رمان دلبر کوچک

۴٫۴ (۸۷٫۱۴%) ۱۴ votes

رمان دلبر کوچک

نویسنده:زهرا پورخانی

مقدمه:

عشق،عشق است. 
نه اختیاریست و نه اجباری.
نه میشود بر سر اختیار کسی را انتخاب کرد و عاشق شد.
نه میشود بر سر اجبار کسی را انتخاب کرد و عاشق کرد.
عشق،عشق است.
نه شروع دارد و نه پایان.
نه میشود در زمان شروع آن را در تقویمی مشخص کرد.
نه میشود در زمان پایان آن را در تقویمی مشخص کرد.
و عشق هچیگاه:
برای افسانه ها نیست.
برای داستان ها نیست.
برای آدم های بزرگ نیست.
گاهی در گوشه ای،در خلوتی،در نگاهی،در صدایی، قلبی میلرزد برای قلبی دیگر و شروع میشود سرنوشت عاشقانه ای که نه میدانند از کجا شروع شد و نه میدانند به کجاها ادامه دارد…..

قسمتی از رمان:

در اتاق و محکم باز کردم و رفتم داخل و محکم تر از قبل بستمش و قفلش کردم، با چشم دنبالش گشتم که دیدم روی تخت نشسته و خودشو جمع کرده و با وحشت داره نگام میکنه،خیلی ریز و میزه بود،عمرا اگه میتونست زیر دست من دوم بیاره.
پیراهنمو در آوردم و پرتش کرد روی مبل، کمربند چرممو در آوردم و یه دور به دور دستم پیچوندمش،چهرش از بغض و ترس جمع شده بود.
خون جلوی چشمامو گرفته بود،من هنوز لباس سیاه برادرم تنم بود و این توله سگ و با لباس سفید آورده بودن تو حریم من.
بهش نزدیک شدم و از لای دندونای قفل شدم گفتم:

– تخم سگ عوضی،داداش پدر سگت برادرمو و کشت،حالا توی جنده سگ اومدی زن و زندگیمو ازم بگیری،میکشمت،بلایی به سرت میارم که زیرم جون بدی.

کمربند و بالا آورد و محکم کوبیدم به بدنش که جیغ بلندی کشید، اصلا برام مهم نبود این که جلوی من بود یه دختر بچه پونزده سالست، خون جلوی چشمامو گرفته بود وکورم کرده بود.

با دستای کوچیکش ملافه رو سفت نگه داشته بود و جیغ میزد و التماس میکرد که نزنمش گاهی هم از بیرون کمک میخواست تا که شاید یه نفر پیدا بشه و از زیر دست من نجاتش بده اما نمیدنست که به همه دستور داده بودم اگه یه نفر امشب مزاحمم بشه،صبح باید جنازه ی دخترو از اتاق ببره بیرون.

بی توجه به جیغ هاش انقدر زدمش که دستم خسته شد و کمربند و انداختم گوشه ی اتاق…

رفتم روی تخت و موهای بلند بورش کشیدم و سرشو راست کردم و زیر گوشش گفتم:

– هنو گریش مونده توله سگ،خودتو آماه کن که باید جون بدی،امشب باید تا صبح زیرم جون بدی،مث یه ماده سگ،فهمیدی؟؟؟

چشماشو سفت روی هم فشار داد و قطره ی بزرگی از اشک روی گونش افتاد.
موهاشو و ول کردم و با یه دستم برگردوندمش،خیلی سبک بود مثل پره کاه.شلوار و شورتمو در آوردمو و دستی روی مردونگی کلفتم کشیدم، با چشمای وحشت زده به مردونگی کلفت و درازم نگاه میکرد.
پوزخندی بهش زدمو لباس خواب سفیدشو که تقریبا بخاطره ضربات کمربند پاره شده بود قشنگ پارش کردم و از تنش در آوردم.
دستشو و روی صورتش گذاشت و هق هق هاش تو کل اتاق بچید،تیکه های پاره پوره لباسشو برداشتم و دستاشو به کناره های تخت بستم و گفتم:

– ببین و زجر بکش،که از زجر کشیدنت لذت میبرم.

چندتا سیلی محکم به سینه های کوچولو و اناری شکلش زدم که قرمز شد، نوک یکی از سینه هاشو به دندون گرفتم و شروع کردم به جویدن و نوک اون یکی سینشمو میکشیدم و فشارش میدادم،جیغ هاش کل اتاق و پر کرده بود،مثل مار از درد زیرم به خودش میپیچید. دست از سینه هاش برداشتم و رفتم سمت بهشت کوچولوش.

نمیدونم خدمتکارها بهش گفته بودن بدنشو تمیز کنه یا واقعا هیچ موی نداشت در کلا واقعا شبیه بهشت بود،صورتی و بدون مو، انگشتم و روش بالا پایین بردم،پاهاشو به دو طرف باز کردم و مردونگیمو مستقیم تنظیم کردم روی واژ*نش شونه های لخت و سفیدشو و محکم توی دستام نگه داشتم و به چشماش آبی پر از اشکش خیره شدم و یهو وار*دش کردم.

آخ بلندی گفت و قطره اشک دیگه ای ریخت،بی توجه به اشک روی گونش به چشمای پر از بغضش خیره بودم و محکم خودمو بهش میکوبیدم و اونم از درد صورتشو جمع میکرد و اشک میریخت،به مردونگیم نگاهی انداختم و دیدم خونیه.یه حس عجیبی بهم دست داد،یه حس مالکیت یا یه حس قدرت چون زن اولم پردش به گفته ی خودش ارتجاعی بود و من هیچ وقت خونی ازش ندیدم ولی این دختر که حتی نمیدونستم اسمش چیه و شده بود خونبس این خانواده الان شده بود یه زن،یه زنی که مردش منم،فکرامو و کنار زدم و بلندش کردم و به پشت خوابوندمش و این بار مردونگیمو و گذاشتم روی کو*نش،خیلی تنگ بود و به زور رفت داخل،دختره فقط جیغ میزد و خودشو میخواست بکشه جلو ولی من کمرشو گرفته بودم و خودمو عقب جلو میکردم.
بدن روانی کننده ای داشت،همش دوست داشتم با زنم رابطه خشن داشته باشم ولی اون دوست نداشت و منم به خواستش احترام میذاشتم ولی حالا که این پیدا شده بود چرا نباید لذت میبردم.

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸ 

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت۱۸

پارت۱۹

پارت آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن