رمان دلبر کوچک پارت۱۵

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

بلاخره لرزید و ارضا شد و بیحال روی تخت چشماشو بست،کنارش دراز کشیدم و سرشو برگردوندم سمت خودمو و لباشو به دندون گرفتم و مشغول خوردن لب های قلوه ایش شدم که نازگل خمار گفت:

– چرا انقدر عرق کردی؟

خمار تر از خودش گفتم:

+ خوب میشه.

– صدات میلرزه.

+ تمام بدنم وجودتو میخواد.

به پهلو برگشت و دستشو روی کلفیم گذاشت که ناخواسته آه مردونه ای کشیدم و شل شدم.

نازگل بلند شد و کمربندمو باز کرد و زیپ شلوارمو پاییدن کشید و با انگشتش و گذاشت روی کلفتیمو و از روی شورتم لمسش کرد و توی چشمای نیمه بازم زل زد و گفت:

– امیر؟

+ یکم فقط.

دست سردش و برد توی شورتم و مردونگی کلفتمو بیرون آورد و بین دست های کوچیکش گرفتتش و شروع کرد به بالا و پایین کردن پوستش.

با بی میلی سرش و خم کرد که مانعش شدم و بلند شدم و گفتم:

+ تو بدت میاد؟

– از چی؟

+ از خوردن …؟

یکم ِمن و مِن کرد و بعد آروم سرش و تکون داد:

+ پس بگیر بخواب تا من برم یه دوش بگیرم.

– آخه …

+ بخواب گلکم من یه دوش بگیرم خوب میشم.

باشه ای گفت و منم بزور از روی تخت بلند شدم و به سمت حموم رفتم و یه دوش آب سرد گرفتم و اومدم بیرون.

هوا مهتابی بود و ستاره ها فضایی اتاق و آبی رنگ کرده بودن،نور مهتاب روی صورت نازگل بود.
نزدیک تر شدم و کنارش نشستم و موهای روی صورتش و کنار زدم و به چهره معصومش خیره شدم.

باورم نمیشد این همون دختری هستش که یک ماه پیش روی همین تخت با سگگ کمربند کل بدنشو سیاه و کبود کرده بودم.
هنوزم جای بعضی از زخم ها روی بند بلوریش بود.

این دختربچه با من چیکار داشت میکرد؟ نمیدونم این کششی که بهش داشتم از کجا سرچشمه میگرفت اما خیلی حس خوبی دارم وقتایی که باهاش توی رابطه ام.

بلند شدم و به اون طرف تخت رفتم و کنارش دراز کشیدم و دستشو انداختم دورشو به خودم فشردمش و سرم و بردم تو موهای خوشبوش و پاهاشو توی پاهام قفل کردم و چشمامو بستم و خوابیدم.

با حس خیسی لبام چشامو باز کردم که دیدم دوتا گوی سبز بهم خیرس و لباش روی لبامه یکم همراهیش کردم که کلافه گفت:

– امیر؟
+ جاندل امیر؟

– یه چیز تورش میخوام.

+ چرا؟

– هوس کردم خب،همین الانم میخوام.

از روی تخت بلند شدم و دستمو بردم توی موهاشو آروم پیشونیشو بوسیدم و به سمت زنگ کنار تخت رفتم و به صدا در آوردمش.
چند دقیقه بعد یکی از خدمتکارا اومد بالا و..:

– جانم آقا؟

+ برو از تو انباری لواشک محلی هایی که طوبا خانم درسته کرده رو بیار بالا. هر کدوم که ترش تره.

– نه من همشو میخوام.

خندمو قورت دادم و گفتم:

– همشو بیار.

خدمتکار بیچاره چشمی گفت و سریع رفت پایین:

+ فنچول تو ویار داری؟
– فنچول و که مامان بکنی،ویار هم میگیره.
واااایی ترشی میخوام.

+ خب زلزله وایسا بیاره برات دیگه.
دیدی گفتم بچم پسره.

– نخیرم دختره مثل منم ترشی دوست داره.

+ خیلی کله شقی.

– کی به کی میگه.

خواستم جوابشو بدم که در اتاق زده شد و خدمتکار با سینی پر از لواشک اومد تو. نازگل بدون توجه به خدمتکار جیغ بلندی کشید و سریع یه لواشک گرفت و مشغول خوردنش شد. خدمتکار سریع از اتاق بیرون رفت و در و بست:

+ بدبخت ترسید نازگل این چه کاریه.

جوابی نداد و دو لپی داشت لواشک میخورد.

+ زیاد نخور بعد دل درد میگیریا.

بازم جوابی نداد، رفتم کنارش و تکونش دادم:
– اه مزاحم نشو دیگه.
با تعجب نگاش کردم و بعد زدم زیر خنده که دیدم چپ چپ نگام میکنه….

+ اونجوری نگام نکن،میخورمتا.

با دهن پر،لواشکارو گرفت سمتم و با لحن بامزه ای گفت:

– میخوری؟

+ بابا نازگل بسه،تموم کردی همرو.

سینی لواشک و از جلوش برداشتم ،خواست اعتراض بکنه که با اخم من ساکت شد و آروم و مظلوم مشغول جویدن لواشک های توی دهنش شد.

سینی رو روی پاتختی گذاشتم و به سمت کمد لباس هام و کت شلوارمو پوشیدم ، جلو آیینه رفتم و موهامو دادم بالا و یکم ژل زدم و برگشتم دیدم نازگل کنار پاتختی و داره بازم لواشک میخوره:

+ بخدا امشب دل درد بگیری دکتر نمیبرمت.

– خسیس.

+ عمته.
– ندارم.

+ اوه راستی از این به بعد نیما به عنوان نگهبان پشتی اینجا کار میکنه.

لواشک ها از دست نازگل روی زمین افتاد و با ذوق اومدم سمتم و گفت:

– جدی؟

+ اوهوم.

گونمو محکم بوسید و سفت بغلم کرد و با صدایی که توش خوشحالی موج میزد تکرار کرد:

– عاشقتم،عاشقتم،عاشقتم.

لباشو بوسیدم و کیفمو برداشتم و گفتم:

+ من برم خیلی کار دارم.

– مراقب خودت باش.

داشتم از اتاق بیرون میفرتم که گفت:
– میشه یه سوال بپرسم؟
+ بگو!

– شیدا …

+ مراقب خودت باش خداحافظ.

نزاشتم ادامه بده و از اتاق بیرون رفتم و..

#نازگل

امیر ارسلان از اتاق بیرون رفت و جوابمو نداد !

منو با کلی سوال توی ذهنم تنها گذاشت به سمت پنجره رفتمو به حیاط بزرگ عمارت نگاه کردم که امیر سوار ماشینش شده از عمارت خارج شد.

بعد از رفتن امیر ارسلان تازه متوجه صدای قارو قور شکمم شدم…

لباسمو با یه دست لباس مناسب عوض کردم خیلی ذوق داشتم که قراره نیمارو ببینم خدایا باورم نمیشه که امیرارسلان همون پسری که منو مایه عذابش میدونست برام همچین کار با ارزشی کرده باشه!

بعد از تعویض لباس راهی سالن غذا خوری شدم…
با دیدن بی بی با لبخند به سمتش رفتم و بهش سلام کردم و روی صندلی کناریش نشستم و با دیدن محتویات روی میز شروع کردم به غذا خوردن…

-نازگل… کوچولو ما چطوره؟

با چهره ی خجل بهش نگاه کردمو گفتم:

– خداروشکر خوبه

+مگه میشه مامان به این خوشگلی داشته باشه و بد باشه؟

سرمو انداختم پایین که گفت:
-راستی برای کوچولوتون اسم انتخاب کردین؟

با این سوال بی بی با حواس پرتی گفتم:

-بی بی باورتون میشه اصلا حواسم به اسم بچه نبود؟!

بی بی خنده شیرینی کرد که آقا خان اومد وبعد سلام و صبح بخیر سمتمونو منو صدا کرد.

+نازگل اگه صبحونت تموم شده بیا بریم کارت دارم دخترم.

با حرف آقا خان از جام بلند شدمو به سمتش روونه شدم.

وارد حیاط شدیم که با دیدن نیما بدون توجه به بقیه به سمتش دویدم اون لحظه فقط نیمارو میدیدم که با آغوشی باز منتظرم بود…

بغلش کردمو بوسیدمش و با گریه ای که از خوشحالی بود گفتم:
-داداشی اصن باورم نمیشه اینجایی پیشه منی!

+همش بخاطره لطفیه که آقا به ما کرده باید ازش ممنون باشیم نازگلکم.

-سلام پسرم

با شنیدن صدای آقاخان برگشتیم سمتش و نیما بهش سلام کرد و باهاش دست داد و آقا خان بعد توضیح مختصری از کار نیما به اون دستور تا به کارش برسه منم که کلی با نیما حرف داشتم با حسرت بهش نگاه میکردم که به سمت ته باغ میرفت.

-برو پیشش

+بله؟؟؟

-میدونم دلت براش تنگ شده و میخوای باهاش حرف بزنی…پس برو پیشش ولی زیاد طولش نده چون باید به کارش برسه.

+وای ممنونم آقا خان شما خیلی مهربونید
آقا خان با یه لب رضایت ازم دور شد و منم با خوشحالی به سمت ته باغ رفتم…

داشتم به سمت ته باغ میرفتم که دیدمش

اروم اروم به سمتش رفتمو از پشت بغلش کردم شوکه شد و برگشت سمتم…

-دختره خل و چل زهرم ترکید!

+عب نداره بزرگ میشی یادت میره داداش کوچولووو

-دختررو ببینا من کوچولوام یا تو وروجک؟

+من کجام کوچولوعه؟من دارم مامان میشما.

-تو صد سالتم بشه بازم خواهر کوچولوعه منی

+اون موقع توام پیر شدی کلی نوه دورتو گرفتن بابا بزرگ!

نیما ساکت شد و به یه جا خیره شد…
از این رفتارش تعجب کردم.

-نیما…داداش من… چیشده؟

جوابی نداد..!
اصن حواسش اینجا نبود دوباره صداش کردم که با حواس پرتی گفت:
-جان؟چیشده؟صدام کردی؟

+وا خان داداش چیشده؟

-اوم…چیزه میدونی نازگل…

+ای بابا داداش قوربونت برم بگو دیگه جون به لب شدما .

-نگران نباش چیز خاصی نیست فقط فکر کنم… عاشق شدم!

با دهن باز داشتم به نیما نگاه میکردم وای خدای من ینی کی دل نیمارو برده؟

با خوش حالی پریدم تو بغلش و ازش پرسیدم:
-وای داداشی واقعنی؟وای چقد خوشحالم

+خب دختر آروم باش.

-بگو ببینم این عروس خانوم خوش بخت کیه؟

با چشمایی که از خوش حالی داشت برق میزد گفت:
-دختره اوستامه…خیلی ازش خوشم میاد دختره سرسنگینیه…خیلی آروم و با حیایه…فک کنم بدجور خاطر خواهش شدم +الهی قوربونت برم…خوشگله؟

-نگم برات…وقتی اولین بار دیدمش دلمو برد…دست و پامو گم کرده بودم محو چشاش شده بودم غوغایی کرد با دلم

+الهی فدای اون دل عاشقت بشم

بغلش کردم و بوسیدمش چقد حس قشنگیه “عشق”

عشق خیلی مقدسه! امیدوارم نیما هم به اون چیزی که حقشه برسه،صد در صد لایق بهتریناس.

بعد از یکم حرف زدن با نیما با به یاد آوردن حرف آقا خان که گفته بود زود حرفامونو تموم کنیم از نیما خدافظی کردمو به سمت عمارت رفتم….

#امیرارسلان

سرم توی کامپیوترم بود و غرق کارم شده بودم که خروس بی محل بدون در زدن وارد اتاقم شد…

-پاشا بعضی وقتا خیلی بهت شک میکنم!

+به چی؟

-که نکنه اینجا طویله باشه و توام یه گاو زبون نفهمی!

+خب بابا حالا یه بار اینطوری اومدم توام همش بگو!

-یه باااار؟

+اره!

-ینی خیلی رو داری.

+میدونم.

-پاشاااا سگم نکن!

+هستی که!

با غضب نگاهش کردم که با خنده گفت:
-باشه داداش تسلیم…قیافتو شبیه عزرائیل نکن بیچاره نازگل چی میکشه ازت؟

+اتفاقا نازگل خیلیم دوستم داره…من به این مهربونی.

-اره خیلی یه سگ مهربون.

+پاشا میخوای بامزگی در بیاری برو بیرون من کلی کار دارم.

-آخ خوب شد گفتی کار.

+ِدِ جون بکن.

-این یارو کردلو زنگ زد قراره امروز بیان شرکت برای یه سری کارا.

+الان باید بگی؟

-جون داداش دیر زنگ زد!

+دو ساعته داری برای من کنفرانس برگزار میکنیا.

-عیب نداره… حالا یارو داره میاد.

+بابا خودت یه کاریش کن میخوام برم خونه دلم برا زنم تنگ شده.

سوتی کشید و گفت:
-خجالت بکش امیر یه فکری به حال من بدبخت بکن مردم از تنهایی.

خودکاری که دستم بودو گذاشتم کنار و باشیطنت گفتم:
+طوبا جون چیشد؟

معترض صداشو بلند کرد:
-امیررررر!!!

دستامو به حالت تسلیم بردم بالا و با خنده گفتم:
+باشه شوخی کردم

با صدای جدی ای گفت:
-حالا خارج از شوخی باید بمونی چون مهمه.

پوفی کشیدم و گفتم:
+ باشه حالا با یه خدافظی خوشحالم کن کار دارم.

همونطوری که از کنار میزم دور میشد گفت:
-باشه عشقم بوس بای.!!

با تعجب نگاهش کردم که برام بوس فرستاد و با خنده از اتاق خارج شد…

خندم گرفت پسره خل شد رفت…

گوشیمو از روی میز کار برداشتم و زنگی به عمارت زدم که برخلاف تصورم که طوبا خانوم قراره گوشیو بگیره صدای دلنشین و آروم نازگل پیچید توی گوشم:

– بله؟
+ سلام خانم.

– ععع سلام آقا،خوب هستید؟خسته نباشید.

+ قربانت.
چخبرا؟داداشت اومد؟

– بله آقا دستتون درد نکنه خیلی لطف کردید.

+ باز رفتی تو فاز جمع بستن؟ گفتم راحت باش دیگه دخترجون.

– چشم.

+ نازگل؟

– جانم؟

خواستم حرفمو کامل کنم که پاشا این گاو )البته بلانصبت گاو( یهو اومد داخل:

– بیا امیر اومدن تو اتاق کنفرانس نشستن.

+ الهی بمیری پاشا،فقط بمیری.

خنده بلندی کرد و رفت بیرون و در و محکم بست:

+ نازگل من دارم میرم کار دارم.

– باشه مراقب خودت باش.

گوشی و قطع کردم و بلند شدم و به سمت اتاق کنفرانس رفتم و….

#نازگل

کنار بی بی توی حیاط نشسته بودیم و داشتیم چایی میخوردیم که ماشین مخصوص امیرارسلان وارد عمارت شد.
امیر از ماشین پیاده شد و با چشم های خسته بهم نگاه کرد و اشاره کرد برم سمتش.
از کنار بی بی بلند شدم و رفتم سمتش و سلام آرومی کردم که با بی حالی گفت:

– بیا بریم تو اتاق یکم پشتمو بمال دارم از خستگی هلاک میشم.

+ چشم.

آروم آروم از پله ها بالا رفت و وارد خونه شد ، انقدر خسته بود که نای رفتن به اتاق بالا رو نداشت و رفتم توی یکی از اتاق های پایین و با همون لباسش دراز کشید:

+ لباساتو در بیار خب.
– جون نازگل حال ندارم.

خودم شروع کردم به در آوردن کت و پیراهنش و بعد رفتم سمت شلوارش و سگگشو باز کردم و شلوارشو کشیدم پایین:

– فقط یه کاری نکن آمپرم بزنه بالا چون الان اصلا حال ندارم.

خنده ی آرومی کردم و بدون توجه به حرفش و برجستگیشو از روی شورت لمس کردم که لرز آرومی کرد و چپ چپ نگام کرد و به پشت برگشت.

بلند شدم و روغن و از روی میز آرایش برداشتم و دستمو چرپ کردم و گذاشتم روی شونه های لخت امیرارسلان و شروع کردم به مالیدن بدنش و…

ناله های خفیفی از روی خستگی میکرد و پلک هاشو روی هم فشار میداد:

– دست دردنکنه.

+ وظیفس قربان.

قربان و خیلی کشیده گفتم که چشماشو باز کرد و گفت:

– دفعه بعدی به بی بی بگو خودم کرم میریزم امیر از خود بی خود میشه میاد منو…
+ هیسسس زشته آقـــا.

– زشت عمته.

+ به عمه نداشته ی من چیکار داری آخه.

چشماشو بست و گفت:

– برق و خاموش کن پرده هارو هم بکش نور نیاد داخل.

به حرفش گوش کردم و پرده هارو کشیدم و برق و خاموش کردم و کنارش روی تخت نشستم و به نیم رخ جذابش خیره شدم و دستمو بردم توی موهای بلند بورش که دستمو کشید و پرت شدم توی بغلش:

+ جناب پدر دلسوز بنده حاملم یکم ملایم تر لطفا.

– دردت اومد؟

+ نوچ.

– خب حرف نزن،با منم ور نرو، بگیر بخوابدخستم.

خنده ی آرومی کرد و با انگشت روی سینه های لختش شکلک های خیالی میکشیدم که کلافه نالید:

– نازگل.

دلم براش سوخت و بغلش کردم و خودمم کنارش خوابم برد.

چشمامو باز کردم و نگاهی به اطرافم انداختم که چیزی جز دیدن تاریکی نصیبم نشد.
اتاق نورگیرش کم بود و تو اون ساعت از روی تاریک شده بود.
برگشتم و چراغ روی میز و روشن کردم و به امیرارسلان نگاهی انداختم که هنوز خوابیده بود، دستمو و روی صورتش گذاشتم و آروم صداش زدم و گفتم:

+ امیرجان؟….امیر؟؟؟

آروم چشماشو باز کرد و تخس نگام کرد و دوباره پلک هاشو روی هم گذاشت:

+ بلندشو عزیزم خیلی وقته که خوابیدیم.

به پهلو برگشت و پتو رو کشید روی سرش و جوابی بهم نداد:

دستمو روی بازوهای بزرگش گذاشتم و گفتم:

+ آقا امیر؟

– نازگل خواب نداری برو بیرون انقدر با من ور نرو خواب دارم. + خب نمیخوای غذا بخوری؟ گرسنت نیست؟

انگار تازه یادش اومد که یه شکمی هست که باید توش غذا بریزه.
سرشو به طرفم برگردوند و چشمای پف کردش و مالید و گفت:

– بی بی و آقاجون فکرکنم ناهار خوردن.

+ آره دیگه نزدیک های غروبه الان.

– خب تو میرفتی ناهارتو میخوردی.

+ خب منم خوابم برد.

– خب خرس منی دیگه.

+ خب تو هم خرس منی.

– عمت خرسه.

+ ای بابا.

خنده ی بلندی کرد و گفت:

– یادم رفت عمه نداری.

سرمو گذاشتم روی سینش و گفتم:

+ انقدر خوابه بهم چسبید امیر.
اصلا میدونی کنار تو همه چیز میچسبه.

دستشو گذاشت روی گودی کمرم و سر داد سمت باسنم و گفت:

– دیگه چیا میچسبه عزیزم؟

+ نه نه از اینا..

– عععع من که به این خوبی میکنمت دلت میاد این حرفو بهم بزنی؟

+ من دیگه نمیدم که بخوای بکنی.

– دادنی هارو باید داد، دستشو گذاشت روی سینم و گفت: خوردنی هارو باید خورد. تو چشمامم زل زد و گفت: دیدنی هارو هم باید دید.

مشت آرومی روی شونش زدم و گفتم:

+ برو عمتو…

– عممو چـــــی؟؟؟

دستمو و روی دهنم گذاشتم و باهم زدیم زیر خنده امیر از خنده اشک از چشماش اومده بود:
– این انصاف نیست عمه ی منو…

+ عععع زشته من حواسم نبود اصلا.

– میگما نازگل جریان چیه تو اتاق بی ادب میشی بیرون باحیا میشی.

+ من کجا بی ادبم.

– همین الان داشتی عممو..

+ همین یه حرفم بسه تا یه مدت منو اذیت کنی دیگه نه؟

خنده تو گلوای کرد و گفت:

– باید بی بی بدونه عروسش چقدر بی ادبه.

+ واییی نهههه نگیااااا.

دماغمو کشید و دستمو گرفت و باهم از اتاق بیرون رفتیم و به سمت آشپزخونه داشتیم میرفتیم که بی بی گفت:

– بلاخره دل از خوابیدن کنیدن شما دونفر؟

– وای بی بی نمیدونی چقدر مزه میده کنار زنت بخوابی..

سفت بغلم کرد و با پرویی تمام رو به آقاخان گفت:

– الان بابا منو میفهمه مگه نه بابا؟

به بی بی اشاره کرد و دونفری زدن زیر خنده،من و بی بی از خجالت قرمز شدیم و رفتیم تو آشپزخونه:

+ نگا بی بی چقدر بی ادبه.

– استغفرالله.

)طوبا( – خانم جان شما برید من الان براتون غذا گرم میکنم.

سری تکون دادم و از آشپزخونه بیرون اومدم و رفتم توی حیاط و زیر درخت کاج نشستم و…

توی حال و هوای خودم بودم که نفس های داغ مردونه رو کنار گوشم حس کردم سریع برگشتم که با دیدن امیرارسلان آروم شدم و لبخندی به روش زدم و دوباره سرم و به درخت تکیه دادم:

– هوا سرده چرا اینجا نشستی؟

+ حوصلم سر رفته بود.

موهامو کنار زد و صورتش آورد نزدیک تر و گفت:

– خب پس حوصله مامان کوچولو ما سر رفته.

+ اوهوم.

لباشو روی گردنم گذاشت که خودمو عقب کشیدم و گفتم:

+ وا امیر وسط حیاط؟ زشته مرد یکی میبینه.

– تو رو خدا یکم از بی بی یاد بگیر تو اون سن و سال خجالت نمیکشه اونوقت تو چپ میری راست میای میگی زشته.

+ خب اینجا که نمیشه.

دستمو گرفت و با هم به سمت پشتی عمارت رفتیم:

+ میگم که امیر:

– جون امیر؟

+ این عمارت متروکه چیه؟

– فکر کنم مادر و پدرم تو این اعمارت بودن ، سالهاست کسی اینجا نیومده، آقا خان اون عمارت جدیدو ساخت اینجارو با وسایلش این پشت رها کرد.

+ میشه بریم داخلش؟

– خطرناکه ممکنه خراب بشه حدود چهل سالی میشه کسی در اینجارو باز نکرده.

+ بریم دیگه چیزی نمیشه، مطمعن باش تو نبود تو و آقاخان کسایی بودن که به اینجا رسیدگی های جزئی کردن.

امیری شونه ی بالا داد و به سمت درش رفت و آروم بازش کرد:

– جالبه درش قفل نیست.

با هم وارد عمارت متروکه شدیم با اینکه از بیرون کوچیک به نظر میرسید اما توش از عمارت جدید هم خیلی خیلی بزرگ تر بود.

+ چقدر اینجا بزرگه.

امیرارسلان هم مثل من با تعجب اطراف و نگاه میکرد:

+ یعنی تو این همه وقت اینجا نیومدی؟

– باورت میشه اگه بگم نه؟

+ یعنی مردا بدون قوه فضولی چطوری زندگی میکنن؟

– خیلی آروم و بی دغدغه.
به سمت پله های مارپیچی رفت که به زیر زمینی ختم میشد:

+ انباری بنظرت؟

– نمیدونم.

از پله ها پایین رفتیم و به یه در رسیدم و بازش کردیم:

+ وااای امیر.

اتاقش واقعا قشنگ و بی نظیر بود همه وسایل ست قرمز و مشکی بودن،تختش از بالا حریر های قرمز بهش آویزون بود.
پنجره خیلی بزرگی کنار تخت بود که تقریبا کل باغ و درخت ها از اون پنجره معلوم بودش:

– فکرکنم اینجا اتاق مادرم بودش.

+ آره منم همین حس و دارم.

امیرارسلان به سمت میز گوشه اتاق رفت و پشت صندلی نشست و در میز و باز کرد و اول دوتا صندوقچه بعد هم چندتا کتاب آورد بیرون.

یکی از کتاب هارو باز کردم که با دیدن عکس های سیاه و سفید متوجه شدم آلبومه:
+ اینجارو ببین امیر اینا عکسای پدر و مادرتن.

امیر نگاهی عمیق به عکس مادر و پدری که خیلی شبیه آقاخان بود انداخت و از پشت میز بلند شد و گفت:

– کافیه بریم دیگه.

+ حالت خوبه؟

جوابی نداد و از اتاق بیرون رفت.

به سمت عمارت داشتیم میرفتیم که با صدای نیما متوقف شدیم امیرارسلان وایساد و من چند قدمی جلو رفتم که نیما بهمون رسید:

)نیما( — سلام خوبید؟

+ سلام داداش.

– سلام چیزی شده؟

+ نه چیز مهمی که نشده اما چطور بگم…

نیما سرش و پایین انداخت و ادامه داد…

— آقا شرمنده میدونم هنوز چهلم برادرتون نشده ولی من از یه دختری خوشم اومده الان بهم گفتن آخر هفته براش داره خاستگار میره اگه من پا پیش ….

امیرارسلان حرفشو قطع کرد و گفت:

– برو آماده شو امشب باهم میریم خاستگاری اون دختر خوشبخت که میخوایش.

— واقعا آقا؟

– آره پسر.

+ منم میتونم بیام؟

– بــــله دیگه بلاخره عروس و خواهر شوهر باید همو ببینن.

+ من آزارم به یه مورچه نمیرسه بعد بخوام خواهر شوهر بازی در بیارم.

نیما خنده ی آرومی کرد و گفت:

— الان و که نمیدونم ولی کم بلا سر من یکی نیاوردی.

امیر دستشو روی شونه نیما گذاشت و گفت:
– هی نزار بگم که دلم خونه.

+ من که کاریتون نداشتم تاحالا.

نیما — کی وقتایی که من خواب بود می اومد گازم میگرفت؟

– کی من و شبا…

+ امــــــــــــــــــــــــــــیر.

جفتشون زدن زیر خنده و بلند بلند میخندیدن:

نیما — من فکر کنم برم بهتره دیگه مسائل داره به سمت زندگی متاهلی میره منم که هنوز مجردم فکرای بد بد به سرم میرنه.

– نگران نباش پسر امشب میریم برات خاستگاری تا صبح به یادش هم فکرای بد بد میکنی هم کارای بد بد.

جیغ بلندی کشیدم به امیراسلان چشم غره ای دادم و به سمت عمارت رفتم و از اون دونفر که هنوزم میخندیدن دور شدم.
داشتم از پله ها بالا میرفتم که در عمارت باز شد و دوتا ماشین وارد عمارت شدن منتظر موندم که ببینم کی هستن که امیر اومد و با دیدن ماشین ها اخم غلیظی کرد و کنار پله ها وایساد و دستشو پشتش نگه داشت.

عموی امیر از ماشین پیاده شد و پشت بندش زنش و اسلان هم پیاده شدن با دیدن اسلان تعجب کردم و به امیر نگاه کردم که از عصبانیت قرمز شده بود.

آقا خان و بی بی بیرون اومدن و سریع از پله ها پایین اومدن و با عمو و زنش احوال پرسی کردن اما امیرارسلان همچنان خیره روی اسلان بود و اسلان هم سرش و پایین انداخته بودم و جلوتر نمی اومد.

از پله ها پایین رفتم و کنار امیرارسلان وایسادم و گفتم:

+ خودت میدونی مقصر اصلی کیه.
پس ببخشش.
اون واقعا پشیمونه خودتم میدونی.

امیر حرفی نزد که گفتم:

+ برو بالا حرفی نزن.

از گوشه چشم نگام کرد و به سمت عموش رفت و خیلی خشک سلام کرد و رفت داخل عمارت.
منم سلام کوتاهی کردم و به دنبال امیررفتم داخل خونه.

داخل آشپزخونه رفتم که دیدم امیر پشت میز نشسته:

+گرسنت شده؟
سرش و تکون داد و مشغول غذا خوردن شد:

– غذا بخور.

+ گرسنم نیست.

– بخور میگم.

جرعت نکردم رو حرفش حرف بیارم و یکم برای خودم غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم که بی بی اومد داخل:

— امیرجان؟

– جانم بی بی؟

— برو بیرون اسلان کارت داره.

بی بی قاشقشو محکم انداخت توی بشقابش و با داد گفت:

– فرش قرمز میخواد براش پهن کنم تا خبرمرگش و بیاد داخل؟

— زشته مادر داد نزن،میخواد باهات حرف بزن.

– من با اون تخم جن هیچ حرفی ندارم.

— امیر!!!

+ حالا بری چی میشه مگه؟

– نازگل میفهمی چی میگی؟ من از خونش گذشتم رفته به ناموس دست درازی کرده میفهمی اینو؟

+ اینو میفهمی ناموسن تو با میل خودش راضی شده؟ بفهم امیر اونم یه مرده با کلی حس های مردونه وقتی همه چی محیا باشه چطوری میخواست خودشو کنترل کنه؟ قبول کارش اشتباه بود اما حداقعل میتونی صحبت هاشو بشنویی نمیتونی؟

– تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن. دو بارم به روت خندیدم دور ورت نداره فکر نکن یه خری هستی، اینجایی چون بچم تو شکمته بچم بدنیا بیاد تو هم از این عمارت گورتو گم میکنی و میری چون نمیخوام ریخت هیچ زنی رو دیگه کنارم ببینم.
حالا هم گمشو بیرون.

بغضمو قورت دادم و غروری که له شده بود و رها کردم و از آشپزخونه اومدم بیرون که آقا خان و عمو و زن عمو با دلسوزی نگام میکردن نتونستم طاقت بیارم و اشک هام روی گونه هام سر خورد و با هق هق وارد یکی از اتاق ها شدم و در و از پشت قفل کردم و شروع کردم به اشک ریختن برای این شور بختیم.

تازه داشتم مزه عشق و عاشقی زیر زبونم حس میکردم تازه داشتم احساس میکردم همه تحقیرها تموم شده و دنیا میخواد روی خوشو بهم نشون بده اما زکی خیال باطل همه آرزوهام چند دقیقه پیش پشت اون در له شد.
احساس حالت تهوع داشتم و دلم میخواست زندگیم همین الان زندگیمتموم بشه و دیگه این تحقیر ها رو نشنوم.
نمیدونم کجا به کی بد کرده بودم نمیدونم توی این پونزده شونزده سالی که از خدا عمر گرفته بودم چقدر بنده ی بدی بودم که خدا انقدر بد باهام تا کرده بود.

نمیدونم اینا از دوست داشتن خدا بود که انقدر عذابم میداد یا اینا زجر و عذاب های کارایی بود که نکرده بودم.
اگه کاریی ناخواسته کردم که خدام اینجوری باهام قهر کرده و من و فراموش کرده من عذر میخوام اگر هم از دوست داشتن که بندشو انقدر عذاب میده اونم نمیخوام حاضرم قهر باشه و اینجور رفاقت نکنه.

من دیگه بریدم،دیگه کلافم،دیگه خستم،دیگه توان شنیدن کنایه و زور و تحقیرو ندارم.

کل اتاق دور سرم میچرخید و چند دقیقه بعد خودمو پخش رو زمین دیدم،سعی کردم پلک هامو باز نگه دارم اما افت فشار روی روح بیمارم غلبه کرد و طولی نکشید که پلک هام سنگین شد و همه جا تاریک شد.

با حس خیسی پیشونیم چشمامو باز کردم همه چیز تار بود یکم پلک زدم تا کم کم تصویرها واضح شدن،نیما،بیبی،آقاخان،دکتر یکم دیگه دور و اطراف و نگاه کردم و تازه متوجه شدم بیمارستانم:

)بیبی( – الهی بیبی پیش مرگت بشه.

+ خدانکنه. چیشده؟ من چرا اینجام؟

)نیما( — تو یه هفتست بیهوشی.

+ یه هــــفته؟

آقاخان دستی تو موهام کشید و گفت:

— الان بهتری باباجان؟

سرمو تکون دادم که دکتر معاینم کرد و گفت:

— این دفعه هم خطر از بیخ گوشت رد شد دختر جون.

دستم و روی شکمم گذاشتم و با نگرانی به بی بی و دکتر نگاه کردم که بی بی دستشو روی دستم گذاشت و گفت:

– بچه سالمه مادر نگران نباش.

نیما گونمو نوازش کرد و گونمو بوسید و با بغض گفت:

— آجی جونم؟

چشمامو بستم و با صدایی که توش پر از بغض و درد بود گفتم:

+ من چرا هنوز زندم نیما؟ این زندگی کی میخواد تموم بشه؟ تا کیباید این شور بختی همراهم باشه؟ تا کی باید تحقیر بشم؟ تا کی داداشی؟ تا کی؟؟؟

چشمامو باز کردم که در اتاق بسته شد و امیرارسلان با موهای بهم ریخته و ریش هایی که از حد معمولش بزرگ تر شده بود اومد داخل و نزدیک تر شد و کلافه گفت:

– همتون برید بیرون.

نیما خواست حرفی بزنه که بی بی مانعش شد و دستشو گرفت و با هم از اتاق بیرون رفتن.

سرمو به طرف پنجره برگردوندم تا نبینمش،روی صندلی نشست و گفت:

– خب …من عصبانی بودم …. من اشتباه کردم…..
به جون بچمون نازگل دیگه سرت داد نمیکشم.

بلند شد و کلافه تر گفت:

– نازگل نگام کن لطفا.

سرمو برگردوندم که سریع لب هامو بوسید و آروم زیر لب گفت:
– ببخشید.

تو چشمامش خیره شدم و گفتم:

+ خستم.

– یه هفتست خوابیدی هنوزم خسته ای؟ دلم برای چشمای خوشگلت تنگ شده بود.

دستم و گذاشتم رو شقیقم و گفتم:

+ ذهنم خستس.

– از چی خستس دورت بگردم؟

+ نمیتونم این همه اتفاق جدید و توی ذهنم جا بدم.
مامان بابام،تو،شیدا،بیبی،بچه،مامان بابات،نیما.
توهین،تحقیر،بدختی،تنهایی فقط یه مرگ کم دارم.

– این حرفا چیه میزنی نازگل تو هنوز خیلی بچه ای، من که عذر خواهی کردم.

+ مامانم همش میگفت کتک جاش خوب میشه اما حرف نه. بابامم همیشه میگفت آدما وقتی عصبانین هر حرفی بزنن از ته دلشون میزنن، تو هم لطفا دست از تظاهر بردادر هم تو و هم من خوب میدونیم که اگه این بچه نبود من حتی انقدر برات ارزش نداشتم که بخوای اینجا وایسی کنارم و ازم عذر خواهی کنی. پس تظاهر نکن نگران من بودی یا الان دلت برام سوخته.
من دیگه نمیخوام دل بنده های خدا برام بسوزه،من دلسوزی خودشومیخوام،من جسمم پونزده سالشه و روحم پنجاه سالش چرا همتون حال منو میبینید دلتون میسوزه اما خدا نه؟
امیر خواست حرفی بزنه که دکتر اومد داخل و گفت:

— امیر جان نازگل باید معایینه بشه.

امیر کنار رفت و دکتر اومد جلو و گفت:

— بهتری دخترم؟ درد که نداری؟

+ ظاهرا که ندارم، بچم چطوره؟

— موندن بچت یه معجزه بود،ما شب اول که اینجا آوردنت به امیرجان گفتیم باید بچه سقط بشه دیگه داشتیم آمپول و میزدیم که حالت بهتر شد و بعد کم کم بهتر شدی.
الانم خداروشکر که بهتری.

به امیر نگاه کردم که سرشو انداخت پایین و از اتاق بیرون رفت باورم نمیشد امیر برای زنده موندن من حاضر شده بود بچه رو سقط کنه…

دکتر از اتاق بیرون رفت و بی بی اومد داخل:

+ بی بی؟

– جان بی بی؟

+ میخواستن بچمو بکشن؟

– تو با خودت چیکار کردی؟ ما اونشب امیر بزور در و باز کرد دید وسط اتاق بیهوشی،آوردیمت بیمارستان دکترا گفت شک عصبی بهت وارد شده فردایش گفتن برای نجاتت باید بچه سقط بشه امیر سریع برگه رو امضا کرد دکترا هم بردنت اتاق عمل اما مثل اینکه خوب شدی و دیگه بچه سقط نشد.

+ واقعا امیر بین من و بچش منو انتخاب کرد؟

– طفلکی بچم کم مونده بود وقتی نیما داشت باهاش حرف میزد بزنه زیر گریه.

+ وای طفلکی داداشیم میخواستم براش برم خاستگاری.

– خودم رفتم یه حرف اولیه زدم نشونش کردم تا بعد بریم خاستگاری رسمی.

+ وای بی بی خداخیرت بده مادری کردی در حقم.

بی بی پیشونیمو بوسید و گفت:

– بخواب مادر.

+ بقول امیرارسلان یه هفته خوابیدم، خواب ندارم.
نمیشه بریم خونه؟

– باید دکتر مرخصت کنه،میخوای نیما بگم ببرتت توی حیاط بیمارستان یکم حال و هوات عوض بشه؟

+ اگه میشه.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن