رمان دلبر کوچک پارت۱۱

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

#نازگل.

با سوزش دستم چشمامو باز کردم که دیدم پرستار داره آنژکت رو وارد دستم میکنه:
– بلاخره بیدار شدی؟

به سمت صدای امیرارسلان برگشتم که گفت:

– خوبی؟

سرمو آروم تکون دادم و به پرستار نگاه کردم، که داشت وضعیتم و چک آپ میکرد خواست حرفی بزنه که خانوم دکتر اومد داخل، جالب بود همیشه همین دکتر می اومد.
امیر با دیدن دکتر گفت:

– تو این خراب شده غیر شما کسه دیگه ای نیست زن من و معاینه کنه؟

— تا دیروز مثل حیون خونگیت بود حالا شده زنت؟ ماشالله سه هفته از شب زفافش نگذشته حاملش کردی؟

امیرارسلان با چشم های به خون نشسته به دکتر خیره بود و خواست حرفی بزنه که گفتم:

+ شما وکیل مدافع همه مریضاتون میشید یا فقط بلدید تو زندگی خصوصی من و همسرم دخالت کنید؟
از شما باید اجازه میگرفتیم بچه دار بشیم؟
— لیاقتت غیر از این نیست.
امیر رفت سمت دکتر و گلوش و گرفت و کوبیدش به دیوار و از لای دندون های قفل شدش گفت:

– یه بار دیگه دهن کثیفتو باز کنی و دم گوش زن من واق واق کنی میدم تیکه تیکت کنن.
خــــــــــــــــر فهم شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دکتر که از ترس رنگش پریده بود سرش و تند تند تکون داد که امیر گفت:

– کارتو انجام بده بعد گورتو گم کن و برو.

دکتر اومد سمتم و نبض و فشارمو گرفت و بعد سریع همراه پرستارها از اتاق بیرون رفت.
امیر اومد سمتم و لبه ی تخت نشست و گفت:

– ببخشید عصبانیت کردم.
دیگه حرص نخور باشه؟

دستشو گذاشت روی شکمم و گفت:

– نازگل مواظب بچم باش، خواهش میکنم.

+ امیر؟

– جان؟
+ زنگ بزن از بی بی عذر خواهی کن، زشته.

– دیدی که از خونه انداختتم بیرون.

+ اون انداختت بیرون تو دیگه نمیخوای بری پیشش.

– میرم.

+ شیدا خانم خوبن؟

– چرا انقدر مهربونی؟چرا مثل اون تنفر نداری؟

+ من اومدم تو زندگی اون نه اون تو زندگی من، هر رفتاری که میکنه حق داره.

سرش و نزدیک کرد و لبم و آروم بوسید و گفت:

– مرسی که انقدر درکت بالاست.

بلند شد و رفت روی صندلی نشست و گفت:

– چشماتو ببند بگیر بخواب من همینجا پیش هستم.

+ تازه بیدار شدم، خواب ندارم.

– خب بزار برم ببینم میشه ببرمت تو حیاط یه حال و هوایی عوض کنی.

+ واییی اگه بشه خیلی خوبه، حوصلم اینجا سر رفت.

امیر لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت و طولی نکشید که همراه دکتر جونی اومد داخل، برعکس دکتر قبلی خیلی مهربون تر بود و با روی باز اومد سمت و گفت:

— مامان کوچولو چندسالته؟

+ پونزده سالمه البته دو ماه دیگه میرم تو شونزده سال.

— خیلی زود باردار شدی عزیزم.

رو به امیر ارسلان کرد و گفت:

— شما با ایشون چه نسبتی دارید؟

– شوهرشم.

یه نگاه به من و امیرارسلان انداخت و خیلی آروم گفت:

— آها.

سوزن و از دستم کشید بیرون و رو به امیرارسلان گفت:
— از نظر من میتونید خانومتون مرخص کنید، اما خیلی باید مراقبش باشید چون خیلی بچس و رحمش آمادگی اینو نداره بچه رو نگه داره و با کوچیک ترین بی احتیاطی ممکنه بچه رو سقط کنه.
با هم دیگه به هیچ عنوان،تاکید میکنم به هیچ عنوان آمیزش جنسی نداشته باشید چه از جلو چه از پشت.
نباید به جنین فشار وارد بشه، استرس،ترس اینا همه براش سمه.
سعی کنید بیشتر بهش گوشت و جیگر و اینا بدید تا قوی بشه و موقع زایمان اذیت نشه، براتون چند تا دارو مینویسم اگه دردش گرفت بخوره و تا دوماه آینده نیازی نیست بیاد دکتر.
اما اگر خون ریزی دیدی سریع به بیمارستان بیاریدش.

– الان چند وقتشه؟

— چند روز دیگه میره توی دوماه.

– دستتون درد نکنه خانم دکتر.

دکتر لبخندی زد و دستی به صورتم کشید و گفت:

– مراقب خودت و اون کوچولوی توی دلت باش.

+ چشم.

دکتر از اتاق بیرون رفت که امیر گفت:

– بریم خونه؟

+ عمارت؟

– عمارت و دوست نداری؟

+ هر جا شما بگید آقا.

– میترسم خونه شهر بزارمت آخه اینجا تنهایی.
بی بی هم که فعلا ورود ممنوع هستیم.
حداقعل تو عمارت طوبا مراقبته.

+ چشم.

با سرانگشتاش گونم و نوازش کرد و گفت:

– من میرم بیرون تو هم آماده شو بیا.
میتونی دیگه؟

+ آره.

سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت.
لباس هامو پوشیدم و از بیمارستان بیرون اومدم و سوار ماشین شدم:

– مثل اینکه همش باید تو راه بیمارستان تا عمارت باهم تنها باشیم. + از اولین بار تا الان وضعیت خیلی فرق کرده.

– بدتر شده یا بهتر؟

+ خوب که نیست، بد هم نمیشه گفت، حدالوسطه.
آدم وقتی یه تصمیمی میگیره و تمام شرایط موجود قبول میکنه نباید راجب خوب و بدیش دیگه نظر بده.
باید تحمل کنه، الانم وضعیف ما هم تو همین ترازوه.

– زندگی با بعضیا بد تا میکنه.

+ زندگی روال عادیشو میگذوره آدما سختش میکنن.

– خسته ای؟

+ از چی؟

– از زندگی کردن.

+ منتظر حرف بی بی ام.

– چه حرفی.

+ بهم گفت نگران نباشم، حتی اگه یه روز از عمرم تو این دنیا مونده باشه دنیا روی خوشش و بهم نشون میده.
توی اون روز انقدر خوشحال میشم که تموم سختی هام یادم میره.

– تو زندگی من فکر میکنی دنیا بهت روی خوش نشون بده.

خنده تلخی کردم و گفتم:

+ خدارو چه دیدی…

– فعلا تا شکمت بالا نیومد نزار شیدا چیزی بفهمه.

+ چشم.

– اسلان خیلی روت گیره مواظب اونم باش.

+ چشم.

– نازگل؟

+ جانم آقا؟

– داداشتو میخواستی برای چی ببینی؟

+ آقا بخدا من نگفتم به بی بی بهتون بگه من گفتم دلم برای داداشم تنگ شده بی بی اومد به شما زنگ زد.

– دلت تنگ چی شد؟ مگه خودت قبول نکردی؟
+ دله دیگه آقا زبون عقل و که نمیفهمه.
من میدونم چه قول های دادم و تا آخرین روز عمرم پایبند قولام میمونم آقا.
فقط دلم تنگ شده بود،قول میدم دیگه بحثشو وسط نکشم.

– این محله برات آشنا نیست؟

یکم دقت کردم به کوچه و خونه ها دیدم توی روستای خودمونیم، ماشین پیچید توی کوچه بی اختیار شروع کردم به گریه کردن.
وقتی نیما رو دیدم جلوی در نشسته و علی کنارشه هق هق هام کل ماشینو پر کرد.
امیر ماشین جلوتر نگه داشت و گفت:

– ععع نازگل نیاوردمت که گریه کنی، برات ضرر داره.

+ دا…داداشمه…اون داداشمه.

– آره داداشته.

تو چشم هاش خیره شدم که گفت:

– برو پیشش اونم نمیده تو اینجایی.

سریع از ماشین پیاده شدم و دویدم سمتش و اسمشو صدا زدم، نیما با دیدنم سریع بلند شد و دستاشو باز کرد که رفتم توی بغلش.
محکم همو بغل کرده بودیم گریه میکردیم همه همسایه ها نگاهمون میکردن و بعضیا زیر گوش هم پچ پچ میکردن:

— خواهرییی؟؟؟

+ جونم دلممممم داداشی.

— الهی دورت بگردم، قربونت برم، چطوری اومدی؟

صدای امیر از پشت سر اومد:

– با آقاش اومده.

همسایه همه به امیر سلام کردن که اونم با سر جواب همشون و داد.
امیر اومد کنارم که سوسن خانم همسایه جلویمون به کنایه گفت:

— خوبه ماشالله داداشه میره خانزاده میکشه بعد خواهره میشه زن اونیکی خانزاده.

سرم و انداختم پایین و خودمو به نیما نزدیک تر کردم که امیر خندید و منو کشید سمت خودشو و گفت:

– خیلی خوشحالم با ازدواجمون دل یه سری از شما دهاتیای پاپتی سوخته.
بار آخرت باشه جلوی من زبون درازی میکنی، دفعه بعد زبونتو از حلقت میکشم بیرون میزارم کف دستت، فهمیدی؟
سوسن سریع رفت توی خونشون و در و بست امیر اخم کرد و تخس گفت:

– زنیکه زشت.

آروم خندیدم که گفت:

– کوفت.

— بیاید داخل.

به امیر نگاهی کردم که گفت:

– من که باید برم پیش شیدا تو پیش داداشت بمون اما زود برو عمارت، باشه نازگل؟

+ چ…چشم.

– دیگه هم از این فداکاری ها نداریما، اینم شیرینی بود.

لبخندی زدم و سرمو تکون دادم و گفتم:

+ دستتون دردنکنه.

دستشو رو شونه نیما گذاشت و خیلی جدی گفت:
– مراقبش باش،خداحافظ.

به سمت ماشینش رفت و نشست و بوقی زد و به سرعت از کوچه خارج شد.

نیما هنوز هنگ نگام میکرد و چیزی نمی گفت:

+ چیشده داداشی؟

– دارم خواب میبینم نه؟

بغلش کردم و محکم گردنش و بوسیدم و گفتم:

+ نه کاملا واقعیه.

نیما به علی که سرش پایین بود گفت:

– تو هم میبینیش.

علی لبخند تلخی زد و گفت:

— آره دادا،خواهر کوچولوت برگشته.

با اجازا ای گفت و رفت، داشتم نگاه میکردم که کجا داره میره که یهو نیما بلندم کرد و شروع کرد به چرخوندن من توی کوچه، جیغ بلندی زدم و گفتم:

+ نیما من و بزار زمین.

– نمیخوام فنچولک.

+ نیما تو رو خدا من تازه از بیمارستان اومدم دوباره حالم بد میشه.

نیما سریع من و گذاشت روی زمین و با نگرانی پرسید:

– چیشده؟

+ بیا بریم داخل بهت میگم چیشده.

در حیاط و باز کرد و گفت:

– بیا تو خانم خونه.

سعی کردم بغضم و قورت بدم و با لبخند وارد خونه بشم اما با دیدین حیاط و مرور خاطرات گذشته داغ دلم تازه تر شد و شروع کردم به گریه کردن.
نیما از پشت بغلم کرد و با خودش برد به سمت پله ها، از پله ها بالا رفتیم و روی ایوان نشستیم.
سرمو و گذاشتم روی شونش و گفتم:
+ چخبر مبرا داداشی؟

– واسه چی خان گفت اینم شیرینیت؟

سرمو از روی شونش برداشتم و خودمو جمع و جور کردم که نیما با نگرانی گفت:

– اتفاقی افتاده؟

+ نه عزیزم نگران باش.

– پس چیشده؟

+ من حاملم.

– چــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟

نیما سریع اومد جلوم نشست و گفت:

– داری شوخی میکنی مگه نه؟

سرم و انداختم پایین که با داد گفت:

– تو خودت هنوز بچه ای بعد میخوای بچه بیاری؟ نازگل تو خودت میفهمی چیکار کردی؟
به عاقبت کارت فکر کردی؟ اون….

+ داری تند میری نیما، من یه خونبسم تو اون عمارت که هر کاری اونا بگن باید بگم چشم.
مگه دست من بود حامله نشم؟؟؟ من به عواقب کدوم کارم فکر کنم؟تو وقتی داشتی با سامیار دعوا میکردی به عواقب کارت فکر کردی؟ با آینده ی سیاه من و خودت فکر کردی؟ حتی الانم بدون فکر حرف میزنی.

نیما چیزی نگفت و بلند شد و رفت روی پله ها نشست و از توی جیبش سیگار و در آورد و خواست روشنش کنه که سریع بلند شدم و سیگار و از دستش گرفتم و انداختم وسط حیاط و گفتم:

+ سیـــــــــگار میکشـــــــی؟؟؟

– آرومم میکنه.

+ سیگــــــــــــــــــار آرومت میکنه؟

– هیس یواش چرا داد میکشی؟

+ داداش من داره سیگار میکشه توقع داری آروم باشم؟؟؟ تو کی نیما؟ آدم میکشی،سیگار میکشی، بیخیال همه میشی و کار خودتو انجام میدی.
تو واقعا همون نیمایی؟
– اون حرومزاده به ناموسم فحش داد منم عصبی شدم و اون اتفاق افتاد من نمیخواستم اون بمیره من نمیخواستم آینده تو اینجوری بشه، بخدا من نمیخواستم اینجوری بشه، نازگل من…

نتونست دیگه حرفی بزنه و سرش و انداخت پایین و دستشو گذاشت روی صورتش و شونه های مردونش شروع کرد به لرزیدن.

کنارش نشستم و سرمو گذاشتم روی شونش و گفتم:

+ داداشی ببخشید، غلط کردم گریه نکن.
ببین معلوم نیست دیگه کی همو ببینیم میخوای همینجوری ازم خداحافظی کنی؟

دستشو انداخت دور شونه هام و بغلم کرد و گفت:

– از همه چی خستم نازگل.
وقتی مامان بابا رفتن به خودم دلداری دادم که تو هستی، تنها نیستم اما تو رو هم با دستای خودم از دست دادم.

+ اینا دلیل نمیشه که تو بخوای سیگار بکشی.

– مردا که مثل خانوما نمیتونن گریه کنن یا با کسی حرف بزنن.

+ آها در این مواقع باید حتما سیگار بکشن.

– نه خب اما…

+ ببین نیما من اونجا زندگیم خوبه.
اولا یکم سخت بود اما الان خوبه، دیدی خودت که.
خان باهام مهربون تر شده.
تو هم دیگه باید به فکر زندگیت باشی.
بلاخره که من و تو باید ازدواج میکردیم و از هم جدا میشدیم حالا یکم زودتر این اتفاق افتاد.

از بغلش بیرون اومدم و با سر انگشتام اشک های روی گونش و پاک کردم و گفتم:

+ فکر کن من یه جای دور زندگی میکنم که دیر به دیر میتونی من و ببینی.

– داری بچه گول میزنی؟

+ دنیای بچه ها قشنگ تر و ساده تر از دنیای آدم بزرگاس.

– فکر میکنی همه داستان ها مثل سیندلار و سفید برفی و دیو و دلبر تموم میشن؟ اینجا دنیای واقعیته نه دنیای قصه ها.

+ تو یه جور دیگه به قضیه نگاه کن. یه جوری که راحت تر باشه.

بلند شد و گفت:

– من که نمیفهمم چی میگی، میریم یه عصرونه آماده کنم
به دنبال نیما وارد آشپزخونه شدم و تو آماده کردن عصرونه بهش کمک کردم.
عصرونه رو خوردیم و رفتیم توی حیاط روی سبزه ها نشستیم که نیما گفت:

– فسقل چند ماهشه؟

+ نزدیک های یک ماه.

عمیق نگاهم کرد و گفت:

– چطوری اون آدما و عمارت و تحمل میکنی؟

خنده ی آرومی کردم گه گفت:

– تا آخرین روز عمرم مدیونتم نازگل.
تو زندگیتو فدای زندگی من کردی و من…

+ نمیخوای زن بگیری نیما؟

خنده ی تلخی کرد و گفت:

– کی به من زن میده؟

+ اوووو کجای کاری بابا، من مدرسه میرفتم همه دخترای مدرسه عاشق تو بودن.

– برم با همسن و سال تو ازدواج کنم بعد بشینم باهاش خونه بازی کنم؟؟

+ هههههه بیشعور.

– والا خو، حوصله ناز و نوز ندارم.
یکی باشه پخته باشه و…

+ پیدا کردی بگو یه خواهرشوهر خوشگل هم داره.

سرمو آروم بوسید و گفت:

– چشم بانو.

+ نیما برام ماشین میگیری برم عمارت؟

– خیلی زوده که هنوز.

+ میترسم آقا ناراحت بشه.

پوفی کشید و رفت توی اتاق تا زنگ بزنه.
به حیاط پر از برگ و حوض کوچیک توی حیاط که توش برگ افتاده بود خیره بودم که نیما اومد کنارم نشست و گفت:
– الان ماشین میفرستن.

+ مراقب خودت باشیا باشه؟ به آیندت هم فکر کن.
تو باید یه زندگی جدید و شروع کنی.

– چطوری میتونم خوشبخت باشم کنار یکی دیگه وقتی تو کنار اون…

+ اون هر چی هم باشه شوهرمه، بخواد نخواد ناموسشم، آسیبی بهم نمیرسونه.الانم دارم مادر بچش میشم نگران من نباش باشه؟

– اون مثل یه روانیه.

+ آره یه روانی دوست داشتنی.

پوزخندی زد که صدای زنگ به صدا در اومد، با همدیگه تا کنار در رفتیم که برای آخرین بار برگشتم و صورت نیما رو غرق در بوسه کردم و محکم بغلش کردم و گفتم:

+ دوست دارم داداشی.

نیما با بغض مردونه ای گفت:

– من بیشتر خواهری.

سوار ماشین شدم و بدون اینکه به عقب نگاه کنم به سمت عمارت حرکت کردیم….

از ماشین پیاده شدم که همزمان ماشین امیر ارسلان و بقیه خاندان وارد عمارت شد.
امیر از ماشینش پیاده شد و اومد سمتم و گفت:

– تازه اومدی؟

+ آره.

– خیلی خب برو تو اتاقت.

داشتم از پله ها بالا میرفتم که زن عموی امیر گفت:

— دخترم؟

+ جانم؟

— چرا انقدر رنگت پریده؟

+ آممم چیزه یکم حالم بهم ریخته.

با اجازه ای گفتم و سریع رفتم بالا.
لباس هامو در آوردم و مستقیم رفتم داخل حموم و یه دوش سریع گرفتم و خواستم بیام بیرون که دیدم حوله برنداشتم.
بدون اینکه به این فکر کنم که بیرون ممکنه کسی باشه در و باز کردم و رفتم بیرون و مستقیم رفتم سمت کمد لباس هام که با صدای امیرارسلان جیغ بلندی کشیدم که گقت:

– نترس نترس منم.
این چه وضعیته؟

به پایین تنم نگاه کردم و تازه متوجه شدم که لختم.

دویدم سمت در حموم که از شانس بدم قفلش گیر کرده بود و باز نمیشد خواستم برم پشت در کمد که اونم قفل بود خواستم برم سمت پرده ها و پشت اون قایم بشم که پام به لبه قالی گیر کرد و افتادم.
امیر سریع اومد سمتم و بلندم کرد و گفت:

– چته بابا خوبی؟

دستم و گذاشتم روی صورتم و گفتم:

+ واییی آقا من لختم برید بیرون لطفا.

با لحن مسخره ای گفت:

– وای خانم مگه من ندید بدیدم؟
ای بابا حالا چهارتا برآمدگی دیدن این همه سرخ و سفید شدن نداره؟

شیطون خندیدم و دستم و بردم سمت یقش و خمار گفتم:
+ واقعا؟

سرفه کوتاهی کرد و بلند شد و گفت:

– لباس بپوش بعد بگیر استراحت کن من برم به کارام برسم.

سریع از اتاق رفت بیرون که شروع کردم به خندیدن دیگه داشتم غش میرفتم که اومد داخل و خیلی تخس گفت:

– ها بخند،دوارن خوش خوشونته، من و تو خماری میزاری بعدم میخندی؟

خنده ی آرومی کردم که خیلی سریع گفت: “کوفت” و از اتاق بیرون رفت…

از روی زمین بلند شدم و لباس هامو پوشیدم و رفتم از زیر تخت دفترچمو بیرون آوردم و شروع کردم به نوشتن خاطرات این چند روزی که گذشت….

#امیرارسلان.

از پله ها پایین اومدم و رفتم تو آشپزخونه و رو به طوبا خانم گفتم:

+ خاله جان غذای نازگل و ببر بالا لطفا.

– چشم آقا.

سری تکون دادم به سمت اتاق پدر رفتم و در زدم و رفتم تو:

+ سلام .

– سلام چیشده؟

روی مبل راحتی نشستم و گفتم:

+ نازگل و چیکار کنم بابا؟

– مسئله شیداست الان؟

+ آره، دیگه هفت پدرش تموم بشه با مادرش میاد عمارت، همه این نقشه ها هم زیر سر اون مادر عفریتشه میترسم این بچه رو تنها تو این خونه بزارم با اون دوتا.

– چرا نزاشتی پیش بی بی بمونه؟

+ با بی بی دعوام شد من و از خونه انداخت بیرون.

بابا چند لحظه با تعجب به من نگاه کرد و بعد بلند بلند شروع کرد به خندیدن:

+ ای بابا.
– ببین دیگه چیکار کردی که اون اینکارو کرد.

+ حالا از فکر اون بیا بیرون.
نازگل و چیکار کنم؟

– ببرش شهر.

+ شبا تنها میترسه.

– خب من که هر چی بگم تو میگی نه.
خودت چی تو فکرته؟

+ ببرمش شرکت تو اتاق خودم بشینه تو یه سری کارا هم کمکم کنه.

– اون باید استراحت بکنه امیر.
اینکار خستش میکنه، اون پونزده سالشه و بارداره حواست هست؟

پوفی کشیدم و گفتم:

+ پس هیچ راهی نداریم.

– برو از بی بی عذخواهی کن ببرش اونجا.
تنها جای امن براش همونجاست.

از روی مبل بلند شدم و باشه ای گفتم و خواستم از اتاق بیرون برم که بابا گفت:

– فردا صبح زود عمو اینات میخوان برن.
زودتر برای خداحافظی بیدار شو.

سری تکون دادم و از اتاق بیرون رفتم که دیدم طوبا خانم داره سینی غذا رو میبره بالا:

+ خاله وایسا خودم میبرم.

– تو برو بالا پسرم خودم میارم.

+ نه لازم نیست.

سینی رو از دستش گرفتم و گفتم:

– میتونی بری.

با اجازه ای گفت و رفت توی آشپزخونه، از پله ها بالا رفتم و پشت در وایسادم و سینی رو گذاشتم روی زمین و گوشم و چسبوندم به در که صدای نازگل برام واضح تر شد.
داشت با یه نفر حرف میزد یواش در اتاق و باز کردم که دیدم لبه پنجره نشسته و داره با گربه حرف میزنه.

سینی رو برداشتم رفتم داخل اتاق و یواش روی تخت نشستم اما نازگل هنوز متوجه من نشده بود:

– اصلا معلوم نیست چشه؟ یه دفعه مهربونه یه دفعه بداخلاقه. یه دفعه پشت منه یه دفعه پشت شیداس وایی دارم دیونه میشم.
امیر هیچ وقت به من ابراز علاقه که نمیکنی اما این محبتاش هم بدجور به دل مشینه.
وای ملوس باورت میشه وقتی اسممو صدا میکنه دلم یه جوری میشه، انقدر دوست دارم شبا بیاد پیشم سفت بغلم کنه بعد بخوابه منم تا صبح به ته ریش و لبای خوشکلش نگاه کنم؟
خیلی خوشگله نه؟ خداکنه بچمم شبیه امیر بشه ولی چشماش هم رنگ من باشه. فکر کن چقدر خوب میشه نه؟

از حرفاش هم تعجب کرده بودم هم خندم گرفته بود اما عکس العملی نشون ندادم تا ببینم دیگه چیا میگه:

– میگم ملوس بنظر تو ما زود بچه دار نشدیم؟ همون شب اول نامرد کار خودشو کرد.

سرش و انداخت پایین و گربه رو گرفت توی بغلش و گفت:

– انقدر درد داشت.
نبودی ببینی که، اومد تو اتاق انقدر من و زد بعدم شلوارشو در آورد اونجاش کرد توی اینجام انقدر خون اومد.
گاهی وقتا ازش متنفر میشم اما انقدر گاهی وقتا که خوب میشه همه تنفرم میره، گاهی وقتا خیلی خوب میشه.

بلندشدم و دستم و گذاشتم روی شونش و لبم و بردم نزدیک گردنش و گفتم:

+ من بهت گفتم خیلی بیشتر از سنت میفهمی نه؟ الان پشیمونم تو هم خنگی هم بی پروا هم کوچولو.

خندیدم و سفت بغلش کردم که با درموندگی گفت:

– آقا شما دقیقا از کی اینجایید؟

+ دقیقا از اول درد و دلتون با ملوس خانم.

دستشو کوبید روی پیشونیش و گفت:

– بدبخت شدم.

بلندش کردم و سرشو با دستام آوردم بالا و گفتم:

+ نازگل.

چشماش رنگ ترس گرفت و گفت:

– ب..بله آقا؟

+ باید تنبیه بشی بخاطره این حرفات.

داشت گریش میگرفت که خندیدم و گفتم:

– خب حالا گریه نکن، اون سینی غذا رو تا آخر بخور بعدم بگیر بخواب.

+ آقا ببخشید من…

– هیسسس بشین غذاتو بخور.

روی تخت کنارشم نشستم محو غذا خوردنش شدم.
انقدر قشنگ دو لپی با اشتها میخورد آدم دلش میخواست لپاشو گاز بگیره.
برای خودم داشتم لقمه میگرفتم که گوشیم زنگ خورد بدون اینکه به صفحش نگاه کنم جواب دادم که صدای پر از بغض شیدا پیچید توی گوشم:

– امیر.

+ جانم چیشده؟

– مگه تو نگفته بودی اون فقط یه خونبسه و برات ارزش دیگه ای نداره؟

صدای شیدا اونقدر بلند بود که نازگل متوجه حرفاش شده بود و مظلوم نگام میکرد:

+ الان دقیقا چیشده؟

– من بابام و امروز زیر یه خروار خاک دفن کردم،عذا دارم بعد تو رفتی با اون دختره جنده هیچی نداره توی اتاق و ….

+ شیدا حرف دهنتو بفهم چرا چرند میگی؟

جیغ بلندی کشید و با داد گفت:

– خودمو میکشم امیر بخــــدا خودمو میکشم امشب.
حالم ازت بهم میخوره من و عشقمون و به یه دختره پاپتی دهاتی فروختی.

+ ببین شیدا….

نزاشت حرفی بزنم و سریع گوشی و قطع کرد:

– چیشده آقا؟

+ بخدا خستم.
از داداشت متنفرم نازگل، اون این آتیش و انداخت تو زندگیم.
نمیدونم کدوم سر طناب و نگه دارم، اه.

نازگل از روی تخت بلند شد و اومد سمتم و روی زمین نشست و گفت: – آقا شما برید شیدا خانم و بیارید جلوش من و ضایع کنید و تیکه بندازین یه کاری کنین باورش بشه من برای شما ارزشی ندارم. من خب میدونم شما الان مراعت حال بچه رو میکنید ولی شیدا خانم که نمیدونه.تازه اگه بفهمه بدتر میشه اوضاع.

دستی روی موهای صافش کشیدم و گفتم بیا بالا، سینی غذا رو گذاشتم روی زمین و پتو رو کنار زدم و تا نازگل دراز بکشه و بعد خودم کنارش دراز کشیدم و پتو روی جفتمون کشیدم که نازگل با چشمای متعجب زده و مظلومش گفت:

– آقا چیکار میکنید؟ شیدا خانم…

+ ولش کن.

– آخه گفت خودشو…

+ اون هیچ بلایی سر خودش نمیاره.

– میشه برم برق و خاموش کنم؟

+ چرا؟

– همینجوری.

باشه ای گفتم که بلند شد رفت برق هارو خاموش کرد بعدشم رفت سمت کمد لباسش:

چیکار میخوای بکنی؟
– لباسم و عوض کنم با این لباس سختمه بخوابم.

بلند شدم و پیراهنمو در آوردم و گفتم:

+ راستیتش منم سختمه با لباس بخوابم.

روی تخت دراز کشیدم و به نازگل خیره شدم، لباسشو در آورد و یه پیراهن کوتاه تر پوشید و موهاش و باز کرد و اومد سمت تخت و آروم کنار دراز کشید.
دستم و بردم زیر لباسش و رون هاشو مالوندم که پاهاشو جمع کرد:

+ سردته؟

– نه آقا؟

+ پس چرا انقدر بدنت سرده؟

– شما هم خیلی بدنتون داغه.

موهای روی صورتش و کنار زدم و لبم و به لبای کوچولوش نزدیک کردم و شروع کردم به بوسیدن لباش.گونه هاش از خجالت داغ شده بودن.
پیراهنشو دادم بالا و با دستام شروع کردم به مالیدن بدن سفید و نرمش. نفس کم آوردم و لبم و از لبش جدا کردم و گفتم:

+ حالا هر دوتامون داغیم.

سرمو بردم زیر گردنش و بوسه ی آرومی نشوندم که خودشو جمع کرد و خندید:

+ چیشد؟

– قلقلکم میاد.

دوباره همون کار و تکرار کردم این دفعه بیشتر خندید:

– آی امیر نکن قلقلکم میاد یه جوری میشم.

+ آخه خوشمزس.

سرشو آورد بالا لبم کوچیک بوسید و گفت:

– اینجام خوشمزس.

+ عععع؟ نه بابا.

خواستم برم روش که سریع گفت:

– آقا آقا.
چیشد؟
– آقا میخواید چیکار کنید؟ اون خانومه گفت از اون کارا نباید بکنیم؟

+ ضدحال نباش دیگه.

– خانوم دکتره گفت آخه.

+ خانوم دکتره غلط کرد.
یه کوچولو فقط زیاد اذیتت نمیکنم.

دستم و بردم سمت شورتش که نفس عمیقی کشید و سرش و برگردوند که نبینه:

+ نازگل؟

با صدای لرزون گفت:

– جانم؟

+ من خوشم نمیاد تو رابطه طرفم ناراضی باشه،اگه آمادگیشو نداری بیخیال.

– نه من فقط میترسم یعنی اون شب یهو یادم میاد من میترسم مثل اونشب من آخه من…

نزاشتم دیگه حرفی بزنه و شروع کردم به بوسیدن لباش و بعد آروم زیر گوشش گفتم:

+ اونشب اولین شب بود امشبم آخرین شبه.
قول میدم مثل اولین بار نشه.
شکمت بالا بیاد من دیگه نمیتونم باهات باشم بعدشم که بچه بدنیا بیاد کلا دیگه نمیتونم پیشت باشم.
این آخرین بار و بزار به …..

– یعنی دیگه پیشم نمیخوابی؟

+ نه.
حالا اجازه میدی؟

سرشو آروم تکون داد منم بلند شدم و پاهای خوش تراششو از هم باز کردم و ….

شورت توریشو از پاهاش در آوردم و دستم و روی بهشت کوچولوش کشیدم، انگشتم و بردم بین واژ*نش که خیس شد.
باید یکم تحریکش میکردم و گرنه دردش می اومد، سرم و بردم بین پاهاش و زبونم و لوله کردم و شروع کردم به خوردن بهشتش.
مثل گوشت بره صاف و خوشمزه بود، صدای آه و ناله نازگل کل اتاق و برداشته بود. از این کارم انگار خوشش اومده بود.خودشو از تخت جدا میکرد و کمرشو به لبم نزدیک تر میکرد،دست از خوردن بهشت خوشمزش برداشتم و شلورار و شورتم در آوردم و مردون*گیم و به شرمگاهش مالیدم و گفتم:
آماده ای عزیزم؟
با صدایی پر از شهوت گفت:

– اوهومــ

کلاهک مردون*گیمو و واردش کردم که آخه بلندی گفت و خودشو جمع کرد:

+ نازگلم شل کن خودتو، پاهاتو باز کن.

– درد داره.

پاهاشو آروم باز کردم که به مردونگیم خیره شد و با ناله گفت:

– وایی اون همه رو میخوای بکنی داخل؟

خنده ی بلندی کردم و دستشو از روی شرمگاهش برداشتم و آروم آروم مردونگیمو داشتم واردش میکردم که هی گفت:

– بسه دیگه همشو نکن.
آخ درد گرفت.
بابا خیلی بزرگه.
آقا بچه دردش میگیره.

کل مردونگیم رفت توی بهشتش که تخس گفت:

– همشو کرد بلاخره.

+ وای نازگل کمتر غر بزن.

کمرش و گرفتم مردونگی و عقب جلو کردم که صورتش جمع شد، یکم دیگه خواستم ادامه بدم که لباش و گاز گرفت و دستش و گذاشت روی شکمش:

+ درد داری؟

به زیر شکمش اشاره کرد و گفت:

– اینجام درد میکنه.

مردون..گیمو در آوردم وکنارش دارز کشیدم و دستم و گذاشتم زیر دلش و شروع کردم به مالیدن زیر شکمش، چشماشو بسته بود و خودشو توی بغلم رها کرده بود اما من نا آروم بودم و نمی تونستم خودمو کنترل کنم.
بلند شدم تا برم توی حموم و یه دوشی بگیرم که نازگل دستم و گرفت و گفت:

– کجا ؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
نمیتونم خودمو کنترل کنم برم حموم یه دوش بگیرم آروم بشم.
سرشو و کج کرد که باعث موهاش یه طرف بریزه، پتو رو کنار زد دستمو از روی کلفتیم کنار زد و دستشو گذاشت روش که ناخواسته شل شدم و دراز کشیدم، عرق کرده بود و فقط میخواستم اون لحظه نازگل و توی خودم حل کنم.
دستشو دور کلفتیم لوله کرد و خندید و گفت:

– وایی چرا اینجوریه؟

+ چطوری؟

– داغه،لجزه، یه جوریه.

پوستش و بالا کشید و با ذوق گفت:

– وایی چه باحاله.

کلافه گفتم:

+ نازگل الان موقع اینکارس.

به حرفم توجهی نکرد و عین بچه کوچیکا دستشو دور کلفتیم بالا پایین کرد که بلاخره ارضا شدم و آبم پاچید روی سینه هاش:

– اییی جیش کردی؟

بلند خندیدم و بلندشدم زدم تو سرش و گفتم:

+ نه خره.

– چرا دیگه جیش کردی،مردا از اونجا جیش میکنن.

لباس خوابشو از گوشه تخت گرفتم و بدنشو پاک کردم و دستشو کشیدم که افتاد توی بغلم:

– عععع بزار برم حموم کثیف شدم.

+ کثیف چرا؟

– خب جیش کردی روم.

+ جیش نبود گاو ارضا شدم.

– آهااااا.
خب بازم باید برم حموم دیگه کثیفه.

+ وایییی نازگل این کثیف نیست لامصب اگه میرفت توی این بهشت خوشگلت یه نی نی بدنیا می آوردی بازم.
– مگه آدم حامله بازم میتونی حامله بشه؟

چپ چپ نگاش کردم که گفت:.

– خب باشه نمیرم حموم چرا اونجوری نگاه میکنی.

+ بگیر بخواب جقله.

پاهاشو گذاشت روی پاهام و سفت بغلم کرد و چشماشو بست، روی موهاشو بوسیدم و چشمامو بستم و…

#نازگل.

صبح شده بود اما هنوز نتونسته بودم بخوابم،به چشم های کشیده و مژه های بلندش خیره بودم که چشم هاشو و باز کرد و غافلگیرم کرد:

– بیدار شدی؟

+ اوهوم.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن