رمان دلبر کوچک پارت آخر

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

گوشیو قطع کردم و با خنده برگشتم سمت تخت که با چشمای نازگل رو به رو شدم

-کیو دوست داری؟

+پاشا بود

-اره جون عمت

+بخدا پاشا بود

-خر خودتی

+ععع نازگل؟

روشو کرد اونور که رفتم سمتشو محکم لبامو گذاشتم روی لباش و بعد از یه بوسه عمیق کشیدم کنار و با نفس نفس گفتم:

+لعنتی من فقط تورو دوست دارم

-وظیفته باید دوست داشته باشی

+اینطوریاس؟

زبونشو برام بیرون اورد که زبونشو به کام گرفتمو میک زدم بعد یه بوسه طولانی بالاخره بیخیال لبای همدیگه شدیم

نازگل ازم جدا شد و گفت:

-نفسم من دیگه برم پایین زشته عشقم میرم آشپز خونه توام یکم استراحت کن

پیشونیشو بوسیدم و تا جلوی در همراهیش کردم که دیدم از پله ها رفت به سمت پایین
وارد اتاق شدم نگاهی به سورنای بابا انداختم که دیدم خوابه خوابه بوسه ای روی گونش کاشتم و رفتم سمت کشوی کنار تخت و جعبه سیگار م که اون زیر میرا قایم کرده بودمو برداشتم و رفتم داخل تراس اتاق تا بوش سورنارو اذیت نکنه چند نخ سیگار کشیدم تا از این فکرا در بیام بابام…
مامانم…
محتشم…
شیدا…
همه اینا داشت منو عذاب میداد یه معمایی بود که داشت کم کم حوصله منو سر میبرد و کم کم داشت صبر منو لبریز میکرد…پک محکمی به سیگارم زدم که دست یکی نشست رو شونم برگشتمو با بی بی رو در رو شدم:

– مادر میشه یکم حرف بزنیم؟

+جانم بی بی بفرمایین؟

-چرا داری سیگار میکشی؟

+یکم فکرم درگیره

-ببینم با نازگل دعوات شده؟

+نه بی بی چطور مگه؟

-دختره همش تو خودشه…امروز توی اتاق دیدم داشت با سورنا حرف میزد یکم ناراحت بود

+نه بی بی جان چیز خاصی نیس از اواخر زایمانش یکم کسل و بی حوصلس خوب میشه دکتر گفته طبیعیه زیاد بهش فکر نکن

-امیدوارم بهم دروغ نگفته باشی امیرارسلان چون با این سیگاری که تو کشیدی من فکر نکنم نازگل بخاطره حاملگی و زایمان حالش بد باشه

+بی بی جان دروغم چیه؟

-ببین امیر ارسلان تو تازه داری طمع یه زندگی خوبو میچشی به این بچه زبون بسته نگاه کن تو پدرشی …
پدر…
اون زنی که اون بیرونه اونی که هیچ کسو جز تو این دنیا نداره اون زنته…
مادر بچته…
اون زن عاشقته وگرنه با اون بلاهایی که سرش اوردی به نظرت چرا باید زندگی کنه وقتی مهم ترین فرد زندگیشو از دست داده؟
امیرارسلان اون به تو دل خوش کرده تورو تکیه گاه زندگیش میدونه اون دختر سنی نداره ولی خیلی درد داره درمان بخشش باش نه درد آفرینش…

بی بی بعد زدن حرفش راهشو کج کرد و از اتاق خارج شد…

من محو حرفای بی بی بودم و تحت تاثیر حرفاش قرار گرفته بودم

با رفتن بی بی از اتاق خارج شدم و دنبال نازگل رفتم ولی پیداش نکردم رفتم داخل اشپز خونه از طوبا جون پرسیدم که بهم گفت: -آقا فک کنم خانوم رفتن کتابخونه

ازش تشکری کردم و رفتم پیشش
درو آروم باز کردم که دیدم سرش توی یه کتاب و محو خوندنش شده به حدی که اصلا متوجه حضور من نشد
آروم آروم رفتم از پشت بغلش کردم که هینی کشیو وحشت زده برگشت طرفم:

-وااای امیر سکته کردم

+نازگل وسایلتو کم کم جمع کن…چون امشب بعد شام میخوایم بریم خونه توی شهر تا فردا برم سرکار خیلی کار دارم

-باشه

داشتم از اتاق خارج میشدمش که نازگل صدام کرد:

-امیرم؟

+بله؟

-حالت خوبه؟بهتری؟

+بعدا راجبش حرف میزنیم

همین بین در زد شد و طوبا با اجازه با سورنا وارد شد و سورنا داشت گریه میکرد که نازگل به سمتش پرواز کرد:

-قوربونت برم مامان جون گریه نکن

صدای سورنا خیلی اذیتم میکرد به اندازه عصبی بودم این صدام داشت دیوونم میکرد:

+نازگل ساکتش کن نمیتونی بدش من

-وای تو نمیتونی من مادرشم بچم اصلا اروم نمیشه باید برم بهش شیر بدم

با جیبغی که سورنا زد سگ شدمو با داد گفتم:

+ارزه نداری یه بچه رو ساکت کنی؟بعد ادعا دای بچم بچم؟اصن به چه حقی میگی بچم؟این بچه مال منه..فهمیدی من…تا یکم بهت میخندم پرو میشی فک ردی کی هستی که با بچم اینطوری رفتار میکنی تو یه رعیتی فهمیدی که زن پسر خان شدی پسررررر خان پس حدتو بدون….

اصن نمیفهمیدم چی دارم میگم فقط میخواستم عصبانیتمو سر یکی خالی کنم
نازگل زد زیر گریه که با داد گفتم:

+خفشوووو

که بی بی و بابا اومدن داخل اتاق و چند نفر از خدمه هم از لای در داشتن نگاه میکردن

نازگل جونش میلرزید و سعی میکرد جلوی اشکاشو بگیره که خواست از اتاق بیرون بره که دستاشو گرفتم:

+کدوم گوری میری؟بتمرگ سر جات؟نازتو کشیدم پرو شدی هان؟ناز نکن برا من وگرنه من میدونم با تو فهمیدی؟؟؟

بابا اومد سمتمو دست نازگلو از دستم کشید بیرون که نازگل افتاد و بی بی اومد سمتش و بلندش کرد و سورنارو ازش گرفت و نازگل به سرعت از داخل اتاق بیرون رفت داشتم با عصبانیت نگاش میکردم که یه طرف صورتم سوخت

#نازگل

به سرعت خودمو به داخل اتاق رسوندم و درو پشت سرم قفل کردم و به حالم زار زدم

مگه من چی گفتم که تو جلوی همه منو سکه یه پول کردی؟خدایا من چقد بدبختم من دارم تقاص کدوم گناهمو پس میدم؟چرا امیر ارسلان یه روز خوبه یه روز بد؟

کاش خونوادم زنده بودن اگه اونا بودن شاید هیچ وقت این بالاها سرم نمیومد
هق میزدمو برای سرنوشت شومم گریه میکردم من خیلی بدبختم خیلی من چرا باید اینقد عذاب بکشم بعد از این همه درد بازم امیر عصبانیتشو سر من خالی میکنه وابرومو جلوی همه میبره

درسته عصبیه ولی چرا باید سر من خالی کنه؟چرا من باید جرشو بکشم
خدا نجاتم بده خدایااا
میگن وقتی میخوای بنده هاتو امتحان کنی چیزایی که باعث بشه از اون امتحان بگذرنو بهشون میدی مثه صبر

خدایا من دیگه صبرم داره لبریز میشه به بزرگی خودت منو از این جهنم نجات بده

داخل حموم بودم و وقتی قطرات اب به صورتم میخورد از گرما و اتیش درونم کم میکرد خسته بودم از همه چی از همه چی بیچاره بچم

#امیرارسلان

نمیتونستم تو روی بابا و بی بی نگاه کنم فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم توی جاییم که خیلی دوسش دارم تپه دوست داشتنی خودم
همون جایی که کل روستارو میتونستم ببینم
روی خاک وسنگ ریزه ها نشستم و با چوب شکلکای بی معنی ای روی خاک میکشیدم و پشت سر هم سیگار میکشیدمو به زنگ موبایلم بی توجمهی میکردم
هنوزم درک چند دیقه پیش برام غیر قابل درک بود من چیکار کردم؟ من چرا عصبانیتمو سر نازگل خالی کردم؟مگه اون باعث شده پدر و مادر من بمیرن؟مگه اون باعث شد برادر من بمیره؟مگه اون باعث شد من ورشکست بشم؟مگه اون باعث شد شیدا یه جنده از اب در بیاد؟ نه لعنتی نه تو چقد میتونی پست باشی
این همه بی بی سفارشت کرد اندازه گاو نمیفهمی که نباید باهاش بد رفتاری کنی؟
از جام بلند شدمو داد زدم:

+لعنت بهههههت تو مردی؟؟؟؟
تو شرف داری؟؟؟تو ناموس سرت میشه؟؟؟ تو پدری؟؟؟بچت به چیه تو باید دل خوش کنه؟؟؟ نازگلللل بخشششش منو

روی دو زانوم افتادمو سرمو میون دستم گرفتم

+خدایا من چیکار کردم؟

تا تاریکی هوا من همونجا روی همون تپه موندم و به روستای کوچیکمون نگاه کردم همون روستایی که توش این همه اتفاقات افتاده بود…

بالاخره تصمیم گرفتم برم عمارت بعد از اینکه وارد عمارت شدم به سمت نشیمن رفتم و روی مبل نشستم و تا کنترل و دستم گرفتم بی بی سر و کلش پیدا شد:

-پسرم میدونم عصبانی هستی باباتم منظوری نداشت ولی…

+بی بی من اصلا اعصاب ندارم نمیخوام بی احترامی بکنم

بی بی هم که دید حق با منه بلند شد و رفت
تا وقت شام اتفاقی نیوفتاد و من تلویزیون نگاه کردم و اصلا نازگو ندیدم حتی موقع شام هم پایین نیومد و طوبا براش غذا برد بالا توی اتاقش
بعد از اینکه غذامو تموم کردم بلافاصله به طوبا گفتم که بره نازگلو صداکنه که میخوایم بریم شهر:
+طوبا برو به خانوم بگو زود اماده بشه من تو ماشینم

طوبا هم سریع رفت تا نازگل صدا کنه و با سینی پر از غذا که نازگل به هیچ کدومشون لب نزده بود برگشت و گفت:

+آقا خانوم داره اماده میشه
منم بدون خدافظی از بقیه از عمارت زدم بیرون فقط لحظه اخر بابارو دیدم که داشت از پنجره اتاقش منو نگاه میکرد

پوفی کشیدمو سیگاری روشن کردم

سیگارو دومو تموم کردم که نازگل با سورنا و بی بی که وسایل و چمدون همراهش بود اومدن چمدون و وسایلارو جا به جا کردم و سوار شدم که نازگل خواست جلو بشینه چون مطمئن بودم بحثمون میشه با لحن خشکی گفتم:

+عقب

-چی؟

+کری؟میگم عقب بشین
نازگل چیزی نگفت و توی صندلی عقب جا خش کرد…

چند مین توی سکوت گذشت که صدای گریه نازگل سکوت این مدتو شکست:
+نازگل ببر صداتو

یهو شدت گریش بیشتر شد که سعی کرد صداشو خفه کنه ولی موفق نشد کنترلمو از دست دادم و داد زدم:
+میگم خفه خوووون بگیر

خواستم بزنم تو دهنش که سریع جلوی صورتشو گرفت و جیغ زد که باعث شد سورنام گریه کنه با هق هق گفت:

-چته تو؟چرا با من اینطوری میکنی؟مگه من چیکار کردم که مستحق این رفتاراتم؟

+نمیخواد برای من ادای روشن فکرارو در بیاری زیادیم زر بزنی پرتت میکنم بیرون

-امیر ما که خوب بودیم چرا اینطوری میکنی با من؟

+چون که توی همه چی دخالت میکنی فک کردی کی هستی زنمی اره ولی حق نداری منو کنترل کنی فهمیدی یا نه؟حالام خفه بمیر که حوصله زر زارتو ندارم

-امیر من…

+میگم خفههههههه خفهههه چرا نمیفهمی اینقد کودنی؟؟؟

نازگل هق هقش بیشتر شد طوری که راه تنفسشو گرفت و تفس کشیدن براش سخت شد و سرفه میکرد که زدم بغل و نازگل سریع پیاده شد و روی جدول نشستو گریه میکرد و هق میزد

سریع بطری ابی که توی داشبورد داشتمو برداشتمو رفتم طرفشو بازوشو گرفت:

+نازگل بیا اینو بگیر بخور حالت بهتر میشه

یهو جیغ فرا بنفشی کشید:

-ولم کن تو به چه حقی به من دست میزنی؟

+من شوهرتم فهمیدی من صاحابتم پس هر کاری بخوام میکنم

یهو نشست توی جاده و زار زد:

-من بدبختم من بیچارم خدایا جون منو بگیر منو خلاص کن

داشت آبرو ریزی میشد که سریع بغلش کردمو بردمش روی صندلی شاگرد نشوندمش که هی سعی میکرد از بغلم خودشو بیاره پایین نشوندمشو گفتم:

+بتمرگ نازگل میریم خونه حرف میزنیم

سریع رفتم سورنارو برداشتم بچم هلاک شد و دادمش دست نازگل

سوار ماشین شدم و روشنش کردم و حرکت کردیم.
جیغ و داد های سورنا یه طرف قضیه بود و گریه های نازگل یه طرف دیگه،نمیدونم چم شده بود و اصلا نمیخواستم صدای هیچکدومشون و بشنونم:

+ نازگل به جون بچم خفه نشی انقدر میزنمت تا لال بشی. بجای زوزه کشیدن بچه رو ساکت کن.

نازگل دستشو گذاشت روی دهنش و پستونشو توی دهن سورنا گذاشت و کم کم سورنا آروم شد،نازگل جیکش در نمی اومد فقط دماغشو بالا میکشید.

بلاخره رسیدم خونخ و ماشین توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم و وسایل سورنا رو از پشت ماشین برداشتم و رفتم داخل خونه و پشت سرم نازگل اومد داخل.

سرم خیلی درد میکرد و حوصله هیچ چیزیو نداشتم،نازگل با بچه رفت داخل اتاق و منم رفتم داخل آشپزخونه یه قهوه برای خودم آماده کردم و مشغول خوردنش بودم که گوشیم زنگ خورد، با دیدم اسم پاشا اونم این موقع شب یکم ترسیدم و سریع جواب دادم:

+ الو؟پاشا؟

– سلام داداش خوبی؟

+ خوبم داداش،تو خوبی؟ چخبر؟ چیزی شده؟

– داداش محتشم خیلی بهت نزدیکه،اون از طریق شیدا خیلی اطلاعات ازت داره،مراقب باش داداش.
مخصوصا مراقب سورنا و نازگل باش.
تازه داداش….

یکم سکوت کرد و بعد گفت:

– زیرلفظی که محتشم به شیدا داد…..

+ چی بود؟

– کشتن تنها عضو باقی مانده نازگل.

+ یعنی؟

– داداش خیلی بهت نزدیکن مراقب باش.

چیزی نداشتم بگم و خیلی عصبانی بودم،پاشا سکوت و شکست و گفت:

– داداشم من برم میترسم بهم شک کنن

+ باشه مراقب باش،خداحافظ.

– فعلا.

گوشی و قطع کردم و سرم و روی میز گذاشتم که صدای گریه سورنا به گوشم رسید،سریع به سمت اتاقم رفتم که دیدم سورنا تنها روی تخته،بغلش کردم که نازگل از دستشویی داخل اتاق اومد بیرون:

+ کدوم گوری بودی؟

– رفتم صورت…تتم و شستم.

بچه رو گذاشتم روی تخت و به سمتش رفتم و هولش دادم که به دیوار برخورد کرد:

+ تو کره خر صداتو واسه کی بالا میبری ها؟؟؟؟
تو تخم سگ فکر کردی چخبره؟ یه توله آوردی فکر کردی هر گوهی که میخوای میتونی بخوری؟
تو آخه کی هستی که من بخوام بهت جواب پس بدم؟ هــــــــــا تخم سگ؟؟؟؟؟؟

– امیر تو چت شده؟

+ امیر نه آقـــــــــا.
تو لیاقت راحتی نداری.

– مگه من چیکار کردم؟؟؟؟ گناه من چیه؟

+ ببین نازگل نمیخوام نه ریختتو ببینم نه صدای نحستو بشنونم،فقط خفه شو و از جلوی چشمام گمشو، حیف که به جون بچم قسم خورد دست روت بلند نکنم وگرنه انقدر میزدمت تا لال بشی و سر من داد نزنی.
حالام هــــــــــــــــــــــــری برو یه اتاق دیگه بکپ.

– اما بچه شب بیدار میشه شیر میخواد.

+ ببرش.

نازگل از ترس به خودش میلرزید و آروم اومد و سورنارو از روی تخت برداشت و سریع رفت بیرون و در و پشت سرش بست…

خیلی عصبی بودم و از طرفیم حرفای پاشا توی گوشم اکو میشد

“-داداش محتشم خیلی بهت نزدیکه”

یعنی میخواد چه بلایی سرمون بیاره؟من نمیزارم من نمیزارم

+هیچ گوهی نمیتونی بخوریییییی….هیچ گوهییییی

اعصابم خورد بود و داشتم به حد جنون میرسیدم
سمت میز آرایشی نازگل رفتمو همه وسایلای روی میزو با یه حرکت انداختم روی زمین…عطر خودمو برداشتمو به سمت آیینه روبه روم پرت کردم با صدای وحشتناکی شکست…

+نمیزارم من نمیزارممممم…پدرتو در میارمممم بیشرف
حرومزاده…نمیزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره بی همه چیییییز

عصبی بودم و حالیم نبود دارم چیکار میکنم فقط دلم میخواست خودمو خالی کنم رفتم داخل تراس اتاق و پاکت سیگارمو دراوردم و سیگاری گذاشتم گوشه لبم…یعنی میخواد با من و زندگیم چیکار کنه؟چه نقشه ای برام داره؟من باید چیکار کنم؟چرا دست از سرم بر نمیداره؟تو که سرمایمو به آتیش کشیدی حالا هم خونوادممممم؟

+یه کاری میکنم روزی هزار بار آرزوی مرگ کنیییییی به من میگن امیر ارسلااان
به خودم اومدم دیدم دارم ششمین سیگارو میکشم

خاموشش کردم

رفتم سمت ویترین مشروبا که داخل حال بود و یه شیشه ویسکی برداشتمو و سر کشیدم…اونقدری خورده بودم که تعادل نداشتم و نمیتونستم روی پاهام وایستادم و همون جا روی مبل خوابم برد…

با صدای گریه سورنا با سردرد وحشتناکی بیدار شدم…هنوز هوا تاریک بود ساعتو نگاه کردم چهار صبح بود…ناخواسته رفتم سمت اتاق نازگل…

#نازگل

بالاخره تونستم سورنارو بخوابونم و خودمم کنارش خوابیدم که در آروم باز شد و امیر ارسلان وارد شد خودمو زدم به خواب که یهو اومد منو بغل کرد و بلندم کرد و از اتاق برد بیرون…صدامو بلند نمیکردم تا مبادا سورنا بیدار نشه فقط با دست و پاهام تقلا میکردم که منو بیاره پایین که یهو پرتم کرد روی مبل

+اخ…چیکار میکنی امیرارسلان؟
چونمو گرفت توی مشتشو وادارم کرد بلند شم:

-آقااااا گفتم آقاااااا

بوی مشروب خورد تو ذوقم معلوم نبود چقد مشروب خورده که چشمم به شیشه های خالی مشروب روی میز کناریم افتاد…

+امیر تو مستی بزار من برم

-کجااا؟باهات کار دارم

خواستم از کنارش رد شم که موهامو کشید و منو پرت کرد سمت سرامیک و محکم خوردم به میز…چشام سیاهی رفت که یه طرف صورتم آتیش گرفت…

+امیر توروخدا ولم کنننن

هق میزدم ولی انگار اصلا صدای منو نمیشنید…چشماش دوتا کاسه خون شده بود…کمربندشو دراوردو اومد سمتم که جیغ کشیدمو خودمو جمع کردم ولی منصرف نشد و به جلو پرتم کرد روی مبل و با کمربند به پشتم زد
نفسم بالا نمیومد و فقط زار میزدمو جیغ میکشیدم و التماسش میکردم ولی انگار کر شده بود…

یهو خودشو واردم کرد که از درد داشتم بیهوش میشدم و تند تند جلو عقب میکرد و انگشتشو کرد توی سوراخ باسنم و تکون میداد…
و با دست آزادش میزد در کـ*ونم و من فقط زار میزدم

کاری از دستم برنمیومد من فقط اشک میریختم
یهو خودسو خارج کردو منو برگردوندو لباسمو تو تنم جر داد و ضربه محکمی به سینم زد که نفسم رفت…

-ولمممم کن وحشی ولممممم کن

+خفهههههه نشنونم صداتووووو

-توروخدا ولم کننننن تورو جون سورنا ولم کن

+گفتم خفهههههههههه شو

وادارم کرد زانو بزنم و مردونگـ*یشو وارد دهنم کرد و اولش دهنمو میبستم که چنتا زد توی دهنم و ناچار دهنمو باز کردم که خودشو جلو عقب کرد و من گریه میکردم

بعد از چند مین که داشت ارضا میشد منو به پشت خوابوند و موهامو کشید و به زور مردونگـ*شی
داخل سوراخ باسنم کرد که جیغ فرابنفشی کشیدم که باعث شد صدایسورنا بلند بشه
+امیییییییر توروخدااااااا

-خفه بمیر

+دارم میمیرم توروخدا ولم کن

با کشیده ای که زد تو گوشم خفه خون گرفتم و مزه شوری خونو حس کردم بدترین حس دنیارو داشتم منی که کاری نکرده بودمو به حد مرگ امشب اذیت کرد منی که میگفت عاشقمه
میگفت دوستم داره هه چقد پشیمون بود که شب زفافم اون بلاهارو سرم اورده
دیگه حرفات باورم نمیشه دیگه بهت اعتماد نمیکنم ازت متنفرممم امیرارسلان دیگه خستم ازت
بلاخره امیر با خالی کردن خودش توی باسنم بالاخره رضایت داد و پرتم کرد گوشه اتاق که کمرم خورد به دیوار و امیر لنگون لنگون رفت طبقه بالا
اخ بلندی گفتم و بی جون افتادم…هیچ وقت امشب یادم نمیره…این بلایی که سرم اوردی بد تر از همه عذابایی بود که بخاطرت کشیدم

+نمیبخشمت

اون گوشه نشستم و به حالم زار زدم…

و قطره اشکی از گوشه چشم چکید که

#امیرارسلان

چشمامو که باز کردم نور آفتاب مستقیم به چشمام خورد که برگشتم اون سمت تخت و با نازگل چشم تو چشم شدم
گوشه اتاق نشسته بود و یه لباس پاره تنش بود و همه جای بدنش،سینه هاش،بازوهاش و دستاش همه و همه کبود بود و گوشه لبش پاره شده بود…
تعجب کردم تا بلند شدم برم سمتش جیغ کشید

+نازگل چیشده؟چته؟

-تو نمیدوووونی؟تو نمیدونی با من چیکار کردی؟

+چی؟؟؟من؟؟؟

-اره توی وحشی توی بی همه چیز نگو که یادم نمیاااااد

+نازگل من…

رفتم سمتش که جیغ بلند تری نسبت به قبل زد و باعث شد سورنا بیدار شه سریع رفت سمتش و بغلش کرد
بدون حرف از اتاق زدم بیرون…من چیکار کردم؟من چرا چیزی یادم نمیاد؟من اون بلاهارو سر نازگل آوردم؟

کیج و منگ بودم چیزی یادم نمیومد…خودمو به حموم رسوندمو رفتمزیر دوش آب…من نباید این کارو میکردم من اصن یادم نمیاد
محکم چنتا ضربه به کاشیهای حموم زدم تا خودمو خالی کنم با فکرای زیادی بالاخره از حموم اومدم بیرون و رفتم داخل اتاق و خودمو و موهامو خشک کردمو یه تیشرت و شلوار جین پوشیدم و رفتم بیرون

باید با نازگل حرف میزدم باید بهم میگفت من دیشب چه گوهی خوردم رفتم سمت در و در زدم ولی جواب نداد بازم در زدم و خبری نبود یهو در و باز کردم:

+اینقد نازتو کشیدم پرو شدی…

که با اتاق خالی مواجه شدم

شاید اشپزخونس رفتم همون سمتو صداش زدم ولی جوابی نگرفتم کل خونرو گشتم نبود بدون هیچ فکری زدم از خونه بیرون حتما با سورنا گذاشته رفته

+اخه کدوم گوری رفتی؟تو که جاییو نداری

داشتم دیوونه میشدم یعنی کجا میخواد بره بی معطلی سریع سوار ماشین شدمو استار زدم
نمیدونستم کجا باید برم فقط داشتم میرفتم به نا کجا آباد بین راه دیدم راه بستس محکم زدم روی ترمز و سریع از ماشین پایین اومدم که دیدم مردم یه جا جمع شدن و باعث شدن راه بسته بشه

دلم گواه بد میداد از یکی که داشت از اون سمت میومد پرسیدم:
+اقا چه خبره؟

-خدانشناسا با موتور پسر یه خانومیو دزدین

اصلا نفهمیدم یارو چی میگفت سریع دویدم سمت جمعیت و خودمو به زور به داخل رسوندم که دیدم نازگل داره میزنه تو سر خودشو گریه میکنه و چن نفر داشتن آرومش میکردن

+نازگل تو چه گوهی خوردی؟

نازگل تا منو دید وحشت زده خودشو جمع کرد

-امیر من…

+نازگل من تورو زنده نمیزارم

نازگل سریع از جاش بلند شد:
-امیر اول بچمو پیدا کن بعدش هر کاری خواستی با من بکن

طوری زدم تو گوشش که دستم سوخت و بازوشو گرفتم که چن نفر خواستن منو بگیرن:

+گمشین زنمههههه

وقتی فهمیدن شوهرشم کشیدن کنارو منم نازگلو بردمش سمت ماشین و پرتش کردم روی صندلی شاگرد و خودمم سوار شدم که نازگل با زار گفت:

-امیر توروخدا…بچممممم

+کدوم گوری میخواستی برییی؟

-نمیدونم هر کجا میرفتم بهتر از این بود که خونه تو بمونممم

+نازگل سگم نکن میزنم صدای سگ بدیا

-نزدی؟بببین چیکارم کردی؟

+طلبکار نشو دختره بی کس و کار

نازگل هنگ کرده به من نگاه کرد و توی جاش نشستو فقط گریه میکرد پوفیی کشیدم و گوشیمو دراوردم تا بتونم به یکی خبر بدم که سورنارو دزدین که

“داداش محتشم خیلی بهت نزدیکه…”

یهو یاد پاشا افتاد…اون به من گفته بود که محتشم میخواد یه غلطی بکنه

زدم ترمزو چند تا ضربه زدم بهشو سرمو گذاشتم روی فرمون و نازگل با تعجب نگام میکرد

-امیر..

+نازگل به ولله علی یه بلایی سر سورنا باید من تورو زنده نمیزارم

…-

+چیشد لال شدی؟من تورو میکشم اگه یه مو از سر بچم کم بشه اگه فقط یه چیزیش بشه همه رو از چشم تو میبینم اگه گم و گور نمیشدی و فاز نمیگرفتی الان بچم پیشمون بود دختره سبک مغز

نازگل دستشو گذاشت روی صورتشو گریه کرد منم توجهی بهش نکردمو شماره پاشارو گرفتم که بعد دو تا بوق برداشت:

-سلام امیر

+پاشا بدبخت شدم

-داداش چیشده؟

+بچم پاشا

-یا حسین چیشده؟

+دزدیدنش

-چیی؟چطورییی؟

+نازگل از خونه اومده بود بیرون که یه موتوری سورنارو میدزده

-پس تو کدوم گوری بودی؟

+بابا دعوامون شد از خونه زد بیرون

-اخه مگه نگفتم هواشونو داشته باش دو روز نتونستی مراقبشون باشی

+پاشا بخدا سگم یه چی میگم هم تو ناراحت میشی هم من

-واقعا که امیر…حالا گمشو ببینم چه خاکی میتونم بریزم تو سرم

+پاشا توروخدا ببین یه سر نخی چیزی میتونی گیر بیاری من مطمئنم اون محتشم اینکارو کرده

-باشه برو حداقل هوای نازگلو داشته باش

+خدافظ

و گوشیو قطع کردمو استارت زدم به سمت خونه

بعد از رسیدنمون سریع رفتم همه سیم تلفنارو قطع کردم و گوشی نازگلو ازش گرفتمو پنجرهارو بستم و در تراسو قفل کردم و نازگلو بردمش توی اتاقو گفتم:

+نازگل هیچ گوری نمیری فهمیدی همینجا توی خونه میمونی

-امیر من..

+نشنوم هیچی نگو فقط از جات جم نخور دیگه نمیتونم ببینم تورم دزدیدن برام دردسر درست نکن
نازگل چیزی نگفت و بی حرف از اتاق اومدم بیرون فقط لحظه اخر صدای گریشو شنیدم
بی تفاوت رفتم سوار ماشین شدم باید میرفتم اداره پلیس باید اطلاع میدادم
سورنا دوه روزشم نیس اونا چطور تونستن با یه بچه کوچولو همچین کاری بکنین داغ شدم زدم روی فرمون و داد زدم:

+لعنتییییی

اینقد که سرعت داشتم هر لحظه ممکن بود بزنم به جایی…بعد رسیدنم سریع پایین اومدمو رفتم داخل و دنبال کیان میگشتم که گوشیم زنگ خورد:

+پاشا داداش چیشد؟

-امیر سورنا دست محتشمه ولی نمیدونم کجا بردتش
-یه کاری بکن پاشا

+من هر کاری بتونم میکنم ولی هنو نتونستم بفهمم کجاست برو به کیان بگو

-اتفاقا الان همینجام

+نازگل چیشد؟

-تو خونس

+مراقبش باش

-باشه خدافظ

بعد قطع کردن گوشیم رفتم سمت اتاق کیانو بدون توجه به سرباز رفتم داخل:

+کیان به دادم برس

-چیشده امیرارسلان؟

)سرباز(-ببخشید جناب سروان خودشو اومدن داخل

-مشکلی نیست برو بیرون
سربازه اطاعت کردو رفت بیرون:

-چیشده امیرارسلان بشین بگو ببینم

+بچم کیان بچمو دزدین کار محتشمه

-چی داری میگی از کجا میدونی؟

+پاشا بهم گفت

-آروم باش مشخصات بچتو بده

+چه مشخصاتی بدم اخه نوزاد بود دیگه
-چی پوشیده بود؟

+فک کنم یه سرهمی قرمز بود با خرسای سفید..کلاه همونم سرش بود

-اوف کارمون سخت شد من شروع میکنم به گشتن نیروهامو میفرستم فقط پاشا اگه خبری بهت داد به من حتما بگو

+باشه حتما بهت میگم….توروخدا پیداش کن

-پیداش میکنیم نگران نباش برو پیش زنت تازه زایمان کرده

+باشه
-مواظب باش امیرارسلان اینا سراغ تو و زنتم میان

+باشه مواظبم

بعد از خدافظی ازش سریع سوار ماشین شدمو رفتم سمت خونه میترسیدم بلایی سر نازگل بیاد…

نفهمیدم خودمو چطوری رسوندم فقط وقتی رسیدم خونه دیدم خونه خالیه…هر چی دنبال نازگل گشتم پیداش نکردم…یعنی چی؟یعنی گذاشته رفته؟نکنه اون بیشرفا اومدن اینجا…وای خدا چه بلایی سرش اومده شایدم خودش رفته باشه من دارم دیوونه میشم خدایا یه صبر بهم بده همه بلاهارو باهم نریز سرم یکی یکی بندت اونقدری فکر میکنی صبر و تحمل نداره…فکری به سرم زد رفتم سمت اتاقشو کشو لباساشو باز کردم دیدم چنتا از لباساش نیست پس گذاشته رفته اخه کجا؟

+نازگل دعا کن دستم بهت نرسه

#نازگل

از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکردمو اشک میریختم
کار درستی کردم دیگه موندن توی اون خونه جای من نبود وقتی دیگه سورنای مامان نبود حتما بلایی سرش اوردن وقتی دیگه امیر ارسلان اون امیرارسلان نبود من چرا باید اونجا زندگی کنم؟

از همه جی بردیم از همه کس کشیدم بیرون من دیگه هیچ کسو نمیخوام اخ سورنای مامان…الهی مامان پیش مرگت بشه الهی دردت تو جون مامان

گریه میکردم و متوجه شده بودم بعضیا بهم نگاه میکنن برام مهم نبود به امیر ارسلان فکر میکردم یعنی الان فهمیده من خونه نیستم؟

دقیقا بچند دیقه بعد رفتنش یکم پول از داخل کشو برداشتمو زدم از خونه بیرون
میزم جایی که دست کسی بهم نرسه کاش سورنام بود کاش الان تو بغل مامان بودی کاش پیشم بودی میدیدی مامان چقد حال بده چقد داغونه

میون گریه خنده تلخی کردم و با خودم گفتم:

+با یه قیافه سیاه و کبود بدون بچه و شوهر کجا دارم میرم؟

#امیرارسلان

مثه دیوونه ها رانندگی میکردم تا خودمو به کیان برسونم هر لحظه توقف یه قدم منو از نازگل دور میکرد دیگه به مرز جنون داشتم میرسیدم و صورتم از عرق خیس خیس بود و همش مراقب بودم تا تصادف نکنم اولش سونا الانم نازگل
به محض رسیدنم سریع خودمو به کیان رسوندم و وارد اتاقش شدم که با دیدنم ترسید و رنگ نگاهش به نگرانی تبدیل شد:

-امیرارسلان چیشد؟

+کیان نازگل نیست

-چی داری میگی؟یعنی خانومتم دزدین؟

+نه نمیدونم فک نکنم

-درست حسابی حرف بزن ببینم چی شده

+رفتم خونه نبود دیدم یه سری وسایلاشو با خودش برده مثه لباساشو و شناسنامش

-حتما گذاشته رفته ببینم خانومت پاسپورد داره؟

+نه نداره

-پس از راه زمینی میره ماشین یا اتوبوس…فک میکنی کجا بره؟

+هیچی نمیدونم اون جاییو نداره بره هیچ کسو نداره جز..من

-اوف کارمون سخت شد من نیروهامو میفرستم تا از ترمینالا ازش اطلاعات بگیرن…ببینم مشخصات خانومتو بگو

+سر تا پا مشکی پوشیده البته اگه لباسشو عوض نکرده باشه

یه عکسم که از قبل از خونه برداشته بودمو بهش دادم که گفت:

-هر اتفاقی افتاد خبرت میکنم

+کیان از سورنام چه خبر؟

-متاسفانه فعلا هیچی

+وای خدا دارم دیوونه میشم

-حق داری امیر ولی الان باید محکم باشی برو جاهایی که فک میکنی رفته اول نازگلو باید پیدا کنیم ممکنه که بلایی سرش بیاد

+ نگرانم کیان

-برو امیر خبری شد بهت حتما میگم و با خدافظی سر سری از اداره بیرون اومدم

ای خدا نازگل اخه من کجا دنبالت بگردم؟من چجوری پیدات کنم؟ دلم برات خیلی تنگ شده دختر من دارم دیوونه میشم خیلی باهات بد رفتار کردم جبران میکنم.

نمیدونستم دارم کجا میرم ولی فقط گاز میدادم و جاده رو میگذروندم به چند تا ترمینال سر زدم اما اثری از نازگل نبود کم کم داشتم روانی میشدم که کیان بهم زنگ زد:

+کیان بگو پیداش کردی

-اره پیداش کردیم

+کجاست؟؟؟

-با یه اتوبوس داره میره شمال و الان توی راهه شماله من نیروهامو فرستادم که به اون اتوبوس برسن و پیداش کنن و بیارنش

+وای خدایا شکرت

-اره نگران نباش پیداش میکنیم ولی هنوز سر نخی از سورنا نیست من خیلی کار دارم امیر خبری شد بهت میگم فعلا

با ناراحتی گوشیو قطع کردم

خدایا من فقط به تو امید دارم خدایا از این مصیبت نجاتمون بده نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت از طرفی خوش حالم چون نازگلم پیدا شده از طرفیم به خاطره پسرم ناراحتم اخه الان کجاست؟چی میخوره؟کی مراقبشه؟اصن کسی مراقبش هست؟

خدایا اون بچه کوچیکه فقط چند روزشه میدونم بنده بدی هستم میدونم خیلی گناه کارم میدونم همه اینارو میدونم ولی فقط به تو توکل دارم تو میتونی اونارو نجات بدی اون بچس من نمیخوام از دستش بدم اگه اون بچه چیزیش بشه نازگل دیگه هیچ وقت منو نمیبخشه

من گناه کارم من نباید وارد این بازی میشدم شاید محتشم فهمیده که من براش نقشه دارم شایدم نفهمیده باشه ولی اون کل زندگی منو نابود کرده هم از لحاظ مالی هم از لحاظ جانی

جان من نازگل بود که رفت جان من سورنا بود که ازم گرفت من بدون اونا مرده متحرکم من دیگه توان مقابله با از دست دادن اونارو ندارم خدایا کمک کن

مشت میزدم روی فرمونو گریه میکردم…

#نازگل

ابی به صورتم زدمو د به صورت بی روحم توی آیینه نگاه میکردم چقد داغون شده بودم،خنده تلخی کردم مگه من چند سالمه که قیافم اینطوری؟
من پیر شدم زندگیم به باد رفت زندگی ای که فکر میکردم داره خوب پیش میره شوهری که فکر میکردم دوستم داره بچه ای که برای دیدنش لحظه شماری میکردمو توی چند ثانیه ازم گرفتنش
قطره اشک سمج روی گونمو پاک کردمو اب دیگه ای به صورتم زدم وقت ناهار بود و راننده توقف کرده بود تا مسافرا یه چیزی بخورن ولی من اصلا اشتها نداشتم و فقط برای اینکه یه هوایی بخورم و لباسمو داخل نمازخونه عوض کنم اومده بودم بیرون چون لباسم خیلی خاکی شده بود و انقدر هل شده بودم توی خونه یادم رفت عوض کنم

از دستشویی خارج شدم و بعد از گرفتن یه بطری اب از رستوران خارج شدم که دیدم چند تا ماشین پلیس و چند نفر نظامی وارد اتوبوس شدن
اونا…حتما دنبال منن…
ترسیده به اتوبوس نگاه میکردم من باید چیکار کنم؟خداروشکر ساکم پیشم بود بخاطره تعویض لباس
وقت و از دست ندادمو طوری که کسی بهم شک نکنه از رستوران و اتوبوس دور شدم و به سمت نا کجا آباد میدویدم
وقتی که مطمئن شدم که حسابی از اونجا دور شدم گوشه جاده نشستم تا نفسم بالا بیاد که یه ماشین نزدیکم شد…

+خانوم اتفاقی افتاده میتونم کمکتون کنم؟

ترسیده به اون مرد نسبتا مسن نگاه کردم به نظر آدم بدی نمیومد:
-من…ااا…من…

+مثل اینکه حالتون خوب نیست میخواید ببرمتون درمانگاهیی چیزی؟

-نه من میخوام برم شمال اتوبوسمو…اوم… توی راه از دست دادم به نظر میومد که باور نکرده ولی خودشو به اون راه زدو گفت:

+خب منم میرم شمال میخواید برسونمتون

-نه ممنون بهتون زحمت میدم شما اگه منو به یه آژانس برسونید خودم یه کاریش میکنم

+چه کاریه خانوم؟من شمارو میبرم همون پولی که میخواید به راننده بدین و به من بدین

-اخه..

+اخه نداره بفرمایین من میرسونمتون همین راهو دارم میرم دیگه

نمیتونستم وقتو تلف کنم هر لحظه ممکن بود پیدام کنن با نارضایتی میخواستم صندلی عقب بشینم که دیدم پر وسایله و به اجبار صندلی جلو نشستم و به راه افتادیم نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم که مساوی شد با اومدن دستی به همراه پارچه ای جلوی دهنم و تاریکی مطلق…

#امیرارسلان

با صدای زنگ گوشیم سرمو از روی فرمون برداشتمو به اسکرین گوشیم نگاه کردم اما شماره ای ندیدم این دیگه کیه؟

+بله؟

-سلام زندگیم

با تعجب و بهت به صدایی که از پشت گوشی میشنیدم جواب دادم:

+شیدا؟

-اره عزیزم نگو که منو نشناختی

+پست فطرت بچه من کجاست؟

-اوه اوه خون خودتو کثیف نکن هانی تولت اینجاست اینقده نق زده همرو دیوونه کرده دارم میفرستم بیاد پیشت اما سوگلیت پیشمه.

+چی؟؟؟

-آروم تر بابا

+نازگل پیشته؟

-آره نازگلت پیشمه و پیشه منم میمونه دیگه قیدشو برای همیشه بزن چون قرار نیست دیگه ببینیش البته سورنارو هم نمیخواستم بفرستم ولی چون اون بچه گناهی نداره بلایی سرش نمیارم ولی شما دو تا تقاص پس میدین،تقاص اون همه خاری و پستی و میدید.

+شیدا اگه بلایی سرش بیاری…

و گوشیو قطع کرد وای خدا دارم دیوونه میشم بلا فاصله به کیان زنگ زدم با برداشتن گوشیش گفتم:

+کیان شیدا بهم زنگ زده بود…

-شیدا؟چی گف؟

+گفت که سورنا و نازگل پیششن مگه شما نازگلو پیدا نکردین؟

-میخواستم بهت زنگ بزنم متاسفانه نازگل از اون اتوبوسی که داخلش بود فرار کرده

+اما الان پیش شیداست و اون گفت که دیگه نازگلو نمیبینم نکنه بلایی سرش بیاره؟

-هر چیزی ممکنه

همین لحظه ایفون به صدا درومد…

+کیان گوشیو نگه دار الان میام
و به سمت آیفون رفتم ولی کسیو ندیدم یاد حرف شیدا افتادم که گفت سورنارو داره میفرسته پیشم
با دو خودمو به پارکینگ رسوندم و با باز کردن در ورودی سورنارو دیدم که روی زمین بود و داشت گریه میکرد…
انگار دنیارو بهم دادن بغلش کردمو شروع کردم به گریه کردن:
+کیان سورناااام

-سورنا چی؟

+سورنارو برام فرستادن الان توی بغلمه

-وای خداروشکررر

+باورم نمیشه سورنا پیشمه

-همین الان بیارش اداره باید چک کنیم ببینیم چه اثر انگشتایی میتونیم گیر بیاریم

+باشه الان میام

بعد از قطع کردن تلفن به سورنایی نگاه کردم که توی بغلم آروم شده بود….خدایا شکرت خدایا شکرت کاش نازگلم الان اینجا بود چقد خوشحال میشد اگه تورو میدید بعد از اینکه برای سورنا شیرخشک درست کردمو بهش دادم به سمت اداره حرکت کردم…

که یاد پاشا افتادم و بهش زنگ زدم ولی جواب نداد نگرانش شدم و چند بار بهش زنگ زدم تا بار هفتم جواب داد با نگرانی گفتم:

+داداش حالت خوبه؟؟؟

-بــه آقای امیرارسلان

به معنای واقعی سنگکوپ کردم:

-چیشد؟چرا لال شدی؟

+ای بیشرف پاشا کجاست؟

-فکر کردی هر غلطی دلت بخواد میتونز بکنی و من هالومو متوجه نمیشم؟نه پسر خوب من این موهارو توی آسیاب سفید نکردم که یه جاسوس از طرف خودت برام میفرستیو من متوجه نشم اتفاقا از همون اول فهمیده بودم نقشه کشیت خیلی بده آقای مهندس یکم روش کار کن تا دفعه بعد منو بهتر بزنی زمین

+لعنتی با زنمو رفیقم کاری نداشته باش

خنده مسخره و کریهی کرد و گفت:

-بشین و نگاه کن

و گوشیو قطع کرد اعصابم داغون بود دادی زدمو گوشیمو پرت کردم سمت دیوار که السیدیش خورد شد و سورنا گریش شروع شد سریع رفتم سمتشو آرومش کردم و به سمت اداره حرکت کردم تا جریانو به کیان بگم و کارای سورنارو انجام بدیم

بعد از چک کردن سورنا هیچ اثر انگشتی به غیر از اثر انگشت منو نازگل پیدا نکردن و به پیشنهاد کیان من و کیان و سورنا راه افتایم به سمت عمارت

بعد از چک کردن سورنا هیچ اثر انگشتی به غیر از اثر انگشت منو نازگل پیدا نکردن و به پیشنهاد کیان منو کیانو سورنا به سمت عمارت راه افتادیم تا سورنارو به بی بی و بابا تحویل بدیم تا خیالمون راحت بشه
کیان دنبال ما اومد چون ممکن بود دوباره با من تماس بگیرن یا بلایی سر من بیارن یا هر چیز دیگه ای که به بودن کیان نیاز داشت

با هزار یک بدبختی تونستم بی بی جونو بپیچونم که هیچ اتفاقی نیوفتاده و نازگل یکم حالش بده و نمیتونه از بچه مراقبت کنه ولی حسابی شک کرده بود چون کیان همراه من بود درسته اونو نمیشناخت و چون ناشناس بود شکش بیشتر شده بود
ولی از بابا خواستم که بره اتاق مطالعه و داستانو سرسری براش تعریف کردم درسته که باهم زیاد خوب نبودیم ولی بازم میتونست یه کمکی بهم بکنه البته قضیه کتک زدن نازگلو نگفتم فقط گفتم یه دعوای کوچیک کردیم ولی چون نازگل خیلی حالش بد بود بخاطره سورنا سره همین فرار کرد و خلاصه بالاخره راضیشون کردمو سورنارو بهشون سپردم و به بابا گفتم:

+بابا سورنارو به تو میسپارم

-خیالت راحت پسرم مراقب باش

و با خیال نسبتا راحت من و کیان راهی شدیم تا حداقل بتونیم یه کاری کنیم ولی به هر دری میزدیم بسته بود اخه تو کجایی نازگلم من دارم از دوریت میمیرم واقعا درسته که وقتی یه چیزیو از دست میدی قدرشو میدونی قدرتو ندونستم نازگل ندونستم…

#نازگل

با احساس نور شدیدی چشمامو باز کردم…سرم به شدت سنگین بود و درد میکرد…چشمام تار میدید که بعد چند دقیقه تونستم بهتر ببینم من چم شده؟اینجا دیگه کجاست؟یکم فکر کردم که یادم اومد اون مرد منو بیهوش کرد اما چرا؟اون مرد کی بود؟
متوجه شدم که داخل یه اتاقکی هستم که شبیه انباریه ولی متروکه بود و خیلی ترسناک بود و روی یه صندلی نشسته بودمو دستام از پشت بسته شده بود…وقتی یکم توانم جمع شد شروع کردم به جیغ و داد زدن و کمک میخواستم که در با صدای وحشتناکی باز شد و پشت بندش…شیدا…وارد شد:

-چطوری جنده کوچولو؟

+من اینجا چیکار میکنم؟

-خودت با پاهای خودت اومدی حالاهم یه کاری میکنم از اومدنت سیر بشی

+توی اشغال از من چی میخوای؟چی از جون زندگی من میخوای

اومد سمتمو با حرص چونمو تو دستش گرفت و از لای دندوناش غرید:
+یادت نمیاد؟توی جنده سگ وارد زندگی من شدی تو باعت شدی امیرارسلان نسبت به من سرد بشه

-تو خودت باعث شدی زندگیت نابود بشه

+هه پس توام خودت باعث شدی برادرت به دستم کشته شه

با بهت بهش نگاه کردم یعنی نیمای منو شیدا کشته؟باورم نمیشد چطور ممکنه؟با جیغو داد میگفتم:

+خدا لعنتت کنهههه شیداااا چوبشو میخوری عوضی نیما چه هیزم تری به تو فروخته بود
-اره واقعا اون بیچاره بی گناه بود اما میدونی گاهی وقتا بعضیا باید فدا بشن تا عدالت برقرار بشه

اشکام پشت سر هم میریختن و بهش نگاه کردم که ادامه داد:

-جنازه کوچولوتو برای باباش فرستادم

+تو…خیلی…مریضـ….ی

دیگه نفسم بالا نمیومد اون چطور تونست بچه و برادر منو ازم بگیره؟

-دیدی چقد درد داره؟توام با من اینکارو کردی عزیزمنو ازم گرفتی

+توی اشغالییی توی پستیییی پستتت خدا لعنتت کنهههه به سزای اعمالت میرسی شیدا خدا جای حق نشسته

جیغ میزدمو داد میزدم و خداروصدا میزدم و پاهامو به زمین میکوبیدم که شیدا چکی توی گوشم زد که مزه شوری خونو توی دهنم حس کردم و پشتبندش چند نفرو صدا کرد که وارد اتاق شدن:

– شروع کنید بچه ها میخوام صداش تا بیرون از اتاق هم بیاد

با وحشت به اون چنتا مرد که خیلی هیکلی بودن نگاه کردم ڪه به سمتم میومدن شروع کردم به جیغ زدن و کمک خواستن که شیدا خنده بلندی کردو گفت:
-تا صبحم جیغ بزنی کسی به دادت نمیرسه میخوام یه کاری کنم تا هر لحظه آرزوی مرگ کنی فعلا زوده بمیری تو باید درد بکشی درد مثل برادرت و اون تخم جنت

فقط نگاش میکردم که یهو یه نفر منو از صندلی بلند کرد و به ستونی که کنار انبا بود بست من فقط جیغ میزدم که با تو دهنی هایی که بهم میزدن هم ساکت نمیشدم
یکیشون لباسامو توی تنم پاره کرد و یکی دیگشون شروع کرد به سی_نههام سیلی زدن و یکیشون یکی یکی انگشتاشو وارد زنونگیـ*م میکرد و اون یکی یه ضرب مردونگیـ*شو وارد سوراخ باسنم کرد که داشتم از درد میمردم
دردش خیلی وحشتناک بود دوست داشتم بمیرم تحملش برام سخت بود …اخ امیرارسلان کجایی ؟

-لبخند بزن دارم فیلم میگیرم

صدای گوش خراش شیدا آزارم میداد داشت فیلم میگرف که منو از ستون دراوردن و روی یکیشون خوابوندنمو همونی که روش خوابیده بودم مردونگیـ*شو وارد زنونگیـ*م کرد و یکیشون وارد دهنمو یکی دیگشون وارد سوراخ باسنم که شیدا یکیشونو صدا کرد و ازش خواست فیلم بگیره و خودش با شلاقی اومد سمتم و به باسمنم ضربه میزد داشتم از درد بیهوش میشدم همه جونم درد میکرد و من فقط از خدا درد میخواستم
مرگ نیما وسورنا کم نبود حالاهم تجاوز چهار تا مرد به منه شونزده ساله
خدایا من چقد توان دارم مگه؟
بعد چند دیقه چشمام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم
#امیرارسلان

توی اتاق کیان نشسته بودم و سرم بین دستام گرفته بودم داشتم دیوونه میشدم و کیان هنوز هیچ غلطی نکرده بود
جون زنمو پاشا در خطر بود و منم هیچ غلطی نمیتونستم بکنم

همش تقصیر منه من نباید پاشارو وارد این بازی میکردم نباید با نازگل اون رفتارو میکردم که بزاره بره خدا منو لعنت کنه که باعث این همه بدبختی شدم خدایا کمکم کن

همین لحظه متوجه شدم که برام ایمیل اومده دیدم که از یه اکانت ناشناس یه فیلمی برام فرستاده بدون معطلی دانلودش کردم و با دیدنش انگار خون به مغزم نرسید و چشمام دو تا کاسه خون شد و شروع کردم داد و بیداد که کیان اومد سمتم و با دیدن فیلم دهنش باز موند و با عصبانیت گوشیمو محکم به زمین زدمو چند بار روش لگد زدم و سریع از اتاق خارج شدم و رفتم سمت محوطه و به ماشینم تکیه دادم و سیگارمو روشن کردم
فقط خودمو نفرین میکردمو برای خودم لعنت میفرستادم شیدا دستم بهت نرسه روزگارتو سیاه میکنمممممم من خودم با دستام میکشمت کفنت میکنم بی ناموووس:

-داداش آروم باش به خدا پیداش میکنیم

+دیگه چی ازش مونده که بخواد پیدا بشه؟

-متاسفم
+همش من مقصرم کیان همش تقصیر منه

-خودتو عذاب نده ما از اولم میدونستیم این نقشه خطرناکه

+کاش واردش نمیشدم که زنمو جلوی چشم پر پر کنن و منه بی غیرت هیچ گوهی نخورم

-قانون خودش حساب اینارو میرسه فقط کافیه پیداشون کنیم

و بی خدافظی رفت داخل
+نازگل… منو… ببخش

یه لحظه توی ذهنم یه جرقه ای زد و با دو خودمو به اتاق کیان رسوندم وقتی منو سراسیمه دید گفت:

-ببینم خبری شده؟کسی بهت زنگ زد؟

+نه

-پس چرا آشفته ای؟

+من یه ردیاب قوی توی گوشی نازگل قرار داده کار گذاشته بودم

-چی؟؟؟الان باید بگی لامصب

+اصلا حواسم نبود به مولا

-رابطش کجاست؟

+خونس

-سریع برو بیارش اینجا اصلا نباید وقتو تلف کنیم جون نازگل توی خطره
سریعا از اداره بیرون اومدم و خودمو به خونه رسوندم حالم از این راه داشت بهم میخورد چطور یادم رفته بود که من برای نازگل یه رد یاب توی گوشیش قرار داده بودم

بدون معطلی وقتی به خونه رسیدم رابطو برداشتمو بدون فوت وقت به سمت اداره حرکت کردم تا به کیان برسم و دستگاهو بهش تحویل بدم….بعد از رسیدنم دستگاهو به کیان تحویل دادم که با یه نفر دیگه توی اتاق منتظرم بود…اون یارو بعد از کلی کار کردن که برای من به اندازه یه عمر طول کشید بالاخره شروع کرد به زر زدن:

+اونطوری که این دستگاه نشون میده ردیاب یکم جلوتر از جاده ایه که ما رفته بودیم دنبال خانومتون و پیداش نکردیم احتمال میدم که گوشیشو توی راه انداخته باشه یا افتاده باشه یا اصن کسی اینکارو کرده در هر صورت چیزی که این نشون میده میگه که رد یاب خیلی از ما فاصله داره

+خب الان باید چیکار کنیم

)کیان(-میریم دنبال نازگل…یعنی دقیقا جایی که گوشیش افتاده

کیان بعد از انجام چند تا کار و به همراه کس دیگه ای و من به سمت همون جاده حرکت کردیم…
اون راه به اندازه هزارسال برای من گذشت و بلاخره رسیدیم و اون مردی که فهمیدم فامیلیش رضایی کرد با برسی کردن جاده بهمون گفت که باید این راهو ادامه بدیم و ماهم به حرفش گوش دادیم و بالاخره به یه ویلای نسبتا متروک رسیدیم ولی جلو نرفتیم از ماشین پیاده شدیم تا بتونیم عواملو برسی کنیم
ما چنتا مرد که کت و شلوار مشکی پوشیده بودن و خیلی هم گنده بودنو دیدیم که حتما بادیگارد بودن و همون لحظه من متوجه شیدا شدم که اومد پایین و چیزی در گوش یکی از بادیگاردا گفت و اونم سرشو به معنای تایید تکون داد و رفت:

+شیداست

-هیس ارومتر

+میگم اون لامصب شیداست

-مطمئنی؟

+اره مطمئنم

خواستم به سمتشون برم که کیان دستمو گرفت و مانعم شد:

-داری چ غلطی میکنی؟

+کیان زنم اون توعه

-میخوای بری گیر بیوفتی صبر کن نیروهارو خبر کنن تا بیان اینجا دلم میگفت به حرفش گوش نکنم و برم پیش نازگل ولی عقلم میگفت بشین سر جات تا توام نگرفتن

بلاخره بعد از چند ساعت که کم کم هوا داشت شب میشد نیروها رسیدن و ریختن توی خونه ولی کیان به من اجازه نمیداد برم داخل…

شیدا که توقع نداشت پیداشون کنیم نتونستن در برن و ما دستگیرشون کردیم و تا دیدم دارن شیدارو میارن سریعا رفتم سمتشو یدونه زدم تو گوشش که کیان باهام برخورد کرد پسشون زدمو رفتم داخل تا نازگلو پیدا کنم
ولی هر چی میگشتم نبود همه جارو گشتم ولی پیداش نکردم نکنه…نکنه کشتنش

خودمو به کیان رسوندم:

+زنم نیست

-ماهم همه جارو گشتیم شیدا و بقیه میگن که داخله ولی نیس

+وای خدا

زانو زدمو سرمو توی دستام گرفتم
+نازگل کجایی؟

#نازگل

همه جام درد میکرد ولی همه توانمو جمع کرده بودم تا خودمو از اون ویلای نحس دور کنم

نمیتونستم خودمو به امیرارسلان نشون بدم اون منو زنده نمیزاشت و مطمئنم منو میکشت
من باعث شدم بچمون بمیره من باعث شدم این همه بدبختی بکشیم اون حتما از دیدن من خوشحال نمیشه پس باید برم تا بدبختیامون بیشتر نشه نمیخوام به دست کسی که دوستش دارم بمیرم

امیرارسلان درسته خاطرات بدمون خیلی بیشتر از خاطرات خوبمون بود ولی کاش هیچوقت اینطوری باهم اشنا نمیشدیم کاش توی یه دنیای دیگه همو میدیدم جایی که نه تو پسر خان بودی و نه من دختری یتیم شاید اون موقع خوشبخت تر بودیم شاید من و تو یه طور دیگه عاشق هم میشدیم شاید باهم مهربون تر بودیم
امیرارسلان سخته برام دوریت ولی تحمل میکنم فک کن من مردم و فراموشم کن تا عذاب نکشی

بالاخره از جاده خاکی گذشتمو خودمو به جاده رسیدم
وقتی متوجه شدم نیرو ها ریختن توی خونه من یه گوشه بی جون و بی لباس افتاده بودم ولی همه عزممو جزم کردم و از ساکم که گوشه اتاق افتاده بود یه لباسی برداشتمو پوشیدمو و از اون ویلای نحس زدم بیرون و فقط لحظه اخر امیرارسانو دیدم که زد تو گوش شیدا….حتما بخاطره مرگ سورنام اینکارو کرده
اخ سورنای مامان…کاش مامان میمرد و تا تو زنده میموندی

توی افکار خودم بودم که یه ماشین جلوم ترمز کرد….

با فکر اینکه اینم از ادمای شیداست با وحشت بهش نگاه کردم که چشمام توی دوتا چشمای نگران پیر مردی گره خورد و پیر زنیم کنارش نشسته بود وقتی سکوت منو دیدن پیر زن با لهجه شیرین گیلکی گفت:

-دخترم حالت خوبه؟به نظر که خوب نمیای

+من…خوبم

)پیرمرد(-دخترجان بیا بالا ما میرسونیمت

+نه من خودم میرم

)پیرزن(-این موقع شب کجا میخوای بری کسی از اینجا رد نمیشه بیا ما میرسونیمت

نمیدونستم چیکار کنم تنها کسایی که میتونستم بهشون اعتماد کنم این پیرمرد و پیرزن بودن….توی دوراهی مونده بودم میترسیدم بلایی سرم بیارن ولی به قیافه هاشون نمیخورد دیگه موندن جایز نبود سوار شدم
)پیرمرد(-دخترجان کجا میخوای بری؟
+من…میخوام برم شمال…خواهش میکنم منو ببرین یه آژانسی ترمینالی جایی که بتونم برم
-ما داریم میریم شمال میبریمت دخترم

+اما…

-اما نداره توام جای دختر من
ازش تشکری کردمو به صندلی عقب تکیه دادم و نفس راحتی از سر آسودگی کشیدم

با تکونای دست کسی با وحشت از خواب بیدار شدم و جیغ خفیفی کشیدم که متوجه پیرزن شدم ترسیده بهم نگاه کرد:

-دخترم حالت خوبه

+من…من…منوببخشین من …

-عب نداره عزیزم چیزی نیس پیاده شو بریم یه چیزی بخوریم

-اما من…

+چیشده؟

-من…من پول ندارم

+مشکلی نیس گلم بیا مهمون ما

با اصرار پیر زن باهم وارد مرکز بزرگی شدیم که یه طرف رستوران بود و یه طرف بوتیک لباس فروشی ولی برعکس تصورم وارد بوتیک شدیم و پیرزن چنتا لباس به من داد و گفت که برم بپوشم:

+شما چرا اینکارو میکنین؟

-بعدا متوجه میشی…فعلا اینارو بپوش لباسای خودت خیلی کثیف شده

نمیدونستم چرا اینکارو میکرد ولی منم مخالفتی نکردم و بعد از خوردن شام راهی شدیم که بعد از یه ساعت رسیدیم به رشت و اونا منو بردن به یه روستا و ازم خواستن که امشب پیششون بخوابم و فردا هر جایی که بخوام منو میبرن منم که جاییو نداشتم برم فعلا مخالفتی نکردم و همون جا موندم

خونه قشنگی بود ویلایی و دلباز بود احساس خوبی داشتم…

#امیرارسلان

+زن من کجاست لعنتی؟

-من نمیدونم

+زر الکییی نزنننن…میگم چه بلایی سر نازگل اوردی؟
-خودت که دیدی چه بلایی سرش اوردم بهش تجـ…

با سیلی که توی دهنش زدم خفه شد و ادامه دادم:

+دوباره گوه بخوری یکی دیگه میزنم که با در و دیوار یکی شی جنده…میگم زنم کجاست؟

-من نمیدونم اون توی همون انباری بود که گشتین همونجا افتاده بود من
اونو نکشتم

+دروغ میگی مثه سگ اون کجا میخواد بره وقتی که ادمای توی بی همه چیز باهاشون اوکن کارو کردن؟

-من خیلی دلم میخواست زنتو بکشم ولی اون اشغال باید زجر میکشید زجر…اون زندگی منو ازم گرفت منم میخواستم عذابش بدم اون حق نداشت تورو ازم بگیره منم خانوادشو ازش گرفتم،اگه بازم برگردم به عقب همه اینکارو میکنم

+اگه نازگل پیدا نشه من خودم زندت نمیزارم

-هه نگرانشی؟از نظر من که با اون حالی که اون داشت اگه فرار هم کرده باشه تا الان مرده
یکی دیگه زدم تو دهنش که مساوی شد با اومدن کیان توی اتاق:
-امیر ارسلان بسته برو بیرون

+اما…

-گفتم بیروون

زدم از اتاق بیرون…اعصابم خیلی خرد بود نمیدونستم باید کجا دنبالش بگردم اخه کجا رفتی نازگل؟کجارو داری که بری؟

#نازگل

با نوازشای دستی روی سرم بیدار شدم که چشمم به چشمای مهربون پیرزن خورد:

-صب بخیر مادر بالاخره بیدار شدی برات صبحونه اماده کردم بیا بخور جون بگیری

+شما چرا به من کمک میکنین؟

– مگه کمک کردن بده؟

+ آخه من احساس معذب بودن میکنم.

-دختر من همسن تو بود یه شب رفت از خونه بیرون و دیگه هم برنگشت …و چن روز بعد جنازشو سگا کنار رودخونه پیدا کردن…اون بی همه چیزا به دخترم تجاوز کرده بودن که دخترم نتونسته بود تحمل کنه و میمیره
با دهن باز داشتم به اون پیرزن رنج دیده نگاه میکردم

-میدونی وقتی تورو دیدم یاده اون افتادم

+اما شما…از کجا فهمیدین.. که…

-دخترم خودتو توی آیینه دیدی؟روی صورتت جای دسته روی گردنت سیاه شده اون موقع شب توی اون جاده خاکی با لباسای گلی و خاکی معلومه چه اتفاقی برات افتاده

سرمو انداختم پایین و به اشکام اجازه اومدن دادم که سرمو توی آغوشش گرفت و گفت:

-با من حرف بزن عزیزم دردتو به من بگو آروم میشی

+پسرم..پسرمو کشتن

-چی؟؟؟

+من…من خیلی سختی کشیدم…

-ننه گلی صدام کن

+ننه گلی جون من خیلی سختی کشیدم… به عنوان خونبس وارد خونه خان شدم با پسر خان ازدواج کردم زن دومش شدم اون چشم دیدن منو نداشت منو مایه ننگش میدونست همیشه بهم بی احترامی میکرد و
دوستم نداشت که من حامله شدم رفتارش باهام بهتر شد طوری که فکر میکردم عاشقم شده…

-زن اولش چی؟

+زن اولش بهش خیانت کرد و امیرارسلان طلاقش داد

-امیر ارسلان شوهرته؟

+اره

-پسرت چیشد؟

+زن دومه شوهرم کینه به دل گرفت پسرمو دزدید و جنازشو واسه شوهرم فرستادو منو گیرانداختو اون بلارو سرم اورد و من…

-تو چی؟

+من وقتی که پلیس ریخت تو خونه فرار کردم

-چرا اخه دختر خوب؟؟؟

+چون من باعث مرگ بچم شدم امیرارسلان منو زنده نمیزاره…ننه گلی خواهش میکنم بزار پیشت بمونم من جاییو ندارم توروخدا بهم کمک کن من کسیو ندارم برات کار میکنم هر کاری بگی برات میکنم و دستامو گذاشتم روی صورتمو زار میزدم که ننه منو بغل کرد و گفت:

– تو تا هر وقتی که بخوای میتونی اینجا بمونی هم من از تنهایی در میام هم کمک دستم میشی

وسط گریه خندیدمو دستاشو بوسیدم
عجیب منو یاد بی بی مینداخت یعنی دیگه نمیدیدمشون؟
بی بی جون،بابا،طوبا حتی اکبر…اخ امیرم دلم برات یه ذره شده…

#روای

مرز بین خوشبختی و بدبختی انقدر نزدیکه که تا یکم تو یکیش اوج میگیری پرت میشی توی اون یکی.

درست زمانی که فکر میکنی همه چیز داره خوب پیش میره همه چیز برعکس میشه.

درست زمانی که فکر میکنی خوشبحتی تموم بدبدختی های عالم باهم رو سرت خالی میشن و درست زمانی که از همه چیز نا امید میشی و میگی:) دیگه خدا من و فراموش کرده( معجزه ی خدا رو میبینی و سکوت میکنی.

گاهی وقتا خودموم مقصر خیلی کارا هستیم،تصمیم هامون،قضاوت ها و حرفامون و…
همه و همه باعث میشه از هم دور بشیم در حالی که قلبامون دیونه وار برای هم میتپه.
گاهی وقتا خیلی زود دیر میشه.
خیلی زود دیر میشه بهش بگیم که چقدر دوسش داریم.
بهش بگیم چقدر سخته بدون اون زندگی کردن.
چقدر سخته وانمود کردن به دوست نداشتنش.
بهش بگیم بودنش حیات قلب بود و رفتش مرگ احساس.

قدرهمو بدونیم….

#فــــلش_بک_چند_سال_بعد

#نازگل

از مطب دکتر بیرون اومدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی صندلی نشستم و منتظر موندم تا اتوبوس برسه.

حال خوشی نداشتم و دائما سرفه میکردم،بطری آب و از کیفم برداشتم و جرعه ای ازش خوردم که اتوبوس اومد و سوار شدم و به سمت خونه ننه گلی رفتم.

تو این پنج سال مثل یه مادر ازم مراقبت کرد و همپای من غصه خورده بود.
از اون نازگل فقط یه مرده متحرک باقی مونده بود که هر روز صبح چشماشو باز میکرد و میدید زندس و باید زندگی کنه.

از اتوبوس پیدا شدم و چند قدمی پیاده رفتم تا به خونه رسیدم.
زنگ خونه رو زدم و چند دقیقه بعد ننه گلی در و باز کرد:

– سلام مادر.

+ سلام ننه.

از جلوی در کنار رفت و گفت:

– بیا تو مادر چرا رنگت پریده؟دکتر چی گفته؟

وارد خونه شدم و روی تخت چوبی داخل حیاط نشستم و گفتم:

+ چیزی نیست.

– چیزی نیست رنگ به رخسار نداری،چیزت بود میخواستی چیکار کنی؟

+ ننه آدم مریض همینه دیگه قربونت برم،چرا حرص میخوری؟ من خوبم دورت بگردم.

– دکتر چی گفت:

+ هیچی میگه باید عمل بشم.

ننه قطره اشکی ریخت و گفت:
– خدا منو بکشه که پول عملتو ندارم مادر.

+ خدانکنه ننه این چه حرفیه.
دعا کن تموم بشه این زندگی.
تو این بیست سالی که از خدا عمر گرفتم انقدر درد کشیدم که طاقت هیچی جز مرگ و ندارم.
خستم بی بی از این همه بی کسی خستم،خیلی خستم،خیلی…

بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و…

#امیرارسلان

با صدای سورنا از خواب بیدار شدم و با چشم های نیمه باز بهش نگاه کردم:

+ چیه شده بابا؟

– بابایی بی بی جون زنگ زده کارت داره.

+ گوشی و بده من بابا جان.

گوشی و از دست سورنا گرفتم و جواب بی بی و دادم:

+ جانم؟
– خواب بودی پسرم؟

+ آره بی بی دیشب تا دیر وقت سر کار بودم،خیلی خسته بودم.

– الهی بی بی دورت بگرده مادر،پس سورنا پیش کی مونده بود؟

+ پرستارش پیشش بود.
کاری داشتی بی بی؟

– مادر والا آقات میگه فردا که آخر هفتس بریم شمال،هم برای خودت خوبه هم اون بچه یکم حال و هواش عوض میشه.

+ شما برید سورنا رو هم با خودتون ببرید.

– اون بدون تو جایی نمیاد امیر.

+ کار دارم آخه بی بی.

– بخاطره سورنا.

نگاهی به چشم های سبز سورنا کردم که مظلوم و آروم داشت نگام میکرد:

+ باشه بی بی،بهت خبر میدم

روی تخت نشستم و سورنا رو بغل کردم و گفتم:
+ خانوم رمضانی اومده؟

– آره بابایی.

+ صبحونه خوردی بابا جان؟

– نه مامان گفت وایسم تا شما بیدار بشید؟

+ کی گفت؟

– مامانی، خانم رمضانی و میگم بهم گفت باید بهش بگم مامان.

از عصبانیت به جنون رسیده بودم سورنا رو گذاشتم پایین و از اتاق بیرون رفتم و صداش کردم که از توی آشپزخونه جوابمو داد:

– جانم آقا؟

دستم و بالا بردم که بزنم تو گوشش اما جیغ بلندی کشید و عقب رفت:

– چیشده آقا؟

+ گمـــــــشو از خونه من بیرون.

– آقا مگه من چیکار کردم؟
دستشو گرفتم و بردم توی اتاقم و گفتم:

+ عکــــــــسای روی این دیوار و میبینی؟؟؟؟؟؟

ترسیده سرشو به معنی آره تکون داد که گفتم:

+ اون بچه و رو میبینی؟؟؟؟؟

– آ…رهـ

+ اون عکسای زن منه،این بچه هم بچه ی اون زن و منه.
این بچه مادررررررر داره.
توی تخم سگ گوه میخوری میگی مادرشی.

– آقا من شرمندتونم من قصد بدی نداشتم.

+ باروبندیلتو جمع کن و برو.

– آقا تو روخدا سورنا الان پنج ساله به من عادت کرده

داد بزرگی زدم که نزدیک بود سنگوپ کنه،دوید و از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد صدای در خبر از رفتنش میداد:

– بابایی؟

سورنا رو بغل کردم و پیشونیشو بوسیدم و گفتم:

+ نترس بابا جان چیزی نیست.

– بابا مامان من کجاست؟

+ نمیدونم.

– چرا مارو تنها گذاشت؟

+ تقصیر من بود بابایی.
مامانی از بابایی ترسید و رفت.

– چرا من و با خودش نبرد؟

+ دوست نداری پیش من بمونی؟

– آخه بابا منم دلم مامان میخواد،خانم رمضانی هم که اخراج کردی،خودتم که هیچ وقت نیستی، نمیشه به مامانی زنگ بزنی ازش عذر خواهی کنی برگرده؟

+ اگه شمارشو داشتم روزی هزاربار زنگ میزدم تا برگرده.

– بی بی میگه چشم های من شبیه چشم های مامانه.

+ آره بابا جان،چشم های تو عین چشم های مامانته.
به عکس نازگل که روی دیوار بود نگاه کردم و بغض مردونم و قورت دادم و گفتم:

+ کجایی عمرمن؟ کجایی؟

نمیخواستم باور کنم که نازگل و هم مثل پاشا از دست دادم.
جفتشون و سر خریت و کینه منه خر از دست دادم.
دلم واسه جفتشون یه ذره شده بود.
هر روز سر قبر پاشا میرفتم و هرشب روی تخت نازگل.

لباسمو از توی کمد برداشتم و پوشیدم ، مثل تموم این پنج سال سیاه.

+ سورنا برو لباستو بپوش بریم شرکت.

– من دلم بی بی میخواد.

+ شب میریم پیش بی بی،الان بابا کار دارم.

سرشو انداخت پایین و از اتاق بیرون رفت.

عطر تلخمو زدم و از اتاق بیرون رفتم که دیدم سورنا از ته اتاق داره میاد:

– بابا اینارو تنم کن

لباسشو تنش کردم و سویچو از روی اوپن برداشتم و از خونه بیرون رفتم.

توی راه بودیم که سورنا گفت:

– بابای من گرسنمه.

یه گوشه نگه داشتم و براش خوراکی گرفتم و حرکت کردیم:

– بابایی بی بی چی گفت بهت؟

+ میخوایم بریم شمال.

– شمال کجاست؟

+ یه جای سر سبز و خوشگل که دریا داره.

– کی میریم؟

+ فردا

– ععع من که وسیله برنداشتم،امشب هم که میریم پیش بی بی.

+ خب اول میریم شرکت من کارمو انجام بدم بعد میریم خونه شما وسایلتو بگیر بعدم میریم عمارت.
سورنا آخ جونی و گفت و مشغول خوردن کاکائوهاش شد.

جلوی شرکت ماشین و پارک کردم و پیاده شدم و همراه سورنا وارد شرکت شدم.

من مشغول پرونده ها و قرار داد هام بود و سورنا مشغول بازی با کامپیوترم.

در اتاق زده شد و خانم نوزری، منشیم اومد داخل:

– آقا ببخشید مادر آقا پاشا اینجاست.

+ راهنماییشون کنید.

بلند شدم و از پشت میزم بیرون اومدم که خاله زهرا مادر پاشا اومد داخل:

– سلام مادر.

+ سلام خاله جون خوبی؟ خوش اومدی؟ بفرمایید.

رو به سورنا گفتم:

+ بابا زبونتو موش خورده؟

— شلام خاله.

– سلام به روی ماهت خوبی خاله؟

— ممنون.

به صندلی اشاره کردم و گفتم:

+ بشنید خاله جان.

– چشم.

+ چیزی شده خاله این موقع صبح اومدی؟ میگفتی خودم می اومدم.

– نه مادر چیزی خاصی نشده دیشب خواب بچمو دیدم گفتم بیام اینجا یه سر به تو بزنم بعدم برم تو اتاقش.

سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم:

– خبری از زنت نشد مادر؟

+ نه خاله.

– مادر الان پنج….

+ زن من زندس خاله،من مطمعنم.
خاله دیگه حرفشو ادامه نداد و راجب چیزای دیگه یکم حرف زد و بعد از اتاق بیرون رفت.

تا ظهر کارامو جمع و جور کردم و به منشیم گفتم که چند روزی و نیستم و با سورنا از شرکت خارج شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم…..

#نازگل

از خواب بیدار شدم و ساعت و نگاه کردم و لعنتی زیر لب گفتم و سریع لباس هامو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون که عمو احمد گفت:

– کجا بابا جان؟

+ عمو دیرم شده خانم شفیق گفته امروز زودتر برم فردا مثل اینکه قراره براشون مهمون بیاد دست تنها نمیتونه خونه رو تمیز کنه

– تو که رنگ به صورت نداری بخوای بری کار کنی بابا جان برو استراحت کن من خودم دارم پول عمل و جور میکنم.

+ نه قربونت برم دستت درد نکنه من باید برم دیرم شده،فعلا عمو.

از خونه بیرون زدم و سریع ماشین گرفتم و بهش آدرس دادم و یک ربع بعد جلوی خونشون پیدا شدم.

کرایه رو حساب کردم و به سمت خونه رفتم و با کلید زاپاسی که داشتم در و باز کردم و رفتم تو، خانوم شفیق که بانو خانم صداش میکردم توی حیاط بود و با دیدنم اومد سمتم و بعد از احوال پرسی رفتیم توی خونه:

– دخترم تو حالت خوبه؟

+ آره خانم.

– دکترت چی گفت؟

+ عمل باید بکنم.

خواستم بحث و عوض کنم برای همین گفتم:

+ از کجا شروع کنم بانو خانم؟

بانو خانم هم انگار فهمیده بود دوست ندارم حرف بزنم ادامه نداد و گفت:

– از پذیرایی شروع کن منم میرم آشپزخونه.
راستی مادر فردا هم میتونی از صبح بیای؟مهمونا ظهر میرسن دست تنها نمیتونم.

+چشم

#امیرارسلان
سبد و وسایل و گذاشتم پشت ماشین و رو به سورنا و بی بی و پدر گفتم:

+ بیاید بریم دیر شد.

سورنا اومد جلو نشست و خودشو به خواب زد:

+ آقا سورنا برو پشت بشین زشته پدرجون باید بیاد جلو بشینه.

– پدر لطفا حرف نزن میخوام بخوابم.

پدر و بی بی زدن زیر خنده و پشت نشستن و گفتن:

— اذیت نکن بچه رو بزار راحت باشه.

+ شرمنده.

ماشین و روشن کردم و با بی میلی به سمت شمال حرکت کردم نزدیکای رشت بودیم که زنگ زدم به آقای شفیق و آدرس دقیق و ازش گرفتم و به همون سمت حرکت کردم.

حدودا نیم ساعت بعد رسیدم، ماشین و توی حیاطتشون پارک کردم و پیدا شدیم که آقای شفیق و خانومش برای استقبال اومدن سمتمون:

— به به بلاخره خان کرمانشاه اومدن پیش ما.

پدر و آقای شفیق همو بغل کردن و بی بی هم با بانو خانم داشت خوش و بش میکرد.

سورنا منو و نگاه کرد و گفت:

– هعی بابا چرا کسی مارو تحویل نگرفت.

خندم گرفته بود،دست سورنا رو گرفتم و جلو تر رفتم و سلام کردم، انگار تازه متوجه من شده بودن باهم احوال پرسی کردیم و وارد خونه شدیم:

شفیق- چرا خانومتو نیاوردی امیر جان؟

به بابا نگاه کردم که چیزی زیر گوش آقای شفیق گفت و بعد باهم گرم صحبت شدن و دیگه چیزی نگفتن.

سورنا عجیب شیطون شده بود و اینور و اونور میرفت.

سرم تو گوشیم بود که سورنا گفت:

– وایییی بابایی یه خاله توی آشپزخونس چشماش شبیه منه.

به بی بی نگاه کردم اونم به پدر نگاه کرد، رو به سورنا گفتم:

+ قیافش چه شکلیه؟

سورنا برگشت و گفت:

– اوناهاش داره میاد.

سرمو بلند کردم و با دیدنش خون تو رگام یخ بست، سرش پایین بود و جلوتر می اومد، توان بلند شدن نداشتم سورنا رفت سمتش و گفت:

– خاله خاله اون بابامه.

سرشو بلند کرد و با دیدن من سینی شربت از دستش افتاد.

بی بی هین بلندی کشید و پدر گفت:

– نازگل؟؟

نازگل روی زانوهاش افتاد و دستای سورنا رو گرفت و گفت:

– س..سورنا…سورنای من.

بزور تونستم بلند بشم و به سمتش برم، کنارش نشستم. باورم نمیشد واقعا کنارمه، شونه هاشو گرفتم و به سمت خودم برگردوندمش.
این نازگل من نبود،باورم نمیشد انقدر شکسته شده باشه، رنگش پریده بود و فقط تونست بگه:

– امیرم.
توی بغلم بیهوش شد خانم شفیق گفت:

— ببریدش دکتر اون سرطان داره،حالش خوب نیست.

بغلش کردم و سریع به سمت ماشین رفتم و جی پی اس ماشینم و روشنش کردم به سمت نزدیک ترین بیمارستان حرکت کردم

نه خدا نه این حق من نیست بعد پنج سال در حال مرگ ببینمش، خدا تو رو به بزرگیت قسم به جونیش رحم کن، تو رو قرآن به بچمون رحم کن.

جلوی بیمارستان نگه داشتم و بغلش کردم و رفتم داخل بیمارستان:

– یکـــــــی کمک کنه،تــــروخدا،زنم حالش بده.

یه پرستار اومد سمتم و اشاره کرد روی برانکارد بزارمش، به حرفش گوش کردم و گذاشتمش روی برانکارد که گفت:

– مشکلش چیه؟

+ نمیدونم میگن سرطان داره؟

– مگه شوهرش نیستی؟

+ خانم زنم داره میمیره الان موقع سوال کردنه؟

چند تا پرستار و دکتر اومدن و نازگلکم و بردن توی اتاق، پدر و بی بی و آقای شفیق اومدن و بی بی گفت:

– کجا بردنش؟

+ نمیدونم.

یه ربع بعد دکتر اومد و گفت:

— همراه های مریض شمایید؟

نزدیک تر رفتم و گفتم:

+ من شوهرشم.

— میدونی خانومت سرطان سینه داره؟

+ نه آقا من الان فهمیدم،باید چیکار کنیم؟

— باید عمل بشن،گویا قبلا بهشون گفتن که باید عمل بشن اما پیگیری نکردن.

شفیق – آخه بنده خدا پول نداشت.

+ آقا من هزیینه رو پرداخت میکنم فقط جان بچت زنمو نجات بده. – باشه پسرم ما الان برای عمل آمادش میکنیم.

به سمت صندق رفتم یه سری برگه ها رو امضا کردم و پول و پرداخت کردم و پشت درهای اتاق عمل منتظر بودم تا یه خبری از نازگل بشه.

تقریبا یک ساعت و نیم گذشته بود و هنوز خبری از نازگل نبود گوشی آقای شفیق زنگ خورد سریع اومد سمتم و گفت:

– امیر جان پسرت با خانومم خونس، میگه سورنا نشسته گریه میکنه ساکت هم نمیشه.

+ الان پشت خطن؟

– آره اما سورنا حرف نمیزنه.

پوفی کشیدم و رفتم سمت بی بی و گفتم:

+ بی بی من میرم سورنا رو بیارم.خبری شد بهم زنگ بزنید.

– باشه مادر.

از بیمارستان بیرون رفتم و با آخرین سرعت به سمت خونه ی آقای شفیق روندم و جلوی خونش ماشینم و پارک کردم.

وارد خونه شدم و سورنا رو صدا زدم که از پشت مبل ها دوید سمتم و بغلم کرد:

+ چیشده بابا جان؟

با بغض گفت:

– اون مامانم بود؟

+ آره دوردونه ی بابا.

– چرا باهم فرار کردید؟

+ فرار نکردیم پسرم،مامانی حالش بد شد.

– چرا؟

+ چون …

خواستم جوابشو بدم که تلفنم زنگ خورد، با دیدن اسم بابا گوشی و سریع جواب دادم:

+ الو؟؟؟ بابا؟؟؟

– امیر نازگل….
گوشی قطع شد به صفحه گوشیم نگاه کردم که دیدم خاموش شد، لعنتی گفتم و سورنا رو گرفتم و گذاشتمش تو ماشین سریع به سمت بیمارستان رفتم.
جلوی بیمارستان ماشین و پارک کردم و سورنا رو بغل کردم و باهم وارد بیمارستان شدیم:

بابا و بی بی یه گوشه بودن و داشتن گریه میکردن،با دیدن من به سمتم اومدن اما من دیگه چیزو احساس نمیکردم سورنا رو گذاشتم زمین و به سمت اتاق رفتم و نعره زدم:

+ زن مـــــــن کجـــــــــــاست

– آقا آروم باشید خانومتون تو ICU هستن.

+ دارید دروغ میگی زن من کشتـــــید.

– آقا آروم لطفا دنبال من بیاید ببرمتون پیش خانومتون.

لباس سبز رنگی پوشیدم و همراه پرستار وارد اتاق نازگل شدم:

– سینه سمت راستشون و برداشتیم.

+ کی بهوش میاد؟

– بستگی به بیمار داره.

+ الان چشماشو باز کنه خوب میشه؟

– تا چشماشو باز نکنه مرگ تو یه قدیمشونه.

دستاشو گرفتم و بوسه ای رو لباش زدم و گفتم:

+ نامرد این رسمشه؟
رسمشه بعد پنج سال چشم انتظاری اینطوری ببینمت؟ نازگلکم تو رو جون سورنامون چشماتو باز کن، دلبرکم چشماتو بازکن، من هنوز از نگاه کردن اون چشمات سیر نشدم، نازگلم من تشنه ی وجودتم،تشنه ی صداتم،تو رو خدا برگرد پیشمون.

هق هق های مردونم کل اتاق و پر کرده بود و پرستارا هم همپای من اشک میریختن.

+ دلبرکوچولوی من چشماتو باز کن،ببین آقات اومده برام ناز کن.
صورتم توی دستای کوچولوش پنهون کردم و به اندازه دردهای این مدت گریه کردم.

خدا دیگه بسه.
خدا دیگه اذیتش نمیکنم.
خدا بسه
خدا دیگه طاقت ندارم.
خدا تو رو خدا بسه.

احساس کردم دستاش تکون خورد سرم و بلند کردم و به پلک هاش نگاه کردم که تکون میخورد.
اشکامو پاک کردم و آروم صداش زدم:

+ دلبرکم؟

– امیر؟

+ جان دل امیر؟

جفت چشماش و لباشو بوسیدم که آروم گفت:

– دلم خیلی برات تنگ شده بود

+ من بیشتر دوردونه ی من.

– اون به من گفت که سورنا….

+ بخاطره همین فرار کردی؟

– آ..آره.

+ تو میدونی پنج سال با من چیکار کردی؟ نازگل من ….

– تو چی؟

+ من تازه فهمیدم که خیلی دوست دارم تازه فهمیدم چقدر عاشقتم.

چشمای نازگل برقی زد و آروم لب زد:

– منم دوست دارم

بوسه ی عمیق روی پیشونیش زوم و گفتم؛

+ دلبرکوچک من


عشق،عشق است.
نه اختیاریست و نه اجباری.
نه میشود بر سر اختیار کسی را انتخاب کرد و عاشق شد.
نه میشود بر سر اجبار کسی را انتخاب کرد و عاشق کرد.
عشق،عشق است.
نه شروع دارد و نه پایان.
نه میشود در زمان شروع آن را در تقویمی مشخص کرد.
نه میشود در زمان پایان آن را در تقویمی مشخص کرد.
و عشق هچیگاه:
برای افسانه ها نیست.
برای داستان ها نیست.
برای آدم های بزرگ نیست.
گاهی در گوشه ای،در خلوتی،در نگاهی،در صدایی، قلبی میلرزد برای قلبی دیگر و شروع میشود سرنوشت عاشقانه ای که نه میدانند از کجا شروع شد و نه میدانند به کجاها ادامه دارد.

و این بود سرگذشت دختری از جنس درد و پسری از جنس غرور.

مرسی که تا اینجا همراهمون بودید. ممنون از نگاه گرمتون.
پایان…

پارت قبل

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

  1. سلام.این رمان ک تو تلگرام ادامه داشت پس بقیش چیشده؟؟؟ الان ک تلگرام فیلتر شده نتونستم بقیش بخونم اومدم اینجا هم ک نصف نوشتین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن