رمان دلبر کوچک پارت۱۰

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

دماغشو کشیدم و رفتم بیرون و سریع از پله ها پایین رفتم که دیدم داره با بابا بحث میکنه:

+ باز چه مرگته؟؟؟

– من طلاق میخوام.

+ شر و ور نگو برو تو اتاقت.

– شر و ور و تو میگی، برو به سوگولیت خوش بگذرون،منم میخوام برم پی زندگیم..

+ که بری پی زندگیت ها؟

دستاشو محکم گرفتم و گفتم:

+هر خری که اسم من میاد روش تا آخر مال منه،تو زندگیت با منه، هیچی قبرستونی نمیتونی بری.
یه بار دیگه اسم طلاق و بیاری دندونات خورد میکنم.خر فهم شدی؟

-تو اون امیر سابق نیستی،این همه سال با هم زندگی کردیم یه بار سرم داد نزدی حالا هم داد میزنی هم کتک میزنی،تو چت شده امیر؟؟؟ من کیم؟؟؟غریبه؟ یه زنی دهاتی؟؟؟ یا خدمه شخصیت؟ یا نه کیس بوکستم؟یه مدت باید از هم دور باشیم تا شاید گذشته های باهم بودنمون یادت بیاد.من نمیتونم تو این خونه زندگی کنم و شاهد عشق بازی های عشقم با یه زن دیگه باشم.

چمدونش و گرفت و به سرعت از کنارم رد شد و رفت، روی مبل راحتی نشستم و سرم و بین دستام نگه داشتم که عمو گفت:

– جریان نازگل چیه اصلا؟

بابا خلاصه ی از چند روز گذشته براشون تعریف کرد و بعد همه توی سکوت فرو رفتیم، نمیدونم اونا به چی فکر میکردن اما من گیج بودم بین شیدا و نازگل گیر افتاده بودم، باید چند روز نازگل و میبردم پیش بی بی یا میبردم خونه ی توی شهرم این دوتا باهم نمیتونستن کنار بیان.
از روی میز بلند شدم و گفتم:

+ نازگل و فردا صبح میبرم.

)پدر( – کجا میخوای ببریش؟

+ پیش بی بی.

پدر لبخندی زد و گفت:

– خوبه.

هیچ وقت بی بی رو نخواست ببینه بی بی هم هر وقت خواست ببینتش کار و بهونه کرد و نزاشت اونم ببینتش.
ولی همیشه کلی محافظ مخفی اطراف خونه بی بی میزاشت،هیچ وقت دلیل این کارشو نفهمیدم و هر وقت هم پرسیدم فقط لبخند می زد. به سمت اتاق نازگل رفتم و در و باز کردم که دیدم داره یه چیزی مینویسه وقتی من و دید هل کرد و دفتر و انداخت پایین و با ترس من و نگاه کرد، دفتر و از روی زمین برداشتم و گفتم:

– این چیه؟

+ دفترچه خاطره.

– خب چرا انقدر ترسیدی؟

+ آخه اون روز کتابامو ازم گرفتید گفتید خوشتون نمیاد من همین یه دفتر برام مونده بود.

سرش و انداخت پایین و گفت:

– میشه ندازیش؟

دفتر و گذاشتم کنارش و آره کوتاهی گفتم و بلند شدم و گفتم:

+ نازگل وسایلتو جمع کن باید یه مدت پیش بی بی بمونی.

– چرا آقا؟

+ شیدا گذاشت رفت، دارم دیونه میشم،این چه بدبختی بود اومد تو زندگی من.

سرش و انداخت پایین و با دامن لباس خوابش داشت ور میرفت که یهو دستشو گذاشت جلوی دهنش و بلند شد و رفت سمت دستشویی و شروع کرد به عق زدن.
به دنبالش رفتم تویی دستشویی و شونه هاشو گرفتم و برگردوندم سمت خودم و گفتم:

+ چت شده نازگل؟

– نمیدونم آقا فکر کنم امروز گرسنه موندم به معدم فشار اومده حالت تهوع دارم.

+ خیلی خب بیا استراحت کن.

روی تخت خوابوندمش و کنارش دراز کشیدم و با موهاش بازی کردم تا خوابش برد.
با تکون های آروم نازگل از خواب بلند شدم که دیدم دوباره سریع بلند شد و رفت سمت دستشویی.
رو تخت نیم خیز شدم تا از دستشویی بیاد بیرون، بلاخره بعد از ده مین اومد بیرون ،رنگش خیلی پریده بود و تلو تلو میخورد بلند شدم و رفتم سمتش و زیر بازوش و گرفتم و آوردم روی تخت نشوندمش و زنگ و زدم تا از پایین خدمه بیاد بالا.

+ نازگل میخوای بریم دکتر؟

– نه آقا فکر کنم ضعف کردم.

شونه بالا انداختم و بهش خیره شدم و با صدای در از فکر بیرون اومدم و در و باز کردم و گفتم صبحونه مارو بیارن بالا.

نازگل روی تخت دراز کشید و چشماشو بست، رفتم کنارش و دستمو بردم لای موهاش و گفتم:

+ میگم که نازگل؟
– جانم آقا؟

+ فکر کنم داری مامان میشیا.

– مگه آدما پیش هم بخوابن کاری نکنن بچه دار میشن؟

+ آره گردافشانی میکنن.

– واقعا؟ من تو کتاب خونده بودم فقط گیاها گردافشانی میکنن نمیدونستم آدم ها هم اینجوری بچه دار میشن.

با خنده از روی تخت بلندش کردم و گفتم:

+ نازگل واقعا خنگی یا خودتو به خنگی میزنی؟

– ها؟

+ منگل آخه انسان ها باهم گردافشانی میکنن؟

– یعنی نمیکنن؟

+ وای خدای من.
نازگل خنگ بازی در نیار.

گیج داشت نگاهم میکرد که طوبا خانوم و دوتا از خدمه های دیگه صبحونه رو آوردن و گذاشتن روی تخت و با لبخند از اتاق بیرون رفتن:

+ برام لقمه بگیر خنگول خانوم.

– چشم.

توی فنجون چایی ریخت و گذاشت جلوم و لقمه کوچولویی درست کرد و گرفت جلوم:

+ خودتم بخور.

برای خودشم یه لقمه گرفت و گذاشت توی دهنش رفت پشتش چایی بخوره که دوباره حالش بهم خورد و رفت سمت دستشویی،دیگه داشتم نگران میشدم از صبح رنگش هم پریده بود.
از دستشویی اومد بیرون که سریع رفتم سمت کمد لباساش و بازش کردم و اولین لباسی که دم دستم بود و برداشتم و دادم بهش و گفتم:

– بگیر بپوشش باید بریم بیمارستان.

+ آقا نمیشه اون آقا دکتره بیاد؟

یکم فکر کردم دیدم راست میگه اینطور بهتره بردمش سمت تخت و روی تخت خوابوندمش و گفتم:

+ یکم صبر کن الان میام باشه عزیزم؟
– چشم.

سریع رفتم پایین و اکبر و فرستادم دنبال دکتر و داشتم به طوبا خانوم میگفتم بیاد بالا که پدر گفت:

– امیر؟چیزی شده؟

+ نمیدونم والا نازگل از دیشب تا الان حال خوشی نداره اکبر و فرستادم دکتر خبر کنه.

طوبا خانوم جلوتر رفت بالا و من و پدر پشت سرش رفتیم توی اتاق.
نازگل سریع از روی تخت بلند شد و سلام آرومی کرد که با سر بهش اشاره دادم که بخوابه.
طوبا خانم خنده آرومی کرد و گوشه ی چشمشو پاک کرد و گفت:

— آقا این بچه بارداره.

– به همین زودی آخه؟

— حداقعل دو تا سه هفته میشه، زیر چشماشو نگاه.

من و نازگل تو چشم های هم زل زده بودیم و حرفی نمیزدیم.
تو چشمای من برق شوق بود اما تو چشم های اون برق بغض.
دکتر بعد از چند دقیقه اومد و با چند معاینه ساده گفت:

— خانزاده تو راه آقا.

پدر انقدر خوشحال بود که سریع پیشونی نازگل و بوسید و کلی پول روش ریخت و به طوبا گفت ترتیب یه جشن خیلی بزرگ رو بده،اما من مانع شدم و گفتم:

+ بابا فعلا بزار کسی نفهمه مخصوصا شیدا،من امروز نازگل و با خودم میبرم پیش بی بی تا موقع زایمانش.
شما هایی هم که اینجایید نزاریید کسی بفهمه.

بابا بوسه ی آرومی روی پیشونه نازگل نشوند و گفت:

– خیلی وقته چشم به راهشم مراقبش باش.

نازگل چشم آرومی گفت و سرش و انداخت پایین.

+ خب شما برید من نازگل و آماده کنم ببرمش پیش بی بی،طوبا خانوم شما هم اکبر و بفرست دنبال شیدا.

طوبا خانوم چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت پشت بندش بابا و دکتر با خنده و شوخی از اتاق خارج شدن، رفتم سمت نازگل و صورت نرمش و بین دستام گرفتم و و تو چشمای سبز قشنگش زل زدم و گفتم:

+ کوچولو داری مامان میشی؟

گنگ نگاهم کرد و چشماش از اشک پر شد و چونش لرزید، از روی تخت بلند کردم و گفتم:
+ چیشد؟

– من هنوز پونزده سالمه،میترسم.

+ میبرمت پیش بی بی همه ترس هات میریزه.
بلند شو لباستو بپوش. منم برم پایین لباسمو بپوشم،آماده شدی بیا پایین.

سرش آروم تکون داد که گفتم:

+ نشنیدم.

– عا ببخشید،چشم شما برید الان میام.

از اتاق بیرون رفتم و …..

#نازگل.

دستی روی شکم تختم کشیدم و گفتم:

+ کوچولو زود اومدی من هنوز با بابات کنار نیومدم با تو چطوری کنار بیام.
پوفی کشیدم و لباسم و پوشیدم و رفتم پایین:

+ خاله جون آقا کجاست؟

– تو ماشین خانم جان.

لبخندی به صورت مهربونش زدم و از عمارت خارج شدم و رفتم سمت ماشین امیر و نشستم:

+ ببخشید دیر شد.

– فدای سرت حالت خوبه؟

+ بله.

خیلی ذوق زده و خوشحال بود همراه آهنگ میخوند و شونه هاشو تکون میداد:
تا روستای بالا باید خیلی پیج و رد میکردیم منم معدم خالی بود، هر جور خواستم تحمل کنم و اوق نزنم نشد و تو ماشین بالا آوردم.
امیر سریع ماشین و یه گوشه نگه داشت و پیاده شد،خون تو رگام یخ بست الان من و اینجا میکشت ماشینشو به گند کشیده بودم در سمت من و باز کرد و شونه هامو گرفت و آورد بیرون تو مشت آب ریخت و صورتمو باهاش تمیز کرد عین بابا ها دستامو شست و مانتومو در آورد و در عقب و باز کرد و گفت:

– بیا برو بشین.

+ آقا م…من عذر..

– فدای سرت استرس به خودت وارد نکن بیا برو بشین.

پوزخندی به دل سادم زدم و نشستم.
حداقعل خوبی این بچه این بود که یه مدت کتک نمیخوردم اونم فقط بخاطره سلامتی بچش، نمیدونم چرا دنده ی سرتق بودنم فعال شده بود و دوست داشتم باهاش لجبازی کنم.
چند بار ازم سوال کرد و صدام زد اما جوابی بهش ندادم و به بیرون خیره شدم.

توی فکرهام غرق بودم که ماشین جلوی خونه بی بی متوقف شد.
سریع از ماشین پیاده شدم و زنگ بلبلی رو فشار دادم و منتظر موندم بی بی در و باز کنه امیر هم اومد کنارم و لبخند مهرونی زد و خواست دماغمو بکشه که خودمو عقب کشیدم و خواستم دوباره زنگ و بزنم که بی بی در و باز کرد:

+ بی بی*-*.

رفتم توی بغلش و گونه های قرمزشو بوسیدم و گفتم:

+ خوبین؟.

— سلام دخترگلم خوش اومدی.

از بغلش بیرون اومدم که فورا امیر رفت توی بغلش و پیشونی بی بی رو بوسید و گفت:

– آی بی بی مژده بده مژده.

— چیشده مادر ایشالله خوش خبر باشی.

امیر به من نگاه کرد و گفت:

– داری خانم جون میشی بی بی،تو راهی داریمـ

بی بی چند لحظه ساکت ما دوتارو نگاه کرد و بعد شروع کرد به کِِل کشیدن و دور من چرخیدن. پیشونیمو بوسید و رو کرد به من و امیر گفت:

— مبارکتون باشه عزیزای دلم بیاید داخل.

دونفری رفتیم روی تخت توی حیاط نشستیم و بی بی سریع رفت توی آشپزخونه.

– سعی میکنم هر روز بیام بهت سر بزنم اگه چیزی میخوای بگو فردا دارم میام برات بیارم.

+ من لباس میخوام با اون دفترم.

– دفترتو کجا گذاشتی؟

+ زیر تختمون. یعنی تختم ببخشید تختتون.

خنده ی با نمکی کرد و گفت:
– تختمون میشه دیگه تختی که روش مامان شدی.

+ اوهوم تختی که روش مامان شدم،تختی که روش شکنجه شدم تختی که روش بهم …

با اومدن بی بی حرفم نیمه تموم موند وقتی برگشتم سمت امیر از عصبانیت صورتش به کبودی میزد بی بی هم انگار متوجه تغییر رفتار امیر شده بود گفت:

— چیزی شده پسرم؟

– نه بی بی دستت دردنکنه بشین،زحمت نکش.

+ بی بی اجازه هست برم آشپزخونه صبحونه بخورم؟

— بشین برات میارم مادر.

+ نه بابا خودم میرم دستتون درد نکنه.

به سمت آشپزخونه رفتم و یه تیکه از نون محلی گرفتم و گذاشتم دهنم خواستم برگردم پیششون که دیدم بی بی داره با امیر صحبت میکنه پشت ستون خودمو قایم کردم و به حرفاشون گوش کردم:

— امیر جان حواست باشه باز روش دست بلند نکنی باشه مادر؟

– رو مخم نره من کاریش ندارم.
ولی لیاقت خوبی نداره بی بی تا بهش رو میدی پرو میشه چرت و پرت میگه.

— امیر تو سی و پنج سالته و اون پونزده سالشه اینو میفهمی؟ تازه دو هفته و خرده ای که اومده تو خونت و الانم باردار شده.
یکمم تو درکش کن همش که نباید اون بگه چشم.
اون الان هم زنته هم مادر بچه ایه که تا چند ماه دیگه میخواد بیاد.

— چشم بی بی هر چی شما بگی.

از پشت ستون بیرون اومدم و رفتم روی تخت نشستم که بی بی بلند شد و گفت:

— من برم ناهار درست کنم براتون.

+ منم کمکتون میکنم.

— تو پیش شوهرت بشین تو کارا بزرگ ترا دخالت نکن.

خنده ی شیرینی کرد و رفت سمت آشپز خونه، امیرارسلان لیوان چایشو توی سینی گذاشت و پاهاشو روی تخت دراز کرد و چشماشو بست.

+ آقا؟
– ها؟

+ ببخشید ناراحتتون کردم.

– هوم.

+ میخواید بخوابید؟

– اوهوم.

+ میشه حرف بزنیم؟

– ها؟

+ ای بابا دهن مبارک و باز کن.

خنده ی بلندی کرد و گفت:

– عصبانی میشی قیافت بامزه میشی.

+ الان با چشم بسته چطوری قیافه منو دیدید؟

چشماشو باز کرد و اخم کرد و گفت:

– دیوث.

+ آقا زایمان درد داره؟

پاهاشو جمع کرد و دستشو گذاشت روی دلش و صداشو نازک کرد و گفت:

– من بچه اولمو که حامله بودم انقدر سر زایمان درد داشتم که هی بیهوش میشدم بی بی من و بهوش می آورد کلی هم بخیه خوردم بعد زایمان، میخوای شلوارمو در بیارم نشونت بدم.

از خنده روی تخت غش رفته بودم و بلند بلند میخندیدم:

– اوا خدا مرگم بده چرا میخندی؟

صدای بی بی از پشتمون اومد که گفت:

— ای پدر صلواتی ها به چی میخندین؟

– هیچی بی بی ازم پرسید زایمان درد داره دارم خاطرت زایمان اولم و براش تعریف میکنم اینم میخنده.

+ خب سوال کردم چرا مسخره میکنی؟

– دختر اینم سوال آخه تو میکنی؟
زنم زنای قدیم یکم حیا داشتن، میفهمیدن حاملن جلو شوهرشون سبز نمیشدن. بعد تو توی چشمای من زل زدی میگی درد داره؟
+ یعنی درد نداره.

امیرارسلان درمونده بی بی رونگاه کرد و بلند شد و رفت سمتش و دستشو گرفت و برد سمت آشپزخونه و گفت:

– یکم خنگه زیاد به حرفاش توجه نکن.

+ عععع امیرررر.

برگشت سمتم و با تعجب نگاهم کرد که سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم:

+ ببخشید آقا از دهنم در رفت.

چشمکی زد و رفت توی آشپز خونه.

واقعا آدم غیر قابل تصوری بود،الانش خوب بود چند دقیقه بعدش. رفتم استکان هارو جمع کنم که موبایل امیر زنگ خورد از روی تخت برش داشتم و به صفحش نگاه کردم دیدم نوشته “خانومم”. لبخند تلخی زدم و امیر و صدا زدم و گفتم:

+ آقا خانومتون زنگ زدن.

امیرارسلان از آشپزخونه بیرون اومد و گوشی و از دستم گرفت و جواب داد:

– بله؟

– چیشده شیدا؟

– جان امیر چرا گریه میکنی؟ چیشده؟

– وای من کِِی؟

– باشه خانومم آروم باش الان میام.

گوشی و قطع کرد و سریع کتشو از روی تخت برداشت و بی بی و صدا زد و گفت:

– بـــــــے بــــــــے؟

— جان بی بی؟

– بابای شیدا از روی درخت افتاده مرده باید برم خونشون پیش شیدا.

+ آخی،خدابیامرزه.

دستشو گذاشت رو شونم و گفت:

– مواظب خودت باش فردا یا پسفردا میام دنبالت بریم دکتر باشه؟

+ باشه.
خداحافظی کوتاهی کرد و سریع از خونه رفت بیرون.

— بیا بریم تو آشپزخونه پیش من بشین اینجا تنها نباش.

به دنبال بی بی رفتم و..

#امیرارسلان

ماشین و جلوی خونه پدر شیدا نگه داشتم و سریع رفتم داخل، شیدا توی حیاط نشسته بود و بلند بلند گریه میکرد، رفتم کنارش و سرشو و گذاشتم روی سینم و به خودم فشردمش تا آروم بشه.

– امیـــــر یتیم شدم،امــــــیر دیگه هیچکس و ندارم، امیر بدبخت شدم.

+ آروم باش عزیزم،آروم باش بیا بریم بالا من پیشتم.

بلندش کردم و از پله های لق چوبی خونشون بالا رفتیم و بردمش توی اتاق و کنارش نشستم که سرش و گذاشت روی شونم و با بغض گفت:

– امیر؟

+ جاندلم؟

– تو رو خدا ولم نکن امیر، من به غیره مادر پیرم و تو دیگه هیچکس و ندارم، امیر خواهش میکنم.
+ عزیزم من کنارتم،من پیشتم من جایی نمیرم.
گریه نکن دیگه قربونت بشم.

دستمال و از روی میز عسلی برداشت و اشکاشو پاک کرد و گفت:

– کجا بودی؟

+ داشتم میرفتم شرکت.

بلند شدم و گفتم:

+ من برم ببینم بیرون چخبره.

از اتاق بیرون رفتم که گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره خونه بی بی سریع تماس و وصل کردم و …

+ الو؟ بی بی؟ چیزی شده؟ نازگل خوبه؟ حالش بهم خورده؟

– آقا؟آقا آروم باشید منم،نازگلم.

+ ععع تویی؟ جاندلم کاری داشتی؟

چند لحظه ای رو سکوت کرد و گفت:

– میخواستم به شیدا خانوم تسلیت بگم.
یکم فکر کردم و گفتم صبرکنه، گوشی و بردم توی اتاق و به شیدا گفتم:

+ شیدا،نازگل میخواد بهت تسلیت بگه اگه مثل آدم جوابشو میدی گوشی و بدم بهت.

— بده بهم.

گوشی و دادم دستش که خیلی معمولی باهاش صحبت کرد و بعد قطع کرد و گوشی و گرفت سمتم.

پوفی کشیدم و از اتاق بیرون رفتم ، به سمت مادر شیدا رفتم و گفتم:

+ سلام تسلیت میگم.

– سلام پسرم،خدا مادر و برادر تو رو هم بیامرزه.

+ ممنون، کی میخوای دفن کنید خدابیامرز رو؟

– بعدازظهر پسرم.

+ پس من بچه ها رو میفرستم کار هارو انجام بدن.

– الهی عاقبت بخیر بشی پسرم دستت درد نکنه.

سری تکون دادم و رفتم ….

#نازگل.

کنار حوض نشسته بودم و مشغول خوردن دم نوشی بودم که بی بی برام درسته کرده بود تا جلوی تهوع رو بگیره بودم که بی بی گفت:

– به چی فکر میکنی مادر؟!

+ هیچی.

به کنار دست خودش اشاره کرد و گفت:

– بیا بشین کنارم مادر روی سنگ نشین.

بلند شدم و رفتم روی تخت و گفتم:

+ میشه سرمو بزارم رو پاهاتون.

– آره مادر بیا.

سرمو و گذاشتم روی رون های نرم بی بی، اونم آروم انگشتاشو برد لای موهام و آروم مالید:

+ بی بی دلتون برای شوهرتون تنگ نشده؟

– دیگه چیکار کنم مادر.
مگه میشه دل تنگ نشه؟ برای یه بار دیگه دیدنش دلم پر پر میزنم. خدا به امیرارسلان عمر هزارساله بده،چشماش عین چشمای این بچه بود.

+ بی بی شما یه عمر بدون شوهر و بچه زندگی کردید براتون سخت بود. بعد برای من چطوریه؟ حتما اسمش هست جهنم.شوهرت باشه،بچت باشه اما تو زندگی یکی دیگه نه تو.

– اگه یه روز هم از عمرت توی دنیا باقی مونده باشه این زندگی روی خوش و بهت نشون میده، انقدر اون روز خوشحال میشی که تمام روزهای قبل و یادت میره.تو الان چه آرزوی داری؟

+ خب میخوام همه چیز مثل قبل بشه.

– یعنی نمیخوای دیگه تو زندگی امیر باشی؟

+ نه اونم باشه ولی تنها عضو باقی مانده از خانوادمم کنارم باشه،دلم برای داداشم یه ذره شده.

– امیر داره کم کم باهات نرم میشه بعد این مراسمات بهش بگو شاید اجازه بده.

+ بی بی روم نمیشه من وقتی همون اول قبول کردم همه ی این شرایطو پس نمیتونم الان غر بزنم. بعدشم بی بی آقا با من نرم نشده مراعات بچش و میکنه.

– مردها که حتما نباید به زبون قربون صدقه برن گاهی وقتا با کاراشون قربون صدقت میرن.

خنده ی آرومی کردم و گفتم:

+ وای بی بی انقدر امیر این چند وقت قربون صدقم رفت جاش هنوز هست میخواید نشون بدم.

بی بی آروم زد رو شونم و گفت:

– ای پدر صلواتی هر چی من میگم براش یه جوابی داره.

از روی پاهای بی بی بلند شدم و گفتم:

+ اردلان خان خیلی مهربونن، همیشه هوامو داره اصلا با آدمای اون عمارت فرق میکنه.

– تعریفشو زیاد شنیدم ولی تا به حال ندیدمش.
مردم میگن جونیاش از عمارت رفته بود و چندسالی رو تو یه شهر دیگ تنها زندگی میکرد بعد نمیدونم چیشد که برگشت و با دختر خالش ازدواج کرد که اونم بیچارم سر زایمان دومش مُرد.

+ شما سر زایمانش بودید؟

– امیرارسلان و من بدنیا آوردم اما سر سامیار خدا بیامرز رفته بودن شهر.
+ آها.
ولی بی بی آقا خیلی خیلی بهتون وابستس.

– بچگیش بیشتر وقتا پیش من بود، اینجور نبینش همش عصبیه انقدر مهربون و دلنازکه که نگو.

+ بی بی نگران این بچم.

– چرا مادر؟

+ من فقط قراره بدنیا بیارمش، بعدش شیدا باید بزرگش کنه و من فقط از دور نگاهش کنم.
اگه شیدا با بچم بد رفتاری کنه من چیکار کنم؟

– یعنی امیر نمیخواد بزاره بچه تو رو ببینه.

+ دیدن و که میبینه اما به عنوان پرستارش نه مادرش.
چون باید به شیدا عادت کنه.

– الهی بمیرم برات مادر.

+ خدانکنه بی بی.

پاهامو توی شکمم جمع کرد و به پشتی تکیه دادم و سرمو گذاشت روی نرده چوبی کنار تخت که بی بی دستشو روی موهای بازم کشید و گفت:

– میخوای من با امیر صحبت کنم اجازه بده داداشتو ببینی؟

+ نه بی بی میترسم عصبانی بشه.

– نترس مادر یه جوری میگم عصبانی نشه.

بی بی رفت سمت اتاق تا به امیر زنگ بزنه کنجکاو بودم ببینم چی بهش میگه،سریع به دنبالش رفتم داخل اتاق و کنار بی بی پیش تلفن نشستم و به دستای بی بی که دور شماره ها میچرخید خیره شدم:

– چیشده مادر؟

+ یعنی قبول میکنه.

بی بی لبخندی زد و دستاشو گذاشت روی دستم و گفت:

– توکلت به خدا باشه.

نفس عمیقی کشیدم که بی بی شروع کرد به سلام علیک کردن،صدای امیر از پشت تلفن می اومد:

– کجایی مادر جان؟
— اومدم عمارت با بابا و عمو بریم خونه شیدا اینا برای تسلیت.

– وقت داری بی بی یه چیز بهت بگم؟

— جاندلم بی بی بگو قربونت بشم؟

– مادر میزاری نازگل داداششو ببینه.

— نه،واسه چی؟

– بچم دلش گرفته مادر گناه داره.

— نه بی بی، هر چیزی برای خودش قانون داره.
بعد تو میگی باهاش نرم رفتار کن، نگاه جنبه نداره.
زور پرو میشه چیزای زیادی میخواد از آدم.

– نازگل حرفی در اینباره نزد مادر من خودم…

— بی بی الکی پشت اون در نیا وعده های سر خرمن هم بهش نده، نُه ماه صبر کنه بچمو بدنیا بیاره بعد میفرستمش خونه شهرم اونجا بمونه کارهای اونجا رو انجام بده. فکر داداش و ننه و بابا رو هم بگو از سرش بندازه بیرون منم دلم برای داداشمم تنگ شده اما ندارمش اونم فقط بخاطره….

بی بی گوشی و بی خداحافظی قطع کرد و دستمو و کشید و من و بغل کرد،هق هق هام توی بغل بی بی خفه میشد.
تلفن چندباری زنگ خورد اما بی بی جواب نداد:

– ببخشید مادر من شرمندتم.

+ چرا بهش گفتید با من خوب باشه؟ من محبت های الکیش و نمیخوام بی بی، من با این محبت های پوشالیش دل میبندم بی بی، آخه بی بی منم آدمم احساس دارم،دل دارم،ولی اون روی همشون و پارچه سیاه کشیده.
بی بی دلم میخواد بمیرم.

– کفر نگو مادر خدا قهرش میگیره.

+ قهرش میگیره؟ الان مثلا با من دوسته؟ نه مادر دارم نه پدر دارم نه برادرم پیشمه یه شوهر دارم که از سگ در خونه براش بی ارزش ترم هنوز شونزده سالم نشده حامله شدم.
دیگه بلایی مونده که سرم نیومده باشه؟ بی بی دارم خفه میشم.

بی بی آروم پشتمو مالید و شروع کرد برام لالایی خوندن:

•روله ی خوشه ویست بینایی چاوم
)قند دوست داشتنی ام نور چشمانم(

•هیزی ئه ژنوم و هیوای ژیانوم
)توان زانو ها و امید زندگی ام(
•لای لای نه مامی ژیانم
)لای لای ای نهال زندگی ام(

•به دل چاو دیریت ده که م
)با دلم از تو محافظت میکنم(

•بخه وه ده ردت له گیانم
)بخواب درت به جانم(

•هه ی لایه لایه لایه
)هی لای لای(.

]کامل این لالایی کردی رو با صدای آقای مظهر خالقی رو میتونید گوش کنید.[

+ دلم مادرمو میخواد بی بی.
دلم بغلش و میخواد.

– الهی دورت بگردم آروم باش کمتر بی تابی کن.

از بغل بی بی بیرون اومدم و رفتم بیرون که احساس تهوع بهم دست داد و سریع رفتم توی دستشویی و بالا آوردم. معدم تیر میکشید و رنگم پریده بود.

– نازگل مادر چی شدی؟
+ هیچی بی بی خوبم.

صورتمو خشک کردم و رفتم کنار حوض نشستم و پاهامو کردم توی آب:

– حموم برات آماده کنم مادر؟

+ نه بی بی.
میشه یه شونه بهم بدید؟
بی بی رفت توی اتاق و با یه شونه چوبی برگشت و داد دستم، روسریمو برداشتم و موهامو باز کردم و شروع کردم به شونه کردن موهام.
بی بی روی تخت چوبی نشست و با لبخند داشت نگاهم میکرد که صدای داد امیر ارسلان از پشت در هر دوتامون و ترسوند:

— بـــــــــــــــــی بـــــــــــــی؟ این در وامونده رو باز کن بـــــــــــی بـــــــــــی.

بی بی با عصبانیت رفت سمت در و بازش کرد که امیر سریع اومد داخل:

– چرا زنگ میزنم جواب نمیدی هـــــا؟ واسه چی اینو شــــــیر میکنی هــــــا؟

داشتم با ترس نگاهشون میکردم که با کار بی بی برق از سرم پرید، سیلی محکمی زد توی گوش امیر و گفت:

– صداتو برای من بالا نبر بچه.

امیر با چشمای متعجب به بی بی خیره بود و حرفی نمیزد:

– تا الان که از خدا عمر گرفتم فقط بابام سرم داد زد ،بار آخرت باشه سر من داد میکشی الانم دست زنت رو بگیر و برو.

امیر سرش و انداخت پایین و خواست حرفی بزنه که بی بی گفت:

– حرفی نشونم دیگه.

+ بی بی؟

جوابی نداد و رفت توی خونه، امیر نگاه شرم زده ای بهم کرد و گفت:

– روسری روتو بزار سرت بیرون منتظرتم.

موهامو بستم و روسری رومو سرم کردم و رفتم توی خونه و بی بی صدا زدم که از اتاق اومد بیرون گفت:

– جاندل بی بی؟

+ از دست آقا ناراحتی؟
– نه مادر ولی باید به خودش بیاد این امیرارسلان من نیست.

+ من باهاش برم؟

– آره مادر.
مراقب خودت باش.

بی بی و سفت بغل کردم و گونش و بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم و.

سوار ماشین شدم که امیر سریع دور زد و خیلی زود از اونجا دور شدیم:

– هر جور بخوای فراموش کنی که نحس نیستی بازم نحس میشی.

سرگیجه و حالت تهوع وحشتناکی داشتم و با حرف های امیر داشتم بدتر میشدم:

+ امیر حالم خوب نیست.

سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم که گفت:

– چت شده؟

+ حالت تهوع دارم.

داشتبورد باز کن خوراکی توشه یه چیزی بخور، شیشه رو هم بکش پایین یکم باد به صورتت بخوره.
کارهایی که گفت و انجام دادم و چشمامو بستم که یکم آروم بشم که گفت:

– یه ساعت دیگ بابای شیدا رو میخوان دفن کنن نمیتونم ببرمت دکتر با اکبر میفرستمت بری.

+ باشه.

تا رسیدن به عمارت حرفی بینمون رد و بدل نشد و منم چشمامو آروم بسته بودم که امیر ماشین و نگه داشت و گفت:

– بیداری؟

جوابی بهش ندادم که زیر لب گفت:

– خرس خوش خواب.

از ماشین پیاده شد و اومد سمت من و در و باز کرد و بغلم کرد و برد توی یه ماشین دیگه و اکبر و صدا کرد:

— جانم آقا.

– خانم و ببر بیمارستان من برم تشیع جنازه بعد میام،مراقبش باش اتفاقی هم اگه افتاد بهم بگو.
— چشم آقا.

اکبر سریع سوار ماشین شد و ماشین و روشن کرد و از عمارت بیرون زد و به طرف شهر حرکت کرد.

#امیرارسلان

بزور شیدا رو از سر قبر پدرش بلند کردم و بردم توی ماشین:

+ خانومم آروم باش، بسه دیگه عزیزدلم.

با دستمال صورتش و پاک کردم و گفتم:

+ بریم عمارت یا میخوای بری خونه خودتون؟

– نه بریم خونه خودمون مادرم تنهاست.

ماشین و روشن کردم خواستم حرکت کنم که گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره اکبر سریع از ماشین پیدا شدم و جواب دادم:

+ چیشد اکبر؟

– آقا خانوم باردارن.

+ اینو میدونم خب بعدش.
– آقا خانم دکتر میگن بهشون فشار عصبی وارد شده حالشون بد شده باید اینجا بستری بشن نکه بچه هنوز هفته های اولشه ممکنه از بین بره.

+ وای خدا.
اکبر این جریان بین خودمون باید باشه.
مواظبش باش هر چی میخواد براش بخر من شیدا رو ببرم خونشون میام.

– چشم آقا خیالتون راحت، الان خانم خوابیدن.

+ خیلی خب فعلا.

سوار ماشین شدم که شیدا گفت:

– کی بود؟

‘هیچی’ عصبی گفتم و با سرعت رفتم سمت خونه شیدا اینا که دوباره گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره پاشا آه از نهانم بلند شد:

+ جان داداش؟

– داداش؟زهر مار و داداش.
تو کدوم گوری هستی امیر؟
اصلا یادت هست شرکت داری؟ کار داری؟ زندگی داری؟
+ دادا بخدا شرمندتم به حدی گرفتارم وقت نمیکنم از روستا بیرون بیام، الانم بابای شیدا فوت کرده درگیر مراسم بودم. فردا حتما میام دادا شرمنده.

– دشمنت شرمنده داداش تسلیت میگم مراقب خودت باش، منتظرتم.
حتما بیا باید قرارداد ببندیم لازمه که باشی.

+ حتما داداش،چشم.

جلوی خونه شیدا اینا نگه داشتم و گفتم:

+ عزیزم من باید برم یه کار فوری دارم باشه؟

– شب میای؟

+ اگه برسم میام.

پیشونیش و بوسیدم اونم گونم و بوسید و از ماشین پیاده شد و رفت داخل خونه، نفس راحتی کشیدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم.

پارت یعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن