رمان دلبر کوچک پارت۱۲

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

بوسه ای روی پیشونیم زد و تو چشمام زل زد،هیچکدوم از نگاه کردن به هم سیر نمیشدیم،دلم گواه بد میداد،انگار دیگه قرار نبود این لبخند ها باشه، انگار این امیر و میخواستم برای یه مدت طولانی بدرقه کنم به یه سفر دور. بی اختیار بغض کردم و چونه هام لرزید، دلم برای این نگاه مهربونش تنگ میشد.دلم برای آغوش گرمش تنگ میشد اما افسوس که از امروز به بعد این آغوش ممنوعه بود:

– چیشده دلبرک؟
+ دلم برا این ساعت ها تنگ میشه.

لبخند محوی زد و از روی تخت بلند شد و گفت:

– بلند شو آماده شو بریم پایین صبحونه بخوریم.

خواست بره سمت حموم که گفتم:

+ آقا به خانم یه زنگ بزنید.

– اوه خوب شد یادم انداختی.

سریع رفت سمت تلفنش، ملافه رو دور خودم پیچیدم و از تخت پایین اومدم که امیر شروع کرد به حرف زدن:

– سلام مادر جان خوب هستید؟ خدا ثواب بده.

……–

– ممنونم،متشکر،شیدا هستش؟

….–

– خیلی خب بهش بگید غروب میام دنبالش.
……–

– نه اونجا باشه بیشتر اذیت میشه،دیگه مراسم که نمیخواید بگیرید پس لزومی نداره اونجا باشه.

….–

– ممنون خداحافظ.

گوشی و قطع کرد و با لحن بامزه ای گفت:

– نگفتم این هیچ بلایی سر خودش نمیاره.

شونه ای بالا انداختم و رفتم توی حموم که پشت سرم اومد داخل، دیگه ازش خجالت نمیکشیدم اما تو روز روشن جلوش لخت باشم برام یکم سخت بود:

+ خب تو اول بشور بعد من میام.

– چه کاریه خب باهم میشوریم.

به سمت وان هدایتم کرد و آب باز کرد و گفت: بشین.

داخل وان شامپو ریختم و توش نشتم و بدنم و بردم زیر کف ها،امیر هم شورتش و در آورد و اومد داخل وان.
خوبیش این بود انقدر بزرگ بود هر دوتامون توش جا میشدیم.
برم گردوند و از پشت رفتم توی بغلش،دستاشو آروم مالید روی بدنم و…

+ امیر؟

سرشو برد توی گودی گردنم و گفت:

– جاندلم؟

+ چرا انقدر زمان خوشی ها زود تموم میشه؟

– نمیخوای تموم بشه؟

+ تازه داشت مزه میداد.

خواست حرفی بزنه که صدای در زدن اومد،امیر بلند داد کشید:

– بـیا تــــــــــــو.

چند دقیقه بعد صدای طوبا خانم اومد:

— آقا حمومید؟

– آره.
— آقا نازگل کجاست؟

امیر آروم خندید گفت:

– تو بغلم.

+ ععع خاک بر سرم،آقا!!!

– تو چته؟ یه بار میگی آقا یه بار میگی امیر.

— آقا چیزه آقا خان کارتون دارن بعد آقا پاشا هم گفتتد دقیقا همین جمله رو بهتون بگم:
امیر ساعت هشت و نیم شرکت نباشی دیگه رات نمیدم داخل شرکت.

– اوه اوه شرکت.

زود از توی وان بیرون اومد و گفت:

— یه ربع دیگه میام پایین خاله.

سریع رفت زیر دوش و شروع کرد به شستن خودش منم از وان بیرون اومد و رفتم کنارش که گفت:

– آی آی برو کنار شیطونی نکن وقت ندارم.
وای نازگل میدونی چند وقته شرکت نرفتم،پاشا پوستمو میکنه،وای صبح عموم اینا رفتن خداحافظی نکردم وایبییی خدا شیدا رو چیکار کنم.

+ بابا چقدر غر میزنی.

– غر میزنم؟ همش تقصیر توه حواس برای آدم نمیزاری.
بنظرت اول چیکار کنم؟

+ خب برید بیرون سریع آماده بشید برید پایین صبحونه بخورید همونجا زنگ بزنید به عمتون عذر خواهی کنید که خداحافظی نکردید بعدشم به آقا اکبر بگید بره دنبال شیدا خانوم خودتون هم برید شرکت وگرنه اخراج میشید.

– شرکت ماله منه بابا،پاشا شریکمه.

+ آقا.

– جان.

+دیر شدا.

– ای خـــــدا.

چشم غره ای رفت و از حموم بیرون رفت و حولشو پوشید و صدام زد سرم و از در بردم بیرون که سریع لبم و بوسید و گفت:
+ مراقب خودت باش،فعلا.

از رختکن بیرون رفت و در و بست.

در و بستم و رفتم زیر دوش و همونجا نشستم.
از بچگیم عاشق این کار بودم،اینکه بشینم زیر دوش و چشمامو ببندم.
احساس میکردم زیر بارونم و قطرهای تند بارون روی بدنم در حال حرکته.
سرمو گذاشتم روی زانو هام چشمامو محکم روی هم فشار دادم تا خاطرات دیشب و از ذهنم بریزم دور.
بلند گفتم:

فراموشش کن نازگل اون مال تو نیست تو هیچی نیستی اون مال شیداست این بچه مال اوناست. تو هیچی نیستی جز یه دختر روستایی که بردارش بخاطره دعوای ناموسی زده پسره خان و کشته.
نازگل تو هیچی نیستی جز یه دختره سیاه بخت خونبس.

به سرامیک ها مشت زدم و گفتم:

لعنتی برای خودت خیال بافی نکن. امیر دوست نداره، اون تو رو نمیخواد اون از تو متنفره اون بچشو فقط میخواد.

هق هق هام کل حموم و پر کرده بودن عین دیونه ها زمزمه کردم:

تولد بچه یعنی مرگ نازگل.
دستموچ گذاشتم روی دلم و گفتم:

مرسی مامانی اومدی و گذاشتی طعم محبت هاشو یکم بچشم.

خواستم از روی سرامیک ها بلند شدم که میخکوب دو جفت کفش مشکی شدم.
سرمو خواستم ببرم بالا که خودش نشست، کت شلوار مشکی خوش دوختی تنش بود اما چرا نرفته بود سر کارش.
دستشو آرود سمت گونه هام و دست کشید روی چشمام و موهای خیسم و از صورتم کنار زد و گفت:

– این زندگی بود که خودت قبول کردی نازگل.

با هق هق گفتم:

+ آقا من بخدا راضیم شما تا همینجاشم به من لطفا کردید.

– میدونم خیلی سخته برات،میدونم همرو نازگل اما من فقط ازت میخوام تحمل کنی.
قول میدم دیگه اذیتت نکنم باشه؟
دیگه نشین برای خودت گریه نکن باشه گل من؟

+ چشم آقا ببخشید.
چرا سرکار نرفتید؟

– بیا بیرون لباس بپوش باهم بریم حال و هوات عوض بشه.

+ آقا دیرتون میشه.

– نمیشه بیا بریم.

بلندم کرد و باهمدیگه از حموم بیرون اومدیم،حولمو پوشیدم و رفتیم بیرون.
از توی کمد لباس هام بیرون آوردم و یه گوشه وایسادم و پوشیدمشون.
خواستم روسریمو بزارم روی سرم که امیر گفت:

– موهاتو خشک کن سرما میخوری.

+ آقا طول میکشه

پوفی کشید و اومد سمتم و دستمو گرفت و کشوند سمت میز آرایش و روی صندلی من و نشوند و از توی کمد سشوار و در آورد و مشغول خشک کردن موهام شد.
تند تند دستاشو بین موهام تکون میداد و اخمالو مشغول خشک کردن موهام بود.
گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن از روی میز برش داشت و سشوار خاموش کرد و گفت:

– نازگل پاشا شریکمه یه جور خودتو مظلوم کن که الان رفتیم جفتمون و راه بده.

خندیدم و گوشی و از دستش گرفتم و جواب داد:

+ الو؟

— الو؟ شیدا خانم شمایید؟

+ نه من نازگلم.

— آها خدمتکار جدیدین.
آقا امیر کجان.

گوشی و گرفتم سمت امیر انگار اونم از حرف پاشا کلافه شده بود چیزی نگفت و گوشیشو خاموش کرد و گذاشت توی جیب کتش:

+ آقا من زیر دلم درد میکنه میشه تو خونه بمونم؟

– هر جور راحتی.

بوسه ای روی سرم نشوند و از اتاق بیرون رفت.

موهام و بافتم و رفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم که دیدم شیدا و مادرش از ماشین اکبر پیاده شدن.
سریع پرده رو کشیدم و رفتم سمت در و قفلش کردم و روی تخت نشستم.
یه حسی بدی به برگشتش به عمارت داشتم. صدای شیدا توی طبقه بالا پیچید. نزدیک در شدم و گوشمو به در چسبوندم که صداهاشون واضح تر شد.

)شیدا( – سالار اومد بهش بگید بیاد تو اتاقکـ بالا.

)خدمتکار( — چشم خانم الان میفرستمش بالا.

– هیچکس نباید بفهمه من و سالار بالایم فهمیدی؟

— چشم خانم.

شیدا هنوز نیومده با سالار چیکار داشت اونم مخفی تو اتاقک بالا، قضیه خیلی مشکوک بود.
صدای گام های محکمی رو شنیدم که از پله ها بالا رفت، شک نداشتم که خود سالار بود.

یواش در اتاق و باز کردم و از پایین پله ها بالا رو نگاه کردم که دیدم سالار رفت توی اتاق.
سریع اما بیصدا از پله ها بالا رفتم و پشت اولین ستون نزدیک به در وایسادم و از لای در که نیمه باز بود داخل و نگاه کردم:

– به به آقا سالار خوش اومدید.

— ثریا کجاست شیدا؟

– یه جای خوب در حال حمالی.

— عوضی هرزه با نامزد من چیکار داری؟
من که از این عمارت رفتم چرا دست از سرم بر نمیداری؟ تو خیر سرت عذا داری کی وقت میکنی این نقشه های مزخرفتو بکشی؟
بخداوندی خدا شیدا اگه نگی ثریا کجاست همه چیو به آقا میگم.

– هیچ وقت کسی رو که برگ برنده دستشه تهدید نکن.
تو هیچکاری نمیتونی بکنی اینو خودتم میدونی پس باید کاری که من میگم رو انجام بدی در عوضش منم نامزد جونتو برمیگردونم خونشون.

پوفی کشید و عصبی گفت:

— چه کاری باید انجام بدم؟

– امشب امیر پیش من پایین میخوابه، تو باید نیمه شب بری اتاق نازگل و باهاش رابطه برقرار کنی و خودتو بزنی به مستی و جوری وانمود کنی که نازگل تو رو گول زده و….

سالار نعره بلندی کشید و گفت:

– زنیکه فکر میکنی همه مثل خودت جندن؟ اون دختر بچس،معصومه من هیچ وقت اینکارو نمیکنم.

— تصمیم با خودته اگه تا صبح اینکارو انجام بدی زنت آزاد میشه اما انجام ندی بجای نازگل زنت میره زیر یه نفر دیگه.

شیدا از اتاق بیرون رفت و از پله ها پایین رفت.
پشت ستون ها سر خوردم و افتادم زمین.هنوز تو شک حرفاش بودم،باورم نمیشد انقدر وحشی و بی رحم باشه که بخواد این بلارو سرم بیاره.
سالار هم با عصیانیت از اتاق بیرون رفت و بدون اینکه متوجه حضور من بشه رفت پایین.

بزور خودمو جمع و جور کردم و رفتم سمت اتاقم خواستم در و ببندم که شیدا در و باز کرد و اومد داخل، به تخت بهم ریخته نگاهی انداخت و گفت:

– مثل اینکه خوش گذشت بهت نه؟

چیزی نگفتم که گفت:

– بیا پایین کارمو انجام بده.

دکتر بهم اجازه هیچ کاری جز استراحت رو نداده بود اما مگه میشد به این بفهمونم که نمیتونم.

باشه ای گفتم و به دنبالش از پله ها پایین رفتم و به سمت پزیرایی رفتیم که مادرش و دیدم.
جوری روی مبل های سلطنتی نشسته بود که انگار ارث باباش بود. شیدا روی یکی از مبل های نشست و پاهاشو گذاشت روی میز و گفت:

– یالا دختر بیا پاهامو بمال، درد میکنن.

خواستم برم سمتش که فرشته نجاتم اومد:

— چخبره اینجا؟

شیدا و مادرش هول کردن و سریع بلند شدن و سلام کردن منم آروم سلامی کردم که با لبخند گفت:

– چرا این پایینی دخترم؟

+ خانم کارم داشتن؟

رو به شیدا با جدیدت گفت:

– مگه قوانین این خونه رو نمیدونی؟
مگه من صد بار نگفتم خدمتکار های این عمارت مثل اعضای خانواده مان و فقط کارشون نظافت و آشپژی نه کارهای شخصی اعضای خانواده.
حالا تو اومدی از زن امیرارسلان که جزو خانواده اصلی عمارته این تقاضا رو میکنی؟
به چه حقی این جسارت و میکنی؟ مگه این کلفتته؟

شیدا نگاه نفرت باری بهم انداخت و آروم گفت:

— مثل اینکه دلتون خیلی از من پره پدرجون.
من میرم و جای عروستون و تنگ نمیکنم.
بخدا نمیخواستم بیام امیر اکبر و فرستاد دنبالم.

کیفش و از روی میز برداشت و به سمت در ورودی داشت میرفت که رفتم سمتش و دستشو و گرفتم و گفتم:

– ببین شیدا یکم عاقل و منطقی باش این عمارت مال توه توه تو خانم این عمارتی تو زن پسر خان این روستایی.
بعد به چی من حسودیت میشه؟ به بی پدر مادریم؟
بی اینکه دیگه داداشمو نمیبینم؟ به اینکه یه خونبسم؟
به اینکه تو پونزده سالگی شوهر کردم؟
به اینکه شوهرم زن داره و زنشو دیونه وار دوست داره؟
به اینکه هنوز کابوس شب اول حجلمو میبینم با اینکه یکـ ماه گذشته؟ به چی من حسودی میکنی؟ من کیم که بخوام جای تو رو بگیرم؟
این خانواده عذار داره تو عذا داری به اندازه کافی همه چی درهم برهمه تو دیگ خودتو بیشتر تو این همه بدبختی غرق نکن.
هیچکدوم خوشحال نیستیم فقط باید تا موقت تحمل کنیم.
باشه؟

– من فقط به یچیت حسودیم میشه.
تو یه مار هفت خطی اما پشت نقاب فرشته ی مظلوم خودتو قایم کردی اما بدون ماه پشت ابر نمیمونه.

از عمارت بیرون و در و محکم بست به اردلان نگاهی انداختم که سر تاسف باری تکون داد و رفت سمت اتاق مطالعش و….

#امیرارسلان

در شرکت و باز کردم و رفتم تو که پاشا سریع اومد سمتم و با عصبانیت شروع کرد حرف زدن:

– به به آقا امیر،خوش اومدید،قدمه رنجه فرمودید، مقدمان گلباران آقای کردلو.
ببخشیدا گفتم ۸:۳۰ بشه ۸:۳۱ رات نمیدم حالا هم برو بیرون ما به مدیر بی مصرف نیاز نداریم.

در شیشه ای اتاق خودمو باز کردم که منشیم سریع بلند شد و سلام کرد، با سر جوابشو دادم و رفتم توی اتاق که پاشا با داد گفت:

– اویییی تویلس مگه اینجا.

اومد داخل اتاق و در و بست و به در تیکه داد و گفت:

– داری با زندگیت چه گهی میخوری؟

+ سلام کردن بلد نیستی؟

– خب سلام خوب شد؟
دوباره سوالمو میپرسم داری با زندگیت چه گهی میخوری؟

+ اوضاع شرکت چطوره؟

– اوضاع شرکت؟
دوتا شرکت داخلی و دوتا شرکت داخلی که مهم ترین و اصلی ترین قرارداد هامون باهاشون داشتیم فسق قرارداد برامون فرستادند.
کلی اوراق مونده از انبار ها که بهشون رسیدگی نشده.
و خلاصه اینکه شرکت داره روبه ورشکستگی میره.

+ بیا بشین پاشا باید باهم حرف بزنیم.

اومد سمت میزم و روش نشست و تو چشمام نگاه کرد و گفت:

– خب بگو.

کل اتفاقات یه ماه گذشته رو براش تعریف کردم و بهش گفتم که دختری که امروز بهش گفتی خدمتکار جدید زنه منه.

– امیر تو رفتی یه دختر پونزده ساله رو عقد خودت کردی؟؟ امیر دختر پونزده ساله رو حامله کردی؟؟؟ امیر تو آدمی یا حیونی؟؟؟

+ پاشا نازگل داره افسردگی میگیره نمیدونم چیکارش کنم، خیلی این یه ماه باهاش بد بودم اما اگه با نازگل خوب باشم شیدا حرس میخوره.
خستم بخدا پاشا باز نازگل با اینکه بچس از شیدا خیلی فهمیده تره میگه آقا جلو شیدا خانم منو دعوا کنید تا خانم ناراحت نشن.
وای پاشا انقدر خنگه انقدر مشنگه انقدر بچس، خیلیییی کوچولوهه.
امروز تو حموم نشسته بود زار زار گریه میکرد دلم کباب شد براش.
اعصاب نمونده برام، انقدر مظلومه که نمیدونی چیکار باید بکنی خیلی معصومه حیفش بود گیر من و زندگی مسخرم بیوفته.

– داداش نمیدونستم این اتفاق ها برات افتاده،حالا بچه رو میخوای چیکار کنی؟

+ هیچی دیگه مثل بچه های دیگه قراره بدنیا بیاد.

– شیدا چی پس؟

+ نازگل فقط قراره بچه رو بدنیا بیاره بعدش شیدا بزرگش میکنه.

– اونوقت نازگل چی میشه؟

+ نمیدونم.

– نمیدونی؟؟؟؟ یعنی انقدر برات بی ارزشه که حتی بهش فکر هم نکردی؟ اون دختر الان مادر بچته.
امیر تو….

+ پاشا باور کن خودم زودتر از تو به همه اینا فکر کردم ولی نمیدونم چیکار کنم. نمیدونم طرف شیدا رو بگیرم یا نازگل.
پاشا من شیدا رو دوست دارم زنمه عشقمه. اما نازگل…

– نازگل چی؟

حرفی نداشتم بگم، نمیتونستم بگم هیچ حسی بهش ندارم اما دقیق نمیدونستم چه حسی بهش دارم.

+ نازگل خودش این شرایط و قبول کرد.

– ببین امیر اون یه دختر بچه پونزده ساله بود که از کل خانوادش فقط برادرش براش مونده بود. تصمیم دیگه ای غیر از اینکه بیاد خودش و فدای برادش کنه نداشت.
و این ته نامردی تو بود که این بلا ها رو سرش آوردی.

+ بسه دیگه تمومش کن پرونده هارو بیار باهم درستشون کنیم.

– حداقعل وقتی بچت بدنیا اومد طلاقش بده.

با عصبانیت نگاش کردم که گفت:

– چته بابا غلط کردم.

پرونده هارو از توی قفسه برداشت و گذاشت روی میز و با همدیگه شروع کردیم به برسی تک تکشون و درنهایت امضای نهایی من بود که پای تموم اون اوراق میخورد.
سرمو بلند کردم که یکم استراحت کنم اما با دیدن ساعت دهنم باز موند:

+ پاشا ساعت خرابه؟

– نه درسته.

+ ساعت دوازده شبــــــــــــه؟ لامصب چطوری اخه.

– بدبخت اکبر اقا ناهار و شام برات آورد کوفت کردی نفهمیدی شب شده؟

+ من تازه فکر کردم ظهره.

– بلند شو بابا، بلند شو تو کلا تعطیلی.

کت و کیف و سویجمو از روی میز برداشتم و گفتم:

+ دادا خودت جمع کن اینارو من تا برسم عمارت ساعت دو میشه.

– فردا ساعت ۸:۳۰ میبینمت.

خندیدم و از شرکت بیرون زدم و سوارماشینم شدم و….

#امیرارسلاندرعمارت.

وارد خونه شدم ودر آروم بستم و اول رفتم سمت اتاق خودم و شیدا و در و بازکردم که دیدم آروم خوابیده. رفتم داخل و کنار تخت نشستم و موهاشو از روی صورتش کنار زدم که چشماشو باز کرد:

– کجا بودی؟

+ شرکت.

– خسته نباشی مرد من.

لباشو آروم بوسیدم و اونم داشت همراهیم میکرد که صدای جیغ نازگل از طبقه بالا اومد که گفت:

— امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیر کمــــــک توروخدااااا

سریع از اتاق بیرون رفتم که با دیدن سالار که دستش روی دهن نازگل بود هنگ کردم و روی پله ها خشکم زد.
شیدا با صدایی لرزون گفت:

– امیر!

از پله ها بالا رفتم و نازگل و از تو دستای سالار بیرون کشیدم که سریع بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن:

+ اینجا چخبره؟

سالار روی زمین زانو زد و شروع کرد تو سر خودش زدن و گریه کردن، کم کم چراغ هاروشن شد و پدر و طوبا خانم و چندتا از کارگر های دیگه اومدن بالا:

+ تو توی اتاق زن من چه گهی داشتی میخوردی؟؟؟

نازگل با صدای پر از بغض گفت:

— آقا یلحظه بیایید توی اتاق.

سری تکون دادم و به دنبالش وارد اتاق شدم و درو بستم که نازگل گفت:

— آقا شیدا بهش گفت با من اینکارو بکنه، شیدا نامزدش و دزدیده و بهش گفته اگه اینکارو با من نکنه چند نفر و میفرسته که به نامزدش تجاوز کنن.
آقا به ارواح خاک مادر و پدرم دروغ نمیگم آقا من منتظرتون بودم که بیاید و بهتون بگم اما شما نیومدید منم در و قفل کرده بودم اما نمیدونم چطوری باز،کرد و اومد داخل من اینارو امروز تو طبقه بالا شنیدم آقا بقران من دروغ نمیگم…

دستم و گذاشتم روی دهنش و گفتم:

+ هیسس آروم باش،گریه نکن نازگلکم، آروم باش.
بگیر بخواب منم الان میام پیشت میخوابم.

— آقا سالار ترسیده بود وگرنه اون ….

+ خودم میدونم، از این موضوع به کسی چیزی نگو.

از اتاق بیرون رفتم که پدر گفت:

— چخبره امیر؟

+ هیچی بابا جان برید تو اتاق هاتون.
سالار تو تا من اجازه ندادم حق نداری از عمارت خارج بشی.
شیدا تو هم از اتاقت بیرون نمیری.
طوبا خانوم هیچ خدمه ای غیر از شما اتاق خانم نرن،حتی مادرشون.

– یعنی چی امیر اینکارا…..

+ عزیزم خیلی دوست داری سگ بشم؟

شیدا چیز دیگه ای نگفت و رفت پایین،بقیه هم رفتن پایین اما سالار هنوز سرش پایین بود:

+ خیلی پستی.
چیزی نگفت و منم رفتم توی اتاق و..

نازگل روی تخت نشسته بود که با اومدن من سریع برگشت و بلند شد و اومدم سمتم و با نگرانی گفت:

– آقا چیشد؟

+ هیچی عزیزم،تو حالت خوبه.

سری به معنی آره تکون داد و لبه تخت نشست و دستاشو توی هم مشت کرد، کنارش نشستم و دستمو و دور شونه هاش حلقه کردم و به خودم فشردمش و گفتم:

+ نازگلم آروم باش تموم شد.
فردا میبرمت از اینجا نمیزارم این اتفاق دیگه تکرار بشه.

– آقا نامزد سالار ….

+ نگران اونا نباش همه چیو تا فردا درست میکنم،الان شبه نمیشه.

– آ آقا شید…

+ نمیدونم نازگل بخدا نمیدونم با اون باید چیکار کنم، حرفتو باور میکنم میدونم این کارای مسخره فقط به دستور شیدا قابل اجرا هستش اما من از سالار توقع نداشتم بخاطره نجات ناموسش دست به ناموس من بزنه، تاوان سنگینی رو باید بده، اون هر چی داره از ما داره حالا اومده در نبود من به ناموس دست درازی کرده؟
حالا دیگ تو به اینا فکر نکن برو دراز بکش چشماتو ببند سعی کن بخوابی.

– چ چشم آقا.

بوسه ای روی پیشونیش نشوندم و خواستم بلندشم و برق و خاموش کنم که صدای طوبا خانم از پشت در اومد،در و باز کردم که با استرس گفت:

— آقا شیدا خانم از عمارت رفتن بیرون، خواستم جلوشو بگیرم اما دیر شده بود.
آقا جان اکبر میگه رفتن سمت عمارت پشتی.

+ نصفه شبی اونجا رفته چه گهی بخوره.

کتمو از روی صندلی برداشتم و به طوبا گفتم:

+ پیش نازگل بمون تا من بیام.

از اتاق بیرون رفتم و…

رفتم بیرون که اکبر سریع اومد سمتم و گفت:

– آقا ، خانم رفتن خونه ی سالار.
+ سالار کجاست؟

– تو انباره.

+ برو شیدا رو بردار بیار،چموش بازی هم در آورد بزن تو دهنش.

– آقا…

+ خفه.

رفتم سمت انباره و درشو باز کردم و برق و روشن کردم که سالار بلند شد:

– س..سلام

+ علیک.

سرش و انداخت پایین که گفتم:

+ اون موقع که به زن من میخواستی دست درازی کنی خجالت نمیکشیدی الان میکشی؟
توی بی وجود پست فطرت با خودت چی فکر کردی ها؟؟؟؟ تو فکر کردی….

در انبار باز شد اکبر با شیدا اومد داخل به اکبر اشاره کردم که بره و در و ببنده.
شیدا با رنگ و روی پریده به من و سالار نگاه میکرد که سالار گفت:

– زنم کو؟؟؟

شیدا با تته پته گفت:

— ز…زنت؟ م…من چه بدونم…م…مگه…

+ شـــــــیدا دهن کثیفتو بــــبــــــند.

جفتشون تا سر حد مرگ ترسیده بودن و چیزی نمیگفتن:

+ یه بار برای آخرین بار میپرسم، زنش کجاست؟

– خ..خونه خ…خا..لم.

اکبر و بلند صدا کردم که سریع اومد داخل:

+ برو روستای بالا خونه خاله شیدا و زن سالار و بیار،اگه هم انکار کردن که اونجا نیست بزور برید تو خونه و دختررو بیارید.

— چشم ارباب.

به شیدا نگاه تاسف باری انداختم و گفتم:
+ گمشو برو تو اتاقت نسخه تو رو اونجا میپیچونم.

شیدا خواست حرفی بزنه که با صدای بلند گفتم:

– شنیدنی هارو شنیدم،گفتنی هارو هم گفتم، زر زر اضافی نکن تا مجبور بشم دندونات و توی دهنت خرد کنم.

شیدا با گریه از انبار بیرون رفت و در و بست.
برگشتم سمت سالار که گفت:

– آقا ممنونم که به زنم رحم کردید.

+ ناموس سرم میشه، مثل تو بی ناموس نیستم ک…

– آقا شما هر چی بگید حق دارید،هر بلایی سرم بیارید حق دارید فقط به زنم چیزی نگید نمیخوام تصویرم تو ذهنش خراب بشه.

+ میدونی ازت شکایت کنم حکمت چیه؟

– اعدام.

به سمت در انبار رفتم و گفتم:

– اکبر الان زنت و آورد دستشو میگیری گورت و برای همیشه از اینجا گم و گور میکنی،یجا برو که چشمم به چشمت نیوفته.اینم فقط بخاطره این همه سال رفاقت و نازگل.
خداحافظ.

از انبار بیرون اومدم و رفتم داخل خونه ک…

به سمت اتاق شیدا رفتم و در و باز کردم و رفتم داخل و در و محکم بستم و از پشت قفلش کردم:

– امیر من غلط کردم.

کمربندمو از دور کمرم باز کردم و یه دور به دور دستام پیچوندم که شیدا جیغ خفه ای کشید و خودشو گوشه اتاق جمع کرد و گفت:

– امیر گوه خوردم،امیر غلط کردم،بقرآن دیگه همچین غلطی نمیکنم امیر…

به حرفاش اهمیتی ندادم و رفتم سمتشو و کمربندم و بردم بالا و اولین ضربه رو زدم که جیغ بلندی کشید و شروع کرد به گریه کردن و التماس کردن.

صداهای نامفهومی از پشت در می اومد تا اینکه مادر شیدا شروع کرد به در مشت زدن و خواهش کردن که در و باز کنم، پدر هم مدام صدام میکرد اما من توجهی به هیچکدومشون نداشتم اما وقتی صدای نازگل و شنیدم و دستم روی هوا خشک موند:

– آقا دارید چیکار میکنید،توروخدا درو بازکنید،خواهش میکنم،آقا جون من در و باز کنید.

به سمت در رفتم و در و باز کردم که مادر شیدا سریع اومد داخل و رفت سمت دخترش، پدر و نازگل و طوبا خانم و بقیه هم به دنبالش اومدن داخل:

— اینجا چخبره امیر؟ اینکارا چیه ؟

جوابی ندادم و به مادر شیدا نگاهی انداختم و گفتم:

– از اتاق برو بیرون،فردا هم با اکبر برگرد خونت.

به طوبا هم نگاه کردم و گفتم:

– به مولا قسم از در این اتاق بیاد بیرون همتون و میکشم.

طوبا چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت، مادر شیدا هم با ناراحتی از اتاق بیرون رفت که پدر گفت:

— امیر تو …

+ بابا رفته زن سالار و تو خونه خالش زندونی کرده و بهش گفته اگه به نازگل تجاوزه نکنه چند نفر و میفرسته سر وقت زنش تا بهش تجاوز کنن.
اونوقت میخوای بخاطر این کار قشنگش نوازشش کنم؟
اعصاب برام نزاشته هر روز یه بحث جدید.

برگشتم سمتش و گفتم:

+ فکر کردی کی هستی؟ چندسال تو این عمارت بودی فکر کردی پخی هستی؟ بدبخت من از اینجا بندازمت بیرون تو اون مادرت از گشنگی میمیرید.

)نازگل(– آقــــا!!!!

از اتاق بیرون رفتم و سریع از پله ها بالا رفتم و به سمت اتاق خودم و نازگل رفتم خواستم در و ببندم که نازگل هم اومد داخل
لباسامو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم و دستمو گذاشتم روی چشمامو گفتم:

– برق و خاموش کن.

برق و خاموش کرد و اومد روی تخت ، دستش که دورم حلقه شد آروم گرفتم. مثل بچه ای بودم که مادرش داشت بغلش میکرد.
برگشتم سمتشو لبمو گذاشتم روی لباش و محکم مکیدم،از شیرینی لباش سیر نمیشدم تمام حس های مردونم بیدار شده بودن و من تنها میخواستم با بوسیدنش جواب تموم اون حس هارو بدم.
جفتمون نفس کم آورده بودیم لبامو از لباش جدا کردم و سرم و بردم تو گودی گردنش و زیر گوشش گفتم:

+ تو داری با من چیکار میکنی؟

چیزی نگفت و نفسش و توی گودی گردنم خالی کرد،قلبش مثل قلب گنجیشک تند تند میزد دستاشو از زیرم بیرون آوردم و صورتم و چرخوند سمت خودش و همه جای صورتم و بوسید و گفت:

+ تو چند نفری؟

– یعنی چی چند نفری؟

+ یعنی اون آدم اخمو همیشه عصبی کیه؟ این آدم بی طاقت مهربون کیه؟

خنده ی تو گلوای کردم و گفتم:

+ مگه نمیدونی کیه؟

– نه کیه؟

+ امیرارسلان کردلو هستش.

– اووو پسر خان؟

+ آره همون پسر خوشتیپه.

– نه بابا همیچین خوشتیپ هم نیست؟

+ عععع؟

آره.
+ پدرسوخته من خوشتیپ نیستم؟

شیطون خندید و گفت:

-نچ

+ عمت زشته.

– من اصلا عمه ندارم که بخواد زشت باشه.

+ پس خودت زشتی.

لباشو غنچه کرد و گفت:

– من زشتم؟؟

لباشو بوسیدم و گفتم:

+ تو فرشته ای. یه فرشته کوچولو،یه فرشته شیطون اما آروم یه فرشته که اومده زندگیمو زیره رو کرده،یه فرشته که میخواد منو بابا کنه.

لباشو عمیق تر بوسیدم و گفت:

+ خنگول منی تو.

– این همه قشنگ حرف زدی نمیتونستی این آخریو نگی؟

+ کل احساسم تو جمله آخریم بود خب.

– من خنگم؟

+ این یکیو هستی بخدا.

– خـــــــیلی بدی من کجا خنگم.

به پهلو خوابیدم و دستم و گذاشتم روی مردون..گیم و گفتم:

– این چیه؟

+ شلوار.

بلند خندیدم و گفتم:

+ خب زیرش چیه؟

– شورت.

+ داری نزدیک میشی،بعدش چیه؟
خب پاهات.
+ خنگی دیگه.
میگم اینجا چیه؟

– آهــــا اینجا همونجاس که جیش میکنی.

نتونستم جلو خندم و بگیرم و بلد زدم زیر خنده و گفتم:

+ خب اسم اونجایی که جیش میکنم چیه؟

– اممم خب همسایمون بچه کوچیک داشت بعد میخواست بهش یاد بده که جیش کنه میگفت اگه جیش نکنه دودولشو هاپو میبره.
فکر کنم اسمش دودوله.

+ نازگل جان من واقعنی مشنگ میزنی یا خودتو به مشنگی میزنی؟

– وا یعنی چی؟

+ کلا اندازه گاو سرت نمیشه از زندگی زناشویی.

– خب از کجا باید بدونم.

یکم فکر کردم دیدم راست میگه بچه، بغلش کردم و گفتم:

+ بهش فکر نکن بگیر بخواب.

– امیر؟

+ جاندلم؟

– خیلی میترسم.

+ از چی فرشته کوچولو؟

– از این همه تنهایی،اگه تو امشب نمی اومدی..

+ من همیشه مراقبتم.

– هنوز هم ازم متنفری؟

+ نمیدونم.

خودشو بیشتر بهم فشار داد و گفت:

– خیلی دوست دارم.

چیزی نگفتم و محکم تر به خودم فشارش دادم و روی موهاشو بوسیدم و چشمامو بستم و طولی نکشید که خوابم برد.

بار صدای آروم نازگل چشمامو باز کردم :
بلاخره بیداری شدی!
+ چیشده؟

– ساعت هفته نمیخوای بری سر کار؟

+ وای نازگل ول کن خستم.

– خودت گفتی کلی از کارات عقب افتاده،بلند شو دست و صورتتو بشور خوابت میپره.

رومو برگردوندم و پتو رو کشیدم روی سرم که اومد روم و پتو رو کنار زد و زبونش و کرد توی لاله ی گوشم :

+ اااا نکن دختر.

– بلند شو.

+ خستم بخدا.

دماغمو کشید و گلوم ریز کوچیکی گرفت و گفت:

– بلندشو دیگه امیر.

+ لااله الله.

برگشتم و کنارش زدم و از روی تخت بلند شدم که گفت:

– امیر امیر

+ هوم

– بیا جلو

سرمو بردم جلو که بوسه ای روی لبام زد و گفت:

– حالا برو.

لبخندی به روش زدم و رفتم توی روشویی و…

#نازگل

لباسمو پوشیدم و برگشتم سمت امیر که به در تکیه داده بود و نگاهم میکرد:

– وسایلتو برداشتی؟

+ آره دیگه همش توی همون چمدونه.

– خیلی خب بیا بریم دیر شد.

سری تکون دادم و به دنبالش رفتم بیرون،داشتیم سوار ماشین میشدیم که احساس کردم پرده تکون خورد سرمو بلند کردم که دیدم شیدا پشت پنجرس، از همونجا هم میشد نفرت و توی چشماش دید:

– بشین دیگه نازگل.

سوار ماشین شدم و بلافاصله گفتم:

+ آقا زن سالار چیشد؟

– نگرانش نباش پیش شوهرشه الان.

نفسی از سر آسودگی کشیدم و به بیرون خیره شدم، یکم که گذشت فهمیدم داره میره سمت قبرستون:

+ مگه دیرت نشده؟

– دلم برای مادر و برادرم تنگ شده.

چیزی نگفتم و به جاده خیره شدم،دل خودمم بدجور برای مادر پدرم تنگ شده بود و نمیدونستم چطوری ازش اجازه بگیرم تا برم سر قبرشون.

جلوی در قبرستون پارک کرد و دونفری از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل مستقیم رفتیم سمت دوتا قبر که سنگ ممری بودن، امیر کنار قبر نشست و برگ های روی قبر و کنار زد و شروع کرد به فاتحه خوندن.

فاتحه ای خوندم و یکم دورتر وایسادم تا امیر راحت تر باشه، با چشم به سمت دیگه قبرستون خیره شدم و دلم از دلتنگی پر کشید.
میخواستم بدوم سمت قبرشون و سنگ قبرهاشون بغل کنم و تا نفس هست گریه کنم براشون:

– قبر مادر پدرت کجاست؟

با دست بهش نشون دادم که گفت:

– برو یه فاتحه بخون.

قطر اشکی ناخودگاه افتاد روی گونه هام و ممنونی گفتم و دویدم سمت قبر پدر مادرم که دورش و با نیما کلی گل رز قرمز کاشته بودیم.
بین قبرهاشون زانو زدم و زدم زیر گریه و بوسیدن سنگ قبرهاشون.
سلام بی معرفتا خوبین؟ مارو تنها گذاشتین رفتین حالا دونفری باهام خوش میگذره؟ بابایی دیدی چه بلایی سر زندگیم اومد؟ مامانی دیدی دخترت چقدر کتک خورد؟ راستی میدونید دارید نوه دار میشد؟

دستای گرم و مردونه ای امیر دور شونه هام حلقه شدن،سفت من و بخودش فشرد و گفت:

– گریه نکن کوچولو.

+اگه زنده بودن همه چی مثل قبل بود.

– با سرنوشت که نمیشه بازی کرد،هر اتفاق بدی شروع یه اتفاق دیگس که ممکنه تلخ یا شیرین باشه.

+ چرا من؟

– زندگی دیگه…

+ بی رحمه.

– بلند شو بریم.

+ میشه یه چیز کوچیک بهشون بگم و بیام؟

– تو ماشین منتظرتم.

امیر بلند شد و از قبرستون بیرون رفت، لبخند تلخی زدم و گفتم:

+ مامان، بابا، برام دعا کنید،برای من، برای زندگیم برای بچم.
برامون دعا کنید.
بابایی مواظب داداشیم باش.

سنگ قبر هاشون و بوسیدم و از قبرستون خارج شدم و سوار ماشین شدم:

– سبک شدی؟
+ اوهوم.

ماشین و روشن کرد و به سرعت به سمت شهر رفتیم:

– نازگل اول باید بریم شرکت خیلی کار رو سرم ریخته، بعدش میریم خونه.
فعلا کارگر فرستادم اونجا رو تمیز کنه باشه؟

+ باشه.

*-*-*-*-*-*-*-

از ماشین پیاده شدیم و سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا:

+ خجالت میکشم.

– خجالت نداره که،توی اتاقم بمون حوصلتم سر رفت تلویزون نگاه کن.

+ چشم.

از آسانسور بیرون اومدیم و رفتیم داخل شرکت، شرکت نسبتا بزرگی بود،امیر مستقیم رفت سمت در شیشه ای و بازش کرد و منتظر موند که برم داخل.
یه خانوم حدودا چهل و پنج ساله منشیش بود:

– بیا تو اتاقم نازگل

سری برای منشیش تکون دادم و رفتم داخل اتاقش:

+ چقدر اینجا ساکته

– شرکته دیگه مهدکودک نیست که.

چپکی داشتم نگاش میکردم که در محکم باز شد و یه پسر قد بلند با موهای مشکی اومد داخل و خواست حرفی بزنه که با دیدن من ساکت شد و…

امیر گلوی صاف کرد و گفت:

– پاشا جان تویله نیست اینجاها.

— ها؟

– ها و مرض،سلام.

— س..سلام

+ سلام آقا پاشا خوشبختم.

نگاه نامفهومی بهم انداخت و گفت:
— بجا نیاوردم!؟

+ من نازگل هستم.

— عااااا بعــــله بعــــــله شناختم،خوب هستید؟ مشتاق دیدار بودیم بانو.

+ ممنونم شما لطف دارید.

اومد جلو ترو دستشو دراز کرد که گیج نگاهش کردم و به امیر ارسلان خیلی شدم که به پاشا گفت:

– پاشا!

پاشا سریع دستشو عقب کشید و عذرخواهی کوچیکی کرد و برگشت طرف امیر و گفت:

— چطوری شریک؟

– پاشا دیشب شب مزخرفی رو داشتم الانم اعصابم تعطیله امروز مزه پرونی ممنوع. خر فهم شدی؟

— خیلی خب بابا.

پاشا یه سری پوشه گذاشت سر میز امیر و برگشت سمت من و گفت:

— بیا بریم شرکت و بهت نشون بدم اینجا حوصلت سر میره.
+ متشکرم راحتم.

— رسمی حرف نزن بابا ما باهام رفیق جون جونی هستیم. اینجا هم حوصلت سر میره به این امیر هم توجه نکن بیا بریم.

+ ادب حکم میکنه با کسی که اولین باره میبینمش زود خودمونی نشم و اینکه من اینجا پیش آقام بمونم راحت ترم.

پاشا چپکی امیر و که نیشش باز بود و معلوم بود خیلی ذوق کرده نگاه کرد و با جمله:

“هر جور راحتی”

از اتاق بیرون رفت.

امیر مغرورانه گفت:

– خوشمان آمد.

خنده ی آرومی کردم و بهش خیره شدم که مشغول برسی ورقه ها بود:

+ میخوای کمکت کنم؟

– خسته نمیشی؟
+ نه اینجوری بیکار بشینم بیشتر خسته میشم.

– خب پس بیا این ورقه ها رو توی اون پوشه نخودی به ترتیب شماره هایی که بالاش داره بزار.

+ چشم.

***

#عمارت.

#سومشخص

صبح آن روز پس از رفتن امیرارسلان و نازگل اردلان خان به همراه چند نفر از نگهبانانش از عمارت خارج شدند تا به اوضاع روستا رسیدگی کنند.
شیدا همچنان درون اتاق بود، ندیمه ها برایش سینی هایی پر از غذا های لذید بردند اما او به هیچکدام لب نزد فقط از پنجره به نقطه ای نامعلوم خیره بود تا اینکه درب بزرگ عمارت باز شد و ماشین اسلان وارد عمارت شد.
شیدا بسیار تعجب کرد و سریعا به سمت در رفت و آن را باز کرد و خواست از درب ورودی خارج شود که طوبا مانع شد:

– طوبا برو کنار اسلان اومده.

— خانم جان شما برید داخل اتاقتون من ایشون راهنمایی میکنم بیان داخل.
شیدا عصبی و ناراحت به سمت اتاقش رفت و منتظر ماند تا اسلان به ملاقاتش برود.

#اسلان

در خونه رو باز کردم که طوبا خانم سریع اومد جلوم:

– سلام آقا خوش اومدید.

+ مرسی خاله جون.چخبرا؟ خوبی سلامتی؟

– ممنونم مادر بیا تو.

+ کسی عمارت نیست؟

– آقا خان که رفتن روسا،آقا امیر هم شرکت رفتن،شیدا خانم هم داخل اتاقشون.

+ خب پس میرم پیش شیدا،فقط کسی مزاحم نشه لطفا.

– چشم.

+ فقط امیر کی میاد؟

– احتمالا تا شب نمیان.
+ خوبه.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن