رمان دلبر کوچک پارت ۲

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

وایساد و برگشت طرفم و با عصبانیت گفت:

– خب که چی؟
+ آقا تو رو خدا،داداشم تا الان یه مورچه رو نکشته،اصن اهل این کارو نبود تو رو خدا ببخشینش.

– فعلا زده پسر جون من و کشته.

+ آقا تو رو خدا به جونی داداشم رحم کنید.

– مگه پسر من جون نبود؟؟هـــــــا؟؟

با دادای که زد گریم شدت گرفت و روی زمین زانو زدمو و گفتم:

+ آقا تو رو خدا،التماستون میکنم،هر کاری بگید میکنم،فقط ببخشینش.

– تو مگه پدر مادر نداری؟؟؟ اون چه پدر بیغیرتیه که تو داری؟؟دخترشو فرستاده التماس من و بکنه از خون پسرش بگذرم؟نوبره والله.

همه دورمون جمع شده و پچ پچ میکردن،حرفش منو بد سوزونده بود،قلبم و خرد کرده بود،سروان دستشو و گذاشت روی شونه اردلان خان و گفت:

— پدر و مادرشون چندسالی میشه مردن،فقط همین یه برادرو داره.

دستم و گذاشتم روی صورتم و هق هق هام توی سکوت مرگ بار سالن پاسگاه پیچید.
#امیرارسلان

روی قبر مامان و شستم و بقیه آب رو روی پارچه ی مشکی قبر سامیار ریختم.
زیاد با سامیار صمیمی نبودم ولی خب هر چی بود بردارم بود، از گوشت و خونم بود هیچ وقت نمیخواستم خم به ابروش بیاد چه برسه از دست بدمش.
آدم دعوایی نبود،نمیدونم چرا با اون پسره نیما دعواش شد، به گفته ی پسره بحثشون شد و اون اومد بهش حمله کنه که نیما حولش داد و سر سامیار خورد به سنگ و درجا مرگ مغزی شد.
از فردای تشیع جنازه بود که نازگل می اومد جلوی عمارت و ساعت ها گریه و زاری و التماس میکرد تا بابا از خونه برادرش بگذره.
بابا بهش توجه ای نمیکرد تا اینکه توی چهارمین روز به یکی از خدمه ها گفت که نازگل و بیارن بالا.
من و شیدا کنار هم نشسته بودیم که نازگل اومد توی خونه، چشمای درشت آبی داشت اما سفیدی چشماش کاملا قرمز بود پلک هاش خیس بود، کنار ستون وایساد که پدرم بهش گفت:

– تنها به یک شرط از خون برادرت میگذرم.

با خوش حالی و ذوق گفت:

+ آقا هر چی بگید قبوله.

سنی نداشت خیلی ریز و میزه و لاغر بود شاید چهارده یا پونزده سالش بود.
به پدر چشم دوختم که گفت:

– باید خونبس این خانواده بشی.

از تعجب داشتم شاخ در می آوردم،شیدا هم دست کمی از من نداشت،حتی یک لحظه به این فکر نکردم میخواد اون و بکنه زن دوم من،برای همین گفتم:

— بابا؟؟؟

+ باشه آقا قبوله ولی خونبس چیه؟

از ساده لوحیه دخترک خندم گرفته بود ولی از یک طرف عصبی بودم که پدر چطور با این سنش میخواست اون دخترو خونبس خودش کنه.

— اون جای نوته.

– چه ربطی داره الان؟

— میخوای خونبسش کنی واقعا؟؟؟

– تو که زن نمیگیری؟ اشاره کرده به شیدا و گفت:
اینم که نازاس.
سامیارم که مرده.منم وارث میخوام.
پس بهترین فرصته.

عصبی تر از قبل و با دهن باز به پدر نگاه میکردم.
چطور توی این اوضاع به فکر وارث بود آخه؟شیدا دوید سمت اتاقش و نازگل گیج به پدر چشم دوخته بود.

— من اینکارو نمیکنم.

– میکنی!

— نه.

– طردت میکنم.

هرچی روی میز بود و شکوندم و رفتم از خونه بیرون.

#نازگل.

به رفتن امیر ارسلان خیره بودم که اردلان خان گفت:

– فردا میریم پاسگاه،من رضایت میدم،تو هم برادرتو میبینی ولی برای آخرین بار،عصر هم عقد همین پسرم که الان رفت میشی و تا آخر عمرت توی این خونه میمونی،حق هیچ مخالفت یا بدخلقی یا بی احترامی به هیچ کدوم از اعضای این امارت رو نداری، و با خدمه های اینجا هیچ فرقی نمیکنی،و باید برای پسرم بچه بیاری.
بخوای از این عمارت فرار کنی بی برو برگشت خون داداشت و میزیزم.
اینم شرایط خون بس شدن تو و آزادی برادرت، اگه قبول میکنی ک…

جای فکر کردن نبود،نمیتونستم بدون داداشم زندگی کنم،اینطور هر دوتامون زنده بودیم حالا چه فرقی میکرد من سختی بکشم و اون راحت به زندگیش برسه،برای همین گفتم:

+ آقا من قبول میکنم.
فقط،میشه، یعنی فقط اگه امکانش هست،امروز داداشمو آزاد کنید من تا فردا پیشش باشم بعد تا آخر عمرم کنیزتون و میکنم آقا.

– باشه تو برو خونت
فقط براتون نگهبان میزارم تا فکر دور زدن من به سرتون نزنه،باشه؟

+ چشم آقا،خیالتون راحت،دستتون درد نکنه،خدا روح پسرتون و شاد کنه ایشالله.

– میتونی بری.

بدون اینکه حتی یه لحظه به آینده ی سیاهی که پیشه رو داشتم فکر کنم از امارت بیرون رفتم و به سمت خونه دویدم.
خوشحال بودم که بعد چند روز قرار بود برادرمو ببینم،چای دم کردم و روی ایون نشستم و به در چشم دوختم تا تنها امید زندگیم بیاد و برم توی بغلش،دلم برای بوی تنش تنگ شده.
تو فکرش بودم که در باز شد و هیکل نیما نمایان شد،جیغی از سر خوشحالی کشیدم و پریدم بغلش و صورتشو بوسه بارون کردم ولی نیما با چشمای پر از اشک فقط نگاهم میکرد.

+ سلام قربونت بشم،چی شده داداشی؟فدای چشمای خوشگلت بشم، آبجی کوچولوت و بغل نمیکنی؟

انگار منتظر یه تلنگر بود تا بغلم کنه، محکم من و به خودش چسبونده بود،توی بغلش داشتم حل میشدم.
زیر گوشم گفت:

– چرا اینکارو کردی نازگل؟؟؟

+ چیکار کردم مگه داداشی؟

کنار دوازه نشست و به گوشه ی حیاط خیره شد و گفت:

– خاک تو سر من،خاک تو سر بیغیرت من.

با دست محکم میزد توی سرش و به خودش فوش میداد،آروم دستاشو گرفتم و با صدای پر از بغض گفتم:

+ آروم باش نیما،آروم باش.

– آروم باشم؟لعنتی له شدم وقتی افسرنگهبان گفت بیا برو آزادی گفتم مگه رضایت دادن گفت به خاطره تویی بیغیرت خواهرت قراره خونبس یه مرد زن دار سی و چند ساله بشه.
+ ببین نیما،ما نه مادر داریم نه پدر داریم،ما فقط همو داریم مگه ن؟ اگه خدای نکرده،زبونم لال،زبون لال،اردلان خان رضایت نمیداد و من تو رو از دست میدادم میخواستم چیکار کنم؟؟؟یه لحظه به این فکر کن که یه دختر پونزده ساله توی شهر به این بزرگی چیکار باید میکرد؟حالا اتفاقی نیوفتاده،درسته شاید تا آخر عمرم دیگه نبینمت،ولی میدونم زیر این آسمون بزرگ داری نفس میکشی،نیما تو رو خدا روز آخری که پیش همیم رو خراب نکن،میدونم سخته و باور کن برای من سخت تره،دیگه خودتو اذیت نکن باشه؟مگه خودت نمیگفتی نمیشه با سرنوشت بازی کرد؟پس قبول کن دیگه،باشه داداشی؟

چشمای اشکیشو پاک کرد و با صدای پر از بغض گفت:

– خانوم خونه چای درست کرده یا نه؟

بغضم و قورت دادم و گفتم:

+ بـــــله،منتظر بود آقای خونه بگه تا براش چایی بریزم.

از جلوی در بلند شدم و دست نیما رو هم کشیدم تا بلند بشه:

+ تو برو حموم منم ناهار آماده میکنم.

-باشه.

مشغول درست کردن غذای مورد علاقه نیما بودم که وارد آشپزخونه شد و یه گوشه نشست و گفت:
– همش توی آروزهام تصور میکردم که تو یه خانوم دکتر میشی و بعد پولدار میشی و…
ولی الان چی؟تو این سن داری میشی زن دوم یه آدم سی و چند ساله.
نازگل حلالم کن،زندگیتو خراب کردم،خراب که نه،ریدم.

کنارش نشستم و گفتم:
+ من بچم نیما؟

– درسته خیلی بیشتر از سنت درک میکنی ولی هنوز اول جونیته،نازگل تو فقط پونزده سالته.

+ اسمش چیه؟

– اسم کی؟

+ همین پسر اردلان خان که زن داره.

– امیرارسلان.

+ فکر کنم خیلی بداخلاقه.

– نازگلم؟

+ جونم؟

– جون داداشی قول میدی اگه تا صبح پشیمون شدی که بری بهم بگی؟

+ چشم.

غذا رو ریختم و توی سکوت خوردیم.
نیما با غذاش بازی میکرد منم به زور یه قاشق میخوردم.
نیما دست درد نکنه ای گفت و از آشپزخونه بیرون رفت،ظرف ها رو جمع کردم و رفتم توی اتاقم که دیدم روی تختم دراز کشیده….

+ چرا اینجا خوابیدی؟

دستشو و باز کرد و رفتم توی بغلش که گفت:

– دلم برای صدات،عطر تنت،شیطونیات،دلنگرونیات،دست پختات…

از تو بغلش بیرون اومدم مشتی به بازوش زدم و گفتم:

+ آها بگو، دستپخات،لباس شستنات،اتاق تمیز کردنات،خیلی بیشعوری نیما.

خنده ی بلندی کرد و گفت:

– اگه میزاشتی اینارو هم میگفتم.

خندیدم و تو بغلش دراز کشیدم و گفتم:

+ نیما نمیخوای بگی چطور شد که پسر اردلان خان و کشتی؟

– مگه میشه تو این چند روز نفهمیده باشی؟؟؟

+ خب سر چی بحثتون شد.

– فضولی نکن.

بلند شدم که برم چند دست لباس برای خودم جمع کنم که نیما گفت:

– ناراحت شدی؟

+ نه،میخوام لباس جمع کنم تو بخواب خسته ای.

– نه میخوام نگات کنم.

بی حرف بلند شدم و رفتم توی اتاق و چنددست لباس برداشتم و بقیه جایی که مونده بود و کتاب پر کردم.
مدرسه که دیگه نمیتونستم برم ولی خب حداقعل کتابامو میخوندم.

– مواظب زن امیر ارسلان باش.
اون یه عفریته واقعیه.

سرمو بلند کردم و به چشمای عسلی نیما خیره شدم و گفتم:

+ امروز دیدمش،به ظاهر که آدم پلیدی به نظر نمیرسه.

– نه نازگلم نه، اولا که داری میری زن دوم شوهرش بشی بعدشم قرار که وارث بیاری فکر میکنی اون با حسادت زنانش میزاره تو اونجا آب خوش از گلوت پایین بره؟؟؟
جدا از اون،عفریته تر و هرزه تر و کثیف تر از اون توی این روستا وجود نداره.

+ بسه نیما،پشت سر مردم صحبت نکن.

چیزی نگفت و رفت بیرون…

#امیرارسلان

پدال گاز و فشار میدادم و به جای نامعلومی میرفتم،فقط میخواستم از خونه دور بشم، به مرز جنون رسیده بودم،اون دختره به اندازه سنش با من اختلاف سنی داشت بعد بشه خونبس من؟؟؟
برای صدمین بار گوشی شیدا رو گرفتم ولی جواب نمیداد آخر سرم یه خانومه گفت مشترک مورد نظر خاموش میباشد.خو مشترک مورد نظر گوه خورده که خاموش میباشد اه.
ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم وروی تپه نشستم و به شهر که زیر پام بود نگاه کردم. به قدری غرق خودم و افکار بهم ریختم بودم که اصلا متوجه نشدم کی غروب شد.
اصلا حوصله خونه رو نداشتم،به سمت ماشین رفتم و روشنش کردم و به سمت خونه بی بی حرکت کردم.
بی بی توی روستای بالایی بود،شوهرش یه ماه بعد عروسیشون مرده بود،اونم دیگه ازدواج نکرد و همونجور موند،بچه ای نداشت ولی بچه های زیادی رو به دنیا آورده بود،یکی از اون بچه ها هم من بودم. بی بی عزیز دل همه بود ولی وابستگی عجیبی به من داشت،زن مذهبی بود ولی با من خیلی راحت بود.
جلوی در پارک کردم و در خونشو زدم،میدونستم این آتیشی که تو وجودم به پاست با دستای بی بی آروم میشه.
صداشو شنیدم که تند تند میگفت:

– بله؟بله؟…اومدم….کیه؟

در و باز کرد که با دیدن من کاسه چشماش پر از اشک شد وگفت:

– پسرم؟

+ جاندلم بی بی؟….سلام….خوبی؟

دستشو و دراز کرد و پیراهنمو کشید منم خودمو خم کردم که با دو دستش پیشونیم گرفت و بوسید و گفت:

– الهی بی بی پیش مرگت بشه تو کجا بودی هـــا؟

+ خدانکنه بی بی.
نمیزاری بیام تو؟
با دستش محکم زد تو صورتش و از جلوی در کنار رفت و گفت:

– بیا تو مادر،حواس ندارم اصلا.

رفتم توی حیاط و روی تخت چوبی توی حیاط نشستم،بی بی هم طبق معمول همیشگیش رفت و برام چایی آورد:

– چیشدحالا امیر ارسلان خان یاد بی بی کرده؟

+ شرمندم، ببخشید نتونستم زودتر بیام در گیر کارام و گرفتاری هامو و مراسم بود.

– مراسم چی مادر؟

+ مگه نمیدونید سامیار مرده؟؟؟

– چــــــــی؟

بی بی از هوش رفت و با هزار بدبختی به هوش آوردمش:

+ ای بابا بی بی خوبی؟

شروع کرد به گریه کردن،کنارش نشستم و سرشو گذاشتم تخت سینم و گفتم:

+ بی بی آروم باش،فکر کردم خبر داری.

– اگه میدونستم که می اومدم،ای خــــــدا چرا ما زمین گیرا رو نمیبری ولی پسر به اون جونی رو میبری.

عصبی تر شدم و ناخواسته سر بی بی داد زدم:

+ اه بسه دیگه،گریه نکن سرم رفت.

بی بی بلند شد و رفت توی اتاقش،یکم موندم و دیدم نمیاد منم رفتم تو اتاق و کنارش نشستم و صداش زدم:

+ بی بی؟

– ….
+ میشه جواب بدید؟

– ….

سرمو و گذاشتم روی پاهاشو گفتم:

+ بی بی داغونم…خستم…بریدم…کلافم.

دستشو نوازش بار روی سرم کشید و گفت:

– دردت به جونم بی بی، به من بگو و خودتو خالی کن.

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن