رمان دلبر کوچک پارت۱۴

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

شیش سال بعد پدرم مرد و درست چهل روز بعد از اون مادرت سر زایمان مرد. دیگه فقط تو و سامیار رو داشتم و خونه ای که توی روستای بالا بود و تنها عشق زندگیم توش بود.

+ یعنی من پدرم مرده؟

– من تو رو به اندازه سامیارم دوست دارم.

+ یعنی بی بی…
-من خودم خیلی پشیمونم اما….

صدامو بالاتر بردم و گفتم:

+ بابا پشیمونی؟ بابا تو میدونی چیکار کردی؟؟؟ تو زندگی بی بی و به گند کشیدی.
تو زندگی نازگل و به گند کشیدی.
تو زندگی من و به گند کشیدی.
بابا پشیمونی الان؟ پشیمون چی بابا؟؟؟؟ نصف عمر بی بی به باد رفت.
نازگل فقط بخاطره اینکه شما برای این عمارت وارث میخواستید توی پونزده سالگی داره مادر میشه.
زن من بخاطره تصمیم شما رفته با ….
وایسا ببینم اگه سیاوش مرده پس عمو کیه؟

– پسر زن اول پدربزرگت.

+ خب چرا اون جای پدر من نمیتونست باشه؟

– چون مادرش رعیت بود.

+ بـــابـــــا؟
– هر دهه ای آداب خودشو داشت پسرم.

+ حالم دیگه از زندگی داره بهم میخوره.

– صبور باش امیرجان،زندگی همینه هیچ چیزیش قابل پیش بینی نیست تو نمیدونی دو دقیقه دیگه چه اتفاقی قرار بیوفته، زندگی گذر زمانه که تو رو به سمت اتفاق های جدید میبره.اگه قرار تو خسته بشی و جا بزنی زندگی از اینی که هست سخت تر میشه، همیشه بدون زندگی از مرگ خطرناک تره.

+ انگاری توی این یک ماه با تراکتور از زندگیم رد شدن.
همه چی بهم ریختس.
معلوم نیست چی به چیه.
نمیدونم بابا هیچی نمیدونم.

بلند شدم و گفتم:

+ هنوز برای جبران دیر نیست بابا، بی بی داغونه.

خواستم از اتاق بیرون برم که گفت:

– هوای نازگل و داشته باش،کاری که ما با ماه منیر کردم و تو نکن. از اتاق بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم که دیدم نازگل روی زمین نشسته، پاهامو تند کردم و کنارش نشستم که دیدم داره ترشی میخوره:

+ نازگل/:؟؟؟؟

انگشتشو کرد توی دهنش و گفت:

– هوم؟

+ نخور دل درد میگیری.

– نمیگیرم.

+ یه چیز مقوی بخور این چیه آخه تو میخوری؟

– گیر نده دیگه.

چپکی نگاش کردم که گونم و بوسید و با ذوق دوباره دستشو کرد توی ترشی و خورد.
بلندش کردم و دستاشو شستم و از آشپزخونه بزور بیرون آوردمش که گفت:

– جریان بی بی و آقا خان چی بود حالا؟

+ فضول نباش بچه هم فضول در میاد.
– دختر باید فضول باشه.

+ از کجا میدونی بچه دختره؟

– خب من مادرشم حسش میکنم.

+ نخیرشم من پدرشم خودم درستش کردم میدونم پسره.

– دختره/:.

+ میگم پسره/:/:

– دخــــتــــــر.

+ من پـــــــسر میخوام.

)پدر( – خجالت بکشید این کارا چیه.

– آقاجون من میگم بچم دختره این آقا میگه پسره.

+ حالا توضیح ندی نمیشه؟

)پدر( – پسر باشه یا دختر چه فرقی میکنه؟ صحیح و سالم باشه انشالله.

واییی خداکنه مثل امیر خوشگل باشه.

جلوی دهنش و گرفت و یواش گفت:

– گند زدم؟

من و پدر زدیم زیر خنده و نازگل خجالت کشید و سرش و انداخت پایین:

+ یه روز خنگ بازی در نیاری بهت شک میکنم.

چپکی نگام کرد و گفت:

– بی بی رفتا.

)پدر( — کجـــا رفت؟

– خونشون.

به پدر نگاهی انداختم که گفت:

— میرم برش میگردونم.

– ماهم بیایم؟

+ نخود آش نکن خودتو.
تخس نگام کرد و چشمی گفت و رفت سمت پله ها و گفت:

– میرم تو اتاق بالا.

سری تکون دادم و پدر و تا دم در بدرقه کردم و سریع از پله ها بالا رفتم و در اتاق و باز کردم و رفتم داخل که دیدم دفترچه خاطراتش دستشه:

+ خیلی وقته ننوشتی.

– آره عقب افتادم.

+ دفترت برگه هاش تموم شد میزاری منم بخونم؟

– باشه.

کنارش نشستم و دستم و بردم توی موهاشو و زیر گوشش گفتم:

+ پسر بابا اذیتت که نمیکنه؟

– نه دخترم هوای مادرشو داره.

+ من دوست دارم اولین بچم پسر باشه بعد مراقب خواهر کوچیک ترش باشه.

اما من میخوام بچه اولم دختر باشه که اگه من مردم مثل یه مادر مراقب برادر کوچیک ترش باشه.

بغلش کردم و سفت به خودم فشردمش و گفتم:

+ تو تا همیشه پیش بچه هامون هستی.

لبخندی زد و انگشتش و روی لبم کشید و گفت:

– خیلی دوست دارم امیر.

بوسه ای روی انگشتش زدم و سرم و به لبش نزدیک کردم و شروع کردم به بوسیدن لباش آروم همراهیم میکرد و خودش و بهم نزدیک تر میکرد.

دستم و بردم سمت لباسشو از پشت زیپ پیراهنشو باز کردم و شروع کردم به پایین کشیدن پیراهنش.

لبمو از لباش جدا کردم و شروع کردم به بوسیدن گلو و شونه های برهنش.

روی تخت خوابوندمش و لباسشو کامل از تنش بیرون آوردم و دستم و روی بدن بلوریش کشیدم و تو چشمای سبزش زل زدم و گفتم:

+ آمادگیشو داری؟

لبخند دلنشینی زد و سرش و تکون داد.
سریع لباس هامو در آوردم و دستی روی اندامم که کاملا بزرگ شده بود کشیدم و پاهای خوش تراش نازگل و از هم باز کردم و دستی روی بهشت کوچولو و سفیدش کشیدم و لبم و بردم سمت بهشت کوچولوش و شروع کردم به خوردنش،طعم عسل میداد

کاملا از لذت خودشو خیس کرده بود و ناله های خفیفی میکشید.

اندامم داشت میترکید و دیگه نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم.

بین پاهاش نشستم و دستی به بهشت خیسش زدم و سر انداممو گذاشتم روی خط بهش.ت کوچولوش.

یکم خودمو بالا و پایین کردم و یهو همشو واردش کردم که از درد صورتش جمع شد و آخ بلندی گفت
لالهی گوششو به لب گرفتم و با ریتیمی ملایم شروع کردم به ضربه زدن توی بهشت داغش.

نفس های تندش بی قرار ترم میکرد بیشتر میخواستمش اما شرایطش مانع پیشروی بیشتر میشد انداممو و در آوردم و کنارش دراز کشیدم که گفت:

– من حالم خوبه خودتو اذیت نکن.

+ کافیه عزیزم دکتر گفت برات خوب نیست،نمیخوام بخاطره یه شهوت مردونه اذیت بشی.

چه پدر مهرونی.

+ فقط پدر مهربون؟ یعنی همسر خوبی نیستم؟

– یعنی الان نگران من شدی عقب کشیدی؟

+ اوهوم.

– اگه موقع زایمان شرایطی پیش بیاد بگن یا زنت یا بچت کدومو انتخاب میکنی؟

+ خب معلومه تورو.

– چرا منو؟

+ خب اون بچه اگه بمیره تو میتونی بازم برام بچه بیاری. اما اگه تو بمیری من بدون زن میشم بچه هم بدون مادر خودم نبود مادر و تو زندگیم حس کردم نمیخوام بچمم نبود مادرشو حس کنه.

– خوبه پس امیدوار شدم به زندگی.

پیشونیش و آروم بوسیدم و بلند شدم و لباسامو پوشیدم و گفتم:

+ تو استراحت کن من یکم کار دارم بعد شب باید برگردیم شهر.

– بی بی و آقاخان چی میشن؟

+ پدرم خیلی بد کرده در حق بی بی.
نمیدونم چطوری میخواد جبران کنه من دخالتی نمیکنم چون جفتشون به یه اندازه برام عزیزن.

– یعنی واقعا پدرت همون شوهر …

+ بعدا برات جریانشو تعریف میکنم.

سری به معنی باشه تکون داد و منم خداحافظی کوتاهی کردم و از اتاق بیرون اومدم.

گوشیمو از جیبم در آوردم و به اکبر زنگ زدم که سریع جواب داد:

– جانم آقا؟

+ سلام اکبر کجایی؟

– سلام آقا، دنبال کارهای طلاقم که آقاخان گفته بود.

+ خب چیشد؟

– حاج سعیدی موکل شما شد طلاق غیابی بگیره ، شب چند تا برگه رو باید بیارم شما امضا بکنید.

+ شیدا الان کجاست؟

– شهرن، خونه یکی از اقوامشون.

+ خیله خب خبر جدیدی شد خبرم کن.

– چشم آقا.

گوشی و قطع کردم و از عمارت بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی نازگل اینا روندم.

حدود بیست دقیقه بعد رسیدم و از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به در زدن که همسایشون که پسر جونی بود اومد بیرون و با دیدن من با رنگی پریده گفت:

– س..سلام آقا خوش اومدید! چیزی شده؟

+ سلام! نیما کجاست؟

– آقا سرکاره.

پوفی کشیدم و گفتم:

+ بیا من و ببر سر کارش باید باهاش صحبت کنم.

– آقا نازگل چیزیش شده؟

+ تو به چه حقی حال زن منو میپرسی؟؟؟

– آقا آخه…

+ بسه دیگه ببند دهنتو ببند سوار ماشین شو من علاف تو نیستم به توضیحات تو گوش بدم.

پسره چیزی نگفت و به دنبال من سوار ماشین شد و آدرس جوشکاری که نیما توش کار میکرد و بهم داد و باهم رفتیم اونجا.

ماشین و پارک کردم و به پسره گفتم:

+ برو بهش بگو بیاد.

چشمی گفت و از ماشین پیاده شد و چند دقیقه بعد نیما نگران اومد سمت ماشین و در و باز کرد و نشست و گفت:

– سلام چیزی شده؟

+ سلام نه چیزی نشده میخوام باهات حرف بزنم.

– راجب چی آقا؟

+ راجب نازگل.
ازش برام بگو،از اخلاقاش از چیزایی که خوشش میاد یا از چیزایی که بدش میاد.
نیما یکم مکث کرد و گفت:

– خب نازگل خیلی حساسه، یعنی با کوچک ترین دادی که سرش بزنی زود میزنه زیر گریه، عاشق کتاب خوندنه و از اینکه کارهایی نکرده باشه اما بهش بگی نه کار تو بوده بدش میاد.

+ مادر پدرت چندسال مردن؟

– حدودا شیش سال.

+ چرا برادر من و کشتی؟

– من نمیخواستم بکشمش.

+ اما کشتیش.

– مث سگ از کارم پشیمونم.
من زندگی خواهر کوچولومو نابود کردم هیچ وقت نمیتونم اون زندگی که آرزوش بود و بهش برگردونم.

+ چرا با بردار من دعوات شد؟

– سر ناموسم دعوامون شد من هولش دادم که….

+ سر نازگل بود؟
– بله آقا.

ماشین و روشن کردم و به سمت عمارت روندم که نیما گفت:

– آقا چیشده؟

+ میتونی از این به بعد بیای خواهرتو ببینی.

– وای آقا راست میگید؟

+ نگو بهم آقا.
بگو امیر راحت باش.

– یهو چیشده؟

+ میخوام واقعیتو قبول کنم و گذشترو فراموش کنم.

به عمارت زنگ زدم که طوبا تلفن رو برداشت:

– بله؟

+ سلام خاله.

– سلام پسرم،جانم؟
+ نازگل خوابیده یا بیداره؟

– نمیدونم پسرم توی اتاقشه.

+ خیله خب نزار بیاد بیرون همونجا بزار بمونه تا من بیام.

– چشم آقا.

تلفن و قطع کردم و رو به نیما گفتم:

+ خیلی بهت وابستس.

– اون به همه زود وابسته میشه.

+ امروز میبینیم به منم وابستس یا نه.

– میخوای چیکار کنی؟

+ آزادش کنم ببینم بین من و تو کدوم انتخاب میکنه.

نیما چیزی نگفت که گفتم:

+ تو چی فکر میکنی؟ کدومو انتخاب میکنه؟
– منو.

+ بقول نازگل “نخیرشم” منو انتخاب میکنه

خنده ی مردونه و آرومی کرد و تا رسیدن به عمارت چیزی نگفت.
از ماشین پیاده شدیم و باهمدیگه وارد خونه شدیم :

+ بیا بالا.

نیما سری تکون دادم و به دنبالم اومد بالا:

+ صبر کن صدات زدم بیا داخل.

– چشم.

رفتم داخل اتاق که دیدم نازگل مشغول نوشتته:

– ععع سلام.

+ سلام.

– چیزی شده؟

روی تخت نشستم و گفتم:
+ مهمون داریم.

– مهمون؟

+ بیا داخل پسر.

نیما آروم در و باز کرد و با ذوق اومد داخل، نازگل با دیدن نیما ذوق کرد و پرید بغلش و محکم همو بغل کردن.

نازگل برگشت طرفم و گفت:

– واییی امیر ممنونم.

لبخندی زدمو و گفتم:

+ نازگل از این به بعد میتونی برادرتو ببینی.
بچه هم بدنیا اومد میتونی برای همیشه بری.

نازگل خشکش زد و تو چشمام خیره شد و چیزی نگفت و فقط نگام کرد ، فکر کردم از خوشحالیه اما وقتی قطره های اشک از چشمش چکید هم من هم نیما هول کردیم و بهش نزدیک شدیم:

+ چیشده نازگل؟

– مگه من چیکار کردم؟

+ هیچکار.

– پس چرا داری از عمارت بیرونم میکنی؟

+ منکه بیرونت نکردم میگم با داداشت برو.

– چرا؟؟؟

+ تو میگفتی دلت برای داداشت تنگ شده.

سرش و انداخت پایین و آروم گفت:

– خب اگه برم دلمم برای تو تنگ میشه.

تو چشمام نگاه کرد و گفت:

– نمیشه من نرم نیما بیاد اینجا؟

+ هر چی تو بگی همون میشه.

نیما خنده ی کرد و گفت:

— داداشتو فروختی دیگ؟

+ تو هم زن گرفتی من و میفروشی.
پیشونی نازگل و بوسیدم که لپاش گل انداخت و هول کرد و گفت:

– من برم براتون قهوه بیارم.

— برای من نیار آبجی جونم باید برگردم سرکار.
بازم میام ببینمت.

نازگل یکم پکر شد و روی نوک پاش بلند شد و گونه ی نیما رو بوسید و گفت:

– مراقب خودت باش داداشی.

— چشم مامان کوچولو.

نیما سریع و از اتاق بیرون رفت ، نازگل خواست به دنبالش بره که کشیدمش سمت خودمو و لبامو گذاشتم روی لباشو و گفتم:

+ بوس من چیشد؟

تو چشمام زل زد و گفت:

+ امیرم؟

– جاندلم؟

+ دوسم نداشته باشی عیبی نداره اما پیشم باش.
سایت بالا سرم باشه،ولم نکن،من و تنها نزار.

پیشونیش و بوسیدم و گفتم:

– من همیشه پیش تو و اون کوچولویی که تو دلته هستم.

دستشو و دورم حلقه کرد و سرش و روی سینم گذاشت و گفت:

– داداشمو بخشیدی؟

+ آره.

– چرا؟

+ من خودم خواهر ندارم اما میدونم همه ی برادرا روی خواهرشون غیرت دارن و حساسن.
این یک ماه جفتتون عذاب کشید، دیگه نمیخوام بیشتر از این اذیت بشید.
من که دیگه نمیتونم داداشمو بغل کنم یا سرش داد بزنم حداقعل تو تا داری از این محبتِ خواهر و برادری لذت ببر.

نازگل لبخند شیرینی زد و گفت:

– حق با بی بی بود.تو یه قلب خیلی مهربون داری که توش یه آقا گربه بداخلاق هستش که گاهی اوقات خیلی بد میشه اما تو دلش چیزی نیست.
راستی جریان بی بی و آقاخان و میخواستی بهم بگی ولی نگفتی.

دستشو کشیدم و بردمش سمت تخت :

+ دراز بکش.

به حرفم گوش کرد و سریع رفت زیر پتو و دراز کشید منم پتو رو کنار زدم و کنارش دراز کشیدم که دستمو باز کرد و سرش و گذاشت روی بازوهام. کل ماجرایی که پدر برام تعریف کرد و به طور خلاصه براش تعریف کردم گه گفت:

– وای یعنی تو هم مثل من مامان بابات مردن؟

+ آره مثل اینکه.

نازگل چیزی نگفت و با انگشت های دست من شروع کرد ور رفتن، یقیه لباسش خیلی شل بود و طوری خوابیده بود که کاملا س..ینه های گرد و سفیدش معلوم بودن.

دستم و گذاشتم روی س**نه هاش و آروم شروع کردم به مالیدنشون.
چیزی نمیگفت و فقط نفس های عمیق میکشد، بلندشدم و لباسشو و از تنش در آوردم و نوک س**نشو و گذاشتم توی دهنم و شروع کردم به میک زدن.
نازگل دستشو برد توی موهامو و سرمو بیشتر به س**نه هاش فشرد. تموم *ورمون های مردونم بیدار شده بودن و دوباره دلم میخواست با نازگل باشم اما مدام حرف دکتر توی گوشم میپیچید:

” اون هنوز بچس،زود باردار شده،باید مراقبش باشید نباید باهم رابطه ی ج**سی داشته باشید.”

نازگل که دید کاری نمیکنم گفت:

– چیزی شده امیر؟

+ باید اتاقامون و جدا کنیم اینجوری نمیشه.

– وا چیشده؟

+ نازگل من اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم، من الان میخوامت.

– ما که صبح…

دستی روی بدنش کشیدم و گفتم:

+ لامصب مرد نیستی بفهمی چی میگم. بدنت بیست و چهار ساعت هم زیرم باشه من بازم سیر نمیشم.

خنده ی شیطونی کرد و گفت:

– من الان اصلا دردی حس نمیکنم،حتی موقع رابطه هم درد شدیدی احساس نمیکنم تو از چی میترسی؟

+ من تو رابطه خشن میشم یعنی با همین سبک راحت تر ار**ا میشم اما تو اذیت میشی.

– گیج و منگ نگام کرد که دستمو بردم بین پاهاشو و انگشتم و فرو کردم توی بهشت خیسش که آه پر از هوسی کشید:

+ داری دیونم میکنی.

– خودتو آروم کن عزیزم.

روی تخت دراز کشیدم و گفتم:

+ بیا بین پاهام بشین.

چشمی گفت و بلند شد و بین پاهام نشست و به مردونگی دارز و کلفتم نگاهی انداخت:

+ یکم میشه بخوریش؟

-چشمی گفت و لباشو غنچه کرد و کلاهک مردو**یمو گذاشت توی دهنش و شروع کرد به میک زدن.

بلد نبود چیکار کنه اما انقدر ناز و با دقت عقب جلو میکرد که منو به اوج لذت رسونده بود.

مردو**یمو از دهنش بیرون آوردم و گفتم:

+ برگرد پشت دراز بکش.

به حرفم گوش کرد و دراز کشید.
لای باسنشو باز کردمو و توفی به ب**ت بلی شکلش زدم و مردونگی کلفت و درازمو مستقیم وارد بهشتش کردم و شروع کردم به عقب جلو کردن و تبه زدن.

انقدر تو همون حالت ت**به زدم تا اینکه جفتمون باهم ار**ا شدیم و بی حال هر کدوم گوشه تخت رها شدیم و نفس نفس میزدیم.

نازگل آروم بلند شد و دستشو گذاشت زیر دلش و با ناله گفت:

– آخ امیر دلم.

سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم:

+ چیشده دورت بگردم؟

– امیر زیر دلم تیر میکشه.

+ وای خدا خاک برسرم،اه.
لباسمو سریع پوشیدم و لباس های نازگل و آوردم و تنش کردم و بغلش کردم و سریع رفتم پایین که همزمان بی بی و بابا اومدن داخل:

+ سلام.

— سلام مادر چیشده؟

+ بی بی دلش درد میکنه باید ببرمش دکتر.

— ببرش تو اتاق پایین معایینش کنم.

+ نه آخهـ..

— ببر بچه یه عمر کار من همین بوده..

ناچار به حرف بی بی گوش کردم و نازگل رو توی یکی از اتاق های پایین بردم و روی تخت گذاشتمش و گوشه تخت نشستم و دستای نازگل و توی دستام گرفتم و به چشم های نگرونش نگاه کردم.

بی بی پاهاشو باز کرد و شورتش و آورد پایین و یکم شرمگاهشو نگاه کرد بعد عصبانی به من نگاه کرد و گفت:

— ببریش دکتر؟ تو اگه مرد خوبی بودی به این روز نمینداختیش.
بدنش و نگاه کن تو رو خدا باد کرده.
چیزی نیست باید فقط استراحت کنه فقط برای دستشویی بلند بشه. امیر تو هم نباید…

سرم و انداختم پایین و گفتم:

+ چشم ببخشید.

بی بی لعنت بر شیطونی گفت و از اتاق بیرون رفت، پیشونی نازگل و بوسیدم و گفتم:

+ ببخشید.

– اشکال نداره عزیزم.

موهاش رو از جلوی صورتش کنار زدم و گفتم:
_انقدری بدنت مست و دیونم میکنه که هیچی جلودارم نبود اصلا حواسم نبود ک حامله ای.

گونه هاش ارغوانی شد،سرشو انداخت پایین و با خجالت گفت:

+دلم میخواد این بچه هرچه سریعتر به دنیا بیاد و این ممانعت از سر راهمون برداشته شه.

_ای شیطون پس توام دلت برای من تنگ میشه؟

اروم و با خجالت خندید و دیگه چیزی نگفت

انقدری موهای نازگل رو نوازش کردم تا بالاخره خوابش برد.
بعد از خوابیدن نازگل از اتاق خارج شدم و حرکت کردم پیش سیاوش خان و بی بی.
جفتشون تو پذیرایی نشسته بودن و مشغول تماشای تلویزیون بودن.بر اثر رابطه ای که با نازگل برقرار کرده بودم تازه شارژ شده بودم و دلم شیطنت میخواست!

تا خواستم چیزی بگم بی بی از جاش بلند شد و لنگون لنگون وارد اتاق شد و همزمان گفت:
_من برم لباس عوض کنم

تاخواستم حرکتی کنم در خونه باز شد و اکبر وارد شد با دیدنم اومد سمتم و گفت:
_سلام اقا وکیلتون گفت کارای طلاق غیابیتون درست شده فقط مونده امضای شنا پای این برگه

با شنیدن جمله اکبر لحظه ای صورت شیدا مقابلم نقش بست سری تکون دادم و سعی کردم از سرم بیرونش کنم.

با خوشحالی گفتم:
_باشه فقط کجا باید برم؟!

تیکه کاغذی سمتم گرفت و گفت:
_اینجا

کاغذ رو از دست اکبر گرفتم و از خونه خارج شدم.
باید هرچه سریعتر اسم اون هرزه لعنتی رو از شناسنامم پاک میکردم سوار ماشین شدم و اکبر هم سریع سوار شد و ماشین و روشن کرد و از عمارت بیرون رفتیم:

+ خبری از سالار نداری؟

– نه آقا.

+ امشب برو پیش نیما،بهش بگو کاراشو انجام بده از هفته بعد بیاد جای سالار.

– نیما؟

+ آره برادر نازگل.

– چشم.

گوشیمو از جیبم در آوردم و به پاشا زنگ زدم:

— باز که تو غیبت زد امیر.

+ سلام پاشا دارم میام شهر کارارو آماده کن،پرونده هارو هم ببر شرکت صالحی منم میرم دفتر حاجی برای کارای نهایی طلاق بعدش میام شرکت صالحی.

— صبح چرا نیومدی؟ نازگل چیزیش شد؟
+ نه یه جریان جدید اتفاق افتاد.

— چیشده بازم؟

+ هیچی ،چیز مهم نیست همه چی خوبه.

— باشه داداش مراقب خودت باش،فعلا.

گوشیو قطع کردم و به آهنگی که پلی بود گوش دادم.

#راوی
]زمانی که اردلان خانکه همون سیاوشه رفت پیش بیبی[

اردلان خان به سمت روستای بالا رفت و مقابل خانه ای که در مدت زمان کوتاهی با ماه منیر در آنجا خاطره سازی کرده بود ایستاد و آهسته زنگ در را به صدا در آورد.

دقایقی بعد ماه منیر با قلبی شکسته و پر شده از آه و درد در را باز کرد و با دیدن مردش بغض چندین ساله اش سر باز کرد و برای این همه دلتنگی گریست.

شانه های خم شده اش را بلند کرد و مردک بی وفایش را در آغوش کشید و بعد از چندین سال دوری عطر مردانه ی مردش را در ریه هاش حبس کرد و از اعماق وجود هق هق کرد و شانه ها لرزاند و زجه ها زد و مشت ها بکوفت و زمزمه های های عاشفانه ای را نجوا کرد و از دلتنگی هایش گفت.
او میگفت و خان روستا بدون هیج حرفی گوش میکرد و هر لحظه شرمنده تر میشد،آخر اون می دانست که این زن فرتوته هنوز روح غم دیده آن دخترک پانزده سالی را در خود دارد که سال پیش او را ترک کرده بود.

هر دو از زمان و مکان غافل شده بودند و در چشم های نمناک هم خود را غرق کرده بودن و آنقدر بهم نگاه کردند تا با تکان های اطرافیان به خود آمدند.

خان شانه های ماه منیر را گرفت و او را بلند کرد و بدون هیچ حرفی درب ماشین را باز کرد و او را در ماشین نشاند و به سمت عمارت حرکت کردند

#امیرارسلان

از دفتر حاجی داشتم بیرون می اومدم که شیدا و مادرش اومدن داخل، شیدا سریع اومد سمتم و خودش و انداخت جلوی پام و شروع کرد به گریه کردن و التماس کردن اما بهش توجهی نکردم و از دفتر بیرون اومدم:

+ بریم شرکت صالحی.

اکبر چشمی گفت و ماشین و روشن کرد و دور زد و به سمت شرکت صالحی رفت.
به عمارت زنگ زدم که طوبا گوشی رو برداشت:

– بله؟

+ سلام خاله اوضاع عمارت چطوره؟

– بی بی و نازگل خوبن؟

+ نازگل که خوابه، بی بی و آقا هم داخل اتاق کار آقان.

خنده ای کردم که طوبا خانم استغفرالهی گفت و گوشی و قطع کرد.
اکبر ماشین و جلوی شرکت نگه داشت و منم کیف و مدارک و برداشتم وارد شرکت شدم و به سمت پخش مدیریت رفتم که منشیش با دیدنم سریع بلند شد و گفت:

– سلام آقای کردلو،آقای صالحی و آقای نصیری و معاونا توی اتاق کنفرانس منتظرتون هستن.

سری تکون دادم و رفتم سمت اتاق کنفرانس و…

با ورودم به اتاق کنفرانس همشون بلند شدن و بعد از احوالپرسی کوتاه مشغول حرف زدن و بستن قرار داد شدیم.
حول و هوش دوساعت بعد قرارداد نهایی و امضا کردیم و با پاشا از شرکت خارج شدیم:

– اه چقدر این یارو نچسبه.

+ پاشا حوصله ندارم حرف نزن.
– بریم یه چیزی بخوریم؟

+ میخوام برم روستا.

– بریم منم میام.

سویج و دادم دستش و پشت نشستم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و نفهمیدم کی خوابم برد با صدای پاشا از خواب بیدار شدم:

– بلندشو رسیدیم.

خمیازه بلندی کشیدم و از ماشین پیاده شدم و با پاشا رفتیم داخل خونه.
صدای خنده بی بی و نازگل کل فضای خونه رو پر کرده بود.
پاشا یا الله بزرگی گفت و پشت سر من وارد پذیرایی شد:

+ سلام.

— سلام مادر خسته نباشی.

– سلام آقا.

پاشا هم سلام ارومی به نازگل کرد و به سمت بی بی رفت و دستشو بوسید و گفت:

– چطوری عروس خانم.
هممون زدیم زیر خنده و بی بی از خجالت سرخ شد و لبشو گاز گرفت:

+ ها بی بی خوشمیگذره؟

)خان( – ای پدر سوخته خانم منو اذیت نکن.

+ ای به چشم.

کنار نازگل نشستم و دستمو دور شونه هاش انداختم و گفت:

+ خانوم خودمو اذیت میکنم.

)پاشا( یکم به من رحم کنید نامردا.

پاشا دوید تو آشپز خونه و طوبا خانوم بیچاره رو آورد و گفت:

)پاشا( – اینم مال من.

همه زدیم زیر خنده و طوبا خانوم بیچاره گیج و منگ به ما نگاه میکرد و….

پاشا دستشو دور کمر طوبا خانوم حلقه کرد و روی کاناپه نشوندش و خودش کنارش نشست و گفت:
— چطوری طوبا جون؟

طوبا طفلی سرخ و سفید شد و گفت:

– آقا چیزی میخواید؟

پاشا ریز خنده ای کرد و گفت:

— چایی بیارید لطفا.

طوبا خانوم چشمی گفت و از پذیرایی بیرون رفت.
بی بی رو به پاشا گفت:

– وقتشه دیگه دوماد بشی.

— یه زن خوشگل مثل نازگل برام پیدا کن بی بی من زن میگیرم.

نمیدونم چرا از بردن اسم نازگل روی زبون پاشا عصبی شدم.
خوده پاشا هم انگار فهمید از حرفش خوشم نیومد سریع بحث و عوض کرد.

یکم که گذشت داشتم روزانه میخوندم که پاشا اومد کنارم نشست و گفت:

– هی شریک؟
+ هوم؟

– ناموسن رفیق مث ناموسن خوده آدمه.

+ خو؟

– دفعه دیگه ابرو گره بزنی با جفت پا میام تو سرت.

خنده ی ارومی کردم که پاشا خیلی یواش گفت:

-شرمندها.

لبخندی زدم و با هم به سمت میز غذا رفتیم و..

سر میز شام نشسته بودیم و مشغول خوردن شام بودیم که نازگل رو به بی بی گفت:

– بی بی؟

— جان بی بی؟

– نمیخوای تعریف کنی چیشد که آقاخان و بخشیدید؟

)خان( – ببینید میتونید نصفه شبی یه کاری کنید ماه منیر من و از عمارت پرت کنه بیرون.
+ بابا جان شما نگران نباش، بی بی رو الان ول کنی مارو از عمارت میندازه بیرون تا خودتون باهم تنها باشید.

پاشا و نازگل و پدر شروع کردن به خندیدن و بی بی چپ چپ نگام میکرد و خط و نشون میکشید.

با پدر و پاشا داشتیم در مورد کارهای شرکت حرف میزدیم که نازگل بلند شد و به سمت دستشویی دوید.

سریع بلند شدم و دنبالش رفتم که دیدم داره بالا میاره.
سرش و که بالا آورد رنگش کاملا پریده بود.

صورتش و شستم و بغلش کردم و بردم سمت اتاقمون.
بی بی و بابا پاشا اومدن سمتم اما توجهی به سوال هاشون نکردم و مستقیم رفتم توی اتاق و در و بستم.

روی تخت خوابوندمش و کنارش نشستم و دستمو بردم توی موهای بور و طلاییش و آروم صداش زدم که پلک هاشو آروم تکون داد و تو چشمام زل زد:

+ چیشده دلبرکم؟

– حالت تهوع دارم،زیر دلمم درد میکنه.

+ شرمنده بخدا.

– نه بخاطره اون نیست من اصلا اون موقع درد نداشتم.

+ بی بی میگفت قرمز و متورم شده.

پاهاشو از هم باز کردم و شورت و شلوارشو در آوردم که دیدم بی بی راست میگفت، به بهشت کوچولوش خیلی فشار وارد کرده بودم و کاملا قرمز شده بود.

+ میخوای یکم برات بخورمش؟

– بعد تحریک شدی چی؟

+ کنترل میکنم خودمو.

– اذیت میشی.

+ نمیشم.

– هر جور خودت راحتی عزیزم.

دکمه پیراهنشو باز کردم و پیراهنشو از تنش بیرون آوردم و سگگ سوتینشو باز کردم و دستم و دورانی روی سینه های خوش فرمش کشیدم و زبونم و گذاشتم روی نوک سینه هاش و شروع کردم به میک زدن.

زبونم و تند تند روی نوک سینش بالا و پایین میکردم و بدنش و میمالیدم. دست از سینه هاش برداشتم و سرمو بردم سمت بهشت کوچولوش.

بوی بهشتشو دوست داشتم زبونم و روی ترشحات زبونش کشیدم مزه شوری که توی دهنم پیچید باعث تحریک بیشترم شد.

انقدر تند شرمگاهشو میخوردم که از شهوت جیغ میزد و میخواست خودشو ازم دور کنه.

بلاخره لرزید و ارضا شد و بیحال روی تخت چشماشو بست،کنارش دراز کشیدم و سرشو برگردوندم سمت خودمو و لباشو به دندون گرفتم و مشغول خوردن لب های قلوه ایش شدم که نازگل خمار گفت:

– چرا انقدر عرق کردی؟

خمار تر از خودش گفتم:

+ خوب میشه.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن