدیم بابا سه تا گوسفند جلومون قوربونی کرد و بی بی اسپند برامون دود کرد و نازگل کلی خوشحال شد و ازشون تشکر کردیم و بعد از خوش و بش باهاشون وارد اتاقامون شدیم من از صب درگیر بودم رفتم شرکت بعدش رفتم خونه رفتم بیمارستان اومدم عمارت خیلی خسته شده بودم سورنارو که توی بغلم خوابیده بود گذاشتم روی تختو رفتم سمت نازگل ک داشت لباساشو عوض میکرد با یه تاپ و شورت وایستاده بود و کلش توی چمدون بود که از پشت بغلش کردم و سرمو توی موهاش فرو کردم و کله عطرشو توی ریم کشیدم

+نازگل خیلی میترسیدم از دستت بدم

-من هیچ وقت تنهات نمیزارم زندگیم

+ببین زندگیمون خیلی داره قشنگ میشه یهو خراب نشه؟

-هیس من همینجام عمرم

تاپشو از تنش دراوردم با دستم سینه هاشو قاب گرفتم که برگشت سمتمو لباشو گذاشت رو لبام… سینشو فشار دادم که یکم شیر ازش زد بیرون دست از سر لبای نازگل برداشتمو روی نوک مـ*مشو لیس زدم که آه نازگل توی صدای گریه سورنا گم شد جفتمون ترسیده برگشتیم سمت سورنا…اوه اوه چه گریه ای میکرد انگار فهمیده بود میخوام شیرشو بخورم پسره حسود
نازگل سریع خودشو رسوند به سورنا و سینشو انداخت تو دهن سورنا که آروم شد…منم با قیافه ای ماتم رفتم رو تخت که با دیدن ملچ مولوچ سورنا دلم براش غش رفت چقد گشنش بود قوربونش بشم یکم باهاش بازی کردم که طولی نکشید خوابم برد

با نوازشای دستی روی صورتم چشمامو باز کردم که دیدم نازگل روی شکمم نشسته و داره با موهام بازی میکنه:

-عشقم بیدار شو دیگه میخوایم ناهار بخوریم

+بوس بعد از خوابمو بده تا بلند شم

لباشو برچیده و گفت:

-امیر تازه آرایش کردم

+من حالیم نی وگرنه دوباره یه بادمجون میکارم این ور گردنت

با این حرفم یهو جبهه گرفت و گفت:

-زرنگی؟من یدونه گاز طلب دارم

+بفرما ما که از خدامونه

نازگل خم شد و لباشو گذاشت روی گردنم فک کردم میخواد گاز بگیره که میک عمیقی از گردنم زد و همونجارو لیس زد…لرزی به تنم افتاد که بوس آرومی لبام کاشته و از روم بلند شدو گفت
:
-بابا خرسی بلند شو دیگه

+ای که من دستم بهت نرسه توله

زبونی برام دراورد و رفت بیرون…سریعا یه دوش یه رب گرفتمو بعد از صرف ناهار رفتم به بابا کمک کنم همه خدمه داشتن میز و صندلی و میوه و شیرینی اینارو میچیدن و هر کی داشت یه کاری میکرد منم باهاشون همکاری میکردم تا ساعتای شش هفت تموم شه…چون مهمونیمون از هفت دیگه شروع میشه به صرف شام

بعد از تموم کردن کارا رفتم اتاقم که دیدم نازگل یه لباس مجلسی شرابی خیلی شیک و پوشیده تنش کرده و یه شال حریرم سرش کرده و آرایش ملایمیم انجام داده و داره قوربون صدقه سورنا میره

-فدای اون لپات بشم من…جیگلی میگلی من…جوجوی من،نفس من،قلب من،عمر من،مامان بمیره برات

+جان؟

-ااا تو کی اومدی؟

+یه بار دیگه تکرار کن

-اوم چیزه من داشتم

+نازگل یه بار دیگه بشنوم من میدونم با تو

-ببخشید

+الان من چی بپوشم؟

-از بین اون لباسایی که اوردی برات اون کت و شلوار مشکی و اون پیرهن زرشکی و اون کراوات مشکیو انتخاب کردم

حرف نازگلو تایید کردمو لباسمو پوشیدمو خودمو آماده کردم دیگه کم کم جشن داشت شروع میشد و همه اومده بودن و همش به من و نازگل تبریک میگفتن عمارت خیلی شلوغ شده بود اصن یادم نمیاد تاحالا اینقد ادم اینجا بوده باشه خیلی خشحالم بودم جشن پسرم بود دوردونه بابا نازگل گه گاهی بغض میکرد یا نیما و خونوادش میوفتاد حقم داشت براش سخت بود تحمل این غم که پدرو مادرشو برادرش کنارش نباشن اون تو کل این جمعیت فقط منو داشت اونم همه کس من بود

بعد از بریدن کیک چند طبقه ای که بابا سفارش داده بود بالاخره زمان هدیه دادن و باز کردن فرا رسید بابا سند یه زمین چند هکتاریو از طرف خودشو بی بی به نازی داد که نازگل گفت:
-پدر جون این خیلی زیاده نمیتونم قبول کنم

+دخترم تو منو صاحب نوه کردی آرزومو براورده کردی آرزویی که فک میکردم باید با خودم به گور ببرم من از بابت همه چی ازت ممنونم

-این چه حرفیه میزنین منم ازتون ممنونم

نوبت من رسید منم یه سرویس طلا به نازگل هدیه دادمو به لباس فندوقم یه سنجاق سینه طلا وصل کردم که کلی ازم تشکر کرد…

تا صرف شام نیم ساعتی مونده بود که گوشیم ویبره خورد میدونستم اگه روی ویبره نباشه متوجه نمیشم کسی بهم زنگ بزنه یا پیام بده دیدم پیام از طرف پاشاست حتما خبری شده باز کردم:

“-بگو کی اینجاست؟”

“+کی اون جاست؟”

“-شیدا”

شیدا؟اما…شیدا….اونجا…چیکار میکرد؟یعنی چی؟

“+شیدا اونجا چیکار میکنه؟”

“-بگم شاخ درمیاری
به عنوان زن صیغه ایه محتشم اومده”

احساس کردم دیگه چیزیو نمیبینم…اخه شیدا تا این حد؟تا این حد پست شدی؟منو بگو چقد دوست داشتم…چه کارایی که برات نکردم بیشرف

“-داداش چیشدی؟”

“+حواست باشه بدبخت نشیم فقط”

“-باشه حواسم هس خبرت میکنم فعلا”

حالم خوب نبود سرم درد گرفته بود این پایین خیلی سرو صدا بود صدای موزیک رو مخ بود با عذر خواهی از جمعی که پیششون نشسته بودم رفتم سمت اتاقم نیاز داشتم یکم تنها باشم سیگاری روشن کردمو پک عمیقی بهش زدم

+بیشرف

#نازگل

توان وایستادن نداشتم نمیتونستم روی پای خودم وایستم به بی بی گفتم که میخوام برم بالا یکم استراحت کنم یکم درد دارم که سورنارو ازم گرفت و گفت من میرم میخوابونمش تو برو منم گونشو بوسیدمو رفتم سمت اتاق وقتی درو بازکردم بوی سیگار به مشامم خورد و متقابلا چشمم به امیرارسلانی افتاد که دستش سیگار بود و داشتم میکشید

+چیشده؟تو که سیگار نمیکشیدی؟

-چیزی نیس نازگلم

+امیر بگو من تورو میشناسم میدونم یه چیزی شده

-راستشو بگم؟

+نه دروغ بگو دور هم میگیم میخندیم خب راستشو بگو دیگه

خنده بی رمقی کردو سیگارشو خاموش کرد و روی تخت نشست و به روی پاش اشاره کرد و منم رفتم روی پاهاش نشستم نفس عمیقی کشیدو شروع کرد

-چند سال پیش من به اصرار شیدا با یکی از فامیلای دورش که ادم پولداری بود شریک شدم و شرکتی زدیم و من حدود دو سه میلیارد برای این کار سرمایه گذاری کردم ولی اون آدم آشغال سر من کلاه گذاشت و کل پول منو بالا کشید و در رفت
من موندم و کلی طلبکار که پولاشونو اون برداشته بود ولی همه خر منو گرفته بودن مثلا من شریکش بودم سره این قضیه من بازداشت شدم بابا بیچاره مجبود شد سره خریت من چن تا زمین و خونشو بفروشه تا تاوان خرابکاری منو بده خلاصه خیلی ضربه محکمی از اون یارو حروم زاده خوردم و تا مرز بدبختی و ورشکستگی رفتم ولی خودمو کشیدم بالا
حالا بعد چند سال منو پاشا اون بی پدرو پیدا کردیم و خواستیم لهش کنیم نقشه چیدیم که پاشا به به عنوان یه مدیر بره باهاش قرار داد ببنده و منی نباید این وسط میبودم چون اون یارو میفهمید ما کلی مدرک ازش بدست آوردیم فهمیدیم این بیشرف کلی جنس مواد مخدر جابه جا میکنه و کلی پول به جیب میزنه الان پاشا سره همون قضیه قرار داد باهاشون رفته دبی امشب یه جشنیم برای بستن قرار داد گرفتن
ساکت شد…

+خب امیرم اینکه خیلی خوبه الان تو باید خوش حال باشی چرا ناراحتی؟

-پاشا بهم پیام داد که…که شیدا…شیدا به عنوان صیغه محتشم با اینا اومده دبی

+چی؟شیدا؟

-اره همون زنیکه جنده بی صاحاب

+من نمیفهمم عصبانیتت برای چیه؟مگه تو شیدارو فراموش نکردی؟

-معلومه فراموش کردم اون زنیکه خراب توی ذهن من جایی نداره چه برسه قلبم

+فعلا که تو ذهنته

-نه به خدا نازگل فقط یاده کارایی که کرده بود افتادم یاده خیانتاش همین بخدا اون تو فکر من جایی نداره

+امیرارسلان تو منو داری بچتو داری ما تورو دوست داریم شیدا لیاقت تورو نداشت

-ولش کن راجب اون جـ*نده حرف نزنیم یه تار موی گندیده تورو به هزار تا شیدا نام نمیدم

+امیر میترسم کاش وارد این تله نمیشدی اینا خطرناکن از دستشون هر کاری بر میاد میترسم بهمون آسیب بزنن بچمون وای امیرارسلان من میترسم

-هیشکی هیچ غلطی نمیتونه بکنه تا وقتی من کنارتم هیشکی هیچ گوهی نمیخوره نگران نباش یکی یدونم تو و سورنا تا وقتی من پیشتونم جاتون امنه

یهو در باز شد و بی بی وارد شد…هینی کشیدمو هول کرده از روی پاهای امیر ارسلان بلند شدم همیشه ما جلوی بی بی باید یه کاری بکنیم آبرومون بره

-ععع چیزه سورنا گشنشه آوردم مامانش شیرش بده

+دستت درد نکنه بی بی جونم

-خواهش میکنم دخترم

بعدشم رفت بیرون یه نگاهی به امیر انداختم که جلوی خندشو گرفته بود

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن