رمان دلبر کوچک پارت ۱

رمان دلبر کوچک

جهت مشاهده پارت های اول تا اخر رمان دلبر کوچک وارد شوید

در اتاق و محکم باز کردم و رفتم داخل و محکم تر از قبل بستمش و قفلش کردم، با چشم دنبالش گشتم که دیدم روی تخت نشسته و خودشو جمع کرده و با وحشت داره نگام میکنه،خیلی ریز و میزه بود،عمرا اگه میتونست زیر دست من دوم بیاره.
پیراهنمو در آوردم و پرتش کرد روی مبل، کمربند چرممو در آوردم و یه دور به دور دستم پیچوندمش،چهرش از بغض و ترس جمع شده بود.
خون جلوی چشمامو گرفته بود،من هنوز لباس سیاه برادرم تنم بود و این توله سگ و با لباس سفید آورده بودن تو حریم من.
بهش نزدیک شدم و از لای دندونای قفل شدم گفتم:

– تخم سگ عوضی،داداش پدر سگت برادرمو و کشت،حالا توی جنده سگ اومدی زن و زندگیمو ازم بگیری،میکشمت،بلایی به سرت میارم که زیرم جون بدی.

کمربند و بالا آورد و محکم کوبیدم به بدنش که جیغ بلندی کشید، اصلا برام مهم نبود این که جلوی من بود یه دختر بچه پونزده سالست، خون جلوی چشمامو گرفته بود وکورم کرده بود.

با دستای کوچیکش ملافه رو سفت نگه داشته بود و جیغ میزد و التماس میکرد که نزنمش گاهی هم از بیرون کمک میخواست تا که شاید یه نفر پیدا بشه و از زیر دست من نجاتش بده اما نمیدنست که به همه دستور داده بودم اگه یه نفر امشب مزاحمم بشه،صبح باید جنازه ی دخترو از اتاق ببره بیرون.

بی توجه به جیغ هاش انقدر زدمش که دستم خسته شد و کمربند و انداختم گوشه ی اتاق…

رفتم روی تخت و موهای بلند بورش کشیدم و سرشو راست کردم و زیر گوشش گفتم:

– هنو گریش مونده توله سگ،خودتو آماه کن که باید جون بدی،امشب باید تا صبح زیرم جون بدی،مث یه ماده سگ،فهمیدی؟؟؟

چشماشو سفت روی هم فشار داد و قطره ی بزرگی از اشک روی گونش افتاد.
موهاشو و ول کردم و با یه دستم برگردوندمش،خیلی سبک بود مثل پره کاه.شلوار و شورتمو در آوردمو و دستی روی مردونگی کلفتم کشیدم، با چشمای وحشت زده به مردونگی کلفت و درازم نگاه میکرد.
پوزخندی بهش زدمو لباس خواب سفیدشو که تقریبا بخاطره ضربات کمربند پاره شده بود قشنگ پارش کردم و از تنش در آوردم.
دستشو و روی صورتش گذاشت و هق هق هاش تو کل اتاق بچید،تیکه های پاره پوره لباسشو برداشتم و دستاشو به کناره های تخت بستم و گفتم:

– ببین و زجر بکش،که از زجر کشیدنت لذت میبرم.

چندتا سیلی محکم به سینه های کوچولو و اناری شکلش زدم که قرمز شد، نوک یکی از سینه هاشو به دندون گرفتم و شروع کردم به جویدن و نوک اون یکی سینشمو میکشیدم و فشارش میدادم،جیغ هاش کل اتاق و پر کرده بود،مثل مار از درد زیرم به خودش میپیچید. دست از سینه هاش برداشتم و رفتم سمت بهشت کوچولوش.

نمیدونم خدمتکارها بهش گفته بودن بدنشو تمیز کنه یا واقعا هیچ موی نداشت در کلا واقعا شبیه بهشت بود،صورتی و بدون مو، انگشتم و روش بالا پایین بردم،پاهاشو به دو طرف باز کردم و مردونگیمو مستقیم تنظیم کردم روی واژ*نش شونه های لخت و سفیدشو و محکم توی دستام نگه داشتم و به چشماش آبی پر از اشکش خیره شدم و یهو وار*دش کردم.

آخ بلندی گفت و قطره اشک دیگه ای ریخت،بی توجه به اشک روی گونش به چشمای پر از بغضش خیره بودم و محکم خودمو بهش میکوبیدم و اونم از درد صورتشو جمع میکرد و اشک میریخت،به مردونگیم نگاهی انداختم و دیدم خونیه.یه حس عجیبی بهم دست داد،یه حس مالکیت یا یه حس قدرت چون زن اولم پردش به گفته ی خودش ارتجاعی بود و من هیچ وقت خونی ازش ندیدم ولی این دختر که حتی نمیدونستم اسمش چیه و شده بود خونبس این خانواده الان شده بود یه زن،یه زنی که مردش منم،فکرامو و کنار زدم و بلندش کردم و به پشت خوابوندمش و این بار مردونگیمو و گذاشتم روی کو*نش،خیلی تنگ بود و به زور رفت داخل،دختره فقط جیغ میزد و خودشو میخواست بکشه جلو ولی من کمرشو گرفته بودم و خودمو عقب جلو میکردم.
بدن روانی کننده ای داشت،همش دوست داشتم با زنم رابطه خشن داشته باشم ولی اون دوست نداشت و منم به خواستش احترام میذاشتم ولی حالا که این پیدا شده بود چرا نباید لذت میبردم.

کم کم به اوج رسیدم و آبمو و همونجا خالی کردمو و روی تخت دراز کشیدم،همه تنم عرق کرده بود.
تخت خونی بود و دختره خودشو گوشه تخت جمع کرده بود و گریه میکرد.

– تا سی ثانیه دیگه زر زرتو خفه نکنی از دوباره باید بیای زیرم.

دستشو و گذاشت جلوی دهنشو و ساکت شد.
میخواستم بخوام،شب سخت و پر تنشی داشتم ولی یه حسی مانع میشد بخوابم،یه حسی که وسوسم میکرد تا بازم اون تن نرم و سفید و لمس کنم.
تقریبا یک ساعتی از اولین تماس بینمون گذشته بود،نفس های آرومی میکشید،شاید خواب بود.
خودمو بالا کشیدمو و از پشت خودمو بهش چسبوندم،لرزید،مطمعن بودم از ترس به خودش لرزیده.
دستم و بردم سمت بهشتش که دستشو و گذاشت روی دستم.

دوباره شدم همون آدم یک ساعت پیش و با خشونت پاشو و بردم بالا و شروع کردم به برقراری رابطه باهاش،ناله میکرد،داد میزد،گریه میکرد ولی من که توجه ای نداشتم که اون بچس،اون پونزده سالشه،اون امشب شب زفافش،اون داره درد میکشه،شایدم میفهمیدم و برام مهم نبود.

برای بار دوم به اوج رسیدم و همونجا روش افتادم،تکون های تنش و ریتم نامنظم نفس هاش نشونه اشک ریختناش بود،ولی خسته تر از اونی بود که بخوام بهش بگم خفه شه.

با نوازش موهام بیدار شدم،فکر کردم شیدا زنمه ولی وقتی چشمم به چشمای ورم کرده و اشکی اون دختر خورد دستشو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم.
به ملافه خونی نگاهی انداختم تمام اتفاقات دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشام رد میشدن.
نگاهی بهش انداختم و رفتم سمت حموم،یه دوش یه ربعه گرفتم و اومدم بیرون که دیدم یه ملافه دور خودش پیچیده و داره ملافه های خونی رو جمع میکنه.

موهامو با حوله خشک کردم و پیراهنمو پوشیدم،از گوشه ی اتاق کمر بندمو برداشتم و رفتم سمت شلوارم که دقیقا بغل پاش بود.
به سمتش رفتم ولی اون فکر کرد میخوام بزنمش،عقب عقب رفت و به دیوار خورد و نشست روی زمین و خودشو جمع کرد،خم شدم شلوارمو بردارم که گفت:

+ آقا،توروخدا،نزنین،آقا.

– اسمت چیه؟

+ نازگل.

کمربند و به شلوارمو وصل کرد و رفتم سمت در و بازش کردم و رفتم بیرون و دوباره در قفلش کردم.
نمیدونستم چه برخوردی باید با زنم داشته باشم،اعصابم داغون بود،سن کمی داشتم وقتی ازدواج کردم،تقریبا هیجده سالم بود ولی شیدا بیست سالش بود،پدرم مخالف این ازدواج بود ولی وقتی دید من بهم ریخته و داغونم راضی به این وصلت شد ولی دو سال بعدش فهمیدیم که شیدا نمیتونه بچه دار بشه و این شروع دعوا و بحث های همیشگی توی این هیفده سال بین من و پدرم بود که میگفت من وارث میخوام و تو باید زن بگیری و برات بچه بیاره.
ولی من بهونه اینو داشتم که سامیار هست و میتونه براتون وارث بیاره،من نه زنمو طلاق میدم نه زن دیگه ای میگیرم،بچه هم نمیخوام.
روزهای خوبی داشتم با شیدا،با این که دوسال ازم بزرگ تر بود ولی خیلی لوند و زیبا بود و همیشه تمکینم میکرد ولی تو این هفت روز زندگیم نابود شد.
برادرم کشته شد،پدرم خواهر قاتل بردارمو کرد خونبس این خانواده و عقد من،شیدا داغون شد و کاراش شد هر شب گریه،حتی دیشب روم نشد بهش بگم برو پایین بخواب میخوام دختررو که تازه فهمیده بودم اسمش نازگله ببرم توی اتاق مشترکمون.
با اعصابی داغون وارد حال پذیرایی شدم که میز بزرگ غذا خوری اونجا بود.
به شیدا خیره شدم که زیر چشماش گود افتاده بود،حتما تا صبح گریه کرده بود،صندلی و کنار کشیدم و نشستم و سلامی زیر لب گفتم.
سنگینی نگاهشو حس میکردم ولی روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم،با حرف بابا از اعصبانیت سوختم:

– صبحونتو خوردی براش صبحونه ببر، شب سختی رو داشته.

شیدا خواست از سر سفره بلند شه که با داد بابا خشکش زد و نشست:

– فقط یک بار دیگه بخوای از این ناز و ادا ها داشته باشی میفرستم همون جهنم دره ای که ازش اومدی،فهمیدی؟

شیدا آروم سرش تکون داد که گفتم:

— پدر حق ندارید سر زن من داد بزنید.

– اونی هم که اون بالاست زنته.

— نخیر مثل این که متوجه نمیشد اون عروس این خانواده نیست،اون خواهر قاتل پسر کوچیک ترتون هستش که شما اون و آوردین وسط زندگی من ول کردید،مطمعن باشید هیچ وقت روزگار خوبی توی زندگی من نخواهد داشت.

از روی میز بلند شدم و بدون توجه به تهدید های پدر از خونه بیرون رفتم.
به طرف طوبا خانوم حرکت کردم و بهش گفتم:

– طوبا خانوم،در اتاقم قفله تا وقتی برگردم هیچکس حق نداره در اون اتاق و باز کنه.
پدرمم اگه گفت کلید یدک رو بده بهش میگی من ازت کلید یدک رو هم گرفتم.
باشه؟

طوبا خانوم با درموندگی گفت:

— چشم آقا،ولی اون…

– حرف اضافه نشنوم.

به سمت ماشینم رفت و روشنش کردم و از خونه بیرون زدم.
طوبا خانوم یه جورایی مثل مادرم بود،من هشت سالم بود و سامیار چهار سالش که مادرم ما رو تنها گذاشت و رفت زیر یه خروار خاک.

پدرمم دیگه زن نگرفت و از همون موقع طوبا خانوم شد هم مسئول تربیت ما و هم مسئول رسیدگی به اون عمارت بزرگ.
ولی گاهی اوقات بیشتر از حدش فضولی میکرد و باید جلوش وایمسادی ولی تا جایی که سعی داشتم بهش بی احترامی نمیکردم.
گوشیم زنگ خورد،نگاهی به صفحش انداختم که دیدم پدرمه،ریجکتش کردم و انداختم روی صندلی سمت شاگرد و صدای ضبطو و بردم بالا.

#نازگل

لنگان لنگان به سمت حموم رفتم و شیر آب و باز کردم و توی وان نشستم.
تموم تنم میسوخت زیر دلم به طور وحشت ناکی درد میکرد،به زور خودمو و شستم و اومدم بیرون حولش و که گوشه ی اتاق پرت کرده بود و برداشتم و خودمو خشک کردم.
در همه ی کشو ها قفل بود الا یه کشو،بازش کردم که دیدم همه لباس های امیر ارسلان هستش،یه بولیز آبی آسمونی با یه شورتک برداشتم و پوشیدمش.
به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم، پاهامو توی شکمم جمع کردم تا شاید از دردم کمتر بشه ولی فرقی نکرد.
ضعف کرده بودم شاید دو روز بود که غیر آب چیز دیگه ای نخورده بودم.امیر ارسلان هم که در و قفل کرده بود و نمیتونستم برم بیرون. چشمامو بستم تا شاید بتونم بخوابم و کمی از دردم کاسته بشه اما خاطرات دیشب مثل یک فیلم زنده از جلوی چشمم رد میشد.
دیشب شب عروسیم بود،شبی که قرار بود مثلا لباس عروس پفی بپوشم و شوهرم منو با عشق بیاره توی خونش و دخترونگیمو ازم بگیره و من و بکنه خانوم خونش،اما تمام آروزهای قشنگ و رنگارنگ بچگیم توی یک هفته کم کم نابود شد.
جای کمربندا میسوخت و زیر دلم بدجور درد میکرد،حتی یه مسکن هم نامرد نزاشته بود بخورم.
دلم برای داداشیم تنگ شده،شاید تا آخر عمرم دیگه نتونم ببینمش،نتونم حسش کنم،بغلش کنم،و صداش کنم و بگه جانم.

*فلشبک به گذشته*

ساعت ها پشت هم میگذشت و خبر از اومدن نیما نبود،امکان نداشت من و توی خونه تنها بزاره و بره و دیر وقت بیاد خونه.
نگرانش بودم و نمیدونستم چیکار کنم، بارون میزد و صدای رعد و برق رعشه مینداخت به دلم.
چادر گل گلیمو سرم کردم و چترمو و گرفتم و از خونه بیرون رفتم.
در خونه همسایه بغلیمون که پسرش رفیق صمیمی نیما بود و زدم و منتظر موندم که در و باز کنه،در باز شد و خود پسره که اسمش علی بود اومد بیرون:

+ سلام آقا علی،ببخشید این موقع شب مزاحم شدم،شرمنده.

– سلام آبجی،خواهش میکنم،بفرمایید داخل.

+ نه مرسی،راستش….
– آبجی بیا داخل،بارون میزنه،هوا سرده،بیا تو.

به ناچار رفتم داخل و زیر شیرونی نشستم و گفتم:

+ حاج آقا و جاج خانوم نیستن؟

– شام رفتن خونه دامادم اینا،الاناست دیگه برسن،چرا اینجا نشستید بفرمایید داخل. نیما کجاست؟

+ یعنی شما هم نمیدونید کجاست؟

– نه!مگه خونه نیومد؟

+ نه.

– وا مگه میشه؟نیما هر کجا هم که بود شب خودشو خونه میرسوند اگرم دیر میکرد به ما میگفت،تا حواسمون بهت باشه.

+ نگرانم.

علی یکم توی حیاط زیر بارون راه رفت بعد سریع رفت توی خونه و بارونیش و تنش کرد و چترشو برداشت و گفت:

– آبجی تو برو بالا،الان زنگ میزنم مامانم اینا زود بیان،منم میرم دنبال نیما.

+ نه ممنون بیشتر از این مزاحم نمیشم،میرم خونه خودمون منتظرش میمونم.

اومد جلوم و تو چشمام زل زد و گفت:

– ناموس رفیق مثل ناموس خود آدمه،برو بالا حرف اضافه هم نباشه،نمیشه بری توی اون خونه و تنها بمونی تا صبح.اگه نیما اومد برو خونه.

باشه ای زیر لب گفتم رفتم توی خونه و از پشت پنجره به دروازه نگاه کردم تا که شاید خبری از برادرم بشه ولی هیچی به هیچی.حاج آقا و حاج خانوم هم اومدن ولی خبری از پسرشون نشد.
ساعت حدودا دو نصف شب بود که دورازه صدا کرد،زود از رخت خوابی که حاج خانوم برام پهن کرده بود که بخوابم بلند شدم و از خونه بیرون رفتم که با دیدن علی که تنها روی پله نشسته بود پاهام سست شد صداش زدم و گفتم:

+ آقا علی؟ داداشم کو؟

برگشت طرفم،با صدای پر از بغض گفت:

– چرا بیداری تو هنوز؟

دیگه داشتم از نگرانی میمیردم صدامو ناخوداگاه بالا بردم و گفتم:

+ میگم برادرم کوش؟
– هیس داد نزن.

حاج آقا و حاج خانوم اومدن بیرون و با نگرانی مارو نگاه کردن،سرمو از خجالت پایین انداختم که علی گفت:

– زده پسر کوچیکه اردلان خان و کشته بعدم خودشو به پاسگاه معرفی کرده.

با تعجب سرمو بردم بالا و با صدای بلندی گفتم:

+ چـــــــی؟؟؟؟ داداش من؟؟؟نیمای من آدم کشته؟؟؟شوخیت گرفته؟

حاج خانوم پشتمو میمالید و سعی داشت آرومم کنه،حاج آقا به علی گفت:

— چی داری میگی پسر؟؟؟نیما که اهل زد و بند نبود؟

– نمیدونم بابا،خودمم هنگم،اردلان خان و که میشناسی،بدبخت شدیم،عمرا از نیما بگذره.

گریم شدت گرفت، سرمو توی بغل حاج خانوم پنهون کردم و برای بدبختی و تنهاییم زار زدم.
تا صبح گریه کردم و بعدش رفتم خونه و لباس پوشیدم و با علی رفتم سمت پاسگاه،هرچی گریه کردم نزاشتن ببینمش،داشتم دیوونه میشدم. هر چقدر علی اصرار کرد همراهش برم خونه قبول نکردم،کجا باید میرفتم؟من غیر نیما هیچکس و نداشتم،پدر و مادرم پنج سال پیش مرده بودن و من و نیما فقط همو داشتیم.

یه ماشین مدل بالا جلوی در پاسگاه وایساد و مردی مسن ولی سرحال و خوشتیپ که لباس سیاه تنش بود از ماشین پیاده شد، راننده رو بهش گفت:

– اردلان خان منتظرتون بمونم؟

— نه برو با جناب سروان بر میگردم.

– چشم آقا.

پس اردلان خان این بود،بلند شدم و رفتم سمتش و با بغض و گریه گفتم:

+ آقا سلام.

نگاهی بهم انداخت و رفت داخل پاسگاه،به دنبالش رفتم و گفتم:

+ آقا من خواهر نیمام،همون که پسرتونو کشته.

پارت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن