رمان دلبر کوچک پارت۱۷

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

#امیرارسلان

این دختر آدمو دیوونه و مست میکرد،نمیتونستم کنارش بمونم و کاری دستش ندم.

دست از فک کردن راجب این موضوع برداشتمو بعد از خشک کردن خودمو و موهام…لباسی از داخل کمد برداشتمو پوشیدم که دیدم شکمم قاروقور میکنه، گشنم بود و نازگلم همه ی کتلت هارو خورده
بود…خندم گرفته بود الهی من قوربون اون شکمت بشم که گرد و قلمبه شده…

رفتم طبقه پایین توی آشپزخونه و از یخچال دو تا تخم مرغ برداشتمو یه نیمرو خوش مزه برای خودم درست کردم و مشغول خوردن شدم…لقمه آخرو که گذاشتم تو دهنم صدای نازگل و شنیدم که جیغ آرومی کشید…

ترسیدم و دویدم به سمت بالا و تا درو باز کردم چشمم افتاد به دستش که داشت خون میومد ترسیدم و رفتم جلو و گفتم:

– چیکار داشتی میکردی نازگل؟اصلا به منو اون بچه فک کردی؟اون تیغ چیه تو دستت؟

یهو پرید وسط حرفمو با تعجب گفت:

-وا امیرارسلان دیوونه شدی؟بخدا اتفاقی دستمو بریدم من که نمیخواستم خود کشی کنم.

داشتم همینطوری نگاش میکردم که نزدیک تر اومد و سرش و روی سینم گذاشت و گفت:

– من هیچ وقت اینکارو نمیکنم امیرم.

یه نفس عمیق از سر آسودگی کشیدمو دستمو دورش حلقه کردم و گفتم:

-نازگل تو تنهام نزار، بقرآن دیگه نمیکشم از این همه اتفاق خستم.

+ من پیشتم همنطور که تو پیشمی.

خودمو ازش جدا کردم و لباس زیرشو تنش کردم خواست لباس منو بپوشه که یه نگاه جدی بهش انداختم که خنده ای کردو رفت روی تختو خودشو زیر پتو قایم کرد.
چراغارو خاموش کردمو رفتم سمتش و شروع کردم به قلقلک دادنش…یهو جیغش رفت هوا و گفت:

-وای امیر نکن.. آی غلط کردم نکن دیگه

+ دیگه تکرار نمیشه دیگه؟

– چشم چشم.

دست از قلقلکش برداشتمو از پشت محکم بغلش کردم یکم که گذشت دیدم هنوز بیداره صداش کردم و گفتم:

+ نازگلم چرا نمیخوابی؟

-من که چشام بستس، دقیقا چجوری فهمیدی بیدارم؟

+ ضربان قلبت هنوز تنده.

-تا حالا دقت نکرده بودم بهش.

– حالا چرا نخوابیدی خانومم؟

– دارم فکر میکنم.

-به چی؟

-به اینکه چقد تغییر کردی…یادته اولین شبی که زنت شدم

-یادم ننداز نازگلم بخدا پشیمونم دست خودم نبود عصبی بودم.

-میدونم میگم ببین الان چقد خوبیم..

– آره چون من الان عاشقتم

-چی گفتی؟

-دیگه نمیگم باید میشنیدی.

-عع امیر اذیت نکن بگو چی گفتی؟

-گفتم عاشقتم عاشقتم عاشقتم من عاشقتم دیوونه

-وای منم عاشقتم

-ای من به فدای شما که بانو

توی اون تاریکی دیدم که چشماش برق میزنه…بالاخره بعد از چن روز برق خوش حالیو تو چشماش دیدم

-نازگل من خیلی دوست دارم.

-من بیشتر دوست دارم امیرم.

با لذت داشتم بهش نگاه میکردم که لباشو گذاشت رو لبامو منو کوتاه بوسید و سرشو گذاشت روی سینمو و چشماشو بست و بعد از چن دقیقه تپش نرمال قلبش نشون میداد خوابیده ، با خیال راحت چشمامو بستم و خوابیدم…

با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدمو و سریع خاموشش کردم تا نازگل بیدار نشه از بغلم جابه جاش کردم و سرشو گذاشتم روی بالش و رفتم سرویس بهداشتی تا دست و صورتمو بشورم
بعد از تعویض لباسم با یه کت و شلوار رسمی مشکی رنگ و برداشتن کیف و سوویچ ماشین و گوشیم و البته بعد از بوسیدن پیشونیه نازگلکم راهی شرکت شدم…

بعد از وارد شدن به اتاقم پشت بندم پاشا وارد اتاق شد و گفت:

– بالاخره اومدی؟

+ اولندش سلام، دومندش من که سر ساعت اومدم.

– ععع راست میگیا میدونی عادت کردم دیگه اینقد که دیر میای حواسم نیست که زودم میای فک میکنم دیر کردی.

+ کمتر حرف بزن کارتو بگو.

– خب حالا اول صبحی هاپو نشو کارت دارم.

+ چیه چیشده؟

– خبر دست اول دارم…امروز با جناب محتشم قرار دارم

+ واقعا؟

– اره قراره راجب قرارداد صحبت کنیم

+ مراقب باش پاشا اون نباید بفهمه که من توی این ماجرام میدونی که

– خیالت راحت میدونم چطوری حال این مرتیکرو بگیرم

+ دمت گرم.

– قوربون شما

+ راستی کارای صالحی به کجاها رسید؟

– اها خوب شد یادم انداختی امروز باهاشون قرار داریم من نمیتونم برسم میدونی که باید برم پیش اون یارو
+ اها باشه من خودم اوکیش میکنم فقط همه چیز خوبه دیگه؟

-اره خیالت راحت.

+ خب خوبه بازم دمت گرم جبران میکنم برات

-فقط یجوری میتونی جبران کنی؟

+چجوری؟

– یکی مثه نازگل برای من گیر بیاری

تا خواستم گارد بگیرم گفت:

-باشه داداش سگ نشو گوه خوردم من برم وگرنه با درو دیوار یکی میکنیم
لیوانو برداشتم تا خواستم طرفش پرت کنم سری رفت بیرون.

این بشر کلا رد داده…دیگه کم کم داره کلافم میکنه همه رفیق دارن ماهم رفیق داریم
#نازگل

با احساس نور شدید خورشید چشمامو باز کردم و چشمم خورد به ساعت که یازدهو نشون میداد خیلی خوابیده بودم بلند شمو بعد از شستن دست و صورتم رفتم سراغ کمد لباسای امیرارسلان و از بین تیشرتاش تنگ ترینشونو انتخاب کردمو پوشیدمش ولی بازم برام گشاد بود…
پوفی کشیدمو و شروع کردم به شونه کردن موهامو و بعدش بافتمشون و یه آرایش ملایمیم روی صورتم نشوندم و بعد از اتمام کارم رفتم پایین داخل اشپز خونه تا یه چیزی برای ناهار درست کنم

اول یه لقمه نون و پنیر و گردو برای خودم گرفتم و خوردم تا ضعف نکنم با دیدن گردو به ذهنم رسید فسنجون درست کنم

شروع کردم به درست کردن فسنجون و اینقدری غرق کار بودم که با صدای کلید انداختن امیرارسلان دست از کار برداشتم.
از داخل اشپز خونه اومدم بیرونو رفتم سمتش:

+ سلام عزیزم

– سلام خانمم چه خوشگل شدی امروز

خنده ای کردمو کتشو ازش گرفتم و آویزون کردم و بهش گفتم که بعد از تعویض لباسش بیاد آشپز خونه که ناهار و بکشم…

بعد از چیدن میز امیر وارد اشپز خونه شد و گفت:

-به به خانومم چه کرده؟ببینم خانومم چی درست کردی؟

+ الان میارم خودت میبینی

با گذاشتن فسنجون روی میز حس کردم قیافه امیرارسلان رفت توهم ولی گفت:

– به به این غذا خوردن دارهااا

کنارش روی صندلی نشستمو شروع کردم به خوردن ولی دیدم که امیرارسلان برای خوردن غذا این پا و اون پا میکرد ولی خورد…تا پایان ناهار با شوخیای امیر گذشت داشتم ظرفارو جمع میکردم که گفت:

-این دومین باریه که من فسنجون خوردم

با تعجب نگاش کردم که با خنده گفت:

-تعجب نکن من از فسنجون متنفرم

بیشتر تعجب کردم پس از فسنجون بدش میومد پس چرا کل بشقابشو تموم کرد؟همین سوالو ازش پرسیدم که گفت:

-اولین باری که فسنجون خوردم بی بی درست کرده بود بهش نگیا ولی خیلی بدمزه بود نمیدونم چرا اصلا نتونستم بخورم همون شد که دیگه لب به فسنجون نزدم ولی غذایی که تو درست کردی خیلی خوش مزه بود دستت درد نکنه توله جان.

-خیلی خوشحال شدم که خوشت اومد

اومد سمتمو باهم ظرفارو جمع کردیمو و با کمک همدیگه شستیمشون…

بعد از شستن ظرفا امیرارسلان پیشنهاد داد که یه فیلم عاشقانه رمانتیک با هم ببینیم پیشنهاد خوبی بود برای گذروندن وقت…

امیر در حال پیدا کردن یه فیلم خوب بود که منم رفتم توی آشپزخونه یکم تنقلات بردارم تا همراه فیلم بخوریم که

– عع نازگل کجا رفتی؟

از داخل آشپز خونه داد زدم که الان میام.

رفتم پیشش بشینم که صداش بلند شد:

-هوو کجا میشینی؟

+ وا میخوام کنارت بشینم؟

-کی گفته شما کنار من بشینین؟

+ پس کجا بشینم؟

-اینجا

و با دستش به پاهاش اشاره کرد منم که از کارش خندم گرفته بود لبمو گاز گرفتم و با ناز روی پاهاش نشستم

-نگیر

+چیو نگیرم؟

-گاز نگیر

+ من که گاز نگرفتمت؟

-تو که از این کارا بلد نیستی…لبتو میگم خنگ..

حواسم نبود که دوباره لبمو به دندون گرفتم که امیرارسلان لباشو گذاشت رو لبامو و با ولع منو بوسید و بعد چند ثانیه گفت:

-وقتی میگم نگیر بگو چشم

منم یه چشمکی براش زدم که فیلم شروع شد

هر دو محو فیلم بودیم داستان یه پسره بود که از گردن به پایین فلج بود و عاشق پرستارش شده بود…

آخرای فیلم بود که دیگه نفهمیدم چیشد و خوابم برد…

با نوازشای ملایم دستی پلکامو باز کردم که چشمام به چشمای امیرارسلان گره خورد وقتی چشمای بازمو دید گفت:

-به خانوم ساعت خواب

-چقدر مگه خوابیدم؟

-یه دو ساعتی میشه…مثلا داشتیم فیلم میدیدم یهو دیدم بغلم خوابیدی

-اااا فیلم چیشد؟

-دیگه نمیگم بهت اینم تنبیهت

-دلت میاد منو تنبیه کنی؟

-بوسم کنی راضی میشم.

بعدم به لپش اشاره کرد منم تا خواستم لپشو ببوسم صورتشو برگردوندو لباشو گذاشت رو لبام و منم که روی کاناپه دراز کشیده بودم، روم
خیمه زدو آروم منو میبوسید نفساش داشت تند تند میشد که از روم بلند شد و گفت:

-لعنت بر شیطون…نازگل بلند شو باید بریم جایی

منم که هنو هنگ بودم بعد از تحلیل حرفش گفتم:

-وا کجا باید بریم؟

-خرید

-واقعا؟

-اره دلبرکم برو آماده شو بریم تا لباسای منو غارت نکردی.

مشتی به بازوش زدم و بلند شدم تا برم حاضر شم

بعد پوشیدن همون لباسایی که موقع رفتن سر خاک نیما پوشیده بودم تو آیینه صورت بی روحمو دیدم
اخ نیما…دلم برات تنگ شده…خیلی زود بود تنهام بزاری…چرا اینقد برای رفتن عجله داشتی؟من چه گناهی کردم که همه عزیزام ترکم کردن؟فقط امیرم برام مونده…

توی این افکار بودم که امیرارسلان وارد اتاق شد و با دیدن قطره اشکم اومد سمتم:

-بازم گریه کردی؟

+ دلم کبابه

-میدونم عزیزم

+ نیما جوون بود…آرزو داشت…میخواست دوماد بشه

هق هقم بلند شد که امیر اومد سمتمو منو به آغوش گرفت:

-واسه تو و بچمون بده نازگلم چقد گریه میکنی اخه…نیما تورو میبینه ناراحت میشه تو که نمیخوای ناراحتش کنی؟

مثه بچه های تخس تند تند سرمو به نشونه منفی تکون دادم که با لبخند اشکامو پاک کرد و بعد از دادن یه لیوان اب بهم با هم آماده شدیمو از خونه زدیم بیرون

بعد از توقف ماشین متوجه یه مرکز خرید خیلی بزرگ و شیک شدم که پر از لباسای پر زرق و برق بود که امیرارسلان همش دست میزاشت روی لباسای شاد و قشنگ اما من اصلا حوصله خرید نداشتم و بیشتر لباسای تیره به چشمم میومد که اخرسر صدای امیر بلند شد:

-ای بابا نازگل این همه لباس این تیرها چیه اخه انتخاب میکنی؟

+دلم میگره لباس شاد بپوشم

یکم نگام کرد و گفت:

-هم تیره میگیریم هم شاد.

منم با لبخند ملایمی حرفشو تایید کردم

کلی لباس گرفتیم تا حالا تو عمرم این همه لباس نگرفته بودم از مانتو و شلوار شال بگیر تا تاب و شلوار و لباس تو خونه و لوازم آرایش…دیگه قصد داشتیم بریم که چشمم به یه مغازه لباس زیر افتاد یادم اومد که شدیدا لباس زیر لازمم:

+ امیرجان؟

– جان؟

+میشه من برم اونجا برای خرید؟

-چه عجب شما چیزیم خوشتون اومد کجا منم میام؟

+ نه اخه چیزه میخوام چیز بخرم؟

-چیز چیه؟:/

+لباس زیر

-اهااااا اوم باشه عزیزم برو منم همین جا منتظرت میمونم
منم بعد از تشکر ازش رفتم سمت مغازه و با دیدن لباس زیرا فکم افتاد زمین

بعد از کلی فکر چند ست لباس زیر شاد و قشنگ انتخاب کردم که چشمم افتاد به یه لباس خواب توری قرمز رنگ…خیلی قشنگ بود و تو نگاه اول به دل من نشست چه برسه امیرارسلان…با این فکر یه لبخند خبیثانه زدم و دو تا لباس خواب توری قرمز و مشکی به لیست خریدام اضافه کردم.

#امیرارسلان

چند دیقه از رفتن نازگل میگذشت که داشت حوصلم سر میرفت…
چند ست لباس زیر دیگه اینقد طول دادن نداره که…اوم شایدم داره اخه میخواد واسه من بپوشه دیگه

به فکرای خودم داشتم میخندیدم که چشمم به یه جواهر فروشی افتاد و رفتم سمت ویترین طلا فروشی که یه ست گردنبند نظرمو جلب کرد.

دو تا گردنبند طلا با پلاک قلب نصف بود که وقتی دو تا پلاکو کنار هم میزاشتی یه قلب کامل میشد بدون فوت وقت رفتم داخل و اون گردنبندی که خیلی خوشم اومده بود و انتخاب کردم و خریدم و سریع رفتم سره جای قبلیم چون ممکن بود نازگلم بیاد و من نباشم اونوقت گم میشد…

اومدم سره جام که دیدم نازگل هنو نیومده اوووه یه لباس زیره دیگه*—*
منو چه به این کارا…اصن من کی چیز ست گرفتم؟یادمه یه سری شیدا برای خودشو من تیشرت ست خریده بود که اونو دو سه بار بیشتر نپوشیدم همون دو سه بارم پوشیدم تا ناراحت نشه اونوخ امیرارسلان پسر اردلان خان الان توی یه مرکز خرید بزرگ با کلی ساک و وسایل وایستاده تازه یه گردنبند ستم خریده خانومشم توی مغازه لباس زیر فروشیه…

خداییش خندم گرفته:

-به چی میخندی امیر؟

-ها؟اها هیچی یاده یه حرف پاشا افتادم خندم گرفت…بالاخره تموم شد؟

-اخ اره دستت درد نکنه تازه متوجه شدم که هیچی نداشتم.

-خواهش میکنم خانوم برا شما نخریم برا کی بخریم؟

-بچت.

-واسه اون فسقل که بیشتر از تو میخرم نگران نباش

-بابای نمونه ای دیگه

-پس چی فکر کردی تازه این بابای نمونه داره از گشنگی میمیره هوام تاریکه اگه دیگه چیزی نیاز نداری خانومم بریم رستوران

-نه همه چی گرفتیم دستت درد نکنه جناب خان

-خاهش میشه خانومِ خان

باهم ریز خندیدم و دست تو دست هم رفتیم سمت ماشین

#نازگل

بعد از رسیدن به رستوران و سفارش غذا تازه یادم افتاد چقد گرسنمه با اومدن غذا به سرعت شروع کردم به غذا خوردن که سره چهارمین قاشق تو گلوم گیر کرد که امیرارسلان با هولیت)از کجا اوردم این کلمرو؟(یه لیوان اب داد دستم گفت:

-خفه میشیا دختر چه خبرته؟

+وای خیلی گشنمه؟

-باشه آروم بخور معدت درد میگیره ها

سرمو تکون دادم و آروم تر از سری قبل به غذا خوردنم ادامه دادم که با سوالی که تو ذهنم به وجود اومد گفتم:

+امیر یه چیزی

امیر که دهنش پور بود گفت:

-هوووم؟

+بچمون چرا اسم نداره؟

امیرسعی کرد نخنده و به زور لقمرو قورت داد و گفت:

-چون ما هنو اقدام نکردیم که براش اسم انتخاب کنیم

+بیا یه شرطی بزاریم

-چه شرطی؟

+اگه پسر شد تو اسم بزار اگه دختر شد من

-ای ناقلا چه فکری داری؟

+قبول کن دیگه

-اوم قبول اگه دختر شد اسم دخترمو من میزارم اگه پسر شد اسم پسرمو تو بزار

+دخترمو؟پسرمو؟

-اره دیگه بچه منه دیگه

+ من که نمیگم بچه تو نیس…به نظرت نباید بگی دخترمون؟پسرمون؟

– ااا از اون نظر؟باشه حسود خانوم دخترمون و پسرمون

+ بهتر شد

– من چند تا بچه میخواما

+چی؟؟

– همین که شنیدی!

+ ینی تو نمیخوای از من جدا شی؟

– نازگل تو هنو فک میکنی من ولت میکنم؟

+ میترسم امیرارسلان یه ترسی تو جونمه

– نترس نازگلم من تورو ول نمیکنم تازه قراره صاحب کلی بچه بشیم

( میخوای تیم فوتبال راه بندازی؟

-اره اسمشم میزاریم”امیرگل”

جفتمون سکوت کردیم که یهو ترکیدیم
بقیه برگشته بودن سمتون ولی ما توجهی بهشون نکردیم

-بالاخره خندوندمت

+ مرسی که هستی

برام لبخند دلربایی زد و بعد از تموم کردن غذامون و حساب کردن صورت حساب از رستوران اومدیم بیرون

اونقدری خورده بودیم که نمیتونستیم نفس بکشیم من که اینطوری بودم

-میگما نازگل نظرت چیه بریم یه پارکی فضای سبزی جایی قدم بزنیم

+آره فکر خوبیه

-وگرنه تا چن ماه دیگه خرس میشی دیگه بغلتم نمیتونم بکنم

+ امیررررر

-باشه داد نزن خانوم خرسه

با اخم نگاش کردم که خندید و چیزی نگفت…

بعد از رسیدن به پارک شروع کردیم به قدم زدن…راه میرفتیمو حرف میزدیم که چشمم خورد به یه گاری پر از ترشک و آلوچه و باقالی و لبو وایستاده بودم و داشتم اونارو نگاه میکردم که امیرارسلان تازه متوجه غیبت من شد و راه رفترو برگشت و گفت:

-چیشده چرا وایستادی؟

با لبای برچیده به اون گاری نگاه میکردم و اب دهنمو قور میدادم که امیر منو برد سمت تاب و گفت اینجا بشینم تا من بیام…

رفت و با کلی خوراکی برگشت و از هر چیزی که روی اون گاری بود برام خرید و آورد منم که داشتم از ذوق میمردم نمیدونستم از کجا شدوع کنم:

-دختر تو همین الان شام خوردی که

+ الان نبود دو ساعت پیش بود…تقصیر من چیه پسرمون گشنش میشه

-منظورت دخترمون بود؟

+ نه پسرمونو میگم

-نازگل با دختر من درست صحبت کن

+ از الان داری بین ما فرق میزاری

– کی فرق گذاشت من که چیزی نگفتم

+ همین دیگه ببین

-ای بابا باشه تو بخور که از دهن افتاد

خیلی ترش بود و واقعا خوش مزه بود من که داشتم از ترشیش ضعف میکردم که امیر همرو ازم گرفت و گفت:

-نازگلم بسه بریم بقیرو خونه بخور بیا بریم تو ماشین هوا داره سرد میشه
قبول کردم و رفتیم توی ماشین

با نشستنم تو ماشین امیر یهو اومد سمتم و لباشو گذاشت رو
لبام…خوشبختانه شیشه ماشین دودی بود و کسی مارو نمیدید منو اروم میبوسید و سینه هامو میمالید که نفس نفس زنان خودشو عقب کشید که سوالی نگاش کردم:

-لبات ترش بود

خندم گرفته بود, استارتو زد به سمت خونه حرکت کردیم…

بعد از رسیدن به خونه خسته و کوفته همه وسایلو آوردیم البته من فقط یدونه ساک دستم بود همه دسته امیرارسلان بود تا همرو گذاشت زمین ولو شد روی کاناپه

من رفتم آشپز خونه تا یه چیزی بیارم بخوره یه لیوان آب پرتغال براش ریختم و رفتم سمتش:

+ امیرم بیا اینو بخور.

-وای مرسی

یه نفس سر کشید داشتم از کنارش میرفتم که دستمو کشیدو پرت شدم تو بغلش…عادتش بود…

+ چیشده؟

-حتما باید چیزی بشه تا توی بغلم باشی؟

-معلومه که نه ولی باید بلند شی بریم تو اتاق بخوابیم.

امیرارسلان پوفی کشیدو رفت سمت سرویس منم سریع رفتم لباس خواب مشکی ای که گرفته بودمو پوشیدمو داشتم موهامو شونه میکردم که امیرارسلان اومد داخل ولی متوجه شدم که جلوی در وایستاده که آروم اومد سمتم و از پشت بغلم کرد که از برخورد نفساش به گردنم لرزی به تنم افتاد…بوسه ریزی روی گردنم:و لاله گوشم نشوند و ازم یکم فاصله گرفت نتونستم ببینم داره چیکار میکنه که گفت:

-چشماتو ببیند

منم بدون سوال چشمامو بستم که متوجه یه چیز سردی روی گردنم شدم با شمارش امیر چشمامو باز کردم که از داخل آینه گردنبند زیبایی که توی گردنم بودو دیدم.

نمیدونستم چی بگم خیلی خیلی قشتگ بود ولی نصف بود یعنی چی؟تا خواستم با خوشحالی از امیر تشکر کنم چشمم به گردنبند دیگه ای که دستش بود افتاد

+ اینا ستن؟

-خوشت اومد؟

-تو بهترینی این بهترین هدیه ای که من توی زندگیم گرفتم.

گردنبند و از دستش گرفتم و هولش دادم سمت تخت تا بشینه منم نشستم روی پاهاش و خم شدم تا بتونم گردنبدو براش ببیندم و اصلا متوجه لباسی که پوشیده بودم نبودم

-وای امیر اینا خیلی قشنگن من خیلی دوستش دارم.

-بیشتر از من؟

-کسی نمیتونه با تو رقابت کنه.

و عمیق بوسیدمش لبخند دلنشینی زد که دیدم چشماش روی سینه هام زوم شده ولی سریع چشماشو برگردوند و منو برد روی تختو بعد از تعویض لباسش اومد و از پشت بغلم کرد.

چشمام داشت گرم میشد که با حرکت دست امیرارسلان آلارمم فعال شد…دستشو از زیر لباس خواب توریم به سینه هام رسوند و آروم مال*ششون میداد…
سرشو توی گودی گردنم بود و گردنمو با بوسه های ریزش میبوسید کاملا متوجه برامدگی مردونگ*یش شده بودم چون کاملا از پشت بهم چسبیده بود معلوم بود که غرایض مردونش بیدار شده خب حقم داره مرده
خواستم واکنش نشون بدم که دیدم پوفی کشید و روش و برگردوند و پشت به من خوابید…

یعنی هنوزم نمیخواست به من دست بزنه؟حتما نگران من و بچمونه به سمتش برگشتمو از پشت دستمو به مردونگ*یش رسوندم که تعجب کرد و به سمتم برگشت:

-داری چیکار میکنی؟

-همون کاری که دوست داری

-نازگل نکن عواقب خوبی نداره

-نمیخوام

داشتم از روی شلوارکش میمالوندمش که متوجه نفس زدنای امیرارسلان شدم که یهو به سمتم هجوم آورد و روم خیمه زد و وحشیانه افتاد به جون لبام

احساس کردم الان لبام از جاش کنده میشه

کاملا خواستنشو احساس کردم منم تشنه تر از اون بود میبوسیدمشو به کمرش چنگ میزدم

اونم با دستاش جای جای بدنمو فتح میکرد…
مطمئن بودم لبام کبود میشه وقتی دست از لبام برداشت گفت:

-مقصر خودتی اگه این لباس خوابو نمیپوشیدی الان اینطوری نمیشد

مستانه خندیدم و لبامو گذاشتم روی لباش که آروم تر از حرکات قبلیش لباسمو از تنم خارج کردو گوشه ای پرتش کرد…

دست از لبام برداشت و با کشیدن زبونش روی نو*ک سینه سمت چپم صدام درومد…
خیلی ماهرانه زبونشو به صورت دورانی روی نو*ک سینم میکشید و با دست دیگش اون یکی سینمو مال*ش میداد…
آه و نالم دست خودم نبود که با قرار گرفتن دستش روی بهشت*م جیغ خفیفی کشیدم…دستشو تند تند روش میکشید و یه انگشتشو واردم کرد که گفت:

-هیش نمیخوام ارضا بشی باهات کار دارم عروسکم

با بی حالی گفتم:

-توروخدا تمومش کن

-پس منو میخوای اره؟

-آ..آره میخوامت

زبونشو گذاشت روی چوچول*م
احساس کردم الان قلبم از سینم میزنه بیرون، خیلی حرفه ای زبونشو حرکت میداد و منو به مرز جنون رسونده بود و منم سعی میکردم که از خودم جداش کنم ولی بیشتر زبونشو میکشید…

بعد از اینکه ارضا شدم بی حس افتادم روی تخت که اومد روم و آروم در گوشم گفت:

-امشب نمیزارم بخوابی من نازگلو میخوام نه گلنارو

خنده ارومی کردم که جاهامونو تغییر داد حالا من باید اونو دیوونه میکردم با ناز از روش بلند شدم…
امیر فقط منو نگاه میکرد از لباش شروع کردم و بعدش رسیدم به گردنش و میک عمیقی بهش زدم با یاد حرفش که گفته بود بلد نیستم گاز بگیرم گاز ریزی روی گردنش نشوندم که گفت:

-اوف نکن کبود میشه من پاشا رو چیکار کنم؟

چیزی نگفتمو رفتم به سمت مردونگ* یش که حسابی سیـ*خ شده بود و کم مونده بود شلوارکشو جر بده و بعد از دراوردن شورتش مردونگیش*و تو دستم گرفتم که آهش بلند شد

بلد نبودم باید چیکار کنم ولی تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که وارد دهنم بکنمش و با زبونم باهاش بازی کنم و با دستم پوست روشو بالا پایین کنم که فک کنم موفق شده بودم چون صدای امیر بلند شده بود و آه مردونه میکشید…

بعد از چن دیقه که دیدم خیلی تحریک شده رفتم روی امیرو بعد ازبوسیدنش نشستم روی مردونگیشو شروع کردم بالا پایین کردن که گفت:

-نازگل آروم تر نمیخوام مثه سریع پیش بشه

-نمیشه نگران نباش

-تو از منم بی طاقت تری

و بعدش گردنمو گرفتو منو به سمت خودش کشیدو لبامو به کام گرفتو با دست آزادش مشغول سینه هام شد و نیشگون ریزی ازش گرفت که منم برای تلافی لباشو گاز گرفتم که تو گلو خندید

بعد از چند دیقه جفتمون بی جون کنار هم افتادیم که امیر از پشت بغلم کردو پتورو کشید رومون و دستشو به بهشت*م رسوند و آروم نوازشش میکرد بغل گوشم گفت:

– مرسی خانومم.

+ خواهش می کنم منم دوست دوست دارم

خندید و گفت:

-معلومه که دوست دارم

حرکات دستش داشت کم کم اذیتم میکرد که بی طاقت گفتم:

-امیییر نکن

-میخوام یکم نازش کنم تا قرمز نشه دوباره مثه اون سری

-امیرم نمیشه اینطوری میکنی من بی قرار میشم

امیر باشه ای گفتو پاهامو با پاهاش قفل کرد و از پشت بغلم کرد و در گوشم گفت:

-دوست دارم

-منم دوست دارم

-شبت خوش مامان کوچولو

-شب توام خوش بابای مهربون

و تو بغل هم به خواب رفتیم…..

درست زمانی که احساس میکنی همه چیز داره خوب پیش میره یه اتفاقی می افته که حتی فکرشم نمیکنی، دائما با خودت میپرسی چرا من؟ ولی جوابش رو هیچ وقت پیدا نمیکنی.
نمیشه با سرنوشت بازی کرد،نمیشه آینده رو پیش بینی کرد،نمیشه جلویه سری اتفاق هارو گرفت،نمیشه با همه دشمن ها جنگید،گاهی اوقات باید باور کنیم که یه سری چیزارو نمیتونیم انجام بدیم این که همش بگیم میتونیم از پا در میایم و این یعنی شکست…..

#فلشبک_به_هشت_ماه_بعد

)توجه: الان داستان هشت ماه جلو کشیده شده و در اینجا نازگل توی آخرین هفته های بارداری هستش(.

#امیرارسلان.

خواستم دستمو دور نازگل حلقه کنم که دیدم تخت خالیه چشمام و باز کردم و به اطراف نگاهی انداختم اما پیداش نکردم از تخت خواب بلند شدم و به ساعت گوشیم نگاه کردم و بیشتر نگران شدم اخه سه صبح نازگل کجا رفته بود.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن