رمان دلبر کوچک پارت ۷

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

+ اگه میتونی یه کاری کنی زنده بمونه ،اگه نمیتونی هم بزار بمیره.این تن لش از اینجا بیرون نمیره،عاقبت فرار کردن همینه.

– اون حالش خوب نیست امیر جان.

پدر اومد سمتم و گفت:

— میفهمی داری چی میگی؟؟

– بخداوندی خدا بابا، به ارواح خاک مامان،اگه فقط یه بار دیگه تو کار های من و زنام دخالت کنید خودمو میکشم.
خسته شدم میفهمی بابا؟؟؟گنده زده شده به زندگیم،ولم کنید.

از اتاق بیرون رفتم که شیدا رو دیدم تازه اومد داخل به سمتش رفتم:

+ به به شیدا خانوم،حال شما؟؟؟

سرش و انداخت پایین و گفت:

– امیر بیا بریم تو اتاق،هر کاری میخوای بکن،فقط اینجا خوردم نکن.

به سمت اتاقمون رفتم و در و باز کردم و منتظر موندم بیاد داخل و بعد در و از پشت قفل کردم و لباس هامو در آوردم و گفتم:

+ خب؟؟؟

– تو هیفده سال زندگی مشترک چیزی برات کم گذاشتم؟فقط بچه دار نمیتونم بشم،این حقمه بعد هیفده سال منو جلوی سوگولی جدیدت زیر مشت و لگد بگیری؟امــــیر این حقمه به مادرم بگی دخترتو طلاق میدم؟ بیا طلاقم بده،بیا هم من و راحت کن هم خودتو.

روی زمین زانو زد و شروع کرد به گریه کردن،هق هق هاشو داشت داغونم میکرد،به سمتش رفتم و شونه هاشو گرفتم و بلندش کردم.
دستمو بردم زیر چونش و سرش و راست کردم و توی چشمای اشکیش خیره شدم و گفتم:

+ چرا نمیفهمی میگم هیچ حسی بهش ندارم؟؟؟چرا نمیفهمی میگم اون فقط یه خونبسه که قراره بچه بیاره،حتی بچه ای هم که میخواد به دنیا بیاره رو تو میخوای بزرگش کنی،میفهمی؟؟؟تو باید برا بچه ی من مادر کنی،اون هیچ نقشی تو زندگی من نداره. چرا هم اعصاب خودتو هم اعصاب من و خرد میکنی؟
شیدا به خداوندی خدا من عاشقتم، تو این هیفده سال یه ذره از عشقم نسبت به تو کم نشده.

بغلم کرد و خودشو بهم فشار داد و گفت:

– من دوست دارم….نه یکم…بلکه خیلی زیاد.

روی موهاش بوسه ای کوتاه زدم که صدای طوبا خانوم از پشت در اومد که گفت: آقا اینجاید؟

+ بیا تو طوبا.

شیدا از بغلم بیرون اومد و رفت سمت تخت و طوبا اومد داخل:

– آقا نازگل صورتش داره کبود میشه،دست و پاهاشم یخه.

زود از اتاق بیرون رفتم و رفتم سمت اتاقی که نازگل توش بود، بابا رو دیدم که با عصبانیت داره نگام میکنه،جلو تر رفتم که با دیدن لبای کبود نازگل عقل از سرم پرید.

)شیدا( – وای امیر چشه این؟

+ فرار داشت میکرد افتاده سرش خورده به جایی بیهوشه.

)شیدا( – ببرش دکتر،گناه داره.

سریع برگشتم سمت شیدا و با تعجب گفتم:

+ جان امیر یه بار دیگه حرفتو تکرار کن.

– وا میگم ببرش دکتر،گناه داره،بچس.

+ تو الان مشکلی نداری؟

– بیا بریم لباس بپوشیم باهم ببریمش.

از اتاق سریع بیرون رفت ولی من هنوز تو عمق حرفش داشتم غرق میشدم.
به پدر نگاهی انداختم که با خنده گفت:

– زودتر میزدیش آدم شد مثل اینکه.

چشم غره ای رفتم و به سمت اتاقم حرکت کردم…

– من حاضر شدم میرم یه چیزی تن نازگل کنم.

دستشو کشیدم و کشوندمش سمت خودم و بوسه ی به پیشونیش زدم و گفتم:

+ مرسی عزیزدلم.

لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت،منم سریع لباس هامو پوشیدم و به سمت اتاق نازگل رفتم و بغلش کردم و بردمش بیرون.

+ شیدا جان در ماشین و باز کن.
بدون هیچ حرفی در عقب و باز کرد و خودش جلو نشست،منم سریع نازگل و روی صندلی عقب گذاشتم و سوار ماشین شدم و به سرعت از عمارت خارج شدم:

– امیرم.

+ جاندلم؟

– وقتی بهوش اومد چیزی بهش نگو،اونم مثل من روزای سختی رو توی اون عمارت داشته که دست به این کار زده.

+ شیدا خودتی؟

به نازگل نگاهی انداخت و گفت:

– آره.
با سرنوشت نمیشه بازی کرد.

چیزی نگفتم و اونم دیگه ادامه نداد، حرفاش و کارش برام تازگی داشت. نمیدونم داشت نقش بازی میکرد یا واقعی بودن حرفاش ولی هر چی بود تا الان که داشت خوب پیش میرفت.

بعد از یک ساعت و خورده ای رسیدیم و ماشینو جلوی در بیمارستان پارک کردمو و از ماشین پیاده شدم و نارگل و بغل کردم و به سمت بیمارستان رفتم.
انگاری بدنش حس نداشت،دست هاش یخ بود و لب هاش به کبودی میزد:

+ هـــــی کمک این داره میمیره.

)پرستار( – چخبرتونه آقا؟
ببریدش تو این اتاق الان دکتر میاد.

طبق گفته ی پرستار عمل کردم و بردمش توی اتاق:

– وای امیر نمیره؟

+ سگ مرد.

میخواستم بیخیال باشم ولی نمیتونستم،اصلا نمیتونستم،مدام نگاهش میکردم تا چشماشو باز کنه اما…

بلاخره بعد از چند دقیقه دکتر همراه چندتا پرستار اومد داخل اتاق:

)دکتر( – چه اتفاقی افتاده؟

+ افتاده سرش خورده به سنگ.

– باید از سرشون عکس بگیریم،چند ساعت بیهوشن؟

+ فکر کنم یه پنج شیش ساعتی بشه.

بعد شما الان آوردینش؟

+ روستا بودیم تا شهر بیایم طول کشید.

– چه نسبتی با مریض دارین؟

موندم چی بگم یکم مِِن و من کردم رفتم بگم خدمتکارمه که شیدا گفت:

— همسرشون هستن.

نگاهی بهش انداختم که لبخند مهربونی به روم زد و از اتاق بیرون رفت، میخواستم برم پیش شیدا که دکتر گفت باید برم قبض بگیرم.
پوفی کشیدم و همراه پرستار از اتاق بیرون رفتم.
بعد از اینکه کارارو انجام دادم رفتم پیش شیدا نشستم تا دکتر بیاد و جواب عکس و آزمایش و بهم بده:

+ شیدا؟

– جونم؟

+ میخوای تو برو تو ماشین بخواب ممکنه طول بکشه اینجا خسته میشی.

– اممم باشه سویچو بده.

سوییچ رو دادم بهش و رفت،بعد از یه ربع پرستار اومد سمتم و گفت:

– ببخشید آقا؟
خانم نازگل محجوب همسر شما هستن؟

+ بله؟

– امشب تو ICU بستری شدن، اینم یه سری….

+ آخه ICU برای چی؟

– ضربه سنگین به سرشون وارد شده.
انتهای سالن دست چپ یه آسانسور هستش میتونید با اون برید طبقه سوم بخش ICU دکتر الان پیش خانومتون هستن.

سریع رفتم به بخش ICU بعد از یه زیر میزی گنده وارد سالن شدم و به سمت دکتر رفتم که داشت با پرستار صحبت میکرد:

+ آقای دکتر؟ چیشده؟

– فعلا چیز خاصی نیست برای احتیاط امشب تو ICU نگهشون داشتیم ایشالله فردا یه سری آزمایش دیگه میگیرم بعد میتونید ببریتشون خونه.

+ الان بهوش اومده؟ میتونم ببینمش؟ تا یک ساعت آینده بهوش میان انشالله.

+ میشه برم پیشش؟

– نه پسرم.

پوفی کردم و رفتم سمت پنجره شیشه بزرگ و از پشت پنجره بهش نگا کردم. سرش و بانداژ کرده بودن و دستگاه اکسیژن بهش وصل بود.
کلافه بودم نمیدونستم با خودم چند چندم نمیدونستم از نازگل بدم میاد یا خوشم میاد نمیدونستم الان باید نگران باشم یا بی تفاوت.انگار اصلا حوصله فکر کردن نداشتم.
گوشیمو در آوردمو به سالار زنگ زدم که بیاد بیمارستان اونم بدون هیچ بالا و پایینی قبول کرد.

تو بیمارستان اجازه نمیدادن بمونم منم مجبور شدم برم تو ماشین پیش شیدا بشینم تقریبا دوساعت بعد سالار اومد و شیشه ماشینو زد:

+ سلام، کی اومدی؟

– سلام آقا الان اومدم،حال خانوم چطوره؟

+ خوبه.
تو شیدا رو ببر عمارت من فردا با نازگل میام.

– آ…آقا…م…من؟
+ چی من؟ چرا من و من میکنی؟برو ماشین روشن کن اعصاب ندارم یچیزی بهت میگما.

– سرش پایین انداخت و به سمت ماشینش رفت منم آروم شیدا رو بیدار کردم و مختصر براش توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده و از ماشین پیاده شدم و تا دم در ماشین بعدی بدرقش کردم.
شیدا با دیدن سالار انگار دیگه خواب از سرش پریده بود و خیلی سرحال شده بود اما سالار….

رفتم داخل بیمارستان و روی یکی از پله ها نشستم و چشمامو روی هم گذاشتم،مدام تصویر نازگل میومد جلوی چشمام،نمیشد گفت خیلی خوشگل بود تقریبا میشد گفت معمولی بود،شیدا ازش خیلی سر تر بود ولی نمیدونم چرا نازگل برام جذاب تر بود.
آروم بود توی این سه چهار روز قشنگ اخلاقش اومد دستم،متواضع و آروم بود. اصلا فکرشو نمیکردم که فکر فرار به سرش بزنه.حتما دیگه خیلی خسته شده بود از دستم.
از روی پله ها بلند شدم و به سمت ICU حرکت کردم،پرستارا با دیدن من ممانعتی نکردن و اجازه ورود و صادر کردن.
از پشت پنجره شیشه داشتم نگاهش میکردم که دیدم داره تکون های خفیفی میخوره، دقیق تر شدم که دیدم چشماشو از هم باز کرده. سریع به سمت پرستار رفتم و گفتم:
+ خانوم زنم بهوش اومد.

– خب بسلامتی.

+ یعنی چی بسلامتی یه چک آپ نمیخواید بکنیدش؟
من خودم میدونم باید چیکار کنم.

+ ببین زنیک….

— امیرارسلان؟

سرمو برگردوندم با دیدن دکتر خانوادگیمون بیخیال پرستاره شدم و با دکتر سلام و علیک کردم:

— نازگل بهوش اومد؟

+ الان چشماشو باز کرد.

— بیا بریم پیشش.

به دنبال دکتر وارد اتاق شدم و رفتم سمت تخت نازگل:

— نازگل؟دخترم؟بیداری؟

نازگل آروم پلک هاو باز کرد با دیدن دوباره ی اون زمرد های سبز یه نفس راحتی کشیدم و خداروشکری زیر لب گفتم.

— حالت تهوع یا سرگیجه نداری؟

– م..من ف..فقط خ…خواب دارم.
+ حالش خوبه؟

— آره این خواب آلودگی هم بخاطره داروهاست.

+ فردا مرخصه؟

— آره اصلا مشکل جدی نبود فقط بخاطره اینکه ازش زیاد خون رفته بود بستریش کردن،ظاهر بیماری تنفسی هم داره.

+ آها.
میشه من اینجا پیشش بمونم؟

– آره مشکلی نیست،خدانگهدار.

کنار تخت روی صندلی نشستم و به نازگل خیره شدم،صورتش پر از زخم و کبودی بود ولی هنوز هم جذاب بود.هنوز صورتش همون آرامش و معصومیت و داشت،نمیدونستم یه روزی این معصومیت دلم و به درد میاره یا نه،نمیدونستم روزی میرسه که پشیمون بشم یا نه، فقط و فقط اینو میدونستم که رفته رفته دارم مقاومتتمو از دست میدم.
دارم جذبش میشم.
دستاشو توی دستم گرفتم و با انگشت شصتم شروع کردم به مالیدن دستاش.
تو فکر و خیال های خودم بودم که با تکون دست نازگل به خودم اومدم،نگاهی بهش انداختم که دیدم داره چشماشو باز میکنه.
دستمو از دستاش بیرون کشیدم و بلند شدم و به پلک هاش خیره شدم تا بازشون کنه.

به چشم های سبز خیره شدم و حرفی نزدم ولی اون آروم شروع کرد به اشک ریختن:

+ حالت خوبه؟

– ب…بله.
آ..آقا ب..بخشید…م…من…

+ مگه اولین روزی که اومده بودی توی عمارت پدرم بهت نگفته بود که نباید فرار کنی؟؟؟ اگه فرار کنی….

– آقا به ارواح خاک پدر مادرم من فرار نکردم.

+ آها پس داشتی ته عمارت لی لی بازی میکردی پات گیر کرد افتادی بوف شدی نه؟

– نه آقا نه بخدا نه بقرآن من حوصلم سر رفته بود گفتم یکم قدم بزنم بعد رفتم تو باغ،خواستم برگردم راهمو گم کردم هر چی میرفتم فقط درخت بود آخرش هم نمیدونم چیشد.
آقا بخدا من فرار نکردم.

+ باشه فعلن بگیر بخواب باز حالت بد میشه.

– آقا الان داداشم…

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن