رمان ارباب وحشی من پارت ۷

رمان ارباب وحشی من

جهت مشاهده به ترتیب پارت های اول تا اخر وارد شوید

#پارت_۱۶۲
بعد ۲۲ دقیقه رسیدیم جلوی عمارت که دیدم سرو صدا داره میاد سریع

پیاده شدم در ورودی باز بود رفتم داخل که احساس کردم روح از تنم

داره جدا میشه ترس ضعف عصبانیت همه اومد سراغم

هانا:دارییییییییییی چه غلطیییییییی میکنییییی

جفتشون برگشتن سمتم حنا تا منو دید کشون کشون خودشو کشید

طرفم سریع رفتم سمتش بغلش کردم گوشه لبش پاره شده بود و زیر

چشمشم کبود بود از شدت ضربه کمربند لباس تو تنش پاره شده بود

میلرزید و اشک میریخت اروم تو بغلم گرفتمش

هانا:اروم عزیزمم اروم ابجی قشنگم تموم شد

بلند شدم رفتم سمت علی کمر بند تو دستش بود رسیدم جلوش دستمو

بردم بالا محکم کوبوندم صورتش با بهت نگاهم میکرد دومیم زدم صورتش

از ضربه دستم صورتش به مخالف چرخید

هانا:فعلا این دوتارو داشته باش تا برادرت بیاد به حسابت برسه

هانا:حنااااابلند شو میریم خونه

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘
#پارت۱۶۳
حنا:امااا….ابجیی
هانا:گفتم بلندددددد شووو سریعع حنا:چشم

برگشتم سمت خدمتکاری که بغل ما بود
هانا:برو لباساشو بیار

برگشت به سمت علی هانا:شنیدییییی یا نه به پته تته افتاد

خدمتکار:بب…له.خاننوم
نیک پشتمون وایساده بود و چیزی نمیگفت

علی:زن داداش تو نمیتونی زن منو جایی ببری زنو شوهر دعوا دارن دلیل

نمیش….پریدم وسط حرفش هانا:خفهههههه شووو با چه حقی

دست رو خواهر من بلند کردی
خدمتکار لباساشو اورد اروم تنش کردم و کمک کردم بلند شه

دم در ورودی رسیدیم که علی اومد جلو

علی:نمیزارم ببریش اخم کردم بهش اومدم جوابشو بدم که نیک مداخله کرد نیک:علی برو کنار لطفا

علی:چی چیو برو کنار من نمیزارم زنم جایی بره زن داداش بکش کنار تا روی

خوب نشون میدم با پوذخند نگاهش کردم

هانا: دستت بهم
بخوره بچه منو اردلان چیزیش بشه زنده زنده میسوزونمت پس بکش

کنار هیکلتو با بهت نگام کرد علی:چچیی …ببببچهه؟

زدمش کنار با حنا پشت نشستم نیکم سوار شد پشت رول راه افتاد

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۶۴
حنا سرشو گذاشت رو پاهام و خودشو جمع کردم موهاشو اروم اروم نوازش

کردم اشکاش شلوارمو خیس کرد بعد ۲۲ دقیقا جلوی در ورودی عمارت پارک کرد

نیک:شما برید داخل من باید برم بیمارستان

هانا:باشه خیلی ممنونم نیک سرشو تکون داد حنارو بیدار کردم

………….
زخماش پانسمان کردم اروم رو تخت خوابوندمش خودمم بلند شدم رفتم حموم

وانو پر کردم توش دراز کشیدم با فکر بچه لبام به لبخند باز شد

دستمو گذاشتم رو شکمم هنوز حسش نمیکردم ولی بچه ما داشت تو شکمم بزرگ میشد
حموم کردم اومدم بیرون شب شده بود رفتم سراغ گوشیم

اردلان هیچ تماسی نگرفته بود موبایلشو گرفتم

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشید لطفا بعدا تماس بگیرید

نگرانش شدم اخه گوشیش واسه چی خاموشه

رفتم سراغ کمدم یه دامن پلیسه
پوشیدم با شومیز موهامم خشک کردم رفتم بالا سر حنا خواب بود

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۶۵
اروم کنارش نشستم و موهاشو نوازش کردم حنا
حنا عزیزم؟چشماشو باز کرد لبخندی به روش زدم پاشو عزیزم بریم شام

بخوریم حنا:ابجی میشه من نیام؟ اخم کردم

هانا:نه پاشو بریم پایین گشنمونه با شوک بلند شد

حنا:ابجی تو گفتی حامله ای؟ یه نگاه به شکمم کردم

نمیدونم از خواهرزادت بپرس یهوو بلند شد

حنا:وایییی واییییی باورم نمیشه دارم خاله میشم

هانا:خب دیوونه پاشو بریم مردم از گشنگی

حنا:چشم
هانا:لباساتو عوض کن از کمدم بردار
هرچی میخوای؛ پایین منتظرتم درو بستم اومدم پایین میز شام اماده بود

منیره خانوم داشت میزو میچید عجیب این زنو دوست داشتم قیافش

خیلی واسم اشنا بود رفتم سمتش هانا:سلاممممم

یهو پرید از جاش منیره:وایی ترسیدم خانوم

اروم خندیدم منیره خانوم ما خیلی گشنمونه غذا امادست؟

اره خانوم امادست بفرمایید بشینید هانا:منیره خانوم گوشتونو بیارید نزدیک

با تعجب نگاهم کرد و اومد جلو دهنمو بردم نزدیک گوشش

هانا:امروز سرگیجه داشتم و استفراغ رفتیم دکتر فهمیدم حاملم دستشو گذاشت جلوی دهنش منیره:هععععع واقعا؟؟؟

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۶۶
با خنده سرمو تکون دادم هانا:اره

یهوو بغلم کرد خدایا شکرت شکرت بالاخره بچه

اردلانم میبینم حنا:بدون من همو بغل میکنید بیا تو هم بیا اینجا حسود خانوم

سریع دوید بغلم
منیره:خب شما بشینید غذاتونو

بخورید منم برم به کارام برسم با حنا نشستیم شروع کردیم به غدا خوردن

باید با حنا صحبت میکردم ببینم دلیل رفتار علی چیه

داشت سوپشو میخورد هانا:حنا

حنا:جانم ابجی علی اولین بارشه این رفتارو داره؟

بغض کرد
حنا: اولین بارشه ابجی علی اصلا

دست رو من بلند نمیکنه مقصر خودم بودم

کنجکاو نگاهش کردم هانا:ادامه بده

من با یکی دوست شدم دختر ازادیه
درسته ظاهرش اونجوریه ولی باطنش

خیلی ادم درستکاریه
علی دوست نداره باهاش در ارتباط باشم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۶۷
دلیلم بهم نمیگفت هرچی ازش میپرسیدم میگفت رفتار هایی ازش

دیدم که میگم دختر جلفیه امروز قرار بود با دوستامون بریم کوه

علی اجازه نداد صبح که رفت سرکار منم بلند شدم باهاشون رفتم ظهر که

اومدم دیدم علی خونست عصبی شد وقتی گفتم باهاشون رفتم اینجوری کرد

علی از گل نازک تر نمیگه به من
خنثی نگاهش کردم

حنا:ابجی نمیخوای چیزی بگی؟ هانا:غذاتو بخور

……………..

با هم بلند شدیم اومدیم سالن به خدمتکار سپردم چایی با کیک بیاره

تازه نشسته بودیم که صدای در اومد با تعجب حنارو نگاه کردم

حنا:مهمون داریم ابجی؟ هانا:نمیدونم بریم ببینیم کیه

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۶۸
تا دم در ورودی رفتیم تا به خودم بیام رفتم تو بغل یه نفر با تعجب

نگاهشون میکردم حلیمه خانوم و منصور خان بودن پدر و مادر اردلان

منصور خان هم بغلم کرد هانا:چی شده چیزی شده

حلیمه خانوم با روسریش اشکشو پاک کرد حلیمه:اتفاق مهم تر از این عروسم

حاملست تعجب کردم کی بهشون گفته بود

حلیمه:منیره که زنگ زد سریع خودمونو رسوندیم

منصور خان اومد جلو روی سرم بوسه ای زد

بهت افتخار میکنم دخترم دستاشو گذاشت رو شکمم و بلند خندید
منصور خان:خدایا شکرت که نومو میبینم ارزو به دل چشمامو نمیبندم

هانا:بفرمایید تو لطفا خوش اومدید حلیمه:اردلان نیست دخترم

هانا:امروز صبح تو کارش مشکلی پیش اومده مجبور شد حضوری

خودش بره ۳ روز دیگه میاد حلیمه:خدا همراهش باشه

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۶۹
تازه حنارو دیدن منصور خان:حنا دخترم تو هم

اینجایی؟علی حالش خوبه؟
حنا اومد حرف بزنه که پریدم وسط حرفش

هانا:خبرو که شنید امروز اومد پیشم بمونه فردا میفرستمش خونه خودش

مگه نه حنا؟ تند تند سرشو تکون داد

حنا:اره اره ابجی علی هم بدون من نمیتونه بمونه

خدمتکار وسایل پذیرایی اورد منصور خان:خب اردلان خبر داره؟

ذوق کردم
هانا:نه هنوز خبر نداره تو جشنی که واسه نیک میگیریم میخوام

سوپرایزش کنم جفتشون لبخند زدن

حلیمه:فکر خیلی خوبیه عزیزم پس تا اردلان میاد باهم مقدمات جشنو

ببینیم مگه نه حنا؟
حنا:اره مامان جون حتما من و علی هم میایم کمک
حلیمه:نیک نیستش؟ هانا:بیمارستان شیفته مامان صبح

میاد
حلیمه:اهان خدا به بچم جون بده بتونه بیدار بمونه

…………………………….

تا اخر شب موندن بعدش رفتن حلیمه خانوم اصرار داشت بمونه به

زور فرستادمش
هانا:حنا اگر زندگیتو دوست داری با

این دختر قطع رابطه میکنی فردا زنگ میزنم علی بیاد مشکل بینتون

حل شه فهمیدی؟ حنا:چشم ابجی فهمیدم این پا اون پا کرد

هانا:بگو چی میخوای؟ حنا:ابجی میگم میشه امشب پیشت بخوابم؟ هانا:کوچولوو بدو مسواک بزن بیا

حنا:چشمم زود میام رفتم اتاق لباسمو با یه لباس خواب

بلند عوض کردم رو تخت دراز کشیدم صدای در اومد حنا اومد رو تخت

سرشو گذاشت رو سینم
دستامو دورش حلقه کردم خیلی خسته بودم چشمامو بستم خوابیدم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۲
با صدا زدن های حنا بلند شدم از خواب
هانا:هوففف چیه حنا مثل مگس دم گوشم وز وز میکنی

حنا:ابجیییییییی
هانا:باشه بابا بلند شدم،پتورو کشیدم کنار

نشستم رو تخت خمیازه بلندی کشیدم

حنا:ابجی پاشو زنگ بزن به علی دیگه دلم براش تنگ شده

هانا:تو اگر زندگیتو دوست داشتی نمیرفتی با اون دختر

سرشو انداخت پایین
حنا:خو به اشتبام پی بردم دیگه بیا

زنگ بزن علی بیاد باشه برو بیرون میام من

حنا:باشه زود بیا
……………………

بلند شدم رفتم دستشویی بعد انجام کارام اومدم بیرون تلفنمو برداشتم شماره علیو گرفتم بعد دوتا بوق جواب داد علی:جانم زن داداش

هانا:سلام علی خوبی؟کجایی علی:به نظرت چطور باید باشم زن

داداش شرکتم
هانا:اوکی همین الان بیا عمارت کار

واجب دارم
علی:باشه زن داداش ۱ ساعت دیگه اونجام

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۱
گوشی قطع کردم شماره اردلانو گرفتم بازم همون صدای نحس دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد

قطع کردم دوباره گرفتم بازم همون

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد

کلافه گوشیو پرت کردم رو تخت سابقه نداشت اینجوری شه هوففف

رفتم سمت کمدم بعد زیر و رو کردنش بالاخره یه لباس کشیدم بیرون

شلوار؛نیم تنه و رویی ستش بود به رنگ طوسی لباسامو پوشیدم یه

کتونی سفید موهامو دم اسبی بستم بعد زدن عطر رفتم بیرون

پله هارو رفتم پایین دیدم حنا تکیه داده به پنجره و بیرونو نگاه میکنه

هانا:حناا بیا صبحانه زودباش حنا:چشم اومدم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۱ حنا
از اتاق اومدم بیرون خیلی دلتنگ علی بودم انگار قلبم داشت مچاله میشد

رفتم سمت پنجره و تکیه دادم بهش هرلحضه منتظر اومدن علی بودم

با صدای هانا به خودم اومدم هانا:حنا بیا صبحانه زود باش

حنا:چشم اومدم
با هم رفتیم سمت میز و نشستیم مشغول خوردن بودیم که صدای هانا اومد هانا:با این دختر کجا اشنا شدی؟اسمش چیه؟

حنا:اسمش ماراله دوست مشترک من و دوستم مهساست

با مهسا رفته بودیم کافی شاپ که اونم اومد رابطمون از اینجا شروع شد

اوایل ازش خوش نمی اومد از سبک پوشش و جلف بودنش بعد فهمیدن زندگیش متوجه شدم که مجبوره اینجوری بپوشه قلب خیلی صافی داره

دعوتش کردم خونه تقریبا هفته ای سه یا چهار بار میومد پیشم باهم بیرون میرفتیم بعد یه مدت علی

گیر داد خوشم نمیاد باهاش رابطه داشته باشی دختر جلفیه گوش ندادم به حرفش براش توضیح دادم دلایلشو

علی هم گفت من یه چیزی دیدم که میگم رابطمو قطع نکردم باهاش تا دیروز که اون اتفاق افتاد

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۲ متفکر بهم نگاه کرد هانا:و داستان زندگیش؟

مکث کردم این چیزی نبود که هانا خوشش بیاد ازش

حنا:اومم چیز مهمی نیست ابجی
چاییشو برداشت اروم شروع کرد به خوردن

هانا:داستان زندگیش حنا:ابجیی باور کن چیز مهمی نیست

هانا:واسه بار اخر میپرسم داستان زندگیش ؟

حنا:هوفف خانواده مارال خانواده مرفع بودن مارال تنها فرزند بوده

مادرش به پدرش خیانت میکنه و با دوست های شوهرش میریزه بهم پدر

مارال فیلمی میبینه از زنش که با ۴ نفر از شریک هاش در حین رابطه

بودن شکایت میکنه ازش طلاقش میده زنه هم سنگ سار میشه پدر

مارال هم میره تو کار خلاف فروش دخترای باکره به مردهای عرب

مارال از بچگی بدون محبت پدر و مادر بزرگ میشه با یه پسری دوست

میشه به مرور زمان عاشقش میشه

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۳
رابطشون خیلی نزدیک بوده میرفته خونه مجردی پسره میومده باباشم

کاریش نداشته کلا مارالو ازاد میزاره یه روز مثل همیشه رفته بوده خونش

پسره توی شربتش قرص محرک جنسی میریزه اونم به تعداد زیاد

مارال هم اون شربتو میخوره و بعد با پسره و دوتا از دوستای پسره رابطه

برقرار میکنه یعنی نقشه پسره از اول همین بوده صبح که بلند میشه

خودشو تو اون وضع میبینه با پسره دعوا میکنه میزنه بیرون سه روز بعد

یه بسته میاد دم در خونشون فیلم رابطش بوده و تو اون فیلم نشون

میداده که خواسته مارال بوده رابطه
پسره تهدیدش میکنه به حرفای من

گوش ندی فیلم تو کل دنیا پخش میشه مارال مجبور میشه به حرفاش

گوش بده خیلی چیزا ازش خواسته مثل رابطه با دوستاش سکس های

گروهی پخش مواد تا زمانی که باهم دوست شدیم هم همین وضع بود

ولی به من قول داده بود که دیگه نره سراغش

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘
☘☘
#پارت_۱۷۴
فقط نگاهم کرد از اون نگاها که هزار تا حرف دلگیر توش بود از شرمندگی سرمو انداختم پایین هانا:صبحانتو بخور
………………….
هممون تو سالن نشسته بودیم از زمانی که علی اومده حتی نگاهمم نکرده و با هانا داره صحبت میکنه هانا:خب حنا واسم تعریف کرده چی شده
من ادبش کردم ۱
دومین مسئله هرچیزی بشه حق نداری خواهرمو بگیری زیر باد کتک سومین مسئله از امروز حنا هیچ ارتباطی با مارال نداره متوجه شدی علی؟
علی سرشو تکون داد بله زنداداش متوجه شدم هانا:حنا پاشو با تعجب پاشدم حنا:جانم ابجی؟ هانا:علی پاشو اونم پاشد
حنا از شوهرت معذرت خواهی کن اروم رفتم جلو بغضم گرفته بود
حنا:معذرت میخوام علی دیگه تکرار نمیشه طبق عادتش نفس عمیقی کشید یهوو رفتم تو بغلش
گل دلتنگیم رفع شد تو حجم اغوشش سرمو گذاشتم رو سینش و گریه کردم اروم روی سرمو بوسه زد علی:هیششش تموم شد عزیزم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۵ هانا
با عشق به این صحنه نگاه کردم خوشحال بودم که خواهرم خوشبخته خیلی از اردلان دلگیر بودم دستمو کشیدم رو شکمم چشمامو بستم و لبخند زدم بچه کوچولو ما داشت تو بدنم نفس میکشید با صدای علی به خودم اومدم
علی:زن داداش یادم رفت بپرسم واقعا دارم عمو میشم؟ با خنده سرمو تکون دادم
یهوو اومد سمتم بغلم کرد با شوک نگاهش کردم علی:حنا بریم خونه دست به کار بشیم که بچه هامون فاصله سنیشون کم باشه حنا قرمز شد از خجالت منم بلند شروع کردم خندیدن خندم که تموم شد صاف نشستم و گلومو صاف کردم علی از اردلان خبر داری؟
نه زن داداش هرچی هم زنگ میزنم به گوشیش خاموشه فقط از کار ها خبر دارم که خداروشکر اوکی شده هانا:هوفف پس فردا میاد
علی میخوام اردلانو سوپرایز کنم توی چشن ورود نیک به نظرت میتونیم تا پس فردا مقدماتو اماده کنیم؟ علی:زن داداش شما با حنا برید خرید فقط من همه چیو اوکی میکنم فقط میشه اینجا بمونیم برای اماده کردن مقدمات؟

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۶ اخم کردم بهش
هانا:اینجا خونه خودتونه دیگه نشنوم این حرفو

حنا بلند شد حنا:ابجی دوست من مزون داره بهش

زنگ بزنم واسمون کاتالوگ بفرسته؟ دیگه این همه راه نریم بیرون

هانا:اهومم موافقم زنگ بزن بفرسته علی هم بلند شد

پس تا شما انتخاب میکنید منم برم به کارای جشن برسم

هانا:اوکی مرسی علی حنا:علی مواظب باششش اقایی علی:چشمممم خانومم

……………………..

با سردرگمی کاتالوگو نگاه میکردم حنااا اینا که همه بازننن

حنا:ابجی بگرد توشون بسته هم پیدا میشه

یکم رفتم جلو تر مدل های خوشگلش اومد خیلی زیاد بودن مدل ها داشتم

میگشتم که صدای حنا اومد حنا:ابجی این خوشگله؟

به انتخابش نگاه کردم ماکسی بلند به رنگ سرخابی بود که کمر استین هاش

و پشتش طرح های نقره ای رنگ بود

اره عزیزم عالیهه همینو بگو رنگشم خیلی به صورتت میاد

با ذوق خندید چشممممم
چند بار دیگه این ور اون ور کردم کاتالوگو بالاخره پیدا کردم

ماکسی نقره ای استین بلند که رو سینش باز بود یکم فوق العاده بود حنا خوبه این؟

با ذوق نگاهش کرد چقدر خوشگلههههه ابجیی

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۷
پس بگو همین دوتارو فردا بفرسته میمونه کیف و کفش و اکسسوری

که زیاد کار نمیبره و ارایشگر که میاد خونه

حنا:اهوممم ابجیی گشنمههه خندم گرفت وقتی صبحانه نمیخوری همینه دیگه

هانا:اخخ چقدر دلم هوس توت فرنگی کرده

با چشمای درشت شده نگاهم کرد حنا:چی؟توت فرنگی؟

یهوو احساس کردم گوشم پاره شد حنا:علیییییییییییییییییییییی هانا:چته کر شدم

علی با هول اومد تو علی:چیه چی شدهه؟

حنا پرید ابجیم ویار توت فرنگی کردهههههه زود باش بیار خواهرزادم توت فرنگی میخواد

منو علی یه نگاه به هم کردیم یهوو زدیم زیر خنده علی زمینو داشت گاز میزد

حنا:چیه چرا میخندید خو خواهرزادم توت فرنگی میخواد خنده نداره که

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۸
علی:ه….یچیی هیچ…ی
من برم از گلخونه توت فرنگی بیارم ذوق کردم
هانا:مگه تو گلخونه توت فرنگی هستتت؟ علی:مگه نرفتی تاحالا زن داداش؟
نه نرفتم شما بمونید خودم میرم داخلشم ببینم علی:باشه مواظب باش بلند شدم لباسمو مرتب کردم حنا بگو غذارو اماده کنن تا میام حنا:ابجی بیام باهات؟
هانا:نه فقط بگو زود غذارو اماده کنن خیلی گشنمه حنا:چشم مواظب باش
رفتم به سمت بیرون دم در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و رفتم طرف گلخونه
………………
با ذوق به اطراف نگاه میکردم چقدر قشنگگگ بوددد انواع میوه های گلخونه ای دورو اطراف بود
وسط گلخونه مبل گرد چیده شده بود با میز وسطش به رنگ سبز سفید
یه قفسه بزرگ بود که انواع آپاش ها بود چند تا قفسه مرغ عشقم هم چیده شده بود دور گلخونه خیلی قشنگ بود ذوق زده چرخیدم اطراف

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۷۹
توت فرنگی هارو که دیدم چشمام برق زد یه سبد برداشتم و به سمتشون

رفتم چند تا درشتشو جدا کردم ریختم داخل سبد کارم که تموم شد

داخل همون گلخونه شستمشون و فارغ از اطراف لم دادم رو مبل و شروع

کردم خوردن توت فرنگی های لذید اخراش بودم که دیدم یه صداهایی

داره میاد این ور اون ورو نگاه کردم چیزی نبود
بی خیال شونه ای انداختم بالا و اخرین توت فرنگیو برداشتم اومدم

ببرم سمت دهنم که یهو خشک شدم یه مار بزرگ سبز رو میز بود و زل زده

بود بهم سریع پریدم از جام که حمله کرد سمتم چشمامو بستم جیغ زنان شروع کردم دویدن همینجوری دور گلخونه میدویدم که پام گیر کرد به سنگ و پرت شدم

زمین زانوهام خیلی میسوخت اومدم پاشم که سوزش عمیقی رو روی رونم حس کردم

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۲
صدای جیغم بلند شد و کل گلخونه رو لرزوند اشکام صورتمو خیس کرده

بودم از رونم به پایینمو حس نمیکردم حالت تهوع و سرگیجه گرفته بودم

دیگه نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم اروم چشمامو بستم فقط اخرین

لحضه دیدم یه نفر از در اومد تو و سیاهی مطلق
………………………

نیک
دیشب کلا تو بیمارستان شیف بودم از صبح هم افتادم دنبال کار های اردلان

تقریبا ۹۲ درصد از راهو رفتم و شک ندارم موفق هم میشم

فقط باید وایسم بیاد ایران اون موقع هانا واسه همیشه مال من میشه

یه نقشه بی نقص با کمک دشمن بزرگ اردلان محمد رضا محتشم

گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم با دومین بوق جواب داد

محتشم:بله بفرمایید؟ نیک:سلام نیکم نقشه اوکیه؟من

کارامو کردم این ور فقط به دختره بگو هرچه سریع تر فیلم هارو واسم بفرسته

محتشم:نگران نباش پسر نابودی اردلان نزدیکه خیلی نزدیک

]۲۵:۴۲ ۱۲.۱۲.۱۸Shad5i2, [
☘☘☘☘☘☘
☘☘☘☘☘
☘☘☘☘
☘☘☘
☘☘

#پارت_۱۸۱
نیک:خوبه چون نابودی اردلان به نفع همست من به هانا میرسم تو به دخترت

تلفونو قطع کردم و روندم به سمت عمارت پنلو روشن کردم رو اهنگ مورد

علاقم پلی کرد و همزمان با انگشتم رو فرمون ضربه گرفتم

hey dime a donde vas, y si

به من بگو کجا داری میری

sabes tu destino

تو سرنوشت خودت رو نمیدونی

hey donde dejaras tus sueños escondidos

هی .. رویا هایی که تا حالا به زبون نیاوردیشون رو کجا ترک میکنی

Mira que la luna nos dejo
نگاه کن!… ماه ترکمون کرد

iluminados bien de cerca
پس واضحه که خیلی بهم نزدیکیم

.y a pesar de aquel adiós
با وجود این که خداحافظی میکنیم……

mi puerta siempre estuvo abierta
بدون ، پنجره دل من همیشه بازه…

..como antes
مثل قبل ها…

*******

.Ayer caías en mi corazón
دیروز در قلب من افتادی

y te escondiste en un rincón

و خودت رو در یک گوشه از قلبم پنهان کردی

del otro lado

که اون گوشه ….. تمام قلبم بود !

.Yo se que la vida nos dejo

میدونم ؛ زندگی هم مارو تنها گذاشت

saber que nuestro amor

ولی فقط برای این که عشقمون رو بسنجه !…

no esta acabado…. no esta acabado

هنوز تموم نشده…. هنوز تموم نشده
******
Hey tu mirada dice estar arrepentida

هی .. انگار احساس میکنی اشتباه کردی و پشیمونی !

!heey dime si es verdad, o es solo idea mía

بهم بگو این حقیقت داره ؟؟؟!!! … یا اینکه این فقط تو خیالات منه ؟
Di que no es locura ni obsesión

بگو که این فکرم ، دیونگی و خیالات نیست !

que no es capricho, simplemente

میخوام بدونی که احساس من یه هوس نیست

dile que lo sientes y que

تو هم به من بگو احساست چیه…… و اونوقت
yo nunca he dejado de quererte

من یک لحظه از دوست داشتنت دست بر نخواهم داشت

…como antes

مثل قبل ها

*********

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن