رمان دلبر کوچک پارت ۳

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

+ همه چیو براش تعریف کردم که گفت:

– امیر جان ببین،خیلی ها هستن دوتا زن دارن یا حتی چهارتا زن دارن این هیچ عیبی نداره.
اون زنتم نباید ناراحت بشه چون تو الان باهاش پونزده ،شونزده ساله که ازدواج کردی ولی برات بچه نیاورده.

+ بی بی من عاشق شیدام،نمیخوام خم به ابروش بیاد،اون داغون میشه.

– چندسالشه؟

+ شیدا؟

– نه همین دختره که میگی میخواد زنت بشه.

+ نمیدونم ولی پونزده شونزده سال بیشتر نیست.

– خوشگله؟

+ ای بابا بی بی.

– شیدا زن زندگی تو نیست امیرارسلان،اون…

از روی پاش بلند شدم و گفتم:

+ بسه.
شام چی داری بی بی؟

– الان برات یه چیزی آماده میکنم.

از اتاق بیرون رفت و منم تنها توی اتاق موندم.
اینکه شیدا زن زندگی من نیست و از هیجده سالگی بهم میگن ولی نمیدونم چرا؟ بی بی یه بار شیدا رو دید که تو هم دیدار هم دعواشون شد،تو این همه سال زندگی فقط همون روز زدم تو گوشش چون به بی بی توهین کرده بود،بی بی جای مادرم بود،شاید اگه مادرم زنده بود از مادرمم برام عزیزتر بود.از اون روز به بعد دیگه نه شیدا بی بی رو دید نه بی بی شیدارو.شیدا خیلی سر به هوا و بی پرواست،به خیلی چیزا اهمیت نمیده و با همه مردای دورش خیلی راحت برخورد میکنه ولی من انقدر عاشقش هستم که بهش اعتماد داشته باشم و بدونم که بهم خیانت نمیکنه.

بی بی با سینی غذا وارد اتاق شد و گفت:

– امشب اینجا می مونی مادر؟

+آره.

– یه زنگ به عمارت بزن پس.

….+

– حداقعل به اون زنت زنگ بزن.

+گوشیم تو ماشینه حوصله ندارم بیارمش.

– بیا با تلفن من زنگ بزن.

+ نمیخوام بفهمه اینجام.

– آخه مادر از کجا میخواد بفهمه.

+ اه بی بی کلید نکن دارم غذا کوفت میکنم.

بی بی زیر لب یه چیزایی گفت و رفت بیرون و با رختخواب برگشت،گوشه ی اتاق پهن کرد و گفت:

– غذاتو خوردی بگیر بخواب،چشمات پر از خون شده.

+ بی بی؟

– جان بی بی؟

+ نوکرتم.

لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.
سینی ظرف و کنار گذاشتم و رفتم توی رخت خواب و پتو رو گذاشتم روی سرم و بدون اینکه حتی بخوام به فردا فکر کنم چشمامو بستم.
#نازگل

چمدونم و دادم به راننده و برای آخرین بار رفتم توی بغل نیما و به اشکام اجازه ریختن دادم.همه همسایه ها مارو نگاه میکردن،چشم های اونا هم از اشک خیس بود.

)راننده( – خانوم باید بریم.

از بغل نیما بیرون اومدم و در عرض چند ثانیه صورتش و بوسه بارون کردم و گفتم:

+ مواظب خودت باش،با کسی هم دیگه دعوا نکن،باشه؟

— چشم.

سوار ماشین شدم و برگشتم نیما رو دیدم که روی زمین نشسنه و داره گریه میکنه کم کم از دیدم محو شد و من موندم و آینده ی تلخی که انتظارمو میکشید.
ماشین وارد عمارت شد و جلوی پله ها متوقف شد،با دست های لرزون در ماشین و باز کردم و پیاده شدم و از پله ها بالا رفتم و در زدم که یه خانوم در و باز کرد و گفت:

– بله؟

+ من…من نازگلم.

صدای اردلان خان بود که خطاب به همون زن گفت:

– طوبا بیارش داخل.

طوبا از جلوی در کنار رفت و با دستش اشاره کرد که داخل بشم،با قدم های لرزون رفتم داخل و منتظر موندم که طوبا بهم راه و نشون بده. به دنبال طوبا خانوم وارد پذیرایی شدم که…

به دنبال طوبا خانوم وارد پذیرایی شدم که عاقد و دیدم که کنار اردلان خان نشسته و امیر ارسلان هم روی مبل دو نفره ای نشسته و داره با چشم های به خون نشسته نگاهم میکنه.زود سرم و پایین و انداختم که اردلان خان گفت:

– بیا بشین بهم محرمتون کنیم.

کنار امیر ارسلان نشستم و از ترس بدنم میلرزید،دست های امیر ارسلان مشت بودن و رگ های دستش متورم شده بودن.
عاقد داشت خطبه محرمیت رو میخوند که زن امیر ارسلان اومد و خودشو و روی زمین انداخت و با صدای پر از بغض گفت:

— امـــیر.

امیر ارسلان زود بلند شد و رفت سمتش و سرشو گذاشت تخت سینش و اونم شروع کرد یه گریه کردن:

— امیر خواهش میکنم اینکارو با من نکن.

— عزیزم آروم باش،برو تو اتاقت.

بلند شد اومد سمت من و از زیر شال موهامو کشید و با داد گفت:

– توی عفریته میخوای بیای سر زندگی من بشینی؟جنده عوضی،یتیم آشغال.

سیلی محکمی توی گوشم زد، اردلان خان خواست کنارش بزنه ولی اون بدتر موهامو میکشید و فوش میداد،امیر ارسلان دوید سمت من و…

امیر ارسلان دوید سمت من و بلندم کرد، شیدا اومد جلو که من و بازم بزنه ولی من پشت امیرارسلان قایم شدم و زدم زیر گریه،زنش هم جلو بود و گریه میکرد:

– شیدا لطفا برو توی اتاقت.

— دوسش داری نه؟

– نه عزیزدلم نه،من هیچ حسی بهش ندارم،میبینی که مجبورم،هیچکس جای تو رو توی قلبم نمیگیره.

— پس چرا حامیش شدی.

امیرارسلان کلافه بهم نگاهی انداخت و با داد رو به شیدا گفت:

– بیا بزنش،الان مثلا که چی؟ من با این عقد نمیشم یا اتفاق دیگه ای میفته؟ برو تو اتاقت من و از این که هستم سگ تر نکن.

شیدا دوید و از پذیرایی خارج شد،امیر ارسلان هم برگشت سمت من و دستمو محکم گرفت و انداخت روی مبل و رو به عاقد گفت:

– اون خطبه لعنتی رو بخون و تمومش کن این بازی کثیفو،سرم داره منفجر میشه.

عاقد تند تند خطبه عقد و خوند و به آرومی گفت:

— مبارک باشه.

امیر ارسلان بلند شد و رفت بیرون، منم به همراه طوبا خانوم از پذیرایی خارج شدم شدم و وارد اتاق بزرگی شدم.

طوبا خانوم گفت:

– دخترم برو توی حموم، قشنگ خودتو بشور،بعد از ناهار یه نفر میاد تا برای شب آمادت کنه.

+ نیاز به کسی نیست،این خانواده عزا دارن،زشته من بخوام خودمو آماده کنم،میترسم بدتر آقا عصبی بشه.

– باشه پس فقط قشنگ خودتو آماده کن،میفهمی چی میگم یا برات قشنگ توضیح بدم؟

+ نه میفهمم.

– باشه دخترم،لباس خواب توی اون کشو هست،برای شب بپوشش،الانم در و قفل کن و تا شب نیا بیرون،برات غذا میارم باشه؟

+ چشم.

از اتاق بیرون رفت و منم رفتم سمت حموم.

*فلشبک به حال*

#امیر_ارسلان.

ماشین توی پارکینگ پارک کردم و رفتم توی خونه که طوبا خانوم سریع اومد جلو و گفت:

– سلام آقا.

+ سلام،چیزی شده؟

– آقا،اردلان خان خیلی عصبانین،هر چی هم در اتاق و میزنن صدایی از دختره در نمیاد.

از پله ها بالا رفتم و بابا و شیدا رو دیدم که جلوی در وایسادن:

+ چی شده؟

– پسره ی عوضی در و برای چی قفل کردی؟؟؟

+ اتاق خودمه اختیارش هم دست خودمه.

شیدا گفت:

— عفریته این همه آقاجون صداش کرد جوابشو نداد.

– باز کن درو، نکنه بلایی سر خودش آورده باشه.

پوفی کردم و در و باز کردم و رفتم داخل که دیدم ، گوشه تخت خوابیده و لباس های من تنشه:

— هه آقاجون بفرمایید،گرفته راحت خوابیده.

با عصبانیت به سمتش رفتم و دستشو گرفتم و محکم تکونش دادم که دیدم هیچ تکونی نخورد.به لب های کوچولوی قرمزش نگاه کردم که به کبودی میزد:

+ نازگل؟…نازگل؟.

بابا اومد و من و کنار زد و با داد به طوبا گفت:

– زنگ بزن به دکتر،سریع.
امیر اگه بلایی سرش بیاد…

+ بدرک که میاد،فدای سرم بابا.

دست شیدا رو گرفتم و از اتاق بیرون رفتم و بردمش پایین توی اتاق و در و از پشت بستم،روی تخت دراز کشیدم که شیدا گفت:

– امیرم.

+ جانم؟

– دیشب…

+ میشه راجبش حرف نزنی؟

– از این به بعد هر شب پیش اونی؟

+ نه.
حاملش کنم دیگه نمیرم.

– ایشالله که بمیره.

روی تخت نیم خیز شدم و گفتم:

+ ببین شیدا،من تو این خونه باشم یا نباشم،حق نداری باهاش بحث کنی.

– حتی وقتی که بهم بی احترامی کرد؟

+ به من بگو خودم به حسابش میرسم.

اومد کنارم خوابید و سرش و گذاشت روی بازوم و خودشو بهم مالید و گفت:

– به اندازه من که کسی نمیتونه بهت حال بده مگه نه؟

سرمو تکون دادم و مثلا تایید کردم حرفشو ولی بی اختیار تن سفید و لاغر نازگل جلوی چشمام نقش بست،از روی تخت بلند شدم که برم پیشش ببینم چطوره که شیدا گفت:

– کجا میری؟

+ برم ببینم زندس یا مرده؟

– مگه فرقی هم میکنه؟

+به یه بچه پونزده ساله حسودی میکنی؟

چیزی نگفت،منم از اتاق بیرون رفتم و به سمت اتاق نازگل حرکت کردم ، وارد اتاق شدم که دیدم دورش شلوغه و پدر با نگرانی نگاهش میکنه نزدیک تر شدم که دیدم تخت پر از خونه،فکر کردم خودکشی کرده، نزدیکش شدم و گفتم:

+ چه گوهی خوردی؟؟؟

)پدر( – اون چه گوهی خورده یا تو چه گوهی خوردی؟

)دکتر( — خیلی خون ریزی داره باید منتقل بشه به بیمارستان.

+ چیکار کرده مگه با خودش؟؟؟

)دکتر( — دیشب مگه شب زفافتون نبود؟

+ خب؟

)دکتر( — خون ریزی داره.

+ چرا؟؟

)دکتر( — رابطتتون خشن بوده؟

+ گوه خوری؟

)پدر( – درست حرف بزن امیر.

نازگل ناله های خفیفی میکرد و مثل مار به دور خودش میپیچید پتوی روش و کنار زدم که دیدم ملافش خونیه.
بلندش کردم و سریع بردمش بیرون،با دستای کوچیکش پیراهنمو سفت نگه داشته بود:

+ نحسی نحس،اه.

دستش شل شد و شروع کرد آروم اشک ریختن.توی ماشین گذاشتمش و به سرعت از عمارت خارج شدم،سرشو انداخت پایین و با صدای پر از بغض گفت:

– آ..آقا.

+ ها؟

– ماشینتون کثیف شد.

+ هنو نیومده همه جارو به کصافط کشیدی.
صدا گریتو خفه کن،سرم درد میکنه.

– چ..چشم.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن