رمان دلبر کوچک پارت۱۶

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

بی بی رفت بیرون و بعد از چند دقیقه با نیما و امیرارسلان برگشت:

– مادر دکترت میگه فعلا نباید تکون بخوری.

)امیرارسلان( – خودم پیشش میمونم.

)نیما( — نه من پیشش میمونم.

)امیرارسلان( – من شوهرشم من پیشش میمونم.

)نیما( — من برادرشم من پیشش میمونم.

)امیرارسلان( – نیما داری زیادی حرف میزنیا.

)نیما( — حالشو نمیبینی بخاطره حرفای تو این بلا سرش اومد.

امیر حرفی نزد انگار کم آورده بود نمیخواستم غرورش خرد بشه: + نیما جان؟

— جونم آبجی؟

+ ببین هر زن و شوهری دعوا میشه، توی دعوا هم آدما عصبین یه چیزی میگن یکی هم این وسط مثل من هنوز عادت نکرده به له شدن با یه ضربه کوچیک میشکنه. ولی اینا دلیل نمیشه که…

— خیله خب پا منبر نرو ، رجس خونی هم نکن اون..

)بی بی( – نیما برو بیرون.

نیما کلافه به ما نگاه کرد و از اتاق بیرون رفت و ..

)امیر( – بی بی تو با بابا برو خونه من پیشش میمونم.

— نه مادر تو برو خونه، الان یه هفتس خواب و خوراک درست و حسابی نداری زیر چشات گود رفته پسرم.

امیر به سمت بی بی رفت و چیزی زیر گوش گفت که بی بی خنده آرومی کرد و پیشونیمو بوسید آروم دم گوشم گفت:

— ببخشش.

چیزی نگفتم و بی بی از اتاق بیرون رفت،دوباره تنها شده بودیم، ترجیح دادم چشمامو ببندم تا سر حرف و باز نکنه.
– دکترت گفت میتونی فردا مرخص بشی اما باید تو خونه تا یه مدت طولانی استراحت کنی.

جوابی بهش ندادم که دوباره گفت:

– راستی بی بی اون دختره که نیما میخواستشو نشون کرد،دیگه داشتن دخترور میدادن به یکی دیگه ولی خب قسمتش داداش تو بود انگار.

+ خوشبحالش.

– خوشبحال نیما؟

+ نه دختره.

– چطور؟

+ یه پسر عاشق میره خاستگاریش براش عروسی میگیره.
خدا به هیچ بنده ای مثل من پشت نکنه ایشالله.

– چرا کفر میگی آخه نازگل،خدا رحم کرد به هممون؟

+ آره خدا رحم کرد تو ده سالگی یتیمم کرد ، خدا رحم کرد تو پونزده سالگیم برادرم پسره خان و کشت، خدا رحم کرد شوهرم زن داشت، خدارحم کرد شوهرم فقط شب عروسیم من و زد، خدارحم کرد که بجای خوردن کاچی رفتم زیر سورم ، خدا رحم کرد تو پونزده سالگی مادر شدم آره اینا همه لطف های خداست آقا امیر.

امیر پوفی کشید و دستشو برد توی موهای بلند شد و گفت:

– بخدا منم خستم نازگل،گیجم، دیگه نمیفهمم چی خوبه چی بده،دلم آرامش میخواد.من….

حرفشو قطع کردمو گفتم:

+ میشه تنهام بزاری؟! میخوام بخوابم.

امیر با دهن باز نگام میکرد انگار انتظار نداشت اینجوری حرفشو قطع کنم،انتظار داشتم عصبی بشه اما عین پسر بچه های کوچولو آروم و گفت:

– رو صندلی میشینمــ

خواستم بگم نه که گفت:

– دیگه حرف نمیزنمــ

دلم براش سوخت،چیزی نگفتم اونم روی صندلی نشست و به کاشی های کف اتاق خیره شد.
داشتم همینطور نگاش میکردم که سرش و بالا آورد و قفل کرد نگاهشو تو نگاهم:
– نازگل؟

….+

– نازگلم؟

….+

– ناز من؟

+ ج.ا….جا…جانم؟

– شرمندتم.

دستامو به سمتش دراز کردم که سریع دستمو گرفت و بوسیدش و سرش و جلوتر آورد و پیشونیمو بوسید، بعد چشمامو بوسید همونجور تو چشام خیره بود و رفت پایین تر و لب داغش و گذاشت روی لبم که در محکم باز شد و امیر سریع سرشو بلند کرد.

جفتمون کلافه به در نگاه کردیم که با دیدن پاشا چشم غره ای بهش رفتیم و خودمون و جمع و جور کردیم:

— ای بابا زندادش به ما گفتن بهوش اومدی ذوق کردیم اومدیم اینجا حالا چشم غره میدی.

هول کردم و گفتم:

+ کی؟من؟نه من چشم غره ندادم خوش اومدید.

– اسب،خر،گاو،الاغ تو فهم نداری در بزنی؟

— چمیدونستم زن و شوهر تو بیمارستان هم …..

از خجالت رومو برگردوندم که امیر داد بلند کشید و رفت سمت پاشا و گفت:

– بیا برو گمشو بیرون زحمت کشیدی.

— ععع امیر خب ببخشید.

امیر به حرف پاشا توجهی نکرد و با هم از اتاق بیرون رفتن و بعد از چند دقیقه امیرارسلان اومد داخل:

– دست خودش نیستا گاهی اوقات فهمش به زیر خط فقر میرسه.

+ امیر؟

– جان؟

+ میشه ترخیصم کنی؟ اینجا دارم دیوونه میشم.

– آخه دکتر…
+ مراقب خودم هستم امیر.

– خیله خب بزار برم ببینم چی میگن.
#امیرارسلان.

نازگل و سوار ماشین کردم و به سمت روستا حرکت کردیم، خیلی ضعیف شده بود بزور تونستم اجازه ترخصیشو بگیرم خودمم از اونجا موندن خسته شده بودم دلم میخواست ببرمش خونه و یه خواب آروم و کنارش داشته باشم:

+ کاش میشد بریم سراب.

– دوره نازگل ، سه ساعت و خرده ای راهه تا اونجا،بهتر شدی میبرمت.

سرش و به شیشه تکیه داد و تا رسیدن به عمارت حرفی نزد.

ماشین و جلوی پله های نگه داشتم و خواستم نازگل و صدا کنم که دیدم خوابیده پیاده شدم و بغلش کردم طوبا خانم هم در ورودی و باز کرد.
می خواستم ببرمش تو اتاق خودمون که بی بی گفت:

– تو یکی از اتاق های پایین بزارش،بالا باشه پایین اومدن براش سخته. سری به معنی تایید تکون دادم و در یکی از اتاق های پایین و باز کردم و روی تخت خوابوندمش.

)طوبا( — آقا؟

+ جانم خاله؟

— شیدا خانوم با مادرش بیرون تو پذیرایی نشستن.

+ اینجا چه غلطی میکنن؟ پیش نازگل بمون تا من بیام.

— چشم پسرم.

از اتاق بیرون رفتم و با عصبانیت به سمت پذیرایی رفتم و قیافه نحس شیدا و مادرش و دیدم:

+ اینجا چه گوهی میخورین؟

)پدر( – امیر.

+ جنده تو خونه من چه گوهی میخوری؟

)مادرشیدا( – درست حرف بزن پسره بی غیرت.

خواستم برم بزنم زیر گوش مادرش که پدر جلومو گرفت:
– امـــــیر

+ من بی غیرتم جنده؟ به شما تخم سگ ها نمیشه رحم کرد؟ هـــــــا؟ باید میدادم همون روز سنگ سارش میکردن تا آدم بشی، حیون پست فطت.
گـــــــــــمشو بیرون حرومممییییییی.

شیدا زد زیر گریه و از عمارت بیرون رفت اما مادر هفت خطتش اومد جلو و گفت:

— هارت و پورت نکن باید مهریه دخترم و بدی.

پدر و کنار زدم و سیلی محکمی توی گوشش زدم و موهاشو گرفتم و به دنبال خودم کشوندمش و از خونه پرتش کردم توی حیاط و اکبر صدا زدم:

+ اکــــــــــــــــــــبر!

اکبر سریع اومد جلو :

+ این دوتا جنده رو همین الان میبری از این روستا بیرون میندازی،به جان بچم قسم ببینمشون آتشیت میزنم.

با شنیدن اسم بچه شیدا با نفرت اتاق بالا رو که اتاق نازگل بود و نگاه کرد اکبر مجال بیشتر نگاه کردن بهش و نداد و از عمارت بیرونشون انداخت.
به بی بی و پدر نگاهی کردم و وارد خونه شدم و به سمت اتاق نازگل رفتم که دیدم روی تخت نشسته:

+ بیدارشدی؟

– اونا اینجا چی میخواستن؟

+ هیچی گلکم،بهش فکر نکن.

کنازش نشستم و موهاشو پشت گوشش گذاشتم و صورتش بین دستام گرفتم و پیشونیشو بوسیدم:

– امیرم؟

+ جوندلم؟

– یه چیزی بپرسم؟

+ دوتا چیز بپرس.

– اممم خب تو هنوز…هنوز

+ هنوز چی نازگلم؟

– هنوز اونو دوست داری؟
+ رو یه چیز اسید ریخته بشه دیگه مثل قبل نمیشه مگه نه؟

– خب آره.

+ من اونو توی ذهنم اسید پاشی کردم.

– پس تنفری رو هم که از من داری اسید پاشی کن.

دستمو روی شکمش گذاشتم و گفتم:

+ این کوچولو با اومدنش همه گذشته ی تلخ و پاک کرده.

داشت با لبخند نگام میکرد که یهو اخم کرد و گفت:

– وای یادم رفت.

+ چیو؟

– من با تو قهرم مثلا.
برو بیرون میخوام تنها باشم.

چشم غره ای داد و رفت کنار پنجره نشست:

+ یعنی توی توله هم یادگرفتی برای من ناز کنی؟
جوابی نداد که رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم و لبم و گذاشتم روی گردنش و آروم بوسیدمش که گردنش و جمع کرد و گفت:

– نکن قلقلکم میاد.

سرم و بیشتر تو گردنش فرو کردم که جیغ خفیفی کشید و گفت:

– بابا ریشت میخوره به گردنم قلقکم میاد.

+ بزم ریشمو بزنم؟

– واااای نه نزنیا، مرد باید ریش داشته باشه.

دستمو گذاشتم روی س.ینه هاش و گفتم:

+ آره همونجوری که مرد باید ریش داشته باشه زن هم باید م.مه داشته باشه.

س.ینه هاشو فشار آرومی دادم که دستشو گذاشت روی کلفتی پایین تنم که از تعجب داشتم شاخ در می آوردم.

باور نمیشد اینی که الان اینکارو کرد نازگله:

– چرا اونجوری نگاه میکنی خب؟ ماله شوهرمه من دست نزنم کی دست بزنه؟
یکم مالیدش و گفت:

– مرد باید از اینا داشته باشه زن باید چی داشته باشه؟

+ نازگل اگه قول همیشه بعد از مرخص شدن از بیمارستان انقدر شیطون بشی هر شب میبرمت میارمت.

خنده ی بلندی کرد و گفت:

– چیه بهم نمیاد؟

کمرشو سفت گرفتم و به خودم فشارش دادم و گفتم:

+ نوچ.

دستشو دور گردنم حلقه کرد و سرم و به سمت پایین کشوند و لباشو و آروم روی لبام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن لبام منم داشتم همراهیش میکردم که یهو عقب کشید و به سمت دستشویی رفتم به دنبالش رفتم که دیدم داره اوق میزنه:

+ نازگلم؟

هر چی تو معده کوچولوش بود و بالا آورد و بی حال خودشو به دیوار تکیه داد، رفتم تو و صورتش و شستم و آوردمش بیرون و روی تخت نشوندمش:
+ استراحت کن من برم به خاله بگم برامون ناهار و بیارن.

– گشنم نیست اصلا.

+ غذا ببینی اشتهات وا میشه.

رفتم بیرون و طوبا خانم خواستم صدا بزنم که صدای بی بی رو شنیدم که با طوبا خانم داشت صحبت میکرد پشت ستون وایسادم و به حرفاشون گوش دادم:

)بی بی( – وسیله های عمارت پشتی سالمن؟

)طوبا( — آره خانم جان.

– پس یه زحمت بکش خدمتکارا رو بفرس اونجا…

طوبا نزاشت حرف بی بی تموم بشه و سریع گفت:

— آقا خان منع کردن خانم.

– نگران نباش خودش گفت تا بهت بگم.

رفتم توی آشپزخونه که طوبا سریع بلند شد و بی بی حرفشو عوض کرد:

— چیزی میخوایید آقا؟

+ ناهارمون و بیار تو اتاق.

— چشم.

به بی بی نگاه کردم و گفتم:

– کسی تو اتاق مادرم نره بی بی.

بی بی خواست حرفی بزنه که نموندم و به سمت اتاق نازگل رفتم و…

کنارش روی تخت دراز کشیدم که گفت:

– به چی فکر میکنی؟

+ انقدر فکر توسرمه نمیدونم به کدومشون فکرکنم.

– چه فکرایی؟

دستم و گذاشتم روی روناش و شیطون گفتم:

+ فکرای خوب خوب.

– امیر تو رو خدا حال و روزمو نگاه کن دلت میاد؟

لپاشو بوسیدم و گفتم:

+ شوخی کردم.
بی بی داشت به خاله میگفت برن عمارت پشتی و آماده کنن.

– واسه چی؟

+ یا مارو میخوان بفرستن اونجا یا خودشون برن اونجا.

طوبا خانم از پشت در صدا زد که سریع بلند شدم و کنار تخت نشستم و اجازه ورود و صادر کردم.
غذا هارو آوردن و روی میز گذاشتن و رفتن بیرون، سینی غذا رو گذاشتم روی تخت و برای نازگل غذا کشیدم و گذاشتم کنارش و اونم بدون هیچ حرفی مشغول غذا خوردن شده بود که بی بی اومد داخل اتاق و روی صندلی نشست و بعد از چند دقیقه مکث گفت:

— دیشب با خان صحبت کردم و تصمیم گرفتیم شما از این به بعد تو عمارت پشتی زندگی کنید.

+ نه بی بی ما میریم شهر. به اون عمارت لطفا دست نزنید.

— شهر چرا مادر؟

+ من همه ی کارم داخل شهره بی بی، نمیتونم این همه راه و برم بیام
، خیلی سخته.
شما دیگه پیش پدر هستید تنها نیستش منم با نازگل میرم شهر.
حداقعل به دکتر هم اونجا نزدیک تریم.

– پس ….

+ به پدر بگید لطفا.

بی بی چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت، نازگل گفت:

– فکر کنم بی بی ناراحت شد.

+ چرا؟ چیز بدی نگفتم که بابا.

– ما بریم اونا تنها میشن.

+ نگران اونا نباش،اونا همو دارن.

– طفلکی بی بی کاش بچه داشت.

+ بی بی بچه نداره ماهم مادر و پدر نداریم.

نازگل آهی کشید و گفت:

– امیر زود باید بریم برای نیما خاستگاری.
+ تو یکم بهتر شو بعدش میریم نیما رو قاطی مرغا میکنیم.

نازگل یهو دستشو گذاشت روی شکمش و آخ آرومی گفت:

+ چیشده عمرمن؟

– شکمم تیر کشید.

+ لگد زد؟

– وا امیر این هنوز دوماهشم نشده که بخواد پا داشته باشه و لگد بزنه.

+ وای کی میشه شکمت قلمبه بشه من بهت بخندم.

– بعله دیگه شما به شاهکارت نخندی کی بخنده؟

+ بچه دسته گل گذاشتم تو شکمت بده مگه؟

– نخیر قربان لطف شما زیاد.

+ نازگل تصور کن شکمت گنده میشه بعد شب میخوای بخوابی شکمت نمیزاره بعد….

– امیررررر ای بابا.
میخوای درش بیارم بزارم تو شکم تو؟

+ من با بدبختی از کمرم ریختم تو شکم تو حالا تو میخوای دوباره برش گردونی.

– چقدر هم اونشب بهت بد گذشت.

سرمو پایین انداختم و گفتم:

+ شرمنده بابت اون شب.

– بهش فکر نکن،غذاتو بخور.

دستشو گرفتم و بوسه ای آروم پشت دستش نشوندم و گفتم:

+ تموم اون روزارو برات جبران میکنم.

لبخندی زدم و مشغول غذا خوردن شد.

میلی به غذا نداشتم و بعد چندتا قاشق سیر شدم و بلند شدم و به پاشا زنگ زدم که بعد یه ربع جواب داد:

— جانم؟

+ سلام داداش خوبی چخبر؟

— سلام قربانت خوبم.
خبر هم که تا مژده ندی نمیگم.

+ قبول کرد؟

— بـــــله قرارداد و امضا کردن.

+ حواست باشه ها داداش این این قراردادمون با محتشم کسی نباید خبردار بشه.

— چشم.

+ ایمیل ها رو برام بفرس تا شب چکشون کنم.

— اونم چشمـ.

+ فعلا.

گوشی و قطع کردم و بلند شدم و گفتم:

+ نازگلم من میرم تو اتاق کارم تو هم بگیر استراحت کن.
منم به طوبا میگم اینارو جمع کنه.

نازگلی چشمی گفت و با چشماش بدرقم کرد.
از اتاق بیرون اومدم و…

وارد اتاق کارم شدم و پشت میز کامپیوتر نشستم و روشنش کردم،وارد باکس ایمیلم شدم و پیام پاشارو چک کردم
تقریبا همه چیز اونطور که میخواستم پیش میرفت و درست بود تنها نگرانیم بابت نازگل و بچه بود..
#نازگل

از خواب بیدار شدم و کش و قوسی به خودم دادم،سلانه سلانه از رو تخت بلند شدم عقربه های ساعت هشت شب رو نشون میداد ، به سمت پذیرایی رفتم
کسی تو پذیرایی نبود!
خمیازه کشداری کشیدم و حرکت کردم سمت اشپزخونه،اونجا هم کسی بود

سرمو خاروندم و حرکت کردم سمت اتاق امیرارسلان،دستم دستگیره رو لمس کرد و اروم کشیدمش اما باز نشد!
با عصبانیت از عمارت خارج شدم.

با دیدن تنها نگهبانی که جلوی در بود با عصبانیت دوییدم سمتش و گفتم:

-چرا اینجا اینطوری شده؟هیچکس اینجا نیست؟

+نمیدونم خانم فکرکنم رفتن عمارت پشتی.

بازومو بغل کردم و با من من گفتم:

-میشه با من تا عمارت پشتی بیاین؟؟

نمیخواستم بفهمه که ترسیدم اما مثل اینکه متوجه ترسیدنم شد،سری به نشونه تائید تکون داد و گفت:

+بله خانم حتما،همراه من بیاین.

باهم به سمت عمارت پشتی حرکت کردیم که دیدم امیرارسلان و بی بی بیرون نشستن و بی بی درحال کوبیدن به سر و صورت خودش بود

ترسیده نزدیکتر شدم! امیرارسلان با دیدن من از جاش بلند شد و خواست منو از پیششون دور کنه که تازه نگاهم به عمق فاجعه افتاد…!

نیما با سر و صورت خونی و غرق در خون مثل تکه گوشتی کنارشون افتاده بود!
باورم نمیشد که این فرد روبه روم برادرمنه!

صورت قشنگش به طرز وحشتناکی با چاقو خراش داده شده بود.

قدمی به سمتش برداشتم و چمباتمه زدم کنارش،دستای لرزونمو جلو بردم و دستاشو میون انگشتای کوچیکم فشردم

از سردی دستاش قلبم از بی روحی روزگار له شده بود!
ناباور چشم دوختم بهش
سرمو جلو بردم گذاشتم رو سینه اش در کمال ناباوری ضربان قلبی حس کردم!! پلکام افتاد روهم و تو بدبختی روزگارم غرق شدم…

#امیرارسلان

نازگل چند روزی بود اصلا حرف نمیزد،کارش فقط شده بود صبح ها لباسشو عوض کنه بره سر قبر نیما و تا غروب به سنگ قبر خانواده ای که از دست داده بود نگاه کنه و اشک بریزه.

داشتم دیوونه میشدم،هنوز باورم نمیشد نیما مرده، تازه میخواست دوماد بشه ولی بجای رخت دامادی کفن پوش دست خاک سپردیمش.

دنبال قاتل بودیم اما هنوز خبری نشده بود، هر جور که فکر میکردم نمیتونستم حدس بزنم پشت این ماجرا کی میتونست باشه.

نازگل دو روز بعد از اون ماجرا کاملا بیهوش بود،وقتی هم بهوش اومد غیر از گریه و ناراحتی کار دیگه انجام نداد.

چند قاشق به اسرار بی بی غذا میخورد و همونم بالا می آورد، هم نگران خودش بودم هم نگران بچمونـ

کنارش نشستم که نگاه سردی بهم کرد و سرش روی پارچه مشکی قبر نیما گذاشت و بعد از چند روز لب هاشو تکون داد و زمزمه کرد:

– من تنهام نیما،من میترسم از این دنیا،داداشی من از این آدماش میترسم،کجا رفتی بی مرام؟ چه بلایی سرت آوردن دورت بگردم؟ داداش خوشگل من چه بلایی سرت آورد؟ بلند شو میخوام برات زن بگیرم،بلند شو میخوام برات کت شلوار بخرم داداش بلند شو داداششش.

جیغ کشید و با حالی زار گفت:

– مـــــــامـــــــان،بـــــــابـــــــا، خب منم با خودتون ببرید،منم شمارو میخوام، من اینجا چیکار میکنم؟؟
خــــــــــــدا صدامو میشنویی؟؟؟؟ خــــــدا به جونیم قسم شکستم زیر این همه لطفت خدا.
ای خدا داداشمو کجا بردی ؟
مامان بابام بس نبود؟ داداشمو کجا بردی؟؟؟؟!

خواستم بغلش کنم که دستم و کنار زد و گفت:

– انتقامتو گرفتی؟؟؟ خون داداشمو ریختی راحت شدی؟الان آرومی؟؟؟؟ الان حق برادرتو گرفتی؟؟؟

باورم نمیشد نازگل منو مقصر قتل برادرش میدونست خواستم از خودم دفاع کنم اما جیغ بلندی کشید و گفت:

– هیچی نگو،حرف نزن. بــــرو،تنهام بزار،ولم کننن.

با دست به سنگ قبرا اشاره کرد و با گریه گفت:

– میبینی؟؟؟؟ میبینی من هیچکسو ندارم؟؟؟ میبینی همشون زیر خاکن؟؟؟ ببین من دیگه تنهام،هیچکسو ندارم،یتیمممم یتیـــــــــــــم. بغلش کردم و خواست خودشو ازم جدا کنه که مانع شدم و محکم تر بغلش کردم و گفت:

– به ارواح خاک مادرم من نیما رو بخشیده بودم،به ارواح خاک مادرم من نکشتمش من دنبال قاتلم،بخدا من نمیخواستم این بلا سر تو برادرت بیاد.
عزیزدلم من کنارتم تو منو داری، من و بچه ی توی شکمت و داری،تو تنها نیستی خانومم آروم باش تو روخدا،به بچه تو شکمت رحم کن نازگل، الان پونزده روز گذشته نه درست و حسابی خوابیدی،نه درست و حسابی غذا خوردی.
میخوای اون طفل خداروهم بکشی؟

نازگل دیگه تقلا نمیکرد که از بغلم بیرون بیاد،فقط گریه میکرد و سرشو بیشتر تو سینم پنهون میکرد.

بلندش کردم و به سمت ماشین رفتیم و جلو نشوندمش و سوار شدم و به سمت شهر رفتیم، اون روستا و عمارت برای نازگل عذاب بود و فقط:

+ دورت بگردم یکم بخواب تا برسیم خونه برات یه چیزی درست کنم.

چیزی نگفت و به بیرون خیره شد و کم کم پلک هاشو روی هم گذاشت.

*****

در خونه رو باز کردم و نازگل و گذاشتم روی کاناپه و یه ملافه گذاشتم روش و رفتم سمت آشپزخونه و گوشت چرخ کرده رو آوردم بیرون و شروع کردم کتلت درست کردن.
مشغول سرخ کردن کتلت ها بودم که نازگل اومد توی اتاق و خیلی آروم عین بچه کوچولوها گفت:

– آب میخوام.

یه لیوان آب براش ریختم و گرفتم سمتش از دستم گرفت و گفت:

– من لباس ندارم.

+ از پله ها برو بالا یه در خاکستری هستش برو توش از توی کمد یکی از لباس هامو بپوش بیا پایین،فردا میریم خرید برای خودت لباس بخر.

چیزی نگفت و آبشو خورد و از آشپزخونه بیرون رفت، کتلت هارو ریختم توی ظرف و گذاشتم روی میز و داشتم بشقاب هارو میچیدم که نازگل اومد داخل، مست شده بودم و نمیتونستم ازش چشم بردارم، یه پیراهن مردونه پوشیده بود که تا روی رون هاش بود دکمه های یقیش باز بود و شلواردهم نپوشیده بود.

موهای بلندی دورش ریخته بود و گیج نگام میکرد:

– چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خودت گفتی برم لباستو بپوشم.

تازه به خودم اومدم و گفتم:
+ عا..آره..بیا بشین غذاتو بخور.

روی صندلی نشست و یه کتلت برداشت و گاز کوچیکی زد و مشغول جویدن شد و گفت:

– چقدر خوشمزس.

+ دیگه دست بخت من مگه میشه بد باشه؟

یهو نازگل بغض کرد و گفت:

– نیما هم کتلت هاش خوشمزه بود.

رفتم کنارش و جلوش زانو زدم و دستاشو گرفتم توی دستم و گفتم:

+ ببین منم مثل تو هم پدرم مرده،هم مادرم مرده،هم داداشم مرده، ببین منم اونارو از دست دادم اما من هنوز تو رو دارم، )دستمو گذاشتم روی شکمشو گفتم( این فسقل بابا رو دارم. تو هم من و بچت و داری.
میدونم سخته میدونم خیلی عذاب کشیدی همرو میدونم نازگل من،دورت بگردم اگه من و دوست داری اگه بچتو دوست داری خواهش میکنم، من ازت خواهش میکنم دیگه گریه نکن،دیگه غصه نخور،دیگه تو گذشته دنبال خاطرات نیما نگرد.
باشه خانومم؟

– سعیمو میکنم.

+ مرسی عزیزجونم.

– چه امشب مهربون شدی!

دماغشو کشیدم و گفتم:

+ ای پیدر سوخته.

– میگم امیر نظرت چیه از این به بعد تو غذا درست کنی؟

+ پرو نمیشی؟

– نه نمیشم قول میدم.

بغلش کرد و یه دور چرخوندمش و گفتم:

– تو همیشه انقدر خوشمزه باش منم برات غذای خوشمزه درست میکنم.

دستشو دور گردنم انداخت و گفت:

– امیرم ببخشید اون حرفارو زدم عصبانی بودم.

سینی کتلت و گرفتم و از آشپزخونه بیرون اومدم و گفتم:

+ من که یادم نیست چی گفتی تو هم بهش فکر نکن.

– امیر بزارم زمین خسته میشی.

داخل اتاقم رفتم و نازگل و روی تخت گذاشتم و سینی کتلت و گذاشتم جلوش:

+ تو کتلتو بخور تا من برم یه دوشی بگیرم و بیام.

– چشم.

داخل وان بودم که احساس کردم یکی داره در میزنه،از وان بیرون اومدم و در حموم باز کردم که دیدم نازگل پشت در وایساده:

+ چیشده خانومم؟

– اوممم چیزه.

+ چیشده؟

– من میترسم تنها برم حموم آخه اونشب …

+ لباستو در بیار بیا تو خانومم.

نازگل آروم شروع کرد به بازکردن دکمه هاب پیراهنش، منم آب وان و عوض کردم و توی آب نشستم و نازگل هم آروم اومد توی آب و توی بغلم نشست و سرشو گذاشت روی سینم:

+ دختر کوچولوی من.

– تو گرسنت نبود؟

+ همه کتلت هارو خوردی؟

– آره خب خیلی گرسنم بود،ببخشید.

+ فدای سرت خانومم. الان میریم بیرون برام غذا درست میکنی.

– برو بابا.

+ جـــــــانم؟

شامپور و گرفت سمتم و گفتم:

– بیا موهامو بشور.

+ امر دیگه؟

– حالا همینو انجام بده ببینم کارت چطوره!

+ توله سگ و نگاه کنا.

– وای امیر خیلی سرم درد میکنه.

شامپورو ریختم کف دستم و مشغول شستن موهاش شدم و گفتم:

+ از بس گریه کردی تو این چند روز.

– دیگه روستا نمیریم؟

+ فعلا نه.

نازگل دیگه چیز نگفت و منم موهاشو شستم و خواستم بدنشو بشورم که
…..

#نازگل

بعد از شستن موهام متوجه شدم که میخواد بدنمو بشوره ک معترض گفتم:

+ داری چیکار میکنی امیر؟

– وا این چه سوالیه میخوام بدن خانممو بشورم مشکلیه؟

+ خب چیزه من نمیخوام منو بشوری…اصن برو بیرون من خودم خودمو میشورم میام بیرون.

– مگه الان نمیترسیدی توله؟

+ امیر اذیت نکن دیگه.

– آخه نازگلم زشته که هنوزم از شوهرت خجالت میکشی.

ساکت شدم، واقعا من چرا هنوزم از امیرارسلان خجالت میکشیدم اون شوهرمه،پدر بچمه،تنها کسیه که توی این دنیا دارم یه نفس عمیق کشیدمو چشمامو به معنای تایید حرفای امیرارسلان باز بسته کردم که دست به کار شد.

– آفرین خانوم مهربونم من شمارو میشورم بعدشم میرم ، خجالت مجالتم نداریم

چیزی نگفتم و به حرکات امیر ارسلان نگاه میکردم که داشت بدنمو میشست و خودشو هر لحظه نزدیک تر میکرد میدونستم که امیر نمیتونه خودشو در برابرم نگه داره کامل بهم چسبید که سرمو انداختم پایین با ملایمت چونمو تو دستش گرفت و لباشو گذاشت رو لبام … با ملایمت منو میبوسید منم دستمو انداختم دور گردنشو شروع کردم به بوسیدنش…

لیف از دستش افتادو کمرمو تو مشتش گرفت و منو به خودش میمالوند و دستشو ماهرانه رو کمرمو و لای پام میلغزوند داشتم از خود بیخود میشدم که لباشو از لبام جدا کرد که تازه متوجه شدم که باید نفس بکشم…پیشونیشو چسبوند به پیشونیمو و نفس نفس زنان گفت: -من دیگه باید برم وگرنه میدونی که چی میشه نمیخوام کوچولومون اذیت بشه.

هم خندم گرفته بود هم از این مهربونیش دلم میخواست براش بمیرم روی پنجه پاهام بلند شدمو لباشو عمیق بوس کردم.

رفت زیر دوش و یه آبی به خودش زدو حولشو برداشتو یه بوس برام توی هوا فرستادو رفت…

این مرد معجزه زندگی من بود…
رفتم داخل وان نشستمو سرمو به پشت تکیه دادم و چشمامو بستم…

باورم نمیشد این همه اتفاقات افتاده باشه اون امیرارسلانی که از من متنفر بودو منو مایه ننگ خونوادش میدونست الان باهام مثل پرنسسا رفتار میکنه من عاشق این مرد و مهربونیاشو و وجودشم …

خوشحالم که تماما متعلق به منه ،خوشحالم که من مادر بچشم، بچه ای که با عشق به وجود نیومد اما عشق و به وجود آورد.

دستمو گذاشتم رو شکممو نوازشش کردمو گفتم:

+ مرسی که اومدی تو زندگیمون مامانی.

لبخندی زدمو شروع کردم به حموم…

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن