رمان دلبر کوچک پارت ۶

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

به دستاش نگاه کردم که جفتشون باد کرده بود:

+ به کجا زدی دستتو مگه؟

یه نگاه به شیدا کرد و سرش انداخت پایین،به شیدا نگاهی انداختم که بیخیال داشت صبحونشو میخورد

)نازگل( – آقا من نمیتونم صبحونه بخورم،میتونم برم تو اتاقم؟

یه نگاه به نازگل انداختم یه نگاه به شیدا،نمیدونستم دلم واسه کدومشون بسوزه،انگار پدر هم فهمیده بود که رو به شیدا گفت:

–شیدا بیا بریم تو اتاقم کارت دارم.

شیدا به ناچار بلند شد و رفت،منم شروع کردم برای نازگل لقمه گرفتن:

– وای نه آقا زحمت نکشید.

+ بخور حرف نزن.
تازه یاد حرف دیشب بابا افتادم و سریع گفتم:

+ میدونی عموم اینا قرار بیان اینجا؟

– بله آقاخان برام توضییح دادن.
فقط آقا…اگه من بچه آوردم کلا میشه واسه خانومتون یعنی دیگه من حق ندارم براش مادری کنم؟

+ فعلا نمیدونم،تو صبحونتو بخور کاری به این کارا نداشته باش.

– چشم آقا.

داشتم لقمه آخر و میزاشتم توی دهنش که انگشتمو گاز گرفت:

+ آخ.

– وایییی ببخشید،خون اومد؟

+ ههههه…مگه حیون درنده ای که با یه گاز کوچیک دستم خون بیاد؟

– نه نیستم.

از خنگ بودنش خندم گرفته بود که با صدای شیدا به معنی واقعی کلمه خفه شدم:

– به به…من و میفرستی دنبال نخود سیاه…بعد خودت داری با این فاحشه لاس میزنی؟

سریع بلند شدم و زدم تو گوشش،و کمربندمو در آوردم و شروع کردم به زدنش:

+ کی فاحشس هــا؟؟؟ از کی تاحالا با زن آدم حرف زدن میشه لاس زدن هـــــا؟؟؟

شیدا فقط جیغ میکشید و کسی هم تلاشی نمیکرد که اون و از زیر دست من بیرون بیاره:

+ فقط جرعت داری یه بار دیگه گوه خوری اضافی کن…گلوشو محکم گرفتم و گفتم:

+ اون وقته که بار و بندلیتو جمع میکنی میری خونه ی بابات،هرچی زمین هم تا الان به اون پدر بی مصرفت دادیم و پس میگیرم.

دیگه داشت رنگش به سیاهی میزد که نازگل من و از پشت کشید و من گلشو ول کردم،بغلش نشست و لیوان آب نزدیک صورتش برد که اونم به زور چند قطره آب خورد،رو به نازگل گفتم:

+ گمشو تو اتاقت…درم از پشت قفل کن.

– چشم.

#نازگل
از پله ها بالا رفتم و در اتاق و باز کردم و رفتم تو و درو از داخل کلید کردم و به سمت پنجره رفتم که دیدم ماشین امیرارسلان به سرعت از عمارت خارج شد.
روی تختم نشستم و دفترمو از زیر تختم بیرون آوردم که صدای طوبا خانوم از پشت در اومد،سریع رفتم و در و باز کردم و گفتم:

+ جانم خاله؟

– دخترم شیدا خانوم رفت خونه مادرش اینا اگه حوصلت سر میره میتونی بیای بیرون.

+ آآآممم باشه شما برید من الان میام.

– باشه دخترم منتظرتم.

سریع رفتم سمت تخت و دفترمو گذاشتم زیر تخت و شال حریرمو انداختم روی سرم و رفتم پایین و با طوبا خانوم از عمارت بیرون رفتیم، از پله ها داشتم پایین می اومدم که ماشین امیرارسلان به سرعت وارد عمارت شد و جلوی پای من و طوبا خانوم نگه داشت.
از ترس داشتم پس می افتادم،امیر ارسلان با عصبانیت اومد سمت من که من رفتم پشت طوبا خانوم:

– مگه بهت نگفتم برو توی اتاقت و در و قفل کن؟؟؟ توی الفبچه هم دیگه حرف من و گوش نمیدی؟

طوبا خانوم سریع گفت:
— آقا شما مگه نگفتید باید اینجا به عنوان خدمه کار کنن،منم گفتم بیارمش بیرون با عمارت آشناش کنم.

امیرارسلان که انگار یکم آروم شده بود گفت:

– شیدا باز کدوم گوری رفت؟

— رفتن خونه مادرشون اینا.

نگاهی بهم انداخت و گفت:

– لعنت بهت که گندزدی به زندگیم.

سرمو انداختم پایین که دوباره صداش اومد:

– طوبا خانوم به نگهبانا بگو برن دنبال سالار و خبرش کنن که من اومدم.

— اتفاقی افتاده آقا؟

– چمیدونم زنگ زده میگه میخوام برم روستامون دیگه هم نمیخوام برگردم،بگو بیاد ببینم چه مرگشه.

امیرارسلان رفت داخل خونه و طوبا خانوم هم به یکی از نگهبان ها گفت که برن دنبال سالار.
طوبا خانوم شلنگ آب و باز کرد و شروع کرد به آب دادن گل ها ولی همش چشمش به ته باغ بود تا اینکه از اون سمت دو تا مرد اومدن که یکی از اونا خیلی هیکلی تر و خوشگل تر بود،طوبا خانوم خیره به اون دوتا مرد بود که رفتن سمت عمارت:

+ کی بودن خاله جون؟

– اون قد بلنده سالار بود اون یکی هم یکی از نگهبانا.

+ آها.

دیگه حوصلم داشت سر میرفت بدون اینکه به طوبا خانوم چیزی بگم آروم به سمت باغی که پشت عمارت بود رفتم. عین جنگل بود،خیلی قشنگ بود،خواستم برگردم ولی وقتی برگشتم هیچ اثری از عمارت نبود.
ترسیده بود، دویدم تا بلکه بتونم از لا به لای درخت ها یه نشونه از عمارت پیدا کنم ولی انگاری فقط داشتم دور خودم میچرخیدم. خونه ی چوبی ته باغ بود،دویدم سمتش که پام به ریشه درخت گیر کرد و افتادم، حرکت مایع گرمی رو روی پیشونیم حس کرد میخواستم خودمو تکون بدم ولی میل زیادی به خواب داشتم،چشمامو بستم و توی تاریکی فرو رفتم.

#امیرارسلان

+ خب پسر برای چی میخوای بری؟تو از هیجده سالگیت توی این عمارت بودی،اینجا بزرگ شدی.حالا میخوای بری؟
سرش و پایین انداخت و گفت:

– آقا من….من باید برم…دیگه نمیتونم اینجا بمونم.

+ اتفاقی افتاده سالار؟؟؟

– نه آقا میخوام زن بگیرم.

+ خب زنت رو هم بیار اینجا.

– نه آقا…دستتون درد نکنه.

+ باشه…دیگه اسرار نمیکنم هرجور راحتی…فقط بمون با پدرمم خداحافظی کن اون هم مثل من از رفتن آدم وفداری مثل تو ناراحت میشه.

– آقا من تا آخر عمرم مدیون شما وآقاخان هستم،من و حلال کنید.

چک تسویش و نوشتم و گذاشتم روی میز و گفتم:

+ موفق باشی…عروسیت مارو هم دعوت کن.

– شما سرور ماید….چشم.

+ برو بسلامت.
داشت از در بیرون میرفت که طوبا خانوم هراسون اومد داخل و با گریه گفت:

– آقا بدبخت شدیم.

+ چیه؟؟؟چیشده؟؟؟

– من داشتم گل ها رو آب میدادم،نازگل هم کنارم وایساده بود ولی یهو متوجه شدم که دیگه کنارم نیست،آقا همه جا رو گشتم نبود،فکر کنم فرار کرده.

+ چیکار کرده؟؟؟؟یعنی چی طوبا؟؟؟؟ فرار کرده؟؟؟به همین راحتی؟؟؟

– آقا بخدا….

به بقیه حرفاش گوش ندادم و به سرعت از اتاق بیرون رفتم و به سمت در خروجی دویدم و نگهبان قسمت جلویی عمارت و صدا زدم:

+ اکــــــــبر.

– جانم آقا.

+ همه رو سریع جمع کن.

عصبی روی سنگ فرش ها راه میرفتم که سالار گفت؟

— آقا میخوایید من با سگ ها دنبالشون بگردم؟

+ کجا دنبالش بگردی وقتی نمیدونی کجاست؟

– توی باغ رو دوباره میگردم.

با دست بهش اشاره کردم که بره و به سمت اکبر و چندتا نگهبان دیگه برگشتم و گفتم:

+ کل روستا رو زیر رو کنید،چند نفر برید ده بالا،چند نفر هم برید به سمت شهر،اکبر تو هم برو دنبال اون برادر حروم زادش.
تا شب پیداش نشه یه گوله حرومتون میکنم بی مصرفا.

ماشین بابا وارد عمارت شد و همون جلو وایساد و سریع خودشو به من رسوند.

– اتفاقی افتاده؟؟؟

+ دختره عوضی فرار کرده.

– شیدا؟؟؟

+ نخیر تازه عروستون.

– نازگل؟

+ پ ن پ طوبا خانوم.

عصبی از پله ها بالا رفتم و رفتم سمت آشپز خونه تا طوبا خانوم و پیدا کنم و یکم عقده دلیمو روش خالی کنم ولی وقتی دیدم داره گریه میکنه چیزی نگفتم و به سمت اتاقم رفتم.
تازه یاد شیدا افتادم که بدون اجازه من رفته بود،گوشیمو در آوردم و زنگ زدم:

مادرش گوشیشو برداشت و با اون لحجه مزخرفش گفت:

– بله؟

+ شیدا کدوم گوریه؟

– درست صحبت کن،زدی له و لبردش کردی حالا هم فوش میدی؟

+ هر کاری دلم بخواد میکنم،یه کار نکن دار و ندارتون و ازتون بگیرم و اون دخترتم طلاق بدم بیاد ور دل خودت بشینه،همین الان بهش میگی خبر مرگشو بیاد عمارت وگرنه بخداوندی خدا خون به پا میکنم.

گوشی و قطع کردم و روی میز انداختم،روی تخت تازه دراز کشیده بودم که در به صدا در اومد:

+ ها؟؟؟

– آقا برادرشو آوردیم.

سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم بیرون که دیدم بغل یکی از نگهبان ها وایساده.
به سمتش حمله ور شدم و دوتا مشت کوبیدم بهش و گفتم:

+ دختره کجاست؟؟؟؟

از روی زمین بلند شد و گفت:

– زن توی پست فطرت شده، اونوقت از من آمارشو میگیری؟؟خواهرمو چیکار کردی.

مشت محکمی به صورتش زدم و افتادم روش و شروع کردم به زدنش،میخواست مقابله کنه ولی نگهبان ها نگهش داشته بودن.

با داد سالار به خودم اومدم و نگاهی بهش انداختم که دیدم نازگل و روی دستاش بلند کرده و رنگ صورتش پریده
زودتر از اینکه من بپرسم از کجا پیداش کرده،پدر از پله ها پایین اومد و گفت:

– اینجا چخبره؟؟؟
این چرا این ریختی شده؟؟؟

— آقا نمیدونم،سگ ها ته عمارت پیداش کردن پشت درخت بزرگ توت افتاده بود،احتمالا داشت میدوید پاش گیر کرد به ریشه درخت و افتاده.

برادرش کنارم زدم و سریع رفت نازگل و از بغل سالار در آورد و رو به پدر گفت:

— آقا تو رو خدا بزارید ببرمش دکتر،حالش خوب نیست.

با دست اتاق شیدا رو نشون داد و گفت:

– ببرش تو اون اتاق،الان دکتر میاد تا شهر برید طول میکشه.

اونم سریع بردش توی اتاق،منم پشت سرش رفتم توی اتاق،به قیافه رنگ پریده و پر از کبودی نازگل داشتم نگاه می کردم که گفت:

– عوضی خواهر خودتم بود همچین بلایی سرش می آوردی؟ لعنتی سه روز نمیشه اومد تو این خونه این کبودیا چین؟؟؟ لامصب بیا منو بزن این بچه پونزده ساله زدن داره؟؟؟

سرش و گذاشت تخت سینه نازگل و هق هق های مردونش کل اتاق و پر کرده بود.
قدرت تکلممو از دست داده بودم و فقط به چشم های نازگل خیره بود تا باز بشه.

بعد از نیم ساعت دکتر همراه پدر اومدن داخل،نیما از روی تخت بلند شد و یه گوشه وایساد و به نازگل خیره شد،دکتر هم سریع کیفشو باز کرد و فشار سنجشو گرفت و رفت بالا سر نازگل:

– کتک خورده بازم؟

+ نه.

– پس چرا انقدر کبوده؟

+ حالش چطوره؟

– سرش ضربه دیده،باید به بیمارستان منتقل بشه فشارش رو هشته،نبضشم ضعیفه.

نیما میخواست بره سمت نازگل که سریع رفتم سمتشو و دستشو گرفتم و به سمت در پرتش کردم و گفتم:

+ تو هیچ اختیاری روی اون نداری،گورتو گم کن، یالا.

– مرتیکه پست فطرت اون خواهر منه،پاره تنمه.

+ حروم زاده بی ناموس،داداش من و کشتی اون پاره تنم نبود؟؟برادرم نبود؟؟؟
نگران نباش هر وقت مرد،تشیع جنازش خبرت میکنیم.

با صدای بلند سالار و صدا زدم که اونم سراسیمه وارد اتاق شد :

— جانم آقا؟

– اینو از عمارت بنداز بیرون به اکبر هم بگو از روستا بیرونش کنن.

سالار بزور نیما رو بلند کرد،تا لحظه آخر هم چشمش روی نازگل بود.
کفری بودم دسته خودم نبود،رو به دکتر گفتم:

+ اگه میتونی یه کاری کنی زنده بمونه ،اگه نمیتونی هم بزار بمیره.این تن لش از اینجا بیرون نمیره،عاقبت فرار کردن همینه.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن