رمان دلبر کوچک پارت۱۳

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

به سمت اتاق شیدا رفتم و بدون اینکه در بزنم رفتم داخل شیدا سریع اومد سمتم و بغلم کرد و گفت:

– وای اسلان چه خوب شد اومدی.

گونشو و گرفتم و سرش و آوردم بالا و لباشو بوسیدم و گفتم:

– دلم برا تنت تنگ شده بود ملوسک.
چیشده؟گرفته ای؟

شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنمو و پیراهنمو از تنم در آورد و سرش روی سینه های تخم و گفت:

– آرومم کن اسلان.

عقب عقب به سمت تخت بردمش و ….

#امیرارسلان

سرم بلند کردم که دیدم نازگل روی میز خوابش برده بلند شدم و وسایلمو جمع کردم و نازگل و گرفتم توی بغلم و از اتاق بیرون رفتم که دیدم پاشا داره میاد سمتم:

– کجا؟

+ کارام تموم شد دارم میرم،فقط پاشا با من تا پایین بیا در ماشین و برام باز کن این بچه دستمه میترسم بیدار بشه.

– همچین بچه هم نیستا،لامصب دومتر قدشه شیش متر هم زبون داره.

+ خفه شو انقدر زن منو سانت نکن بیا بریم پایین.

– علاف نیستم که کار دارم.

+ پاشا/:

زهر ماری زیر لب گفت و جلو تر راه افتاد.
آسانسور طبقه همکف متوقف شد و ماهم پیاده شدیم و به سمت ماشین من رفتیم،پاشا در ماشین و باز کرد و صندلی جلو رو خوابوند منم نازگل روی صندلی گذاشتم:

– ماشالله چه خواب سنگینی هم داره.

+ دیشب خوب نخوابید اصلا.

– امیر خدارو خوش نمیاد بخدا جلوی یه آدم مجرد این حرفارو میزنی.

+ چه ربطی داره/:؟؟؟؟
– هم تو نخوابیدی هم اون نخوابید خب ما هم که عر عر.
باشه بابا میدونم داشتید تا صبح نماز شب میخوندید خوب نتونستید بخوابید.
مـــــــــــواظب کمرت باش داداش.

خنده ی مسخره ای کرد و سریع از پله ها بالا رفت “خاک توسری” بهش گفتم و سوار ماشین شدم و به سمتم آپارتمانم حرکت کردم.

داشتم ماشین و پارک میکردم که نازگل بیدار شد:

+ ساعت خواب خانومی.

– سلام ما الان کجاییم؟

+ خونه ی جدید.
پیاده شو.

از ماشین پیاده شدیم و در و باز کردم و رفتیم داخل:

+ بیا با آسانسور بریم بالا.

هنوز منگ خواب بود و تلو تلو میخورد دستاشو و دور بازو هام حلقه کرد و سرش و گذاشت روی شونه هام.

بلاخره رسیدیم و آسانسور متوقف شد و به سمت واحد خودم رفتم و در و باز کردم و رفتیم داخل:

نازگل نگاهی سرسری به دور خونه انداخت و گفت:

– امیر میشه برم بخوابم؟

+ آره فقط نازگل من باید برگردم روستا شاید شب اومدم پیشت اگه نیومدم خدمتکار میفرستم،یخچال هم وسیله توش پره دیگه خودت مراقب خودت باش تا من بیام.

– چشم.

پیشونیش و بوسیدم و اومدم بیرون…..

سوار ماشین شدم و به سمت عمارت حرکت کردم و بعد از چند ساعت رانندگی بلاخره رسیدم، ماشین و بیرون عمارت پارک کردم و رفتم داخل عمارت و بدون هیچ حرفی رفتم داخل خونه که سریع طوبا خانوم اومد بیرون و با اومدن من گفت:

– ععع آقا شماید؟ سلام خوش اومدید.

+سلام ممنونم.

– نازگل کجاست آقا؟

+ جاش خوبه.

طوبا خانم خداروشکری گفت و رفت داخل آشپزخونه، به سمت اتاق شیدا رفتم تا آخرین صحبت هامو باهاش بکنم، در و باز کردم و با دیدن صحنه روبه روم خون تو رگام یخ بست، توان ایستادن روی پاهام و نداشتم با جیغ شیدا به خودم اومدم باورم نمیشد پسر عموم و زنم روی تخت روی هم بودن طوبا خانم اومد و اونم بدتر از من هنگ صحنه رو به رو بود.

اسلان بلند شد د با تته پته گفت:

– امیر من …امیر من گوه خوردم …. امیر.

دستام و محکم مشت کردم و به سمتش گام برداشتم عقب عقب میرفت و اراجیف پشت هم میگفت اما من به حدی عصبی بود که کور و کر شده بود، اولین مشت و که زدم دیگه متوجه چیزی نشدم تا اینکه پدر و اکبر)بادیگارد( من و از روی اسلانی که صورتش غرق خون بود جدا کردن.

شیدا گوشه ی تخت خودشو جمع کرده بود و هنوز لخت بود به سمتش رفتم ملافه رودورش گره زدم و از موهاش گرفتم و کشیدمش و بردمش بیرون و داخل حیاط انداختمش و تا میخورد با کمر بند زدمش و اونم مثل مار به دور خودش میپیچید لگد محکمی به شکمش زدم و با داد گفتم:

+ اکـــــــــــــــــــبر.

– جانم ارباب؟

+ برو کل روستا رو جمع کن تو میدون خاکی این جنده سگ و اونجا سنگسارش کنید و بعدش خودش و اون ننه جنده تر از خودش و از روستا پرت میکنی بیرون.
چــــــشمم به چشم این بیوفته همتون و میکشم.

– چش…چشم آقا.

پدر از روی پله ها با تاسف نگام میکرد خواستم از کنارش رد بشم که گفت:

— پونزده سال هر روز بهت گفتیم باور نکردی حالا که با چشم های خودت دیدی باورت شد؟

– به برادرتون بگید بیاد جنازه شازده پسرش و جمع کنه ببره.

پشیمون شدم برم داخل خونه و عقب گرد کردم و نگاهی به شیدا کردم و گفتم:

+ حیف اون همه عشقی که به پات ریختم.
حیف اون همه خوشبختی که لیاقتش و نداشتی.
حیف عمری که با تو حروم شد.

چیزی نگفت یا بهتر بگم جونی نداشت که حرفی بزنه،از عمارت بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و….
نمیدونستم دارم کجا میرم فقط پام و روی پدال گاز فشار میدادم تا زودتر این راه تموم بشه.

جلوی آپارتمانم ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم و به طبقه آخر خیره شدم،جایی که نازگل الان توش بود، نمیدونم چرا اومده بودم اینجا نمیدونم چرا دیگه ازش متنفر نبودم جواب سوال های عقلم و نداشتم و فقط میخواستم دلم و آروم کنم.

دل نا آرومم که داشت از درد میسوخت،دلم میخواست کور بشم یا فراموشی بگیرم دلم میخواست همه چیزو یادم بره.

دلم آرامش ماه های قبل و میخواست ، بیام خونه و شیدا با لوند بازیاش خستگیمو از تنم در بیاره، دلم اون عشق و میخواست نه این خیانتو.

نه من نمیتونستم با نازگل باشم نازگل هم یکیه مثل اون،یکی کصافط تر از اون.
اون مظلومه وبا مظلومیتش میخواد گولم بزنه.
اون باعث شد من از شیدا دور بشم اون باعث شد شیدا به من خیانت کنه.
اون زندگیمو به گند کشید.

سوار ماشین شدم و سرم و روی فرمون گذاشتم و تمام خنگ بازی های نازگل اومد جلوی چشمم نا خودآگاه لبخندی روی لبم اومد و جلوی بی منطقیم کم آوردم اون بچه هیچ وقت نمیدونست مثل شیدا باشه اون واقعا پاک بود.

ماشین و بردم توی پارکینگ و پیاده شدم و به سمت آسانسور رفتم و سوار شدم و دکمه طبقه هفت رو فشردم.

کلید انداختم و در و باز کردم و رفتم داخل که صدای نازگل و از آشپزخونه شنیدم:

+ نازگل؟

از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

– ععع سلام خوبی؟

+ برام قهوه درست کن.

چشمی گفت و رفت داخل آشپزخونه، به سمت بالکن رفتم و روی صندلی نشستم و به آسمون خیره بودم که نارگل اومد کنارم نشست و گفت:

– میگما خونت خیلی قشنگه،یکم بهم ریخته بود که تمیزش کردم،وای امیر چقدر دوشش باحاله کلی کیف کردم راستـــــی کتابخونت معرکه بود.

کمی مکث کرد و گفت:

– تو حالت خوبه؟

چشمام و بستم تا بغضم و سرکوب کنم اما قطره های اشک روی گونه هام سر خرد و افتاد پایین:

– آقا چیزی شده؟ من کاری کردم؟ آقـا؟

+ نابود شدم نازگل،زنم و زیر پسر عموم دیدم نازگل، کمرم شکسته نازگل میفهمی؟

– ش…شیدا؟

قهوه رو از روی میز برداشتم و یه قلوپ زدم و گفتم:

+ زندگیم نابود شده.

– این باور نکردنیه.

+ یه مدت اصلا نمیخوام عمارت برم.
حالم از همه چیش بهم میخوره.
من خیلی دوسش داشتم،شاید باهاش دعوا میکردم اما بخدا قسم عاشقش بودم.

نازگل سرش و انداخت پایین و چیزی نگفت،شاید حسودیش شده بود،توجهی نکردم و مشغول خوردن قهوام شدم.

سرشو و روی شونم گذاشت و فنجون قهوه رو از توی دستام گرفت و گفت:

– بهش فکر نکن.

+ نمیتونم.

– خیلی نحسم نه؟

+ چی بگم؟!

– هیچی خودم جوابشو میدونم.

+ نازگل؟

– جانم؟

تو چشمای سبز خوش رنگش خیره شدم که گفت:

– شام و آماده کنم؟

+ نه گرسنم نیست.

– خب امممم…

+ میخوام تنها باشم.

– یعنی من برم؟

+ بمون فقط حرف نزن.

– چشم.

گوشیمو از جیبم در آوردم و رفتم توی گالریم و شروع کردم به پاک کردن عکساش. نازگل سرش تو گوشیم بود و داشت همرو نگاه میکرد ، چپ چپ نگاش کردم اما به روی خودش نیاورد و همینجور نگاه میکرد که گفتم:

+ اوی فضول.

– با منی؟

+ نه با عکسای شیدام.

آهانی گفت و دوباره به گوشی خیره شد، دیگه واقعا به خنگ بودنش یقین پیدا کرده بودم:

+ برو شام و حاضر کن.

– چشم.

پوفی کشیدم و به دنبال نازگل به طرف آشپز خونه رفتم…

شام چی هست حالا؟

– کوکو با سیب زمینی سرخ کرده.

سری تکون دادم و به صندلی تکیه دادم که گوشیم زنگ خورد:

+ جانم بابا؟

– کجایی پسرم؟

+ پیش نازگل.

– امیر من به اکبر گفتم شیدا رو ببرن اداره پلیس زشته تو میدون بخوان….

نزاشتم حرفی بزنه و سریع گفتم:

+ باشه بابا.

– برو پیش بی بی اعصابت آروم تر میشه.

+ نمیخوام پیش نازگلم.

– دست روش بلند نکنی امیر،اون حاملس گناهه.

+ نه کاریش ندارم نشستم اینجا برام شام داره حاضر میکنه.

– گوشی بده دستش.

+ یعنی حرف من و باور نداری؟

– از تو هر کاری ساختس.

عصبی گوشی و گذاشتم رو بلندگو و به سمت نازگل گرفتمش و گفتم:

+ بیا.

نازگل آروم گوشی و برداشت:

– جانم؟

— خوبی بابا جان؟

– بله آقا خوبم.

— دست روت که بلند نکرد؟!

– نه آقا.

— مراقب خودت باش باباجان،الان عصبانی زیاد سر به سرش نزار. چشم.
– ایشالله باتو زندگیش خوب بشه با اون یاقی که هیچی نفهمید.
نازگل سامیارم رفت الان تنها دار و ندارم امیرارسلانه تو رو ارواح پدر مادرت مراقب پسرم باشه.

– چشم آقا

+ خدانگهدارتون بابا جان.

+ انقدر بدم میاد فکر میکنه من یه بچه پونزده سالم/:
هنوزم که هنوز نمیخواد باور کنه که من سی و پنج سالمه.

– یعنی الان من بچم؟

+ تو هم بچه ای،هم خنگی هم باهوشی هم مهربونی هم رو مخی.

– چطوری هم خنگم هم باهوش.

+ نازگل با من بحث نکن.

– بحث نکردم که.

+ نــــــــــــــــــازگل

سرشو پایین انداخت و دیس و برداشت و توش کوکو هارو چید و گذاشت جلوم،خودشم رو صندلی نشست و یه تیکه کوچیک برداشت و باهمون داشت بازی بازی میکرد:

+ بخدا به حدی سرم درد میکنه و خستم که حوصله ناز کشیدن ندارم،بشین مثل آدم غذاتو بخور.

– دارم همین کارو میکنم.

+ ببین تو…

– امیر بس کن دیگه بابا.
غذاتو بخور منم غذامو دارم میخورم.

+ برای من قیافه میگیری؟ صداتو برای من بالا میبری؟

تو چشمام زل زد و خیلی شمرده شمرده و آروم گفت:

– امیرجان حساس نشو،آروم باش غذاتو بخور بعد برو استراحت کن.
میدونم الان عصبی و دوست داری خودتو خالی کنی اما من بخدا نه دارم ناز میکنم نه قیافه میگیرم.
بشین شامتو بخور سرد شد.

انگار با حرفاش آب روی آتیش ریخته بود. شاممو خوردم و به سمت اتاقم رفتم و لباسمو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم که در اتاق باز شد و نازگل اومد داخل اتاق و لباساشو عوض کرد و خواست روی تخت دراز بکشه که گفتم:
برو تو یه اتاق دیگه لطفا.
کمی مکث کرد و گفت:

– چشم.

سریع بلند شد و برق و خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت و در و بست.
بلندشم و از توی کشو پاکت سیگار و بیرون آوردم اولین نخ و روشن کردم و به آسمون خیره شدم.

قطره های بارون دونه دونه از آسمون تیره شب پایین اومدن و در کسری از ثانیه شدت گرفتن.

پوک عمیقی به سیگارم زدم و رفتم لب پنجره و به شهری که زیر بارون زیاد داشت غرق میشد نگاه کردم.

رعد و برق های بزرگی میزد و هر لحظه بارون تندتر از قبل میشد، صدای در و پشتبندش صدای نازگل اومد:

+ بیا داخل.

در اتاق و باز کرد و اومد داخل و نزدیکم شد و گفت:

– من از رعد و برق میترسم.

ترس نداره که.
– خیلی میترسم.

+ خیله خب بیا بریم کنار پنجره بشینیم.

پتو و بالشو و جلوی پنجره بزرگ شیشه ای گذاشتم و گفتم:

+ بیا بشین.

کنارم نشست و سرشو گذاشت روی پاهامو پتو رو کشید روی خودش.

– سیگارتو خاموش کن.

+ خاموش کردم اما هنوز بوش تو اتاقه.

– به چی داری فکر میکنی؟

دستمو بردم توی موهاشو و گفتم:

+ به زندگیم که داره نابود میشه.
یا بهتره بگم که، به زندگی که نابود شده.

– اون داشت بهت خیانت میکرد اصلا به فکرت نبود تو چرا الان تو فکرشی؟
اون عاشق نبود اما من عاشقشم.
– عشق خیلی حس بدیه.

+ تلخه.

– خیلی.

+ میخوای بخوابیم؟

– اوهوم.

بالش هارو روی پارکت ها گذاشت و نازگل و گرفتم توی بغلم و بدون اینکه به چیز دیگه فکر کنم چشمامو بستم.

– امیر.

+ هوم؟

– اون عاشقت نبود اما من و بچت عاشقتیم.

بیشتر به خودم فشارش دادم و چیزی نگفتم و اونم ساکت و آروم توی بغلم خوابش برد…

– امیر؟آقا امیر؟امیرجان؟
چشمامو باز کردم که دیدم نازگل بالا سرمه:

+ چیه؟

– سرکار نمیخوای بری؟

+ ولم کن خواب دارم.

پیشونیمو بوسید و دستشو برد توی موهامو گفت:

– بیدارشو دیگه،آقا خان به گوشیت زنگ زد.

+ چی گفت؟

– جواب ندادم.
آقا پاشا هم زنگ زد.

+باشه.

– آخ امیر آخ اییی.

سریع بلند شدم و دیدم دستش رو شکمشه:

+ چیشده؟

خندید و گفت:

– صبح بخیر بابایی.

چپ چپ نگاش کردم که زبونش و بیرون آورد:

– نازگل برو حوصله ندارم.

قیافشو مظلوم کرد و گفت:

– سرم داد نزن خو.

+ برو صبحونه آماده کن.

– آمادس.

+ الان قفلی زدی رو من؟

سرشو به معنی تایید تکون داد.
پوفی کشیدم و بلند شدم و رفتم دستشویی،بعد از شستن دست و صورتم از دستشویی خارج شدم و حرکت کردم سمت اشپزخونه

خیلی خوابم میومد ولی حیف که کار داشتم،با چشمایی که از شدت خواب بزور باز مونده بود نشستم پشت میز و لقمه ای که نازگل برام گرفته بودو از دستش گرفتم
همونطوری که لقمه رو میجوییدم گفتم:

+خودت نمیخوری؟

سری تکون داد و گفت:

_میخورم.

نگاهمو از روش برداشتم و با بی میلی لقمه دیگه ای گرفتم،دلم میخواست باز نازگل برام لقمه بگیره اما نمیخواستم بهش بگم!پررو میشد

با بلند شدن زنگ گوشیم لقمه ای که دهنم بودو نجوییده قورت دادم و بدون نگاه کردن به صفحه گوشیم جواب دادم:

+بله؟!

صدای نگران و عصبی بابا بلند شد:

-هیچ معلوم هست تو کجایی پسر؟ حال بی بی بد شده.

نگران از پشت میز بلند شدم و گفتم:

+چییی؟حال بی بی بد شده؟الان خودمو میرسونم.

فوری گوشیو قطع کردم و همونطوری که حرکت میکردم سمت اتاق تا لباس بپوشم با صدای بلندی خطاب به نازگل گفتم:

+نازگل بجنب لباستو بپوش باید بریم پیش بی بی.

نازگل دوید و اومد توی اتاق و گفت:

– چیشده؟؟؟

+ نمیدونم بابا میگه حال بی بی خرابه باید بریم روستا،بجنب لباس بپوش.

نازگل سریع لباسشو از توی کمد برداشت و پوشید و با همدیگه از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم،و به سرعت به سمت روستا روندم و تا برسیم حرفی بینمون رد و بدل نشد.
نزدیکای عمارت بودم که موبایلم زنگ خورد:

+ جانم بابا؟

– بیا بی بی عمارته،دکتر داره معاینش میکنه.

+ دارم میام پنج دقیقه دیگه اونجام.

گوشی و قطع کردم که نازگل گفت:

– چیشده؟ حالش بهتره؟

نمیدونم.

ماشین و جلوی عمارت پارک کردم و سریع پیدا شدم و رفتم داخل خونه که طوبا اومد جلو:

– سلام پسرم.

+ بی بی کجاس؟

– تو اتاق انتهای سالن.

به سمت اتاق رفتم که بی بی روی تخت دیدم:

+ سلام،حالش چطوره؟

) دکتر (- سلام پسرم،بهترن فشارشون اومده بود پایین.

کنار تخت نشستم که نازگل هم اومد داخل اتاق و پایین تخت نشست و دستای بی بی رو گرفت توی دستش:

+ پدرم کجاست؟؟

— اومدی امیر؟

از روی تخت بلند شدم و به پدر دست دادم نازگل هم کنارم وایساد و سلام ارومی کرد:

— بهتری بابا؟

+ خوبم، بی بی چش شد؟

— نمیدونم والا همسایه ها زنگ زدن بهم منم دکتر و خبر کردم.

بی بی داشت چشماشو باز میکرد که پدر هول کرد و خواست بره بیرون که بی بی روی بابا قفل کرد و بابا هم روی بی بی، پلک نمیزدن و فقط همو نگاه میکردن.

نازگل و طوبا هم مثل من تعجب کرده بودن اما هیچکدوم از این رفتارشون سر در نمی آوردیم که بی بی با بغض گفت:

– سیاوش؟

پدر سرش و پایین انداخت و خواست بره بیرون که دوباره بی بی گفت:

– سیا..وش؟

نازگل جیغ خفیفی کشید و با تعجب گفت:

— واییی نههههه.
تو چته ؟

— آقا خان همون سیاوشه؟

+ سیاوش کیه؟

— شوهر بی بی.

+ میزونی؟

)پدر( – از اتاق برید بیرون.

+ بابا؟

)پدر( – گفتم برید بیرون همتون.

از اتاق بیرون اومدیم و….

روی کاناپه نشستم و خواستم از نازگل سوالی بپرسم که گوشیم زنگ خورد،بدون نگاه کردن به صفحس تلفن و جواب دادم که صدای شیدا پیچید توی گوشم:

– امیر توروخدا آوارم نکن امیر،من گوه خوردم امیر،من غلط کردم.
امیر نادونی کردم،خریت کردم تو رو قرآن آوارم نکن.
من الان کجا برم؟؟؟؟ من و انداختی بیرون من کجا رو دارم برم؟؟؟ از عصبانیت زیاد نمیتونستم حرف بزنم نازگل دوید سمت آشپزخونه و با یه لیوان آب برگشت و بزور گوشی و از دستم بیرون آورد و قطعش کرد و لیوان آب و گرفت جلوم و با نگرانی گفت:

– یکم آب بخور.

یکم خوردم و سرم و بین دستام گرفتم که در اتاق باز شد و پدر از اتاق اومد بیرون:

— چیشده؟

سری به معنی هیچی تکون دادم که نازگل سریع گفت:

– بی بی خوبه؟

لبخند محوی به فضول بودنش زدم و منتظر موندم که پدر جواب قانع کننده ای برای اون رفتار بی بی بگه اما اون به :

– خوبه.

اکتفا کرد و به سمت اتاقش رفت.

من و نازگل بهم نگاه کردیم که نازگل گفت:

– باید از زبون بی بی حرف بکشیم بیرون آقا خان هیچی نمیگه.
نازگل این غیر ممکنه پدر من همون گمشده ای باشه که بی بی این همه مدت بخاطرش جونیشو داده و اشک ریخته.
در ضمن بی بی به من گفت شوهرش مرده اما …

+ آدمو میتونن هر جور بخوان یه داستان و تعریف کنن.
ممکنه بی بی به اشتباه گفته که سیاوش مرده یا واقعا از اون موقع تا به الان از زنده بودن سیاوش مطلع نبوده.
راستی مگه تا حالا بی بی و آقاخان همو ندیده بودن؟

+ نه هیچوقت.
این اولین بار بود.

نازگل ابرویی بالا انداخت و دیگه چیزی نپرسید

موهاشو از جلوی صورتش کنار زدم و گفتم:

+خوبی نازگل؟رنگ و روت زرد شده.

اب دهنشو قورت داد و گفت:

_خوبم اقا چیزی نیست.

سری تکون دادم و گفتم:

+بریم پیش بی بی.
دستشو سمتم دراز کرد،تو هوا منظورشو گرفتم و کمک کردم از جاش بلند شه،باهم حرکت کردیم سمت اتاق بی بی و بدون اینکه سر و صدایی ایجاد کنیم داخل شدیم.

نازگل حلقه دستشو از دور دستم باز کرد و رفت سمت بی بی لبه تختش نشست و با ملایمت گفت:

+بی بی ؟خوبی؟

نگاه بی روح بی بی چرخید روصورت نگران نازگل،بزور لبخندی زد و با باز و بسته کردن چشماش بهش فهموند که خوبه

مثل نازگل اونور بی بی نشستم و بوسه ای رو دستای چروکیدش نشوندم

نازگل پیشدستی کرد و با کنجکاوی پرسید:

+بی بی؟چرا به آقاخان گفتی سیاوش؟

انگار که بی بی اصلا صدای نازگل رو نشنید چون بدجور تو افکار خودش غرق بود
فشاری به دستای بی بی وارد کردم و با اخم ظریفی گفتم:

_بی بی؟جواب سوال نازگل رو نمیدی؟

بی بی حواس پرت گفت:

+سوال؟چه سوالی؟!

نگاه کوتاهی به نازگل انداختم که مثل علامت سوال زل زده بود به بی بی
انقدر نگاهش بامزه بود که دوست داشتم بخاطر این شیرین بودنش تو بغلم محکم فشارش بدم!
بزور نگاه از نازگل برداشتم و خطاب به بی بی گفتم:

_چرا به پدرم گفتین سیاوش؟چه اتفاقی افتاده که ما بی خبریم؟!

بی بی اهی کشید و گفت:

+برو از پدرت بپرس!
به ینفرم بگو بیان منو از اینجا ببرن خونه خودم راحت ترم.

میدونستم وقتی بی بی لج کنه محال ممکنه حرفی بزنه مرغش یه پا داره
دستی لابه لای موهام کشیدم و زنگ زدم به اکبر تا بیاد دنبال بی بی.

از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم
باید با بابا صحبت میکردم و قضیه رو میپرسیدم

به سمت اتاق پدر رفتم و در زدم و وارد اتاق شدم که پدر و دیدم که کنار پنجره وایساده بود و به بیرون نگاه میکرد:

+ بابا؟

بهم نگاه نکرد و گفت:

– چیو میخوای بدونی؟

+ قضیه داریوش چیه؟

برگشت و به سمتم اومد و دستم و گرفت و باهم روی کاناپه نشستیم :

+ بابا؟

– پنجاه و پنج سالس میشد که ندیده بودمش، فکر نمیکردم تا این حد تغییر کنه اما هنوزم مثل اسمش ماهه.

– بابا تو…
بابا یعنی چی؟؟؟ تو اردلان خان….
این سیاوش؟؟؟
یعنی شما شوهر بی بی هستید؟ پس این عمارت و ثروت چیه؟ بابا تو کی هستی؟

+ من و اردلان برادر دوقولوی هم بودیم قیافه هامون شبیه هم بود اما اخلاق هامون عکس هم بود.
پدرم همیشه من و کنار میزد و اردلان و به همه معرفی میکرد.
من از این عمارت و آدماش متنفر بودم یه شب بدون هیچ حرفی رفتم گرگان و اتفاقی رفتم تو عمارت پدر ماه منیر و مشغول کار شدم.
روزی که رفتم توی امارت فکرشم نمیکردم روزی برسه که عاشق تک دختر اون عمارت بشم.
با ماه منیر از اونجا….

+ بابا من همه ی این داستان و میدونم.
میدونم اومدید کردستان اینم میدونم که داریوش بعد یک ماه از زندگی مشترکشون میمیره الان اینو نمیتونم درک کنم که داریوش زندس و اون هم پدر منه.

– درست یک ماه بعد من میخواستم برم سفر که یکی از عمارت اومد بهم گفتش که اردلان و توی روستای بالا با چاقو زخمی کردن و اون الان بیمارستانه،حالشم اصلا خوب نیست.

اول می خواستم بی تفاوت باشم اما طاقت نیاوردم و به عمارت رفتم.
عمارت تو سکوت بود و همه سیاه تنشون بود.

بی سر و صدا اومدم داخل خونه که طوبا خانم با دیدنم جیغ بلندی کشید. پدرمو و مادر خدا بیامرزت سریع از اتاق بیرون اومدن، اونا هم از دیدن من تعجب کرده بودن و فقط نگام میکردن.

به سمت پدرم رفتم و دستشو بوسیدم و سر سلامتی بهش دادم امما اون اول سیلی محکمی زد توی گوشم و بعد بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن.

تو اون موقع دو سالت بود.

اونشب تصمیم بر این شد که من جای اردلان از این به بعد باشم و جنازه اردلان و به ماه منیر نشون بدن.

قبول این تصمیم بدترین اتفاق زندگیم بود اما چاره ای نداشتم، اگه ارباب های روستای بالا میفهمیدن خیلی بد میشد.

چند روز بعد همه چی آروم شد و حتی نگهبان ها هم باور کردن که من اردلانم. به غیر از پدرمو و مادرت و طوبا هیچکس از این قضیه خبردار نشد.

وقتی داشتن اردلان خاک میکردن دلم برای زجه های ماه منیر کباب میشد،دختره معصوم و از ناز و نعمت آورده بودم تو شهر غریب و بعد تنهاش گذاشته بود.

خیلی نامردی کردم،بد کردم باهاش،فکرشو نمیکردم وقتی پدرش بیاد دنبالش باهاش برنگرده، حواسم از دور بهش بود.

خیلی سعی کردم و یکی و براش پیدا کنم تا ازدواج کنه،اما اون اجازه پیشروی به هیچکس و نمیداد.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن