رمان ارباب وحشی من پارت ۸

رمان ارباب وحشی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت های اول تا اخر وارد شوید

.Ayer caías en mi corazón

دیروز داشتی در قلب من میفتادی

y te escondiste en un rincón

و خودت رو در یک گوشه از قلبم پنهان کردی

del otro lado

اون گوشه …..تمام قلبم بود!.
.Yo se que la vida nos dejo

من میدونم ؛ زندگی هم مارو رها کرد

saber que nuestro amor

ولی برای اینکه عشقمون رو بسنجه

no esta acabado…. no esta acabado

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۲
ماشینو جلوی عمارت پارک کردم و پیاده شدم قدم اولو که گذاشتم صدای

جیغ خفیفی شنیدم به گوشام شک کردم نگاه کردم اطرافو کسی نبود باز صدای جیغ اومد یکم گشتم اطرافو ولی چیزی ندیدم با بیخیالی شونه ای انداختم بالا اومدم برم که چشمم به یه در خورد

رفتم سمتش درشو باز کردم شبیه گلخونه بود

اطرافو نگاه کردم یهوو چشمم به هانا خورد افتاده بود زمین یه مارم دورش

بود چاقوی جیبیمو در اوردم اروم رفتم سمتش مار که منو دید خزید سمتم چاقورو هدف گرفتم پرت کردم سمتش که بدنشو زخمی کرد

و همونجا افتاد سریع به سمت هانا رفتم بغلش کردم بردم بیرون تا خونه

دویدم با پام در هل دادم رفتم تو حنا و علی داشتن چایی میخوردن

حنا:ههههععععع چی شدهههه علی:چی شدههه داداش نیک:مار نیشش زده به احتمال قوی

سمیه علی سریع این داروهایی که میگمو بگیر بیار رو مبل خابوندمش Shad5i2, [۱۲.۱۲.۱۸ ۲۵:۴۲[
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۳
سریع اسم داروهارو گفتم بهش علی:باشه الان میگیرم

شلوارشو تا بالا پاره کردم کمربندمو در اوردم و محکم بالای زخم بستم که سم

نره توی بدنش حنا کنارم وایساده بود و زر زر کریه میکرد صداش رو مخم بود

نیک:حنا گریه نکن سریع برو اب ولرم با دستمال تمیز بیار

حنا:باشش..هه باشش الان میارم دوید سمت اشپزخونه دستمو گذاشتم

رو پیشونیش عرق سرد کرده بود زخمشم متورم شده بود

خم شدم رو زخمش و با مکیدن یواش یواش سمو کشیدم بیرون حنا وسایلو
اورده بود و بالا سرم بود پارچه رو کردم تو اب و اروم ارو کشیدم رو

زخمش صورتش جمع تو تو خواب
و اروم لای چشماشو باز کرد خوبه زود رسیدم سم نرفته تا بالا

دستمو گذاشتم رو پیشونیش نیک:هانا چشماتو ببند خسته نکن خودتو عزیزم

به حرفم گوش کرد و چشماشو بست

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۴
چند مین بعد علی رسید داروهارو گرفتم ازش پاد زهرو اماده کردم زدم

بهش جیغ ارومی زد
رگ دستش پیدا نمیشد مجبورن سوزن سرمو زدم دستش
نیک:حنا بگیرش تکونش نده اومد بالا سرش سرمو بالا گرفت

چند تا ارامبخش هم تزریق کردم به سرم و نفس عمیقی کشیدم

علی:داداش حالش خوبه؟ سم خارج شده از بدنش فقط باید استراحت کنه مار هنوز تو گلخونست

درشم باز مواظب باش نیاد داخل خونه کسیو زخمی کنه

علی:الان زنگ میزنم بیان سم پاشی کنن همه جارو

یهوو حنا زد زیر گریه حنا:همش تقصیر منهههه اگر میگفتم

بیارن داخل خونه اینجوری نمیشددد علی رفت سمتش

علی:حنا گریه نکن عزیزم اتفاق بود خداروشکر برطرف شد Shad5i2, [۱۲.۱۲.۱۸ ۲۵:۴۲[
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۵
حالا برو صورتتو بشور منم برم قضیه گلخونه رو حل کنم

حنا:با….ششه
بعد رفتن علی برگشتم سمت حنا

نیک:من هانارو میبرم اتاق بسپار چند نوع سوپ اماده کنن تا چند روز غذای سنگین نباید بخوره

حنا:الان خودم میرم درست میکنم براش

اروم:هانارو بغل کردم سرمو گذاشتم رو شکمش

پله هارو رفتم بالا رسیدم جلوی در اتاقش با پام باز کردمش

……………………….
اروم گذاشتمش رو تخت و سرمو به پایه تخت نصب کردم لباش خشک

شده بود صورتشم خیس عرق بود
چند تا دستمال کاغذی برداشتم و عرق های صورتشو پاک کردم

چشمم به لب خشک شدش بود چرا من ترش نکنم؟هرچی نباشه مال منه هانا

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۶
خم شدم رو لباش و اروم گرفتمش تو دهنم لب بالا پایین حسابی مکیدم

دوباره رفتم سمت لبش صدای اروم حنا اومد
هانا:ارردلان؟
معلوم بود داره خواب میبینه به لباش

نگاه کردم حالا دیگه خشک نبود پیشونیشو بوسیدم

بالاخره مال من میشی اون روز دور نیست خیلی زود فرا میرسه

دوباره سرمشو چک کردم رفتم بیرون خیلی خسته بودم مستقیم رفتم اتاق

خودم در حمومو باز کردم با لباس رفتم زیر دوش اب سرد

دستمو گذاشتم رو لبم و بعد مدت ها یه لبخند عمیق زدم

لبمو کشیدم تو دهنم مزه هانارو میداد

کجا بودی تو فرشته کوچولوم انالین من؟ لباسامو در اوردم حموم کردم

………………

حوله رو پیچیدم دورم اومدم بیرون موهامو جلوی ایینه مرتب کردم لباس

راحتی پوشیدم ولو شدم رو تخت
خیلی خسته بودم و دیگه ذهنم

کشش نداشت
چشمامو بستم با فکر به لبای هانا خوابیدم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۷ هانا
با احساس درد تو پام چشمامو باز کردم پامو نمیتونستم تکون بودم

دستمم خشک شده بود نزدیک بود از بیچارگی گریه کنم که در

باز شد چشمام تار میدید چند بار باز و بسته کردم که نیکو دیدم اومد

سمتم نیک:هانا خوبی گلم؟ هانا:نهه دستم سر شده پامم درد میکنهه

نیک:تکون نده خودتو اروم باش
سرمو از دستم در اورد انداخت سطل اشغال اتاق

نیک:همینجا باش من الان میام اروم سرمو تکون دادم

از اتاق رفت بیرون اومدم پاشم دیدم نمیتونم بدتر پام تیر کشید و احساس سوزش کردم

با صدای بلند زدم زیر گریه که در اتاق با شتاب باز شد و نیک اومد داخل

نیک:هاناا چیشد چرا گریه میکنی اخه اومد سمتم یه نگاه به پام کرد با

کلافگی سرشو تکون دادم
نیک:هانااا گفتم تکون نخور ببین زخمت سر باز کرده

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۸
هیچی نگفتم فقط با چشمای اشکی نگاهش کردم

پوف کلافه ای کشید و اومد سمتم از جیبش قوطی کوچیک روغن در اورد و

شروع کرد به ماساژ دادن دستم چند دقیقه به همین روال پیش رفت کم

کم احساس کردم خشک شدگی دستم خوب شد و میتونم تکونش بدم

دستاش مثل دستای اردلان بزرگ و مردونه بود یه لحضه دلم پر کشید

واسش دوروزه ندیدمش صداشو نشنیدم با سوزش پام به خودم اومدم و صورتمو جمع کردم

بتادین ریخته بود رو پام و با پنبه تکون میداد شلوارم تا بالا پاره بود

معذب خودمو تکون دادم از کارش دست کشید و عمیق نگاهم کرد

نیک:واسه چی خجالت میکشی هانا من قبلا دیدم عزیزم و الانم اجازه بده کارمو بکنم

با خجالت سرمو تکون دادم سرمه شستشو رو برداشت با اونم

شست و شو داد و پاهامو با باند اروم بست

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۹ نیک:خب اینم از این الان بهتری؟ صدام گرفته بود و دورگه شده بود

هانا:مرسی خیلی بهترم با صدای در برگشتم سمتش خدمتکار

بود با یه سینی دستش نیک بلند شد گرفت ازش

نیک:ممنون میتونی بری
با سینی اومد سمتم داخلش سوپ و اب البالو بود

سینو گذاشت رو پاش و با قاشق بهمش زد قاشقو اورد سمتم

هانا:خودم میتونم بخورم نیک ممنون اخم هاشو کشید تو هم

نیک:باز کن هانا به تقویت لازم داری بچه هم تو شکمته بدتر

با شنیدن اسم بچه یه متر پریدم بالا و دستمو گذاشتم رو شکمم

هانا:چیزیش که نشده نیک؟سالمه هنوز؟

با کلافگی سر تکون داد اره چیزی نشده زود رسیدم حالا دهنتو باز کن با خیال اسوده نفس عمیقی کشیدم

اروم باز کردم سوپ جو خامه ای بود تا قاشق اخر داد بهم و اجازه نداد تکون بخورم

با دستمال گوشه های لبمو پاک کرد و زل زد بهش

با تعجب نگاهش کردم
هانا:نیک چیزی شده؟

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۲
با صدام به خودش اومد اخم هاشو کشید تو هم

نیک:نه چیزی نیستش یاد یه چی افتادم حواسم پرت شد

لیوانو داد دستم تا ته بخورش حنا میاد الان با کمکش لباساتو عوض کن

لباس راحت بپوش که پات اذیت نشه بعدش میام مسکن میزنم برات تا فردا خوب استراحت کنی

هانا:باشه مرسی نیک نبودی من الان اینجا نبودم

نیک:محافظت از فرشته کوچولوم وظیفمه با شک نگاهش کردم

هانا:چیزی گفتی نیک؟ نیک:نه ،فعلا

همین که نیک رفت حنا خودشو پرت کرد تو اتاق با دیدن من زد زیر گریه

حنا:ابجییییی حالت خوبه عزیزم با خنده سر تکون دادم

هانا:خوبم دیوونه نترس بادمجون بم افت نداره

اخماشو کشید تو هم حما:نشنوم این حرفو دیگه

اومد سمتم اروم بغلم کرد دستامو گذاشتم پشتش

ابجی خاکی شدی لباساتو عوض کنیم به سمت کمد رفت و یه پیرهن یک سره در اورد واسم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۱
تاپ زیرش و پیرهنو تنم کرد لباسامم ریخت سطل اشغال شونه رو برداشت

اروم موهامو شونه کرد ریخت پشتم یه تلم زد به موهام که چتری هام نریزه تو چشمم

اروم درازم کرد رو تخت حنا:خبب اینم از ابجی گل من حالا

استراحت کن ما هم بریم به کارای جشن برسیم

هانا:باشه عزیزم تو برو
خم شد لپمو محکم بوسید بعدشم شکممو

حنا:خب این بوس دوتا تون فعلا بابای

خندم گرفت دختره شیرین چشمامو بستم تو خواب و بیداری بودم که صدای در اتاق اومد یکی نزدیکم شد و موهامو نوازش کرد

خیلی خوابم میومد و نمیتونستم چشمامو باز کنم

سوزش کمیو تو دستم حس کردم بعدش تاریکی مطلق

……………….
حنا

از اتاق اومدم بیرون مستقیم رفتم اتاق خودم لباسامو عوض کنم

وارد اتاق که شدم نفس عمیقی کشیدم یهویی یه دست پشتم حلقه

شد اومدم جیغ بزنم که بوی عطر علی اومد

با عصبانیت برگشتم سمتش دیوونه این چه کاری بود سکته کردم

از اون لبخند های حنا کشش زد دلم برات تنگ شده توله لبخند شیطونی زدم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۲
حنا:اومم عزیززمم منم دلم خیلی واست تنگ شده سرمو بردم زیر

گلوش از بالا تا پایین زبون کشیدم و مک زدم دستاش شل شد یهویی در رفتم

حنا:زندگیمم میدونی که خیلی کار داریم پس بریم کارارو انجام بدیم

بیایم به شیطونی برسیم قهقهش اتاقو برداشت

علی:توله شیطون من باشه من زنگ بزنم به داداش بیام تو برو

در اتاقو بستم داشتم میرفتم پایین که یه صدایی شنیدم از اتاق هانا شبیه صدای نیک بود
با کلمه بعدی که گفت به گوشام شک کردم یعنی چی؟؟

گوشمو چسبوندم به در نیک:انالین من عروسکم خیلی کم

مونده به باهم رسیدنمون من تو و بچمون میریم یه جای دور سرنوشت

یه بار ازم گرفت عشقمو اجازه نمیدم تورو هم بگیره

دهنم از شوک باز مونده بود صدای قدم پا اومد

سریع خودمو رسوندم به پایین پرت کردم داخل اشپزخونه

دستمو گذاشتم رو سینم و نفس عمیقی گرفتم

وایی خدای من چی میگه این؟ شاید با تلفن داشته صحبت میکرده اره همینه غیر این چیزی نیست

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۳
رفتم داخل اشپزخونه که دیدم خدمتکارا در حال جنب و جوشن یه

کاغذ برداشتم و لیست مورد نظرو نوشتم

اومم پیش غذا دسر غدای اصلی نوشیدنی شیرینی ها ابمیوه ها خب حله

لیستو دادم به منیره خانوم منیره خانوم این غذا ها همه واسه

فردا اماده باشه کل خونه هم تمیز بشه از شرکت خدماتی چند نفرو

میاریم واسه تزئینات و غیره
چشم خانوم نگران چیزی نباشید از اشپزخونه اومدم بیرون

تلفنمو برداشتم و زنگ زدم ژاله بعد دوتا بوق جواب دادم

ژاله:به به ببین کی زنگ زده حناجون حنا:سلام عزیز دلم خوبی؟

ژاله:قربونت عزیزم جانم؟ حنا:ژاله از کاتالوگی که فرستادی دوتا

لباس انتخاب شد همراه با ست کیف و کفشش بفرست واسم به ادرسی که میفرستم

ژاله:چشم جیگر همین الان بسته بندیش میکنم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۴
اوکی عزیزم ممنونم پس فعلا ژاله:فعلا گلی

تلفنمو قطع کردم علیو دیدم داره میاد سمتم

حنا:زنگ زدی؟با تاسف سر تکون داد

علی:تلفنش خاموشه خیلی نگرانشم حنا:شاید شارژش تموم شده کی قراره برگرده؟

علی:به من گفت سه روزه که میشه فردا ایشالا زود بیاد

حنا:اهومم خب همه لیستو دادم لباسم سفارش دادم خونه هم تمیز

میکنن فقط مونده زنگ بزنی شرکت خدمات بقیه چیزا اوکیه؟

علی:اره عزیزم حالا دیگه بریم استراحت کنیم؟

حنا:باشه بریم
دستشو دور شونم حلقه کرد با هم به سمت بالا رفتیم
……………….
هانا
با سرو صدایی که از بیرون میومد چشمامو باز کردم به ساعت نگاه کردم

اوپس ۱۱ ظهر بود
از دیروز تا الان خوابیده بودم پتورو کشیدم کنار از جام بلند شدم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۵
درد پام خیلی کمتر شده بود فقط یکمی سوزش داشتم لباسامو در اوردم

مستقیم رفتم زیر دوش اب ذوق عجیبی داشتم اردلان امروز میومد

قول داده بود بهم اردلان هیچ وقت زیر قولش نمیزنه

با انرژی زیاد حموم کردم اومدم بیرون حوله رو پیچیدم دور موهام رفتم

سمت لب تاپ موسیقی پلی کردم رفتم جلوی ایینه موهامو شونه کردم لوسیون زدم به بدنم کمدمو باز کردم اوممم چی بپوشم؟

کمدو گشتم برای یه چیز راحت بالاخره یه بلیز استین کوتاه و شلوار طوسی رنگ پیدا کردم

لباسامو با یه کتونی سفید پوشیدم موهامو خشک کردم رفتم پایین

کل خدمتکارا در حال جنب و جوش بودن داخل عمارت تمیز شده بود

بیرون عمارتم داخل حیاط میز های گرد چیده شد بود دورشونم پایه های شعله

حنا:سلامم ابجی بیدار شدی بالاخره؟ برگشتم سمتش

هانا:سلام اره بیدار شدم همه چی امادست که دستتون در نکنه

حنا:سرت درد نکنه ابجی جونن بیا صبحانه بخوریم لباس ها رسیده ارایشگرم هم ساعت ۱ میاد

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۶
باشه عزیزم با هم رفتیم سمت میز صبحانه نشستیم

حنا:پات بهتر شده؟
هانا:اهومم به لطف نیک الان زندم و سالم نشستم اینجا

راستی نیک و علی کجان؟نمیبینمشون

حنا:نیک که رفت بیرون گفت کار دارم علیم رفته فرودگاه دنبال داداش چشمام چهار تا شد

هانا:چییی مگه اردلان اومدهه؟اروم خندید

حنا:صبح که شما خواب بودی اردلان زنگ زد گفت علی بیاد دنبالش

بعدشم باید برن کارخونه یه سری کارهاشون مونده

از حرفش انرژی گرفتم و یه ذوق عجیبی تو سلول های بدنم پخش شد سریع شروع کردم به خوردن صبحانم کامل صبحانمو خوردم اومدم پاشم که

از حیاط صدای بوق اومد هانا:اردلانهه اومد اومد

حنا:ابجی یواشششش ندوو هانا:باشه
بدو خودمو رسوندم به حیاط اردلانو دیدم از ماشین داشت پیاده میشد

منو که دید سرجاش وایساد یهوو دوید سمتم اون مسافت کمو طی کرد و بغلم کرد

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۷
سرمو گذاشتم رو سینش و نفس عمیقی کشیدم همون عطر

همیشگیشو زده بود انگار یکم لاغر شده بود محکم بغلم کرد و سرمو بوسه بارون کرد

اردلان:هاناا چقدر دلم واست تنگ شده بود عزیزمم

هانا:منم دلم واست یه ذره شده بود با یاد اوری تلفنش اخم کردم ازش جدا شدم

هانل:تلفنت واسه چی خاموش بود نمیگی من نگران میشم

یهوو چهرش در هم شد و زمینو نگاه کرد اردلان:شارژ گوشیم تموم شده بود یادم رفت بزنمش به شارژ عزیزم حالا بریم تو؟

دوباره سرمو بردم تو سینش هانا:اهومم بریم

با صدای سرفه دو نفر به خودمون اومدیم

علی:داداش نمیگی اینجا دونفر هستن هوس میکنن؟

حنا زد به بازوش حنا:علیییی خجالت بکش حنا:داداش خوش اومدی اردلان:مرسیی خب بریم داخل دیگه

]۵۴:۲۵ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۸ بغل اردلان تو سالن نشستم منیره خانوم کیک و قهوه اورد واسمون

با ولع کل کیک شکلاتی توی بشقابمو خوردم بازم دلم میخواست

چشمم خورد به بشقاب اردلان که دست نخورده بود

داشت با علی درباره جشن امشب صحبت میکرد و اصلا حواسش این ور نبود

با یه حرکت بشقاب خودمو جابه جا کردم باهاش

ریلکس نشستم که دیدم ۳ جفت چشم زل زد بهم

کیک داخل دهنمو قورت دادم هانا:چیه نگاه میکنید

اردلان:هاناا خوبی؟ هانا:اهومم عالیم واسه چی

اردلان:اخه خیلی داری میخوری حنا و علی زدن زیر خنده

عصبی شدم هانا:کوفت واسه چی میخندیدد

اصلا پامیشم میرم اشپز خونه میخورم اومدم پاشم که اردلان به شوخی یه

سیلی به پای زخمیم زد هانا:اخخخخخخ

اشک از چشمام روان شد
با احساس خیسی پایینو نگاه کردم شلوارم خونی شده بود اردلان:هاناااا چی شدهه چرا اینجوری شدیی این خون چیه؟

هانا:نگران نباش چیزی نیستش عصبی شد

اردلان:یعنییی چی چیزیی نیست پات داره خون میاد میگی چیزی نیست پاشو بریم اتاق خودم چک کنم چیه

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۹۹
هوفف ملتمس به علی نگاه کردم که جمعش کنه حنا هم که از داد اردلان

رنگش پریده بود
علی:اومم چیزه داداش مثل این که در گلخونه رو باز گذاشتن مار رفته

داخلش بعد دیروز زن داداش رفت گلخونه اتفاقی مار بهش حمله کرده نیشش زده

نفس عمیقی کشید به اردلان نگاه کردم صورتش قرمز شده بود و پره

های بینیش از خشم بازو بسته میشد

دستشو گرفتم
هانا:اردلانن اروم باش

یهو بلند شد میزو برگردونو اردلان:یعنییییی چی ارومممم باشش

پس تو این خراببب شده چه غلطی

میکردننن که زن منو مار نیش زدهه علی:داداش اروم باش حالا که اتفاقی نیفتاده

یهوو رفت سمت علی یقشو گرفت اردلان:زن من رفته تو خطر تو میگی ارومممم باشش

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۲
کل خدمتکارا جمع شده بودن و داشتن نگاه میکردن

رفتم سمت اردلان دستشو گرفتم به زور دنبال خودم کشیدمش

در اتاقو باز کردم هلش دادم تو اردلان:هانا چیکار میکنی وایسا حسابشو برسم

دستامو گذاشتم دوطرف صورتش
هانا:اردلان من خوبم عزیزم خداروشکر

نیک به موقع اومد جفتمونم سالمیم با تعجب نگام کرد

مگه با کسی رفته بودی
با لبخند نگاهش کردم دستشو گرفتم گذاشتم رو شکمم

هانا:میخواستم شب سوپرایزت کنم ولی باباشی مسلما حقته که اول از همه متوجه بشی با بهت نگام میکرد اردلان:چچچیییی؟حامم…له ای؟

با خنده سر تکون دادم
هانا:بله بابای اینده بچمون داره تو وجودم رشد میکنه

یهوو بغلم کرد دور خودش چرخوند بلند شروع کرد داد زدن

اردلان:دارممممم بابا میشممممممم دارم بابا میشممممممم

خدایا شکرتتتتتتتتتت دارم بابا میشممممممم هانا:هیسسس دیوونه همه فهمیدن

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۱
۴ ساعته زیر دست ارایشگر نشستم پوفف کلافه ای کشیدمم

هانا:پس کی تموم میشهه کلافه شدم ارایشگر خندید

صبر داشته باش عزیزم اخراشه بعد این که به اردلان خبرو دادم کل

خونه رو رو سرش گذاشت بعدش ارایشگر اومد جالبیش

اینجاست دونفر بودن وقتی از حنا پرسیدم گفت کارمون طول میکشیده ساعتو نگاه کردم ۶ عصر بود و

مهمونی نیم ساعت دیگه شروع میشد با صدای ارایشگر به خودم اومدم

ارایشگر:خب عزیزم تموم شد میتونی لباستو بپوشی

به خودم نگاه کردم دقیقا همونی بود که میخواستم عالی شده بود

ارایش مات و مناسب
موهامم باز گذاشته بود حالت دارش

کرده بود از بغل موهام بافت در اورده بود

هانا:ممنون خیلی عالی شده چشمکی زد

ارایشگر:من کاری نکردم عزیزم خوشگلی از خودته

هانا:اومم فقط رژم یکم پررنگ نیست؟

اخم کرد ارایشگر:نه بهش دست نمیزنیی

با دو دلی نگاش کردم اوکی

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۲
ارایشگر:خب عزیزم من میرم بیرون تا لباستو بپوشی

هانا:باشه ممنون
از جلوی ایینه بلند شدم لباسم روی تخت بود

با سمتش رفتم لباسای تنمو در اوردم و لباس مهمونیو برداشتم

اوفف چقدر سنگینه اروم از سرم رد کردمش پوشیدم فقط

مونده بود زیپ پشتش که هرکاری کردم نتونستم ببندمش

دستای گرمیو پشتم حس کردم که زیپو کشید بالا از بوی عطر

همیشگیش فهمیدم اردلانه برگشتم سمتش دیدم با لبخند نگاهم میکنه

اردلان:مامان کوچولو من چطوره سرمو گذاشتم دستاشو دورم حلقه کرد هانا:عالیم

تو آغوشش داشتم غرق میشدم که چشمم به ساعت خورد سریع پریدم

هانا:وایی اردلان دیر شدد بدو برو من الان میام

تکون نخورد نگاهش کردم با اخم داشت به لبم نگاه میکرد

هانا:اردلانن چی شده هنوز حرفم کامل نشده بود که لباش

نشست رو لبم اروم لب بالا و پایینمو مک میزد و زبونشو میکشید روش

دستمو دور گردنش حلقه کردم اومدم همراهیش کنم که ولم کرد

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۲۲۳ اخم کردم هانا:چرا اینجوری میکنی؟

چشمکی زد بهم
اردلان:رژت خیلی پررنگ بود عزیزم الان بهتر شد

رفتم جلوی ایینه فقط یه رنگ کم رنگ مونده بود از اون رژ

هانا:به خدا دیوونه ای اردلان تازه نگاهم به لباسش افتاد باهام

ست کرده بود هانا:نیک اومده؟

اردلان:اره داره لباس میپوشه من برم دیگه

الاناست که برسن زود بیا پایین مثلا میزبانیم

هانا:باشه عزیزم برو میام منم بعد رفتن اردلان به سمت کیفم رفتم

رژ کم رنگ همیشگیمو برداشتم رژ خودمو پاک کردم اونو زدم

اومم بهتر شد
روی صندلی نشستم کفاشامو برداشتم

پوشیدم که چشمم به حلقم خورد از ته دل لبخندی زدم و خدارو شکر

کردم واسه این زندگی و وجود اردلان و بچم

حلقمو بوسیدم زیپ کفشو بستم بلند شدم بعد زدن عطر و انداختن

گوشواره هام کیفمو برداشتم رفتم بیرون

]۲۵:۵۴ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن