رمان دلبر کوچک پارت ۴

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

جلوی بیمارستان نگه داشتم و سریع پیاده شدم و در و باز کردم تا پیاده بشه ولی بروبر منو نگاه میکرد:

+ فرش قرمز میخواید مادمازل؟

– نمیتونم راه برم.

کلافه دستمو کردم تو موهامو پوفی زیر لب گفتم و بلندش کردم و بردمش داخل بیمارستان.
دکتر اومد بالاسرش و معاینش کرد بعد با عصبانیت برگشت سمت من و گفت:

— تو چیکارشی؟

موندم چیچی بگم یکم من و من کردم و گفتم:

+ زنمه.

— زنته؟یا حیون خونگیت؟

+ یه بار سوال کردید جواب دادم ولی خب میتونه جزو حیون خونگی هم به حساب بیاد.

نازگل یه قطره اشک از گوشه چشمش پایین ریخت و دکتر داشت از عصبانیت میمرد:

— مرتیکه زدی له و لبردش کردی،تو رسما دیشب بهش تجاوز کردی،میفهمی اینو؟

نزدیک تر شدم و کنار تختش نشستم و گفتم:

+ دوست داشتم،بازم میزنم،بازم تجاوز میکنم.
تو صورت نازگل خم شدم و گفتم:
مگه نه؟

— آقا شما بیمار روانی هستید،رفتید یه دختر بچه رو….

+ آی آی،یواش یواش،داری اشتب میزنی خانوم دکتر،این دختر خانوم اومده خودشو بهم آویزون کرده و گند زده به زندگیم. گول این قیافه به ظاهر مظلومشو نخور اون یه جنده هرز بیشتر نیست،لیاقت همیچین آدمایی هم کتک و تجاوزه.

دکتر که کلا قاطی کرده بود،تند تند گفت:

— به من ربطی نداره،سورمش تموم شد میتونید برید،فقط رابطه خشن زیاد نداشته باشید سنش کمه خونزیزی میکنه.

از اتاق بیرون رفت و در و محکم بست،نزدیکش شدم که باعث شد خودشو توی تخت جمع کنه:

+ من عاشق رابطه خشنم تو چی؟

با چشمای پر از اشک نگاهم کرد و گفت:

– من میترسم.

خنده ی بلندی کردم کردم و گفتم:

+ از رابطه خشن میترسی؟

– نه از وقتایی که عصبانی میشید و اینطوری حرف میزنید.

+ آخی عزیزم.
چقدر روحیه لطیفی داری.

سیلی محکمی تو گوشش زدم و کنارش نشستم و گفتم:

+ ولی من عاشق اینکارم.

دستشو گذاشت روی دهنش و شروع کرد به گریه کردن از اتاق بیرون رفتم و در و محکم بستم و بیرون نشستم تا سورمش تموم بشه،به گوشیم نگاه کردم که سیل پیام ها و زنگ ها ریخت رو سرم.
اول از همه به بابا زنگ زدم و حال نازگل و براش شرح دادم بعدشم به شیدا زنگ زدم که دیدم اشغاله چند دقیقه بعد زنگ زدم بازم اشغال بود، داشتم دوباره زنگ میزدم که صدای نازگل و شنیدم:

– آقا.

+ ها؟

– سرومم تموم شد.

بلند شدم و به سمت خروجی رفتم و اهمیتی هم ندادم که نمیتونه خودش تنهایی بیاد. ماشین و روشن کردم و منتظر موندم که بیاد، چند دقیقه گذشت که دیدم چندتا پسر یه دختررو دور کردن،دختره نمیتونه از بینشون رد بشه، از ماشین پیاده شدم ولی هر چی که نزدیک تر میشدم قیافه نازگل برام شفاف تر میشد، انقدر عصبانی بودم که اصلا متوجه نشدم کی به اونا حمله کردم کی زدمشون و کی پلیس اومد:

)پلیس( – خانوم با شما چه نصبتی دارن؟

با کلافگی گفتم:

+ زنمه.

)پلیس( – چرا با آقایون دعوا کردید؟

+ مزاحم ناموسم شدن.

یه چندتا سوال مسخره ی دیگه کرد و در آخر رضایت داد که مرخص بشم.
رفتم توی ماشین و در و محکم بستم و ماشین و روشن کردم:

– ممنو…

انگاری منتظر بودم حرفی بزنه و عصبانیتمو روش خالی کنم و همین کارو هم کردم،تو دهنی محکمی بهش زدم که دست خودمم خونی شد:

+ معلوم نیسن چه گوه خوری کردی که دورت کرده بودن.
ببین جنده سگ….

– من کاری نکردم،من داشتم می اومدم اونا دورم کردن،آخه لباس توی تنمو،شما میتونستید وایسید تا من بهتون برسم تا فکر نکنن بی کس و کارم و کسی همرام نیست.

+ اوووو دورت بر نداره،من هیچی تو نیستم.
– چه بخواید چه نخواید شوهر منید.

دستمو بالا بردم که گفت:

– نزن دیگه…داریم حرف میزنیم.

+ خفه بشی ممنون میشم.

-چشم

ماشین و گذاشتم توی پارکینگ و از ماشین پیدا شدم منتظر موندم تا نازگل هم بیاد پایین تا در و قفل کنم.
زیر لب یه مرسی گفت که جوابشو ندادم و به سمت عمارت حرکت کردم،در و باز کردم و رفتم تو که طوبا خانوم جلوم سبز شد:

– سلام آقا.

+ سلام.

)نازگل( — سلام خاله.

طوبا خانوم دستاشو باز کرد و نازگل و بغل کرد و گفت:

– سلام عزیزم،خوبی؟بهتری؟

— ممنونم.

با عصبانیت دست نازگل و گرفتم و بردم سمت راه پله و به طوبا گفتم:

+ یه چیزی بیار این مرگ بکنه،باز خرج رو دستم نزاره.

جلوی در اتاق رسیدم که شیدا جلوم سبز شد:

– تا الان کجا بودی امیر؟

+ چرا هر چی میگرفتمت گوشیت اشغال بود؟

– خب داشتم با دوستم صحبت میکردم.
در ضمن عصر میخوام برم پیش مامان بابام.

+ واسه چی؟

– واسه ی چی؟بمونم که چیو ببینم؟ببینم شوهرم میره با یه بچه یتیم حروم زاده میخوابه.

+ شیدا.

اومد نزدیک نازگل و گفت:

– از مامان جندت یادت گرفتی چطوری زندگی یه نفر و خراب کنی؟آره تخم سگ.
نازگل چیزی نگفت و فقط با چشم های پر از اشکش به من نگاه کرد و گفت:

— آقا میشه برم تو اتاقم؟

– هنو نیومده شدی صاحب خونه؟؟؟اتاقم؟؟؟ هرزه ی آشغال.

سیلی محکمی زد توی گوشش و نازگل تعادلش بهم خورد داشت از پله ها می افتاد که گرفتمش و کشیدمش بالا که افتاد توی بغلم.
شونه هاش میلرزید و گریه میکرد، با صدای بلندی گفتم:

+ شیدا همین الان میری گم میشی توی اتاقت،حق هم نداری بری خونه مادرت.

– تو….

+ صداتو نشنونم،گمشو تو اتاقت.

از پله ها پایین رفت،منم نازگل و به دنبال خودم بردم توی اتاق، روی تخت نشوندمش و گفتم:

+ ببین دختره،کاری به کارش نداشته باش باشه؟ هر چی گفت تو هیچی نگو باشه؟ حتی اگه به مادر و پدرت فوش داد باشه؟

– چشم آقا.

+ لباستو عوض کن.

رفت گوشه تخت و آروم پیراهنی که مال طوبا خانوم بود و تو تنش زار میزد و در آورد،با دیدن بدن سفیدش احساس نیازم دو چندان شد ولی کبودی های روی بدنش دلم و سوزند،چقدر دیشب نامردانه پاکیشو ازش گرفته بودم،پیراهن آبی من و که خیلی دوسش داشتم داشت میپوشید که گفتم:

+ به تو یاد ندادن دست به وسایل کسی نزنی؟

گیج نگاهم کرد که گفتم:

+ واسه چی پیراهن من و برداشتی؟

– آخه لباس نداشتم.

+ از خونه چیزی نیاوردی؟

– چرا آقا،اومدم یه چمدون همراهم بود ولی نمیدونم الان کجاست.

زنگ کنار در و زدم تا یه خدمه از پایین بیاد بالا،طولی نکشید که در به صدا در اومد:

– بله آقا
+ یه چمدون هست که توش وسایل نازگله،برو پیداش کن بیارش.

– آقا شیدا خانوم گفتن بسوزونیمش.

+ چـــــــــی؟؟؟ سوزوندید؟

– راستش آقا.
آقا ببخشید،من…من.

+ د بنال دیگه.

– چ…چشم…من…حرف خانوم گوش نکردم و چمدون و انداختم توی انباری.

پوفی از سر آسودگی کشیدم و گفتم:

+ برو بیارش بده به خانوم.

– به شیدا خانوم.

+ نه نازگل.

– چشم.

لباس هامو عوض کردم که در به صدا در اومد:

+ بیا تو.

طوبا خانوم و یکی از خدمه ها اومدن توی اتاق،طوبا دستش سینی غذا بود خدمه هم دستش چمدون نازگل.

+ بزارید روی تخت.
طوبا خانم وسیله های شیدا رو از این اتاق بیرون ببرید.
با دست به نازگل اشاره کردم و گفتم:
واسه این دختره هم چند دست لباس بیارید،از پس فردا هم کارایی مخصوص من و شیدا رو باید نازگل انجام بده، راهنمایش کنید لطفا.

نازگل ساکت و آروم فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت،حتی خم به ابرو نیاورد ولی از چشم های طوبا خانوم میشد فهمید که اگه قدرت و اجازشو داشت من و میزد.
با سر اشاره کردم که از اتاق بیرون برن،اونا هم سریع بیرون رفتن،به سمت چمدون رفتم و درشو باز کردم،فقط چند دست لباس بود و بقیه همه کتاب بود:

+ اینا چین؟خونه خالست مگه اینجا؟

– نه آقا…من کتاب خیلی دوست داشتم برای همین آوردم،ببخشید.

کتابارو جمع کردمو و گفتم:

+ حق نداری…تو حق هیچکاری جز حمالی تو این خونه رو نداری،فهمیدی؟؟؟؟

– بله آقا…ببخشید.

کتابارو انداختم توی یه نایلون و از عمارت خارج شدم و سوار ماشین شدم که برم شرکت ولی بابا زد روی شیشه و اشاره کرد که بیام پایین،شیشه رو پایین کشیدم و گفتم:

– بابا بخدا دیرم شده باید برم شرکت،شب باهم صحبت میکنیم،باشه؟

+ خیلی خب،خدانگهدار.

سرمو و تکون دادم و به سرعت از عمارت خارج شدم.

#نازگل

ماشین امیرارسلان به سرعت از عمارت خارج شد و رفت،ترس عجیبی توی دلم به وجود اومد،میترسیدم شیدا بیاد و بلایی سرم بیاره، به سمت در رفتم و قفلش کردم،روی تخت نشستم و مشغول خوردن شدم،به حدی گرسنم بود که متوجه نشدم کی همه محتویات توی سینی رو تموم کردم.
لباسمو عوض کردم،بقیه لباس هامو هم تا کردم،در چمدونم رو باز کردم تا بزارمشون اون تو که چشمم به دفتر دویصت برگم افتاد از خوش حالی جیغ کوتاهی کشیدم و دفتر و برداشتم و گذاشتم زیر تخت تا که امیر ارسلان نبینتش.
حالا که کتاب نداشتم حداقعل میتونستم خاطرات روزایی که اینجا بودم و بنویسم اگه فقط میتونستم یه خودکار پیدا کنم همه چیز حل میشد.
سینی رو روی پای تختی گذاشتم و به سمت دشویی رفتم تا پدمو عوض،کنم.خداروشکر بهتر شده بودم مثل قبل خونریزی نداشتم،ولی هنوز نمیتونستم خوب راه برم و گاهی زیر دلم تیر میکشد.تموم بدنم کبود بود و درد کوفتگی به تمام سلول های بدنم نفوذ کرده بود.
از دستشویی بیرون اومدم و رفتم زیر پتو تا بخوابم، تازه خوابم برده بود که با صدای طوبا خانوم چشمامو باز کردم:

– وای خداروشکر،خوبی؟

با صدای خواب آلو گفتم:

+ سلام…خوبم….شما اینجا چیکار میکنید؟فکر کنم در و قفل کرده بودم.

– هر چی در زدم درو باز نکردی نگرانت شدم،با کلید یدک در و باز کردم.

+ آها…ببخشید نمیخواستم نگرانتون کنم…دارو توی بدنم بود باعث خواب آلودگیم شد.

– نه عزیزم بگیر بخواب…برات لباس آوردم گذاشتم روی میز آرایشت، کاری نداری گلم؟

+ نه ممنونم خاله جون.

دیگه خواب از سرم پریده بود،بلند شدم و زنگ کنار در و زدم تا یکی بیاد بالا،طولی نکشید که صدای طوبا خانوم از پشت در اومد،بازش کردم و دستشو کشیدم و آوردمش داخل و گفتم:

+ خاله میشه برام یه خودکار پیدا کنید،فقط کسی از این موضوع مطلع نشه.

دستشو کرد تو جیب مانتوش و از کنار دفترچه یادداشتش خودکارشو برداشت و داد به من و گفت:

– باشه گلم،خیالت راحت.

از اتاق بیرون رفت منم سریع در و قفل کردم و به سمت تختم رفتم و دفترمو در آوردم و شروع کردم به نوشتن…

#امیرارسلان.

در شیشه ای رو باز کردم و وارد پخش ریاست شدم، به سمت منشیم که یه خانوم مسن ولی باهوش و کاربلد بود رفتم و یادداشت کارهای امروز ازش گرفتم،در اتاق و باز کردم و به سمت میزم رفتم کتمو در آوردم و گذاشتم پشت صندلی،با بخش خدماتی شرکت تماس گرفتم و سفارش یک فنجان قهوه رو دادم و روی صندلی نشستم،نگاهی به کارهای امروزم کردم و مخم سوت کشید،این همه کار آخه؟ عمارت توی روستا بود و شرکت توی شهر،هر روز باید چهارساعت فقط رفت و برگشتم طول میکشید،پدر راضی نمیشد بیایم شهر منم مجبور بودم به حرفش گوش کنم.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن