رمان دلبر کوچک پارت ۵

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

در شیشه ای رو باز کردم و وارد پخش ریاست شدم، به سمت منشیم که یه خانوم مسن ولی باهوش و کاربلد بود رفتم و یادداشت کارهای امروز ازش گرفتم،در اتاق و باز کردم و به سمت میزم رفتم کتمو در آوردم و گذاشتم پشت صندلی،با بخش خدماتی شرکت تماس گرفتم و سفارش یک فنجان قهوه رو دادم و روی صندلی نشستم،نگاهی به کارهای امروزم کردم و مخم سوت کشید،این همه کار آخه؟ عمارت توی روستا بود و شرکت توی شهر،هر روز باید چهارساعت فقط رفت و برگشتم طول میکشید،پدر راضی نمیشد بیایم شهر منم مجبور بودم به حرفش گوش کنم.
در اتاق زده شد و اکبر آقا با سینی اومد داخل:

– سلام آقا…خوبید؟…آقا خان خوبن؟

+ سلام…ممنون همه خوبن،اوضا احوال چطوره؟

– به لطف شما میگذره.

لبخندی به روش زدم و اجازه رفتن رو صادر کردم.

داشتم کارمو انجام میدادم که گوشیم زنگ خورد، برگشتم که گوشیمو بردارم که تازه متوجه شدم گردنم خشک شده:

+ بله؟

)بابا( – کجایی تو؟

خمیازه بلندی کشیدم و گفتم:

+ شرکت.

– از خمیازت هم معلومه.

+ نه بخدا شرکتم،داشتم کارای عقب مونده رو انجام میدادم.

– کی میای خونه؟

به ساعت نگاه کردم که نزدیکای نه رو نشون میداد:

+ الان راه می افتم.

گوشیو قطع کردم و کت و سویجمو برداشتم و از اتاقم بیرون اومدم و اکبر آقا رو صدا کردم:

– جانم آقا؟

+ من دارم میرم.

– باشه آقا بسلامت.

سری تکون دادم و از شرکت بیرون اومدم و به سمت ماشینم رفتم و روشنش کردم که دوباره گوشیم زنگ خورد،بدون نگاه کردن به صفحش دکمه اتصال و لمس کردم و جواب دادم:

+ بله؟

– امیر بابا؟ شیدا کجا رفته؟تا الان خونه نیومده،به خونه پدرش اینا هم زنگ زدم اونجا هم نیست.

+ مگه میشه؟کجا میخواد بره آخه؟

– نمیدونم.

+ بابا ببین با زندگی من چیکار کردی،زن من همچین کارایی میکرد آخه؟

نزاشتم بابا حرفی بزنه و گوشیو قطع کردم و شماره شیدا رو گرفتم ولی خاموش بود،شماره دوستای صمیمیشو گرفتم ولی اونجا هم نبود.
کلافه و عصبی بودم،نمیدونستم دیگه باید به کجا زنگ بزنم،به سرعت به سمت عمارت حرکت میکردم که گوشیم زنگ خورد زود جواب دادم که صدای نگران و وحشت زده طوبا خانوم پیچید توی گوشم:

– آقا…آقا.

+ چیه؟چیشده؟شیدا اومد؟

– آره آقا چند دقیقه پیش اومدن،آقا خان باهاشون دعوا کردن که چرا دیر اومدن ایشونم ناراحت شدن رفتن توی اتاق نازگل و در و قفل کردن و دارن اون طفل معصوم و میزنن و بد و بیراه میگن.

+ ای خدا اه،دارم میام نزدیکم،با کلید یدک در و باز کنید.

– آقا توی اتاق نازگل جا گذاشتم.

+ اه، پس برو به دوتا نگهبان بگو بیان در و بشکنن.

– چشم آقا.

گوشیو انداختم رو صندلی کنار و عصبانیتم و روی پدال گاز خالی کردم،ماشین دیگه داشت پرواز میکرد،بلاخره به عمارت رسیدم و ماشین جلوی در ول کردم و دویدم به سمت خونه و در و باز کردم که دیدم همه توی پذیرایی جمعن،رفتم جلو تر که بابا رو دیدم روی صندلیش نشسته و نازگل و شیدا رو صندلی های کناری نشستن:

+ سلام.

همه سرها به سمت من برگشت و شیدا زد زیر گریه،رفتم سمتشو و بغلش کردم که پدر چپ چپ نگاهم کرد:

)اردلان( – خوبه والله،تا ده شب مثل کفتار بیرون باشن، بیان خونه عین سگ پاچه بگیرن آخر هم مثل خر خودشونو ناز کنن.

+ بابا رسما زن من و کردی حیون.

– تو حیونی زنت از تو حیون تر. یه نگاه به این دختره بنداز امشب دومین شبیه که توی این خونست یه جای سالم نمونده براش.

— امیر سرم داره میترکه لطفا به پدرت بگو تمومش کنه.

بلندش کردم و بردمش توی اتاق و در و بستم و روی تخت نشوندمش و گفتم:

+ کجا رفته بودی؟

– توی باغ پشتی بودم بخدا،باور نمیکنی از سالار نگهبان اونجا بپرس اون شاهده.

+ چه اسم نگهبان رو هم خوب بلدی.

– خب…خب بعد این همه سال زندگی یاد گرفتم.

+ باشه.
حالا چرا رفتی اون دختررو زدی؟
– حقش بود،اون اومد پدرنت رفتارش با من عوض شد.

+ لا اله الله، شیدا بهت گفتم کاری به کارش نداشته باش.

– لباشو گذاشت روی لبام و گفت:

+ دلم برات تنگ شده امیرم.

شروع کردم به خوردن لبش،دکمه های لباسمو باز کرد و از تنم درش آورد، روی تخت خوابوندمش که صدای در گند زد به حالمون:

+ چیه؟

)خدمتکار( – آقا، آقاخان گفتن باهاتون کار واجب دارن.

+ اه…خیلی خب الان میام.

– ععع امیر، من میخوامت.

+ برم ببینم چیکارم داره بعدا برمیگرم.

– پیش اون دختره نریا.

پیراهنمو و پوشیدم و گفتم:

+ باشه.

از اتاق بیرون رفتم و در و بستم به سمت اتاق پدر رفتم و در زدم و رفتم داخل:

+ کاری داشتین؟

– آره بشین.

روی صندلی نشستم و به پدر چشم دوختم که شروع کرد به صحبت کردن:

– هفته بعد قرار عموت اینا از تهران بیان کرمانشاه پیش ما، نگفتم نازگل زنته، گفتم فقط به عنوان کنیز باید تا آخر عمرش و اینجا بگذرونه،به این چندتا نگهبان و خدمه هم گفتم اگه جای درز کنه این راز از اینجا بیرونشون میکنم.

+ اگه بعدا حامله شد چی؟

– بچه رو بدنیا میاره بعد میگیم بچه ی شیداست.فقط تو اون زن زبون نفهمتو حالی کن،کاری نکنه که اونا بفهمن.

+ چرا نمیخواین اونا بفهمن؟

– اینش به تو ربطی نداره،برو بخواب.

پوفی کردم و از اتاق بیرون اومدم،میخواستم برم سمت اتاق شیدا ولی منصرف شدم و به سمت راه پله رفتم تا به نازگل سری بزنم.
در اتاق و باز کردم و رفتم تو که دیدم گوشه ی تخت خودشو جمع کرد، نزدیک تر شدم که دیدم پیراهنمو بغل کرده و خوابیده،لبخندی ناخودآگاه مهمون لبام شد و از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق شیدا رفتم،در و باز کردم که دیدم شیدا لخت روی تخت خوابیده، اصلا حوصله نداشتم گوشه تخت خوابیدم تا بیدار نشه ولی سریع برگشت طرفمو و دستشو برد سمت پیراهنم که گفتم:

+ شیدا خستم.

دستشو پس کشید و دورم حلقه کرد و خوابید ولی من فکرم پیش نازگل بود تا که خوابم برد.
*فلشبک به زمانی که شیدا در خانه نبود*

#سالار

گشت آخر و دور باغ زدم و به دوتا نگهبان دیگه اجازه مرخصی دادم،خودمم رفتم سمت خونه چوپی که ته باغ داشتم و هیچکس حق اومدن به اونجا رو نداشت،نگهبان باغ پشتی من بودم و امنیت کل این طرف بر عهده من بود.وارد خونه چوبی کوچیکم شدم که یه اتاق کوچیک و با یه آشپزخونه نقلی داشت و بغل آشپز خونش حمام و دستشویی قرار داشت.اینم بزرگ ترین لطفی بود که اردلان خان در حقم کرده بود و به من از هیجده سالگی جا و مکان داده بود.
زیر کتری رو روشن کردم و روی تخت دراز کشیدم تا آب جوش بیاد،چشامو بستم که با صدای خش خش برگ و شکستن چوب سریع چشمامو باز کردم و کُُلتمو برداشتم و رفتم بیرون که از تعجب هنگ کرده بود، عروس اردلان خان با این وضع اینجا چیکار میکنه؟ نزدیکم شد و با صدای نازکی گفت:

– اجازه هست بیام تو؟

+ س…سلام…خا…خانوم…اینجا چیکار میکنید؟

خنده ی مستانه ی سر داد و دستشو و گذاشت تخت سینم و گفت:

– حالا بهت میگم باهات خیلی کارا دارم.

رفت توی خونمو و من هاج و واج به در خیره بود که صداش از توی خونه اومد که خطاب به من گفت:

– بیا تو دیگه.

رفتم داخل که دیدم روی تخت نشسته و شال حریرشو از سرش برداشته و موهای مشکی بلندش روی بازوهای لختش ریخته و طوری نشسته که قشنگ چاک سینش معلوم بود:

+ خانوم…ببخشیدا…با من چیکار دارید؟یکی شما رو اینجا ببینه خوب نیست…یعنی هم برای شما خوب نیست هم برای من.

لبخندی زد و اومد پرده کرکره ای اتاق و کشید و در اتاق و قفل کرد و اومد سمت من،قدش به زور به سرشونم میرسید،پیراهنمو توی دستاش گرفت و من و به سمت پایین کشید و شروع کرد به خوردن لبم،با تعجب داشتم نگاش میکردم ولی اون چماشو بسته بود.
خودمو عقب کشیدم و گفتم:

+ دارین چیکار میکنید؟؟؟حالتون خوبه.

بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن و گفت:

– نه سالار خوب نیستم…امیر ارسلان رفته خواهر قاتل برادرشو کرده زن خودش و شب تا صبح و پیش اون گذرونده و به من خیانت کرده…
منم آدمم نیاز دارم..من…

+ خانوم…چه ربطی داره؟؟؟اون دختر تا جایی که من میدونم خونبس آقا شده،آقا شما رو خیلی دوست دارن این کارا چیه؟

دستشو روی مردونگیم گذاشت و بالا پایین کرد و گفت:

– به نظر بزرگ میاد….تقریبا یه سال تو کفشم که روش سواری برم.

با حرفاش داغ شدم ولی ازش دور شدم و گفتم:

+ نه خانوم…من کسی دیگه ای رو دوست دارم، نمیتونم بهش خیانت کنم…لطفا برید بیرون.

پوزخندی زد و کلید رو از روی در برداشت و شروع کرد به در آوردن لباساش:

– بزار ببینم چقدر این مرد عاشق تحمل داره.

سرمو برگردوندم تا نبینمش ولی توی وجودم طوفان به راه انداخته بود،با حرفاش و کاراش قصد تحریکم و داشت که بلاخره موفق هم شد و نتونستم خودمو کنترل کنم به سمت تخت هولش دادم و گفتم:

+ عوضی جنده.

خنده ای بلندی کرد و گفت:

– جونم؟

+ که دوست داری سواری بری نه؟.

– اوهوم.

+بلایی به سرت میارم که لنگان لنگان بیرون بری.

شروع کردم به در آوردن لباس هام و در کسری از ثانیه لخت جلوش وایسادم،خیره به مردونگی کلفت و دراز بود که رفتم جلوی صورتش و گفتم:

+ بخورش.

– چی میگی؟؟؟این خیلی بزرگه!دهنم جر میخوره.

دماغشو گرفت که مجبور شد دهنشو باز کنه منم تا دسته کردم توی دهنش، اوق میزد ولی من بی توجه بهش توی دهنش عقب جلو میکردم مردونگیمو، بعد از چند دقیقه آبمو توی دهنش خالی کردم و دماغشو سفت نگه داشتم و مجبورش کردم که کل محتویات داخل دهنشو قورت بده:

– کصافط عوضی.

سیلی محکمی توی گوشش خوابوندم و به پشت برش گردوندم و کلاهک قارچی شکل مردونگیمو یهو از پشت واردش کردم که جیغ بلندی کشید و شروع کرد به فحش دادن،داشت زیرم جون
میداد،میخواست از زیر دستم فرار کنه ولی سفت نگهش داشته بودم و محکم خودمو بهش میکوبیدم که اونم با صدای بلندی گریه میکرد و میگفت که ولش کنم…

به سمت خودم برش گردوندم که دستشو و گذاشت روی زنونگیش و گفت:

– آییی…ولم کن…کافیه.
پوزخندی بهش زدم و دستاشو بالای سرش نگه داشتم و مردونگیمو که راست شده بود و مستقیم از جلو واردش کردم که دوباره شروع کرد به جیغ جیغ کردن:

+ چیه زنیکه خراب درد داره؟؟؟هـــــا؟؟؟

– تو رو خدا ولم کن بسه.

از روش بلند شدم و لباسمو پوشیدم و کلید و که کنار تخت افتاده بود برداشتم و رفتم سمت در و بازش کردم و بیرون رفتم.
کلافه بودم،حالم از خودم بهم میخورد،توی باغ بی هدف راه میرفتم و فقط میخواستم از اون محوطه خارج بشم، کنار درختی نشستم و سرمو به درخت تکیه دادم و چشمامو بستم که گوشیم زنگ خورد،از جیبم درش آوردم که شماره ثریا رو دیدم،قدرت اتصال تماس رو نداشتم،من بهش خیانت کرده بودم من به عشق چندسالم خیانت کرده بودم.
برای بار پنجم زنگ زد میدونستم اگه جواب ندم همینطور زنگ میزنه تا یه خبری از من بشه،به زور جواب دادم و فقط تونستم بگم بله ولی اون تند تند شروع کرد به حرف زدن و ابراز نگرانی ولی من فقط گوش میدادم و قدرت حرف زدن نداشتم. باصدای که توش بغض مردونه جمع شده بود برای اولین بار اسمشو با میم مالکیت صدا زدم و دیگه هیچی نگفتم هر دوتامون ساکت شدیم.من سکوتم از روی شرم کارم بود اون از روی شرم و حیاش:

+ چرا جواب نمیدی عزیزدلم؟

– آخه…من…من باید برم.
+ کارت دارم.

– بفرمایید.

+ من میخوام فردا بیام روستای خودمون.

– وایییی راست میگید؟

+ آره.
فقط اجازه هست بیام خواستگاریت؟یعنی منظورم اینکه تو راضی هستی؟

– وا شما حالتون خوبه؟یه جور عجیب شدید امروز،یهو همچین بحثی رو وسط میکشید،صداتون هم که وقتی دارید حرف میزنید میلرزه، حالتون خوبه؟

+ من خوبم.تو جواب من و بده.

– من حرفم حرف آقاجونمه.

خنده تلخی کردم و گفتم:

+ خیلی خب،فعلا عزیزکم،میبینمت.

– خدانگهدار.
گوشی و قطع کردم و به سمت اون خونه نحس حرکت کردم تا وسایلم رو جمع کنم،دیگه نمیتونستم تو این عمارت بمونم،نمیتونستم تو چشمای اردلان خان و امیرارسلان نگاه کنم.

در خونه رو باز کردم و رفتم تو و برق و روشن کردم که دیدم زنکه عوضی روی تخت گرفته خوابیده،با عصبانیت رفتم سمتش و تکونش دادم و گفتم:

+ هوی آشغال،بلندشو گورت و گم کن از اینجا،جنده بلند شو شب شده.

بلند شد و هراسون شروع کرد به پوشیدن لباس هاش و بستن موهاش و در آخر مانتوی بلندشو پوشید و لنگان لنگان بدون هیچ حرفی از خونه بیرون رفت.
در و از پشت قفل کردم و شروع کردم به جمع کرد وسایلم…
#امیرارسلان.
با نوری که تو چشمم میخورد چشمامو باز کردم و بلند شدم و دست و صورتم و شستم و لباسمو پوشیدم و رفتم بیرون که دیدم همه توی پذیرایی نشستن و دارن صبحونه میخورن،سلامی زیر لب کردم و روی صندلی نشستم که پدر، طوبا خانوم و صدا زد:

– جانم آقا؟

— واسه اون دختر صبحونه ببر،از ضعف نمیره.

+ نمیخواد ببری بالا،بهش بگو بیاد پایین.

– امیر ارسلان؟؟؟؟

+ طوبا خانوم بیچاره هر روز نمیتونه سی تا پله رو بره بالا و بیاد پایین که،میاد غذاشو میخوره و میره بالا دیگه.

– کلفت شده که همین کارو بکنه دیگه اه.

+ شیدا حرف دهنتو بفهم.

— تمومش کنید.

با داد بابا هر دومون ساکت شدیم و مشغول غذا خوردن شدیم،ولی پدر و شیدا هر دوشون به پشت من خیره شده بودن،برگشتم که ببینم چخبره که منم مثل اونا خیره شدم،خیره به زیبایی دختری که جلوم قرار داشت.

)نازگل( – سلام.

به خودم اومدم و خودمو جمع و جور کردم و گفتم:

+ بیا بشین.

صندلی کنارمو عقب کشیدم براش که اونم آروم اومد نشست.
موهای طلاییش دورش ریخته بود و یه پیراهن بلند طلایی پوشیده بود که از کمر به پایینش شبیه دامن بود،در کل عین پرنسس ها شده بود حتی کبودی های روی صورتش چیزی از زیباییش کم نمیکرد: )پدر( — بزار بچه غذاشو بخور چرا انقدر نگاهش میکنی؟

نازگل دستشو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد و گفت:

)نازگل( – آقا فکر کنم دیشب دستم جا در رفته.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن