رمان ارباب وحشی من پارت ۹

رمان ارباب وحشی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت های اول تا اخر وارد شوید

#پارت_۲۲۴
صدای اهنگ از پایین میومد دنبال حنا گشتم نبودش
از اردلان علی و نیک هم خبری نبودش

به سمت اتاق حنا رفتم اماده جلوی ایینه وایساده بود و

دستبندشو میبست هانا:چقدر خوشگل شدی عزیز دلمم برگشت سمتم

حنا:وایی ابجی توهم خیلی خوشگل شدی

هانا:اماده ای بریمم؟ حنا:اره ابجی بریم

نگاش کردم تو اون لباس سنش پایین تر اومده بود و رنگ سرخابی چهرشو

باز کرده بود باهم به سمت بیرون رفتیم که نیکو دیدم داره کراواتشو

میبنده به طرز عجیبی خوشحال بود نیک:اوو چه سوپرایزیی چقدر خوشگل شدید خانوما

خندیدم
هانا:ما از اول خوشگل بودیم مگه نه حنا؟

ریز خندید حنا:کاملا درسته ابجی

هانا:خب بریم پایین که خیلی دیر شد از پله ها رفتیم پایین چون هوا گرم

بود همه داخل حیاط بودن وارد حیاط که شدیم جمعیت برگشتن

سمت ما لبخند ارومی بهشون زدم تو جمعیت گشتم دنبال اردلان پیداش نکردم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۵
داشتم دنبال اردلان میگشتم که چشمم خورد به میز وسط که خوراکی ها چیده شده بود یه عالمه شیرینی های خوشمزه داخلش بود که اب دهنم راه افتاد بی

خیال گشتن اردلان شدم یه بشقاب برداشتم رفتم سمتش از همش ۱ دونه

برداشتم گذاشتم داخل بشقاب با لذت داشتم شیرینی هامو میخوردم

که یکی بشقاب دستمو قاپید با توپ پر برگشتم سمتش تا فوشش

بدم که دیدم اردلانه داره بشقابمو خالی میکنه

هانا:اردلاننننن بده به من گشنمهههه اردلان:عزیزم شیرینی برات ضرر داره

اجازه بده نیم ساعت دیگه غذا سرو میشه یه عالمه بخور

لبامو غنچه کردم هانا:باشه

اردلان:خب حالا بریم که قراره نیکو معرفی کنیم

با هم به سمت گروه ارکست رفتیم اردلان دم گوش رهبرشون یه چی

گفت که متوجه نشدم چند ثانیه بعد موزیک قطع شد

و میکرفونو داد اردلان دستشو دراز کرد سمتم که برم بغلش

دستشو سفت گرفتم و کنارش وایسادم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۶
اردلان:خانومم ها اقایانن ممنون میشم چند لحضه به حرفام گوش بدید

همه دست از کار کشیدن و برگشتن سمتمون
اردلان:اول از همه تشکر میکنم از همه شما که لطف کردید و امشب اومدید

امشب به ۲ تا مناسبت این جشنو گرفتیم

دست ازادشو به سمت نیک گرفت اولیش حضور پسر عمم نیک به ایران

بعد از چند سال دوری و دلتنگی همه دست زدن نیک بلند شد ازشون تشکر کرد

و دومین خبر که مهمم ترین خبر زندگی منه

برگشت سمتم و لبخند عمیقی زد امروز فهمیدم زنم بارداره و دارم بابا میشمم

نوه خاندان شاهسوند داره تو وجود همسرم رشد میکنه

صدای جیغ سوت رفت هوا مردا دست میزدن بعضی زن ها خوشحال

بودن بعضی ها هم با نفرت نگام میکردن

اردلان:از مهمونی لذت ببرید لطفاا
برگشت سمتم پیشونیمو بوسید

دستمو گرفت با سمت پایین رفتیم همه دورمون جمع شدن و تبریک میگفتن

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۷
داشتیم صحبت میکردیم با شریک های اردلان که یکی صداش کرد

اردلان:ببخشید اقایون چند لحضه هانا تو یه چیز بخور من الان میام عزیزم

هانا:باشه عزیزم عجله نکن من دارم خوش میگذرونم

مهمونی واسه نیک بود ولی هیچ خبری ازش نبود

از اقایون خداحافظی کردم و به سمت ته حیاط رفتم تا پیداش کنم
داشتم دنبالش میگشتم که یه گارسون اومد

گارسون:خانوم بفرمایید نگاهش کردم یه سینی دستش بود

که دوتا لیوان اب پرتقال داخلش بود خیلی تشنم بود تشکر کردم برداشتم تا ته خوردمش

هانا:اومم خیلی چسبید لیوانو گذاشتم روی میز کنارم و بلند

شدم از صندلی به سمت جمعیت خواستم برم که دیدم سرم داره گیج

میره یه دستمو بند میز کردم و خودمو ثابت کردم

خدایا چم شد؟ من که خوب بودم

از دور حنارو دیدم داره میاد سمتم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۸
حنا:ابجی حالت خوبه چرا رنگت پریده ؟

سرمو چپو راست تکون دادم هانا:چیزی نیست زیاد سرپا موندم

سرم گیج رفت میتونی کمک کنی برم اتاق یکم استراحت کنم؟

حنا:ابجی مطمئنی خوبی؟دکتر صدا کنم؟ هانا:خوبم دیوونه فقط کمکم کن برم تا اتاق

…………………………
با کمک حنا روی تخت دراز کشیدم سرگیجم بهتر شده بود

هانا:حنا برو پایین خالی نباشه منم نیم ساعت دیگه میام با نگرانی نگاهم کرد

حنا:مطمئنی ابجی
هانا:اره برو

حنا:باشه ابجی مواظب باش بعد رفتن حنا چشمامو بستم یکم

استراحت کنم که صدای در اومد چشمامو باز کردم برگشتم سمت در که

یه دختره رو دیدم تکیه داده به در و نگاهم میکنه

دختره:هانا زن اردلان تویی؟ بلند شدم و با تعجب نگاهش کردم هانا:بله شما؟
با مکث نگاهم کرد دستشو برد سمت کیفش و یه پاکت در اورد بهتره اینو ببینی و خودت تصمیم بگیری

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۹
با تعجب بلند شدم پاکتو ازش گرفتم اسم من صباست وظیفم بود اینو بهت

بدم تصمیم نهایی با خودته خداحافط

سریع رفت بیرون
با تعجب پاکتو باز کردم چند تا عکس و یه فلش داخلش بود

پاکتو انداختم زمین عکس ها و فلشو برداشتم

اما همون لحضه دنیا اوار شد رو سرم احساس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم

اشکام از هم سبقت گرفته بودن و بند نمیومدن

دونه دونه ورقشون زدم عکس های اردلان با صبا بود

لخت روی تخت در حال رابطه بودن
نه نه این اردلان نیستش اره اون به من خیانت نمیکنه مطمئنم چشمم خورد به فلش سریع رفتم سمت تلوزیون زدم بهش

تصویر که اومد پخش زمین شدم انگار اوار تو سرم خورد شده بود

صداهاشون مثل پتک تو سرم میزد احساس کردم سرم داره منفجر میشه

دستمو بند سرم کردم و جیغ محکمی زدم

صحنه ها دونه دونه اومد تو سرم از تجاوز اردلان؛تهدیدش؛ برده کردن من

شهره؛افتادنم از پله حرفاش یادم افتاد حرفای اخرش که

قلبمو تیکه تیکه کرد سرمو انداختم پایین با صدای بلند از

ته دل زجه زدم احساس کردم نفسم داره میگیره Shad5i2, [۱۲.۱۲.۱۸ ۲۵:۵۴[
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۲
هرکاری کردم نفسم نیومد بالا با مشت زدم قفسه سینم که یکم باز شد

با صدای در بی حال برگشتم سمتش
نیک تو چهارچوب در وایساده بود و خنثی نگاهم میکرد

نیک:واقعیتو فهمیدی هانا؟ اون روی شیطانی اردلانو دیدی؟

هانا:تتت…ووو خبر داشتی؟ نیک:اره من خبر داشتم و نمیتونستم

وایسم فریبت بده
اومد سمتم و دستشو گذاشت رو صورتم

نیک:هانا اردلان کسی نیسش که بخواد باهات زندگی کنه

اردلان قدر تورو نمیدونه نه قدر تو نه قدر بچه تو شکمت با من بیا

دور میشیم از اینجا میریم مالزی انتقامتو از اردلان میگیری

رفتم تو فکر راست میگفت اردلان خیلی در حقم

بد کرده حالا نوبته منه انتقام بگیرم مسمم بلند

دستمو به نیک تکیه دادم
هانا:نیک منو ببر از اینجا دیگه نمیخوام اینجا باشم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۱ منو کشید بغلش
نیک:مطمئن باش نمیزارم اب تو دلت تکون بخوره

من قدرتو خیلی بیشتر از اون میدونم سوزشیو تو گردنم حس کردم

هانا:اخخخخخ خودمو جدا کردم ازش

هانا:نیک چیکار میکنی؟این چی بود؟ دوباره منو کشید بغلش

نیک:باید بخوابی عزیزم لازمه

چشمام داشت بسته میشد کم کم فقط لحضه اخر دیدم نیک بغلم کرد و رو

موهام بوسه ای زد چشمامو بستم و تاریکی مطلق

…………………………..
نیک

بالاخره روز موعود فرا رسید روزی که هانا مال من میشه

همه چیزو اوکی کرده بودم یا هانا خودش راضی میشه و با من میاد

یا به زور میبرمش لیوان شربتی که توش دارو ریخته

بودمو دادم خدمتکار و بهش سپردم حتما بده به خود هانا

پشت یکی از درختا وایسادم و نگاهش کردم

قدم اول موفق بود شربتو خورد تلفنمو در اوردم از جیبم زنگ زدم به صبا

اولین بوق جواب داد صبا:جانم

نیک:حله همه چی؟ صبا:اره

نیک:خوبه یادت نره بعد معرفی خودت میای بیرون پشت سرتم نگاه نمیکنی

صبا:اوکی بای

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۲ نیک
به هانای بیهوش تو دستام نگاه کردم اروم مثل فرشته ها خوابیده بود

امپولو پرت کردم اون ور بغلش کردم لبمو گذاشتم رو لباش

محکم بوسیدم
نیک:زندگی جدیدت از فردا شروع میشه فرشته زندگیم

ساعتمو نگاه کردم فقط ۵ دقیقه فرصت داشتم

صدای جمعیت که اومد فهمیدم وقتشه

سفت بغلش کردم و از در مخفی که به سمت بیرون بود خارج شدم

همه جا خاموش بود و کسی نمیتونست مارو ببینه

……………………..

رو صندلی جلو خوابوندمش و یه پتوی نازک کشیدم روش

خودمم نشستم پشت رل حرکت کردم به سمت مقصد

اهنگ ملایمی گذاشتم صداشم کم کردم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۳
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم تلفنو برداشتم و شماره یکی از نوچه ها رو گرفتم

با اولین بوق جواب داد ناشناس:جانم اقا

نیک:همه چی امادست؟ ناشناس:بله اقا

نیک:اوکی اماده شید ۵ مین دیگه اونجام

هواپیمای شخصی اجاره کرده بودم که کسی متوجه خروج ما نشه

پتورو دور هانا پیچیدم بغلش کردم

………………………
وقتی رسیدم اومد جلو

ناشناس:خوش اومدید اقا بفرمایید پرواز موفقی داشته باشید بدون هیچ حرفی

از پله ها رفتم بالا مستقیم به سمت اتاق استراحت راه افتادم و هانارو خوابوندم خودمم کنارش دراز کشیدم تا مالزی چند ساعت راه بود و منم خیلی

خسته بودم چشمامو بستم نفهمیدم کی خوابم برد

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۴
با صدای هانا کنار گوشم بیدار شدم اشفته و گریه کنان تکونم میداد

نیک:هانا چی شده فرشته؟ هانا:نیک اینجا کجاست من اینجا

چیکار میکنم منو برگردون خونه کجا میریم؟

بغلش کردم
نیک:هانا خودت از من خواستی بریم

الانم داخل هواپیماییم داریم میریم مالزی برای یه زندگی جدید

با گریه سرتکون داد هانا:نه نه من نمیام منو برگردون

پوف کلافه ای کشید نیک:هانا اردلان بهت دروغ گفت ازت

همه چیو پنهان کرد یادت رفته؟ خیانتشو یادت رفته؟

مگه قرار نشد انتقام بگیری ؟ با گریه سرشو انداخت پایین نتونستم

بیشتر از این گریشو ببینم بلند شدم از کشوی یه ارام بخش

برداشتم و اماده کردم به سمتش رفتم و درازش کردم

نیک:هانا بهتره یکم بخوابی الان رسیدیم صحبت میکنیم

سرشو تکون داد
رگشو پیدا کردم تزریق کردم واسشاروم چشماشو بست

پتورو مرتب کردم روش پیشونیشو بوسه ای کوتاه زدم و رفتم از اتاق

بیرون تا اوضاعو چک کنم
…………………………

هواپیما نشست رو زمین ماشین پایین اماده بود به سمت اتاق

رفتم هانا هنوز خواب بود بغلش کردم رفتم بیرون

هوارو که استشمام کردم نفس عمیقی کشیدم و به خودم فشردمش

من اینجارو با هیچ جا عوض نمیکنم خوشحالی ناراحتی درد همه چیه من اینجا بود

راننده درو باز کرد سوار شدم سر هانارو گذاشتم رو پاهام و به بیرون خیره شدم

]۵۴:۲۵ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۵ اردلان
با شک به فرد روبه روم نگاه کردم
اردلان:یعنی این همه راه منو کشیدید اینجا اینو بگی؟

اینو فردا تو شرکتم میتونستید مطرح کنید

به لکنت افتاد
ناشناس:نن…نه اقا من نمیتونم فردا

بیام فقط خواستم بهتون اطلاع بدم پوف کلافه ای کشیدم

اردلان:باشه فردا برگه استعفاتو بنویس بده یکی بیاره حالا وقتمو نگیر

به سمت باغ رفتم مرتیکه دوساعته منو نگه داشته این مزخرفاتو بگه هرچی گشتم هانارو پیدا نکردم به سمت حنا رفتم داشت با چند نفر صحبت میکرد

اردلان:حنا میشه چند لحضه بیای با عذر خواهی جمعو ترک کرد

حنا:جانم داداش چی شده اردلان:هانارو دیدی؟هرچی میگردم نیستش

داداش یکم سرش گیج میرفت بردمش اتاقش استراحت کنه

اردلان:چرا تنهاش گذاشتی به من خبر میدادی دکتری چیز……

پرید وسط حرفم حنا:داداش گفتم بهش خودش گفت

خوبم یکم استراحت کنم میام پایین اردلان:هوفف باشه من برم ببینم حالش چطوره

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۵
حنا:باشه داداش اگر لازم شد صدامون کن ما هم ب….

یهوو برقا رفت و صدای همهمه جمع بلند شد

اردلان:چی شد یهووو این دیگه از کجا در اومد

حنا:نمیدونم داداش ما همه چیو چک کرده بودیم

چراغ قوه گوشیمو روشن کردم تو اینجا باش من و علی بریم ببینیم چه خبره

به سمت جمعیت رفتم
اردلان:خانومااا اقایونن ارامش

خودتونو حفظ کنید یه مشکل جزئی پیش اومده حل میشه

از دور علیو دیدم داره میاد به سمتش رفتم

اردلان:علی چی شده؟ علی:نمیدونم داداش الان بچه هارو

فرستادم حلش کنن نگران نباش اردلان:باشه

۵ مین بعد برقا اومدش نفس عمیقی کشیدم

اردلان:علی اینجا باش من برم بالا هانا تو اتاقه

علی:باشه داداش
در اتاقو باز کردم هانا رو تخت نبود با

تعجب اطرافو نگاه کردم نبودش چشمم خورد به یه سری عکسا که

پایین پام بود برشون داشتم با بهت نگاهشون میکردم

اردلان:نههه نهه اینا نباید به دستش میرسیدد لعنتییییی

به تلوزیون نگاه کردم یه فلش وصل بود کنترلو برداشتم روشنش کردم
فیلم اون شب بود همون شب لعنتی

]۵۴:۲۵ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۶ فلش بک به گذشته اردلان
با عصبانیت درو باز کردم رفتم داخل اتاق و وسایلمو پرت کردم رو تخت

روی صندلی نشستم و سرمو گرفتم تو دستام

داشتم دیوونه میشدم کل بارها که قرار بود ارسال شه برگشت خورده و

طرفین درخواست خسارت کرده بودن بلند شدم از جام رفتم بیرون

…………………..

به سمت بار رفتم و روی خلوت ترین صندلی نشستم

زیاد شلوغ نبودش قوی ترینشو سفارش دادم یه شیشه بیارن

اخر شیشه بود و سرم به دوران افتاده بود

با نشستن کسی کنارم به سمتش برگشتم

موهای بلند مشکی داشت و یه دکلته کوتاه پوشیده بود

تنها نشستی چرا؟ نیشخندی زدم من تنهام صنمش به

تو چیه؟ اروم خندید

باشه بابا پاچه نگیر اسم من صباست و تو؟
اردلان
صبا:خوشبختم هانی
سفارش یه شیشه دیگه دادم اوردش به دختره نگاه کردم

اردلان:نمیخوای بری؟
صبا:میخوام همراهیت کنم مشکلیه؟

با بیخیالی شونه ای انداختم بالا
اردلان:هرکاری میخوای بکن فقط مزاحم من نشو

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۶
اخرای شیشه بود و این دختره یک سره وز وز میکرد دم گوشم

سرم به دوران افتاده بود و تعادل نداشتم بلند شدم از جام برم هتل که سرم گیج رفت

دختره دستمو گرفت
صبا:هی هی اروم اینجوری نمیتونی جایی بری

من کمکت میکنم بری بالا بخوابی بعد میری هرجا که میخوای

دستمو کشید به یه جایی که نمیشناختم درازم کرد رو تخت

چشمامو بستم و دیگه چیزی نفهمیدم

……………………

با سردرد شدید چشمامو باز کردم اومدم پاشم که دیدم یکی بغلمه با

شوک نشستم و اطرافو نگاه کردم لخت رو تخت بودم یه دخترم بغلم

هرچی سعی کردم یادم بیاد چی شده نشد

دختره رو تکون دادم چشماشو باز کرد نشست رو تخت

صبا:سلام عشقم بیدار شدی؟ با عصبانیت نگاهش کردم

اردلان:من و تو اینجا چه غلطی میکنیمم ها
تو بغل من چه گهی میخوری؟ با چشمای اشکی نگاهم کرد

صبا:اردلان چی میگی دیشب خودت درخواست رابطه کردی ازم خودت

گفتی ازم خوشت اومده الان تقصیر من چیه

اردلان:لعنتیییی با عصبانیت بلند شدم و لباسامو

پوشیدم
به سمتش رفتم و گلوشو گرفتم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۷
اردلان:از این ماجرا کسی بویی ببره خاندانتو به بادد میدممم فهمیدییی؟ دستاشو گذاشت رو دستام
صبا:ار….ه فهمید…م ول….م کنننن پرتش کردم زمین

اردلان:این اتفاقو فراموش میکنی انگار که چیزی نشده

…………………
فلش بک به حال

با صدای حنا و علی به خودم اومدم برگشتم سمتشون

با بهت نگاهم میکردن هانا رفته بود ترکم کرده بود از عصبانیت داد بلندی کشیدمم و کل

وسایلو شکوندم علی:داداششش اروم باش

هلش دادم
اردلان:برووو بیروننننن
در اتاقو قفل کردم و سر خوردم پایین تخت

کف دستم خونی بودش من بدون هانا میشم همون ارباب سابق

نمیتونم زندگی کنم

خدایا بهم برش گردون سرمو تو دستام گرفتم و بغضم

شکست
برای زنی که عاشقانه دوسش داشتم برای بچه ای که نتونستم نگهش دارم

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘

#پارت_۲۱۷
۸ ماه بعد هانا با احساس نفس تنگی روی پله ها نشستم و دستی به شکمم کشیدم

هفته دیگه زایمان داشتم و شکمم خیلی بزرگ شده بود

با یاداوری پسر و دخترم از ته دل لبخند عمیقی زدم یاد ۷ ماه پیش

افتادم وقتی بلند شدم داخل یه اتاق بودم خیلی ترسیده بودم ولی با وجود نیک همه اینا حل شد

احساسات نیکو خوب درک میکنم بهمم گفته اما خودش میدونه من

فقط میتونم واسش خواهر باشم نفس عمیق کشیدیم و از جام بلند

شدم و به سمت اتاقم رفتم که استراحت کنم

جدیدا نفس تنگی شدید میگیرم و دلمم نبض میزنه

روی تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد

با احساس درد تو ناحیه شکمم چشمامو باز کردم خیلی درد میکرد

با تیری که کشید جیغ بلندی کشیدم
که در باز شد خدمتکار خونه بود

فقط جیغ میکشیدم و خدارو صدا میکرد احساس میکردم دلم داره از

جاش کنده میشه
بعد نیم ساعت جون کندن چشمام روبه بسته شدن بود که نیک اومد تا

دیدمش اشکام راه افتاد

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۸
نیک:فرشتهه ارومم گریه نکن فقط نفس عمیق بکش الان میریم

بیمارستان
بغلم کرد از درد سرمو بردم سمت سینش و گاز محکمی گرفتم خودم به

جاش دردم اومد ولی نیک صداشم در نیومد

سوار ماشینم کرد با سرعت روند به سمت بیمارستان با احساس خیسی

بین پام با ترس پایینو نگاه کردم هانا:ننن….یک کیسه ابم ترکیده زدم زیر گریه

نیک:نگران نباش فرشته الان میرسیم کم کم چشمام داشت بسته میشد

که ماشین پارک کرد
انقدر درد داشتم که چشمام بسته شد و تو خلسه عمیقی فرو رفتم
…………………….
نیک
چشمای هانا بسته شد سریع برانکاردو اوردن گذاشتمش روش بعد

معاینه دکترش گفت که باید زایمان بشه

نیک:ولی دکتر هنوز ۱ هفته مونده تا زایمان

دکتر:مجبوریم اگر بچه ها در نیان امکان خفگی وجود داره پذیرش

کارهارو انجام بدید واسه عمل اماده بشیم سریع

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۱۹
با احساس دردی زیر دلم بیدار شدم با تعجب داشتم اطرافو نگاه میکردم که

همه چی یادم اومد دردم نفس تنگیم بچه هام بیمارستان

دستمو زدم به شکمم دیدم خالیه از ترس سرمو کندم و جیغ بلندی زدم

بلافاصله نیک همراه با پرستار اومد داخل

به سمت نیک رفتم هانا:نیک بچه هام کجان چرا شکمم

خالیه هموز وقت زایمانم نبود زدم زیر گریه

نیک:فرشته جفتشون حالشون خوبه عزیزم چون زود به دنیا اومدن باید داخل دستگاه باشن

با خوشحالی نگاهش کردم هانا:واقعااا؟

لبخند زد اره عزیزم حالشون خوبه حالا بیا بریم استراحت کنی

اروم پاشدم تازه یاد درد زیر دلم افتادم و دستمو بندش کردم

نیک:هانا درد داری؟ سرمو تکون دادم

اروم درازم کرد رو تخت و پتورو روم مرتب کرد

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۲ اردلان
صدای جیغش کل اتاقو برداشته بود التماس میکرد ولش کنم ولی نه هنوز کافی نبود

شلاقو محکم زدم به وسط پاش
……………….

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن