رمان ارباب وحشی من

رمان ارباب وحشی من

نویسنده:ملیکاشاهوردی

قسمتی از رمان:

#پارت_۱ .
در اتاق حنا رو بستم و تکیه دادم بهش نفس عمیقی کشیدم
دختره احمق نمیدونه داره چه غلطی میکنه عاشق برادر دشمن من شده دییوونه
با صدای مریم )خدمتکار(پریدم هوا مریم-خاانم -چته زهرم آب شد سرش رو انداخت پایین
-کارتو بگو
مریم-میخواستم بگم شام حاضره تشریف بیارین
-حنا رو صدا کن و از پله ها رفتم پایین
هرکی میخواست از کنارم رد بشه اول احترام میزاشت و بعد رد میشد بعد از تصادف پدر و مادرم و برادرم تمام ارث رسید به من و من شدم ارباب روستا پشت میز نشستم یکم بعد حنا هم اومد و نشست حنا-من میخوام با علی ازدواج کنم
-نمیتونی حنا-میتونم -بس کنن حنااا حنا-یعنی چی هانا چرا نمیزاری
دیگه نتونستم تحمل کنم و قاشقم رو کوبیدم توی بشقاب و داد زدم
-چون ازشون بدم میاااد حنا با بغض نگاهم کرد اولین هق رو زد و دوید سمت اتاقش از دست خودم ناراحت شدم که سرش داد زدم
خواهریم دل نازک بود طاقت یه دیقه دوری نداشت چه برسه به داد ناراحت از کارم از روی صندلی بلند شدم
-مرییم مریم-جانم خانم
-دوتا فنجون قهوه درست کن سریع مریم-چشم
وقتی قهوه هارو آورد رفتم سمت اتاقش دوتا تقه در زدم و رفتم تو
-ابجی جونم با بغض نگاهم کرد
-ببخشید بد حرف زدم دست خودم نبود عصبی شدم حنا-آبجی من علی رو دوست دارم
-حنا شروع نکن حنا-چراا
با اشک گفتم
-چون زندگیم رو نابود کرد خاندانش میفهمی
همونجوری نگاهم کرد شروع کردم به گفتن
۸- سالم بود تو هم ۴ سالت بچه بودی چیزی نمیفهمیدی ،صدای خنده هام دیوارای عمارت رو میلرزوند توی روستا میدویدم با بچه ها بازی میکردم زندگیم پر از شادی بود با مامان و بابا میرفتم کوه میرفتیم لب رودخونه ،بابا با ارباب روستای بالا
منصور خان دعوا داشت یه کینه قدیمی اونروز مامان و بابا و فرهاد ماشین راه افتادن سمت تهران بی تابی میکردیم هردومون ولی عمه بلقیس آروممون کرد ۳ روز بعد کل روستا رو غم گرفت برنگشتن عزیزای من برنگشتن عمه کل ارث رو امانت نگه داشت و وقتی ۱۸ سالم شد ارث برگشت به خودم فهمیدم که بابا و مامان و فرهاد رو خاندان شاهسوند کشتن حالا فهمیدی با بهت نگاهم کرد
#پارت_۲
حنا-بخدا علی اینشکلی نیست ما عاشق همیم من ۳ ساله میشناسمش بخدا میشناسمش بزار بیان برای خواستگاری
-خیله خوب اگر اردلان خواست باشه حالا هم بگیر بخواب حنا-عاشقم شب بخیر
-شبت بخیر
رفتم توی اتاق بزرگم و وقتی لباس خوابم رو پوشیدم روی تخت دراز کشیدم قرصم رو خوردم و خوابیدم
***
با برخورد نور آفتاب به چشمام چشام رو باز کردم
دامن بلند مشکی رنگی به همراه بلوز سفید ساده ای گزاشتم روی تخت و وارد حموم شدم بعد حموم لباسام رو پوشیدم و موهام رو آزادانه دورم ریختم کفشای پاشنه بلند مشکی رنگی پام کردم و رفتم پایین پشت میز نشستم
حنا خیلی شاد بود و با شادی صبحانش رو میخورد
-مریم
مریم-بله خانم
-اول بگو اسبم رو آماده کنن میخوام از روستا بازدید کنم و بعدش عمارت رو تمیز کنین شاید شب مهمونی داشته باشیم مریم-چشم خانم
بعد خوردن صبحانه رفتم توی اتاقم
شلوار سفید سوارکاریم رو پام کردم و کت مشکی رنگ مخصوص سوار کاریمم پوشیدم موهام رو کردم توی کلاه گردی و پشت سرم ولش کردم
از اتاقم که اومدم بیرون حنا گفت حنا-منم میشه بیام
-بیا
سریع حاضر شد و رفتیم بیرون عمارت دستی روی گردن اسب سفیدم کشیدم اسمش رو گزاشته بودم رویال
سوار اسبم شدم و بعدش حنا سوار اسبش شد آروم روی جاده خاکی روستا میتازوندم
با صدای جییغ زنی بند اسبم رو کشیدم که وایساد و شیهه کشید برگشتم سمت اون زن
#پارت_۳
با دیدنش که زیر ضربات کمربند شوهرش داشت جون میداد عصبی از اسب پیاده شدم محافظ ها مردم رو کنار زدن
-داری چیکار میکنی
مرد با دیدنم دست از زدن کشیدو گفت مرد-سلام ارباب
با اخم دست اون زن رو گرفتم کمک کردم وایسه
-با چه جرئتی این زن رو میزنی مرد-زنم ارباب
-هرکسی تو جرئت زدنش رو نداری مرد-آخه …
-خفه شو وقتی دادم فلکت کنن میفهمی سریع ببریدش زن-تروخدا ارباب با شوهرم کاری نداشته باشید
-چرا ازش حمایت میکنی سرش رو پایین انداخت با اشارم مرد رو ول کردن سوار اسب ها شدیم و راه افتادیم
با دیدن اردلان و علی و آدماش کنار مرز روستا سرعتم رو زیاد کردم
-اینجا چی میخوای اردلان-به به ارباب
-گفتم اینحا چی میخوای اردلان خوب میدونی سر روستام حساسم اردلان-استپ استپ چرا عصبی میشی بانو الان میرم ….شب میبنمت پرنسس و با سرعت رفت
بی هدف کلت گرون قیمتم رو از توی جیبم در آوردم و به آسمون شلیک کردم
-مییکشششمتت اردلاااان خودم توی قبر میزارمت بی توجه سوار اسبم شدم و با سرعت رفتم سمت عمارت ***

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت آخر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن